| درباره بنده |
|
صفحه نخست |
| شخصيت ها |
|
امير المؤمنين علي(ع) |
| دانلود سخنرانيها |
|
استاد نقویان |
| شاعران |
|
فخرالدين عراقي همداني |
| اساتید موسیقی |
|
استاد جليل شهناز |
| امکانات |
|
******
با وارد كردن نام و ايميل خودتان در دو كادر زير و عضو شدن در خبرنامه از اطلاع رساني وبلاگ بهره مند شويد |
|
!!!...سرّعشق مقدمتان را گرامی میدارد ...!!!
|
|
در نعت سید المرسلین (ص) شیخ اجل سعدی شعری زیبا به مناسبت مبعث حضرت رسول اکرم (ص) دارد که با زبان فصیح و اعتقاد عمیق وی به خاندان نبوت همراه است. سعدی در این سروده زیبا چنین لب به نعت سید المرسلین حضرت ختمی مرتبت پیامبر اکرم (ص) گشوده است:
خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب مجموعه کامل آثار استاد غلامحسین بنان|آموزش پيشرفته سنتور| آموزش مقدماتي و پيشرفته تارآموزش قدم به قدم سه تار|مجموعه کامل آثار يانی |کنسرت استاد لطفی در کاخ نیاوران|آموزش دف|الهی قمشه ای بیوگرافی دکتر حسین الهی قمشه ای تصاويراستادان دف حسین الهی قمشه ای دادازغم تنهایی دانلود آ]نگهای شهرام ناظری دانلود آهنگ فيلم امام علي اثر فرهاد فخرالديني دانلود آهنگ های شجریان دانلود آهنگهای شجریان دانلود استاد سالار عقیلي دانلود تفسير مولوي فروزانفر دانلود شجریان دانلود كتاب علل سقوط علي دشتي به نويسندگي مهدي ماحوزي دانلود محمد رضا شجریان دانلود ناز ليلي شجريان دانلود نوا شجریان دانلود+استاد شجریان دانلوداهنگ خیام خوانی بوشهری دکتر الهی قمشه ای سایت استاد شجریان سایت سرعشق عشق غلام حسین بیگچه خانی فروش سخنرانیهای استاد اله |
|
با سلام و عرض ادب و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان، زیباترین و نیکوترین داستان ها (احسن القصص) داستان زندگی حضرت یوسف (ع) را همگی مان تا حدودی شنیده ایم و حتی فیلم آن نیز ساخته شده است که انصافا زیبا نیز است. ولی تفسیر و توجه به نکات عبرت انگیز از یک دیدگاه بسیار باز و روشن سبب می شود که ما را در یوسف شدن خویش و پیدا کردن یوسف درون خویش موفق بدارد که گفته اند : "یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد آنکه یوسف به زر ناسری بفروخته بود" "ببین که چاه زنخدان تو چه می گوید هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست" "یوسفی جستم لیطف و سیم تن یوسف استانی بدیدم در تو من" و غیره ...... ولی بنده تا قبل گوش کردن سخنرانی استاد الهی قمشه ای در تفسیر سوره مبارکه یوسف فقط از جمال یوسف لذت می بردم ولی اکنون بعد از استماع آن به قول خود ایشان به جان کلام نزدیکتر شده ام . به همین دلیل جهت استفاده شما نیز از این سخنرانی آن را در وبلاگ نهاده ام: دانلود کنید |
|
|||||||||||||
|
|||||||||||||
|
وصیتنامه حضرت علی به امام حسن بسم الله الرحمن الرحیم انسان و حوادث روزگار مراحل خودسازى |
|
پس از امام صادق (عليه السلام ) مقام امامت به پسرش ابوالحسن امام موسى بن جعفر (عليهماالسلام ) (يعنى امام كاظم (عليه السلام ) ) رسيد، او سزاوار امامت بود چرا كه داراى همه جهات كمال و فضايل بود و پدرش امام صادق (عليه السلام ) به امامت او تصريح نمود و نيز اشاراتى در اين باره كرد. امام كاظم (عليه السلام ) در روستاى اَبواء (بين مكّه و مدينه ) در سال 128 هجرى (شنبه ، هفتم ماه صفر) ديده به جهان گشود و در بغداد در زندان سندى بن شاهك درششم ماه رجب سال 183هجرى ،درسن 55 سالگى از دنيارفت . مادرش به نام حَميده بربريّه اُمّ ولد بود. و مدّت امامت و جانشينى او از پدرش 35 سال به طول انجاميد. كُنيه او ابا ابراهيم ، ابوالحسن و اباعلى بود و به عنوان عبدالصّالح شهرت داشت و نيز از القاب مشهور او كاظم است . امام صادق (عليه السلام ) به امامت امام كاظم (عليه السلام ) بعد از خود تصريح نمود، راويان بسيار اين مطلب را نقل كرده اند و در ميان آنان افراد برجسته و اصحاب خاصّ امام صادق (عليه السلام ) كه رازدار آن حضرت و مورد وثوق او بودند، مانند: مفضّل بن عمر جُعفى ، معاذ بن كثير، عبدالرّحمان بن حجّاج ، فيض بن مختار و افراد ديگر كه ذكر آنان به درازا مى كشد. مفضّل بن عمر مى گويد: در محضر امام صادق (عليه السلام ) بودم ، حضرت اباابراهيم موسى (عليه السلام ) كه دوران كودكى را مى گذراند، وارد شد، امام صادق (عليه السلام ) به من فرمود: معاذ بن كثير مى گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم ، از خداوندى كه اين مقام (امامت ) را از جانب پدرت به تو داده ، خواستم كه همين مقام را از جانب تو در حالى كه زنده هستى به جانشين شما بدهد. امام صادق (عليه السلام ) فرمود:خداوند اين درخواست تو را، انجام داده است عرض كردم :قربانت گردم ! جانشين شما كسيت ؟ آن حضرت به امام كاظم (عليه السلام ) عبد صالح كه خوابيده بود اشاره كرد و او در آن زمان كودك بود. عبدالرّحمان بن حجّاج مى گويد: به محضر امام صادق (عليه السلام ) رفتم او را در اطاقى يافتم كه دعا مى كرد و موسى بن جعفر در جانب راستش نشسته بود و به دعاى پدرش آمين مى گفت ، به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : قربانت گردم ! من پيوند خاصّى با شما دارم و خدمتگذار شما هستم ، امام بعد از شما كيست ؟! فرمود: نبا عَبدِالرَّحْمان ! اِنَّ مُوسى قَدْ لَبِسَ الدِّرْعَ وَاسْتَوَتْ عَلَيْهِ.اى ابوعبدالرحمان ! موسى زره (پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ) را پوشيده و اين لباس بر اندام او زيبنده و رساست)گفتم : بعد از اين سخن (امام بعد از شما را شناختم) ديگر احتياج به هيچ چيز (و دليل ديگر) ندارم كفيض بن مختار مى گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : دستم را بگير و از آتش دوزخ نجات بده ، بعد از تو چه كسى (امام ) بر ماست ، در اين هنگام امام كاظم كه كودك بود وارد شد، امام صادق (عليه السلام ) در پاسخ به سؤ ال من اشاره به امام موسى كاظم (عليه السلام(كرد و فرمود"هذا صاحبكم فَتَمَسَّكْ بِهِ؛ اين است صاحب (و امام ) شما پس به او تمسك كن . و دلايل بى شمار ديگر در اين راستا وجود دارد.بزرگان شيعه در جستجوى امام حقّ گفت : در دويست درهم ، پنج درهم زكات واجب است ، پرسيدم از صد درهم چطور؟ دو درهم و نيم زكات دارد" .گفتيم : به خدا سوگند! حتى " مرجِئه " اين را نمى گويند. فرمود"آرى" گفتم : مقام امامت بعد از او به چه كسى محول شده است ؟ فرمود اگر خدا بخواهد تو را به راه درست هدايت مى كند". گفتم : فدايت شوم ! برادرت عبداللّه ، گمان مى كند كه امام بعد از پدرش مى باشد. فرمود"عبداللّه مى خواهد خدا را عبادت نكند". گفتم : فدايت شوم ! امامت بعد از امام صادق (عليه السلام ) از آن كيست ؟ فرمود گه اگر خدا بخواهد، تو را به راه درست هدايت مى كند". گفتم : فدايت شوم ! تو همان امام هستى ؟ فرمويد:من آن را نمى گويم با خود گفتم : من در سؤ ال كردن ، راه صحيحى را انتخاب نكرده ام . سپس به او عرض كردم : فدايت شوم ! آيا تو امام دارى ؟ فرمود نه در اين هنگام دگرگون شدم و شكوه و عظمتى از امام كاظم (عليه السلام ) مرا فراگرفت كه جز خدا آن را نمى داند. سپس عرض كردم : فدايت شوم ! از تو سؤ ال مى كنم ، همانگونه كه از پدرت سؤ ال مى كردم سؤ الهايى كردم ، او را درياى بى كران يافتم ، گفتم : فدايت شوم ! شيعيان پدرت گمراه و سرگردانند، آيا اين موضوع را با آنان در ميان بگذارم و آنان را به سوى امامت شما دعوت كنم ؟ با اينكه شما از من خواستى كه موضوع را كتمان كنم ؟ فرمود: آن افرادى را كه در آنان رشد و عقل ديدى ، به آنان جريان را بگو، ولى از آنان پيمان بگير كه آن را فاش نسازند و گرنه سر بريدن در كار است (و با دست اشاره به گلويش كرد گفتم : هدايت است و داستان را براى او تعريف كردم . داستان غمبار انگيزه شهادت امام كاظم (ع) انگيزه دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) : بزرگان اصحاب امام كاظم (عليه السلام ) در مورد سبب دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) به دستور هارون الرّشيد (پنجمين خليفه عبّاسى ) چنين نقل مى كنند: آنان على بن اسماعيل بن جعفر صادق نوه امام صادق (عليه السلام ) و برادرزاده امام كاظم (عليه السلام ) " را به اين عنوان معرّفى كردند. على بن اسماعيل در مدينه بود، يحيى براى او مالى (مبلغى هنگفت ) فرستاد و او را به آمدن نزد هارون تشويق كرد و وعده احسانهاى ديگر به او داد و او آماده براى رفتن به بغداد گرديد. او گفت : مى خواهم به بغداد بروم . فرمود":براى چه قصد مسافرت دارى ؟'. او گفت : مقروض و تنگدست هستم (مى روم بلكه پولى به دست آورم . امام كاظم (عليه السلام ( فرمود:(برادرزاده ام ! خوب توجه كن و از خدا بترس و فرزندان مرا يتيم مكن . سپس امام كاظم (عليه السلام ) دستور داد سيصد دينار و چهارهزار درهم به او دادند، وقتى كه او از حضور امام كاظم (عليه السلام ) برخاست ،امام به حاضرين فرمود:سوگند به خدا در ريختن خون من ، سعايت مى كند و فرزندانم را يتيم مى نمايد".» حاضران عرض كردند: فدايت گرديم ! شما اين را مى دانيد و در عين حال به او كمك مى كنيد و نيكى مى نماييد؟! امام كاظم )عليه السلام ( فرمود:آرى طبق نقل پدرانم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: وقتى كه رشته خويشى بريده شد و سپس پيوند يافت و بار دوّم بريده شد، خداوند آن را خواهد بريد. هارون از على بن اسماعيل ، در مورد عمويش موسى بن جعفر (عليه السلام ) سؤ ال كرد. او به سعايت و بدگويى از امام پرداخت و به دروغ گفت :پولها و اموال از شرق و غرب جهان براى موسى بن جعفر (عليه السلام ) مى آورند و او مزرعه اى به سى هزار دينارخريده كه نامش يسير است ، وقتى پولها را نزد صاحب مزرعه بردند، او گفت كه من از اين نوع پولها نمى خواهم و نوع ديگر مى خواهم ، به دستور موسى بن جعفر (عليه السلام ) سى هزار دينار ديگر براى او بردند». وقتى كه هارون (اين دروغها را) از او شنيد دستور داد دويست هزار درهم به او بدهند تا به بعضى از نواحى برود و با آن به زندگيش ادامه دهد. مرگ نكبتبار على بن اسماعيل «على بن اسماعيل» به ناحيه اى از مشرق بغداد رفت (بر اثر عيّاشى ) پولش تمام شد، كسانى را نزد هارون براى گرفتن پول فرستاد، آنان به دربار هارون براى گرفتن پول رفتند، او در انتظار رسيدن پول ، دقيقه شمارى مى كرد و در همين ايّام روزى به مستراح رفت ، آنچنان به اسهال مبتلا شد كه روده هايش بيرون آمد و خودش به زمين افتاد، همراهانش آمدند و هرچه كردند كه آن روده ها را به جاى خود بازگردانند، ممكن نشد، ناگزير او را با همان حال از مستراح برداشته و بيرون آوردند و در همان وضع (زشت و وخيم ) كه در حال جان كندن بود، براى او از جانب هارون پول آوردند، او نگاهى به آن پولها كرد و گفت:«ما اَصْنَعُ بِهِ وَاَنَا فِى الْمَوْتِ؛ من كه در حال مرگ هستم ، اين پولها را براى چه مى خواهم ؟». هارون الرّشيد همان سال عازم مكّه براى انجام حجّ شد، نخست به مدينه رفت و در همين وقت دستور دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) را داد. نقل شده : وقتى كه هارون وارد مدينه شد، امام كاظم (عليه السلام ) با جمعى از بزرگان مدينه به استقبال او رفتند، سپس امام كاظم (عليه السلام ) طبق معمول به مسجد رفت . هارون شبانه كنار قبر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و (رياكارانه ) گفت : اى رسول خدا! من در مورد تصميمى كه دارم از تو معذرت مى خواهم ، تصميم دارم موسى بن جعفر را زندانى كنم ؛ زيرا او مى خواهد ايجاد اختلاف و پراكندگى بين امّت تو نمايد و خون مردم را بريزد. سپس هارون دستور داد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را گرفتند و نزدش بردند، آن حضرت را (به دستور او) به زنجير بستند، دو هودج ترتيب دادند، آن حضرت را در يكى از آن هودجها كه بر پشت استر بود، سوار كردند و هودج ديگرى بر پشت استر ديگر بود و همراه هر دو هودج ، سوارانى فرستاد و سپس (در بيرون مدينه ) سواران ، دودسته شدند يك دسته به سوى بغداد و ديگرى به سوى بصره روانه شدند، امام كاظم ( عليه السلام ) در هودجى بود كه به سوى بصره حركت مى كرد و هارون با اين كار مى خواست مردم از اينكه امام كاظم (عليه السلام ) به سوى بصره رفت يا بغداد، بى خبر بمانند و سواران همراه آن حضرت را نشناسند و به سوارانى كه امام كاظم (عليه السلام ) را مى بردند، دستور داد كه وقتى به بصره رسيدند، امام كاظم (عليه السلام ) را در بصره به عيسى بن جعفر بن منصور تحويل دهند و او در آن روز (به عنوان رئيس زندان ) در بصره بسر مى برد. زندان عيسى بن جعفر: سواران ، امام كاظم (عليه السلام ) را به بصره آوردند و به عيسى بن جعفر تحويل 4ادند و آن بزرگوار يك سال را در بصره در زندان عيسى گذراند. هارون براى عيسى بن جعفر نامه نوشت كه موسى بن جعفر را به قتل برسان ، وقتى اين نامه به دست عيسى رسيد، بعضى از دوستان نزديك و مورد اطمينان خود را طلبيد و نامه هارون را براى آنان خواند و در اين باره با آنان به مشورت پرداخت . آنان به او گفتند كه :دست به كشتن امام نيالايد و از هارون بخواهد تا او را در اين مورد معاف دارد. عيسى نامه اى به هارون نوشت و در آن يادآورى كرد كه :مدّت طولانى موسى بن جعفر (عليه السلام ) در زندان من بوده و من در اين مدّت او را آزمودم و جاسوسهايى بر او گماشتم ، چيزى از او نيافتم جز اينكه همواره به عبادت بسر مى برد، حتى شخصى را ماءمور مخفى كردم تا دعاى او را بشنود، او گزارش داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) در دعاى خود بر من وبر تو، نفرين نمى كند و ما را به بدى ياد نمى نمايد و براى خود جز آمرزش و رحمت الهى را درخواست نمى نمايد، اينك كسى را به اينجا بفرست تا موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به او بسپارم و گرنه او را آزاد مى كنم ؛ زيرا از نگهداشتن او در زندان رنج مى برم . اَللّهُمَّاِنَّكَ تَعْلَمُاَنِّى كُنْتُ اَسْاءَلُكَ اَنْ تَفْرِغَنِى لِعِبادَتِكَ وَقَدْ فَعَلْتُ فَلَكَالْحَمْدُ 4 - در زندان سندى بن شاهك : هارون نامه ديگرى به مسرور خادم داد و به او گفت : اين نامه را نيز به سندى بن شاهك (زندانبان بى رحم يهودى ) بده ، در آن نامه دستور داده بود كه هرچه عباس بن محمّد دستور داد، سندى بن شاهك از او اطاعت كند. مسرور خادم به بغداد آمد و به خانه فضل بن يحيى وارد شد، كسى نمى دانست كه مسرور براى چه آمده است ؟ او يكسره نزد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) رفت و او را همانگونه كه به هارون خبر داده بودند در رفاه و آسايش ديد و از آنجا بى درنگ نزد عبّاس بن محمّد و سندى بن شاهك رفت و نامه هاى هارون را به اين دو نفر رساند. طولى نكشيد كه ديدند ماءمور عبّاس بن محمد با عجله به خانه فضل بن يحيى آمد، فضل ، وحشتزده و هراسناك شد و همراه ماءمور، نزد عبّاس بن محمد رهسپار گرديد. عباس چند تازيانه و تخت مانندى طلبيد و دستور داد فضل بن يحيى را برهنه كردند و سندى بن شاهك ، صد تازيانه جلو روى عباس بن محمّد به فضل بن يحيى زد. سپس فضل در حالى كه برخلاف وقت ورود، پريشان و رنگ باخته بود، از خانه عباس بيرون آمد و به مردمى كه در سمت چپ و راست بودند، سلام كرد. سپس مسرور خادم در ضمن نامه اى ماجراى شلاّق خوردن فضل بن يحيى را براى هارون الرّشيد نوشت . هارون (دريافت كه سندى بن شاهك براى شكنجه دادن و كشتن امام كاظم (عليه السلام ) مناسب است ) به مسرور خادم دستور داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به سندى بن شاهك تسليم كن (كه همين كار انجام شد). هارون در اين ايام يك مجلس (تمام عيار طاغوتى در كاخ خود) ترتيب داد كه بسيارى از رجال كشورى و لشكرى در آن شركت كرده بودند، به آنان رو كرد و چنين گفت : اى مردم ! فضل بن يحيى (در مورد كشتن موسى بن جعفر) از فرمان من سرپيچى كرده است ، من مى خواهم او را لعنت كنم ، شما نيز همصدا با من ، او را لعنت كنيد. همه حاضران در مجلس فرياد زدند:لعنت بر فضل بن يحيى ، فرياد لعنت آنان ، در و ديوار كاخ هارون را به لرزه درآورد، اين خبر به يحيى بن خالد برمكى ، پدر فضل رسيد، فورا با شتاب ، خود را به كاخ هارون رساند و از در مخصوص ،غير از در همگانى ،واردكاخ شد و از پشت سر هارون به طورى كه او نفهمد،نزد هارون آمد و به هارون گفت : استدعا دارم به عرض من توجّه فرماييد. هارون در حال ناراحتى و خشم ، گوش فراداد، يحيى گفت : فضل يك جوان تازه كار است (كه نتوانسته فرمان تو را اجرا سازد) من به جاى او جبران مى كنم و فرمان تو را اجرا مى نمايم . همه حاضران گفتند: ما هركس تو را دوست دارد، دوست مى داريم و با هركس كه با تو دشمنى كند دشمن هستيم ، اينك ما فضل را دوست داريم . يحيى بن خالد، پس از اين ماجرا، با عجله به بغداد آمد، مردم از ورود شتابزده يحيى (از رِقّه ) به بغداد، هراسان شدند و هركس در اين باره سخنى مى گفت (و بازار شايعات رواج يافت ) ولى يحيى خود وانمود كرد كه براى تنظيم امور شهر و رسيدگى به كار كارگزاران و فرمانداران آمده است و در اين مورد خود را به بعضى از اينگونه كارها سرگرم كرد كه سخنش را درست جلوه دهد.سپس سندى بن شاهك)جلاّد بى رحم ( را طلبيد و در مورد قتل امام كاظم (عليه السلام ) به او فرمان داد و او از فرمان يحيى اطاعت كرد و تصميم بر كشتن امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) گرفت به اين ترتيب كه : زهرى به غذاى امام كاظم (عليه السلام ) ريخت و آن را نزد آن حضرت گذاشت .
ماجراى دفن جنازه امام كاظم (ع) جنازه امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را در قبرستان قريش در باب التّين به خاك سپردند و اين قبرستان قديمى مخصوص بنى هاشم و بزرگان از مردم بود (كه اكنون قبرآن حضرت درشهركاظمين نزديك بغداد داراى صحن و سراست). روايت شده : امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) هنگام شهادت ، به سندى بن شاهك وصيّت كرد كه من در بغداد نزديك خانه عباس بن محمّد دوستى دارم كه از اهالى مدينه است ، به او بگوييد بيايد و عهده دار غسل و كفن من شود. سندى بن شاهك مى گويد: من از آن حضرت خواستم اجازه دهد تا خودم او را كفن كنم . اِنّا اَهْلُ بَيْتٍ مُهُورُ نِسائِنا وَحَجُّ صَرُورَتِنا وَاَكْفانُ مَوْتانا مِنْ طاهِرِ اَمْوالِنا |
|
راز مباركى ماه رمضان بى ترديد مباركى و نامباركى و سودمندى و زيان بارى هرچيزى كه به انسان منتسب مى شود, با حيات آدمى و ابعاد وجودى او رابطه اى تنگاتنگ و گسست ناپذير داشته و با مصالح و مفاسد حيات و جنبه هاى مختلف وجود او ارتباط كامل دارد. به همين علت, براى پى بردن به ((مباركى)) ماه رمضان و بركت زايى آن براى انسان, توجه و تامل در نكات زير ضرورى است: 1ـ حقيقت حيات و گوهر وجود انسان روشن است كه آدمى علاوه بر جنبه هاى مادى و زندگى حيوانى از جنبه هاى معنوى و زندگى انسانى نيز برخوردار است اين جنبه معنوى و انسانى در پرتو اعطاى وجودى برتر به او بخشيده شده است. ((.. ثم انشاناه خلقا آخر فتباره الله احسن الخالقين))26 ((فاذا سويته ونفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين))27 اين وجود برتر و حقيقت فراتر كه اساس هستى و گوهر حيات انسان را تشكيل مى دهد همان روح آدمى و جان انسانى است كه ديگر موجودات از آن بهره اى ندارند; غير اين جانى كه در گاو و خر استآدمى را عقل و جانى ديگر است در صورت نبود اين گوهر ارجمند, آدمى ازحيات انسانى تهى شده و در رديف ديگر حيوانات قرار خواهد گرفت. 2ـ نيازمنديها و موجبات حيات انسانى همان گونه كه براى حيات حيوانى و جنبه مادى انسان نيازمندىها و خواسته هايى متناسب با آن وجود دارد و در صورت تامين نشدن و پاسخ ندادن به آنها حفظ و بقاى آن ناممكن است, براى حيات انسانى و معنوى نيز نيازها و تمايلاتى وجود دارد كه حفظ و بقاى آن تنها در پرتو تامين و برآورده كردن آنها امكان پذير خواهد بود. پيداست كه نيازمندىها و خواسته هاى اين دو جنبه ى وجود و دو بعد حيات انسانى متناسب با تفاوت و اختلاف آنها متفاوت و مختلف خواهد بود; تغذيه, رشد, بالندگى و نشاط بعد حيوانى و جنبه مادى انسان, به امور مادى و تامين خواسته هاى حيوانى وابسته است و از امور مورد نياز بعد انسانى بيگانه و بى خبر مى باشد; او نداند جز كه اصطبل و علف از سعادت غافل است و از شرف اما براى تغذيه, فربهى, شادابى و پرورش بعد انسانى و جنبه معنوى و روحى انسان موجبات و نيازمندىهاى ديگرى وجود دارد و اين گونه نيست كه با به دست آوردن عوامل و زمينه هاى شادابى, فربهى و آسايش تنى, زمينه تنومندى, رشد, نشاط و آرامش جان نيز فراهم گردد. 3ـ هدف و نقش ماه رمضان بنابراين, براى پرورش و رشد و بالندگى جان و تامين خواسته هاى آن بايد به سراغ امورى غير از عوامل تامين كننده نيازهاى تن شتافت. هدف اساسى و نتيجه نهايى و دستاورد اصلى ((روزه)) كه برجسته ترين, وظايف مسلمان در ماه مبارك رمضان است, تقوا مى باشد. ((يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون))28 اى كسانى كه ايمان آورده ايد! روزه بر شما نوشته شده; آن گونه كه بر آنها كه پيش از شما بودند نوشته شد, تا پرهيزكار باشيد. تقوا كه همان نگهدارى, كنترل و مهار تمايلات حيوانى و خواسته هاى نفسانى است, يك امر واقعى و عينى مى باشد كه در سايه ى روزه و روزه دارى در وجود انسان محقق مى گردد. ماه رمضان با همه آنچه كه به همراه دارد (و برجسته ترين آن روزه است), در صدد كنترل انسان و مهار تمايلات تنى و ايجاد و تقويت روحيه ى مقاومت در برابر جاذبه هاى نفسانى است تا بتواند بعد حقيقى و گوهر اصلى وجود انسان را سرزنده, بالنده, با نشاط و فربه نمايد; تا تو تن را چرب و شيرين مى دهى گوهر جان را نيابى فربهى 4ـ ارتباط ماه رمضان با حيات حقيقى انسان انسان براى تامين حيات معنوى خود و تقويت, پرورش و فربهى روح خويش به اين ماه الهى نيازمند است. گرچه اين فريضه الهى مانند ديگر فرايض و تكاليف اسلامى تنها با يك بعد وجود انسان سروكار ندارد و فوايد و آثار آن به حيات روحى انسان محدود نمى گردد و ضمن تامين نيازهاى روحى و درپى داشتن آثار و نتايج معنوى, بهره ها و بركات مادى و دنيايى را هم براى انسان و جامعه به همراه دارد,29 ولى هدف اصلى ونقش اساسى و تاثير عمده ماه رمضان به حيات معنوى و روان انسانى مربوط مى شود و آدمى براى بالندگى, رشد و چالاكى به امساك, منع و محدوديتى كه ماه رمضان براى بعد حيوانى انسان ايجاد مى كند نيازمند است, اين امساك, هرگز به معناى محروميت و از دست دادن توانايى ها و گرفتار ضعف و ناتوانى شدن نيست. ((روزه)) براى پيشگيرى از محروميت انسان و ايجاد قدرت كنترل در برابر شهوات نفس و تمايلات تن و برخوردار ساختن جان انسان از گوهرها و كمالات انسانى بسيار لازم و ضرورى است. چه بسيار افرادى كه با رها نمودن نفس و تن دادن به شهوات آنى و هوس هاى زودگذر, در حسرت ازدست دادن گوهر انسانيت نشسته و گرفتار اندوهى هميشگى شده اند; ((كم من شهوه ساعه اورثت حزنا طويلا))30 امام على (ع) فرمود: و چه بسا شهوت يك لحظه كه مايه اندوه طولانى گردد. ماه رمضان يكپارچه خير و بركت با به خاطر سپردن نكات چهارگانه ى پيش, اكنون مى توان چهره مبارك و سيماى پر خير و بركت ماه رمضان را مشاهده نمود و به بركت آفرينى آن براى انسان پى برد. البته اين چهره زيبا و سيماى نورانى آنگاه قابل مشاهده است كه پرده از ديدگان آدمى برداشته شود و غبار تن, حجاب رخسار زيباى جان نگردد و خواهش هاى نفسانى, مانع رويت ارتباط ميان نيازهاى جان آدمى با حقيقت و ماهيت روح پرور ماه رمضان نباشد و نگاه صحيح نسبت به اين ماه و رابطه آن با جان انسانى و نيازهاى او بدست آيد. در اين صورت لحظه لحظه اين ماه و همه آنچه كه به همراه دارد, موجب خير, بركت و مباركى براى انسانى است كه آن را درك كرده و در آستانش بستر افكنده است. چقدر شنيدنى است اين گزارش محمد بن مسلم از امام باقر (ع): ((ان الله تعالى ملائكه موكلين بالصائمين يستغفرون لهم فى كل يوم من شهر رمضان الى آخره وينادون الصائمين كل ليله عند افطارهم: ابشروا عباد الله فقد جعتم قليلا وستشبعون كثيرا بوركتم و بوره فيكم...))31 خداوند داراى ملائكه اى است كه وظيفه آنان استغفار نمودن براى روزه داران در هر روز از ماه رمضان تا پايان اين ماه است و در هر شب هنگام افطار به روزه داران بشارت مى دهند: اى بندگان خداوند اندكى گرسنگى را چشيديد و بزودى سير مى گرديد. شما و آنچه كه در شماست مبارك گرديد. [اى خجسته درد و بيمارى و تب اى مبارك درد و بيدارى شب رنج گنج آمد كه رحمت ها دروست مغز تازه شد چو بخراشيد پوست] آرى, اگر روح انسان را بشناسيم و نيازهاى حقيقى او را بدانيم و رابطه بنده با خدا و راز نيازمندى بشر به ارتباط با عالم ملكوت را به درستى بيابيم نه تنها ماه رمضان راموجب محروميت و محدوديت نمى دانيم, بلكه آن را موجب توسعه و پيشرفت وجودى و صعود و تكامل انسانى خواهيم دانست.. در اين صورت, براى تكامل و تعالى انسان و رسيدن به كوى حق, روزه و ماه رمضان (و امورى كه موجب بالندگى و نشاط و قوت جان مى گردد) را لازم و ضرورى خواهيم شمرد; چنان كه در اين روايت نبوى آمده است: ((من عرف الله وعظمه, منع فاه من الكلام و بطنه من الطعام وعنى نفسه بالصيام والقيام...))32 كسى كه خدا را به درستى شناخته و به عظمت او پى برده باشد, دهان خود را از سخن و شكمش را از غذا بازداشته و رنج روزه و عبادت (نماز و شب زنده دارى) را بر خود هموار مى كند. [چون كه در معده شود پاكت پليد قفل نه بر حلق و پنهان كن كليد يعنى ويژگى معده اين است كه پاكى ها را به پليدى تبديل مى كند پس بر حلق خود قفلى بزن و كليدش را پنهان كن و دائم مراقب شكم خود باش]. با اين نگاه و معرفت, انسان مومن هرگز به از دست دادن ماه رمضان راضى نمى شود و در صورت از دست رفتن آن سخت نگران و بسيار آزرده خاطر و ملول مى گردد. آن گونه كه در زمزمه هاى عارفانه آن روح آگاه و شيدا در واپسين ساعات ماه مبارك مى خوانيم: ((فنحن مودعوه وداع من عز فراقه علينا وغمنا و اوحشنا انصرافه عنا...))33 ما با اين ماه خدا حافظى مى كنيم, خدا حافظى كسى كه جدايى اش براى ما سخت است و اين جدايى ما را اندوهگين مى كند و با رفتنش تنها مى شويم.
|
|
میلاد پرشکوه منجی عالم بشریت و جانشین خدا بر زمین٬ حضرت مهدی (عج) را خدمت شما عاشقان اهل بیت تبریک عرض می کنم
سلام و عرض ادب خدمت همه شما عزیزان و دوستداران هنر و خصوصا موسیقی ایرانی بویژه استاد شجریان٬ با تشکر از همه آن دوستانی که با وجود آنکه من نبودم چون همیشه دوستی را در حق من تمام کردند و عرض معذرت به دلیل به روز نبودن اخبار وبلاگ. از این به بعد سعی خواهم کرد بیشتر برای وبلاگ وقت گذارده و تلاش نمایم. ضمنا از انتقادات سازنده و نظرات دوستان کمال قدردانی را دارا هستم و در جهت رسیدگی به آنها اقدام خواهم نمود یاحق |
|
مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود. مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود. مراقب رفتارت باش كه عادت مي شود. مراقب عاداتت باش كه شخصيتت مي شود. مراقب شخصيتت باش كه سرنوشت مي شود. ************************************* چهل پند از مولاي متقيان امام علي (ع) 1- توکّل در امور 2- قصور در شهوت 3- مخالفت با نفس 4- جوان مردي با مغلوب 5- اندازه در معاش 6- تقدّم بر سلام 7- پايداري در حوادث 8- ملايمت با جهال 9- اکرام به مهمان 10- دلجويي از غريبان 11- ادب در کلام 12- اجتناب از غيبت 13 - نظافت در پوشش 14- کناره جويي از بخل 15- مصاحبت با نيکان 16- امداد بر مظلوم 17- تفکر در امور 18- وفا بر عهد 19- شکر بر نعمت 20- سعي در اخلاق 21- عفو با قدرت 22- استقامت در کار 23- خشرويي با عيال 24- تعطيل در انتقام 25- احترام به والدين 26- پرهيز از خشم 27- خدمت به خلق 28- راستي در گفتار 29- عطا در مقام 30- اصرار در طاعت 31- دوري از کبر 32- نصرت بر جهاد 33- نوازش بر ايتام 34 - تأمل در حوادث 35- شفقت با مردم 36- عيادت مريض 37- سرعت در خير 38- دادرسي در قضا 39- ايثار بر مساکين 40- صبر بر مصائب |
|
درود خدا بر حضرت محَمد مصطفی (ص) و آل ایشان باد
با سلام و عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ۲۸ ماه صفر محضر حضرت صاحب الزمان، ولی خدا و جانشین پیامبر اعظم و همچنین شما دوستداران و رهروان آن فرستاده حضرت حق بدون هیچ مقدمه ای توجه شما را به خواندن مقاله ای تحت عنوان پیامبر در ادبیات فارسی جلب می کنم: پيامبر خاتم در ادبيات فارسي => کلیک نمائید |
|
ابن بابويه بسند معتبر از يونس به ظبيان روايت كرده است كه حضرت صادق كاشف حقايق عليه الصلوه و السلام فرموده كه حضرت فاطمه سلام الله عليها را نه اسم است نزد خداى عزوجل الفاطمه و الصديقه و المباركه و الطاهره و الزكيه و الراضيه و المرضيه و المحدثه و الزهراء). آنگاه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه آيا مى دانى كه چيست تفسير فاطمه (ع ) يونس عرض نمود خبر بده مرا از معنى آن اى سيد من . حضرت فرمود فطمت من الشر يعنى بريده شده است از كل بديها. سپس فرمود كه اگر اميرالمؤ منين على عليه السلام تزويج نمى نمود او را كفوى و نظيرى نبود او را بر روى زمين تا روز قيامت . نه آدم و نه آنها كه بعد از او بودند (از كتاب بحار و غيره ) اين حديث شريف نورانى برهان ساطع و دليل قاطع است بر اينكه حضرت اميرالمومنين و سيد الاولياء معلم الملك و الملكوت ولى الله اعظم على مرتضى عليه آلاف التحيه و الثناء از جميع انبياء و رسل و اوصياء ايشان بعد از حضرت ختمى مرتبت عقل كل خاتم الانبياء والرسل ، مرتبه اش افضل و اشرف و ارفع مى باشد و نيز برهان ساطع و روشنى است بر افضليت و اشرفيت و ارفعيت ملكه ملك و ملكوت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها بعد از پدر خاتم انبيا حضرت محمد مصطفى و بعد از شوهرش حضرت على مرتضى صلوات الله عليهما از كل انبياء و رسل و اوصياء ايشان و همچنين از قاطبه ماسوا على الاطلاق .
ذات اقدس حق تعالى و مبدء اعلى از عنايتى كه به حضرت فاطمه (س ) داشته ، اسم او را از اسم خود مشتق فرموده است .
آرى كم كسى است كه بتواند به افق مقام اعلاى حضرت فاطمه سلام الله عليها اكتناها معرفت حاصل نمايد و كم كسى است كه تبواند به مقام نورانيت حضرت فاطمه (س ) را بشناسد.
مولف توصيه اكيد مى كند خوانندگان محترم را كه هميشه در مقام حاجت مشروعه - هر چه باشد - از خواندن دعاى توسل كه در كتاب مفاتيح الجنان قمى و ساير كتب ادعيه معتبر است غفلت ننمايند. زيرا اثر اجابت آن سريع و بسيار مفيد و بارها براى نگارنده به تجربه رسيده است و اين دعاى نورانى سريع الاجابه از توسل به حضرت ختمى مرتبت پيغمبر رحمت شروع و به دوازدهمين نير برج امامت و ولايت حضرت خاتم الاوصياء ولى عصر ختم مى گردد و توسل به حضرت فاطمه سلام الله عليها در آن دعلا مندرج است .
بارى حضرت فاطمه سلام الله عليها را نامهاى ديگرى است مانند صديقه و مباركه و محدثه و طاهره و زكيه و راضيه و مرضيه و زهراء كه تسميه آن حضرت به اين اسماء شريفه همه من جانبت الله سبحانه و تعالى و به تعيين خداوند متعال است ، كما صرح فى الروايه المذكوره قوله عليه السلام : لفاطمه تسعه اسماء عند الله عزوجل الحديث .
هذه الابيات النورانيه من الجنه العاصمه .
و از القاب و كنبه هاى آن حضرت است ام الحسن ، ام الحسين ، ام المحسن ، ام الئمه و ام ابيها چه آن حضرت مقوم و مربى جهت مقام روحانبت حضرت ختمى مرتبيت است و بيان تشريح اين مطلب مهم محتاج به تحقيق نير عرشى است و مولف اين تحقيقت را ضمن همين رساله نموده است . |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مادرش يگانه بانوى عظيمه الشان و المرتبه جناب عليا مكرمه مجلله خديجه كبرى عليها التحيه و الثناء است
اعلام مقام ولايت كليه مطلقه علويه تصريحا در اين آيه مباركه است لقوله تعالى انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون ) آيه 55 سوره مائده .
على مرتضى عليه السلام مظهر اسماء حسنى و مجلاى صفات الوهى است . على مرتضى مثل اعلاى الهى است . خداى يكتا مثل نارد، اما مثل اعلا دارد و له المثل الاعلى پيغمبر اكرم خطاب به على مرتضى فرمود : (و انت المثل الاعلى ) : يعنى على جان مصداق مثل اعلاى كبريائى فى الواقع تو هستى .
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
بس در رفعت شاءن و مقام والاى نسبى حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و على ابيها و بعلها و بنيها، كه دخت اول شخص عالم امكان است و اثر روحانى و جسمانى حضرت خاتم انبياء و سرور اصفياء همان اثر صادر نخستين و اولين جلوه رب العالمين . فاطمه زهرا سلام الله عليها دختر كسى است كه در نظام وجود از غيب و شهود بالادست او در مرتبه و مقام كسى نيست ، مگر ذات واجب الوجود. او دختر شخصى است كه اشرف الاولين والاخرين و رحمه للعالمين و خاتم الانبياء و المرسلين است : بتصريح نص قرآن لقوله تعالى (و ما ارسلناك الارحمه للعالمين )
براهين عقليه و نقليه اين واقعيت را ثابت نموده كه سكه تعين ام التعين ختمى جمعى كمالى منحصرا بنام آن حضرت زده شده و خداى حكيم آن بزرگوار را بر تبه خاتميت سرافراز و او را از ميان كل ماسوا برگزيده و مقام شامخ خاتميت را به آن حضرت عطا و مرحمت نموده است :
ما ضمن رساله (جلوه ربانى در اثبات خاتميت ) علاوه بر آيات قرآنيه و اخبار و احاديث و خطب صادره از مقام عصمت و معادن حكمت نيز از طريق برهان :ده برهان و دليل عقلى بر اثبات خاتميت نبى اكرم و رسول خاتم حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم اقامه نموده ايم كه فهرست آن براهين به قرار زيل است :
اين حديث شريف از خود حضرت ختمى مرتبت منقول است كه فرموده ما خلق الله خلقا افضل منى و در حديث معتبر ديگر آمده كه حضرت ولى الله اعظم على عليه السلام از پيغمبر خاتم صل الله عليه و آله و سلم پرسيد يا رسول الله فانت افضل او جبريل حضرت در جواب فرمود يا على ان الله فضل انبياء المرسلين على ملائكته المقربين و فضلنى على جميع النبين و المرسلين والفضل بعدى لك يا على والائمه من بعدك اين حديث نورانى را علامه محقق ملامحسن فيض كاشانى از شيخ صدوق رضوان الله عليهما در كتاب علم اليقين خود نقل نموده است . |
||||||||||||||||||||||||||||
|
در حديث ( عنوان بصرى ) كه مورد توجه علماى اخلاق است ، دستورهايى از حضرت امام صادق عليه السلام براى سالكان الى الله آمده است كه ما ترجمه روايت را ذكر مى كنيم . |
|
اين پندنامه پدرى است به مرگ نزديك و به پيروزى زمانه معترف ، و زندگى از او روى گردانيد و به روزگار گردن نهاده و در سراى در گذشتگان آرميده ، نكوهشگر دنيا و فردا از آن سراى كوچنده به فرزندى آرزومند كه به آرزوها دست نخواهد يافت ، فرزندى رهسپار راه هلاك شدگان و آماج بيماريها و گروگان روزگاران و هدف مصيبتها و برده دنيا و سوداگران غرور(2) و وامدار فنا و اسير مرگ همسوگند اندوه و همنشين غم و همنفس آفات و خاكسار شهوات و جانشين رفتگان . |
|
بايد توجه داشت كه وقتى يك مداح پشت ميكرفون قرار مى گيرد، درست در معرض ديد عموم مردم قرار گرفته است . و اصولا يك مداح در جامعه ، زير ذره بين قضاوت هاى همگانى قرار دارد.به همين دليل او بايد بداند كه مسؤ ليتى بس سنگين را بر شانه هاى تعهدات خويش پذيرفته است و بايد مراقب باشد تا آسيبى به اين مسؤ ليت وارد نكند. يك مداح بايد بداند كه همه دارند او را مى پايند و اعمالش را مدام سبك سنگين مى كنند مردمى كه به قول معروف مو را از ماست مى كشند. البته حق هم دارند. زيرا آنان در يك عهدنامه ، كه با خون شهيدان تاريخ ممهور گشته است ، با مداح ارتباطى روحى و قلبى برقرار كرده اند. و متقابلا از او انتظاراتى هم دارند و چون انتظارات مردم از مداح معقول و متعادل است ، مداح وظيفه دارد به آنها عمل كند. چرا كه اصلا شغل مداح ، كار مداح ، تعهد و وظيفه يك مداح ، تاءليف قلوب و تلطيف ارواح محبين ائمه عليهم السّلام است . مداح براى سبك كردن بار غم مردم ، پشت ميكرفون قرار مى گيرد، غمى كه اگر سبك نشود محبين را دق مرگ مى كند. دلها را پاره مى كند. عقده ها را سر ريز ميكند. موضوع كوچكى نيست . مردم از مصيبتى در غم و اندوه هستند كه خدا را هم به گريه انداخته است . خدا را هم غمگين و خشمگين كرده است . كمى بيانديشيم و فكر كنيم به اين ماءموريتى كه به ما داده اند.
و شهادت هم شايسته ترين پاداشى بوده كه از جانب حضرت عشق عليه السّلام به او به او عطا كرده اند؛ مزد يك نوكر با ادب و با معرفت . |
||
|
|
|
ديدگاه مقام معظم رهبرى شبيه خوانى ، هنرى مطلوب و پسنديده |
|
شالوده و اساس كار مداحى را ((ادب )) تشكيل مى دهد. شخص مداح كه نوكرى اين خاندان را به عهده گرفته ، بايد مؤ دب ترين اشخاص باشد چرا كه ادب و تواضع شرط قبولى نوكرى و خدمت است . داشتن بعضى از صفات حميده جزو ((ادب )) مداح و رعايت بعضى قوانين و دستورالعمل ها، جزو ((آداب )) و آئين مداحى مى باشد كه در واقع اين دو مقوله تقريباً جداى از هم هستند. صفاتى كه ربط به مؤ دب بودن و اخلاقيات درونى فرد دارد را ادب گويند اما آداب يعنى رعايت شرايط و قواعدى كه در بهتر شدن كار و قانون مدارى آن به شخص كمك مى كند. ممكن است كه فرد، انسان مؤ دبى باشد اما رعايت نكردن اين قوانين ، حمل بر بى ادبى مى شود. بنابراين شخص هم بايد در حيطه ((ادب )) به كمال رسيده باشد و هم در حيطه ((آداب )). چون تا كسى آداب را نشناسد نمى تواند به آن عمل نمايد، بايد ابتدا به فراگيرى و سپس به انجام آن مبادرت ورزيد. در درجه اول بايد سعى ما بر كسب ادب و رعايت احترام نسبت به ديگران بالاخص در لباس نوكرى اهل بيت عليهم السّلام باشد و چقدر در احاديث و روايات به اين مسئله توصيه شده كه مؤ من بايد احترام برادر مؤ من خود را نگه دارد، خصوصاً اگر از اهل علم ، ريش سفيد و يا از سادات باشد. امام صادق عليه السّلام به ((اسحاق بن عمار)) فرمود:
(92) و نيز پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در مورد رعايت احترام پيران فرمودند: ((از ما نيست هركس پيران ما را احترام نكند))(93) و در مورد احترام به سادات فرموده اند: ((شفاعت من براى كسى كه ذريّه مرا با دست و زبان و يا مال احترام و اعانت كرده ، ثابت است ))(94) و نيز: ((خوبان ذريّه مرا به خاطر خدا و بدان ايشان را به خاطر من احترام كنيد))(95) . |
||
|
همان طورى كه مى دانيد هر هنرى ، فنون مخصوص خود را داراست كه باعث قوام آن هنر شده و فراگيرى آن و بر كيفيت و پيشرفت آن كار مى افزايد. در هنر ستايشگرى و مديحه سرايى اهل بيت عليهم السّلام نيز فنون و قواعدى وجود دارد كه شخص مداح پس از گذشت سال ها تجربه ، ديدن استاد، و اداره مجالس گوناگون به آنها دستيابى پيدا مى كند. نكته مهمى كه در فنون مداحى وجود دارد اين است كه بيان اين فنون صرفاً جنبه استحسان دارد و اگر در همان مرحله تئورى باقى بماند، هيچ گونه كارآئى و بهره اى نخواهد داشت و يادگيرى تئوريكى در اين فنون نمى تواند مشكل گشا باشد. صرف اطلاع از فنون دردى را دوا نخواهد كرد چه بسا خيلى ها هم با اين فنون آشنائى دارند ولى قادر به پياده كردن آن نمى باشند و نحوه به كار بستن آن را در اثر كم تجربگى نمى دانند. پس حتماً بايد اين قواعد به كار بسته شوند تا بعد از گذشت مدتى نتيجه بخش واقع گردند. در اينجا به بيان و معرفى اين فنون كه حاصل تجربه و زحمت اساتيد بزرگوار در ((مجالس اهل بيتى عليهم السّلام است مى پردازيم و اميدواريم كه با يادگيرى و به كار بستن آنها در رديف مداحان خوب و مجرب در امر ستايشگرى اهل بيت عليهم السّلام قرار گيريد. ان شاء الله . |
|
چون مداح اهل بيت عليهم السّلام با معنويت سروكار دارد چه مجلس دعا باشد و چه عزادارى و چه مولودى ، بايد عواملى كه در معنويت مجلس تاءثيرگذار است را بشناسد و از عواملى كه با آن منافات دارد، دورى گزيند. بعضى از اشخاص ، خود داراى روح هاى بلند و معنويى هستند كه به طور مستقيم مى توانند روى مجلس اثر مثبت گذارند و باعث ارتقاء سطح روحانى مجلس شوند كه البته به آسانى ميسر نمى شود و ((كار مردان خداست ))، اما در بعضى زمينه ها مى توان كار كرد و با رعايت بعضى از مسائل ، موفق تر عمل نمود و باعث آمادگى بيش از پيش مستمعين و شركت كنندگان در مجلس شد. |
|
همان گونه كه در احاديث به ما رسيده است ، شيعيان واقعى كسانى هستند كه با شادى و سرور اهل بيت عليهم السّلام شاد و در غم و اندوه آنها محزون هستند. برپائى مجالس جشن و سرورى كه شب ميلاد حضرات معصومين عليهم السّلام برپا داشته مى شود، نمونه بارزى از شاد بودن در شادى آنهاست و اگر خلوص نيت در آن دخيل باشد، مورد رضايت و تاءييد وجود مقدس شان قرار مى گردد. چه بسا خيلى از حوائج و احتياجات در اين گونه مجالس داده مى شود و بعضى سعى دارند، حاجت خود را در شب شادى و شعف اهل بيت عليهم السّلام دريافت دارند و بسيارى چشم اميدشان به مجالس شب ولادتى است .
در اين بخش به بررسى ويژگى و نكات لازم به تذكر در مورد مجالس مولودى ، اعم از اعياد مذهبى و ميلاد ائمه اطهارعليهم السّلام مى پردازيم ، تا در پربارتر شدن آن سهمى داشته باشيم . الف ) شعر اولين توصيه به عزيزانى كه مى خواهند مجلس جشن و ميلاد را اداره نمايند، انتخاب شعر مناسب مى باشد. همان گونه كه گفته شد شعر از مهم ترين ابزار مداحى است كه جايگاه ويژه اى دارد و بايد در انتخاب شعر مناسب بسيار كوشيد. از خصوصيات شعر خوب و مناسب ، قوى بودن شعر و مايه دار بودن شعر از لحاظ ادبى است . شعر قوى به مداح آبرو مى دهد و باعث بهبود مجلس او مى گردد اما اگر مداح شعر خوبى انتخاب نكند، هر چند هم هنرمند باشد و آن را خوب بخواند، به دليل پائين بودن محتواى شعر، مجلس افت خواهد كرد و سبب بى توجهى مستمع مى گردد. چرا كه شعرى كه خوانده مى شود، گوئى از زبان خود مداح است و بيان كيفيت حالات و احوال درونى خود اوست و اگر شعر سبكى باشد، حتى ديد مردم نسبت به خود او نيز تغيير خواهد كرد. بنابراين هميشه بهترين اشعار را كه مناسب با شاءن مجلس اهل بيت عليهم السّلام شاءن مستمع و شاءن خود مداح است بايد انتخاب گردد. بعد از انتخاب شعر مناسب ، بايد چند مرتبه آن را خواند و مرور نمود البته اگر آن را حفظ نمائيم بسيار بهتر خواهد بود زيرا بعدها نيز در مجالس ديگر مى توان از آن استفاده كرد و بر ذخائر شعرى مداح افزوده خواهد شد و همان سان كه گفته شد، تسلط مداح بر مجلس با حفظ كردن شعر بيشتر مى گردد. پس از تمرين براى حفظ يا روان شدن شعر، نوبت به تمرين خواندن آن مى رسد كه البته اين دو تمرين اگر همزمان با هم نيز اجرا شود در حفظ آن بهتر خواهد بود. مداح بايد شعر را با لحن خود همسان سازد. ترتيب ابيات به گونه اى باشد كه ابيات فرعى در پرده هاى پائين و ابتداى مجلس و ابيات كليدى و شاه بيت ها، اوج بر آنها نهاده شود كه خود اوج هم ، مراتبى دارد كه بسته به سبك هاى افراد تغيير مى كند. اما به طور كلى بعد از بيت دوم و يا حداكثر سوم ، ديگر بايد پرده آوا را تغيير داد و كم كم اوج گرفت . در اينجاست كه بايد شعر نيز اوج گرفته و نوبت به ابيات ريشه اى و عميق آن رسيده باشد. وجود شاه بيت در شعر فقط مربوط به اشعار مذهبى نيست . در يك غزل معمولى هم بعضى از ابيات داراى قوت بيشترى از نظر محتوا هستند كه شاعر سعى كرده حرف خود را فقط در چند بيت از كل ابيات شعرش بزند كه روح شعر به آن بستگى دارد. اگر مداح چنين بيتى را در غزل و يا شعر خود پيدا نكرد، مجبور است اوج خود را روى ابياتى كه حالت خطابى دارند بگذارد. حال به نكاتى درخور توجه در مورد خواندن شعر در يك مجلس مولودى توجه فرمائيد. قبل از برگزارى مجلس ، توسلى خصوصى به دلِ شاد ائمه معصومين به خصوص آقا رسول الله و فاطمه زهراعليهماالسّلام و همچنين توسل به وجود نازنين پدر و مادر امامى كه شب ولادت اوست ، داشته باشد تا به نفس او و به مجلسى كه مى خواهد ارائه دهد، بركت دهند و بهتر بتواند از پس وظيفه اش برآيد. براى اينكه صدايش بازتر شود و رگه هاى صدا گرفته شود، بهتر است قبل از مجلس كمى زمزمه نمايد. اين نكته را بايد توجه داشت كه براى خواندن در مجلس جشن ، بايد صدا حتماً باز و بدون گرفتگى باشد. صدائى كه گرفته است به هيج وجه مناسب خواندن در مجلس شادى نيست زيرا اين صدا باعث حزن و خستگى در مستمع مى شود چرا كه گرفتگى در صدا حاكى از روحى خسته و قلبى محزون است و با اهداف مجلس جشن كه شادى دادن به مستمع ، در شادى اهل بيت عليهم السّلام است ، سازگارى ندارد. اما خواندن با اين صدا در مجلس عزادارى اشكالى ندارد بلكه بعضى وقت ها اثر مثبتى هم در مستمع مى گذارد. بهتر است به توصيه هائى كه در بخش صداسازى گفته شد، براى ارائه اين نوع مجالس ، بيشتر توجه شود تا باعث كسالت مستمع نگردد. اگر صداى شما گرفته است ، بايد چند ساعت قبل از شروع مجلس آب نمكى كه در آن چند قطره آبليمو ريخته شده است ، غرغره نمائيد تا عفونت هاى حنجره خارج شود. اين كار حتماً بايد فاصله اى چند ساعته با مجلس داشته باشد، چون خود اين كار سبب گرفتگى موقت در صدا مى شود. به طور كلى بايد در ايام جشن و سرور بيشتر از حنجره مراقبت كرد. خواندن شعر در مجلس مولودى واجب انفكاك ناپذير است و هيچ گونه گزيرى از آن نيست . بنابراين مداح بايد تمام توان خود را بر شعرخوانى گذاشته ، تا بتواند به قول معروف آن را ((خوب از آب درآورد))، نه اينكه شعرى را سرسرى و بى دقت بخواند و زود رد شود تا به سرودخوانى برسد. بايد سعى داشته باشد تا حواس مستمع را بيشتر به شعر جلب كند زيرا در اثناى آن نكاتى گفته مى شود كه مفيد است . همچنين خود شعر باعث استفاده بردن بيشتر از مجلس مى شود اما در سرودخوانى ، مستمع حواسش بيشتر به جواب دادن است و توجه او نسبت به مطالب ، سطحى تر مى باشد. مداح بايد اصل وظيفه خود را در شعرخوانى به انجام رساند چون مجلس بيشتر تحت اختيار اوست . بايد در مورد موضوع مجلسى كه قرار است برپا شود، مطالعه كافى را داشت و مداح بايد با دست پر پشت تريبون برود و به خوبى جريان تاريخى ولادت يا عيد را مطالعه نمايد تا در بين خواندن اشاره اى نيز به كيفيت ولادت داشته باشد. مداح بايد با ظاهرى آراسته و تميز و مناسب جشن ، وارد مجلس شود زيرا تا آخر برنامه ، نگاه مردم به مداح است و نبايد نكته اى در سر و وضع مداح ، سبب از بين رفتن تمركز حواس مستمع گردد. سعى كند بهترين لباسش را براى شب ولادت و يا شب عيد بپوشد و به طور كلى مداح ، بايد هميشه ظاهرى آراسته داشته باشد چون اكثر اوقات در انظار مردم است . او بايد به شخصيت خود احترام بگذارد. مجلس بايد ((بِسم اللّه )) شروع شود و مداح مى تواند بعد از سلام كردن به مستمعين و چند جمله اى صحبت در مورد شب ولادت و تبريك آن به محضر آقا امام زمان (عج ) و مقام معظم رهبرى و همچنين به مستمعين ، شروع نمايد. اگر نفر اول بود، بسيار مناسب تر است كه دعاى فرج آقا امام زمان (عج ) را نيز قرائت كند. شروع مجلس بايد بسيار شاد و پر نشاط باشد و از محزون خواندن شعر به طور جدى بپرهيزد زيرا اصلاً مناسب چنين مجلسى نيست . مداح بايد روى سبك ها شاد و خواندن پرنشاط نيز كار كرده باشد و به همان لحنى كه روضه مى خواند و شعر مصيبت را ارائه مى دهد، بسنده نكند. اگر مجلس جشن پرشور و نشاط شروع نشود تا آخر در همان خمودگى باقى خواهد ماند. بهتر است اول مجلس با خواندن چند رباعى ، به صورت خيلى حماسى و هيجان آفرين و همچنين با گرفتن ذكر صلوات و دادن اذكار مناسب ، به مجلس رونق بخشيد. چرا كه حتى اگر مستمع نيز حال نداشته باشد، بايد به وسيله اين اذكار او را مجبور به جواب دادن و كنار گذاشتن كسالت ، ساخت . دعاها و سلام هائى كه در ابتداى مجلس داده مى شود نيز بايد با نشاط و شادى آفرين خوانده شود، نه محزون . ناگفته نماند كه محزون خواندن با آرام خواندن تفاوت دارد. مى توان آرام ولى با نشاط در دستگاهى كه سبب حزن نمى شود، خواند زيرا گونه اى از تحرير زدن ها باعث حزن و گونه اى ديگر سبب شادى مى گردند، تحريرهاى سينه اى و كم تحرك ، باعث حزن و تحريرهاى منقطع و پر جست وخيز باعث شادى در صدا مى گردند. كه ممكن است در هر دو صورت در پرده هاى پائين باشد و آرام خوانده شود. پس نبايد بين آرام خواندن و محزون خواندن تساوى قائل شد. گريه مستمع بايد به خاطر لطافت شعر و از شادى باشد نه از محزون خواندن مداح . بايد تا جائى كه امكان دارد ابيات را واضح و مفهوم بخواند و لحن خود را با ابيات مختلف تغيير دهد. لحن بايد مطابق با ابيات شعر باشد تا اصطلاحاً ((مجلسش گُل كند)). بعد از خواندن چند بيت شعر مى توانيم داستان ولادت و يا جريان مربوط به شب عيد را بيان كنيم اما به خاطر داشته باشيم كه اين كار بايد بسيار لطيف و با ملاحت انجام پذيرد كه با شنيدن آن اشك مستمع از شادى ، جارى شود نه از غصه و اندوه . ناگفته نماند در بعضى از ولادت ها، اين مسئله در اختيار مداح نيست و خود بخود، اشك غم و اشك شادى ، با هم مخلوط مى شود مثل ولادت حضرت سيدالشهداعليه السّلام كه رسول خداصلّى اللّه عليه و آله نيز در ولادت ايشان گريست (84) . ب ) گريز زدن يكى از فنون مداحى در مولودى خوانى ((گريز زدن )) مى باشد كه در مجالس عزادارى نيز مورد استفاده فراوانى دارد. البته اين دو مقوله كمى با هم تفاوت دارد. در مولودى خوانى هر گونه خارج شدن از حيطه مولودى و اشاره به بعضى وقايع ديگر، اعم از روضه و غير آن را گريز زدن مى گويند. مثلاً در بيان اشاره به داستان ولادت شما، اشاره به گوشه اى از زندگانى يا شهادت نيز داشته باشيد. اما در مجلس روضه ، گريز معنائى تقريباً جداى از اين معنى پيدا مى كند و آن عبارت است از تطابق بعضى روضه ها با روضه امام حسين عليه السّلام يا حضرت زهراعليهاالسّلام و يا بعضى روضه هاى معروف تر و پر نقش تر در مداحى . و به وسيله تطابق و يا تضادى كه در بعضى مطالب دو روضه وجود دارد، اين معنا را به ظهور برساند. مثلاً در روضه امام صادق عليه السّلام و جريان سوزاندن بيت شريف حضرت ، به دليل تطابقى كه با قسمتى از روضه حضرت زهراعليهاالسّلام و يا سوزاندن خيام كربلا وجود دارد، به مدينه يا كربلا گريز زده و به ادامه روضه در محور ديگرى بپردازد. اين معنا از فنون بسيار خوب مداحى است كه به پر و بال دادن روضه و تنوع در روضه خوانى منجر مى شود. چرا كه اثر بعضى از روضه ها بيشتر از روضه هاى ديگر است و مى توان از اين اثر مطلوب در تاءثيرگذارى بيشتر در مجلس استفاده كرد و به شرارى از آتش روضه حضرت حسين عليه السّلام مجلس را داغ تر نمود. از آن گذشته به اين مطلب سفارش شده و اين سخن امام حسن مجتبى عليه السّلام (( لا يَومَ كَيَومَكَ يَااَبَاعَبدِاللّه )) (85) ، هميشه و در تمام فنون روضه خوانى جارى بوده و هست . بهتر است كه هميشه در توسلات نامى از آقا و مولاى مان حسين عليه السّلام نيز برده شود و از تاءثيرگذارى اين اسم بر قلوب مؤ منين بهره جست . كه خود حضرت بر اين مطلب اذعان داشته اند كه : (( اَنَا قَتِيلُ العَبَرَة ، لا يَذكُرُنِى مؤ منٌ الاّ اِسْتَعَبَرَ؛)) من كشته اشكهاى چشم ام و هيچ مؤ منى مرا ياد نمى كند مگر اينكه اشك غم اش از ديده جارى گردد))(86) . پس بايد از اين مزيت بهره بردارى كافى را نمود. اين مسئله كمك شايانى به مداح نيز مى باشد زيرا ممكن است به دلائلى نتوانسته باشد مطالب قابل توجهى از روضه معصومى را استخراج نمايد و يا به دليل عدم آمادگى كافى و آشنائى با روضه اى ، نتواند به خوبى انجام وظيفه نمايد كه گريز زدن به روضه امام حسين عليه السّلام به دليل آشنائى كافى و تسلط با آن ، مى تواند گره گشايى كند و مجلس را منقلب سازد. توجه : اين مسئله نبايد موجب تنبلى و سستى در انجام وظيفه گردد و نبايد از گريز زدن به كربلا به عنوان يك راهكار اصلى براى شانه خالى كردن از زير بار مسؤ وليت و وسيله اى براى عدم تحقيق كافى استفاده كرد، چه بسا اين كار باعث تبديل تمام مجالس شب شهادت ، به روضه سيدالشهداعليه السّلام خواهد شد كه موجب عدم رشد كافى مداح و مستمع در آشنائى با معارف و مصائب اهل بيت عليهم السّلام مى گردد و اين كار ملاحت خود را نيز از دست مى دهد. لذا زياده روى در استفاده از اين فن به عنوان شيوه اصلى درست نيست . يادآورى : در مولودى ها نبايد گريز به روضه مستقل تبديل شود و مجلس جشن را به مجلس عزا تبديل كند، بلكه بايد در همان حالت انتزاعى و اشاره اى خود، باقى بماند. چنانچه ديده مى شود در بعضى از مجالس جشن ، مستقلاً روضه خوانده شده و حتى اشعارشب شهادتى خوانده مى شود و در آخر هم به سينه زنى مى انجامد كه اصلاً اين كار جا ندارد و مطابق با اين فرمايش اميرالمؤ منين عليه السّلام نمى باشد كه فرمودند: (( اِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ... فَاخْتَارَنَا وَ اخْتَارَ لَنَا شِيعَةٌ لَيَنصُرونَنَا وَ يَفرَحُونَ لِفَرَحِنَا وَ لَيَحزُنُونَ لِحُزنِنَا؛)) خداوند تعالى ما را از ميان بندگان خويش برگزيد و براى ما پيروانى انتخاب نمود كه همواره در شادى ما شاد و در غم ما محزون و اندوهناك هستند))(87) . همچنين در روايتى از امام رضاعليه السّلام آمده است كه به پسر شبيب فرمودند: ((اگر دوست مى دارى كه همنشين ما در بهشت باشى در غم و اندوه ما غمگين و در شادى ما شاد باش و ولايت ما را بپذير كه اگر كسى سنگى را دوست بدارد روز قيامت خداوند او را با آن سنگ محشور مى كند؛(( وَ اَفْرِحْ لِفَرَحِنَا وَ عَلَيكَ بِوِلايَتِنَا فَلَو اَنَّ رَجُلاً تَوَلَّى حَجَراً حَشَرَهُ اللّهُ مَعَهُ يَومَ القِيَامَةِ)) لذا خواندن بيش از حد روضه در مجلس شادى ، جا ندارد. پس بيائيم مجالس خودمان را مطابق با دستورات اهل بيت عليهم السّلام نمائيم و فرمايشات آنها را سر لوحه كار مداحى و نوكرى اين خاندان ، براى خود قرار دهيم . و از اِعمال سليقه و نظرات شخصى در اين كار دورى بورزيم تا مورد تاءييد ائمه هدى عليهم السّلام رار گيرد. ج ) سرود بعد از خواندن شعر و يك گريز كوچك ، با فرستادن يك صلوات و يا دادن يك ذكر مناسب ، مجلس را از حالت روضه در آورده و دوباره شور و نشاط را به مجلس باز مى گردانيم و شروع به خواندن سرود (ارجوزه ) مى نمائيم . سرود از نظر جزئيات و ساختار شعرى ، مانند نوحه است و داراى سربند، گوشواره و جواب مى باشد و تمامى آن نكاتى را كه در نوحه خوانى متذكر شديم ، در سرودخوانى هم بايد رعايت شود. نكاتى از قبيل : ترتيب بندها از فرعى به اصلى . تكرار بند اول براى يادگيرى مستمع و يادآورى جواب آن . حماسى خواندن به جهت بهتر جواب دادن مستمع و... . در انتخاب سرود نيز سعى كنيم توجه به نكات شاءنى مجلس و مستمع داشته باشيم و از بكار بردن عبارات و خواندن سبك هائى كه مناسب شاءن مجلس اهل بيت عليهم السّلام نيست ، خوددارى نمائيم كه خداى ناكرده سرور و شادى به مرحله لهو نرسد و موجبات وهن به آن فراهم نيايد. در پايان سرود نيز با تكرار اذكارى مناسب و فرستادن صلوات مجلس را خاتمه داده و دعا مى نمائيم . د) نكات پايانى در پايان اين بخش نيز به تذكر برخى نكات قابل توجه در ارتقاء سطح معنوى مجلس براى بهتر شدن آن مى پردازيم . در خواندن شعر بايد سعى شود، ابيات با شيوه اى بسيار عاطفى و آرام و لطيف خوانده شود، همچنين ابيات مدح ائمه عليهم السّلام را محكم و حماسى ، ابيات تواضع در برابر آنها را متواضعانه ، ابيات اقتدار آنها را مقتدرانه ، و ابيات مصيبت را محزون (تا آنجا كه مجلس اجازه مى دهد) خواند. سلامى كه در ابتداى مجلس داده مى شود نبايد به صورت عربى خوانده شود بلكه اگر با لحن فارسى باشد، بهتر است همچنين اگر بيتى عربى را خواستيم بخوانيم بهتر است با لحن عربى خوانده نشود. مگر آنكه مانند يك قارى توانا با تجويد و تمامى دستگاه هاى عربى آشنا باشيم و بتوانيم زيبائى هاى سبك عربى را در آن بيت پياده نمائيم . بايد سعى شود صدا داخل بينى نرود و از حلق بيرون آيد زيرا باعث محزون شدن صدا مى گردد و صدا حالت خفگى به خود مى گيرد. صدا بايد مستقيم از حلق بيرون آيد. مداح بايد به خود چهره بشاش بگيرد و اشعار را با لبخند بخواند نه با صورتى درهم و جدى . سعى كنيد اشعارى را كه مى خوانيد بريده بريده و متنوع نباشد بلكه يك شعر خوب انتخاب كرده و تا آخر آن را بخوانيد نه اينكه از هر شعرى يكى دو بيت خوانده و سراغ شعر بعدى برويم . اين كار سبب افت مجلس مى گردد زيرا مستمعين فكر مى كنند كه ما به اندازه كافى شعر نداريم و با سرهم بندى اين اشعار مى خواهيم وقت مجلس را پر كنيم . نكته بسيار مهم در مولودى خوانى اين است كه اگر چند نفر قرار است بخوانند، نفر اول به هيچ وجه نبايد روضه بخواند. حتى اشاره هم به روضه ننمايد. و نيز نفر اول اگر شعرش داراى اشعار روضه هست ، بايد آن را حذف نمايد تا مجلس ظرفيت براى پذيرش مداحان بعدى را از دست ندهد. اين مسئله در نفرات دوم ، سوم و... ضعيف تر مى شود تا به نفر آخر برسد كه جاى روضه خواندن و توسل پيدا كردن همانجاست . در اثناى شعرخوانى نبايد زياد صحبت كرد زيرا حوصله مستمع سر مى رود. بايد بيشتر به شعر پرداخت تا صحبت كردن . اما بيان يكى دو نكته و گريز زدن به مسائل اخلاقى و اجتماعى آن هم بسيار كوتاه اشكالى ندارد. شروع مولودى خوانى ، نقش مهمى در حال مجلس دارد. مداح نبايد شروع مولودى را بسيار پرتحرير آغاز كند و هر چه هنر دارد، همان اول كار پياده نمايد. بلكه بايد مولودى خوانى را از ساده به پرتحرير اجرا كند. شعر مولودى داراى دو قسم است ؛ حكايتى و مخاطبى . قسم حكايتى آن داراى دو حالت خبرى و داستانى مى باشد. شعر حكايتى خبرى شعرى است كه از وقايع و رويدادهاى تاريخى جريان حكايت مى كند كه چه اتفاقى در فلان تاريخ روى داد. اما شعر حكايتى داستانى ، خودِ داستان است و قصه را به صورت يك نمايشنامه كامل ، از اول تا آخر نقل مى كند كه معمولاً مثنوى مى باشد. شعر مخاطبى شعرى است كه در آن نوعى خطاب از ما به امام و از امام به ما وجود دارد، مانند: على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را... حال نكته در اينجاست كه شعر مخاطبى را بايد آرام و موزون خواند. اما در قسمت شعر حكايتى خبرى ، مى توان هم آن را بالا شروع كرد و هم پائين . اين موضوع بستگى به مطلع و آغاز شعر دارد. اگر مقدمه داشت ، به تناسب مقدمه بودن مى توان آن را پائين خواند و اگر نداشت ، آن را بالا شروع كرد، اما چون بالا شروع كردن شعر آن هم در ابتداى مجلس ، جالب نيست ، و احتياج به مقدمه اى از نظر رعايت پرده هاى صوتى و مقدمه اى از نظر شروع كلام دارد، مى توان از چند رباعى ، قبل از آن استفاده نمود و آغاز شعر اصلى را بر اوج صداى خود گذاشت و با اين كار مى توان هر دو غرض را به جا آورد. در قسم شعر حكايتى داستانى بايد شعر را سريع و با تحرير كم شروع كرد. نبايد بين ابيات آن فاصله بيافتد و از تكرار كردن ابيات شعر، بايد دورى نمود، زيرا در اين گونه اشعار، مستمع جوياى دنبال كردن داستان است و نبايد با تكرار كردن و يا تحرير زدن بيش از حد، رشته داستان را از دست او خارج نمائيم و او را بى حوصله نموده و از اصل داستان غافل كنيم . در اينجا براى آشنائى بيشتر شما با اين دو گونه شعر كه استفاده زيادى در مديحه سرائى دارد به نمونه اى از آن اشاره مى نمائيم ؛
يكى ديگر از نكات مهم در هر نوع مجلسى ، بررسى كيفيت صداى بلندگو و تنظيم آن قبل از شروع است . همان اول اگر مداح ديد صداى بلندگو كم ، زياد و يا تكرار آن زياد است ، بايد تذكر بدهد و بعد از تنظيم صدا، خواندن را شروع كند. از نكات پايانى مولودى خوانى وضعيّت تريبون است . اگر ميكروفون پايه دارد نبايد جلوى صورت مداح قرار بگيرد، طورى كه چشم هاى مداح پيدا نباشد و همچنين نبايد جلوى قسمت زيادى از صورت مداح را بگيرد زيرا مستمع ميل دارد كه به صورت مداح نگاه كند، و اگر موفق نشود تمركز او به هم مى خورد. ميكروفون نبايد زياد به دهان نزديك باشد تا صداى حقيقى وارد ميكروفون شود و با دور كردن ميكروفون از دهان سعى در مفهوم شدن صداى خود داشته باشد. همچنين در موقع تنظيم پايه ميكروفون بهتر است ، ابتدا آن را خاموش كنيم سپس آن را تنظيم نمائيم و تمركز مستمع را با سروصداى ميكروفون بر هم نزنيم . اگر به ميكروفون با پايه ، عادت نداريم ولى ديديم كه با صرف وقت ، ميكروفون و پايه را براى مان آماده كردند، اگر همان طور با پايه بخوانيم ، بهتر است از اينكه بعد از صرف مدتى تنظيم كردن ، ميكروفون را از پايه در آورده و در دست بگيريم . حال اگر ميكروفون پايه نداشت و ما آن را در دست گرفتيم نبايد طورى آن را بگيريم كه جلب توجه كند مثلاً ميكروفون دو دستى بگيريم و يا آن را مرتب از جلوى دهان كنار ببريم و دوباره جلوى دهان بگيريم . بايد آن را طورى در دست گرفت كه جلب توجه نكند و اين طور وانمود كنيم كه به ميكروفون توجهى نداريم . |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
يكى ديگر از وظايف مهم يك مداح ، اداره كردن مجلس دعا و زيارت است . ذاكر گذشته از استعداد اداره مجلس عزادارى و سينه زنى ، بايد توانائى بر اداره مجلسى كه افراد براى توبه و استغفار در آن شركت مى جويند، را نيز داشته باشد و اين مستلزم كار روحى و اخلاقى و همچنين مداومت داشتن بر ادعيه و زيارات مى باشد. ذاكر، بايد چنان رابطه قوى و مستحكمى با اين گونه مطالب داشته باشد كه به خوبى بتواند با استفاده از حال معنوى خود و توانائى هاى اخلاقى و عرفانى اش ، بقيه را نيز به سر منزل مقصود بكشاند. نه صرفاً يك خواننده خوش صدا باشد كه به يك سرى از فنون آشنائى دارد. زيرا مردم اين انتظار را از من و شماى خواننده دارند كه شعائر اهل بيت عليهم السّلام ا نيز اشاعه دهيم ، نه اينكه اسمى از آنها ببريم و با كلام آنان بيگانه باشيم . |
|
ماه رمضان :
مرو مادر (6)
يابن الزهرا حسين حسين (2)
بود و نبودم ياس كبودم
جواب :(من ز عشق تو مستم گشته جدا دستم )
جواب : (من ز عشق تو مستم گشته جدا دستم )
جواب :ياحسين و ياحسين و ياحسين (2)
يا زهرا يا على (3)
گوشواره :(على با چشم تر بگفتا همسفر مرا با خود ببر)
جواب :(فاطمه جان 4) ى ) دو دمه
كوفه دگر مولا ندارد زينب دگر بابا ندارد
منشق شده فرق عدالت بر پا شده روز قيامت
و يا اذكارى بسيار ثليث تر و روان تر، مثل : |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
بى شك پرحجم ترين و مهم ترين كار يك مداح ، اداره مجلس عزادارى است و از اهميت بيشترى نسبت به ساير وظايف او برخوردار است . اولين شرط ورود به مجلس عزادارى آن است كه ذاكر هميشه آماده و مستعد وارد مجلس شود. خواه قرار بر خواندن او باشد خواه نباشد. به طور كلى مداح هميشه بايد آمادگى خود را براى انجام وظيفه حفظ كند، چه بسا خيلى از مجالس بدون هماهنگى و وعده قبلى تشكيل مى شوند. همچنين برخى از مجالس به صورت اتفاقى منعقد مى گردند و از هيچ مداحى اين عذر پذيرفته نمى شود كه بگويد؛ ((الان آمادگى براى خواندن ندارم )). لذا هميشه به خاطر داشته باشيد، به محض اينكه براى اولين بار در انظار، پشت تريبون قرار گرفتيد، شما در نظر مردم به عنوان خواننده شناخته مى شويد، بالاخص كه از پس اين كار هم به خوبى بر آئيد.
دهه اول ماه محرم : |
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
همان طورى كه مى دانيد يكى از مهمترين ابزار مداحى ، سخنرانى ، خطابه و... داشتن صداى خوب است كه در رسيدن به هدف ، شخص را يارى مى نمايد. صداى خوب در مداحى دلها را بيشتر آماده مى كند و باعث اشك گرفتن و انس پيدا كردن مى شود. البته ناگفته نماند كه صوت زيبا يك استعداد خدادادى است كه خيلى ها از آن برخوردار و بعضى بى بهره هستند اما بحث پرورش صدا، ربطى به استعداد ندارد. گرچه كسى كه مستعد است ، طبيعتاً پيشرفت بيشترى در اين زمينه خواهد داشت اما حتى افراد مستعد هم بايد براى بهتر شدن صدا، روى آن كار كنند.
اما در مداحى به علاقه اى دوچندان نسبت به كارهاى ديگر احتياج هست تا بعد از گذشت مدتى بشود به كسى گفت ((مداح )). چون علاوه بر اينكه مداحى يك كار جسمى و فيزيكى است ، يك كار معنوى شگرف نيز هست كه با دل هاى مردم سروكار دارد، نه صرف يك هنرنمائى و به نمايش گذاشتن قابليت هاى حنجره . اگر چه با كمال تاءسف ، بعضاً ديده مى شود كه مداحى تبديل به هنرنمائى و چهچهه و آواز گرديده است . اما بسيار ناچيز است كه اگر ناديده شمرده شود بهتر است . با مداحى و ذاكرى اهل بيت عليهم السّلام بايد معامله يك كار عميق عرفانى و معنوى در راه سير و سلوك و رسيدن به رضايت خداوند و اهل بيت اطهارعليهم السّلام بشود. همچنان كه پير مراد، حضرت آية الله العظمى بهجت (حفظه الله تعالى ) در سخنى كه با جمعى از مداحان و ذاكران طراز اول تهران داشتند در مورد مداحى فرمودند: ((اگر يكى از اينها (خواندن ها) قبول شود شما را به عرش مى برد)). پس نبايد آن را دست كم گرفت . |
||
|
قبل از آنكه به شيوه مداحى بپردازيم بايد بدانيم كه يك مداح بايد از چه شخصيت و جايگاهى برخوردار باشد. چرا كه مداحى يك كار والا و عرفانى است پس بايد كسى كه در راءس اين كار قرار مى گيرد، بى رابطه با عرفان و معنويات نباشد. در كشور اسلامى ما، مردم براى افرادى كه با ذكر و مدح اهل بيت عليهم السّلام سروكار دارند، احترام خاص و ويژه اى قائلند و اصولا مداحى كردن باعث محبوبيت نزد سايرين مى شود. بنابراين كسى كه داراى احترام والا و محبوبيت است بايد داراى ويژگى هائى نيز باشد كه جايگاه خود را نزد خداوند و اهل بيت عليهم السّلام و همچنين نزد خلق خدا حفظ كند.
پايين ترين مرتبه اخلاص آن است كه انسان به همان اندازه كه در وسع اوست عملى را به جا آورد و به وسيله خلوص نيت ، ارزش آن عمل كم و كوچك را بالا ببرد. چنانچه در آيه شريفه قرآن دارد كه ؛ (( لايُكَلِّفُ اللَّه نَفسا اِلاّ وُسعَهَا)) (67) . خداوند بيشتر از آن چيزى كه توان شخص هست از او نمى خواهد و تكليفى كه بيشتر از توانايى كسى باشد بر دوش او نمى گذارد. پس چه لزومى دارد كه يك ذاكر پا بر اخلاص خود نهاده و عملى را انجام دهد كه كمترين ارزشى ندارد و بقيه اعمال او را نيز ضايع مى سازد. يكى از آفات بسيار مهلك در اين كار، ((ريا)) است . چرا كه شخص ذاكر هميشه در معرض نگاه هاى سايرين قرار دارد، بايد خيلى مواظب باشد كه اخلاصش به اين گناه آلوده نشود. چنانچه اميرالمؤ منين عليه السّلام مى فرمايد:
پس ذاكر اهل بيت عليهم السّلام نبايد اجازه دهد كه ميل به خواندن و هنرنمايى كردن در جمع ، خدايى ناكرده به رياكارى بيانجامد يا اينكه حق همكارش ضايع شود. انصافاً اگر مداح با اخلاص بخواند خودش بيشتر حال معنوى پيدا مى كند و مردم هم وقتى ببيند كه او در بند صدا نيست و مخلصانه مى خواند، بيشتر با خواندن او حال پيدا مى كنند.
سخن را كوتاه و رشته كلام را به دست استاد دلسوخته ، و پيرغلام اهل بيت عليهم السّلام غلامعلى رنجبر))(69) مى سپارم ؛
ذاكر اهل بيت عليهم السّلام بايد هميشه ادب و تواضع را در مجلس و بيرون آن رعايت كند؛ ادب پيش كسوت را، ادب بزرگان مجلس را، ادب روحانى را، ادب كوچك ترها را،... توشه مداح بايد پر باشد از فروتنى تا به خودش در وظيفه اى كه بر عهده دارد، بيشتر كمك شود. خداوند متعال نيز در قرآن مى فرمايد: (( وَ اخفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤ مِنِينَ)) (72) و نيز امام عسگرى عليه السّلام در حديثى فرموده اند: ((هر كس تواضع كند در دنيا از براى برادر مؤ من خود، پس او نزد خدا از جمله صديقان است و حقاً كه او از شيعيان على بن ابيطالب است ))(73) و به قول پير غلام اهل بيت عليهم السّلام غلامعلى رنجبر))؛
منظور همين مكتب هايى است كه مردم رفته اند وگرنه آن بزرگواران علوم هستى را از ازل تا به ابد از منبع وحى دريافت كرده اند. بنده نيز به طور مستقيم و غير مستقيم شاگردى كرده ام و هنوز هم ، خود را شاگرد كوچكى از شاگردان اين مكتب مى دانم و لاغير. مستقيم يعنى نشستن در محضر استاد و غير مستقيم يعنى نشستن در مجالس مختلف ))(74) .
و اين بحث را با اين شعر به پايان مى بريم كه ؛
نقش مداح
چرا كه مداحى اهل بيت عليهم السّلام رابطه مستقيمى با عشق به شهادت و فدا شدن در راه ولايت دارد. عشق اباعبدالله الحسين عليه السّلام بود كه آنها را بى تاب براى جان فشانى كرده كه در ميدان نبرد سر از پا نمى شناختند. وصيتنامه هاى شان حاكى از اين عشق مفرط و محبت واقعى بود كه مى گفتند هر وقت خواستيد براى ما گريه كنيد، بر مصائب سالار شهيدان اشك بريزيد. |
||||||||||||||||||||||||||||
|
اصل محتوا(58)
شما ببينيد اين شعر چطور انسان را منقلب مى كند و هزاران بيت از اين قبيل هست . قسمت ديگر، معارف اسلامى است كه امروز با معارف انقلابى كه ما به آن سياست مى گوييم انطباق پيدا مى كند. هيچ شعرى نبايد از اين مطالب خالى باشد! اينها معارف اسلامى است . اين (( هَيهَات مِنّا الذِّلَة )) را كه امروز به زبان مردم افتاده است و در زمان طاغوت كمتر به زبان جارى مى شد، فراموش نكنيد. آن موقع چون همه ذليل بوديم هيهات نداشت . ذليل اجانب و استكبار، ذليل دربار، ذليل دولت ، ذليل ساواك ، ذليل پليس ، نقش خودمان همه ذلت بود، همه زور مى گفتند، خودمان هم به خودمان زور مى گفتيم ، و لذا اين جمله بر زبانى جارى نمى شد، اگر هم كسى مى گفت خيلى جدى نبود، گاهى كه از زبان مرحوم مدرس يا آيت الله كاشانى و شخصيت هايى از اين قبيل يك كلمه اى نقل مى كردند كه مثلاً مرحوم مدرس به رضاخان فلان گفت يا مرحوم كاشانى بهمان گفت ، چقدر براى ما بزرگ مى آمد و تعجب مى كرديم ! كه اينها چقدر جراءت داشتند، عزت را در عملشان تجسم دادند كه اين كلمه را گفتند و ذلت را قبول نكردند. شما حالا نگاه كنيد ،جامعه ما يك زبان و يك صدا در مقابل همه استكبار عالم اين سربلندى و عزت را نشان مى دهد و اين (( هَيهَات مِنّا الذّلة )) را در عمل نشان مى دهد)).
اين وصف حال شماست كه آن محبت را در دل ها بر مى انگيزانيد و لذا بايد از آن براى فرا گرفتن دو كلمه از معارف فاطمه زهرا استفاده بشود)). |
||||
|
عظمت و ابعاد واقعه عاشورا |
|
((ستايشگرى )) و مدح اهل بيت عليهم السّلام از ديرباز در فرهنگ شيعه ريشه داشته و از همان سال هاى آغازين پيدايش اسلام ، كار خود را شروع نموده است كه تاريخ به خوبى نمايان گر اين مسئله مى باشد و به عنوان يك رسالت تاريخى نسل به نسل تكرار گشته و به دست ما رسيده است . به جراءت مى توان گفت كه يكى از شالوده هاى اصلى شعر شيعى ، ستايشگرى اين خاندان بوده و مى باشد كه با مشاهده چند صفحه از تاريخ اسلام ، پى به منزلت و ريشه دار بودن آن در ادبيات دينى ، برده مى شود. پس سزاوار است كه چند كلامى در اين زمينه به صحبت بپردازيم .
كه در تاريخ آمده وقتى كه دعبل اين شعر را نزد حضرت قرائت مى كند هنگامى كه به بيت ؛
مى رسد، حضرت از شدت گريه از هوش مى روند و وقتى دعبل شعر را براى بار دوم نيز بنا به خواسته حضرت قرائت مى كند، باز حضرت از شدت انقلاب ، از هوش مى روند. حضرت در پايان سه بار به او مى فرمايند: ((احسنت !)) و نوشته اند كه حضرت فى البداهه دو بيت را در همان وزن و قافيه به شعر دعبل اضافه مى فرمايند كه ؛
و در پايان ، حضرت ده هزار درهم و اشياء ذى قيمتى به او صله كردند اما او پيراهن خود حضرت را تقاضا مى كند تا آن را در كفن خود بگذارد. |
||||||||
|
عزادارى آئينى است كه نشان دهنده حالات درونى و رفتارى است كه فرد در اثر از دست دادن شى ء گرانمايه اى از خود نشان مى دهد و ريشه در فرهنگ هر قوم دارد و از ايدئولوژى آنها نسبت به زندگى ، مرگ و... سرچشمه مى گيرد. از روزى كه بشر خلق گرديده و با پديده مرگ و حوادث ناگوار روبرو شده ، با اين واژه نيز آشنا گرديده است . چرا كه انسان از هر چيزى كه با هستى خود در تضاد ببيند ناسازگار بوده و از نابودى گريزان است اما چون در برابر اين پديده ، قدرتى ندارد، با از دست دادن عزيزان خود، به گريه و عزادارى پناه مى برد تا اين اندوه را بدين وسيله بر خود هموار سازد.
|
|
|
زلیلایی شنیدم یاعلی گفت به مجنونی رسیدم یاعلی گفت مگر این وادی دارالجنون است که هر دیوانه دیدم یاعلی گفت نسیمی غنچه ای را باز میکرد بگوش غنچه کم کم یاعلی گفت چمن با ریزش باران رحمت دعایی کرد و او هم یاعلی گفت یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یاعلی گفت دمی که روح در آدم دمیدند زجا برخاست آدم یاعلی گفت چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست توسل جست و هر دم یاعلی گفت زبطن حوت یونس گشت آزاد زبس در ظلمت یم یاعلی گفت عصا در دست موسی اژدها شد کلیم آنجا مسلم یاعلی گفت نمیشد زنده جان مرده هرگز یقین عیسی بن مریم یاعلی گفت نزول وحی چون فرمود سبحان ملک در اولین دم یاعلی گفت رسول الله شنید از پرده غیب ندایی آمد آنهم یاعلی گفت علی در کعبه بر دوش پیُمبر قدم بنهاد آن دم یاعلی گفت مگر خیبر زجایش کنده میشد؟ یقین آنجا علی هم یاعلی گفت علی را ضربتی کاری نمیشد گمانم ابن ملجم یاعلی گفت |
|
زندگانی حضرت امام حسین (ع ) دومین فرزند برومند حضرت علی (ع) و فاطمه (س) در سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت در خانه وحی و ولایت چشم به جهان گشود.
پدری که در زمان حکومت خود، لحظه ای او را آرام نگذاشتند، همچنان که به هنگام غصب خلافت او جز به آزارش برنخاستند. در تمام این مدت ، با دل و جان از اوامر پدر اطاعت می کرد و در چند سالی که حضرت علی (ع ) متصدی خلافت ظاهری شد، امام حسین (ع ) در راه پیشبرد اهداف اسلامی ، مانند یک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش می کوشید و در جنگهای جمل، صفین و نهروان شرکت و به این ترتیب ، از پدر خود، امیرالمؤمنین (ع ) و دین خدا حمایت کرد.
امام حسین (ع ) می دانست اگر تصمیم خود را آشکار سازد و به سازندگی قدرت بپردازد، پیش از هر جنبش و حرکت مفیدی به قتل خواهد رسد ، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر را پیشه ساخت که اگر برمی خاست ، پیش از اقدام به دسیسه کشته می شد و از این کشته شدن هیچ نتیجه ای گرفته نمی شد.
منبع :ksabz.net مقاله این مقاله براساس سرگذشت و زندگانی مقدس سرور و سالار شهیدان امامحسین(ع) تنظیم گردیده، و هدف از نوشتن این مقاله یادآوری و الگو قراردادن زندگانیمبارک ایشان، همانند مشعل فروزان، در مسیر زندگی همه میباشد.
و آن گاه وارد دارالاماره شد.
منبع : http://www.zohoortv.com ********************************* |
||
|
امام على بن ابى طالب امير المؤمنين (ع) ابو الحسن، على بن ابى طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب، نخستين امام از ائمه اثنى عشر، دومين معصوم از چهارده معصوم (ع) و در نظر اهل سنت خليفه چهارم از خلفاى راشدين است. آن حضرت دومين شخص عالم اسلام(پس از رسول اكرم (ص))و وصى و ولى مطلق هستند و اعتقاد به امامت و وصايت و ولايت آن حضرت و يازده فرزند بزرگوارش يكى از اصول مذهب اماميه است. اما عدهاى از پيروان و معتقدان آن حضرت به ملاحظه كثرت فضايل و كرامات ايشان از جاده اعتدال منحرف شده و اعتقاداتى فوق اعتقادات شيعه اماميه درباره ايشان پيدا كردهاند. اين عده به غلات يعنى غلو كنندگان معروف شدهاند و هم در نظر اهل سنت و هم در نظر شيعه از جاده هدايت به دور افتادهاند و از اهل بدعت و ضلال محسوب مىگردند. ابو طالب نام پدر ايشان بود و اين كنيهاى بود به جهت پسر بزرگترش كه طالب نام داشت و اين كنيه بر نام واقعى او كه عبد مناف بود غالب آمد و در تاريخ اسلام هيچگاه او را عبد مناف نخواندهاند و فقط با ابو طالب از او ياد كردهاند. حضرت على (ع) به جز كنيه ابو الحسن به ابو تراب نيز معروف بود و اين كنيه را حضرت رسول (ص) به او داده بود و آن هنگامى بود كه او را بر روى خاك خوابيده ديده بود و او را بيدار كرده و گرد و خاك از پشت او برافشانده و فرموده بود تو ابو تراب هستى. آن حضرت اين كنيه را چون از جانب رسول اكرم (ص) به او داده شده بود بسيار دوست مىداشت و آن را بر كنيهها و القاب ديگر ترجيح مىداد. اما بنى اميه و دشمنان حضرت در اين كنيه نوعى تحقير و توهين مىديدند و به كسان خود دستور داده بودند كه آن را همچون دشنام و ناسزايى درباره او بكار برند. زياد بن ابيه و پسرش عبيد اللّه بن زياد و حجاج بن يوسف ثقفى اين كنيه را درباره او بسيار بكار مىبردند. مىگويند مادرش او را حيدره نام نهاده بود، اما پدرش ابو طالب نام او را به على تغيير داد. در رجزى كه به آن حضرت منسوب است و آن را در غزوه خيبر در برابر مرحب خيبرى خوانده است تصريح به اين معنى است، زيرا حضرت در اين رجز فرموده است: أنا الذي سمتني أمي حيدرة (من كسى هستم كه مادرم مرا حيدره ناميد). مادر آن حضرت فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصى است و بنا به گفته علماى انساب نخستين زن هاشمى است كه به ازدواج يك مرد هاشمى (ابو طالب) درآمده است و صاحب فرزند شده است. اين بانو را يازدهمين كسى گفتهاند كه اسلام آورده و حضرت رسول (ص) بر جنازه او نماز خواند و فرمود كه پس از ابو طالب هيچكس درباره من بيشتر از او نيكى نكرده است. تولد امام على (ع) تولد امام على (ع) روز سيزدهم ماه رجب سال سىام عام الفيل، در خانه كعبه اتفاق افتاده است. مىگويند كسى پيش از آن حضرت و پس از ايشان در خانه كعبه متولد نشده است. اگر تولد حضرت رسول (ص) در عام الفيل اتفاق افتاده باشد و عام الفيل بنا بر بعضى محاسبات با سال 570 م. منطبق باشد، بايد تولد حضرت امام على (ع) در حدود سال 600 م. اتفاق افتاده باشد، يعنى 21 سال قبل از هجرت (با در نظر گرفتن اختلاف سالهاى قمرى و ميلادى اين تاريخها تقريبى است) . اسلام آورنده نخستين از جمله نعمتهاى الهى در حق على ابن ابىطالب (ع) يكى آن بود كه وقتى قريش در قحطى بزرگى افتادند و ابو طالب را فرزند و عيال زياد و توانايى مالى كم بود، حضرت رسول (ص) به عموى خود عباس كه مردى توانگر بود گفت برويم و از بار زندگى ابو طالب بكاهيم و هر كدام يكى از پسران او را برگيريم و پيش خود نگاهداريم. عباس اين پيشنهاد را پذيرفت و هر دو پيش ابو طالب رفتند و گفتند ما مىخواهيم هر كدام يكى از پسران ترا نزد خود نگاهداريم تا اين مصيبت قحطى از ميان ما برداشته شود. ابو طالب كه از ميان فرزندان خود عقيل را از همه بيشتر دوست داشت گفت اگر عقيل را نزد من بگذاريد هر يك از پسران ديگر مرا كه مىخواهيد مىتوانيد ببريد. پس عباس جعفر را همراه خود به خانه برد و حضرت رسول (ص) امام على (ع) را و امام على (ع) نزد رسول خدا (ص) بزرگ شد تا آنكه آن حضرت به نبوت مبعوث شد و امام على (ع) به او ايمان آورد. بسيارى از سيره نويسان و محدثان اهل سنت امام على (ع) را نخستين كسى مىدانند كه اسلام آورد و آنها كه خديجه را نخستين اسلام آورنده مىدانند امام على (ع) را نخستين اسلام آورنده از مردان مىشمارند. اينكه حضرت امير (ع) اسلام آورنده نخستين، دست كم از ميان مردان، باشد امرى طبيعى به نظر مىرسد، زيرا بنا بر روايت سيرهنويسان، حضرت رسول (ص) بعثت خود را نخست به خديجه اعلام فرمود و خديجه قول او را تصديق و تأييد كرد. دومين شخصى كه از اسلام و بعثت حضرت رسول (ص) مىبايست آگاه مىشد على بن ابيطالب (ع) بود كه در خانه آن حضرت زندگى مىكرد و در آن هنگام به اختلاف روايات ميان ده تا پانزده سال داشت. پس از او زيد بن حارثه بود كه پسر خوانده و آزاد كرده پيامبر (ص) بود و در همان خانه زندگى مىكرده است . رواياتى هست كه در آغاز فقط حضرت رسول (ص) و خديجه و امام على (ع) را در حال نماز گزاردن ديدهاند و روايات ديگرى هست كه به موجب آن حضرت رسول (ص) در آغاز بعثت به هنگام نماز، با امام على (ع) و پنهان از نظر ديگران به شكاف كوهها و درههاى مكه مىرفتند و در آنجا نماز مىخواندند. بعضى از متعصبان و محدثان اهل سنت خرده گرفتهاند كه بر فرض آنكه امام على (ع) نخستين مسلم باشد چندان فضيلتى را براى او ثابت نخواهد كرد، زيرا آن حضرت در آن زمان در سالهاى كودكى بوده است و ايمان و اسلام از سالهاى بلوغ معتبر است. در پاسخ بايد گفت كه اين فضيلت مهمترى بر فضايل امام على (ع) مىافزايد و آن اينكه آن حضرت در ميان مهاجرانِ نخستين و در ميان جنگجويان بدر كه سمت فضيلت و برترى بر اصحاب ديگر حضرت رسول (ص) را دارند، تنها كسى است كه هرگز بت پرستى نكرده است و از آن هنگام كه خود را شناخته است خداى واحد را پرستيده و با رسول خدا (ص) نماز گزارده است. بنا بر روايتى ديگر چون آيه: و أنذر عشيرتك الأقربين (به خويشاوندان نزديك خود هشدار ده) نازل شد، حضرت رسول (ص) بنا بر اين دستور الهى فرزندان و نبيرگان عبد المطلب را كه نزديكترين خويشان او بودند دعوت كرد و فرمود هر كس از شما پيشتر از ديگران با من بيعت كند برادر و دوست و وارث من خواهد بود و اين سخن را سه بار تكرار فرمود و در هر بار فقط امام على (ع) برخاست و آن حضرت را تأييد و تصديق كرد و حضرت رسول (ص) فرمود: «اين مرد، برادر من و وصى من و خليفه من در ميان شماست. سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد». در فراش پيامبر (ص) بنابر روايات سيرهنويسان، در شبى كه قريش قصد داشتند به خانه حضرت رسول (ص) بريزند و او را به قتل برسانند، پيامبر (ص) آن شب به تعليم جبرئيل در بستر خود نخوابيد و به على(ع) گفت در بستر من بخواب و اين پارچه سبز حضرمى را بر خود بپوشان كه آنها نخواهند توانست آزارى به تو برسانند. آن شب حضرت رسول (ص) با ابو بكر از مكه بيرون رفت و امام على (ع) در رختخواب او خوابيد. كفار قريش بر در خانه آن حضرت گرد آمده بودند و مراقب او بودند و مىپنداشتند كه آنكه خوابيده است خود حضرت رسول (ص) است. نزديك بامداد امام على آن پارچه را به يكسو افكند و قريش به اشتباه خود پىبردند. اما دير شده بود زيرا حضرت رسول (ص) از مكه بيرون رفته بود. على سه شبانه روز در مكه ماند تا اماناتى را كه مردم پيش رسول اكرم (ص) داشتند مسترد كند و پس از به پايان رساندن اين مأموريت از مكه بيرون رفت و به حضرت رسول (ص) پيوست. تزويج فاطمه (ع) در سال اول يا دوم يا سوم هجرى، حضرت رسول (ص) فاطمه (ع) را به امام على (ع) تزويج كرد. بنا بر بعضى روايات مَهر آن حضرت پانصد درهم بود كه مطابق با وزن دوازده اوقيه و نيم نقره است (هر اوقيه چهل درهم است) و گفتهاند كه مهر دختران ديگر حضرت رسول (ص) نيز به همين مقدار بوده است. اما درباره مهر حضرت فاطمه (ع) اقوال ديگرى هم ذكر شده است كه بايد به كتب مفصل رجوع كرد. بنا بر بعضى از روايات ابتدا ابو بكر و عمر از حضرت فاطمه (ع) خواستگارى كرده بودند، ولى حضرت رسول (ص) پاسخ رد به ايشان داده بود. در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرى حسن بن على (ع) از اين ازدواج بوجود آمد و در سوم شعبان سال چهارم هجرت تولد حسين بن على (ع) اتفاق افتاد. غزوات بنا به روايات، حضرت امير (ع) در همه غزوات بجز غزوه تبوك حضور داشته است و عَلَم حضرت رسول (ص) همواره به دست امام على (ع) بوده است. در غزوه تبوك خود حضرت رسول (ص) امام على (ع) را به جاى خويش در مدينه گذاشت و اين امر موجب بروز اين شايعه شد كه حضرت رسول (ص) از مصاحبت امام على (ع) خوشدل نيست. امام على (ع) اين شايعه را با آن حضرت در ميان نهاد و آن حضرت سخن بسيار معروف خود را«أ ما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي» (آيا نمىخواهى كه پايگاه تو نزد من مانند پايگاه هارون در برابر موسى باشد، جز آنكه پيامبرى پس از من نخواهد بود) ادا فرمود. اگر در احوال موسى (ع) و هارون (ع) مطالعه شود معلوم خواهد شد كه هارون (ع) برادر و نزديكترين شخص به موسى (ع) بوده است، پس با اين مقايسه كه حضرت رسول (ص) فرمودند، شكى نمىماند كه او امام على (ع) را نزديكترين شخص به خود و حتى مقام او را با خود برابر دانسته و فقط نبوت را كه اختصاص به خودش داشته است استثنا فرموده است. شجاعت و رشادت آن حضرت در همه غزوات معروف است و كتب سيره و حديث اهل سنت مشحون از شرح دلاوريهاى آن حضرت است. اگر به فهرست كشته شدگان مشركان در جنگ بدر مراجعه شود، معلوم مىگردد كه در اين جنگ هشت تن از هفتاد تن مشرك مقتول بطور مسلم به دست حضرت على (ع) كشته شدهاند و اين عده بجز كسانى هستند كه در قتلشان اختلاف است كه آيا به دست امام على (ع) كشته شدهاند يا كسان ديگر و بجز كسانى هستند كه امام على (ع) در قتل ايشان، با ديگران مشاركت داشتهاند. در جنگ احد هنگامى كه عده زيادى از اصحاب حضرت رسول (ص) از دور ايشان گريختند، امام على (ع) از جمله اشخاص معدودى بود كه پاى فشرد و خود را سپر آن حضرت كرد. در اين جنگ نيز عدهاى از سران قريش به دست آن حضرت به قتل رسيدند. از آنجمله عبد اللّه بن عبد العزى بن عثمان بن عبد الدار معروف به طلحة بن ابى طلحة از طايفه بنى عبد الدار بود كه لواى قريش به دست او بود. عبد اللّه بن حميد بن زهير از طايفه بنى اسد و ابو امية بن ابى حذيفة بن المغيرة از طايفه بنى مخزوم نيز از جمله كسانى بودند كه در احد به دست حضرت امير (ع) كشته شدند. قتل عمرو بن عبدود، در غزوه خندق، به دست آن حضرت سخت مشهور است. در جنگ خيبر حضرت رسول (ص) علم سفيد خود را به ابو بكر داد و او را براى گرفتن يكى از قلاع خيبر فرستاد. ابو بكر بىآنكه كارى انجام دهد بازگشت. حضرت فرداى آن روز عمر بن خطاب را مأمور آن مهم كرد و او نيز نتوانست كارى انجام دهد. آنگاه حضرت فرمود كه من فردا علم را به دست كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و گريز پا نيست و خداوند اين قلعه را به دست او خواهد گشود. آنگاه امام على (ع) را فرا خواند و علم را به دست او داد و فرمود اين علم را پيش ببر تا خداوند فتح اين قلعه را به دست تو ممكن گرداند. امام على (ع) علم را بگرفت و به نزديك قلعه رفت و با مدافعين قلعه به جنگ پرداخت. يكى از ايشان ضربهاى بر او زد كه سپر را از دست مبارك او بينداخت و آن حضرت لنگه در قلعه را از جاى بركند و بجاى سپر بكار برد و چندان جنگيد كه خداوند فتح را نصيب او كرد. در غزوه حنين كه افراد قبايل هوازن از شكافها و گردنههاى كوه بناگاه بر مسلمانان حمله كردند و مسلمانان روى به گريز نهادند از جمله كسانى كه پاى فشرد و حضرت رسول (ص) را ترك نكرد امام على (ع) بود. سوره برائت حضرت رسول (ص) در سال نهم هجرت ابو بكر را مأمور فرمودند كه آيات برائت را بر مشركان مكه اعلام كند. در اين سال مشركان نيز بنا به معاهداتى كه با حضرت رسول (ص) داشتند، بطور جداگانه به حج رفته بودند. پس از حركت ابو بكر جبرئيل به دستور خداوند از پيغمبر خواست تا امام على (ع) را مأمور ابلاغ كند. بنابر آن سوره، مشركانى كه بنا به عهد عام مىتوانستند به حج بروند پس از انقضاى ماههاى حرام ديگر حق نزديك شدن به كعبه و اداى حج نداشتند و به ايشان اعلام جنگ شده بود و نيز كسانى از مشركين كه معاهده خاص با مسلمانان داشتند فقط تا پايان مدت مذكور در معاهده مىتوانستند به حج بروند. در سوره مذكور به منافقان و تخلف كنندگان از جنگ تبوك نيز اشاره شده بود. چون اين سوره نازل شد، كسانى به آن حضرت گفتند كه اين سوره را توسط ابو بكر بفرست تا آن را در روز حج به همه اعلام كند و حضرت در پاسخ ايشان فرمود كه به من امر شده كه اين سوره را يا خود يا به توسط يكى از اهل بيتم اعلام كنم، بعد امام على (ع) را مأمور كرد كه اين سوره را در ايام حج براى مردم بخواند. غدير خم حضرت رسول (ص) در سال دهم هجرى پس از بازگشت از حجة الوداع، در ناحيه رابغ در نزديكى جحفه در موضعى به نام غدير خم، مردم را پيش از آنكه پراكنده شوند و به ديار خود روند جمع فرمود و خطبهاى خواند و در آن خطبه اين كلمات بسيار مشهور را درباره حضرت امير (ع) بر زبان راند: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» (هر كه من مولايش بودهام على مولاى اوست، خداوندا دوست بدار آنكه او را دوست بدارد و دشمن بدار آنكه او را دشمن بدارد و يارى ده آنكه او را يارى دهد و خوار كن آنرا كه او را خوار دارد). سقيفه بنى ساعده و بيعت با ابوبكر پس از رحلت حضرت رسول (ص) پيش از آنكه آن حضرت به خاك سپرده شود، بزرگان قريش و انصار در مدينه گرد آمدند و پس از مشاجره لفظى كوتاهى، با ابو بكر بيعت كردند. در اين موضوع ميان اهل سنت و شيعه سخن بسيار گفته شده است. اما دو امر در اينجا قطعى است: يكى آنكه با ابو بكر بيعت كردند و او به جانشينى پيغمبر اسلام (ص) برگزيده شد و ديگر آنكه شيعه از همان آغاز اين بيعت را درست ندانسته و جانشينى بلافصل حضرت رسول (ص) را حق حضرت على (ع) مىدانند. پس نزاع ميان شيعه و سنى در واقعيت تاريخى كه خلافت ابو بكر پس از حضرت رسول باشد نيست، نزاع در مسأله تعيين حق است كه در اينجا يك مسأله اعتقادى دينى است. آنچه از خطب و سخنان حضرت امير (ع) برمىآيد اين است كه ايشان همواره خلافت را حق خود مىدانستهاند و هيچكس را براى اينكار سزاوارتر از خود نمىدانستهاند. البته ايشان ناگزير با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كردهاند و اين براى حفظ مصالح مسلمين يعنى پرهيز از ايجاد خلاف و نفاق ميان مسلمانان بوده است. اما مسأله تعيين حق مسأله ديگرى است. علماى اسلام در اينكه آيا امامت امرى الهى است و تعيين آن بايد از جانب خدا و از راه نص باشد و يا اينكه امرى سياسى و دنيوى است و منوط به انتخاب و تعيين اهل حل و عقد است، اختلاف كردهاند. علماى شيعه رهبرى امت را مانند نبوت امرى مىدانند كه بايد به تعيين الهى باشد و اين تعيين از راه نص پيغمبر يا امام معصوم صورت مىگيرد. پس از فراغ از اصل مسأله و اثبات لزوم نصب امام از جانب خدا يا از جانب مردم بدنبال مصداق آن مىروند و مىگويند كه اين برگزيده الهى يا منتخب مردم، بايد چه كسى باشد و چه صفاتى را حائز باشد و دارنده آن شرايط چه كسى يا كسانى بودهاند. مسأله از هر جنبه كه نگريسته شود اين امر محرز و قطعى است كه امام على (ع) در نظر كافه مسلمين از جمله اشخاص ممتاز و برجستهاى بود كه از همان آغاز، نامزدى و شايستگى ايشان براى خلافت مطرح بوده است. اما چرا ايشان را در همان آغاز انتخاب نكردند، مسألهاى است كه از لحاظ تاريخى قابل طرح و بحث است. علت اصلى جريان سقيفه بنى ساعده و توافق بر انتخاب ابو بكر را بايد در تعصبات قومى و قبيلهاى كه عامل و محرك اصلى و انگيزه پشت پرده بسيارى از جريانهاى سياسى تاريخ اسلام بوده است جستجو كرد. از شرح كوتاهى كه از واقعه سقيفه بنى ساعده در دست است برمىآيد كه از مدتها پيش رقابتى نهانى ميان مهاجران و انصار در كار بوده است. مهاجران خود را از هر جهت بر انصار كه مردم مدينه بودند مقدم مىدانستند، زيرا فضل تقدم در اسلام و خويشى نسبى با حضرت رسول (ص) را منحصر به خود مىدانستند و خويشاوندى در نسب مهمترين عامل در مناسبات انسانى در ميان قبايل است. انصار مدعى بودند كه پيغمبر (ص) و مهاجران را پناه دادهاند و اگر آنها اينكار را نمىكردند معلوم نبود كه مردم مكه چه بر سر جامعه ضعيف و اقليت ناتوان اسلامى مىآورد. مذاكرات سقيفه اين رقابتها و اميال درونى را آشكار مىسازد. اما بجز رقابت شديد ميان انصار و مهاجران مكه، در ميان هر يك از اين دو گروه نيز رقابت شديد طايفگى و قبيلهاى وجود داشت. هنوز جراحات جنگهاى ميان اوس و خزرج در مدينه پيش از هجرت حضرت رسول (ص) كاملا التيام نيافته بود و هر جا فرصتى پيش مىآمد اثر كينههاى قديم ظاهر مىشد. رقابت ميان طوايف مختلف قريش نيز همچنان برقرار بود و طوايف ضعيفتر قريش مانند تيم و عدى و فهر نفوذ و قدرت طوايف نيرومند بنى اميه و بنى هاشم و بنى مخزوم را برنمىتافتند. در اين ميان بزرگان قريش به جهت اقامت در مكه كه از مراكز مهم عربستان بود و به جهت تجارتهاى عمده با خارج عربستان و سفرهاى بازرگانى به خارج، شم سياسى قويتر و اطلاعات و تجارب سياسى بيشترى از افراد اوس و خزرج كه به كشاورزى مشغول بودند داشتند خود را براى حوادث سياسى آينده بهتر آماده ساخته بودند. سه تن از افراد قريش كه از قبايل ضعيفتر قريش ولى شخصيتهاى برجسته و ممتازى بودند و به واسطه همين شخصيت ممتاز خود نفوذ فراوانى در ميان ياران حضرت رسول (ص) داشتند در اين بازى قدرت برنده شدند: ابو بكر از طايفه تيم و عمر از بنى عدى و ابو عبيده جراح از طايفه فهر (از قريش ظواهر) . ما از لحاظ تاريخى از اتحاد اين سه شخصيت خبر نداريم، اما داستان سقيفه از اين اتحاد پرده برمىدارد. اين سه تن با مهارت و توانايى سياسى خود توانستند از دو امر استفاده كنند: اولا از رقابت ميان اوس و خزرج حداكثر استفاده را ببرند و ثانيا زمان را - به جهت غيبت امام على (ع) و عباس كه مشغول امر تغسيل و تجهيز و كفن و دفن پيكر رسول الله(ص) بودند - غنيمت شمارند زيرا استدلال عمده ابو بكر و عمر بر اين پايه بود كه مهاجران چون خويشان و نزديكان حضرت رسول(ص)هستند پس خلافت حق ايشان است.اگر حضرت على(ع)در اين مذاكرات حضور داشتند، فرد برجسته موضوع اين استدلال ايشان بودند و نظرها پيش از آنكه متوجه ابو بكر و عمر شود متوجه امام على(ع)مىشد كه هم سابقه فداكاريش در اسلام بيشتر بود و هم نزديكترين فرد به رسول خدا(ص)بود.ابو بكر و عمر مسأله فداكارى در راه اسلام و خويشاوندى با حضرت رسول(ص)را پيش كشيدند و در آن مجلس همه متوجه خود ايشان گرديدند.مسأله خويشاوندى سببى و نسبت قبيلهاى در نظام قبيلهاى اهميتى شگرف دارد. در ميان مشاجره و بحث، ابو بكر گفت اينك عمر و ابو عبيده با هر كدام كه خواستيد بيعت كنيد.آن دو تن گفتند ما هرگز بر تو سبقت نمىگيريم دست دراز كن تا بيعت كنيم!چون آن دو خواستند بيعت كنند، بشير بن سعد خزرجى سبقت گرفت و بيعت كرد، زيرا مىترسيد سعد بن عباده كه او نيز از خزرج بود به خلافت برسد. بدين ترتيب رقابتهاى ميان طايفهاى و قبيلهاى كار خود را كرد و كسانى كه توانستند جريان حوادث را به نفع خود برگردانند به مقصود رسيدند. اين اتحاد سهگانه نيرومند همچنان برقرار ماند. ابو بكر در حين وفات بى آنكه با كسى مشورت كند و يا بزرگان قريش را مدخليتى دهد، وصيتى نوشت و عمر را به خلافت برگزيد.عمر نيز به هنگام مرگ در حالى كه گريه مىكرد گفت اگر ابو عبيده جراح زنده بود اين كار خلافت را به عهده او مىگذاشتم! قصه شورى عمر پس از ضربه خوردن و احساس مرگ، امر خلافت را ميان شش تن از اصحاب رسول خدا (ص) كه به قول خودش حضرت از ايشان راضى بود به شورى گذاشت و ابو طلحه انصارى را با پنجاه تن بر ايشان بگماشت و سه روز به ايشان مهلت داد تا يكى را از ميان خود برگزينند و اگر پنج تن يكى را برگزيدند و ششمى رأى ايشان را نپذيرفت كشته شود و اگر چهار تن بر يكى اتفاق كردند و دو تن مخالفت كردند آن دو تن كشته شوند و اگر سه تن بر يكى و سه تن بر ديگرى اتفاق كردند عبد اللّه بن عمر يكى را از آن دو برگزيند و اگر به سخن او راضى نشوند آن سه تن كه در ميانشان عبد الرحمن بن عوف باشد قولشان ترجيح دارد و اگر آن سه تن ديگر نپذيرفتند كشته شوند. اين تركيب و ترتيب به نحوى بود كه انتخاب عثمان را مسلّم مىساخت و حضرت امير (ع) از همان آغاز، اين امر را پيشبينى كرده و آن را به عم خود عباس گفته بود زيرا عبد الرحمن بن عوف شوهر خواهر ناتنى عثمان بود و قطعا جانب او را مىگرفت و سعد بن ابى وقاص مانند عبد الرحمن از قبيله بنى زهره بود و در هر جانب كه عبد الرحمن بن عوف بود مىايستاد و چون عمر گفته بود كه عبد الرحمن در هر جانب كه باشد آراء آن جانب ترجيح دارد، يقين بود كه آراء اين سه تن به نفع عثمان خواهد بود و حضرت به عباس گفته بود كه موافقت آن دو تن ديگر (يعنى طلحه و زبير) براى او فايدهاى نخواهد داشت. اكنون بايد ديد كه اگر عمر اين شش تن را به يك چشم مىنگريست چرا رأى عبد الرحمن بن عوف را بر آراء ديگران ترجيح داده بود و چرا اين مقام را به ديگران نداده بود. پاسخ شايد اين باشد كه او مىدانست رقابت واقعى ميان امام على (ع) و عثمان خواهد بود، پس امام على (ع) در يك سوى و عثمان در سوى ديگر واقع مىشوند و اگر طلحه در شورى شركت كند در جانب امام على (ع) نخواهد بود، زيرا طلحه از طايفه تيم بود كه ابو بكر از آن طايفه بود و امام على (ع) از همان آغاز خلافت را حق خود مىدانست و به همين جهت طايفه تيم، طايفه بنى هاشم را دوست نداشتند و نيز عبد الرحمن بن عوف در هر جانب كه باشد سعد بن ابى وقاص، هم قبيله او، با او خواهد بود و عبد الرحمن جانب خويشاوند خود را كه عثمان باشد رها نخواهد كرد. پس عمر با سياست و تدبير خود تركيب و ترتيب شورى را چنان كرد كه هم انتخاب عثمان قطعى باشد و هم به ظاهر مسئوليت خلافت عثمان و پيامدهاى آن را از خود سلب كند. بدين ترتيب بار ديگر رعايت مصالح سياسى و سياست قبيلهاى و عشيرهاى، بر رعايت جانب حق غالب آمد و با اين همه اين عمل در زير پوشش ظريف دين و حمايت از دين انجام گرفت. خلافت امام على (ع) و ترجيح حق بر سياست عثمان در آخر سال بيست و سوم يا آغاز سال بيست و چهارم هجرى بر حسب ترتيبى كه عمر در شورى داده بود به خلافت رسيد و پس از دوازده سال خلافت در ذى الحجه سال سى و پنجم هجرى به قتل رسيد. داستان قتل او و علت شورش مردم بر او در كتب تاريخ مذكور است، آنچه مسلم است اين كه امام على (ع) نه در قتل او شركت داشت و نه به اين امر رضايت داشت. اما به محض اينكه به خلافت رسيد، خون عثمان مسأله مهم سياسى عليه او گرديد. از آنجا كه در مدينه و اساسا در ميان مسلمانان كسى شاخصتر و سزاوارتر از امام على (ع) براى خلافت نبود، به همين جهت مردم مدينه او را به خلافت برداشتند، ولى بسيارى از بزرگان مدينه او را دوست نمىداشتند و مىدانستند كه على پيش از آنكه اهل سياست و بند و بست باشد اهل حق و احقاق حق است و قول حضرت رسول«أقضاكم علي» (على در داورى بر همه شما برترى دارد) درباره او صد در صد صادق است. به همين جهت بيشتر بزرگان و اشراف به هراس افتادند. اين عده ايام عمر و سختگيريهاى مالى او را فراموش نكرده بودند و به اسراف و تبذيرهاى عثمان و دست و دل بازى او در بيت المال خو كرده بودند. سخاوت و گشادهدستى از صفات بارز امام على(ع) بود، اما در اموال شخصى خود، نه در اموال عمومى. او در اموال عمومى ممسك بود و به دقت در اين اموال عدل و احكام اسلامى را رعايت مىكرد. اين امر نمىتوانست مايه پسند خاطر كسانى باشد كه در زمان عثمان صدها هزار درهم و دينار بىاستحقاق از او مىگرفتند و از اين راه ثروتهاى بيكرانى اندوخته بودند. آنچه طلحه و زبير و معاويه و عمرو بن عاص و ديگران مىخواستند، در حقيقت خونخواهى عثمان نبود. مردم كوفه و مصر از مدتها پيش زمزمه مخالفت با عمال عثمان و تعدى و تجاوز ايشان را به اموال عمومى سر داده بودند. معاويه كه با حكومت چندين ساله خود در دمشق موقعيت مستحكمى به دست آورده بود و از مدتها پيش خود را براى رسيدن به خلافت از راه جلب قلوب با اموال و وعدهها آماده مىساخت پيوسته از وضع عثمان و احوال مدينه به وسيله نمايندگان خود آگاهى داشت و مىدانست كه شورشيان و ناراضيان از هر سو روى به مدينه نهادهاند. او مىتوانست به يارى خويشاوند خود عثمان بشتابد و او را نجات دهد. طلحه و زبير كه در مدينه بودند و نفوذ و اعتبار داشتند مىتوانستند، دست كم به زبان، مردم را به سكوت و آرامش دعوت كنند. ولى از هيچكدام كوچكترين حركتى در يارى عثمان و دفاع از او مشهود نگرديد و فقط پس از قتل عثمان و در خلافت امام على (ع) فرياد برآوردند كه عثمان مظلوم كشته شده است و بايد انتقام خون او را بگيريم. پس آنچه اين اشخاص را به مخالفت با امام على (ع) برانگيخت بيم و هراسى بود كه از خلافت و رفتار عادلانه او داشتند. امام على (ع) به جهت همين رفتار عادلانه و پيروى دقيق از حق از همان روز اول سياست نرمش و انعطاف را كنار گذاشت و نخواست به مصلحت روز و با سياست سازش، فكر مخالفان و رقيبان را چند روزى مشغول كند و پس از آنكه موقعيت را محكم ساخت بر ايشان بتازد. مغيرة بن شعبه و عبد اللّه بن عباس اين نصيحت را روزهاى نخست به او دادند و توصيه كردند كه دست به تركيب حكومت و عمال و كارداران عثمان نزند و به طلحه و زبير و امثال ايشان شغلى واگذار كند تا به اصطلاح آبها از آسيا بيفتد و آنگاه هر آنچه دلش از عزل و نصب عمال مىخواهد انجام دهد. اما امام على (ع) در پاسخ ايشان گفت كه او هرگز معاويه و امثال او را بر مسلمانان و اموال ايشان مسلط نخواهد كرد، زيرا معاويه و امثال او، اهل دنيا و سياست و نيرنگ هستند نه اهل دين و تقوا و عدل. پس حكومت امام على (ع) حكومتى بود بر پايه عدل و تقوا و فضيلت و رعايت حق و ترجيح جانب مستمندان و ضعفا، نه بر پايه سياست و رعايت مصالح دنيوى و به همين دليل با طبع بيشتر بزرگان و اشراف عرب كه در پشت پرده حمايت از اسلام، حمايت از اموال و قبيله و قوم خود را مىديدند، سازگار نبود و به همين دليل ديرى نپاييد و خلافت او اندكى بيش از پنج سال يا كمتر طول نكشيد و در طول اين مدت هم او را راحت نگذاشتند و او پيوسته با علمداران قدرت طلبى و مال اندوزى در كشمكش و نزاع بود. جنگ جمل طلحه و زبير كه هر دو طمع در خلافت داشتند از بيعت با امام على (ع) ناراضى بودند و به بهانه عمره به مكه رفتند. عايشه كه از مخالفان سرسخت امام على (ع) بود در مكه بود و با آنكه در حيات عثمان حمايتى از او نكرده بود چون خبر خلافت امام على (ع) را شنيد سخت ناراحت شد و فرياد برآورد كه عثمان مظلوم كشته شده است. طلحه و زبير در مكه محيط مناسبى براى خود يافتند و مخالفت عايشه را كه نفوذ زيادى در ميان مسلمانان داشت مغتنم شمردند و خواستند در پناه او مخالفت با امام على (ع) را علنى سازند و خون عثمان را دستاويز كنند و پس از چيره شدن بر امام على (ع) امر خلافت را ميان خود فيصله دهند. آنها پس از مشورت تصميم گرفتند كه به بصره روند و با تصرف بيت المال آنجا كه محل جمع و ذخيره قسمت مهمى از درآمد ايران بود و با تحريك و اغواى قبايل و اشراف عرب مقيم آنجا، نيروى عظيمى گرد آورند و امام على (ع) را از ميان بردارند. پس عايشه را بر هودجى نشانده سوار شترى كردند و با عدهاى از مدينه راه افتاده به بصره رفتند. در بصره عثمان بن حنيف كه نماينده امام على (ع) بود مانع ايشان شد و بعد آشتى گونهاى ميان ايشان حاصل گرديد. اما شبى بر سر او ريختند و او را اسير كردند و موى ريشش را كندند و مىخواستند او را بكشند، اما چون برادرش سهل بن حنيف در مدينه بود ترسيدند كه او با يارى ديگر انصار به خونخواهى عثمان بن حنيف برخيزد و خويشان ايشان را در مدينه بكشد. پس او را رها كردند و به سراغ بيت المال رفتند و هفتاد تن از خازنان و موكلان بيت المال را كشتند و اموال آن را تصرف كردند. پس از آن طلحه و زبير بر سر امامت در نماز به نزاع برخاستند و سرانجام قرار بر آن شد كه يك روز پسر زبير و يك روز پسر طلحه امامت كنند. امام على (ع) با شنيدن اين اخبار روى به بصره نهاد و چون به شهر رسيد نخست كس فرستاد و ايشان را به صلح دعوت فرمود، ولى طلحه و زبير نپذيرفتند. پس از آن شخصى را با قرآن بسوى ايشان فرستاد و به راه حق و پيروى از حكم الهى خواند، ولى اين فرستاده را با تير زدند و كشتند. پس به ياران خود فرمود كه آغاز به جنگ نكنند مگر آنكه آنان ابتدا حمله كنند. چون حمله از جانب طلحه و زبير آغاز شد حضرت به ناچار دستور قتال صادر فرمود. در اين جنگ طلحه به تيرى كه از كمين گشاده شده بود كشته شد و زبير از ميدان جنگ بيرون رفت اما به دست شخصى به نام عمرو بن جرموز كشته شد. پس از جنگى كه در گرفت شكست بر سپاه بصره افتاد، اما عدهاى دور شتر عايشه را گرفتند و به سختى جنگيدند تا آنكه شتر از پاى درآمد و مدافعان آن پراكنده شدند و حضرت فرمود تا عايشه را با احترام در خانهاى جاى دادند و مقدمات سفر او را به مدينه آماده كردند. امام على (ع) بازماندگان سپاه بصره را امان داد كه از جمله عبد اللّه بن زبير و مروان بن الحكم و فرزندان عثمان و ديگر بنى اميه بودند و فرمود كه به اموال ايشان دست نزنند و فقط اسلحهشان را بگيرند. جنگ صفين جنگ جمل در روز پنجشنبه دهم جمادى الاولى سال 36 ه.ق. اتفاق افتاد. پس از جنگ جمل امام على (ع) عبد اللّه بن عباس را بر بصره بگماشت و خود روى به كوفه نهاد و در دوازدهم رجب سال 36 وارد كوفه شد و نامهاى به معاويه نوشت و او را به اطاعت خود فراخواند. معاويه كه از سالها پيش طرح حكومت خود را ريخته و موقعيت خود را در شام استوار ساخته بود به بهانه اينكه عثمان مظلوم كشته شده است و او ولى خون عثمان است و مىخواهد قاتلان عثمان را كه دور و بر امام على (ع) هستند به قصاص برساند از اطاعت حضرت سر باز زد و بدينگونه امر ميان امام على (ع) و معاويه به جنگ منتهى شد. معاويه براى اينكه از پشت سر خود مطمئن باشد با امپراطور بيزانس آشتى كرد و اين آشتى را با پرداخت مبلغى به او تأمين نمود. امام على (ع) در پنجم شوال سال 36 از كوفه خارج شد و روى به شام نهاد. سپاه او را در اين سفر نود هزار تن گفتهاند. او از كوفه از راه مداين به انبار رفت و از آنجا به رقه در كنار رود فرات رسيد و فرمود تا پلى بر روى رود فرات بستند و از روى آن گذشتند و به بلاد شام رسيدند. معاويه نيز با لشكريان خود كه در حدود هشتاد و پنج هزار تن بودند به حركت درآمد و به صفين واقع در كنار فرات رسيد و محلى را كه براى ورود به آب و برداشتن آب براى چهارپايان بود اشغال كرد و سپاهيان امام على (ع) را از آب باز داشت. سپاهيان امام على (ع) به فرموده او لشكريان معاويه را از كنار آب دور كردند اما فرمود تا مانع ايشان از آب نشوند. چون ماه ذى الحجه بود و جنگ در آن ماه و ماه محرم در شرع اسلام ممنوع و حرام است هر دو طرف موافقت كردند كه تا آخر محرم سال 37 جنگ نكنند. پس از انقضاى محرم جنگ سختى درگرفت كه روزها طول كشيد و در آن عدهاى از بزرگان طرفين كشته شدند. مشهورترين شخصى كه از سپاه امام على (ع) به شهادت رسيد عمار ياسر بود كه از بزرگان اصحاب حضرت رسول (ص) نيز بود. قتل او سبب وهنى براى معاويه گرديد، زيرا مشهور بود كه حضرت رسول (ص) درباره عمار فرموده بود: تقتلك الفئة الباغية (ترا گروهى سركش و ستمكار خواهند كشت) . ولى معاويه با تدبير و زرنگى از نادانى و اطاعت كوركورانه سپاهيان خود استفاده كرد و گفت او را ما نكشتيم بلكه آن كسى كشت كه او را به جنگ ما آورد. و امام على (ع) پاسخ داد: پس حمزه را نيز پيامبر (ص) كشته چون او حمزه را به ميدان نبرد آورده بود. پس از چند روز جنگهاى سخت و خونين كه نزديك بود شكست را نصيب سپاه معاويه سازد، معاويه با ابتكار عمرو بن عاص تدبيرى انديشيد و تفرقه و نفاق در ميان سپاهيان امام على (ع) افكند. او گفت تا قرآنها بر بالاى نيزه كردند و ياران امام على (ع) را به پيروى از قرآن و حَكَم قرار دادن آن خواندند. اين تدبير سخت مؤثر افتاد و عدهاى از اصحاب حضرت امير (ع) كه در رأس ايشان اشعث بن قيس كندى بود آن حضرت را ناگزير به ترك مخاصمه و آغاز مذاكره ساختند. علت اتحاد و يكپارچگى سپاه معاويه و پراكندگى و اختلاف سپاه امام على (ع) را بايد در اين نكته دانست كه سپاهيان معاويه ساليان دراز از مدينه و مراكز سياسى و محل اجتماع اصحاب رسول خدا (ص) دور بودند و براى خود سردار و رهبرى جز معاويه نمىشناختند. معاويه با بذل و بخشش و با شكيبايى كه خاص او و خلق ذاتى او بود توانسته بود در ميان سپاهيان خود رهبرى بلامنازع شناخته شود. شام يكى از مراكز بزرگ تجمع سپاهيان اسلام بود، زيرا در برابر دولت بيزانس قرار داشت و خلفا ناگزير بودند كه در شام براى دفاع در برابر آن همواره نيروى مهم و ورزيده داشته باشند. اما شهرهاى كوفه و بصره كه به مركز خلافت اسلامى يعنى مدينه نزديك بودند در زمان عمر و عثمان محل اقامت اصحاب بزرگ حضرت رسول (ص) بودند و اين اصحاب مرجع خاص و عام و مورد احترام بودند. بنابر اين در اين دو شهر اشخاص گوناگون با آرا و عقايد و سليقههاى مختلف وجود داشتند كه هر يك خود را از ديگرى كمتر نمىديد و مدعى بود كه احكام اسلام را بهتر مىداند و به اصطلاح خود را مجتهد و صاحب رأى و نظر مىشناخت . اگر چه شخصيت ممتاز امام على (ع) بالاتر از ايشان بود و اين افراد موقتا تحت راهبرى ايشان درآمده بودند، اما اين اتحاد و اتفاق ظاهرى، شكننده بود و با اندك تحريك و دسيسهاى مىتوانست بر هم بخورد. معاويه اين را مىدانست و عزم ايشان را در همراهى با امام على (ع) با تطميع و وعدههاى دنيوى و هداياى مالى سست كرده بود و به همين جهت توانست با طرحى ماهرانه در بحبوحه جنگ نيت خود را عملى سازد. چون قرآنها بر سر نيزه رفت، عده زيادى حضرت را وادار به ترك مخاصمه كردند و قرار شد كه حضرت على (ع) و معاويه هر كدام يك تن را براى حكميت و حل و فصل نزاع برگزينند. آنكه از سوى معاويه انتخاب شد از داهيان روزگار بود. او عمرو بن عاص بن وائل سهمى، از بزرگان قريش و هوش و درايت و فتنهانگيزى او معروف بود و بلند كردن قرآنها نيز به تدبير او انجام شد. اما امام على (ع) را در انتخاب نماينده آزاد نگذاشتند. او مىخواست عبد اللّه بن عباس را كه به بصيرت و هوشيارى و دانايى معروف بود نماينده خود و حكم از سوى خود معرفى كند، ولى اطرافيان خودش مانع شدند. حضرت، مالك اشتر را كه از ياران وفادار و پايدار خود بود پيشنهاد كرد، ولى او را نيز نپذيرفتند و گفتند فقط ابو موسى اشعرى مىتواند نماينده ما باشد. ابو موسى اشعرى بر خلاف عمرو بن عاص، كه در جانب معاويه و مشاور او بود، در جنگ بيطرفى گزيده و به جانبى رفته بود. او به هنگام رسيدن حضرت امير (ع) به خلافت والى كوفه بود و مىدانست كه حضرت او را در كوفه نخواهد گذاشت و به همين جهت مردم را از رفتن به جانب ايشان منع مىكرد. در ايام حكومت او در بصره و كوفه، رأى و تدبير و كفايتى از او ظاهر نشده بود و مردى سست و ضعيف بود. اما بودن او از اصحاب حضرت رسول (ص) احترامى براى او جلب كرده بود و چون بيشتر سپاهيان حضرت از قبايل يمانى و قحطانى بودند سران سپاه مىخواستند او را نماينده خود سازند، زيرا«اشعر»قبيله ابو موسى نيز از قبايل يمانى و قحطانى بود. سرانجام حضرت بر خلاف ميل خود مجبور شد كه او را به نمايندگى خويش در حكميت برگزيند. نامهاى درباره حكميت و تعيين حكمين به امضا رسيد و قرار شد كه حكمين در ماه رمضان آن سال در موضعى ميان كوفه و شام ملاقات كنند. داستان حكمين و ملاقات ايشان در دومة الجندل واقع در «اذرح» معروف و در كتب تاريخ مذكور است. در اين حكميت عمرو بن عاص آشكارا نيرنگ ساخت و بدون در نظر گرفتن موافقت نامه حكميت و احكام دين اسلام ابو موسى اشعرى را بفريفت و او را وادار كرد كه ابتدا سخن بگويد و على و معاويه هر دو را از خلافت خلع كند. آنگاه خود آغاز سخن كرد و گفت ديديد كه اين شخص از طرف خود امام على (ع) را از خلافت خلع كرد. من نيز او را خلع مىكنم و معاويه را به خلافت برمىدارم. اين رفتار عمرو بن عاص چنانكه گفتيم بر خلاف نص موافقت نامه درباره حكميت بود، زيرا در آنجا نوشته شده بود كه«ما وجد الحكمان في كتاب اللّه عز و جل عملا به و ما لم يجدا في كتاب اللّه فالسنة العادلة الجامعة غير المفرقة...» (طبرى، 3336/1) . اگر موافقت هر دو بر كتاب خدا و سنت عادله شرط شده بود، آن كدام آيه قرآنى و يا سنت عادله نبوى بود كه حكم به خلافت معاويه و نصب آن از جانب عمرو بن عاص مىكرد؟اين عمل عمرو بن عاص نشان داد كه ديگر در ميان مسلمانان، دوران پيروى از حق و حقيقت سپرى شده است و نيرنگ و خدعه جاى دين و وجدان را گرفته است و سياست معاويه در وصول به قدرت از راه نيرنگ و فريب سياست امام على (ع) را در سپردن راه حق و حقيقت به عقب زده است. سياست امام على (ع) و سياست معاويه جاحظ يكى از بزرگان معتزله است و كتابى درباره«عثمانيه»و ترجيح و طرفدارى از ايشان نوشته است كه معروف است. اما او با همه طرفدارى از عثمان مطالبى درباره سياست امام على (ع) و سياست معاويه نوشته است كه ابن ابى الحديد قسمتى از آن را در جلد دهم شرح نهج البلاغه (ص 238 به بعد) آورده است. در اينجا مختصرى از مقايسهاى را كه او ميان سياست امام على (ع) و سياست معاويه كرده است نقل مىكنيم: «بعضى از مدعيان عقل و تمييز مىپندارند كه معاويه ژرفانديشتر و درست فكرتر و باريكبينتر از امام على (ع) بوده است، ولى چنين نيست. امام على (ع) در جنگها رفتارى جز عمل به كتاب و سنت نداشت اما معاويه بر خلاف آن رفتار مىكرد و هر گونه نيرنگى را از حلال و حرام در جنگ بكار مىبرد. على(ع) مىگفت در پيكار با دشمن شما پيشگام مباشيد تا آنكه او آغاز به جنگ كند. در جنگ به دنبال فراريان مرويد و زخميان را مكشيد و درهاى بسته را مگشاييد. اگر كسى در تدبير به آنچه در كتاب خدا و سنت رسول (ص) آمده است بسنده كند خود را از تدبير زيادى باز داشته است. على به جهت ورع و پرهيزگاريش جز از عمل و قول به چيزى كه رضاى خداوند در آن است ممنوع بود و به آنچه اهل نيرنگ و زرنگى دست مىزنند دست نمىزد». پس سياست معاويه سياستى دنيوى بود كه بر پايه رسيدن به قدرت و ترجيح باطل بر حق و رعايت نكردن كتاب خدا و سنت رسول (ص) در مواردى كه با اراده و خواست او مخالف باشد قرار داشت. اين سياست مخصوص پيشبرد مقاصد و اغراض شخصى است و به توفيق هم مىانجامد، همچنانكه معاويه موفق شد. اما سياست امام على (ع) سياست الهى بود، بر پايه پيروى از محض حقيقت و كتاب خدا و سنت رسول (ص) و اين در صورتى مىتوانست موفق باشد كه اطرافيان و بزرگانى كه با او بيعت كرده بودند نيز از اين سياست پيروى كنند و نظر او را بى چون و چرا بپذيرند. اما چنين نشد و هوا و هوس ياران او و ضعف و سستى ايمانشان، با لجام گسيختگى معاويه در دين و اتفاق و اتحاد اصحاب او توأم گرديد و دست امام على (ع) را در اجراى حق بست. ظهور خوارج خوارج كسانى بودند كه بر امام على (ع) به جهت موافقت او با تعيين حكم مخالفت كردند و گفتند خلافت على پس از بيعت مردم با او امرى الهى بود و او حق نداشت در اين كار تن به حكميت بدهد. شعار معروف ايشان«لا حكم إلا لله»بيانگر اين مقصود بود. اين شعار بنا به قول حضرت امير (ع) سخن حقى بود كه از آن امر باطلى را در نظر داشتند. لا حكم إلا لله يعنى وضع احكام شرعى امرى الهى است و هيچ بشرى حق وضع حكم مستقل جداگانهاى به عنوان حكم شرعى ندارد. اما حكميت در موارد اختلاف و مخصوصا در جنگ امر ديگرى است. حضرت در پاسخ احتجاج خوارج فرمود: ما بر حكمين شرط كرديم كه مطابق قرآن و احكام او رفتار كنند«شرطت عليهم أن يحييا ما أحيا القرآن و يميتا ما أمات القرآن». پس اعتراض خوارج كاملا بى مورد بود و آنان تحت تأثير اين شعار فريبنده قرار گرفتند و چون مردمى جاهل و متعصب بودند كوركورانه آن را مستند خود قرار دادند. تعصب و جهل آنان به مرتبهاى بود كه در سرتاسر اعتراضات و مخالفتها و جنگهاى ايشان هيچ استدلال معقول بر نظريه و اقدام خود به جز همين شعار از ايشان ديده و شنيده نشد. آنها در اعتراض خود به امام على (ع) نه به آيهاى استدلال كردند و نه به حديثى و نه دليل عقلى آوردند بلكه در برابر هر استدلالى از طرف مقابل در آنجا كه وامىماندند فرياد برمىآوردند لا حكم إلا لله و اين جمله ظاهر فريب كه اصل آن از قرآن است (إن الحكم إلا لله) و معنى و مورد آن چيز ديگرى است، دستاويز اين طايفه گرديد. در اينجا بايد به فرقى كه ميان سپاه شام و سپاه كوفه از لحاظ انگيزهها و دواعى روحى و نفسانى وجود داشت اشاره كرد. سپاه شام چنانكه اشاره شد از مراكزى كه در آن اصحاب رسول خدا (ص) و تابعين به بيان احكام الهى اشتغال داشتند بدور بودند. در ميان سپاه شام افراد برجستهاى از اصحاب يا تابعين وجود نداشتند و اگر هم چند تن صحابى در ميان ايشان ديده مىشد كسانى نبودند كه احساسات دينى عميق داشته باشند. آنان فقط سپاهى بودند و با جيره و مواجب سرشارى كه معاويه به ايشان مىداد آماده بودند كه با هر كسى، و لو على بن ابى طالب (ع) بجنگند. در ايشان درد و تعصب دينى مشهود نبود و اگر تعصب شديدى وجود داشت همان عصبيت طايفهاى و قبيلهاى بود. بر خلاف مردم عراق يا كوفه و بصره كه خود را صاحب بصيرت در دين مىدانستند و مىپنداشتند كه اقداماتشان اساس و پايهاى دينى دارد. اما اين بصيرتِ ادعايى سطحى بود، زيرا خوارج با شعارى كه از معنى آن خبر نداشتند از عقيده خود برگشتند و عده زيادى از ديگران هم در جريانهاى سياسى بعدى ثابت كردند كه زر و زور را بر دين و حق ترجيح مىدهند. رفتار بعدى آنها با امام على (ع) و فرزندانش امام حسن (ع) و امام حسين (ع) شاهد اين مدعا است. خلاصه آنكه عدهاى از كسانى كه تحت تأثير اين شعار بودند دور هم جمع شدند و عبد اللّه بن وهب راسبى را بر خود امير ساختند و قرار بر آن نهادند كه از كوفه بيرون روند و در كنار پل نهروان جمع شوند و به طرفداران خود در بصره بنويسند تا ايشان نيز به آنها در محل مذكور بپيوندند. عده كسانى را كه در نهروان جمع شدند و با حضرت امير (ع) جنگيدند چهار هزار نفر گفتهاند. در اين هنگام امام على (ع) در نخيله لشكر زده بود و عازم جنگ مجدد با معاويه بود كه اخبار موحشى از اعمال فجيع خوارج به ايشان رسيد از جمله اينكه آنها عبد الله بن خباب را كه مردى بىآزار بود به جرم طرفدارى از امام على (ع) كشته بودند و به اين اكتفا نكرده زن آبستن او را نيز به قتل رسانده بودند. اطرافيان امام على (ع) از او خواستند كه نخست به دفع ايشان بپردازد. حضرت روى به ايشان نهاد و نخست قيس بن سعد بن عباده و ابو ايوب انصارى را براى پند و اندرز به سوى ايشان فرستاد ولى سودى نكرد. پس از رسيدن خوارج حضرت يك بار ديگر خواست ايشان را از راه مذاكره بر سر عقل و هدايت آورد و با عبد اللّه بن الكواء كه يكى از بزرگان ايشان بود محاجهاى كرد كه تفصيل آن در كتب تاريخ مذكور است. عبد اللّه بن الكواء در اين محاجه مغلوب شد ولى تسليم حق نگرديد. حضرت ناچار به جنگ با ايشان شدند و در اين جنگ همه ايشان به جز عده معدودى كشته شدند. پس از آن حضرت امير مىخواست كه به جنگ معاويه برود ولى ياران او به بهانه خستگى موافقت نكردند و به كوفه بازگشتند. واقعه نهروان در سال سى و هشتم هجرى اتفاق افتاد. شهادت امام على (ع) محزون و دلسرد از ياران ناموافق به جمع سپاه مشغول شد، ولى معاويه، او و اطرافيان او را آرام نمىگذاشت و دستههايى براى غارت و ارعاب مردم عراق به اطراف كوفه مىفرستاد. حملات اين دستهها كه در تاريخ بنام«الغارات»معروف شده است چنان مؤثر بود كه روزى امام على (ع) از غايت دلتنگى فرمود: «إن هي إلا الكوفة أقبضها و أبسطها» (ديگر چيزى جز كوفه براى من باقى نمانده است كه آن را مىگيرم و رها مىكنم، يا مىنوردم و پهن مىكنم) . خوارج نيز كه زخم خورده بودند به تبليغات خود بر ضد حضرت در نهان ادامه مىدادند و اين تبليغات و كينهجويىها سرانجام به توطئهاى منتهى شد كه موجب شهادت آن حضرت گرديد. بنا بر روايات موجود چند ماه پس از واقعه نهروان سه تن از بزرگان خوارج با هم قرار گذاشتند كه امام على (ع) و معاويه و عبد اللّه بن عاص را يك شب بكشند. آنكه قتل امام على (ع) را به عهده گرفته بود عبد الرحمن بن ملجم مرادى بود. او به كوفه آمد و در آنجا زنى را به نام قطام از قبيله تيم الرباب كه پدر و برادرش در واقعه نهروان كشته شده بودند ملاقات كرد. چون زنى زيبا بود ابن ملجم از او خواستگارى كرد و او مهر خود را يك بنده و يك كنيز و سه هزار درهم و كشتن امام على (ع) تعيين كرد. ابن ملجم كه خود براى اين كار آمده بود پذيرفت و دو تن ديگر به نام وردان و شبيب بن بجره با او همدست شدند و در شب نوزدهم رمضان سال 40 ه.ق هنگام نماز بر آن حضرت حمله كردند و ابن ملجم با شمشير بر فرق ايشان زد. اين شمشير كه آلوده به سم بود كار خود را كرد و آن حضرت پس از دو روز بر اثر زخم آن به شهادت رسيد. شهادت ايشان روز بيست و يكم ماه رمضان بود. آن حضرت وصيت فرموده بود كه قاتل او را بيش از يك ضربت نزنند و او را مثله نكنند و در مدتى كه زنده است از همان غذايى كه خودشان مىخورند، به او بدهند. قبر آن حضرت را در ابتدا از ترس مخالفان مخفى داشتند و جز خواص ايشان از آن محل كسى آگاه نبود و اين قبر همان است كه در نجف در محلى به نام غرى است و اكنون زيارتگاه مسلمانان و مطاف شيعيان جهان است. شخصيت و صفات هر كه در تاريخ اسلام مطالعه كند و تاريخ نحلهها و فرقههاى مختلف اسلام را از نظر بگذراند و در مباحثات كلامى مسلمانان مخصوصا در مسأله مهم امامت بررسى نمايد و كتب و رسائل متعدد و مشاجرات و مناقشات دينى و مذهبى را بخواند، بى هيچ تأملى درخواهد يافت كه هيچ شخصيتى در عالم اسلام به اندازه على بن ابىطالب (ع) مورد محبت و يا بغض واقع نشده است و هيچكس به اندازه او دشمنان سرسخت و محبان و مخلصان ثابت قدم و فداكار نداشته است. چه جانها كه در راه محبت او نثار شده است و چه جنگها كه ميان مخالفان و موافقان او در گرفته است. ساليان دراز بر بالاى منابر مسلمانان در خطبههاى نماز رسم بوده است كه او را سب و لعن كنند و بر عكس قرنها بر بالاى منابر ذكر فضايل او و خاندانش رفته است و بر دشمنان و مبغضان او لعن و نفرين فرستاده شده است. قومى او را به درجه الوهيت بالا بردهاند و قوم ديگر از او و پيروان او تبرى جستهاند. اين خود مىتواند دليل اين مدعا باشد كه او پس از حضرت رسول (ص) بزرگترين و پر اهميتترين شخصيت عالم اسلام است و گر نه اين همه هياهو و غوغا براى چه كسى مىتوانست باشد؟ ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب (339/7) مىگويد كه احمد بن حنبل، فقيه و محدث معروف و پيشواى مذهب حنبلى گفته است: «آن اندازه از فضايل كه درباره على (از حضرت رسول ص) روايت شده است درباره هيچيك از اصحاب روايت نشده است.» امام على (ع) كسى است كه هرگز بت نپرستيد و نخستين مسلمان و نخستين نمازگزار بود. از سوى پيغمبر (ص) به مقام ولايت و وصايت و خلافت برگزيده شد. پسر خوانده و پرورش يافته و تعليم گرفته پيغمبر (ص) بود. داماد و پدر فرزندان و سپهسالار و علمدار و محرم اسرار و دبير رسائل و مشاور و مأمور ويژه رسول اللّه (ص) بود. صاحب شريعت او را برادر خود و سيد عرب و سيد مسلمين و امير مؤمنين و قاتل ناكثين و مارقين و قاسطين و يعسوب دين و خانه علم و دروازه شهر علم و خزانه علم و صديق و فاروق و عبقرى و ولى اللّه و يد اللّه و حجة اللّه و بهترين انسانها و دادگرترين داوران معرفى نمود. خليل بن احمد فراهيدى در مقايسه امام على (ع) با ساير صحابه گفته است«اسلامش بر همه مقدم و عملش از همه بيشتر و شرفش از همه والاتر و زهدش از همه بالاتر و شوقش به جهاد از همه افزونتر بود... دوستانش از ترس و دشمنانش از بغض و حسد فضايل او را كتمان كردند و با اين همه شرق و غرب عالم پر از فضايل اوست». در فضيلت على بن ابى طالب (ع) گفتهاند كه آيات بسيارى در شأن ايشان نازل گرديده است از آن جمله روايتى است مربوط به عبد اللّه بن عباس كه گفته است سيصد آيه از قرآن مجيد در شأن امام على (ع) مىباشد. علاوه بر اين، فضايل و مناقب آن حضرت بطور كلى بر دو دسته است: دسته اول احاديث و رواياتى است كه از حضرت رسول (ص) درباره ايشان نقل شده است و در نظر محدثان و اهل سنت فضيلت يك صحابى به همين معنى است كه حديثى از رسول خدا (ص) درباره او نقل شده باشد. درباره فضايل امام على (ع) به اين معنى اهل سنت و حديث كتابهاى بسيارى تأليف كردهاند. معروفترين حديثى كه در فضيلت آن حضرت نقل شده است حديث بسيار مشهور غدير خم است كه بايد آن را يكى از نصوص بر خلافت و وصايت آن حضرت شمرد. اين حديث شريف از صدر اسلام تا كنون الهام بخش شيعيان و محور افكار و ادبيات و حماسه و شعر و هنر ايشان است. حديث مشهور ديگرى نيز هست كه در قصه تبوك به آن اشاره شد و به موجب آن رسول خدا(ص) به امام على(ع) فرمود: «أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي». نيز حديث مشهور مؤاخات و برادرخوانى است كه حضرت رسول (ص) در اوايل ورود به مدينه ميان اصحاب خود از مهاجر و انصار برادرى برقرار كرد و هر يك از ايشان را با يكى ديگر برادر خواند و خود را برادر امام على (ع) قرار داد و اين امر در نظر هر مسلمان بالاترين شرف و فضيلت است. قصه مؤاخات در بيشتر كتب حديث و سيره مذكور است، از جمله ابن هشام (150/2) و ابن سعد. (3، ق 14/1) از روايات عمده حديثى است كه بخارى در صحيح در باب مناقب على بن ابيطالب آورده است و آن اينكه رسول خدا (ص) به امام على (ع) فرمود: «أنت مني و أنا منك»و نيز حديث اعطاى لوا در روز خيبر كه پيش از اين مذكور شد. در اينجا بايد گفت كه بخارى در صحيح در باب مناقب على بن ابيطالب (ع) اين حديث را نقل كرده است اما مقدمه آن را - كه رسول خدا (ص) ابتدا به ابو بكر و بعد به عمر آن لوا را داد و آن دو كارى از پيش نبردند و بعد آن جمله را بيان فرمود و فرداى آن روز لوا را به امام على (ع) داد - نقل نكرده است. پيداست كه جمله تأكيديه«لأعطين الراية غدا... »بدون مقدمه و ابتدا به ساكن نمىتواند باشد و اين مقدمه همان است كه مذكور شد. در فضايل صفاتش احاديث فراوان ديگرى از فريقين نقل شده است كه مشهورترين آنها عبارتند از: حديث بدء الدعوة يا حديث دار، حديث سبق اسلام، حديث سبق صلاة، حديث بت شكنى، حديث طير، حديث عايشه، حديث ام سلمه، حديث دروازه شهر علم و حديث خندق. دسته دوم از فضايل و مناقب آن حضرت فضايل نفسانى و معنوى ايشان است كه در سرتاسر زندگانى ايشان معروف و مشهود بود و اين صفات و خصال چنان برجسته و نمايان بود كه كسانى حتى در ايام حيات ايشان از جاده صواب منحرف شده و مقام ايشان را تا درجه خدايى بالا بردهاند. درباره سخاوت و ايثار آن حضرت داستانها گفتهاند. از صفات بارز ايشان شجاعت است كه در اشاره به غزوات حضرت رسول (ص) مختصرى از آن گفته آمد. اخبار شجاعت فوق بشرى و مهارت سربازى و قدرت فرماندهى و اعجاز ذوالفقار در تحكيم اساس اسلام شهرت جهانى دارد. نظارت سياسى و نظامى و ادارى و اقتصادى و اجتماعى و اهتمامى كه به نشر علم و ادب و آموزش و پرورش جوانان داشت و نيز احاطه وى به همه علوم او را بزرگترين و دانشمندترين و دادگرترين زمامدار تاريخ معرفى نمود. امام على (ع) بنيانگذار علم نحو بود و بدين طريق زبان عربى را از سقوط حفظ كرد و آنرا به صورت زبان بين المللى اسلام درآورد. بعلاوه، كلام او نمونه اعلاى فصاحت و درس بلاغت است. سخن شناسان كلام آن حضرت را فروتر از كلام الهى اما برتر از كلام انسانى تعريف كردهاند. در قوت استدلال و آرايش كلام و ترسل و رسايى و ايجاز و جامعيت و پند و موعظه نظير نداشت و در هر باب كه زبان مىگشود آنرا به كمال مىرسانيد. براى تماشاى اعجاز بيان على بايد به نهج البلاغه رجوع كرد و خطبههاى او را در خلقت عالم و مقام رسول اللّه و عترت او و دفاع از حقوق خود و تشويق به جهاد و نامههاى او را به معاويه و وصفى را كه از طاوس و خفاش و دنيا و خانه شريح قاضى و احوال مؤمنان و منافقان نموده مطالعه نمود. مخصوصا بايد دستور العملهاى امام على (ع) را به مالك اشتر و محمد بن ابى بكر-استانداران مصر-و رهنمودهاى او را براى فرمانداران و عاملان و مأموران خراج و قاضيان و سپاهيان و ساير مأموران دولت كه در نهج البلاغه مندرج است خواند تا تفاوت كلام على با ديگران معلوم شود و بدانند كه چرا رسول اللّه (ص) او را ولى اللّه و امير المؤمنين معرفى كرد. امام على (ع) نه تنها قهرمان ميدان جنگ و سياست و روحانيت بود، بلكه در مقام«انسان كامل»بالاتر از هر افسانه و گمان قرار داشت. او دنيا را با همه عشوهها و ترفندهايش شكست داد و مرگ را تحقير كرد. او اسوه حسنه ايمان و اهرم اعلاى كلمه حق بود. سلسلههاى عرفان و اخوت و فتوت اسلامى به او مىپيوندند و درويشان و زحمتكشان مسلمان او را سرمشق و تكيهگاه خود مىشناسند. هر جوان مسلمان كه پاى به ورزشگاه مىنهد، يا هر سرباز جهادگر كه در راه شرف و عقيده جانبازى مىكند نام امام على (ع) را بر زبان مىآورد. ابن ابى الحديد گفته است نسبت علم كلام از راه اشاعره و معتزله به واصل بن عطا مىرسد و واصل شاگرد ابو هاشم عبد اللّه بن محمد بن حنفيه بود و ابوهاشم اين علم را از پدرش محمد بن حنفيه و او از پدرش على فرا گرفته است. (مقدمه شرح نهج البلاغه) ما اين مطلب را به اين ترتيب درست نمىدانيم و اين مقام را براى بحث در اين مطلب مناسب نمىيابيم. ولى مدعاى ابن ابى الحديد را از راه ديگرى به اينگونه تصحيح مىكنيم كه نخستين كسى كه بر بالاى منبر و در خطبات فصيح و بليغ خود مسائل توحيد بارى و صفات او را پيش كشيد امام على (ع) بود و اين مسائل است كه يكى از اسباب برانگيخته شدن اذهان جستجوگر و پايهاى براى ظهور مسائل و مباحث كلامى گرديد. ابن ابى الحديد نظير اين معنى را در فقه نيز به حضرت امير (ع) نسبت مىدهد و آنچه به قطعيت مىتوان گفت اين است كه حضرت نخستين كسى است كه راه استدلال در احكام فقهى را به مردم نشان داد. مثلا هنگامى كه عثمان مىخواست زنى را كه پس از شش ماه ازدواج بچهاى به دنيا آورده بود حد بزند يا رجم كند، على(ع) مانع شد و به آيه«و حمله و فصاله ثلاثون شهرا»استدلال كرد. وجه استدلال اين است كه خداوند مجموع مدت حمل و مدت شيرخوارگى انسان را سى ماه فرموده است و اين را بايد به حداقل معنى كرد زيرا دوران شيرخوارگى 2 سال يا بيست و چهار ماه است و اين به دليل آيه قرآن است«و الوالدات يرضعن أولادهن حولين كاملين» (بقره، 233) پس مىماند شش ماه كه حداقل حمل است. نظير اين استدلال فقهى تا آنوقت از كسى ديده نشده بود. احكامى كه آن حضرت در زمان عمر درباره بعضى از مسائل بيان فرموده است معروف است و به همين جهت است كه عمر گفته بود«لا يفتين أحد فى المجلس و علي حاضر» (كسى در مجلسى كه على حاضر باشد فتوا ندهد) اما اينكه ابن ابى الحديد (18/1) مىخواهد فقه اهل سنت را از راه ابو حنيفه به حضرت صادق (ع) و از آن طريق به حضرت على (ع) برساند در كليت و اطلاق آن درست نيست. زيرا اگر چه ابو حنيفه از حضرت صادق (ع) فقه فرا گرفته است اما فقه او و فتواهاى او مورد تأييد آن حضرت نبود و مخصوصا در مسأله قياس و رأى، فقه شيعه مباينت آشكارى با فقه ابو حنيفه دارد. اما فقه شيعه كه منبع اصلى آن ائمه اطهار (ع) است بىشك مأخوذ از حضرت امير (ع) است. حضرت على (ع) در دوران خلافت كوتاه خود مظهر كامل عدالت و بىطرفى در امر قضا بود. در سيره او آوردهاند كه اگر چيزى مىخواست بخرد نخست از فروشنده مىپرسيد كه آيا او را مىشناسد يا نه و اگر مىديد كه او را مىشناسد از او چيزى نمىخريد مبادا جانب او را رعايت كند. او همه عرب و عجم را در صورت مسلمان بودن به يك چشم مىنگريست و تعصب قومى و قبيلهاى نداشت. به همين جهت مردم عادى كوفه يعنى كسانى كه از غير عرب و اهل كار و پيشه و تجارت بودند او را دوست داشتند، بر خلاف بيشتر اشراف عرب كه به جهت همين امر در باطن چندان از او دلخوش نبودند و يكى از دلايل سستى ايشان در نصرت و حمايت از آن حضرت شايد همين امر بود. درباره بيت المال بسيار سختگير بود، رفتار او با دخترش زينب و برادرش عقيل معروف است. خليفه پيش از او يعنى عثمان روش اشراف منشى داشت و قوم و قبيله خود را در درجه اول از هر حيث بر ديگران ترجيح مىداد. همين روش تعصب نژادى بود كه معاويه و خلفاى بنى اميه پس از او بسختى و شدت دنبال كردند و همه اقوام مغلوب غير عرب را«موالى»و بندگان خود خواندند. كسى كه از متن اشرافيت عربى و از برگزيدهترين طوايف قريش باشد و در عين حال همه انسانها را از ديدگاه اسلام به يك چشم بنگرد كسى است كه شخصيتى والاتر و برتر از حدود نژادى و جغرافيايى خود دارد و در اين شكى نتواند بود. امام على (ع) در دوران شصت و نه ماهه خلافت خود در اجراى دقيق احكام اسلام و حفظ حقوق مسلمانان لحظهاى نياسود و در اين راه از بذل جان نيز مضايقه نكرد. در شهر كوفه پيوسته در بين مردم و در دسترس همه بود. دفتر كار و محل ملاقاتها و بطور كلى مركز همه فعاليتهاى سياسى و اجتماعى او مسجد كوفه بود. در بوته عدالت امام على (ع) همه نابرابريهاى طبقاتى و نژادى و رنگ و اقليم ذوب مىشد. چون طعم ستم را در مكه و در شعب ابوطالب چشيده بود، راه نجات امت را در اصلاح دادگسترى و تأسيس محاكم شرع و تدوين قانون و استقلال قضات و تعليم و تربيت ايشان تشخيص داد. براى حسن اداره دادگاهها و اجراى احكام، ضوابط بىسابقه وضع نمود. دستور داد احكام فقهى مدون شود و به صورت قانون درآيد. قضات را مىآزمود و براى آموزش آنها سمينار تشكيل مىداد و دستور العملهاى روشن به طور انفرادى يا به صورت بخشنامه به ايشان مىفرستاد. امام على (ع) تا وقتى فاطمه (ع) زنده بود زنى ديگر نگرفت و از او دو فرزند ذكور يعنى امام حسن (ع) و امام حسين (ع) داشت و پسر ديگرى از او به نام محسِّن داشت كه پيش از تولد از دنيا رفت. دو دختر نيز از حضرت فاطمه (ع) داشت كه يكى زينب كبرى و ديگرى ام كلثوم كبرى است. پس از حضرت فاطمه (ع) زنى از طايفه بنى كلاب به نام ام البنين گرفت كه از او چند پسر به نامهاى عباس و جعفر و عبد اللّه و عثمان داشت و همه در واقعه كربلا شهيد شدند. از خوله دختر جعفر بن قيس حنفى پسرى داشت به نام محمد بن حنفيه. آن حضرت فرزندان ذكور و اناث ديگرى از زوجات ديگر داشتند كه تفصيل آنها در كتب تاريخ مذكور است. منابع صحيح بخارى صحيح مسلم خصائص امير المؤمنين، امام نسائى تاريخ طبرى الجامع الكبير، ترمذى صحيح، ابن ماجه (سنن) روضات الجنات السيرة النبوية، ابن هشام مسند، ابو حنيفه مسند، ابن حنبل الرياض النضرة، محب طبرى، مصر، 1372ه.ق. كنز العمال، متقى هندى تاريخ بغداد مناقب، ابن حنبل (نسخه عكس از كتابخانه مجلس) المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى استيعاب اسدالغابة فى معرفة الصحابة حلية الاولياء فضائل الخمسة، فيروز آبادى الغدير، علامه امينى شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد
|
|
شرح مختصر زندگاني استاد شهيد آيت الله مطهري استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتدايي مي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهد گرفته اند. در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از اميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است. کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود. پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت. در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت. اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.
گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند. عظمت انقلاب اسلامی ایران در میان این کودتا ها و شبه انقلاب ها ، انقلاب اسلامی ایران یک انقلاب به تمام معنی واقعی است که در واقع اگر قرار باشد نظیری برای آن پیدا کنیم شادی بتوانیم انقلاب صدر اسلام را مثال بزنیم . ماهیت انقلابی این انقلاب ، از بسیاری از انقلاب های اصیل در تاریخ اصیل تر است . در این انقلاب توده مردم یک سرزمین ، اکثریت افراد یک ملت ، از زن و مرد و پیر و جوان با دست خالی اما با روحیه ای انقلابی علیه یک رژیم قدرتمند قیام کردند و به پیروزی رسیدند . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی ) همبستگی دین و سیاست کار اساسی این است که مردم ایمان پیدا کنند که مبارزه سیاسی یک وظیفه شرعی و مذهبی است . تنها در این صورت است که تا رسیدن به هدف از پای نخواهند نشست . مردم در غفلتند که از نظر اسلام ، سیاست از دین و دین از سیاست جدا نیست . پس همبستگی دین و سیاست را باید به مردم تفهیم کرد . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر ) وابستگی دین و سیاست ؟! همبستگی دین به سیاست به معنی وابستگی دین به سیاست نیست ، بلکه به معنی وابستگی سیاست به دین است . ( از کتاب نهضت های اسلامی صد سال اخیر ) اتحاد اسلام در مقابل ملیت پرستی رواج اندیشه قومیت پرستی و به اصطلاح ناسیونالیسم که به صورت های پان عربیسم ، پان ایرانیسم – پان ترکیسم – پان هندوئیسم و غیره در کشورهای اسلامی با وسوسه استعمار تبلیغ شد و همچنین قطعه قطعه کردن سرزمین اسلامی به صورت کشورهای کوچک و قهرا رقیب ، همه برای مبارزه با آن اندیشه ریشه کن کننده استعمار ، یعنی « اتحاد اسلام » بوده و هست . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد سال اخیر ) ضرورت آفت زدایی در نهضت اگر رهبری یک نهضت به آفت ها توجه نداشته باشد یا در آفت زدایی سهل انگاری نماید قطعا آن نهضت عقیم یا تبدیل به ضد خود خواهد شد و اثر معکوس خواهد بخشید . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر ) ایمان مذهبی ایمان مذهبی تنها یک سلسله تکالیف برای انسان علیرغم تمایلات طبیعی تعیین نمی کند بلکه جهان را در نظر انسان تغییر می دهد . ( از کتاب انسان و ایمان ) نقش ایمان در بهبود روابط اجتماعی آن چیز که بیش از هر چیز حق را محترم ، عدالت را مقدس ، دلها را به یکدیگر مهربان و اعتقاد متقابل را میان افراد برقرار می سازد ، تقوا و عفاف را تا عمق وجدان آدمی نفوذ می دهد ، به ارزشهای اخلاقی اعتبار می بخشد و همه افراد را مانند اعضای یک پیکر به هم پیوند می دهد و متحد می کند ، ایمان مذهبی است . ( از کتاب انسان و ایمان ) ضرورت راهنمایی نسل جوان ریشه بیشتر انحرافات دینی و اخلاقی نسل جوان را در لابلای افکار و عقاید آنان باید جستجو کرد . فکر این نسل از نظر مذهبی آنچنانکه باید راهنمایی نشده است . اگر مشکی در راهنمایی این نسل باشد بیشتر در فهمیدن زبان و منطق او و روبرو شدن با او ، با منطق و زبان خودش است و در این وقت است که هر کسی احساس میکند این نسل بر خلاف آنچه ابتدا به نظر می رسد لجوج نیست و آمادگی زیادی برای دریافت حقایق دینی دارد . ( از کتاب مساله حجاب ) برهنگی بعنوان یک بیماری احساس می شود گذشته از انحرافات عملی فراوانی که در زمینه حجاب بوجود آمده است این مساله و سایر مسائل مربوط به زن وسیله ای شده در دست یک عده افراد نا پاک و مزدور صفت که از این پایگاه علیه دین جار و جنجال تبلیغاتی راه بیاندازند . بدون شک بیماری برهنگی بیماری عصر ماست . دیر یا زود این پدیده به عنوان یک بیماری شناخته خواهد شد . ( از کتاب مساله حجاب ) استقلال فرهنگي ثبات انقلاب وابسته به استقلال فرهنگی است . ما اگر مکتب مستقل خودمان را ارائه نمی کنیم حتی با اینکه رژیم را ساقط کرده ایم و حتی با این فرض که استقلال سیاسی و استقلال اقتصادی را بدست آورده ایم ، اگر به استقلال فرهنگی دست نیابیم ، شکست خواهیم خورد و نخواهیم توانست انقلاب را به ثمر برسانیم . ( از کتاب عدل الهی ) عدالت حقیقت این است که ایمان به خداوند از طرفی زیر بنای اندیشه عدالت و حقوق ذاتی مردم است و تنها با اصل قبول خداوند است که میتوان وجود ذاتی و عدالت واقعی را به عنوان دو حقیقت مستقل از فرضیه ها و قراردادها پذیرفت و از طرف دیگر بهترین ضامن اجرای آنهاست . ( از کتاب سیری در نهج البلاغه ) حفظ دستاوردهای انقلاب اصلی که در بسیاری موارد صدق می کند این است که نگهداشتن یک موهبت از بدست آوردنش اگر نگوییم مشکل تر مطمئنا آسانتر نیست . قدما می گفتند جهان گیری از جهان داری ساده تر است و ما باید بگوییم انقلاب ایجاد کردن از انقلاب نگهداشتن سهل تر است . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی ) یاد خدا تنها مایه آرامش جان ایمان هم یکی از حوائج فطری و تکوینی است و بلکه حاجت است و هر وقت به سرچشمه ایمان و معنا رسیدیم و نور خدا را مشاهده کردیم و خدا را در روح و جان خود دیدیم و مشاهده کردیم آن وقت است که معنای ساعدت و لذت و بهجت را درک می کنیم . ( از کتاب حکمت ها و اندرزها ) راه سعادت منتهای سعدت همین است که آدمی در ناحیه عقل و فکر دارای محکم ترین اطمینان ها و در ناحیه احساسات و قلب دارای پاک ترین نیت ها و در ناحیه عمل نیکوترین عمل ها باشد . زندگی پاک و سعادت بخش همین است . ( از کتاب حکت ها و اندرزها ) عدل یا جود ؟ « العدل افضل ام الجود ؟ » عدالت قانونی است عام و مدیر و مدبری است کلی و شامل ، که همه اجتماع را در بر میگیرد و بزرگراهی است که همه باید از آن بروند . اما جود و بخشش یک حالت استثنایی و غیر کلی است که نمی شود رویش حساب کرد . اساسا جود اگر جنبه قانونی و عمومی پیدا کند و کلیت یابد دیگر جود نیست . ( از کتاب سیری در نهج البلاغه ) اسلام دین با گذشت و آسان یکی از چیزهایی که به موجب آن اسلام همه را جذب می کند ، همین سهولت و سماحت این دین است . پیغمبر فرمود یک نفر مبلغ باید مبلغ سماحت و سهولت این دین باشد ، کاری بکند که مردم به دین تشویق و ترغیب بشوند . ( از کتاب سیری در سیره نبوی ) انسان از نظر قرآن از نظر قرآن انسان موجودی است که توانایی دارد جهان را مسخر خویش سازد و فرشتگان را به خدمت بگمارد و هم می تواند به اسفل سافلین سقوط کند . این خود انسان است که باید تصمیم بگیرد و سرنوشت نهایی خویش را تعیین نماید . ( از کتاب انسان در قرآن ) حجاب و شرافت زن شرافت زن اقتضا می کند هنگامی که از خانه بیرون می رود متین و سنگین و باوقار باشد ، در طرز رفتار و لباس پوشیدنش هیچگونه عمدی که باعث تحریک و تهییج شود به کار نبرد ، زباندار لباس نپوشد ، زباندار راه نرود ، زباندار و معنی دار به سخن خود آهنگ ندهد . ( از کتاب مساله حجاب ) حق و باطل در جهان هستی - در حکمت الهی اصالت در هستی با حق است ، با خیر است ، با حسن و کمال و زیبایی است ، باطل ها ، شرور ، و نقص ها و زشتی ها در نهایت امر و در تحلیل نهایی به نیستی منتهی می شوند نه به هستی ها . - باطل حق را با شمشیر خود حق می زند ، پس باطل نیروی حق ر ابه خدمت گر فته است . این همان نیروی حق است که او از آن استفاده می کند . ( از کتاب حق و باطل ) عقل غربال کننده یکی از بارزترین صفات عقل برای انسان همین تمیز و جدا کردن است . جدا کردن سخن راست از سخن دروغ ، سخن ضعیف از سخن قوی ريال سخن منطقی از سخن غیر منطقی و خلاصه غربال کردن . عقل آنوقت برای انسان عقل است که به شکل غربال دربیاید ، یعنی هر چه را که وارد می شود سبک سنگین کند ، غربال کند ، آنهایی را که بدرد نمی خورد دور بریزد و به درد خور ها را نگاه دارد. ( از کتاب تعلیم و تربیت در اسلام ) تاثیر ناپذیری از قضاوت دیگران یکی از مسائلی که مربوط به تربیت عقلانی است این است که قضاوت های مردم درباره انسان نباید برای او ملاک باشد . ( از کتاب تعلیم و تربیت در اسلام ) دین تنها ضامن اجرای اخلاق تجربه نشان داده است ، آنجا که دین از اخلاق جدا شده ، اخلاق خیلی عقب مانده . هیچیک از مکاتب اخلاقی غیر دینی در کار خود موفقیت نیافته اند . قدر مسلم اینست که دین لا اقل به عنوان یک پشتوانه برای اخلاق بشر ضروری است . ب ههر نسبت که دین و ایمان ضعیف گردیده عملا دیده شده است که اخلاق بشر پائین آمده . اینست که برای ایمان – لااقل به عنوان پشتوانه برای اخلاق اگر نگوئیم تنها ضامن اجرای آن – باید ارزش فوق العاده قایل شویم . ( از کتاب تعلیم و تربیت در اسلام ) اخلاق ، عدالت ، ایمان اگر ایمان پیدا شود اخلاق و عدالت پا برجا می شود ، اخلاق و عدالت بدون ایمان مذهبی مثل نشر اسکناس بدون پشتوانه است . ( از کتاب گفتارهای معنوی ) نهضت حسینی عامل شخصیت یافتن جامعه اسلامی اگر شهادت صرفا یک جریان حزن آور می بود ، اگر صرفا این می بود که به ناحق خونی ریخته شده است و به تعبیر دیگر نفله شدن یک شخصیت می بود ولو شخصیت بسیار بزرگی ، هرگز چنین آثاری را به دنبال خود نمی آورد . شهادت حسین بن علی (ع) از ان جهت این آثار را به دنبال خود آورد که به تعبیری که عرض کردیم ، نهضت او یک حماسه بزرگ اسلامی و الهی بود ، این داستات تنها یک مصیبت ، یک خیانت و یک ستمگری از جانب عده ای جنایتکار و ستمگر نبود بلکه یک قهرمانی بسیار بسیار بزرگ از طرف همان کسانی بود که خیانتها را بر او وارد کردند . ( از متاب حماسه حسینی جلد اول ) اسلام اسلام صراط مستقیم انسانیت است . انسان متمدن به همان اندازه به آن نیازمند است که انسان نیمه وحشی . و به انسان پیشرفته همان اندازه نجات و سعادت می بخشد که به انسان ابتدایی . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد سال اخیر ) آنانی را که علی از خود راند علی ، دو طبقه را سخت دفع کرد : 1- منافقان زیرک 2- زاهدان احمق . همین دو درس ، برای مدعیان تشیع او کافی است که چشم باز کنند و فریب منافقان زیرک را نخورند . تیزبین باشند و ظاهر بینی را رها کنند ، چرا که جامعه تشیع در حال حاضر سخت به این دو درد مبتلا است . مبارزه با احمق باید توجه داشت که هراندازه احمق زیاد باشد ، بازار نفاق داغ تر است . مبارزه با احمق و حماقت ، مبارزه با نفاق نیز هست ، زیرا احمق ، ابزار دست منافق است . قهرا مبارزه با احمق و حماقت ، خلع سلاح کردن منافق و شمشیر از دست منافق گرفتن است . معیار حق و باطل حق را با میزان قدر و شخصیت افراد نمی شود شناخت . این صحیح نیست که تو اول شخصیت هایی ر امقیاس قرار دهی و بعد حق و باطل را با این مقیاس ها بسنجی . اشخاص نباید مقیاس حق و باطل قرار گیرند . این حق و باطل است که باید معیار اشخاص و شخصیت آنان باشند .( از کتاب حماسه حسینی ) زن و تاریخ زن ، آفریننده عشق است و عشق ، آفریننده مرد و مرد ، آفریننده تاریخ . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی ) چگونه کشورت را بهترین کنی ؟ اگر میخواهی در نزد ملل جهان ارزش پیدا کنی که هم بلوک شرق روی تو حساب کند و هم بلوک غرب ، سرنوشت تو ر ااو در اختیار نگیرد و برای تو تصمیم نگیرد ، امر به معروف و نهی از منکر داشته باش ، همبستگی همدردی داشته باش ، اخوت و برادری اسلامی را زنده کن ، از بی خبری پرهیز کن ، از ضعف پرهیز کن . ( حماسه حسینی ) شرط موفقیت صبر و حوصله است که دوست قدیمی ظفر و موفقیت است ، در اثر صبر و حوصله است که نوبت ظفر می رسد . اگر صبر و استقامت و حوصله باشد ، بی استعدادترین افراد هم ولو در یک زمان طولانی به هدف خواهند رسید . ( حکمت ها و اندرزها ) وظیفه مرثیه خوانها باید کسانی که مرثیه خوانی می کنند ، توجه داشته باشند به فلسفه قیام سید الشهدا و به فلسفه دستوراتی که ائمه اطهار درباره عزاداری داده اند . بی جهت دستوری نداده اند . باید فلسفه قیام سید الشهدا و هم فلسفه عزا داری آن حضرت را به مردم بگویند و مردم را آگاه کنند . ( کتاب ده گفتار ) اشک ریختن برای امام حسین (ع) اگر اشکی که برای امام حسین (ع) می ریزیم ، در مسیر هماهنگی روح ما باشد ، پرواز کوچکی است که روح ما با روح حسین می کند . اگر ذره ای از همت او ، ذره ای از غیرت او ، ذره ای از تقوای او ، ذره ای از توحید او در ما بتابد و چنین اشکی را چشم ما جاری شود ، آن اشک بی نهایت قیمت دارد . هجوم اندیشه های غربی من به عنوان یک فرد مسئول به مسئولیت الهی ، به رهبران عظیم الشان نهضت السلامی که برای همه شان احترام فراوان قایلم ، هشدار می دهم وبین خود و خدای متعال اتمام حجت میکنم که نفوذ ونشر اندیشه های بیگانه به نام اندیشه اسلامی و با مارک اسلامی اعم از آنکه روی سوء نیت و یا عدم سوء نیت صورت گیرد ، خطری است که کیان اسلام را تهدید می کند . ( نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر ) برقراری عدالت اجتماعی من تاکید می کنم اگر انقلاب ما در مسیر برقراری عدالت اجتماعی پیش نرود ، مطمئنا به نتیجه نخواهد رسید و این خطر هست که انقلاب دیگری با ماهیت دیگری جای آن را بگیرد . ( پیرامون انقلاب اسلامی ) راه مبارزه با انحرافات نسل جوان راه مبارزه این خطر تحریم و منع نیست . مگر می شود تشنگانی را که برای جرعه ای آب له له می زنند از نوشیدن آب موجود به عذر اینکه آلوده است منع کرد ؟ این ما ( رهبران دینی ) هستیم که مسئولیم ، ما به قدر کافی در زمینه های مختلف اسلامی به زبان روز عرضه نکرده ایم . اگر ما به قدر کافی آب زلال عرضه کرده بودیم ، به سراغ آبهای آلوده نمی رفتند . راه مبارزه ، عرضه داشتن صحیح این مکتب در همه زمینه ها با زبان روز است . ( نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر ) روحانیت بای دروشت بینانه گام بردارد اگر روحانیت ما هرچه زودتر نجنبد و گریبان خود را از چنگال عوام خلاص و قوای خود را جمع و جور نکند و روشن بینانه گام برندارد ، خطر بزرگی از ناحیه اصلاح طلبان بی علاق ه به دیانت متوجهش خواهد شد . امروز این ملت تشنه اصلاحات نابسامانی ها است و فردا تشنه تر خواهد شد . چرا فقط فقه و اصول ؟ حوزه های علمیه ما که امروز این چنین شور و هیجان و فعالیت اجتماعی یافته اند ، باید به مسئولیت عظیم علمی و فکری خود آگاه کردند . باید کارهای علمی و فکری خود را ده برابر کنند . باید بدانند که اشتغال منحصر به فقه و اصول رسمی جوابگوی مشکلات نسل معاصر نیست . ( نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر ) تنها نیروی محافظ معتقدات اسلامی من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار می دهم ، که خیال نکنند را ه حفظ معتقدات اسلامی ، جلوگیری از ابراز عقیده دیگران است . از اسلام فقط با یک نیرو میشود پاسداری کرد و ان علم است و ازادی دادن به افکار مخالف و مواجهه صریح و روشن با آنها . ( پیرامون انقلاب اسلامی ) علت هدم موفقیت ما یکی از علل عدم موفقیت ما مردم به اصلاح جامعه خود ، همین است که هر فردی آنگاه که به خودش نگاه میکند و به اعمال خودش نظر می افکند ، عینک خوش بینی به چشم می زند و آنگاه که به دیگران و اعمال دیگران نظر می کند عینک بدبینی و بد گمانی ، و نتیجه این است که هیچ کس خود را تقصیر کار نمی داند و چنین می پندارد که تقصیر به دیگران است . ( ده گفتار ) آزادی - من اعلام میکنم که در رژیم جمهوری اسلامی هیچ محدودیتی برای افکار وجود ندارد و از به اصطلاح کالانیزه کردن اندیشه ها خبری و اثری نخواهد بود ، همه باید آزاد باشند که حاصل اندیشه ها و تفکرات اصلیشان را عرضه کنند البته تذکر میدهم که این امر سوای توطئه و ریا کاری است . توطئه ممنوع است ، اما عرضه اندیشه های اصیل ازاد . ( پیرامون انقلاب اسلامی ) - هر کس باید فکر و قلم وبیانش آزاد باشد و تنها در چنین صورتی است که انقلاب اسلامی ما ، راه صحیح پیروزی را ادامه خواهد داد. ( پیرامون انقلاب اسلامی ) - اگر در جامعه ما ، محیط آزاد برخورد آراء و عقاید به وجود بیاید به طوری که صاحبان افکار مختلف بتوانند حرفهایشان را مطرح کنند و ما هم در مقابل ، آراء و نظریات خودمان را مطرح کنیم ، تنها در چنین زمینه سالمی خواهد بود که اسلام هر چه بیشتر رشد می کند . ( پیرامون انقلاب اسلامی ) انسان کامل انسان کامل یعنی انسانی که قهرمان همه ارزشهای انسانی است ، در همه میدانهای انسانیت قهرمان است . ( شیخ شهید ) جهان بینی اسلامی ما باید نشان دهیم جهان بینی اسلامی نه با جهان بینی غرب منطبق است و نه با جهان بینی شرق و به هیچ کدامشان وابسته نیست . (شیخ شهید ) وابسته به عقیده در مکتب پیامبران ، انسان بیش از اینکه وابسته به منافع باشدوابسته به مسلک و ایمان است ، در حقیقت در این مکتب فکر و عقیده زیر بناست . ( شیخ شهید ) جایگاه مکتب اسلام یگانه مکتبی که صلاحیت رهبری بشر را دارد اسلام است . وقت آن است که غرب مانند همه زمانهای دیگر با همه تقدمی که در علوم و صنایع دارد ، فلسفه زندگی را از شرق بیاموزد . واژگون شدن حقایق دین دین مقدس اسلام یک دین ناشناخته است حقایق این دین تدریجا در نظر مردم واژگون شده است و علت اساسی گریز از مردم ، تعلیمات غلطی است که به این نام داده می شود ، این دین مقدس در حال حاضر بیش از هر چیز دیگر از ناحیه برخی از کسانی که مدعی حمایت از آن هستند ، ضربه و صدمه می بیند بدین سبب این بنده وظیفه خود می دانم که در حدود توانایی در این میدان انجام وظیفه کنم . ( کتاب عدل الهی ) تلازم علم و دین اگر ما می خواهیم دین صحیح داشته باشیم ، اگر می خواهیم از فقر رهایی یابیم ، اگر میخواهیم از مرض نجات پیدا کنیم ، اگر میخواهیم عدالت در میان ما حکمفرما باشد ، اگر می خواهیم آزادی و دموکراسی داشته باشیم ، اگر می خواهیم جامعه ما بر خلاف حال حاضر به امور اجتماعی علاقه مند باشد ، منحصرا راهش علم است و علم ، آن علمی که عمومیت داشته باشد و از راه دین وبه صورت یک جهاد مقدس در آید . اگر ما این جهاد مقدس را شروع نکنیم ، دنیا خواهد کرد و ثمره اش را هم خود آنها خواهند برد ، یعنی دیگران خواهند آمد و ملت ما را از گرداب جهالت نجات خواهند داد و خدا می داند که آن وقت این کوتاهی ما ، چه لطمه بزرگی به پیکر اسلام وارد خواهد کرد . شکی نیست که علم به تنهایی ضامن سعادت جامعه نیست . جامعه دین و ایمان لازم دارد . همان طوری که ایمان هم اگر مقرون به علم نباشد مفید نیست بلکه وبال است و اسلام نه عالم بی دین می خواهد نه جاهل دین دار . ( کتاب ده گفتار ) شهید - دو شخصیت مصلح و عارف را اگر ترکیب کنند و از آن ها یک انسان بوجود بیاورند ، شهید به وجود می آید . یکی به کر خود ارزش و ابدیت و جاودانگی می بخشد و آن عالم یا فیلسوف است . یکی دیگر به فن و هنر یا صنعت خودش ارزش و ابدیت و جاودانگی می بخشد . اما شهید با خون خود و در حقیقت به تمام وجود هستی خود ارزش ابدیت و جاودانگی می بخشد . در حقیقت ، هر گروه دیگر به قسمتی از مایملک خود جاودانگی می بخشند ، اما شهید به تمام مایملک خود . - در اسلام واژه ای است که قداست خاصی دارد . اگر با مفاهیم اسلامی آشنا باشد و در عرف خاص اسلامی این کلمه را تلقی کند احساس میکند که هاله ای از نور این کلمه را فرا گرفته است و آن ، کلمه شهید است . این کلمه در همه عرف ها توأم با قداست و عظمت است . - مثل شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو که به بهانه نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش ببینند و کار خویش را انجام دهند . آری شهدا شمع محفل بشریتند ، سوختند و محفل بشریت را روشن کردند . ( از کتاب قیام و انقلاب مهدی عج ) حافظ امروز چرا حافظی به وجود نمی آید ؟ آیا دیگر قریحه ها خشک شده است که حافظی نباشد ؟ خیر ! دلیلی ندارد که قریحه ها خشک شده باشد ، بلکه روح ها در مسیر دیگری است . یعنی روح حافظ دیگر وجود ندارد تا اثری مثل حافظ و حتی مثل جامی به وجود آورد . ( از کتاب تماشاگه راز ، عرفان حافظ ) تقوا ، محدویدت یا مصونیت ؟ در نهج البلاغه بر این معنی تاکید شده که تقوا حفاظ و پناهگاه است نه زنجیز و زندان و محدویت . بسیارند کسانی که میان « مصونیت » و « محدودیت » فرقی نمی نهند و با نام آزادی و رهایی از قید و بند به خرابی حصار تقوا قتوا می دهند . قدر مشترک پناهگاه و زندان « مانعیت » است اماپناهگاه مانع خطر هاست ف وزندان مانع بهره برداری از موهبتها و استعدادها . ( کتاب سیری در نهج البلاغه ) منطق اسلام ولی از نظر اسلام ، رابطه انسان و جهان از نوع رابطه زندانی و چاه و در چاه افتاده نیست ، بلکه از نوع 1- رابطه کشاورز است با مزرعه ، ویا 2- اسب دونده با میدان مسابقه ، و یا 3- سوداگر با بازار تجارت ، و یا 4- عابد با معبد است . دنیا از نظر اسلام محل تربیت انسان و جایگاه تکامل او است . ( کتاب سیری در نهج البلاغه ) علم - اساسا این تقسیم درستی نیست که ما علوم را بدم رشته تقسیم کنیم : علوم دینی و علوم غیر دینی ، تا این توهم برای بعضی پیش بیاید که علومی که اصطلاحا علوم غیر دینی نامیده می شود از اسلام بیگانه اند . جامعیت و خاتمیت اسلام اقتضا میکند که هر علم مفید و نافعی را که برای جامعه اسلامی لازم و ضروری است علم دینی بخوانیم . - هر علمی که بحال اسلام و مسلمین نافع است و برای آنها لازم است آن را باید از علوم دینی شمرد ، و اگر کسی خلوص نیت داشته باشد و برای خدمت به اسلام و مسلمین آن علم را تحصیل میکند مشمول اجر و ثوابهاییکه در تحصیل علم گفته شده هست ، مشمول این حدیث هست که « فرشتگان بزیر پای طالبان علم پر می نهند » اما اگر خلوص نیت در کار نباشد تحصیل هیچ علم ولو یاد گرفتن ایات قرآن باشد اجر و ثوابی ندارد . ( کتاب رهبری نسل جوان ، قسمت فریضه علم)
کشورهای عقب مانده اسلامی شما در دنیا در میان همه کشورهای دینا مگر کشور های خیلی خیلی وحشی ، اگر بروید کشورهای اسلامی عقب مانده ترین و منحط ترین کشورها است ، نه تنها خیال بکنید در صنعت عقب هستند ، در همه چیز ، در علم عقب هستند ، در اخلاق عقب هستند ، در انسانیت و معنویت عقب هستند این باید چجور باشد ، یا باید بگوییم اساسا اسلام یعنی همان حقیقت اسلام در مغز و روح این ملت ها هست ولی خاصیت اسلام این است که ملت ها را عقب می برد ، دشمنان دین هم بزرگترین حربه تبلیغاتی آنها همین انحطاط فعلی مسلمین است ، ویا باید اعتراف کنیم که حقیقت اسلام بصورت اصلی در مغز و روح ما موجود نیست بلکه این فکر اغلب در مغزهای ما بصورت مسخ شده موجود است ، توحید ما توحید مسخ شده است ، نبوت ما نبوت مسخ شده است ، ولایت ما ولایت مسخ شده است اعتقاد به قیامت ما کم و بیش همینطور ، تمام دستورهای اصولی اسلام در فکر ما همه تغییر شکل داده ، در دین صبر هست ، زهد هست ، تقوی هست ، تمام همه اینها بدون استثنا بصورت مسخ شده در ذهن ما موجود است ... ( کتاب رهبری نسل جوان قسمت احیا فکر دینی )
علم به ما روشنایی و توانایی می بخشد و ایمان عشق و امید و گرمی ، علم ابزار می سازد و ایمان مقصد . علم سرعت می دهد و ایمان جهت ، علم توانستن است و ایمان خوب خواستن ، علم می نمایاند که چه هست و ایمان الهام می بخشد که چه باید کرد ، علم انقلاب برون است و ایمان انقلاب درون ، علم جهان را جهان آدمی می کند و ایمان روان را روان آدمیت می سازد. هم علم به انسان نیرو می دهد ، هم ایمان ؛ اما علم نیروی منفصل می دهد و ایمان نیروی متصل . علم زیبایی هست و ایمان هم زیبایی ، علم زیبایی عقل است و ایمان زیبایی روح ، علم زیبایی اندیشه است و ایمان زیبایی احساس ، هم علم به انسان امنیت می بخشد و هم ایمان ؛ علم امنیت برونی میدهد و ایمان امنیت درونی. نقل از کتاب انسان و ایمان
چگونه كتب استاد را مطالعه كنيم كه تا انتهاي مسير ثابت قدم و استوار بمانيم ؟ آن چه در پي ميآيد ، نكاتي چند دربارهي مطالعهي آثار شهيد مطهري است . اميد است كه براي خوانندگان گرامي كارگر افتاده و آنها را در پيمودن هر چه صحيحتر اين راه ياري كند . البته از خوانندگان عزيز تقاضا دارم ، همهي اين نكات را به دقت خوانده و به كار بندند ، هم چنين از انتخاب روشهاي سليقهاي هم به شدت پرهيز كنند . 1 . براي پيمودن هر راهي در ابتدا بايد انگيزهي رهرو ، براي پيمودن آن راه به حد بالايي برسد تا اگر موانعي ايجاد شد ، هيچ ترديد و تزلزلي در او پديد نيايد . بسياري از كساني كه كتب استاد را براي مطالعه انتخاب كرده و خواندن آنها را هم آغاز نمودهاند ، به دليل نداشتن انگيزهي بالا ، در همان ابتدا به قول خودمان بريدهاند . دانستن اهميت مطالعهي كتب شهيد مطهري ، بزرگترين عاملي است كه ميتواند ما را با انگيزهي بالايي به طرف اين كتب ارزشمند سوق دهد . وظيفهي مقالهي قبلي ، همين ايجاد انگيزه بود . 2 . يكي از عوامل ايست مطالعاتي اين است كه خواننده ، روشهاي مطالعه را به صورت مختلط دربارهي هر كتابي استفاده ميكند . هر كتابي را بايد با روشي متناسب با هدف آن خواند . گاهي هدف حفظ كردن ، گاهي هم فهميدن عميق و دقيق ، در بعضي موارد اطلاع سطحي و در مواردي هم گرفتن ديدگاه ، يا تغيير و تكميل يك ديدگاه قبلي است . براي فهم بهتر هدف اخير ؛ يعني مطالعه با هدف گرفتن ، تغيير يا تكميل ديدگاه ، به اين مثال توجه نماييد . كسي را تصور كنيد كه نسبت به امام ديدگاهي منفي دارد . او به دليل داشتن چنين ديدگاهي ، نسبت به امام و سخنان ايشان حالت بدي دارد ؛ مثلاً اگر تصوير ايشان را در تلويزيون ببيند ، آن را خاموش ميكند و اگر سخنان امام را بشنود ، نه تنها آن را جدي نگرفته ؛ بلكه شايد آن را مسخره هم بكند . اين شخص به راهنمايي يكي از دوستانش كتابي را دربارهي امام مطالعه ميكند . بعد از خواندن كتاب ، مات و مبهوت مانده و از هر آن چه كه دربارهي امام ميانديشيده، اظهار پشيماني ميكند . اگر بعد از چند ساعت از او بپرسيد از آن چه كه دربارهي امام خوانده برايتان بگويد ، او در حالي كه چند صد صفحه كتاب خوانده ، بعد از اندكي سخن گفتن ، ديگر چيزي براي گفتن ندارد ؛ يعني بسياري از مطالب ، در خاطرش باقي نمانده است و اگر چند سال ديگر او را ببينيد و دوباره بخواهيد از آن كتاب ، مطالبي را برايتان بگويد ، شايد هيچ چيزي در ذهنش باقي نمانده باشد ؛ اما شما فكر ميكنيد كه چون چيزي از آن كتاب در ذهنش نيست ، مطالعهي كتاب برايش بيفايده بوده ؟ مسلم اين چنين نيست . او نسبت به امام ، ديدگاهي منفي داشت كه با خواندن آن كتاب ، نظرش عوض شد ؛ حتي اگر يك كلمه هم در ذهنش باقي نباشد ؛ اما اثر آن باقي است . ما در مطالعهي كتابهاي استاد مطهري ( حداقل در دور اول ) در پي حفظ تك تك جملهها نيستيم ؛ بلكه در پيآن هستيم تا به وسيلهي كتابهاي استاد مطهري با چهرهي زيباي اسلام آشنا شويم و ديدگاهي نو و مطابق با واقع نسبت به اين دين كامل به دست آوريم . اين آشنايي ، با مطالعه حاصل ميشود ؛ حتي اگر جملات و داستانهاي كتب در ذهنمان باقي نماند . با توجه به اين نكته ، به نكات بعدي ميپردازيم . 3 . از آن جا كه هدف ما حفظ كردن نيست ؟ پس ، نبايد از فراموشي مطالب هراسي داشته باشيم . 4 . هميشه اين نكته در ذهنمان باشد كه مفيد بودن مطالعهي يك كتاب، فقط در گرو حفظ آن نيست. 5 . حواسمان باشد كه بسياري از مطالب به ضمير ناخودآگاه رفته و در موقعيتي مناسب ؛ مثل بحث يا سؤال يادآوري ميشود . 6 . از نوشتن و خلاصه برداري بپرهيزيم . اين كارها سرعت مطالعه را كُند كرده و پس از مدتي انگيزه را كاهش ميدهند . اين گونه كارها براي دور دوم مطالعه است كه معمولاً كساني كه موفق به مطالعهي يك دوره از كتب استاد ميشوند ، خودشان براي مطالعهي دور دوم احساس نياز ميكنند . 7 . تمام تلاشمان اين باشد كه دور اول را به سرعت تمام كنيم . 8 . پيام هر صفحه را بگيريم و بگذريم ؛ پس اگر كلمه يا جملهاي برايمان مبهم بود و پيام هم متوقف بر فهم آن نبود ، بدون مكث از آن جمله يا كلمه بگذريم . 9 . حتماً يك وقت حداقلي براي مطالعه تعيين كنيم و هيچ روزي هم كمتر از آن مطالعه نكنيم ؛ مثلاً هر روز نيم ساعت تا يك ساعت را به مطالعهي آثار شهيد مطهري اختصاص دهيم . 10 . از فرصتهاي كم هم براي مطالعه استفاده كنيم . وقتهاي مرده را هم جزء اوقات مطالعه قرار دهيم . 11 . يك صفحه مطالعه را هم غنيمت بشماريم كه قطره قطره جمع گردد ، وانگهي دريا شود. 12 . براي اين كه بتوانيم از تمام وقتها براي مطالعه استفاده كنيم ، چه خوب است كه همه جا كتاب استاد را به همراه داشته باشيم . اين كار علاوه بر اين فايده ، در فرهنگ سازي مطالعهي كتب استاد نقش به سزايي دارد . 13 . تشويق يكديگر را فراموش نكنيم . 14 . با يادآوري هدف مطالعهي آثار شهيد مطهري از اين كه ديگران كتابهايي با نامهاي قلمبه سلمبه ميخوانند ، نگران نباشيم . اين نكته را فراموش نكنيد كه هدف ، به دست آوردن ديدگاهي صحيح نسبت به دين مبين اسلام است كه بدون داشتن چنين ديدگاهي ، خواندن آن كتابها نه تنها هيچ فايدهاي ندارد ؛ بلكه مضر هم هست . 15 . اين را هم بدانيم كه فهم كتابهاي بسياري از بزرگان ديگر تا حد زيادي براي غير طلاب آن هم در سطوح بالا ، مشكل و دست نايافتني است . مطالعهي كتابهاي استاد ، ما را براي فهم آن كتب هم آماده ميكند . 16 . از مطالعهي كتب متفرقه بپرهيزيم ؛ مگر در موارد اضطراري . 17 . آسان بودن كتابهاي اول ، موجب بياهميتي شما به عمق مطالب نشود . كتاب داستان و راستان كه از سادهترين كتب استاد است ، از عميقترين كتابهاي ايشان نيز هست كه جايزهي بينالمللي يونسكو را به خود اختصاص داده . 18 . نكتهي بسيار مهم و كليدي : اگر كتابهاي استاد مطهري را بدون داشتن يك سير مشخص و فقط با انتخاب سليقهاي بخوانيم ، به هدفي كه در پي آن هستيم نخواهيم رسيد . ما براي مطالعه ، سيري را پيشنهاد ميكنيم كه داراي اين خصوصيات است . الف ) نويسندهي اين سير يكي از علماست كه به بنده ميگفت : من بيست و دو سه دور كتابهاي شهيد مطهري را گرفتم و خواندم و به كتابخانهي مسجد هديه كردم . ايشان با اين اندوختهي عظيم مطالعاتي در كنار حرم امام رضا عليهالسلام اين سير را تنظيم ميكنند . ب ) در اين سير ، علاوه بر آن كه در تنظيم موضوعي كتب دقت شده ، هم چنين، چينش كتابها از آسان به سخت است كه ذهن خواننده را رشد داده ، به گونهاي كه وقتي به كتابهاي تقريباً مشكلي همچون توحيد يا عدل الهي و ... ميرسد ، براي دريافت مطالب آن كتابها آماده ميشود . در حالي كه اگر خواننده از همان ابتدا به سراغ اين كتابها برود ، يا از درك مفاهيم آن عاجز بوده و يا اين كه دريافت ناقصي خواهد داشت . ج ) گاهي در مطالعهي يك كتاب سؤالاتي پيش ميآيد كه پاسخ بسياري از آنها در اين سير ، در كتابهاي بعدي يافت ميشود . د ) اين سير در چهار مرحلهي آشنايي با استاد ،كتب داستاني ، كتب سخنراني و كتب دست نويس تنظيم شده است . سير پيش نهادي ، در پايان همين گفتار خواهد آمد . 19 . اگر چند نفر با هم تصميم گرفتهايد كتابهاي شهيد را مطالعه كنيد ، ميتوانيد با همكاري ، يكديگر را در پيشبرد مطالعه ياري كنيد . مواظب باشيد كار جمعي ، سرعت مطالعهي شما را كند نكند . نحوهي كار جمعي ميتواند به اين شكل باشد كه افراد گروه ضمن اين كه با سرعت هر چه تمامتر به مطالعهي كتب ميپردازند، هر هفته يا دو هفته يك بار گرد هم جمع شده و از كتاب اول استاد (داستان راستان ) بيست الي سي صفحه را مشخص كرده و همه موظف شوند قبل از آمدن به جلسه يك بار ديگر صفحات مشخص شده را دوباره مطالعه كرده و وقتي در جلسه حاضر ميشوند ، هر كس چند صفحه را توضيح دهد . در ضمن افراد گروه ، نكات زيبايي را كه به نظرشان ميرسد ، براي ديگران بيان ميكنند . فايدهي اين جلسه آن است كه اول آن كه در يك كار جمعي ، افراد با ديدن دوستان خود كه به همين كار مشغولند ، انگيزهي بيشتري براي مطالعه پيدا ميكنند . دوم آن كه با اطلاع از ميزان مطالعهي افراد گروه ، حس رقابت ايجاد شده و همين امر در سرعت بخشيدن به كار ، كمك شاياني ميكند . سوم آن كه مطالبي كه يك بار مطالعه شده ، بي آنكه به سرعت مطالعه ضربهاي وارد شود ، يك بار ديگر مرور ميشود . 20 . در تمام مراحل مطالعه از هنگامي كه تصميم به مطالعه ميگيريد تا زماني كه مطالعه را آغاز ميكنيد ، از توكل بر خدا و توسل به اهل بيت عليهم السلام غافل نشويد . در جلساتي كه به نام آل الله عليهم السلام برگزار ميشود ، از امام زمان روحي فداه و اجداد طاهرينش بخواهيد كه شما را در اين راه كمك كرده و ذهنتان را براي درك معارف ناب دين ، آماده و لايق بگردانند . اعتقاد بنده اين است كه يكي از علل مهم شكست در مسير مطالعهي كتب استاد مطهري و در هر راه معنوي ديگر ، اتكا به خويشتن و غفلت از خداوند است . همه بايد بدانيم كه بي توفيق و ياري خداوند و ائمهي معصومين عليهم السلام هر كاري براي رسيدن به معارف قرآن و اهل بيت عليهم السلام ناقص و ابتر خواهد ماند. عظمت امام خمینی ( ره ) این مرد [ امام خمینی ] درست نمونه علی (ع) است . درباره علی (ع) گفته اند که در میدان جنگ به روی دشمن لبخند می زند و درمحراب عبادت از شدت زاری بیهوش می شود و ما نمونه او را در این مرد می بینیم . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی ) آثار
الف ) سرگذشت هاي ويژه از زندگي استاد مطهري
|
||||
كسانى كه به معارف اسلامى تا اندازهاى آشنايى دارند مىدانند كه در خلال بيانات كتاب و سنت، سخن روح و جسم يا نفس و بدن بسيار به ميان مىآيد و يا اينكه تصور جسم و بدن كه به كمك حس درك مىشود تا اندازهاى آسان است و تصور روح و نفس،خالى از ابهام و پيچيدگى نيست. |
|
ما از چه راه و بچه دليل بايد وجود خدا را قبول كنيم بشرچه راهى بسوى خدا دارد اساسا بشر بهر عنوان و لباسى چه تحت عنوانوحى و نبوت و چه تحت عنوان عرفان و سلوك و چه تحت عنوان فلسفه وكلام از چه راههائى بسوى خدا و معرفتخدا پيش رفته است . در اين مقاله كه يك مقاله فشرده فلسفى است تنها به طريق فلسفى اكتفاشده است و در ميان براهين فلسفى تنها به برهان معروف به برهان صديقينكه از مواريث فلسفه صدرائى است و عاليترين و شريفترين برهان فلسفى استو يك برهان ديگر كه بعدا توضيح داده خواهد شد قناعتشده است . ولى ما لازم ميدانيم در اينجا سخن را اشباع كنيم و از جميع طرق وراههائى كه بشر براى وصول باين مقصود انتخاب كرده استياد كنيم لهذاقبل از آنكه به توضيح بيانات متن بپردازيم اشارهاى اجمالى به آن راههامىنمائيم . بطور كلى راههاى بشر به خدا شناسى سه نوع است: الف- راه دل يا راه فطرت ب- راه حس و علم يا راه طبيعت ج- راه عقل يا راه استدلال و فلسفه البته دو راه اخير هر كدام به راههاى زيادى منشعب مىگردد و بعداتوضيح خواهيم داد مىگويند خدا شناسى فطرى هر آدمى استيعنى هر آدمى بمقتضاىخلقت و ساختمان اصلى روحى خود خدا را مىشناسد بدون اينكه نيازى بهاكتساب و تحصيل علوم مقدماتى داشته باشد . لازم است در اينجا توضيحى داده شود: برخى از مدعيان فطرى بودن خدا شناسى مقصودشان از اين مطلب فطرتعقل است مىگويند انسان بحكم عقل فطرى بدون اينكه نيازى به تحصيلمقدمات استدلالى داشته باشد به وجود خداوند پى مىبرد توجه به نظام هستىو مقهوريت و مربوبيت موجودات خود بخود و بدون اينكه انسان بخواهداستدلال كند اعتقاد بوجود مدبر و قاهر را در انسان به وجود مىآوردهمچنانكه در همه فطرياتى كه در اصطلاح منطق فطريات ناميده مىشوند مطلباز اين قرار است . ولى مقصود ما از عنوان بالا فطرت عقل نيست مقصود ما فطرت دلاست فطرت دل يعنى انسان بحسب ساختمان خاص روحى خود متمايل و خواهانخدا آفريده شده است در انسان خداجوئى و خداخواهى و خداپرستى بصورتيك غريزه نهاده شده است همچنانكه غريزه جستجوى مادر در طبيعت كودكنهاده شده است . اين غريزه به صورت غير مستشعر در كودك وجود دارد او مادر رامىخواهد و جستجو مىكند بدون آنكه خود بداند و بفهمد كه چنين خواهشو ميلى در او وجود دارد و بدون آنكه در سطح شعور ظاهرش انعكاسى از اينميل و خواهش وجود داشته باشد مولوى عينا همين تشبيه را آورده است آنجاكه مىگويد: همچو ميل كودكان با مادران سر ميل خود نداند در لبان همچو ميل مفرط هر نو مريد سوى آن پير جوان بخت مجيد جزء عقل اين از آن عقل كل است جنبش اين سايه زان شاخ گل است سايهاش فانى شود آخر در او پس بداند سر ميل و جستجو ديگرى مىگويد: چندين هزار ذره سراسيمه مىدوند در آفتاب و غافل از آن كافتاب چيست غريزه خداخواهى و خداجوئى نوعى جاذبه معنوى است ميان كانوندل و احساسات انسان از يك طرف و كانون هستى يعنى مبدا اعلى و كمالمطلق از طرف ديگر نظير جذب و انجذابى كه ميان اجرام و اجسام موجوداست انسان بدون آنكه خود بداند تحت تاثير اين نيروى مرموز هست . گوئى غير اين من يك من ديگر نيز در وجود او مستتر است و او از خودنوايى و آوازى دارد به قول نظيرى نيشابورى: غير من در پس اين پرده سخن سازى هست راز در دل نتوان داشت كه غمازى هست بلبلان گل ز گلستان به شبستان آريد كه در اين كنج قفس زمزمهپردازى هست تو مپندار كه اين قصه بخود مىگويم گوش نزديك لبم آر كه آوازى هست حافظ مىگويد: در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است دانشمندان روانشناس و روانكاو در قرن اخير به اين حقيقت پى بردهاندكه انسان در ماوراء شعور ظاهر خويش شعورى مخفى دارد گوئى در پس اينمن ظاهر من پشت پردهاى وجود دارد چيزى كه هست برخى ازاين دانشمندان چنين فرض كردهاند كه عناصر من پنهان همه از شعورظاهر به باطن گريخته و تغيير شكل دادهاند ولى برخى ديگر به اصالتشعورباطن ايمان و اعتراف دارند شعور اخلاقى شعور هنرى شعور علمىهمچنين شعور مذهبى روان انسان را اصيل و ناشى از سرشت او مىدانند . آن نقطه اصلى كه راه اهل عرفان را از راه فلاسفه جدا مىكند همين جااست عرفا از آنجا كه به نيروى عشق فطرى ايمان و اعتقاد دارند در تقويتاين نيرو مىكوشند معتقدند كه كانون احساسات عالى الهى قلبى را بايدتقويت كرد و موانع رشد و توسعه آنرا بايد از ميان برد و به اصطلاح بايد قلبرا تصفيه كرد و آنگاه با مركب نيرومند و راهوار و سبك بال عشق بسوى خداپرواز نمود اما فلاسفه و متكلمين از راه عقل و فكر و استدلال مىخواهند شاهد مقصود و گمشده و مطلوب خود را كشف كنند عارف مىخواهد پرواز كند وبرسد فيلسوف مىخواهد سر به جيب تفكر فرو برد و حضور او را درانديشه خود احساس مىكند عارف مىخواهد ببيند و فيلسوف مىخواهدبداند عبادات در شرع مقدس براى پرورش اين حس است و لا اقل يكى ازفلسفههاى عبادات اين است . امروز دانشمندان زيادى هستند كه به وجود چنين احساس و شور و عشقو جنبشى در عمق روح آدمى كه او را به خداى لا يزال پيوند مىدهد ايمان دارند . ما اگر بخواهيم بدانيم آيا چنين احساسى در آدمى هست دو راه در پيشداريم يكى آنكه خودمان شخصا و عملا دست به آزمايش در وجود خودمان وديگران بزنيم ديگر اينكه ببينيم دانشمندانى كه سالهاى دراز در زمينهروان آدميان از جنبه مسائل معنوى مطالعاتى داشتهاند چه نظر دادهاندقدماى ما از طرق استدلالى و اشراقى وجود چنين عشقى را در سراسر موجوداتو از آن جمله انسان اثبات مىكردند و علماى امروز تجربيات روانى رادليل بر اين مطلب مىگيرند . از جمله اين دانشمندان دانشمند معروف الكسيس كارل صاحب كتابانسان موجود ناشناخته است وى در باره دعا مىگويد: دعا پرواز روح است بسوى خدا و هم او مىگويد: گفتهاند كه در عمق وجدان شعلهاى فروزان است انسان خود راآنچنانكه هست مىبيند از خودخواهىاش حرصش گمراهىاش ازغرور و نخوتش پرده بر مىدارد براى انجام تكاليف اخلاقى راممىشود براى كسب خضوع فكرى اقدام مىكند در همين هنگام سلطنتپر جلال آمرزش در برابر او پديدار مىگردد . از جمله اين دانشمندان ويليام جمز است وى مىگويد: هر قدر انگيزه و محرك ميلهاى ما از عالم طبيعتسرچشمه گرفتهباشد غالب ميلهاى ما و آرزوهاى ما از عالم ماوراء طبيعتسرچشمهگرفته چرا كه غالب آنها با حسابهاى مادى و عقلانى جوردرنمىآيد هم او مىگويد: من بخوبى مىپذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى دل است و قبولهم دارم كه فرمولها و دستور العملهاى فلسفى مانند مطلب ترجمهشدهاى است كه اصل آن بزبان ديگرى باشد . هم او مىگويد: عموما معتقدند كه ايمان خود را بر پايههاى فلسفى محكم ساختهاندو حال آنكه مبناى فلسفى بر روى ايمان قرار دارد . پاسكال كه بقول مرحوم فروغى محبت را برتر از عقل مىداند وبنياد علم و اعتقاد را بر اشراق قلبى قرار مىدهد مىگويدبه وجود خدا دل گواهى مىدهد نه عقل و ايمان از اين راهبه دست مىآيد و هم او مىگويد: دل دلائلى دارد كه عقل را به آن دسترس نيست . برگسون نيز به نقل مرحوم فروغى معتقد است به دو نوع ديانت و دونوع اخلاق و براى هر يك از دو نوع مبدا و سرچشمه خاص قائل استسافلو عالى مبدا سافل صلاح هيئت اجتماعيه است و مبدا عالى فيضى است كه ازعالم بالا مىرسد در باره آن نوع ديانت كه از مبدا عالى سرچشمه مىگيردمىگويد: آن همان مايه دانشى است كه در جانوران غريزه و در انسان عقلرا به وجود مىآورد از آن مايه دانش در انسان قوه اشراقى بهوديعه گذاشته شده كه در عموم به حال ضعف و ابهام و محو است ولىممكن است كه قوت و كمال يابد تا آنجا كه شخص متوجه شدهكه آن اصل اصيل در او نفوذ دارد مانند آتشى كه در آهن نفوذ و آنراسرخ مىكند به عبارت ديگر اتصال خود را به مبدا در مىيابد وآتش عشق در او افروخته مىشود هم تزلزل خاطرى كه از عقلدر انسان رخ كرده مبدل به اطمينان مىگردد هم علاقهاش ازجزئيات سلب شده به طور كلى به حيات تعلق مىگيرد عاشقمبر همه عالم كه همه عالم از او است . يكى از دانشمندان روانشناس معاصر كه به اصالتحس دينى در عمق وجدان بشر معتقد استيونگ شاگرد معروف و مبرز فرويد است وى نظريهاستاد خويش را مبنى بر اينكه احساس مذهبى يك احساس مادى عقب راندهشده تغيير شكل دادهاى است رد كرد و معتقد باصالت اين حس گرديدهميان او و استاد در اين زمينه نامهها مبادله شده است كه در برخى كتبمسطور است . اينشتاين دانشمند معروف عصر ما بيان جالبى در اين زمينه داردوى در مقالهاى كه از او تحت عنوان مذهب و علوم نقل شده بحثى در اين زمينهمىكند و پس از اينكه مدعى مىشود محرك مذهبى در همه مردم يكسان نيستو از بعضى كتب مذهبى مانند توراه و انجيل از لحاظ طرز معرفى خدا انتقادمىكند مىگويد: يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثناء در بين همه وجود دارد گر چهبا شكل خالص يكدست در هيچكدام يافت نمىشود من آن را احساسمذهبى آفرينش يا وجود مىدانم بسيار مشكل است اين احساسرا براى كسى كه كاملا فاقد آن است توضيح دهم به خصوص كه دراينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلف تظاهر مىكند نيستدر اين مذهب فرد كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كهدر ماوراى امور و پديدهها در طبيعت و افكار تظاهر مىنمايد حسمىكند او وجود خود را يك نوع زندان مىپندارد چنانكه مىخواهداز قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يك باره بعنوان حقيقت واحددريابد . در قرآن مجيد و آثار قطعى پيشوايان بزرگ اسلام دلايل زيادى هستبر اينكه مسئله فطرى بودن دين و توجه به خدا سخت مورد توجه بوده استظاهرا قرآن كريم اولين كتابى است كه اين مسئله را طرح كرده است و اكنونپس از چهارده قرن مىبينيم دانش بشرى آنرا تاييد مىكند . نظر به اينكه توضيح و تفسير اين آيات خصوصا با توجه به كلماتى كهاز رسول اكرم و خاندان پاكش در توضيح و شرح آن آيات رسيده دامنه سخنرا زياد بسط مىدهد و از حوصله اين كتاب خارج است ما در اينجا تنها بهنقل برخى آيات و دو سه جمله از پيشوايان دين اكتفا مىكنيم و مىگذريم: 1- (فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها) 2- (ا فغير دين الله يبغون و له اسلم من فى السموات و الارض) 3- (الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئن القلوب)رعد آيه 28. 4- (و من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا) طه آيه 124 5- (فذكر انما انت مذكر) غاشيه آيه 21 6- (سبح لله ما فى السموات و الارض) حديد حشر صف آيه اول . 7- (و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهما لست بربكم قالوا بلى) اعراف 172. 8- (و الذين آمنوا اشد حبا لله) . 9- (فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته ويذكروهم منسى نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول. نهج البلاغه خطبه اول . 10- (ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا و اخترعهم على مشيته اختراعا ثمسلك بهم فى طريق ارادته و بعثهم فى سبيل محبته صحيفه سجاديه دعاوى اول. بحث در دلالت هر يك از اين آيات و كلمات بر مدعاى ما طولانى استاز مطالعه تفاسير اين آيات و شروح اين كلمات مطلب روشن مىشود به عبارت ديگر راه مطالعه در خلقت اين راه نيز به نوبه خود به سه راه منشعب مىشود: 1- از راه تشكيلات و نظاماتى كه در ساختمان جهان به كار رفته است . 2- از راه هدايت و راهنمائى مرموزى كه موجودات در مسير خويشمىشوند . 3- از راه حدوث و پيدايش عالم . مطالعه احوال موجودات نشان مىدهد كهساختمان جهان و ساختمان واحدهائى كه اجزاء جهان را تشكيل ميدهندحساب شده است هر چيزى جائى دارد و براى آن جا قرار دادهشده است و منظورى از اين قرار دادنها در كار بوده است . جهان درست مانند كتابى است كه از طرف مؤلف آگاهى تاليف شدهاست هر جمله و سطر و فصلى محتوى يك سلسله معانى و مطالب و منظورهائىاست نظمى كه در كلمات و جملهها و سطرها به كار برده شده است از روىدقتخاصى است و هدف را نشان مىدهد . هر كس تا حدودى مىتواند خطوط و سطور كتاب خلقت را بخواند ويك سلسله معانى از آنها درك كند و قصد و فكر مؤلف آن را دريابد هر كسىمىتواند نظامات حكيمانه و آثار و علائم بكار رفتن تدبير و اراده را در كار خلقتروشن استنباط كند هر چند درس ناخوانده و بيابانى باشد ولى البته اگركسى با علوم طبيعى آشنائى داشته باشد به تناسب معرفتش به اين امورنظامات و آثار و علائم وجود و حكمت و تدبير را در كار خلقت بيشتر ادراكمىكند . قرآن كريم با اصرار و ابرام بى نظيرى افراد بشر را به مطالعه در خلقتو ساختمان موجودات به منظور شناختن خداوند سوق مىدهد و همچنين دركلمات پيشوايان دين كه نمونهاش خطبههاى نهج البلاغه و توحيد مفضل وبرخى دعاها و برخى احتجاجات ائمه اطهار است عنايت فوق العادهاى به اين مطلبشده است نظر به اينكه ذكر اجمالى چندان مفيد نيست و تفصيل و تشريح ازحدود اين كتاب خارج است ما از ذكر آيات و خطب و احاديث و دعوات واحتجاجات مربوطه صرف نظر مىكنيم و به وقت ديگر موكول مىنمائيم . مسلما براى عامه مردم بهترين راه شناساندن خداوند همين راه استاكنون مىخواهيم ببينيم كه چگونه است كه تشكيلات و نظامات ساختمانموجودات بر وجود خداوند عليم و حكيم دلالت مىكند . جواب اين پرسش روشن است همان طورى كه اصل پيدايش يك اثربر وجود نيروى مؤثر دلالت مىكند صفات و خصوصيات آن اثر نيز مىتواندتا حدود زيادى آئينه و نشان دهنده صفات مؤثر بوده باشد مثالى ذكر كنيم: ما افراد انسان مستقيما از محتويات ضمير و افكار و انديشهها و ملكاتاخلاقى و روحى يكديگر آگاه نيستيم و نمىتوانيم آگاه باشيم بديهى استكه نه من مىتوانم مستقيما ضمير شما را بخوانم و بلا واسطه از نيت وصفات اخلاقى شما آگاه گردم و نه شما مىتوانيد مستقيما از ضمير من آگاهشويد ولى در عين حال تا حد زيادى به محتويات ضمير يكديگر پى مىبريمبدون آنكه كوچكترين ترديدى به خود راه دهيم . ما در باره شخص معينى اعتقاد علمى پيدا مىكنيم و او را به عنوان عالممىشناسيم به چه دليل به دليل آثار قولى و كتبى كه از او ديدهايم ما يكى رافقيه ديگرى را حكيم سومى را رياضىدان چهارمى را اديب ميدانيمچرا براى اينكه از اولى سخنان و نوشتههاى فقهى و از دومى سخنان ونوشتههاى حكمى و از سومى رياضى و از چهارمى ادبى شنيده و ديدهايمبحكم سنخيتى كه لازم است ميان اثر و مؤثر بوده باشد امكان ندارد كه از فاقد علم سخنان علمى و يا از كسى كه فقط فقيه استسخنان منظم فلسفى و رياضىو ادبى و يا از كسى كه فقط حكيم است آثار فقهى يا رياضى صادر شود مثلاهيچيك از ما كه صاحب جواهر را مىشناسيم شك نداريم كه او فقيه بزرگى بودهاست و حال آنكه او را نديدهايم و اگر هم مىديديم نمىتوانستيم مستقيما ازضمير او آگاه شويم اما كتاب جواهر او دليل قاطعى است بر اينكه مؤلف آنفقيه بزرگى بوده است . ممكن است كسى بگويد قطع و علمى كه ما در اينگونه مسائل داريم باينمعنى نيست كه هيچگونه احتمال خلافى در كار نيست بلكه باين معنى است كهاحتمال خلاف در حساب احتمالات آنقدر ضعيف است كه هيچ عقل سليمى آنرابحساب نمىآورد احتمال خلافى كه در كار است احتمال تصادف و اتفاق استمثلا در مورد كتاب جواهر ما قاطع هستيم كه مؤلف آن فقيه بزرگى بوده امانه به اين معنى كه هيچگونه احتمال اينكه او فقيه نبوده و اين نوشتهها از روىتصادف و اتفاق تنظيم شده باشد ندهيم خير احتمال اينكه مؤلف جواهر فقيهنبوده و نوشتهها تصادفا تنظيم شده است وجود دارد ولى بقدرى آن احتمالضعيف است كه قابل به حساب آمدن نيست و لهذا مىگوييم قطع و علم داريم كهصاحب جواهر فقيه بزرگى بوده نه ظن و گمان احتمال تصادف در اينگونهموارد به شكل يك كسر از عددهائى كه ما مىشناسيم از قبيل يك صدم يك هزارم يكميليونيم يك مليارديم و غيره نيست بلكه بصورت كسر از يك عددى است كهدر وهم ما نمىگنجد مثل اينكه فرض كنيم عدد يك را رسم كنيم و در طرف راستآن آنقدر صفر بگذاريم كه بكره ماه برسد احتمال تصادف در اينگونه موارداز قبيل يك احتمال در مقابل اين عدد غير قابل تصور از احتمالات است ولىبهر حال همين اندازه احتمال هست . ما بعدا در باره اين مطلب بحثخواهيم كرد در اينجا همين قدر مىگوييماين اندازه احتمال كه قابل به حساب آمدن نيست مانعى ندارد ما با اينكهاينگونه احتمالات را كه فقط با يك نيروى عظيم رياضى مىتوانيم وجود آنهارا كشف كنيم نه اينكه در وجدان خود چنين احتمالاتى را احساس نمائيمدر باره هر مؤلف و نويسندهاى مىتوانيم بدهيم مثلا مىتوانيم احتمال بدهيمهمين نوع احتمال كه سعدى با همه اين آثار ذوقى و ادبى يك ذره ذوقادبى نداشته و تصادفا اين نثر و نظمها بر زبانش جارى شده استيا بو علىبوئى از فلسفه و طب نبرده است و تصادفا و بدون توجه كه قلم را روى كاغذمىكشيده يك سلسله مسائل منظم و نقل اقوالهاى صحيح و تحقيقات قابل استفادهاز آب در آمده است و همچنين صاحب جواهر كه جواهر را مىنوشته است با اينكه جلو چنين احتمالى را منطقا نمىتوانيم سد كنيم شك نداريم كه سعدىداراى ذوق شعرى و ادبى و بو على سينا داراى افكار فلسفى و طبى و صاحب جواهرداراى ملكات فقهى بوده است كسانى كه بشر را به خدا شناسى از راه مطالعه كتابخلقتسوق دادهاند خواستهاند بشر همان اندازه به علم و حكمت صانع متعالمطمئن شود كه از روى آثار سعدى و بو على و صاحب جواهر بمقامات ادبى وفلسفى و فقهى آنها مطمئن مىشود . كرسى موريسون در كتاب راز آفرينش انسان ترجمه محمد سعيدىصفحه 9 مىگويد ده عدد سكه يك شاهى را از شماره يك تا ده علامتبگذاريد و آنها را در جيب خود بريزيد و بهم بزنيد پس از آن سعىكنيد آنها را به ترتيب شمارش از يك تا ده در آوريد و هر كدام رادر آورديد پيش از اينكه سكه دومى را بيرون بياوريد دوباره بجيبخود بيندازيد با اين ترتيب احتمال آنكه شماره يك بيرون بيايدمعادل يك بر ده است احتمال اينكه شماره يك و دو به ترتيببيرون بيايد يك بر صد است احتمال آنكه شماره يك دو و سهمرتبا بيرون بيايد يك در هزار است احتمال آنكه شمارههاىيك و دو و سه و چهار متواليا كشيده شود يك در ده هزار است . و بهمين منوال احتمال در آمدن شمارهها به ترتيب كمتر مىشودتا آنكه احتمال بيرون آمدن شمارههاى از يك تا ده به رقم يكبر ده مليارد مىرسد منظور از ذكر مثلى بدين سادگى آنست كهنشان داده شود ارقام در مقابل احتمالات چگونه قوس صعودى مىپيمايندبراى بوجود آمدن حيات در روى كره ارض آن قدر اوضاع و احوالمساعد لازم است كه از حيث امكانات رياضى محال است تصور نموداين اوضاع و احوال بر سبيل تصادف و اتفاق با يكديگر جور آمدهباشند و بهمين جهت بايد ناگزير معتقد بود كه در طبيعت قوه مدركهخاصى وجود دارد و در جريان اين امور نظارت مىكند وقتى بايننكته اذعان آورديم بايد ناچار معتقد شويم كه مقصد و منظور خاصىنيز از اين جمع و تفريقها و از پيدايش حيات در بين بوده است . امروز فرضيهها و نظريههاى خاصى در باره آفرينش جهان زمين حياتانسان وجود دارد بعضى گمان مىكنند با قبول آن فرضيهها و نظريهها ديگرلزومى ندارد كه فرض كنيم جهان و حيات و انسان با ارادهاى حكيمانهبوجود آمده است مثلا در باره كرات منظومه شمسى طبق فرضيه معروف لاپلاسگفته مىشود كه قطعاتى است كه در اثر نزديكى و برخورد خورشيد با يك ستاره ديگر از خورشيد جدا شدهاند در باره حيات گفته مىشود كه در اثر جمع شدن يك سلسلهشرايط شيميائى پديد آمده است و سپس طبق ناموس تكامل رشد و تكثير يافتهتا به امروز رسيده است در باره اندامهاى گياهها و حيوانات و انسان گفته مىشودطبق اصول نشوء و ارتقاء خود بخود بحكم طبيعت پديد آمدهاند و در باره عقلو هوش و روح انسانى گفته مىشود كه جز خاصيت مادى تركيبات شيميائىچيزى نيست . ما فرضيه لاپلاس را در باره اينكه زمين قطعهاى است كه از خورشيد جداشده است و فرضيه كسانى كه مىگويند آغاز حيات بصورت پيدايش يك موجودتك سلولى بوده است و فرضيه كسانى كه انسان و حيوان و گياه را از يك ريشهمىدانند كه تدريجا تطور يافته است عجالتا مىپذيريم اما مىخواهيم ببينيمآيا با تصادف و اتفاق يعنى عدم دخالتشعور و اراده ممكن است همين فرضيهها راتوجيه كرد يا نه بهتر است از زبان خود دانشمندان جديد بشنويم: كرسى موريسون در صفحه 10 كتاب راز آفرينش انسان مىگويد: برخى ستاره شناسان معتقدند كه احتمال نزديكى دو ستاره بهم تاحدودى كه قوه جاذبه آنها در هم فعل و انفعال كند و آنها را بسوىيكديگر بكشاند به نسبتيك به چند ميليون مىباشد احتمال آنكهدو ستاره به همديگر تصادم نمايند و باعث تجزيه و تلاشى يكديگر شوندبقدرى نادر است كه از حوصله قدرت محاسبه خارج مىباشد . پس معلوم مىشود فرضا اين فرضيه را بپذيريم كه زمين قطعهاى است كهدر اثر يك تصادم و برخورد از خورشيد جدا شده است بايد فرض كنيم كه عمد وقصدى در كار بوده است كه آن برخورد و تصادم بوجود آيد و هدف خاصى از اينكار منظور بوده است كه همان پيدايش حيات و سپس حيوان و بعد انسان بعنوانهدف اصلى مخلوقات زمين است . و اما پيدايش حيات فرض مىكنيم كه جمع شدن يك سلسله شرائطمادى و شيميائى براى پيدايش حيات كافى باشد يعنى فرض مىكنيم كه حياتخاصيتخود ماده است نه فعليتى جوهرى و اضافى بر فعليت ماده خود اينجمع شدن شرايط با تصادف و اتفاق قابل توجيه نيست كرسى موريسون درصفحه 154 كتاب خويش مىگويد: ممكن نيست تمام شرائط و لوازمى كه براى ظهور و ادامه حياتضرورى است صرفا بر حسب تصادف و اتفاق در آن واحد بر روىسيارهاى فراهم شود. ايضا در همين كتاب پس از آنكه در فصل سوم تحت عنوان گازهائى كه ما استنشاق مىكنيم فصل مشبعى در باره شرائط امكان پيدايش حيات بحث مىكنددر خاتمه فصل چنين مىگويد: اكسيژن و ئيدروژن و اسيد كربونيك چه به تنهائى و چه در حال تركيبو اختلاط با همديگر از اركان اوليه حيات جانداران بشمار مىروندو اساسا مبناى زندگانى در زمين بر آنها استوار است از ميانميليونها احتمال حتى يك احتمال هم نمىرود كه همه اين گازها درآن واحد در سيارهاى جمع شوند و مقدار و كيفيت آنها هم به طورىمتعادل باشد كه براى حياه كافى باشد از طريق علمى كه توضيحىدر باره راز طبيعت نمىتوان داد اگر هم بخواهيم بگوئيم همه آننظم و ترتيبات تصادفى بوده آن وقت بر خلاف منطق رياضى استدلالكردهايم . پس معلوم مىشود پيدايش حيات را در روى كره زمين حمل بر تصادفكردن خلاف عقل سليم است بر حسب نظريات علمى امروز ريشه نسلى حيوانها و گياهها يك چيزاستيك سلول بوده است كه بدو شعبه مختلف نباتى و حيوانى منشعب شده استاكنون ببينيم آيا بنا بر همين نظريات ممكن است اين انشعاب را با تصادف واتفاق توجيه كنيم خصوصا با توجه به نيازى كه اين دو شعبه بيكديگر دارند يامجبوريم بپذيريم آن انشعاب نيز از روى عمد و قصد بوده است . كرسى موريسون در صفحه 58 كتاب خويش مىگويد: در آغاز ظهور حيات در كره ارض اتفاق عجيبى رخ داده است كهدر زندگى موجودات زمين اثرات فوق العاده داشته استيكى ازسلولها داراى اين خاصيت عجيب شد كه بوسيله نور خورشيد پارهاىتركيبات شيميائى را تجزيه كند و از نتيجه اين عمل مواد غذائى براىخود و ساير سلولهاى مشابه تدارك نمايد اخلاف و نوادگان يكىاز اين سلولهاى اوليه از غذائى كه توسط مادرشان تهيه شده بود تغذيهكردند و نسل حيوانات را بوجود آوردند در حالى كه اخلاف سلولىديگر كه بصورت نبات در آمده بود رستنىهاى عالم را تشكيل دادهو امروز كليه مخلوقات زمينى را تغذيه مىنمايند آيا مىتوان باوركرد كه فقط بر حسب اتفاق يك سلول منشا حيات حيوانات و سلولديگر ريشه و اصل نباتات گرديده است . نكته جالب در اينجا اينست كه نباتات و حيوانات كه بعدها از اين دوسلول انشعابى اوليه پديده آمدهاند مكمل و نيازمند به يكديگرند بدون هر يك از اينها ديگرى نمىتواند بحيات خود ادامه دهد راز آفرينش انسان صفحه توضيح مىدهد كه حيوانات در زندگى خود نيازمند به اكسيژن مىباشد و نباتاتنيازمند به كربن حيوانات اكسيژن استنشاق مىكنند و اسيد كربونيك بيرونمىدهند و نباتات بر عكس با اسيد كربونيك تنفس مىكنند برگ نباتات درحكم ريه انسانى است كه در زير حرارت آفتاب اسيد كربونيك را به عنصر كربنو اكسيژن تجزيه مىكنند و اكسيژن را دفع و كربن در تنه آنها باقى مىماندآنگاه در صفحه 32 مىگويد: همه نباتات و جنگلها و بوتهها و خزهها و بطور كلى رستنيها ساختماناصلى وجودشان تركيبى از آب و كربن استحيوانات كربن دفعمىكنند و نباتات اكسيژن و از اين رو هر گاه اين دو عمل موجوداتمتوقف مىماند آن وقتيا حيوانات همه اكسيژنها را مصرف مىكردندو يا نباتات كليه كربنها را و چون موازنه بهم مىخورد نسل هر دوطايفه بسرعت رو به انقراض و زوال مىرفت . يكى ديگر از عجائب عالم جانداران كه به هيچ وجه با تصادف قابل توجيهنيست اينست كه تقريبا از اوايل پيدايش حيات جنس نر و ماده كه براى ادامهنسل ضرورت دارد بوجود آمده است دستگاههاى مربوط به تناسل چه در عالمحيوانى و چه در عالم نباتى چه در جنس نر و چه در جنس ماده آنقدر حيرت انگيزاست كه به هيچ وجه نمىتوان گفت هدفى در ايجاد اينها در كار نبوده است و دستگاهخلقت اينها را براى ادامه نسل به وجود نياورده است . از اينها مىگذريم و مىآئيم اندامهاى نباتات و حيوانات را در قسمتهاىمختلف مطالعه مىكنيم آن چنان غرق حيرت و بهت مىشويم كه مطالعه يك كتابچندين هزار صفحهاى مملو از نكات دقيق و ظريف هرگز نمىتواند ما را ايناندازه دچار بهت و حيرت و اعتراف بقدرت كامله و حكمت بالغه بوجود آورندهآن بكند و به قول سعدى: آفرينش همه تنبيه خداوند دل است دل ندارند كه ندارد به خداوند اقرار اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار مدت كوتاهى در اروپا اين فكر پديد آمد كه نظامات خلقت نباتات وحيوانات آنگاه دلالت مىكند بر حكمت بالغه صانع عالم كه خلقت اشياء دفعتاو آنا صورت گرفته باشد اما اگر تدريجا صورت گرفته باشد مانعى ندارد كه يكسلسله تصادفات تدريجا متراكم و منجر به آنچه هستشده باشد بعد از پيدايش داروينيسم و ارائه اصول طبيعى تطور اين عقيده براى بعضى پيدا شد كه اصولداروينيسم براى توجيه خلقت تصادفى جانداران كافى است . آنچه مسلم است اينست كه اصولى كه علماى زيستشناسى براى تكاملذكر كردهاند به تنهائى به هيچ وجه براى توجيه خلقت كافى نيست محال استكه با عدم دخالت دادن قصد و هدفدارى در طبيعت بتوان خلقت را توجيه كرد . تكيهگاه داروينيسم انتخاب طبيعى و بقاى اصلح است اين خودحقيقتى است كه در نبرد حيات يكنوع غربال طبيعى صورت مىگيرد وآن جاندار كه بنوعى با شرائط حيات منطبقتر است قابليت بيشترى براىبقاء دارد . ولى سخن در اينست كه آيا آن چيزهائى كه براى حيات موجود زنده مفيدو لازم است ممكن است ابتدائا بصورت تصادف بوجود آمده باشد تا بعد در غربالطبيعت باقى بماند يا نه مطالعه در احوال موجودات نشان مىدهد يك نيروىمرموز و شاعر و هدفدار وضعى در اندام جانداران بوجود مىآورد كه آنها رامتناسب با شرائط محيط نمايد . اگر همه تغييراتى كه در بدن موجودات زنده پيدا مىشود از نوع پردهلاى انگشتان بعضى مرغها بود ممكن بود بگوئيم تصادفا در لاى انگشتيكمرغ پرده پيدا شده و اين پرده براى شناورى او در آب مفيد واقع شد و مورداستفاده حيوان قرار گرفت و بعد بوراثت به اعقاب او منتقل شد قطع نظراز اينكه علم وراثت آن را قبول ندارد ولى بعضى اندامهاى مفيد و لازم جاندارانبصورت يكدستگاه بسيار عظيم تو در تو و پيچ در پيچ است تنها هنگامى قابلاستفاده و بهرهبردارى است كه تمام دستگاه به وجود آمده باشد نظير دستگاهعظيم باصره در اينگونه موارد چگونه مىتوانيم بگوئيم كه تصادفا تغييرى دربدن موجود زنده پديد آمد و او را اصلح براى بقاء ساخت و طبيعت او را درغربال خويش نگهدارى كرد . راز آفرينش انسان صفحه پس از اينكه توضيحى در باره ساختمانعجيب چشم مىدهد مىگويد: همه اين تشكيلات عجيب از مردمك ديده گرفته تا شمشها ومخروطها و اعصاب بايد با يكديگر و در آن واحد بوجود آمدهباشد زيرا اگر يكى از اين نظامات پيچيده ناقص باشد بينائى چشمغير مقدور خواهد بود با اين وصف آيا مىشود تصور كرد همه اينعوامل خود بخود جمع آمده و هر يك از آنها وضع نور را طورىتنظيم كرده است كه بكار ديگرى بخورد و حوائج او را رفع كند . باز چيز ديگرى كه توليد شگفتى و حيرت مىكند اينست كه سلولهاى بدنكه عددشان در بدن يك فرد به ميلياردها مىرسد و از عدد مجموع افراد بشردر عصر حاضر بيشتر است با اينكه همه از يك اصل و ريشه زادهاند هر دستهاى كارىمخصوص بخود انجام ميدهند و غذاى مخصوص بخود را جذب مىكنند هر سلولاز اعضاء مختلف بدن مثل استخوان گوشت ناخن مو چشم دندان و امثالآن همان غذائى را جذب مىكند كه بكار پرورش و زندگانى او مىخورد سلولهانيروى انطباق عجيبى دارند خود را با شرايط و احتياجات هماهنگ مىسازند. راز آفرينش انسان صفحه 61 مىنويسد: سلولها ناگزيرند شكل و هيئت و حتى طبيعت اصلى خويش رابنا به مقتضيات محيط و احتياجاتى كه با آن زيست مىكنند و خودجزئى از آن هستند تغيير بدهند و خود را با آن هماهنگ سازندهر سلولى كه در بدن موجودات جاندار بوجود مىآيد بايد خود راآماده سازد كه گاهى بصورت گوشت در آيد گاهى بصورت پوستگاهى ميناى دندان را تشكيل دهد و گاهى اشك چشم را و گاهىبصورت بينى در آيد و گاهى بقالب گوش در اين حال هر سلولىموظف استخود را به همان شكل و كيفيتى در آورد كه براى انجام آنمساعد است . عجائب نظم و همبستگى در آفرينش قابل احصاء و احاطه نيست هر گوشهاىرا بنگريم جز انتظام و انطباق و هماهنگى و جز آثار دخالت قصد و عمد و ارادهدر مخلوقات نمىبينيم. راز آفرينش صفحه مىنويسد: دلايل بارزى كه نشان مىداد انسان در طول زمان با طبيعت انطباقيافته است امروزه با اين نظريه تكميل مىشود كه طبيعت هم بنوبهخود را با انسان انطباق داده است. در صفحه 148 مىنويسد: وقتى حجم زمين و وضع آن را در فضا در نظر بگيريم و انطباقاتحيرتانگيزى را كه براى پيدايش آن بكار رفته از نظر بگذرانيمخواهيم ديد كه اگر قرار بود اين انطباقات بر حسب تصادف و اتفاقپيش بيايد برخى از آنها در يك مليون احتمال به يك احتمال صورتمىگرفت و مجموع آنها ميلياردها احتمال هم بيشتر لازم داشتبهمين جهت پيدايش زمين و نشاه حيات را در روى آن هرگز نمىتوانبا قوانين مربوط به اتفاق و تصادف تطبيق نمود عجيبتر از انطباق انسان به عوامل طبيعت انطباق طبيعت به انسان است 2- هدايت و راهيابى از جمله آثار و علائمى كه در خلقت موجودات مشاهده مىشود و دليلبر دخالت نوعى قصد و عمد و تدبير است راهيابى اشياء است هر موجودىعلاوه بر ارگانيزم و سازمان منظم داخلى از يك نيروى مرموز برخودار استكه بموجب آن نيرو راه خود را بسوى آينده مىشناسد به عبارت ديگر اشياءو موجودات در عين اينكه به حسب ساختمان مادى و جسمانى كور و نابينامىباشند يك نوع بينش مرموزى آنها را رهبرى مىكند اين بينش مرموز رادر ماوراء ساختمان جسمانى اشياء بايد جستجو كرد اما اينكه ماهيت اينبينش مرموز چيست و چگونه مىتواند باشد آيا در درون اشياء نهفته است و ياصد در صد بيرونى است و يا از قبيل كشش يك نيروى قويتر است موجودات رابسوى كمال به اصطلاح فلاسفه از قبيل تحريك و تاثير معشوق است در عاشقبحث دامنهدارى است و به هر حال دليل و مؤيد وجود قدرت مدبرى است كهبر موجودات سيطره دارد و آنها را تدبير مىنمايد . اين دليل غير از دليل نظم است دليل نظم مربوط است به تشكيلات وسازمان مادى و جسمانى و به عبارت ديگر ارگانيزم اشياء يك دستگاه صنعتىاز قبيل اتومبيل يا ساعتيا كارخانه پارچهبافى داراى سازمان است داراىاجزاء و اعضاء و تشكل است هر جزء از اجزاء آن شهادت مىدهد كه براىكارى ساخته شده و قصد و عمدى در ساختمان آن بكار رفته است اما اتومبيليا ساعتيا كارخانه پارچهبافى و هر واحد صنعتى ديگر از نيروى خاصراهيابى بهرهمند نيستيك رابطه مرموز ميان او و هدف دستگاه وجود نداردكه بطور خودكار او را در جهت هدف خود هدايت كند بر خلاف واحدهاىطبيعى كه چنين است اينجا مطلب نيازمند به توضيحى است. راهيابى اشياء بر دو نوع استيكنوع آن لازمه جبرى سازمان داخلىاستيعنى ممكن ستسازمان و تشكيلات داخلى يكدستگاه آن چنان منظمباشد كه بطور خودكار راهى را كه بايد برود و كارى كه بايد بكند انجام دهديكدستگاه ساعت آن چنان دقيق ساخته مىشود كه كار خود را بدون يك ذره تخلفانجام مىدهد يك سفينه فضائى آن چنان دقيق و منظم ساخته مىشود كه مسيرخود را بدون انحراف طى مىكند و كارهائى كه بايد انجام دهد از قبيل عكسبردارى و مخابره دقيقا انجام مىدهد . صنعت امروز بدين سو پيش ميرود كه ماشين جاى هوش انسان را مىگيرد ماشين حساب دقيقا جمع و تفريق و ضرب و تقسيم مىكند يك اتومبيل مجهزاست به دستگاهى كه مجموع مسافتى را كه تا كنون طى كرده و دستگاهى كهسرعتحركت اتومبيل را نشان مىدهد و دستگاههائى كه تمام شدن روغنيا بنزين را اعلام مىكند دستگاه رادار از پيش وقوع خطر را اطلاع مىدهديكدستگاه ساده قطبنما جهت را بطرز صحيح نشان مىدهد اين مقدار ازراهيابى و كار منظم از مجموع خواص فيزيكى و شيميائى اشياء استفاده و استنتاجمىشود و لازمه سازمان يافتن مواد و اشياء و حركات و آثار آنها است . بدون شك نتيجه سازمان منظم و تشكيلات مرتب و حساب شده كار منظمو مرتب و حساب شده است اين نوع از راهيابى از گذشته و عليت فاعلى سرچشمهمىگيرد يعنى از مجموع امورى كه داراى يك سلسله خواص فيزيكى و شيميائىمىباشند سازمانى بوجود آمده و اجزاء مجموعه بيكديگر مربوط شدهاند و لازمهقهرى و نتيجه جبرى مواد جمع شده به علاوه خاصيتهائى كه هر كدام دارند وبه علاوه نظم و ارتباطى كه ميان آنها برقرار شده و آنها را بصورت يكدستگاهدر آورده كار معين و راه پيمائى منظم است . نوع ديگر از راهيابى كه در اشياء مشاهده مىشود آن چيزى است كهگذشته و عليت فاعلى يعنى نظم مادى براى چنين راهيابى كافى نيست آن نوعاز راهيابى حكايت مىكند از رابطه مرموزى ميان شىء و آيندهاش و از عليتغائيه يعنى از يكنوع علاقه و توجه به غايت و هدف . حركات و اعمال يكدستگاه تا آنجا كه مربوط به سازمان مادى شىءاست قابل پيش بينى ستيعنى نفس سازمان مادى و تشكيلات داخلى شىء كافىاست كه با احاطه به آنها بتوان كارهاى آن را پيش بينى كرد زيرا مىتوانرابطه تاليفى و تركيبى مجموعه موادى كه در يكدستگاه كار گذاشته شده استو عملها و عكس العملهاى قهرى را بدست آورد و تا وقتى كه حركات و اعماليك شىء در حدود عملها و عكس العملهاى طبيعى اجزاء شىء است و قابل پيش بينىاست راهيابى شىء نتيجه قطعى نظم سازمان او است و دليل جداگانهاى بهشمار نمىرود اما اگر رسيد به مرحلهاى كه آن شىء كار خاصى نبايد انجام دهدبر سر دو راهى است در عين حال آن شىء يكى از آن راهها كه او را بهدفمىرساند انتخاب مىكند اينجا است كه پاى هدايت نوع دوم به ميان مىآيدپس موجبات و مرجحات راهيابى نوع اول در گذشته و عليت فاعلى شىء نهادهشده است و موجبات و مرجحات راهيابى نوع دوم در عليت غائى و آينده آنشىء نهاده شده است در نوع اول شىء وجوب و ضرورت خود را از فاعل كسب مىكند و در نوع دوم از غايت هر چند باعتبارى از نظر دقيق فلسفى ميانفاعل و غايت انفكاكى نيست . اكنون ببينيم از چه راه و بچه دليلى مىتوانيم ثابت كنيم كه چنين نوعهدايتى در همه موجودات و يا برخى از آنها در كار است . مقدمه مطلبى را بايد از قرآن كريم استفاده كنيم . قرآن كريم ظاهرا اول كتابى است كه ميان نظم داخلى اشياء و هدايتو راهيابى آنها تفكيك كرده و آنها را بصورت دو دليل ذكر كرده استيعنىتلويحا ثابت كرده است كه راهيابى موجودات تنها معلول نظم و ساختمانمادى و داخلى آنها نيست . در سوره طه آيه 50 از زبان موسى نقل مىكند(قال ربنا الذى اعطى كل شىء خلقه ثم هدى) يعنى پروردگار ما آنست كه در پيكر هر موجودى آنچه را كهشايسته است نهاده و سپس او را در راهى كه بايد برود هدايت كردهاست . در سوره اعلى آيه 3و4 مىفرمايد: (الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى) آنكه آفريد و سامان داد و آنكه اندازهگيرى نمود و سپس هدايتو راهنمائى كرد . راجع به هدايت جمادات مىفرمايد: (و اوحى فى كل سماء امرها)حم سجده 12 و در باره نباتات مىفرمايد: (و النجم و الشجر يسجدان) الرحمن 6 و در باره حيوانات مىفرمايد: (و اوحى ربك الى النحل) نحل 68 در باره انسان مىفرمايد: (فالهمها فجورها و تقويها) شمس 8 و هم مىفرمايد: (و اوحينا اليهم فعل الخيرات) انبياء 73 و در باره خصوص پيامبران مىفرمايد: (و ما كان لرسول ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب) شورى 15 بالاخص در باره خاتم پيامبران مىفرمايد: (فاوحى الى عبده ما اوحى)نجم 4. اكنون ببينيم بچه دليل و از چه راهى مىتوانيم چنين هدايتى را درموجودات اثبات كنيم؟ راه اثبات آن ابداع و ابتكار است هر جا كه نوعى ابتكار ديدهمىشود دليل بر وجود هدايت نوع دوم است لازمه جبرى ساختمان منظم مادىاشياء كار منظم پيش بينى شده است ولى ابداع و ابتكار نمىتواند محصولسازمان مادى و حركات پيش بينى شده باشد ابداع و ابتكار نشانه وابستگىبه آينده و عدم وابستگى كامل به گذشته است . يك ماشين حساب ممكن است آن چنان منظم ساخته شود كه عملياتجمع و تفريق و ضرب و تقسيم را دقيقا انجام دهد يعنى نظم ساختمانى ماشينمىتواند چنين خاصيتى را به وجود آورد اما هرگز يك ماشين حسابقادر به ابداع و ابتكار يك قاعده رياضى نيست همچنين يك ماشين ترجمهمىتواند دقيقا سخنان يا نوشته يك نفر را ترجمه كند ولى هرگز نظم دقيقآن ماشين قادر به تصحيح اشتباه گوينده نخواهد بود . اثبات و نفى چنين هدايتى در جمادات اندكى دشوار است اما در نباتاتو حيوانات و انسان يعنى آنجا كه پاى حيات بمعنى مصطلح در ميان استدشوار نيست وارد بحث جمادات نمىشويم همين قدر مىگوئيم كه عمومىتريننيروى حاكم بر اجسام و اجرام جهان نيروى جاذبه است ولى نيروى جاذبهچيست آيا نيروى جاذبه خاصيت ذاتى جرم است نظير بعد داشتن و سايرخواص ضرورى هندسى كه غير قابل انفكاك از اجرام و اجساد استيا اينكهنيروئى است كه به موجودات داده شده و احيانا ممكن است اجرام از اين نظربميرند يعنى در حالتى فرو روند كه اين خاصيت تنظيم كننده حركات آنها از ميانبرود اين مطلبى است كه نفيا و اثباتا نمىتوان بان پاسخ داد ولى خود نيوتن كه مكتشف اين قانون است مىگويد من همين قدر مىدانم كه رابطهاىميان اجرام هست كه همديگر را به نسبتخاص حجم و فاصله بسوى يكديگرمىكشند عجالتا نام آنرا نيروى جاذبه مىگذارم اما حقيقتش چيستنمىدانم . اما در مورد جانداران در كار سلولهاى حياتى چند نوع كار ابتكارىديده مىشود كه ساختمان ماشينى آنها براى توجيه آن نوع كارها كافى نيستيا بايد معتقد شويم سلولها داراى آن قدر عقل و علم و شعور و ادراكند كهخود انسان به هيچ وجه به پايه آنها نرسيده و نخواهد رسيد يعنى بايد معتقد شويم آنها فكر مىكنند و مىفهمند و متاثر مىشوند فقط جثهشان كوچك استو يا بايد معتقد شويم كه يك نيروى مرموز مستقيما آنها را در كارشان به شكلديگرى غير از طريق عقل و ادراك رهبرى كرده است در اينكه يك سلولنباتى يا حيوانى مانند انسان دستگاه عقل و انديشه و تعليم و تعلم ندارد و ازنظامى نظير نظام انسانى پيروى نمىكند ترديدى نيست پس باقى مىماند دوراه يكى اينكه ساختمان ماشينى اشياء براى هدايت آنها كافى باشد ديگراينكه نيروى مرموز هدايت آنها را رهبرى كند . كارهاى خارق العادهاى كه ابداع و ابتكار شمرده مىشود و ساختمانماشينى سلولها كافى براى توجيه آنها نيست چند نوع است: 1- قدرت انطباق با محيط و تغيير دادن طبيعتخود 2- تقسيم كار و انتخاب وظيفه 3- ابتكار تجديد ساختمان عضو از ميان رفته و يا ايجاد عضو جديدمورد نياز 4- اكتشاف نيازمندىهاى خود بدون وساطت تعليم و تعلم . راجع بقدرت عظيم انطباق سلولها با محيط كه حتى قادر به عوض كردنطبيعتخود مىباشند و همچنين تقسيم كار و انتخاب وظيفه ميان سلولها بااينكه همه از يك اصل ريشه سرچشمه مىگيرند قبلا بطور مختصر بحثشداكنون در قسم سوم و چهارم بحث مىكنيم . نيروى حيات هزاران نقش زيبا و بديع بر صفحه روزگار بصورت گلهاو درختها و پرندگان و چهار پايان و غيره بوجود آورده استساختمانسلول اولى و عوامل خارجى محيط كافى نيست كه اين همه نقش و نگار و زيبائىدر جهان خلق و ابداع نمايد در كتاب راز آفرينش انسان صفحه مىنويسدماده جز بر طبق قوانين و نظامات خود عملى انجام نمىدهدذرات آتمها تابع قوانين مربوط به قوه جاذبه زمين فعل و انفعالاتشيميائى و تاثير الكتريسته هستند ماده از خود قوه ابتكار نداردو فقط حيات است كه هر لحظه نقشهاى تازه و موجودات بديع به عرصهظهور مىآورد بدون حيات عرصه پهناور زمين عبارت از بيابانىقفر و لم يزرع و دريائى مرده و بى فائده مىشد . بعلاوه در هر جاندارى قدرت تجديد ساختمان پيكر در حدودى وجوددارد اين قدرت در جانداران متفاوت است در كتاب راز آفرينش انسانصفحه مىنويسد بسيارى از حيوانات مثل خرچنگند كه هر وقت پنجه يا عضوى از آنهابريده شود سلولهاى مربوطه فورا فقدان آن عضو را خبر مىدهند ودر صدد جبران آن بر مىآيند ضمنا به مجرد اينكه عمل تجديد عضومفقود خاتمه يافتسلولهاى مولد از كار مىافتند و مثل آن است كهخود بخود مىفهمند كه چه وقت موقع خاتمه كار آنها رسيده است اگريكى از حيوانات اسفنجى را كه در آب شيرين زيست مىكند از مياندو نيم كنيد هر نيمه آن به تنهائى خود را تكميل مىكند و بصورت فردكامل در مىآيد سر يك كرم قرمز خاكى را ببريد سر ديگرى را براىخود درست مىكند ما وسائلى در دست داريم كه سلولها را براىمعالجه بدن بكار بيندازيم اما آيا هرگز اين آرزو تحقق خواهديافت كه جراحان سلولها را وادارند دستى تازه يا گوشت و استخوانو ناخن و سلسله اعصابى در بدن بوجود آورند . اما قسمت چهارم: در اينجا لازم است باصطلاح الهامات فطرى حيوانات را مطرح كنيمجانوران معمولا يك سلسله كارها را انجام مىدهند كه به هيچ وجه با آنها سابقهنداشته و آنها را نياموخته بودند با توجه به اينكه امور آموزشى چه در انسانو چه در حيوان بوراثت منتقل نمىشود اهميت مطلب بيشتر روشن مىشوديكى از آنها غريزه لانه و آشيانه است راز آفرينش انسان صفحه مىنويسداگر جوجه زندهاى را از آشيانه خارج كنيد و در محيطى ديگر آنرابه پرورانيد همينكه به مرحله رشد و تكامل رسيد خود شروع به ساختنلانه بسبك و طريقه پدرانش خواهد كرد . در باره حشرهاى بنام آموفيل مىنويسد كه آن حيوان كرمى را شكارمىكند و بنقطهاى از پشت او نيش مىزند نه آن اندازه كه كرم بميرد و گوشتشفاسد گردد بلكه آن اندازه كه بى حس شود و تكان نخورد سپس در نقطه مناسبىاز بدن اين كرم تخم گذارى مىكند خودش قبل از اينكه بچهها بدنيا بيايندمىميرد بچهها از گوشت تر و تازه كرم تغذيه مىكنند تا بزرگ مىشوندعجب اينست كه فرزندان با آنكه مادر را هرگز نديده و عمل خارق العاده او رامشاهده نكردهاند پس از آنكه به حد رشد رسيدند در موقع تخم گذارى عملمادر را با كمال دقت و بدون اشتباه تكرار مىكنند و چون هرگز نسل پيشينو نسل بعدى اين حشره يكديگر را درك نمىكنند احتمال ياد دادن به هيچوجه نمىرود . راز آفرينش انسان صفحه 81 در باره مارماهى مىنويسد: اين حيوانات همينكه به مرحله رشد رسيدند در هر رودخانه و بركهدر هر گوشه عالم باشند به طرف نقطهاى در جنوب جزاير برموداحركت مىكنند و در آنجا در اعماق ژرف اقيانوس تخم مىگذارندو در همان جا مىميرند آن عده از مارماهيها كه از اروپا مىآيند هزارانميل مسافت را در دريا مىپيمايند تا به اين نقطه مىرسند بچههاىمارماهى كه هنگام تولد از هيچ كجاى عالم خبرى ندارند و فقطخود را در صحرائى بى پايان از آب ديدهاند شروع مىكنند بمراجعتبه موطن اصلى خويش و پس از عبور از درياهاى بى پايان و غلبهبر طوفانها و امواج و جزر و مدها دوباره به همان رودخانه يا بركهاىكه والدين آنها از آنجا آمدهاند بر مىگردند به طورى كه همه انهارو درياچههاى جهان هميشه پر از مارماهى است اين مارماهيهاى جوانپس از آنكه با زحمات و مشقات فراوان خود را به موطن اصلى رساندنددر آنجا نشو و نما مىكنند و چون به سن رشد رسيدند بر طبق همانقوانين مرموز و لا ينحل به نزديكى جزاير برمودا بر مىگردند واين دور و تسلسل را از سر مىگيرند اين حس جهتيابى و بازگشتبه موطن اصلى از كجا سرچشمه گرفته است هرگز تا كنون هيچمارماهى از سواحل امريكا در آبهاى اروپا ديده نشده و هيچ مارماهىاروپائى هم در سواحل امريكا شكار نشده است براى اينكه مارماهىاروپائى وقت كافى براى رسيدن به جزاير برمودا و پيمودن عرصهدرياها را داشته باشد دوره رشد آنرا بيك سال و گاهى هم بيشتر بالابرده است . در باره زنبور عسل مورچه موريانه كتابها نوشته شده و بايد مطالعهشود تا عجايب و شگفتيها در مورد هدايت و راهيابى عجيب اين حشرات روشنشود ما براى پرهيز از اطاله بيشتر از ذكر نمونههائى از زندگى اين جاندارانخوددارى مىكنيم |
|
به نام خداوند که انسان را از خون بسته آفرید ودر آن روح خودش را دمید و چهل شبانه روز آن را بارور ساخت.
|
|
•بهجاي مقدمه: علم شيمي، ادبيات، رياضي، نجوم و...شنيده بوديد، اماّ مطمئنّم علمي به نام «كلام» را يا اصلاَ نشنيدهايد يا فقط اسمش به گوشتان خورده ونمي دانيد در چه موضوعياست. خاطرتان جمع كه از فهميدنش لذت ميبريد.
•چيستي علمكلام هيچ اعتقادي را نميتوان سراغ داد كه از توجيه عقلاني و استدلالي ديدگاهش خود را بينياز بداند و در صدد توجيه عقلاني تفكراتش برنيايد. بشر از پذيرش احكام عقلي ناگزير است و نميتواند خود را از سيطره احكام عقلي خلاص كند. اگر كسي لحظهاي در انديشه خود به اين نتيجه برسد كه آنچه تاكنون ميانديشيده باطل و خلاف عقل بوده، ديگر هرگز نخواهد توانست به عقايد پيشينش پايبند باشد و لااقل اگر به آنها التزام هم داشته باشد از روي عادت و احترام به سنن پيشينايش است و هرگز اعتقاد و ايمان باطني به آنها نميتواند داشته باشد. به همين دليل است كه شايد هيچ دين ماندگاري را نتوان سراغ داد كه به گونهاي به توجيه عقلاني انديشههايش برنيامده باشد و يا در مقام پاسخگويي به اعتراضات و انتقادات مخالفانش نباشد. همه اديان و مذاهب عالم به اهميت اين موضوع واقف بوده و ميدانستهاند كه غفلت از آن ميتواند منجر به نابودي مذهب شود. از اين رو متفكران و انديشمندان مذاهب, همواره سعي كردهاند مباني عقيدتي خود را توجيه عقلاني نمايند. نخستين تبيين كنندگان و پاسخگويان، بنيانگذاران آن دين بودهاند كه در مورد اديان الهي انبيا عهدهدار اين مهم ميشدند. اما به دليل آن كه معمولا در روزهاي آغازين هر ديني فرصتها براي تأسيس آن دين و مقابله با دشمنان فيزيكي صرف ميشد، كمتر به بحثهاي اين چنيني پرداخته ميشد و اين مهم به دوش معتقدان و پيروان بعدي آن دين ميافتاد تا اصول و مباني اعتقاد خود را تبيين كنند. اين نكته را در تمامي اديان بزرگ جهان همچون يهوديت و مسيحيت و اسلام به وضوح ميتوان ديد. مباحث اعتقادي فراواني را در كتابهاي مقدس يهود همچون تلمود و قبالا ميتوان مشاهده كرد. گستردگي و تنوع مطالب مطرح شده در اين كتابها به هيچ وجه با بحثهاي ساده و ابتدايي تورات قابل مقايسه نيست. در مسيحيت آباء اوليه كليسا و شخصيتهاي برجستهاي همچون پولوس,كلمنت, ترتولين, آگوستين و... هستند كه هر يك با ديدگاههاي خاص خودشان به دفاع از مباني مذهب مسيحيت برخاسته و الهيات (ثئولوژي) مسيحيت را شكل دادند. اعتقادنامه نيقيه را از نخستين طرحهاي كلامي در مسيحيت ميتوان شمرد. در اسلام نيز به فاصلهاي نه چندان زياد از رحلت پيامبر اكرم (ص) كوششهايي در جهات فوق صورت گرفت. مجموعه اين تلاشها علمي به نام علمكلام را به وجود آورد. علم كلام در اسلام از ويژگيهاي منحصر به فردي برخوردار است كه از لحاظ گستردگي عنوانين و تنوع آنها و استفاده فراوان از برهانهاي عقلي از بحثهاي مشابه آن در ساير اديان كاملا متمايز است. •چرا نام «كلام» اما وجه تسميه اين علم به نام كلام و تعريف آن چيست؟ معناي لغوي كلام همان معناي سخن گفتن است. بعضي از انديشمندان علت اين نامگذاري را آن دانستهاند كه مدعي اين علم با سخن, كلام و استدلال به مبارزه و مواجهه رقيب ميپردازد.گروهي ديگر معتقدند كه علت نامگذاري آن بوده است كه علماي اين علم عادت داشتند در كتابهاي خويش سخن خود را با تعبير «الكلام في...» آغاز كنند. اين روش در برخي از كتابهاي كلامي مثل «الملل و النحل» ابن حزم به كار رفته است بالاخره بعضي ديگر معتقدند كه چون يكي از بحثهاي اوليه در اين علم بر سر كلام الهي بوده است كه آيا كلام خدا قديم است يا حادث، از اينرو اين علم به نام كلام نامگذاري شده است.اما دليل اين نامگذاري هرچه باشد، علم كلام را ميتوان اينگونه معنا كرد كه «كلام، علمي است كه تلاش ميكند تا عقايد اسلامي را با استفاده از استدلالات عقلي به اثبات رساند». كلام را به شكلهاي ديگري نيز تعريف كردهاند. مثلاً معتزله موضوع علم كلام و مسائل اصلي طرح شده در آن را پنج اصل ميدانند: توحيد و صفات خدا, عدل, وعده و وعيد, منزلت بين المنزلتين و امر به معروف و نهى از منكر. مرحوم شيخ طوسي عالم بزرگ شيعي موضوع علم كلام را تكليف قرار داده است و مسائل مهم اين علم را: توحيد و اثبات صفات, ماهيت كلام خداوند, تشريع كه راهنماي تكليف است، وعده و وعيد كه نتيجه برانگيختن انبياء است و به پا داشتن حكومت مذهبي و عدل اسلامي براي اجراي شرع و نتايج حاصل از آن (يعني بحث امامت) ميداند. معلم ثاني فارابي كلام را اين گونه تعريف ميكند «صناعت كلام ملكهاي است كه انسان به كمك آن ميتواند از راه گفتار, به ياري آراء و افعال محدود و معيني كه واضع شريعت آنها را صريحاً بيان كرده است بپردازد, و هر چه را مخالف آن است باطل نمايد». ميرسيد شريف جرجاني در كتاب تعريفات, كلام را علمي ميداند كه در آن از ذات و صفات خداي متعالي و احوال ممكنات از مبداء و معاد مطابق اصول اسلامي بحث ميكند. همچنين از نظر او علم كلام علمي است كه از معاد و متعلقات آن همچون بهشت, دوزخ, صراط و ميزان, ثواب و عقاب بحث ميكند.
•پيدايش كلام معمولا محققان پيدايش علمي به نام كلام را نتيجه تحولات فكري و فرهنگي نيمه دوم قرن اول هجري و اوايل قرن دوم هجري ميدانند. حتي برخي معتقدند كه نقطه شروع اين علم را بايد در قرن سوم و چهارم هجري جستجو كرد. البته بايد گفت كه سابقه طرح انديشههاي كلامي در اسلام به زمان رسول الله (ص) برميگردد. در زمان پيامبر اكرم (ص) مسلمانان با طرح سؤالاتي كه بعضي از آنها جنبه كلامي دارند، سبب شده اند احاديثي با مضمون كلامي از رسول گرامي اسلام (ص) به نسلهاي بعدي انتقال يابد. پس از تشكيل حكومت اسلامي در مدينه, در طي ده سال حضور پيامبر در ميان مردم, مسلمانان اغلب درگير جنگهاي متعدد بودند. به طوري كه مورخان تا حدود صد غزوه و سريه را ثبت و ضبط كرده اند يعني به طور متوسط در هر سال ده درگيري نظامي. روشن است كه در شرايطي اين چنيني حتي اگر از سطح پائين سواد و آگاهي مردم صرف نظر كنيم فرصت كافي براي پرداختن به مباحث استدلالي وجود نداشته است. دوره خلافت خلفاي سه گانه نيز به همين ترتيب سپري شد و مسلمانان درگير جنگهاي برون مرزي شده و از پرداختن به مباحث فكري و كلامي غافل بودند. تنها موضوعي كه در اين مقطع مطرح بود, مسئله امامت و رهبري جامعه بود, كه پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) بحثهايي را به وجود آورد كه در اين مقطع بيشتر جنبه سياسي داشت. در عين حال درگيري مسلمانان در جبهههاي شرق و شمال اين بحث را نيز تحت الشعاع خود قرار داده بود. در دوره خلافت علي (ع), مسلمانان گرفتار جنگهاي داخلي بودند و توجهات به مشكلات و مسايل داخلي معطوف بود. آنچه از اين دوره به دست ما رسيده, به غير از قرآن مجيد, كلمات و خطبههاي رسولاكرم(ص) و علي ابن ابي طالب (ع) (مخصوصاً در دوره كوتاه خلافت رسمي) و سخنان برخي ديگر از بزرگان اصحاب و تابعين است. احاديث, خطبهها و سخنان پيامبر اكرم (ص) و علي (ع) بهترين گواه اين مدعاست. اين هر دو مأخذ بعدها بسيار مورد استفاده متكلمان قرار گرفت. اكنون سخن در آن است كه علم كلام در اثر كدام عوامل در اسلام پديد آمد؟ گروهي از محققان برآنند كه علت اصلي پيدايش علم كلام، آشنايي مسلمانان با فرهنگ و تمدن كشورهايي چون ايران، يونان و مصر بوده است. آنان ميگويند كه با گسترش قلمرو اسلام، مسلمانان با پيروان ساير مذاهب برخورد كردند. مذاهبي چون يهوديت و مسيحيت كه از نظر كلامي رشد كرده بودند و به مباني عقلي مسلح شده بودند در برخورد با مسلمانان آنان را به چالش ميانداختند و به فكر وادار مينمودند و همين امر به علاوه ترجمه آثار فلاسفه يونان و ايران، زمينه پيدايش علم كلام را در اسلام فراهم آورد. بنابراين در نظر اين گروه از محققان عامل اصلي پديد آمدن علم كلام عاملي خارجي است و نه داخلي. اما به نظر ميآيد كه چنين قضاوتي عجولانه باشد. زيرا هرچند نميتوان منكر تأثير عوامل خارجي در پيدايش علم كلام شد اما اين نكته را نيز نميتوان ناديده گرفت كه اختلافات داخلي مسلمانان پيش از آشنايي آنان با فرهنگهاي بيگانه مباحث متعددي در كلام را به وجود آورد كه هيچ سابقهاي از آنها را نميتوان در فرهنگهاي ديگر يافت. مباحثي مانند امامت (كه بلافاصله پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) در جامعه اسلامي به يكي از بحثهاي اصلي در ميان مسلمانان تبديل گرديد)، جبر و اختيار، مهدويت، اسباب ارتداد و ... مباحثي هستند كه پيش از آشنايي مسلمانان با بيگانگان در ميان آنان مطرح شده بود.بدون ترديد اولين بحث كلامي ميان مسلمانان موضوع امامت است كه هم ريشه در مباحث سياسي داشته و هم در بسياري ابعاد، جنبه كلامي دارد. اين موضوع بلافاصله پس از رحلت رسولخدا(ص) مطرح شد.با خلافت ابوبكر, دوره خلافت خلفاي راشدين شروع شد. در اين دوره از تاريخ اسلام مسلمانان درگير مشكلات داخلي و خارجي زيادي بودند. جنگ با اهل رده و اشخاصي كه به دروغ ادعاي پيامبري ميكردند, از مشكلات عمده دوره خلافت ابوبكر بود. در اواخر خلافت او جنگهاي خارجي مسلمانان شروع شد و با شدت هر چه تمامتر در دوره خلافت دو خليفه بعدي ادامه يافت. تا زماني كه مسلمانان درگير جنگهاي داخلي و خارجي بودند, به مباحث عقلي و كلامي كمتر پرداخته و حتي از نظر سياسي هم گرفتار اختلاف عمدهاي نشدند. پس از آن كه حوزه جنگها به مناطقي بسيار دور نسبت به مركز حكومت اسلامي منتقل شد و مسلمانان از اقوام تحت سلطه, جهت تدوام اين جنگها استفاده نمودند و در مركز حكومت اسلامي نوعي ثبات سياسي و نظامي ايجاد گرديد, يك بار ديگر اختلاف دامنگيرشان شد. در دوره خلافت شيخين اين اختلافات چندان محسوس نبود. تنها گاهي مورخان به احتجاجاتي ميان مسلمانان اشاره ميكنند و يا سئوال كنندهاي سخن ميگويند كه مسايلي از خليفه و يا از يكي از اصحاب رسول الله (ص) ميپرسد و او پاسخ ميدهد. برخي از اين سئوالات جنبه كلامي دارند. مثلاً از اثبات صانع يا وجدانيت او ميپرسند. موضوع امامت با وجود تسلط حاكميت بر قدرت، هر روز ابعاد وسيعتري مييافت. نبود پيامبر اكرم (ص) به وضوح احساس ميشد. بعضيها تأسف ميخوردند كه چرا در حيات پيامبر (ص) سئوالات خود را از وي نپرسيدهاند. وقتي كه نوبت خلافت به خليفه سوم (عثمان بن عفان) رسيد, هم اختلافات سياسي ابعاد وسيعتري يافت و هم مباحث جديدي مطرح شد. دوره كوتاه پنج ساله خلافت علي (ع) در تاريخ اسلام نقش مهمي دارد. در اين دوره علي(ع) به غير از جنگهاي كوچك و موضعي در سه جنگ داخلي بزرگ درگير شد كه هر يك از اين جنگها در تعيين مسير و خط آينده اسلام مؤثر بود. جنگ جمل, جنگ صفين و جنگ نهروان. در اين ميان نبرد صفين از اهميت خاصي برخوردار است. مهمترين نتيجه جنگ جمل ايجاد جوّ ترديد در جامعه بود به گونهاي كه گروهي از ياران علي (ع) از او دوري گزيده از پذيرش فرمان او سرباز زدند. اما جنگ صفين در اين ميان نقطه عطفي در تاريخ اسلام محسوب ميشود. زيرا ماجراي حكميت و پيدايش گروه خوارج در نتيجه اين جنگ بود. از اين پس شيعه به عنوان يك گروه متمايز در برابر اكثريت اهل سنت مطرح شد و خوارج نيز عقايد و تفكرات خود را مطرح كردند. در آن روزگار، دستههاي سياسي و مذهبي براي تثبيت مدعاي خود و مغلوب ساختن خصم از ظاهر آيات قرآن سود ميجستند: هنگامي كه علي عليه السلام عبدالله، پسر عباس ، را براي گفتگو نزد خوارج فرستاد، بدو فرمود: براي آنان از قرآن حجت مياور، چه ظاهر قرآن تاب تحمل معنيهاي گوناگون دارد، از حديث پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم استفاده كن! خوارج از جمله گروههاي سياسي عقيدتي هستند كه در تاريخ اسلام اهميت فراوان يافتند و نيز فصلي مفصل از تاريخ، كلام و بخشي از فقه اسلامي را به خود اختصاص دادهاند.از جمله مباحث كلامي كه در زمان امام علي عليه السلام آغاز گرديد و تقريبا بيشتر اذهان اهل فكر اواخر نيمه اول قرن اول هجري و سپس تمام نيمه دوم اين قرن را به خود مشغول داشت، بحث ايمان يا كفر مرتكب كبيره بود.طرح اين بحث از نتايج مستقيم ماجراي حكميت در جنگ صفين بود. خوارج معتقد بودند: مرتكب كبيره، كافر، مرتد و خارج از دين است و بايد كشته شود. بر همين اساس بود كه اين گروه در جامعه اسلامي، تحت رهبري امام علي عليه السلام به ايجاد بلوا و آشوب پرداخته، دستبه جنايات متعددي زدند. تاريخ مواردي از آنها را ضبط كرده كه نمونههايي از آن عبارت است از: كشتن عبدالله بن خباب (در سال 38هجري) حاكم علي عليه السلام در مداين و دريدن شكم زنش كه آبستن بود و نيز كشتن فرستاده علي عليهالسلام به سوي آنان و كشتن زنان ديگر1. طرح چنين بحث اعتقادي به انگيزه مخالفت با امام علي عليه السلام بود. اتهام كفر به آن حضرت به خاطر پذيرش حكميت و سپس حكم به قتل وي، نتايج چنان اعتقادي بوده است. نظريه خوارج در باب مرتكب كبيره، صرفنظر از ابعاد سياسي موضوع، باعث تحولات عمدهاي در زمينه مباحث كلامي شد. چرا كه اولا باعث شد عكس العملها و واكنشهايي نسبت به اين موضوع از جانب ساير مسلمانان نشان داده شود كه طبعا تحرك فكري را به دنبال داشت، ثانيا به وجود آمدن فرقه بزرگ كلامي معتزله، محصول و معلول همين بحث و ناشي از همين اختلاف است. سپس هر يك از فرق كلامي در اطراف آن به بحث پرداخته، و نظرات مختلفي را عرضه نمودند: جمعي چون مرجئه بر آن شدند كه ارتكاب كبيره، لطمهاي به ايمان شخص نميزند و ايمان (و اقرار قلبي) مقدم بر عمل است و بايد حكم درباره كسي كه كبيرهاي را مرتكب ميشود به تاخير انداخت تا خداوند درباره او حكم فرمايد [6]. معتزله و پيشواي ايشان (واصل بن عطا) معتقد بودند كه مرتكب كبيره فاسق استيعني نه كافر است نه مؤمن، مرتبتي ميان اين دو رتبه و منزلتي ميان اين دو منزلت را داراست. شيعه و برخي مذاهب اهل سنت برآن رفتهاند كه اگر مسلماني مرتكب گناه (اعم از صغيره و كبيره) شد، امكان توبه وجود دارد و با توبه، مغفرت و رحمت الهي شامل وي خواهد شد. ريشههاي آغازين بحث معروف جبر و تفويض را ميتوان در همان دورانها جستجو كرد. عموماً مورخان به هنگام بحث پيرامون جبر و تفويض, موضوع را به اوائل نيمه دوم قرن اول هجري (اواخر دوره صحابه) بر ميگردانند. اين قضاوت صحيح است و دلايل فراواني در اثبات آن ميتوان ارايه داد. اين دوره مصادف است با به قدرت رسيدن خاندان بنياميه. اوضاع و احوال سياسي و شرايط اجتماعي آن روزگار, طرح چنين بحثي را اقتضاء ميكرد. ظاهراً اولين دامن زنندگان به انديشه «جبر» نظريهپردازان و توجيهگران دربار اموي بودهاند. ولي همان طور كه گفته شد، نقطه شروع اين بحث را هم بايد ماجراي حكميت بدانيم. در جريان مباحثات بين عمرو عاص و ابوموسي, عمر و عاص از وي ميپرسد, چرا خدا پيمودن راهي را براي من مهيا ميكند و قدرت را از من سلب مينمايد, سپس مرا شكنجه ميدهد؟ به هرحال انديشه افراطي جبر، انديشه تفريطي تفويض را بدنبال آورد. كساني همچون معبد جهني كه نخستين كسي است كه درباره قَدَر سخن گفت و عبدالملك مروان او را بردار كرد، غيلان دمشقي، يعني غيلان بن مسلم قبطي معروف به غيلانبنابيغيلان كه كيش قدري را از معبد فراگرفت, عمر بن عبدالعزيز او را توبه داد و هشام بن عبدالملك وي را كشت و جعدبندرهم؛ كه قدري مسلك بود و گويند كه مسئله خلق قرآن را اول بار او بيان كرد. هشام بن عبدالملك او را به زندان انداخت و خالدبن عبدالله قسري او را كشت؛ همگي از پيشوايان اين انديشهاند. پس از اين گروه پيشرو كساني چون واصلبن عطا و عمرو بن عبيد (شاگرد واصل بن عطا از دوستان منصور خليفه عباسي كه او را امام ميدانست) اين انديشه را دنبال كردند و اينان در واقع بنيانگذاران فرقه كلامي معتزله اند.در ميان فرق كلامي اسلام اكثر معتزليان, قدري مسلك و بيشتر اشاعره, معتقد به جبراند. شيعه اماميه براساس تعاليم ائمه, نه جبر را به صورت مطلق ميپذيرند و نه تفويض را. شيخ صدوق در اين مورد ميگويد, «اعتقاد ما در اين باب قول جناب صادق (ع) است كه, نه جبري است و نه تفويضي بلكه امري است ميان اين دو امر 2».به غير از مباحث «مرتكب كبيره» و «جبر و تفويض» بحثهاي ديگري چون بحث توحيد و بيان صفات خداوند و حجيت عقل و نقل و... نيز مطرح بوده است. همه اين مباحث اعم از موضوعات مربوط به امامت يا جبر و اختيار بحث مرتكب كبيره, توحيد و صفات و... قبل از آشنايي مستقيم مسلمانان با فرهنگ و معارف غير اسلامي بوده و خود بيانگر اين واقعيت است كه شروع بحثهاي كلامي معلول اختلافات داخلي خودشان بوده است. اما همان طور كه گفته شد نميتوان انكار كرد كه آشنايي مسلمانان با معارف غير اسلامي و طرح شبهاتي از جانب مخالفان و معاندان در رشد بحثهاي كلامي موثر بوده است.
• دستهبندي فرق كلامي فرقههاي كلامي اسلامي را به يك اعتبار ميتوان به دو گروه عمده تقسيم كرد: اول فرقههايي كه صرفاً كلامي نبوده شكلگيري و رشد آنان معلول حوادث ديگري مثلاً حوادث سياسي بوده است. مانند:كيسانيه, زيديه, خوارج و... اما به بحث پيرامون مباحث كلامي نيز پرداختهاند و از آن بحثها غافل نبودهاند. دوم فرقههايي كه شكلگيري آنها عمدتاً ريشه در مباحث كلامي دارد. همچون معتزله و اشاعره.شايد بتوان اوج مباحث كلامي را در زمان خلفاي عباسي و به ويژه در دوران امامت امام رضا(ع) و خلافت مأمون خليفه عباسي دانست. در اين دوران به بحثهاي كلامي فراواني در زمينههاي گوناگون اعتقادي و مخصوصاً امامت بر ميخوريم. فرقههاي متنوع كلامي نيز در اين دوران پديد آمدند.
|
|
هر مکتب فلسفی، یا مشرب فکری به طور کلی در تمدنی که آن فلسفه و مشرب را به وجود آورده است ریشه های عمیق تاریخی دارد. برای درک علل واقعی پیدایش مکتب اگزیستانسیالیسم، یعنی این که بدانیم چه عواملی باعث شد که مکتب اگزیستانسیالیسم، به نحو خاصی که می بینیم، به وجود آید، باید برگردیم به تاریخ فلسفه و دین در اروپا. تفوق اراده بر عقل در مسیحیت مسیحیت که در واقع سازنده ی تمدن غربی از قرن سوم و چهارم میلادی به بعد بوده است، انسان را به صورت یک اراده تصور کرده، یعنی انسان در مسیحیت اراده ای است که عقل بر او افزوده شده است و این اراده با گرایش به حضرت مسیح، یک نوع شکاف و زخمی را که طبق نظر مسیحیان در روح انسان وجود دارد و اثر گناه اولیه است، التیام می بخشد و فقط پس از گرایش اراده ی انسان به حضرت مسیح و تمتع از فیض و برکت او، عقل انسان می تواند شرووع به فعالیت صحیح کند. به همین جهت تمام فلاسفه ی بزرگ مسیحی از آغاز تاریخ مسیحیت همواره گفته اند، اول انسان باید ایمان آورد و بعد تعقل کند. به قول قدیس آنسلم فیلسوف معروف قرن یازدهم: « اول ایمان بیاورید و بعد تعقل کنید. » این تصور از انسان، یعنی این مردم شناسی در مسیحیت، عمیق تر از آن بود که با انقلاب رنسانس و نهضت های ضد دینی فلسفی در اروپا به کلی از بین برود، و در واقع هنوز هم تصور بشر اروپایی از بشر و انسان بیشتر همین تصور مسیحی است از انسان، اما بدون تعالیم مسیحیت و بعد متعالی ای که در آن وجود دارد. بنا بر این نظر، انسان در بدو امر موجودی است صاحب اراده و در مرحله ی ثانی، دارای عقل و نیروی استدلال. پس راه نجات برای انسان طبق نظر مسیحیت از طریق اراده ی اوست. به همین جهت هم، غربی ها همیشه مکتب های حکمت و عرفان را که می خواهند از راه عقل به وصال حقیقت برسند ، نوعی عرفان، یا تصوف طبیعی نامیده اند، در مقابل آنچه که خود نوعی عرفان ماوراء الطبیعه یا دینی می دانند. رابطه ضعف فلسفه و عرفان مسیحی و ظهور رنسانس با چنین زمینه ای بود که انقلاب رنسانس پیش آمد. این انقلاب لحظه ای رخ داد که در درون خود حکمت و عرفان مسیحی قرون وسطی نوعی ضعف دیده می شد. در قرن چهاردهم، وقتی که هنوز در بحبوحه ی تمدن مسیحی مغرب زمین هستیم، کلام مسیحی شروع به انکار قدرت عقل در درک کلیات کرد. بحث های معروف «آکم» و «نیکلادترکور» و «ارهم» و سایر متکلمین و الهیون مسیحی در قرن چهاردهم، حاکی از نوعی شکاف در داخل سازمان فلسفی و فکری مسیحیت است که به تدریج دست عقل را به کلی از علم الهی کوتاه می کند و در آن امتزاجی که قدیس اوگوستین و بعد از اوتوماس آکویناس جهت تلفیق و هماهنگی بین ایمان و عقل به وجود آورده بودند، خللی ایجاد می کند. دوره ی رنسانس مبتنی بر یک دوره ی شک فلسفی بود. در پایان قرن چهاردهم شک دینی وجود نداشت، ولی فلسفه دچار شک شده است. دوره ای بود که دانشمند معروف فرانسوی ژیلسن، به اسم دوره ی تئولوژیسم از آن یاد می کند، یعنی دوره ای که تئولوژی، یا الهیات مسیحی، اصالت فلسفه را از بین برده بود. این است که وقتی رنسانس انقلاب خود را علیه تمدن یکپارچه و متحدالشکل مسیحیت قرن چهادهم آغاز کرد با نوعی خلا و شک فلسفی همراه بود. هبوط انسان به دنیا در دوره رنسانس رنسانس سعی کرد بشر مسیحی را که نیم ملائکه و نیم حیوان بود، و پایی در آسمان و پایی در زمین داشت کاملا زمینی کند، یعنی تاکنون انسان، زمین را سرزمین اصلی خود نمی دانست و همیشه حالت غربت نسبت به این عالم داشت و وطن انسان همیشه جایی غیر از این زمین بود. بشر سعی کرد وطن انسان را همین عالم خاکی کند، یعنی احساس راحتی در ذهن انسان - به عنوان یک بشر صرفا طبیعی و نه بشری که سایه ی خداوند بود - به وجود آورد. این امر البته بسیار موثر بود در این که بشر آن روزی اروپایی را مجهز سازد تا بتواند کره ی زمین را فتح کند و به خود این حق را بدهد که حاکم بر تمام قاره ها و حتی بر تمدن های دیگر شود. خود این فتوحات نیز این دید را در اروپا تقویت کرد. بین 1450 و 1600 که دوره ی رنسانس است، آشنایی با قاره ها و گیاه ها و حیوانات و مردم دیگر، وحدت عالم طبیعی مسیحی را شکست و این امر کمک کرد که بشر اروپایی به تدریج طبیعی حس کند. این احساس طبیعی بودن، خود نوعی مکتب اصالت استدلال یا راسیونالیسم به وجود آورد. این نکته خیلی قابل توجه است که در دوره ی رنسانس علوم طبیعی، ریاضی و فیزیک هنوز در قالب قرون وسطی بود و اتفاقا اشخاصی که دنبال این علوم می رفتند راسیونالیست نبودند. برعکس آنچه مردم فکر می کنند، بیشتر دانشمندان دوره ی رنسانس جنبه ی عرفانی داشتند، یا کیمیاگر بودند، یا علاقه مند به علوم غریبه. سیطره جنبه بشری عقل (Ratio) بر جنبه های الهی آن در انسان ولی نتیجه ی امر به تدریج تصور یک نوع نیروی استدلالی را در انسان (Raison) به وجود آورد که گاهی در فارسی به معنای عقل ترجمه می شود، چون معنای عقل در فارسی، هم معادل «رزون» است و هم معادل «انتلکت»، هم نیروی استدلال بشری است و هم نیروی عقل الهی. این تصور به وجود آمد که بشر یک نیروی صرفا مستقل استدلالی در خود دارد و با این نیرو می تواند به همه چیز علم پیدا کند. لکن چون مردم شناسی مسیحی، از آغاز راه وصول به حقیقت را در اراده و ایمان می دانست نه عقل، ضعیف شدن ایمان و محدود شدن عقل به استدلال، طریق وصول به حقیقت محض را از بین برد، یا دست کم محدود کرد. در قرن هفدهم یک نوع یقین نسبی جدید فلسفی به دنبال دو قرن شک فلسفی به دست دکارت به وجود آمد، ولی این یقین جدید فلسفی، دیگر مبتنی بر یک دید کلی از انسان نبود، بلکه انسان را محدود کرده بود به استدلال یا رزون همان طور که دکارت گفت حقیقت مبتنی بر تعقل شخص از نفس خود است، یعنی او «می اندیشم» را پایه ی «هستم» بعدی قرار داد. پس در واقع «وجود» به معنی یک واقعیت کلی را که ما هم لمعه ای و مرتبه ای از آن هستیم از بین برد و وجود فردی و بشری را از برای شناخت عالم عینی و واقعی خارجی معیار قرار داد. البته اگر چه او نتوانست به کلی تحولی در تمام شوون فلسفه به وجود آورد، راهی را شروع کرد که به نر بنده خیلی تاسف آور بود و منجر به نوعی بن بست شد که تفکر امروز اروپایی با آن مواجه است. دکارت استدلال را معیار دانستن قرار داد و این امر راسیونالیسم اروپایی را به معنای واقعی به وجود آورد. راهی را شروع کرد که به نظر بنده خیلی تاسف آور بود و منجر به نوعی بن بست شد که تفکر امروز اروپایی با آن مواجه است. دکارت استدلال را معیار دانستن قرار داد و این امر راسیونالیسم اروپایی را به معنای واقعیت وسیع، ماورای فرد و افکار فرد، و به خودی خود دیده می شود، در حالیکه این دکارت است که می آید و راسیونالیسم واقعی را پایه گذاری می کند، یعنی رزون یا استدلال را پایه ی حقیقت و حتی درک واقعیت قرار می دهد. بعد از دکارت سیر فلسفه ی اروپایی تا قرن هجدهم بسط آگاهی این استدلال از خود و از حدود خود است. در واقع اگر چه لایب نیتز سعی کرد این مسیر را تا حدی تغییر دهد، فلسفه اروپایی مسیر خود را ادامه داد و بعد از اسپینوزا و ولف، که به فلاسفه ی تجربی قرن هجدهم انگلیس مانند لاک و هیوم می رسیم می بینیم که فلسفه ی اروپایی، حدودی را که دکارت برای انسان گذارده بود تفحص و تجسس کرد و مرزهای آن را پیدا کرد. محدود شدن عقل بشری در دوران جدید و طغیان بعد الهی او دلیل این که گفته می شود کانت فیلسوف بزرگی است، این است که هم او بود که این حدود را مشخص کرد و گفت: «نیروی استدلال از این برتر نمی رود». وقتیکه راسیونالیسم و نیروی استدلال، حدود خود را به دست آورد در این شکی نبود که می بایستی به هر طریقی که ممکن بود مفری پیدا کند، زیرا تفکر انسانی هرگز نمی تواند در محدویتی محبوس شود. انسان موجودی است که همیشه به دنبال بی نهایت می گردد، چون یک جرقه ی الهی در او هست و چون خداوند بی نهایت است، انسان همیشه در جست و جوی بی نهایت است. این است که به هیچ چیز محدود راضی نیست، از غذا گرفته تا مقام ... انسان همواره در جست و جوی چیزی هست، ولی اگر آن چیز محدود باشد، از آن می گذرد. فلسفه نیز وقتی به جایی رسید که در واقع برای استدلال انسان حدودی قائل شد - و فلسفه ی کانت و از طرف دیگر هیوم و فلاسفه ی انگلیس، محدویت های استدلال را نشان داد - بدیهی بود که یک نوع عکس العمل ضد استدلال در فلسفه ی اروپایی به وجود آورد. علاوه بر این، فلسفه یک جنبه ی خشک پیدا کرده بود، خشک نه به معنی ادبی و فلسفی، بلکه یک نوع دوری از واقعیت زندگی و صیرورت و احتیاجات جنبه ی غیر فکری و استدلالی انسان و از مسائلی که انسان نه به عنوان مفاهیم بلکه به عنوان احساس و یا تجربه مستقمی با آن سر و کار دارد. فلسفه ی قرن هجدهم با مفاهیم ذهنی سر و کار داشت و زیاده از حد انتزاعی شده بود و دیگر با عواطف، احساسات، تجربیات، ترس، واهمه، عشق که این ها فقط احساسات نیست بلکه مراتب بالای فلسفی نیز دارد، سر و کار نداشت. به نظر من این دو عامل با هم توام شد: یکی محدویتی که در درون خود فلسفه اروپایی در اثر محدود کردن عقل به معنای انتکت به دست دکارت به وجود آمد و دیگر دوری تدریجی فلسفه ی اروپایی از حیات، از احساس، از زندگی، از ترس، از واهمه و از آن تلافی با واقعیات حیات که همه ی این چیزها را به وجود می آورد. عکس العمل های مختلف در برابر راسیونالیسم این دو عامل باعث شد که در قرن نوزدهم یک علکس العمل شدید نسبت به فلسفه ی راسیونالیسم به وجود آید. این عکس العمل چندین شق داشت: مثلا یکی شق هگل بود که گرچه خودش را راسیونالیست مطلق می دانست، استدلال را از مرحله ی ثبات و تغییر ناپذیری بر روی صیرورت و تاریخ و زمان منتقل کرد، یعنی حتی مطلق را نتیجه ی تاریخ کرد و به همین جهت اصلا امکان رسیدن به حقیقت را از راه یک منطق ثابت و تغییر ناپذیر از بین برد. نوع دیگر فلسفه ی مارکس است که اصولا نوعی مسیحیت معکوس و بدون خداست، یعنی فلسفه ای است که مبتنی بر عقل محض نیست بلکه مبتنی بر اصالت واقعه های تاریخی است و حلول حقیقت در زمان و تاریخ و نوعی احساس بشر دوستی که همان کرامت یا «شاریته» مسیحیت است، منتهی بدون ارزش های دینی. و دارای یک نوع معادشناسی است یعنی اعتقاد به یک آینده ی طلایی، لکن بدون بعد متعالی و ملکوتی و آسمانی آن، که مسیحیت تعلیم داده است. در واقع مارکسیسم یک نوع کاریکاتور مسیحیت است. فقط در تمدنی امکان داشت چنین فلسفه ای به وجود آید که برای تاریخ ارزش مطلق قائل باشد. مثلا در تمدن اسلامی یا هندو یا بودایی قابل تصور نبود که بر اثر تحول در درون این تمدن ها فلسفه ای به وجود آید که تاریخ یا دیالکتیک تاریخی را اصل واقعیت و حقیقت قرار دهد. به هر حال این فلسفه نوع دیگری از عکس العمل ضد راسیونالیسم شدید قرن هجدهم بود. اما نوع سومی که در واقع مورد بحث ماست، اگزیستانسیالیسم است. این مکتب در بدو امر توسط شخصی به وجود آمد که از لحاظ فلسفی آنچنان اهمیت ندارد، بلکه اهمیتش به عنوان یک مبلغ مذهبی است و او کیرکگارد است. عکس العمل کیرکگارد، نیچه و داستایفسکی در برابر راسیونالیسم عکس العملی که کیرکگارد فیلسوف، یا مبلغ مسیحی دانمارکی نشان داد در مقابل جنبه ی انتزاعی راسیونالیسم بود. در مقابل یک عمل شدید همیشه یک عکس العمل شدید نشان داده می شود و پاسخ افراط تفریط است. همان طور که در قرن هیجدهم راسیونالیسم، آن قدر مسائل را انتزاعی کرده بود که از حیات انسان و احتیاجات واقعی وجود انسانی به دور بود، همین طور کیرکگارد آمد و جنبه ی دیگر موضوع راتایید کرد و گفت ما اصلا به آنچه انتزاعی و ذهنی صرف است علاقه نداریم، بلکه سر و کار ما با مطالبی است که در همین لحظه با آن مواجه هستیم و جزئی از زندگی فعلی ماست. در واقع یکی از شاهراه های اگزیستانسیالیسم در نوشته های کیرکگارد شروع میشود و به همین جهت او را در فلسفه، مانند داستایفسکی در ادبیات، از خدایان قرن بیستم میدانند و می گویند این دو تن پیشگویان نهضتی هستند که در قرن بیستم به وجود آمد، همچنین فیلسوف آلمانی نیچه که او هم بیشتر یک شاعر بود تا فیلسوف ولی در واقع نوعی شهود و ادراک از آینده ی فلسفه در مغرب زمین داشت. هنگامی که نیچه گفت: « خداوند مرده است »- که در واقع یک گفتار شاعرانه است و گفتار فلسفی نیست - اشاره ای بود به تهی بودن حیات فکری بشر اروپایی از معنی، معنی به منزله ی معنی مطلق، به معنی بعد متعالی. این ها همگی، چه داستایفسکی در ادبیات، چه نیچه در فلسفه ی آلمان و چه کیرکگارد به عنوان یک مبلغ مسیحی، تمام در مقابل فلسفه ی راسیونالیستی که در واقع با دکارت شروع شد و با هیوم و کانت به بن بست خود رسید، عکس العمل نشان می دادند. وقتی ما به قرن بیستم می رسیم می بینیم که دوره ای است که اولا در اثر دو جنگ خیلی بزرگ و ثانیا در اثر از بین رفتن بسیاری از آرمان ها و آرزوها و حتی بت های قرن نوزدهم، نوعی کشمکش و هرج و مرج بسیار عمیق در حیات معنوی و همچنین فکری مردم اروپا به وجود آمده است. بن بست نظریه "ترقی" و پیشرفت در تمدن اروپایی تا قبل از جنگ بین المللی اول اروپایی به تمدن خود اطمینان زیاد داشت و ارزش های اروپای قرن نوزدهم مخصوصا کلمه ی "ترقی" برای اروپایی در واقع، عنوان یک بت و یک مذهب داشت. اروپایی به نام ترقی حاضر بود صدها هزار هندی یا چینی را بکشد، یا غارت کند، یا تمام موسسات و افکار تاریخی و فلسفی و مذهبی خود را تغییر دهد، چون اعتقاد خیلی عمیقی داشت که ترقی، هر چند مفهوم آن نامشخص باشد، و جود دارد ولی ترقی به سوی کجا؟ جواب این سوال معلوم نبود، لکن اعتقاد راسخ باقی بود که ترقی هست.... این ها در قرن بیستم از بین رفت. وقتی دیدند جنگی شد که در کشورهایی که به نظر خودشان متمدن ترین ممالک دنیا بود چند میلیون تن از بین رفتند و برادرکشی دامنه یافت و تمام آنچه که بدیهی ترین ارزش های اخلاقی است پایمال شد، عده ی زیادی درباره ی تاریخ تمدن اروپایی و هدف آن شک اساسی کردند. آن ها که مارکسیست بودند برای اثبات وجود ترقی و هدفی مشخص برای آن، دلایل دیالکتیکی خود را ارائه می دادند، ولی عده ی زیادی می دیدند که مساله فقط اقتصادی نیست، بلکه نوعی دگرگونی در ارزش های فلسفی و مذهبی در اروپا پیدا شده است. این امر البته بین دو جنگ تقویت شد، در اروپای بین دو جنگ، بسیاری از متفکران از قبیل نویسندگان و ادبا بودند که به این جریان توجه داشتند. ظهور جنبه های عامیانه اگزیستانسیالیسم بعد از جنگ دوم جهانی پس از جنگ بین المللی دوم این امر بسیار تقویت شد. جنبه ی عامیانه و در واقع اجتماعی اگزیستانسیالیسم که بعد از جنگ پیدا شد، یعنی پیدایش اشخاصی که به معیارهای اجتماع و حتی نظم و نظافت و آنچه که شاخص ترین جوانب جامعه ی اروپایی بود بی توجه بودند، بیشتر مبتنی بر عکس العمل غیر فلسفی و بلکه اخلاقی و اجتماعی بود. نسل جوان وقتی دید در مورد بسیاری از ارزش هایی که پدران و مادران تعلیم داده اند، خود درست به عکس آن عمل می کند، نوعی احساس ریا و دورویی در جامعه مشاهده کرد که ما امروز نیز آن را در نهضت های هیپی ها و غیره در آمریکا و انگستان خیلی خوب می بینیم، و این در اثر نوعی بی اعتمادی نسل جوان به ارزش های پدران و مادران و جامعه ی آن ها شروع شد و به زیر پا گذاشتن همه ی این ارزش ها منجر گردید. به همین جهت اگر چه به زودی فقر جنگ بین الملل دوم جبران شد، این نوع نهضت ها باقی ماند، یعنی افرادی وجود داشتند و دارند که دیگر نمی توانند ارزش های اخلاقی مسیحیت و یا جامعه ی خودشان را از لحاظ عرفی قبول کنند. اگزیستانسیالیسم فلسفی و انواع آن اما از لحاظ فلسفی این جریان از این پیچیده تر است. آنچه که ما اگزیستانسیالیسم فلسفی می نامیم. در آلمان و در فرانسه دو رنگ مختلف به خود گرفت. در آلمان، در واقع اول هوسرل که موسس مذهب فنومنولوژی است و خیلی بیشتر از او شاگردانش هایدگر و یاسپرز سعی کردند جنبه ی فلسفی اگزیستانسیالیسم را به ثمر برسانند و در واقع حرف معروف هایدگر که می گوید: «فلسفه از افلاطون شروع شده و به من خاتمه می یابد» از لحاظی دور از حقیقت نیست. به این معنی که اگر مفهوم وجود را، چنان که از دوران قرون وسطی به بعد محدویت پیدا کرد و به تدریج محدود شد تا صرفا به صورت یک مفهوم ذهنی در آمد تصور کنیم، می بینیم که به جایی بیش از هایدگر نمی شود رفت و فلسفه به هایدگر ختم می شود. ولی روی هم رفته فلاسفه ی اگزیستانسیالیست آلمان گر چه متوجه معنای وجود چنان که در حکمت و عرفان شرقی هست نشده اند، سعی کرده اند در دامن محدویت هایی که تاریخ فلسفه ی اروپا در پیش پایشان گذاشته است، یک نوع بعد متعالی حفظ کنند و متعاقب این بعد، ارزش هایی برای انسان و برای جامعه ی انسانی قائل شوند. در فرانسه ما دو نوع اگزیستانسیالیسم داریم: اگزیستانسیالیسم دینی و اگزیستانسیالیسم ضد دینی، که نماینده ی اگزیستانسیالیسم دینی بیش از هر کس شاید گابریل مارسل نویسنده ی معروف فرانسوی باشد و نماینده ی اگزیستانسیالیسم ضد دینی سارتر و پیروان او هستند، ولی یکی از خصایص این ها این است که نویسندگان اگزیستانسیالیسم بیشتر ادیب هستند و نقاد اجتماع. نوشته های ادبی آن ها دارای ارزش هنری و ادبی است، چه تئاترهایی که نوشته اند چه اشعاری که سروده اند و چه قصه ها و مقالات انتقادی و رمان هایی که نگاشته اند. این ها سعی کرده اند که به فلسفه جنبه ای ادبی و هنری بخشند یعنی جنبه ای که با حیات هر روزه و با زیبایی و احساسات و عواطف انسان سر و کار دارد. منتهی فرق اساسی بین آن ها این است که مارسل و اشخاصی مانند او می گویند که انسان تنهاست و روابط او با جهان و دیگران و خداوند قطع شده و «وجود » ی که ما می گوییم «وجود» انسان فردی است، ولی می افزایند که بین این انسان و آن وجود متعالی که خداوند باشد، خندق و شکافی هست که انسان باید از آن بجهد و قهرمانی انسان، یا آنچه به انسان به عنوان یک موجود قهرمان و زنده ارزش می دهد، همین پرش از یک سو به سوی دیگر است، در حالیکه سارتر و پیروانش معتقدند که ارزش انسان در تحمل این « نیستی» است. انسان باید این موضوع را تحمل کند که موجودی تنهاست و هیچ گاه با دیگری تماسی حاصل نخواهد کرد. پس تنها چیزی که ارزش دارد حفظ ارزش های بشری است از لحاظ از بین بردن بی عدالتی و جز آن. به همین جهت بسیاری از اگزیستانسیالیست های پیرو سارتر جنبه ی چپی و مارکسیستی دارند، و خیلی هم هستند که هم مارکسیست هستند - از لحاظ سیاسی، و هم اگزیستانسیالیست - از لحاظ فلسفی.
|
|
|
| درباره وبلاگ |
|
|
| دوستان |
|
وبلاگ اسماعیل شفائی |
| تبلیغات |
|
پکیج تکنیک های تست زنی |
| ارتباط |
| درباره سرّعشق |
|
![]() استفاده از منابع وبلاگ تنها با ذكرنام منبع بلامانع است All CopyRight Reserved by SerreEshgh ir.wisdom@gmail.com ©2005-2009 RSS POWERED BY BLOGFA.COM طراح: JHN JHN
|
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
All CopyRight Reserved by serreeshgh.blogfa.com ©2005-2009 استفاده از منابع وب سایت تنها با ذكرنام منبع مجاز است