تبليغاتX
سرّعشق (یک تارنمای شخصی)
درباره بنده

صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ


مطالب بر اساس موضوع

قرآن مجید
حضرت محمد(ص) - پیامبر اعظم
پرسش و پاسخ شیعه و سنی
حضرت علی ابیطالب (ع)
حضرت فاطمه زهرا(س)
امام حسن مجتبی (ع)
اباعبدالله الحسین (ع)
امام زین العابدین(ع)
امام محمد باقر (ع)
امام صادق (ع)
امام موسی کاظم (ع)
علی ابن موسی الرضا(ع)
امام جواد (ع)
امام هادی (ع)
امام حسن عسکری (ع)
حضرت ولی عصر امام زمان (عج)
حضرت ابالفضل (ع)
حضرت زینب کبری (س)
دیگر اهل بیت (ع)
نماز
امام خمینی (ره)
آیت الله خامنه ای
آیت الله بروجردی
مراجع اعظام
آیت الله سید علی قاضی
سخنرانی آیت الله جوادی آملی
سخنرانی و آثار استاد مرتضی مطهری
سخنرانی از استاد علیرضا پناهیان
سخنرانی حجت الاسلام نقویان
دکتر حسن رحیم پور ازغدی
شیخ حسین انصاریان
حجت الاسلام دهنوی
دکتر حسین الهی قمشه ای
معرفی کتاب و کتابخوانی
کتابخانه ادبیات
کتابخانه کامپیوتر
کتابخانه تاریخ
کتابخانه هنر
علامه محمدتقی جعفری
حضرت حافظ شیرازی
سعدی شیرازی
مولوی - جلال الدین رومی
عطار نیشابوری
تولستوی، کنت آلکسی نیکولایویچ
سمینارهای آنتونی رابینز(از مشهورترین سخنوران جهان)
دکتر وین دایر Dr.Wayne W.Dyer
دکتر علیرضا آزمندیان
هنر خوشنویسی
سیاسی و اجتماعی
دانلود کلیپ
کاریکاتور
انقلاب و دفاع مقدس
رفع شبهات عمومی
دعای کمیل
حیوانات
روانشناسی و درمان
پیامک،SMS،جک،لطیفه
داستان و حکایت
پایتخت تاریخ و تمدن همدان
نجوم و ستاره شناسی


شخصيت ها

امير المؤمنين علي(ع)
حضرت فاطمه زهرا(س)
اباعبدالله الحسین (ع)
شيخ الرئيس ابوعلي سينا


دانلود سخنرانيها

استاد نقویان
امام خميني (ره)
آیت الله جوادی آملی
استاد علیرضا پناهیان
استاد مرتضی مطهری
دکتر حسن رحیم پور ازغدی
دکتر حسين الهي قمشه اي


شاعران

فخرالدين عراقي همداني
خواجه حافظ شيرازي‌
حکيم نظامي گنجوي
ابوالقاسم فردوسي
سعدي شيرازي
عطار نيشابوري
فريدون مشيري
خيام نيشابوري
باباطاهر عريان‌
مولانا


اساتید موسیقی

استاد جليل شهناز
جلال تاج اصفهاني
عليرضا قرباني
سالار عقيلي
شهرام ناظری
حسين عليزاده
علیرضا افتخاری
ایرج بسطامی
حسام الدین سراج


امکانات


در كل اينترنت
در سرّعشق
******
با وارد كردن نام و ايميل خودتان در دو كادر زير و عضو شدن در خبرنامه از اطلاع رساني وبلاگ بهره مند شويد





Powered by WebGozar

!!!...سرّعشق مقدمتان را گرامی میدارد ...!!!

فروشگاه بزرگ سعدی

معتبر و متنوع با 100 هزار محصول

سفارش مجموعه  سخنرانی استاد حسین الهی قمشه ای


اين انقلاب را مفت به‌دست نياورديم كه بازيچه يك مشت خارجي باشيم

گزيده‌اي از آخرين خطبه تاريخي نمازجمعه آيت‌الله طالقاني....بهمراه دانلود فایل صوتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/11/07ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

در نعت سید المرسلین (ص)

شیخ اجل سعدی شعری زیبا به مناسبت مبعث حضرت رسول اکرم (ص) دارد که با زبان فصیح و اعتقاد عمیق وی به خاندان نبوت همراه است.

سعدی در این سروده زیبا چنین لب به نعت سید المرسلین حضرت ختمی مرتبت پیامبر اکرم (ص) گشوده است:


کریم السجایا جمیل الشیم نبى البرایا شفیع الامم

امام رسل، پیشواى سبیل امین خدا، مهبط جبرئیل

شفیع الوری، خواجه بعث و نشر امام الهدی، صدر دیوان حشر

کلیمى که چرخ فلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست

یتیمى که ناکرده قرآن درست کتب خانه چند ملت بشست

چو عزمش برآهخت شمشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم

چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان کسرى فتاد

به لاقامت لات بشکست خرد به اعزاز دین آب عزى ببرد

نه از لات و عزى برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد

شبى بر نشست از فلک برگذشت به تمکین و جاه از ملک برگذشت

چنان گرم در تیه قربت براند که در سدره جبریل از او بازماند

بدو گفت سالار بیت الحرام که اى حامل وحى برتر خرام

چو در دوستى مخلصم یافتى عنانم ز صحبت چرا تافتی؟

بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروى بالم نماند

اگر یک سر مو فراتر پرم فروغ تجلى بسوزد پرم

نماند به عصیان کسى در گرو که دارد چنین سیدى پیشرو

چه نعت پسندیده گویم تو را؟ علیک السلام اى نبى الورى

خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب

مجموعه کامل آثار استاد غلامحسین بنان|آموزش پيشرفته سنتور| آموزش مقدماتي و پيشرفته تارآموزش قدم به قدم سه تار|مجموعه کامل آثار يانی |کنسرت استاد لطفی در کاخ نیاوران|آموزش دف|الهی قمشه ای بیوگرافی دکتر حسین الهی قمشه ای تصاويراستادان دف حسین الهی قمشه ای دادازغم تنهایی دانلود آ]نگهای شهرام ناظری دانلود آهنگ فيلم امام علي اثر فرهاد فخرالديني دانلود آهنگ های شجریان دانلود آهنگهای شجریان دانلود استاد سالار عقیلي دانلود تفسير مولوي فروزانفر دانلود شجریان دانلود كتاب علل سقوط علي دشتي به نويسندگي مهدي ماحوزي دانلود محمد رضا شجریان دانلود ناز ليلي شجريان دانلود نوا شجریان دانلود+استاد شجریان دانلوداهنگ خیام خوانی بوشهری دکتر الهی قمشه ای سایت استاد شجریان سایت سرعشق عشق غلام حسین بیگچه خانی فروش سخنرانیهای استاد اله

+ نوشته شده در  88/03/29ساعت   توسط JHN | موضوع: سعدی شیرازی

میلاد حضرت زینب کبری (س) را در ابتدا بر حضرت ولیعصر (عج) وسپس  بر همه عاشقان اهل بیت و  شیعیان تبریک و تهنیت عرض می کنم.

السلام علیک یا بنت علی ابن ابیطالب (ع) - یا زینب کبری (س)

کلید واژه ها:دانلود سخنرانی- آخرین خبر کنسرت استاد محمد رضا شجریان  وب سایت استاد محمد رضا و همایون  شجریان..

+ نوشته شده در  88/02/10ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

دانلودمجموعه سرودهای خاطره انگیز انقلاب

سخنرانی امام خمینی (ره) در بهشت زهرا

 

به لاله در خون خفته

بوی گل سوسن

الله الله، لا اله الا الله

خمینی ای امام

دیو چو بیرون رود

هوا دلپذیر شد

آمریکا، آمریکا

طلیعه سحر

سنگر اسلام

سفر مبارک

سرود جمهوری اسلامی ایران

خلبانان

خجسته باد

بهمن خونین

بهار خجسته

بسیج

آرمانم شهادت

صبح پیروزی

شهید

مسلمانان بپاخیزید

معمار حرم

من ایرانیم

هموطن

ای ایران

دین انسان ساز

الله اکبر

22 بهمن

 

تظاهرات 1

تظاهرات 2

تظاهرات 3

تظاهرات 4

تظاهرات 5

تظاهرات 6

بانک صوت و فیلم مذهبی
+ نوشته شده در  88/01/11ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

مجموعه خطبه های نماز جمعه مقام معظم رهبری (سال 67 تا 80 )

سال 67

1- انتخاب دوره سوم، رژیم عراق (19-1-67)

2- ماه صیام، مسایل جنگ (2-2-67)

3- استعمار، مسایل روز (23-2-67)

4- تقوی، مسایل روز (6-3-67)

5- تقوی، مسایل روز (20-3-67)

6- تقوی مسایل روز (10-4-67)

7- مسایل سیاسی هفته پذیرش قطعنامه (31-4-67)

8- مسایل روز، روند جنگ (21-5-67)

9- امام سجاد(ع)، مسایل روز (4-6-67)

10- امام باقر(ع) ، مسایل روز (25-6-67)

11- تشخیص حق و باطل، مسایل روز (15-7-67)

12- اتحاد مسلمین، مسایل روز (6-8-67)

13- حفظ انقلاب، مسایل روز (20-8-67)

14- حفظ انقلاب، مسایل روز (11-9-67)

15- حفظ انقلاب، مسایل روز (25-9-67)

16- بیماریهای جامعه، مسایل روز (16-10-67)

17- عوامل انحراف جامعه، دهه اول انقلاب (7-11-67)

18- فساد در جامعه، مسایل روز (28-11-67)

19- مبارزه با نحطاط جامعه، مسایل روز (12-12-67)

 

سال 68

1- علل ضعف و انحطاط جوامع (11-1-68)

2- علل ضعف و انحطاط جوامع (25-1-68)

3- امام علی(ع)، مسایل روز (8-2-68)

4- ظلم و ستم در جامعه (19-2-68)

5- پایداری جامعه (12-3-68)

6- امام و انقلاب (23-4-68)

7- سیره پیامبر (ص) (28-7-68)

8- میلاد امام علی (ع) (20-11-68)

 

سال 69

1- روزه و دعا ، نظام جمهوری اسلامی (10-1-69)

2- تقوی و نماز جمعه (19-11-69)

 

سال 70

1- امام علی (ع)، مسایل منطقه (16-1-70)

2- پیامبر (ص) ، مسایل روز (5-7-70)

 

سال 71

1- مناقب امام علی (ع)، مسایل روز (17-1-71)

2- دعا ، مسایل روز (7-12-71)

 

سال 72

1- اوضاع سیاسی انقلاب، خودسازی (14-3-72)

2- تقوی، مسایل روز (29-11-72)

3- وصیتنامه امام علی (ع)، فلسطین (13-12-72)

 

سال 73

1- ماه مبارک رمضان، مسایل روز (14-11-73)

2- دعا ، 22 بهمن (28-11-73)

 

سال 74

1- پیرامون نهضت حسینی (ع)، عاشورا (19-3-74)

2- شخصیت امام علی (ع)، مسایل روز (20-11-74)

 

سال 75

1- ماه مبارک رمضان، مسایل روز (28-10-75)

2- شخصیت علی (ع) ، جنگ با استکبار (12-11-75)

 

سال 76

1- ماه رمضان و خودسازی، استکبار (12-10-76)

2- توبه در ماه رمضان، مبارزه با آمریکا (26-10-76)

 

سال 77

1- عبرتهای عاشورا، تیلیغات علیه ایران (18-2-77)

2- جوان و نوجوان ، توافقنامه ننگین مریلند (8-8-77)

3- دعا، حمله امریکا به عراق (4-10-77)

4- شهادت امام علی (ع)، قتلهای مشکوک (18-10-77)

 

سال 78

1- شخصیت امام خمینی (ره) ، هدف انقلاب (14-3-78)

2- اخلاق، 18 تیر (8-5-78)

3- حضرت زهرا (س)، اهانت به امام زمان (عج) (9-7-78)

4- ماه رمضان، استکبار (26-9-87)

5- شهادت امام علی (ع) ، روز قدس (10-10-87)

 

سال 79

1- شهادت امام حسین (ع)، اصلاحات (26-1-79)

2- زندگی پیامبر (ص)، وحدت ملی (23-2-79)

3- امر به معروف، امام علی (ع)، قدس (25-9-79)

4- علی(ع)، سالگرد امام راحل (ره) (26-12-79)

 

سال 80

1- حکومت پیامبر (ص)، فلسطین (28-2-80)

2- سیره امام علی(ع)، قدس، افغانستان (16-9-80)

بانک صوت و فیلم مذهبی
+ نوشته شده در  88/01/11ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

سیره و آثار - حكيم مهدي الهي قمشه اي  را مطالعه نماييد...

ستاره قمشه -(حكیم میرزا مهدی الهی قمشه‏ای)  را مطالعه نماييد....

خاطراتي از سلوك عرفاني حكيم مهدي الهي قمشه اي را مطالعه كنيد...

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  88/01/06ساعت   توسط JHN | موضوع: دکتر حسین الهی قمشه ای

با سلام و عرض ادب و آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان، زیباترین و نیکوترین  داستان ها (احسن القصص) داستان زندگی حضرت یوسف (ع) را همگی مان تا حدودی شنیده ایم و حتی فیلم آن نیز ساخته شده است که انصافا زیبا نیز است.

ولی تفسیر و توجه به نکات عبرت انگیز از یک دیدگاه بسیار باز و روشن سبب می شود که ما را در یوسف شدن خویش و پیدا کردن یوسف درون خویش موفق بدارد که گفته اند :

"یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد        آنکه یوسف به زر ناسری بفروخته بود" 

"ببین که چاه زنخدان تو چه می گوید    هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست"

"یوسفی جستم لیطف و سیم تن              یوسف استانی بدیدم در تو من"

و غیره ...... ولی بنده تا قبل گوش کردن سخنرانی استاد الهی قمشه ای در تفسیر سوره مبارکه یوسف فقط از جمال یوسف لذت می بردم ولی اکنون بعد از استماع آن به  قول خود ایشان به جان کلام  نزدیکتر شده ام .

به همین دلیل جهت استفاده شما نیز  از این سخنرانی آن را در وبلاگ نهاده ام: دانلود کنید

جلسه اول          جلسه دوم

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

ستاره قمشه - حکیم میرزا مهدی الهی قمشه‏ای را مطالعه نماييد....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/01/06ساعت   توسط JHN | موضوع: دکتر حسین الهی قمشه ای

خاطراتي از سلوك عرفاني حكيم مهدي الهي قمشه اي را مطالعه كنيد...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/01/06ساعت   توسط JHN | موضوع: دکتر حسین الهی قمشه ای

تاثير غرب در ادبيات نوين عرب

سيف الله رحيمى

أشنائی وارتباط غرب با انديشه های ادبی عرب سابقه ای ديرينه دارد به دوران پيش از اسلام باز می گردد.ولی اين ارتباط تا اواخر قرن نخست اسلام ( قرن هفتم ميلادی) چندان محسوس وگسترده نيست.در واقع اوج اين ارتباط در دوران مامون, خليفه عباسی ودر بیت الحکمه بغداد بوده است. اين بيت الحکمه مرکز علمی بوده که خليفه به أن توجه فراوان داشت واموال زيادی را نيز برای آن هزينه می کرد. مهم ترين کارهای فرهنگی آن بود که مهم ترين رسالت اين مرکز ترجمۀ علوم فلسفه يونان وديگر کشورها بود وآثار فراوانی در موضوعات پزشکی, رياضيات, علوم طبيعی, فلسفه در اين مرکز ترجمه شد وعئه ای به مطالعه وشرح وتوضيح اين کتابها گماشته شدند که به مرور زمان آن را گسترش داده ودر تهيه کتابها ی که زيربنای تحقيق وتدريس در دانشگاه های قرون وسطی شد کوتاهی نکردند. در اينجا مقصود ما به پرداختن تاريخ اين جنبش علمی وتبادل فرهنگی ميان شرق وغرب که از قديم مطرح بوده ودر کتابهای فراوانی نيز پيرامون آن نوشته شده, نيست. بلکه می خواهيم نظری بيفگنيم بر اين ديدگاه که غرب با همه توجهی که به علوم يونان وديگر تمدنها داشت ولی تحت تأثير هنر وادبيات آنان قرار نگرفت. ازاينروادبيات عرب جدا ومستقل از تأثيرات محيط خارج باقی ماند. يکی از نويسندگان معروف معاصر در اين باره می گويد: " اگر اراده خداوند بر اين تعلق می گرفت که ادبيات ما راه کمال را بپويد, به  مترجمان عصر مأمون الهام می کرد که آثار ادبی مغرب زمين مانند شعر, قصه, داستانهای کوتا وداستانهای حماسی را از زبان يونانی ولاتين به زبان عربی انتقال دهند, چنانکه علم وحکمت آنان را انتقال دادند." بی توجهی قدمای زبانی عربی به ادبيات يونان خود معلول علتهای مختلفی بوده است. از جمله علتهای زبانی, دينی واجتماعی, در اين جا از شرح وتبيين اين مسأله نيز  صرف نظر کرده, به موضوع اصل خود يعنی _ نهضت جديدی عربی_ می پردازيم وميزان ارتباط آن با تمدن غرب وتأثير پذيری از آن را بر رسی می کنيم.بی ترديد بر خورد ملتها با همديگر افقهای تازه ای را فراروی افکار وانديشه های آنان قرار داده وموجب گسترش دامنه خيال آنان می گردد.  مسلمانان نيز هنگامی که بر اثر فتوحات پارا از جزيره العرب بيرون گذاشته وبا تمدنهای ديگری بر خورد کردند از حالت خود به يک حالت ديگری پيوستند واز نظر اجتماعی وفکری متحول گرديدند وگامهای بلندی را در راه پيشرفت وتکامل بر داشتند, اين حالت در ساير ملت ها نيز صادق است. مانند بر خورد قبايل المان با روميان در جنگ با امپراطوری روم وبر خورد صليبيان با مشرق زمين در جنگ های صليبی در طول تاريخ  نمونه های فراوانی برای اين پأيده که به قانونی کل وتخلف نا پذير شباهت دارد می توان يافت, از اوايل قرن گذشته ادبيات جديد عربی آشناشده واز اين طريق افقهای تازه ای را فتح کند اين کار عمدتاً از دوراه انجام پذيرفت نخست از راه ترجمه وانتقال تجاربفکری غرب به زبان عربی وديگر از راه اطلاع مستقيم از علوم ومعارفی که  به زبانهای اروپايی ميسر شده است.نخستين آثاری که به زبان عربی ترجمه شد, مطالب علمی وفنی در موضوعات پزشکی ورياضيات وعلوم طبيعی وعلم نجوم بود.البته توجه امرا وخلفا نيز به گسترش جنبش ترجمه كمك كرد چنانكه در زمان عباسيان در اثر مساعي مامون در ايجاد دارالترجمه نهضت علمي پايه ريزي شد كه در آن كتابهاي زيادي از يوناني وهندي و ايراني به زبان عربي ترجمه گرديد .  ونيز از عواملي كه سبب  توجه   خلفا به علم طب ونجوم  شد عامل  تنجيم را  با يد ذكر كرد سلاطين  مبالغ  زيادی براي  ايجاد رصد خانه ها و ساختن ابزار دقيق نجومي قرار ميدادند وانتظار پيشگو يي هاي اختر شناسي داشتند . ونخستين بار أدبای مصر وشام در زمان محمد علی پاشای کبير وسپس در دوران نوه اش شاه اسماعيل پاشا به اين کار همت گماشتند وپيشاپيش همه رفاعه الطهاوی ( متوفی سال 1872) بود. از بزرگان اين عصر می توان از محمد عمر التنوسی نام برد که فرهنگ اصطلاحات پزشکی و پزشکان را تدوين کرد. علاوه بر اين بسياری از دانشمندان دو قرن اخير دست به ترجمه زدند که شرح مفصل آن در کتابهای مربوطه آمده است. گفته می شود تنها انتشارات بولاق, در فاصله ميان سالهای ( 1822 تا 1842) بالغ بر (243) عنوان کتاب از زبانها اروپائی به زبان عربی منتشر ساخته است.همچنين دانش آموزان مدرسه زبانهای خارجی به رياست رفاعه الطهطاوی قريب دو هزار کتاب به زبانی عربی وترکی ترجمه کرده اند.

 

با توجه به اين مقدمات وبا مروری به نهضت ترجمه در دوران محمد علی پاشا چنين بر می آيد که در اين دوران تنها کتب علمی به زبانی عربی ترجمه شده ومسايل سياسی وحکومتی حتی تا اوايل عصر اسماعيل پاشا به زبان ترکی بوده است. نهضت ترجمه در دوران اسماعيل پاشا سرعت گرفت ودر فاصله ميان سالهای(1880) تا 1899) شکوفاشد. اما در ساير کشورها, از بيروت به عنوان مهمترين مرکز انتقال علوم غربی به زبان عربی می توان نام برد. در سال 1866 دانشگاه امريکايی بيروت تأسيس شد ودر آغاز دروس پزشکی وديگر علوم غربی به زبان عربی تدريس می شد نا چار استادان ودر صدر, آن ونديک, رتبات وبست آثاری را به زبان عربی ترجمه کردند واستادان ساير دانشگاه ها ومراکز آموزشی نيز همين رويه را در پيش گرفتند.در نتيجه نهضت ترجمه فعال گرديد تا حدی که به مرور در تدريس علوم, زبان عربی کنار گذاشته شد واستادان ودانشجويان مستقيما به منابع فرهنگی مراجعه می کردند.نظير همين جريان در مصر نيز پس از انتقال آن توسط نيروهای فرانسوی اتفاق افتاد. کار ترجمه همچنان ادامه داشت, زيرا نويسندگان وروزنامه نويسان با اين کار تقاضای مردم را که بشدت تشنه معارف نو بودند پاسخ می دادن.از جمله قديم ترين مجلات که اقدام به اين کار نمود مجله المقطف بود که در سال ( 1876) در بيروت منتشر شد وسپس در سال ( 1879) به مصر منتقل گرديد , اين مجله حلقه اتصال ميان شرق وغرب بود علاوه براين دها مجله ديگر نيز در اين امر فرهنگی سهيم بودند. آنچه در مورد ترجمه بيان شد عموما به متون نر مربوط است طبيعی است که ترجمه متون نرپيش از شعر مورد توجه مترجمان قرار گيرد. مشکلاتی که به سر راه ترجمه شعر وجود دارد موجب شد که به آن توجۀ چندان نشود. وبا اين حال برخی از ادباء اين رنج را به خود همواره ساخته وبسياری از سروده های زيبای  اروپائی را به عربی ترجمه کرده اند. بيشترين کار در اين زمينه در فاصله ميان دو جنگ جهانی اول ودوم يعنی دوران تسلط اروپا بر کشور های اسلامی انجام پزيرفت ودر اين دوران بسياری از آثار انگليسی وفرانسوی به زبان عربی ترجمه شد هر چند بر شمردن همه اين مطالب به ويژه آنچه در دو کشور مصر ولبنان که همچنان از مهمترين مراکز تبادل فرهنگی ميان غرب وکشورهی عربی به حساب می روند.در حقيقت،مسلمين مؤسسين واقعى كتابخانه‏هاى عظيم عمومى در عالم‏ بوده‏اند  نيكوكارانشان در تاسيس و وقف كردن كتابخانه‏هاى عام المنفعه‏ مكرر با يكديگر رقابت مى‏كرده‏اند. 

هوامش:

نهضت علمى مسلمانان

آمادگى مسلمين براى اخذ و نشر علوم،و احاديثى كه از پيغمبر صلى الله علْه وسلم در تشويق‏به دانش طلبى نقل مى‏شد،بعلاوه وجود اسباب و موجبات ديگر،شروع‏يك نهضت علمى را در قلمرو اسلام سبب شد.ترجمه و نقل علوم يونانى‏قدم اول بود در حصول اين نهضت كه بعضى اروپائيان آن خوانده‏اند. و تا حدى همان‏بود كه اسلام را در قياس با اروپا يكچند مشعلدار دانش و معرفت‏جهانى كرد.اين كار هم بوسيله اهل ذمه-خاصه نصارا ويهود انجام شد كه بر خلاف اعراب به اقتضاى معيشت و تربيت‏با السنه ديگرآشنا بودند.فلسفه يونانى بيشتر به اهتمام سريانيها به عربى نقل شد.ازآنكه فلسفه يونانى كه از كليساى ملكائى رانده مى‏شد نزد يعقوبيها ونسطوريها پناه مى‏يافت.قبل از اسلام هم شهر ادسا كه همان الرها باشداز مراكز مهم تعليم فلسفه يونانى بشمار مى‏آمد و در آنجا كتابهايى ازيونانى به سريانى نقل كرده بودند.بهر حال،در زمان مامون عباسى-وشايد اندكى قبل از آن نيز-شروع كردند به نقل و ترجمه اين كتابهاى‏سريانى به عربى.بيت الحكمه مامون كه نوعى آكادمى و دار الترجمه بشمار مى‏آمد با كتابخانه مفصل و رصد خانه‏يى كه داشت در نقل علوم‏يونانى نقش قابل ملاحظه‏يى ايفا كرد.اعضاء اين آكادمى بيشترسريانيها بودند كه عربى و يونانى مى‏دانستند.حنين بن اسحق كه گويند دربيزانس لغت‏يونانى آموخته بود در راس اين بيت الحكمه اهتمام بسياردر كار نقل و ترجمه داشت. آشنايى مسلمين با علم و با مباحث مربوط به كلام در واقع از عهداموى نشات و اساس گرفت و اين عهد بود كه در طى آن،در عراق و شام‏و مصر،كسانى كه با علم و فلسفه يونان و هند و ايران آشنايى داشتند به‏اسلام گرويدند و يا به خدمت‏خلفاء و حكام مسلمان در آمدند.پيش از آن‏بسبب اشتغال به فتوحات كه تمام همتها بدان مصروف بود جز به قرآن وحديث و آنچه از لغت و شعر و ادب و قصص انبياء و تاريخ كه براى فهم‏آن لازم بود نمى‏پرداختند.قرآن و حديث در واقع دو سرچشمه بزرگ اصلى بود براى دين و شريعت.هم فقه ازين دو منشا عظيم برخوردار بود هم عقيده كه‏خود از عهد خلفاء راشدين دستخوش بحرانها و اختلافات بزرگ مانندمقالات خوارج و قدريه و مرجئه شده بود.اما از اوايل عهد عباسى علم وفلسفه نشات واقعى يافت و در پى آن در همه احوال مسلمين تحول پديدآمد:اصول پيدا شد و كار اثبات احكام فقه را براساس علمى نهاد.كلام پديدآمد و مجادلات راجع به عقايد را تحت نظارت منطق و استدلال قرارداد.نقل علوم يونانى،هندى،و ايرانى هم در تمام قلمرو فكر و معرفت‏بر روى مسلمين آفاق تازه گشود.درست است كه مسلمين وسيله شدندبراى نقل آثار حكمت و معرفت‏باستانى به دنياى عرب اما نقل هم‏فى نفسه كار كم اهميتى نيست.بعلاوه اشتباه صرف است اگر كسى سهم‏مسلمين را به همين نقل و ترجمه منحصر كند زيرا علماء اسلام، چنانكه‏مكرر گفته آمد،از خود نيز چيزهايى بسيار بر مواريث هند و يونان و فرس‏افزودند.بهر حال،چنانكه البته بدرستى انتظار مى‏رفت اين نقلها وترجمه‏ها راه تحقيق و ابتكار را بر مسلمين گشود. البته مسلمين به ترجمه شعر و درام يونانى علاقه‏يى نشان ندادند نه‏فقط بدانسبب كه شعر و درام يونانى با اساطير و عقايد قوم مخلوط بود ونمى‏توانست مورد توجه اهل اسلام باشد،بلكه نيز بدانجهت كه هدف‏از تعلم آن بلاغت‏يونانى بود كه با وجود بلاغت قرآن نزد مسلمين طالب‏نداشت.در واقع،اگر فن شعر ارسطو نزد مسلمين زياده پيچيده و تا حدى‏نامفهوم ماند و اگر كتب افلاطون نيز بين آنها انتشار زيادى نيافت‏سببش همين بى توجهى آنها بود به نقل و ترجمه شعر و درام.با اينهمه،شواهدى هست كه حاكى است از نقل يا تلخيص ايلياد هوميروس وبعضى حكايات و اشعار يونانى.همچنين وقتى مسلمين از كلمات ذهبيه‏فيثاغورس يا نظاير آن صحبت مى‏كنند به نظر مى‏آيد از ادب يونانى نيزآنچه را با ذوق خويش زياده بيگانه نمى‏يافته‏اند ترجمه مى‏كرده‏اند. اما از معارف و علوم قديم آنچه به عربى نقل مى‏شد منحصر به‏كتب يونانى نبود.مسلمانان حتى در عهد اموى از ربيت‏يافتگان‏جنديشاپور،فوايد علمى جستند.از آغاز ظهور اسلام-و چندى پيش ازآن-جنديشاپور مركز معارف فرس و هند هم بود.علماء،خاصه اطباءجنديشابور،در دربار امويان دمشق مورد توجه و استقبال بودند.يك‏يهودى ايرانى،نامش ماسرجويه،از ربيت‏يافتگان همين مكتب،ظاهرااولين كس بود كه چيزى از علوم يونانى را به عربى نقل كرد. درجنديشاپور از قرار معلوم ميراث فرهنگ هند نيز مورد توجه بود.از تاثيرهمين ميراث هند و فرس است كه هنوز دو كتاب مهم موجب رونق و شهرت ادب عربى و فارسى است:الف ليل و كليله و دمنه.اصل كليه يا قسمت‏عمده آن البته هنديست و در باب الف ليل و منشا آن جاى بحث است.

اما خواه از داستان يهودى استر گرفته شده باشد و خواه با نام و سرگذشت‏هماى چهر آزاد، ملكه قديم ايران مربوط باشد قسمت عمده آن رنگ‏اسلامى دارد،و رنگ عربى) آثار علمى هم خاصه در منطق و حكمت عملى و حتى نجوم ازپهلوى به عربى نقل شده است و نام عبد الله بن مقفع و نوبخت و على بن زياد،از مترجمان اين دوره كه چيزهايى از پهلوى نقل كرده‏اند، معروفست.

منبع: مجله أمة

وتاريخ اسلام  ابراهيم حسن ابراهيم  دار الجيل بيروت

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

درس دوم در باره ديرين شناسی: (انسان نخستين)

نوشته:مارک تواين

1ـ هم کاران ديرين شناس من،در کنار استخوان های انسان نخستين،ابرازهائی( برای استفاده در آن دنيا) پيدا کرده اند که اعتقاد او را نسبت به جاودانگی انسان ثابت می کند. من گمان می کنم آن ها حتی از اين هم پيش تر رفته اند. آن ها با اثبا اين که انسان، برای دست رسی به مغز استخوان،هميشه استخوان جانوران را از طرف طول می شکسته است،به نظر من به اثبات اين مطلب نزديک شده اند که انسان نخستين الاغ کاملی بوده است،زيرا به چه مناسبت برای بيرون آوردن مغز استخوان بايد استخوان ها را از طرف طول شکست،در حالی که برای هر کس،البته به جز دانشمندان،روشن است که شکستن استخوان از طريق عرض خيلی ساده تر است،در ضمن،برای هر کس روشن است که استخوان از هر طرفی شکسته شود،مغز استخوان بدتر از حالت ديگر بيرون نمی ريزد. ولی بی توجه به هر منطقی،به چه مناسبت آن آدم تنبل نخستين مجبور است استخوان ها را از طرف طول بشکند؟ روشن است که اين رفتار را به چيزی نمی توان تعبير کرد جز اين که بگوييم انسان نخستين از عقل خود استفاده نمی کرده است،بايد نظر شما را به اين حقيقت هم جلب کنم که نه ابرازی که از شاخ درست شده باشد،نه چاقوی چخماقی،نمی توانست اين استخوان کجی را که از زير دست ليز می خورد،به راحتی از طرف طول بشکند. ومگر انسان نخستين پيش از هر چيز به راحتی کار فکر نمی کرد؟ اگر من به آن چه می گويم آگاه باشم،بايد همين طور داوری کنم،در غير اين صورت،يک ديرين شناس می شوم.

2ـ من از اين بابت هميشه تشويش دارم که اين خرس ها وجانورانی که استخوان های آن ها به دنبال استخوان های انسان نخستين قرار گرفته است،در ضيافت بزرگی که برای خوردن مغز استخوان برپا شده بود، شرکت داشته اند،بدون اين که از مخالفت و ناسزاگويی ترسی داشته باشم،اين فرض را پيش می کشم که به احتمال زياد،آن ها خود انسان نخستين را هم می خورده اند. ما در برابر خود توده هائی از استخوان ها را داريم -  استخوان های انسان واستخوان های خرس غار نشين- وهيچ دليل محکمی در دست نداريم که گواهی دهد آيا اول جانور انسان را خورده است يا انسان جانور را ! با وجود اين،ديرين شناسی،امروز يعنی در دوران پنجم زمين شناسی،در باره ی دعواها و " سوء تفاهم های" مربوط به دوران چهارم زمين شناسی،به پژوهش های دادستانی می پردازدو، باخون سردی،همه ی گناه ها را به گردن انسان می اندازد وبه جز آن ادعا می کند مدرک هائی برای آدم خواری انسان وجود دارد. از خواننده ی بی غرض  می پرسم:مگر همه ی اين ها به قصه ئی نمی ماند که در دوميليون سال پيش،مردی را کشته اند ودوستان و نزديکان آن ها امروز از خوی وحشی وغريزه ی حيوانی انسان نخستين صحبت می کنند .... وچه تضمينی وجود دارد که فردا مادر اين مقتول بی چاره را بدنام نکنند؟

3ـ وبعد،اگر واقعيت را در نظر بگيريم،برای خالی بودن استخوان ها از مغز،چيزی غير طبيعی وجود ندارد،آن هم استخوان هائی که صد ها هزار سال از عمرشان گذشته است. هيچ ارزشی ندارد سر خود را به خاطر اين موضوع به درد آوريم ودر اين راه تلاش کنم که بدانيم اين مغز استخوان ها کی وچه گونه از بين رفته اند. چرا گمان نکنيم که تخليه ی استخوان ها نتيجه ئی از فرسودگی،تجزيه ی طبيعی،وعمل کرم هاست؟

4ـ اگر دانش جويان از من می پرسيدند: به چه مناسبت  ديرين شناسان،انسان نخستين را آدم خوار می دانند،پاسخ می دادم: به اين دليل که آن ها اثر دندان های او را روی استخوان های بچه ی انسان نخستين پيدا کرده اند. واگر می پرسيدند: چرا کفتار غارنشين استخوان های جانوران را ،بعد از آن که انسان نخستين نهار خود را می خورده،می جويده است،پاسخ می دادم: به اين دليل که روی اين استخوان ها اثر دندان های او را پيدا کرده اند. ولی اگر از من می پرسيدند ديرين شناسان به چه ترتيب می توانند اثر بعضی دندان ها را روی استخوان از اثر دندان های ديگر تميز دهند،آن هم استخوان هائی که از زمان های دور،وقتی که تازه اين کوه های ابدی پديد آمده بودند،در غار مانده اند،پاسخ می دادم: " ای با با ،من از کجا بدانم؟"

هرکسی می تواند اثر دندان های خود را بر لايه ی نرم و تجزيه نشده ی روی استخوان،که گاهی وجود دارد،باقی بگذارد. ولی اين که من نديده ام. فرض کنيد دانش جوئی دقيق وکوشا دسته ی استخوان مسواکی را گاز بزند ودر باره ی اثر آن بيانديشد که آيا می تواند به عنوان يک امضا سده های متوالی باقی بماند!

5ـ هيچ چيزی ساده تر از اين نيست که روش علمی ديرين شناس را دنبال کنيم. با تکيه بر سنت بسيار زياد استخوان های فسيل شده و " شکنندگی" بی اندازه ی آن ها را ثابت می کنند،سپس باقی ماندن معجزه آسای آن ها وتبديل شدن شان به سنگ را روشن می کنند، زيرا مدت های درازی در رسوب های آهکی بوده اند.

6ـ در غار اورينياک،که برای ديرين شناسان اهميت زيادی دارد،استخوان هائی از مردمان نخستين،تنه ی فيل های پشمالو،خرس های بزرگ،گوزن ها وگرگ های غير عادی،حتی استخوان های ما ستودون ها پيدا شده است،وشما فکر می کنيد هم قطاران ديرين شناس ما روی اين محل چه نامی گذاشته اند؟

" گورستان نخستين"! بر چه مبنائی؟ چرا به ويژه گورستان؟

خواننده ی محترم! من در باره ی اين پرسش با دقت مطالعه کرده ام وبه حقيقتی مهم رسيده ام: ديرين شناسان بر نخورده اند.

پس چرا اين غار را گورستان ناميدند؟ مگر روی هم ريختن استخوان ها،بدون اين که استخوان های انسان وحيوان از هم جدا شده باشد،بايد به معنای گورستان باشد؟

به اين دليل وارد اين گفت وگونشده ام که خود را نشان دهم واظهار وجود کنم. هدف من در اين راه خيلی بالاتر از اين هاست: می خواهم در دانش جويان جوان ديرين شناس شور وشوقی پديد آورم وسمت گيری جدی تازه ئی پيدا کنم. من استدلال ها را بررسی کرده ام واکنون هيچ ترديد ندارم آن چه در غار اورينياک کشف شده است،نه يک گورستان نخستين،بلکه باقی مانده ی يک باغ وحش اوليه است. از خواننده ی انديشمند می پرسم: آيا ممکن است اتفاق بيافتد که چنين ترکيب نادری هم چون فيل های پشمالو،خرس های بزرگ،گرگ ها وغيرآن،به طور ساده باهم جمع شده باشند ودر کنار آن ها تنها دو ياسه انسان وجود داشته باشد؟ آن هم در غاری به اين وسعت وراحتی با ورودی تنگ وکوتاهی که تنها به درد يک باغ وحش می خورد که از آن جا،ساکنان روستايی،يکی يکی عبور کنند وبرای بچه ها وخدمه پنجاه در صد تخفيف بگيرند؟ تنها اين پرسش را در برابر خواننده ی شرافت مند می گذارم تا به قول يوسف فلاوی ،تاريخ نويس،خودش روی آن کار کند وزحمت بکشد. ولی اگر از من بخواهيد نظريه ی خود را ادامه دهم،با شجاعت می گويم: به اعتقاد من،مباشر يا سرپرست باغ وحش منتظر مانده است تا صاحبان وجانوران اين باغ وحش به خواب بروند،آن وقت يک کشتار دسته جمعی به منظور غارت به راه انداخته است. به تازگی،نزديک يک ششم همه ی ديرين شناسان خاطر نشان می کنند( واز شگفتگی هاست که در اين باره اتفاق نظر دارند)،نيمه ی اول دوران چهارم زمين شناسی برای تنظيم نمايش های اجتماعی مختلف مساعد بوده است - وتنها همين دليل می تواند شما را در باره ی قصد جنايت کارانه ی سرپرست باغ وحش قانع کند. واگر از من بخواهيد استدلال قاطع وترديد ناپذيری ارايه دهم،به حقيقتی بسيار پر معنا اشاره می کنم: جسد سرپرست باغ وحش پيدا نشده وجعبه ی در آمد روزانه هم ناپديد شده است. گمان می کنم اين دليل برای خواننده ی ما چنان کافی باشد که موهای سرش سيخ شود.

من از شهرت گريزان ام،اجازه دهيد تنها وظيفه ام را انجام دهم. اگر توانسته باشم  نوری بر تاريکی های راز گونه ی غار اورينياک بياندازم،هيچ پاداشتی جز قدر شناسی هم کاران ديرين شناس ام نمی خواهم. در غير اين صورت،اين طور فرض می کنم که هيچ کاری نکرده ام.

7ـ در باره ی تبر سنگی وچاقوی چخماقی هم با ديگر دانشمندان ديرين شناس موافق نيستم. تصور نمی کنم آن چه را چاقوی چخماقی ناميده اند،در واقع چاقو باشد. اگر دانش جوئی از من بخواهد برای آن ها روشن کنم اين سوهان به چه درد انسان نخستين می خورده است،به روش خاص ديرين شناسان پاسخ می دهم: چنين چاقوئی به چه درد آنها می خورده است؟ با اين وسيله می توانستند خيلی چيزها را به صورت براده در آورند؛ البته ممکن است گاهی هم چيزی را  با آن می بريده اند.

8ـ واما در باره ی تکه ئی چخماق بيضی شکل که گويا همان تبر چخماقی است،نمی توانم اين فکر را از سرم بيرون کنم که اين تکه سنگ هيچ چيزی نيست جز يک تکه سنگ برای گذاشتن روی کاغذ تا باد آن را نبرد. اگر خشم هم قطاران ديرين شناس ام متوجه من شود وبگويند انسان نخستين کاغذ نداشته وهيچ بحثی در اين باره نبوده است،من به آرامی اعتراض می کنم:" چه کسی می توانست او را از حمل اين تکه سنگ باز دارد تا وقتی که شايد در جائی کاغذ را به دست آورد؟ اين يک عمل ورفتار شخصی است وبه کسی مربوط نمی شود".

با همه ی اين ها،من آدم با گذشتی هستم. اگر کسی سر سازش داشته باشد وبخواهد اين تکه سنگ را،در مثل،نان حلقه ای فسيل شده يا چيز بهتری بنامد،اعتراضی ندارم،زيرا انسان نخستين بی ترديد به غذا نياز داشته ومی توانسته است برای خود نان حلقه ای تهيه کند،ولی به هر حال با تبر موافقت نمی کنم. بحث در باره ی تبر بودن آن هيچ فايده ئی ندارد ومثل روغنی است که از کوزه ريخته وديگر قابل جمع کردن نيست.

اگر کسی در داوری من اشتباهی پيدا کند وبگويد بدون اين که تمامی موضوع را به طور کامل شرح دهم،به نتيجه گيری پرداخته ام واين گونه " تند رفتن" برازنده ی يک دانش مند نيست واز من بخواهد ديدگاه خود را مستند وثابت کنم ودر نتيجه ديدگاه مخالف را به طور قطع رد کنم،پاسخ می دهم که چنين چيز هائی هميشه در دانش رسم است . ما درست همان کاری را می کنيم که همه ی دانشمندان می کنند. هيچ کس در اين باره بيش از خود مادانشمندان متأسف نيست،ولی حقيقت اين است که به کمک کردن نيازی نيست بايد از همان اول از ادعای خود مبنی بر اين  که يکی از جانوران فسيل شده همان انسان است صرف نظر می کرديم،زيرا بعدها مجموعه ئی از جانورانی که به گروه سوسمار ها تعلق داشتند پيدا کرديم ودر همان بر خورد سطحی اوليه متوجه شديم که آن موجود ديگر طبيعت هم به همين گروه مربوط می شود. خوب،بايد چه می کردم؟ هزاران سوسمار را به انسان تبديل کرديم. واين ارزان ترين راه خروج از نخستين را به سوسمار تبديل کرديم. واين ارزان ترين راه خروج از بن بست بود. بعد ها هم هميشه به همين ترتيب عمل کرديم. هر بار امکان يافتيم ادعای تازه ئی داشته باشيم،از حکم  قبلی خود چشم پوشيديم. وقتی"دوران يخ بندان" کذايی را کشف کرديم وبوق آن را در سراسر جهان به صدا در آورديم،بايد به هر نحوی شده،جانورانی را که در حال نابود شدن بودند جا به جا کنيم ونجات دهيم. روشن است،جابه جا کردن بدون نظم گونه هائی که به صورت خاصی با توفان نوح عليه السلام تطبيق داده بوديم،نمی توانست به اعتراض های زيادی که به خاطر طبيعت يخ زده به وجود آمده بود،واين که چه گونه شير ماهی وخرس سفيد وديگر جانوران فسيل شده را به نظم در ا<ريم تا فرضيه ی خود را در باره ی اين دوران يخ بندان استحکام بخشيم،که ناگهان احمق ديوانه ئی در چند هزار سال پيش،از تنگه ی برينگ،با فيل ما قبل تاريخ،به آلاسکا رفت. روشن است که دو باره بايد پشت ميز بنشينيم وراهی برای تصفيه حساب با اين احمق ديوانه پيدا کنيم.

فکرش را بکنيد،چه وضع ناهنجاری است؟ خود دانش هم به اندازه ی شما از اين بابت متأسف است که شباهت آن با دانش بيست سال پيش نيست. چه بايد کرد؟ اين از آن جاهائی است که علم هم در می ماند. دانش به طور پيوسته ويک پارچه تغيير می کند وبرای هميشه در حال تکامل وپيشرفت است. دانشمندان بيست سال پيش،به مردان نادانی که بيست سال پيش از آن زندگی می کرده اند ودر ظلمت وجهالت سر گردان بودند،می خنديدند. وامروز ما با احساس رضايت نسبت به خود،به آن هائی که بيست سال پيش می خنديدند،می خنديم.

ما سر انجام توانستيم راهی برای توجيه وجود فيل پيدا کنيم. نظريه ئی ساختيم که بنابر آن،منطقه ی آلاسکا،در زمان اين پيش آمد،منطقه ی حاره بوده است. بسيار احتمال دارد که بعد از بيست سال،نسل تازه ی ديرين شناسان،فيل ديگری همراه با کوه شناوری که سنگ شده است،در يکی از غارهای دوران چهارم پيدا کند. واگر چنين شود،آن وقت بايد ما وشما،همرا با نظريه  مان در باره ی حاره بودن منطقه ی آلاسکا،به فراموشی تاريخ سپرده شويم.

 

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

رسالت تمدن اسلامی

 

نوشته :استاد حسن الدّقی برگردان:عبدالعزیز سلیمی

مسلمانان در ارتباط با اثبات تمدن  و اصالت رسالت متمدنانه ی خود نه تنها بر پایه ی نظریاتی که مطرح می کنند ، بلکه بر روی حقایق تاریخی خویش تکیه می نمایند . زیرا تمدن اسلامی برتری و دادگرانه بودن رسالت خود را در تمامی ممالکی که آنها را آباد گردانیده به اثبات رسانیده است . زیرا به هیچوجه با استفاده از قدرت و سرکوب دین و نژادی را از بین نبرده است .

« اندلس » مسلمانان و تمدن و عدالت وزندگی مسالمت آمیز وتعامل آنان با پیروان دیگرادیان کجا و دادگاه های تفتیش عقاید وروحیه ی ریشه کن کردن وسرکوبگری که مسیحیان حاکم بر اندلس اعمال می داشتند کجا ؟!

همچنین در شبه قاره ی هند که تمدن اسلامی در آن گسترش یافت و پایه هایش استوار گردید، با بسیج هندوها درهندی که مسیحیان انگلیسی بر آن حاکم بودند و سپس آن کشور را به آنان سپردند ، و اینکه مسلمانان در سایه ی کینه توزی مشترک هندو ها و نصرانی ها چه مصایبی ها متحمل شدند ،به هیچوجه قابل مقایسه نیستند. 

تاریخ تمدن و تجارت  جاده ی ابریشم در آسیای میانه ی مسلمان نشین کجا و اقدامات سرکوبگرانه و قتل و ویران و زیر پا لگدمال کردن حقوق اولیه ی انسانی توسط بلشویک ها کجا ؟

مسلمانان به قانون و سنّت تداول و تنوع میان تمدن های انسانی پایبند بوده اند، تنوعی که چنانچه وجود نمی داشت ، حق از باطل ، توحید از شرک معلوم نمی گردیدند و چنانچه چنان تداولی در کار نبود تلاشی های تمدن سازی  انسانی در نقطه ی معینی از تاریخ بشری متوقف می شد ، امّا مسلمانان همه ی بشریت را به صیانت از حقوق انسانی و عدم گسترش تباهی هایی که از پیروزی امّتی بر امتّی دیگر ناشی می شود ، دعوت کرده و همه را به خود داری از نابودی تمامی آنچه که به هویت دیگران تعلق دارد ، فرا می خوانند .

مسلمانان به عنوان امّتی جهانی دارای دینی واحد ،امّا با ملیت ها و نژادها ی مختلف به خود نگاه می کنند ، لازمه ی چنین نگرشی این است که جهانیان به حقوق ایشان درارتباط با پیوند ها ، حمایت از یکدیگر،محافظت از حقوق ، ثروت و هویت خویش اعتراف کنند ، و در این مورد هشدار می دهند که صلح و امنیت جهانی در کنار پایمال کردن این حقوق تحقق پیدا نخواهند کرد ، سیاستی  ستمگرانه ای که نصاری و یهودی ها در طول قرن بیستم میلادی و در تمامی نقاط جهان از اندونزی تا مراکش برای اجرای آن تلاش کرده اند .

مسلمانان جهانی را که منظومه ای از ارزش ها بر آن حاکم باشد ، غیرازآنچه نصاری و یهودیان در طول قرن بیستم بر جهان حاکم کرده اند ، آرزو می کنند ، سیاستی ستمکارانه ای که  کرامت و ثروت بشریت را هدف قرار داده ، ودر عرصه های اقتصاد و سیاست وفرهنگ تباهی ها و نا هنجاری های بسیاری را گسترش بخشیده است.

تا جایی که در پایان قرن بیستم صاحب نظران مسیحی و یهودی در این امید و آرزو بودند که به جز نژاد سفید تمامی انسان را از هستی ساقط کنند و از صفحه ی روزگار محو نمایند ، هر کس باور ندارد به سخنان و دید گاه های رهبران خود کامه و فرعون صفت آمریکا و نژاد پرستی ایشان مراجعه کند .

مسلمانان آرزوی گسترش منظومه ای از ارزش های اخلاقی و متمدنانه را دارند که بر پایه های فضیلت و علم – نه برتری نژاد و رنگ – قرار داشته باشند ، برخی از مفردات این منظومه ی اخلاقی عبارتنداز:

"دادگری و آباد سازی جهان همراه با احترام به فطرت بشری ، حفظ نژاد انسانی ، احترام به پیشرفت هاو موفقیت های علمی ، حق انسان ها به استفاده از امکانات علمی ، بدون آنکه جهتی و کسی آنها را دراحتکار خود قرار بدهد ، حق ملّت ها به بهره گیری از خیرات و ثروات ، حق تعیین سرنوشت ملّت ها و مراعات حق عدالت و انصاف در مورد اقلیت ها ، جلو گیری از انتشار فساد درهر شکل آن به هر وسیله ای که ممکن باشد ، حتی مقابله با آن در سطح جهانی مانند : ربایی که ثروت های جهانی را دردست اقلیت  یهودی و عده ای مسیحی در اروپا و آمریکا قرار داده است ." 

مسلمانان با چشم احترام به موفقیت های علمی ، تکنولوژیکی و اداری تمدن غرب می نگرند ، و ادامه ی آن موفقیت ها را درجهت خدمت به بشریت و تقویت روابط سالم و سازنده میان ملّت ها آرزو می نمایند ، و به افق های روشنی از همکاری فعال مسلمانان در مورد افزایش و استوار نمودن پایه های دانش و تکنولوژی بر پایه ی دین بزرگ و تاریخ پر افتخار خویش چشم می دوزند .

مسلمانان با هدف قرار دادن  ومحو هویت ،رنگ ، نژاد و دین یک ملّت مبارزه خواهند کرد ، همان اقدامی که مسیحیان اروپا در قرن های گذشته به ویژه در قرن بیستم علیه یهودیان ، و هندوها در شبه قاره ی هند با تشویق و حمایت مسیحیان اروپایی به ویژه انگلیسی ها علیه مسلمانان و همچنین مسیحیان آمریکا علیه سرخپوستان بومی و صاحبان اصلی آن سرزمین صورت دادند .

مسلمانان با منظومه ی اخلاقی منفی گرایی همراه با فلسفه « جهانی شدن » مورد حمایت آمریکا با هدف نابودی خانواده ی بشری و گسترش هم جنس بازی که آمریکایی ها آن را از جامعه ی «سدوم» به ارث برده اند و گسترش سوء استفاده ی جنسی از کودکان و بردگی سیاهان برای سفید پوستان و دیگر منظومه های ضد اخلاقی و ضد ارزشی آمریکا ، به شدت مقابله خواهند کرد .

مسلمانان با روح سلطه گری طاغوتی و روش تبلیغاتی کاذبی که بر سردمداران کاخ سفید آمریکا حاکم است ، مبارزه خواهند کرد ، سلطه گری و دیکتاتوری  آنچنانی که آنها را تا مرز تهدید تمامی جامعه ی بشری و تلاش برای نظامی نمودن فضا ، گسترش اسلحه ی کشتار جمعی و روا شمردن قتل عام تمامی ملّت هایی که این ماجراجویی و آشوب گری آمریکا را مورد تایید قرار نمی دهند ، به پیش برده است .

مسلمانان با دیگر ملّت های جهان در زمینه ی حمایت همه جانبه  آینده ی استقلال سیاسی و اقتصادی ملت های جهان مشارکت می نمایند ، به ویژه در سایه ی برنامه های احتکار و سلطه ی اقتصادی که آمریکا با ادعا و بهانه ی جهانی نمودن و اقتصاد آزاد آنها را دنبال می نماید .

رسالت روابط بین المللی :

در ارتباط با این رسالت می توان نقاط زیر را مورد اهتمام و توجه قرار داد :

مسلمانان به بازسازی ساختار و تقویت پایه های قوانین حاکم بر روابط بین المللی متناسب با آرزوی تحقق عدالت ، مساوات و حفظ حقوق بشرامیدوارند . به ویژه در سایه ی ناکامی و نا بسامانی هایی که جهان در ارتباط با نظام جهانی شاهد آن است . جهانی که همچنین شاهد  گسترش دامنه ی ستم و سیاست ها و قطعنامه های جانبدارانه ی رهبران کشورهای بزرگ عضو شورای امنیت بوده است ، تا اینکه خداوند اراده فرمود و یکی از بزرگترین محورها و رؤوس آن یعنی اتحاد جماهیر شوروی ملحد دچار فروپاشی گردید . همچنین در سایه ی قلدری و ستمگری همه جانبه ای که ایالات متحده ی آمریکا می خواهد آن را بر بشریت تحمیل نماید .

همچنین مسلمانان برای گسترش منظومه ی حقوقی در روابط بین المللی که بتواند امنیت و آسایش را به بشریت باز گرداند ، تلاش می نمایند ، امنیت و آسایشی که سیستم های اقتصادی ، نظامی و سیاسی سلطه گر آنها را مورد تهدید قرارداده اند ، برخی از محور های آن منظومه عبارتند از : حقوق همجواری میان ملّت ها و مناطق گوناگون ، حقوق متعلق به همکاری در مورد منافع عمومی و حقوق متعلق بهتقسیم ثروت های مشترک ، قوانین و حقوق مربوط به رفع ستم و رویارویی با ستمکار ، قوانین متعلق به جلوگیری از سوء استفاده از درآمدهای طبیعی و موارد دیگر .

مسلمانان همه ی جهانیان را به ضرورت پایان دادن به مشکلات و مصایب ملت های جهان بر اثر ا دامه ی شوم ستمکاری نظام استعماری قدیم که در قرن بیستم بر جهان حاکم بوده اند ، مانند امپراتوری فرانسه ، انگلستان و ... و پیامد های آن مانند دخالت در بنای ساختار واقعیت سیاسی ، اقتصادی ، فرا می خوانند ، و اضافه بر آن برای رویا رویی با نظام استعماری نوین به رهبری ایالات متحده ی آمریکا تلاش جهانی را طلب می نمایند.

مسلمانان با نگرانی تمام به تلاش های مداوم از طرف آمریکا و کشورهای هم     پیمان آن برای محروم نمودن ملّت ها از حقوق خود در تعیین سرنوشت خویش به ویژه در کشمیر ، فیلیپین و فلسطین و ... زیر نظر دارند و آنها را بدست فراموشی نمی سپارند ، همچنین محروم نمودن آنها از تعامل بر پایه ی ساده ترین قواعد جنگ و صلح مانند حق قانونی و بین المللی مقابله ی نظامی با اشغالگران و حقوق اسیران جنگی مورد توجه دارند . همچنین اقدامات آمریکا به دادن حق مطلق و جهانی به خود در مورد تعیین حکام ، تغییر نظام های آموزشی کشورها ، تحمیل شرایط غیر منصفانه و زور گویانه بر دیگران مانند وضعی که بر افغانستان ،عراق و... حاکم گردیده اند و ناچار نمودن ایشان به تسلیم و عبودیت مطلق آنان به هیچ وجه پذیرفتنی نیستند.

مسلمانان با نگرانی بسیار تلاش های سخت و مداوم آمریکایی ها در ارتباط با جلو گیری از هر گونه پیشرفت در روند اجرای شریعت اسلامی در ممالک مسلمان نشین و ادای نقش وکیل و وصی مدوام بر ملت های مسلمان و صدور قوانین لازم الاجرا از ماورای بحار مانند:قانون متعلق به وضع سودان که به آمریکا اجازه می دهد از همه وسایل و راهکارها برای جلوگیری از پیشرفت اجرای شریعت اسلام در سودان استفاده کند ، ملاحظه و مشاهده می نمایند .

مسلمانان امیدوارند سیستم مربوط به اهرم های فشار بین المللی و تامین امنیت و حقوق تمامی مردم جهان به گونه ای دچار دگرگونی بشود و حرکت های آزادی خواهانه بدون ارتباط با نیروهای استعمارگران بر جهان گسترش پیدا نمایند . حرکت های آزادی بخشی که کردار آنها گفتارشان را تکذیب ننماید . مسلمانان حرکت های اعتراض آمیز مردمی جهان را که به هنگام تلاش آمریکا برای حمله به عراق- که در آن چیزی برای درهم کوبیدن باقی نمانده بود- روی داد ،  به فال نیک می گیرند .

مسلمانان خواستار آزاد سازی مراکز و تریبون های بین المللی از زیر سلطه و حاکمیت ایالات متحده آمریکا می باشند .

مسلمانان به حق رویارویی ملت های جهان با تجاوز گری و ستم هایی که توسط قدرت های خود کامه علیه ایشان صورت می گیرد ، اقرار و اعتراف می نمایند .

مسلمانان برای رهایی  جهان از نظام هایی که زندگی بشری را مورد تهدید قرار می دهند ، تلاش می نمایند، مانند قلدری هایی که از جانب آمریکا و اسرائیل و کشورهای هم پیمان ایشان جهان امروز را مورد تهدید قرار می دهد .

مسلمانان جهانیان را به تحمیل مسئولیت همه جانبه ی آشوب ها و نابه سامانی های جهان بر دوش آمریکا به خاطر تلاش مداوم آن کشور برای تحمیل خواست خود بر ملت ها ، فرا می خوانند . مسلمانان به اسباب انسانی تاثیر گذار بر روی آوری به مهاجرت توسط ملت های جهان احترام می گذارند و به حقوق مهاجرین در مورد آسان گردانیدن اسباب زندگی ایشان و حمایت از وجود و پذیرش آنان در جامعه های جدیدی که به آن وارد شده اند – بدون توجه به گرایش های دینی و نژادی ایشان – اقرار و اعتراف می نمایند .

مسلمانان خود را موظف به حمایت از حقوق انسان در جهان می دانند و برای تقویت پایه ها و توان فعالیت های متعلق به حقوق بشر که انسان را از زندگی با کرامت و برخورداری از زندگی طبیعی و دستیابی به حقوق خود می خواهند ، از ارزشهای تمدن خویش موادی را بر آنها اضافه می نمایند. بدون آنکه از این رسالت سوء استفاده ی عقیدتی و سیاسی صورت بگیرد .

فرازی از کتاب « دورنمای استراتژی بیداری اسلامیدر بيست و پنج سال آينده»

برگرفته از سايت صلاح الدين- زير نظر عبد العزيز سليمي ، پژوهشگر وانديشمند معروف جهان اسلام.

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

وصیتنامه  حضرت علی به امام حسن

بسم الله الرحمن الرحیم

انسان و حوادث روزگار
از پدر فانى ، پذیراى دشوارى هاى زمانه ، كه عمر را پشت سر گذاشته ، و تسلیم روزگار گشته ، نكوهنده دنیا، و ساكن سراى مردگان كه فردا از آن سفر خواهد كرد، به فرزندى كه آرزومند چیزى است كه به دست نیاید، و رونده راهى است كه رهروانش به هلاكت رسیدند، هدف تیرهاى بیمارى و گروگان گذشت ، روزهاست . پسرى كه آماج تیرهاى مصیبت ، بنده دنیا، سوداگر فریب ، اسیر مرگ ، هم قسم اندوه ها، هدف آفت ها، زمین خورده شهوت ها، و جانشین مردگان است .
اما بعد من از پشت كردن دنیا به خود، و سركشى روزگار بر خود، و روى آوردن آخرت به خود، دریافتم كه باید دیگران را رها سازم ، و به خود پردازم ، و همه همت خویش را در كار آخرت به كار بندم (یا: از توجه به آنچه (از مال و فرزند) كه پشت سر مى گذارم بازمانم ) و هرچند در اندیشه مردم هستم ، در فكر خویش نیز باشم ، و غم خود نیز بخورم ، این اندیشه مرا بازگرداند و از خویش نیز باشم ، و غم خود نیز بخورم . این اندیشه مرا بازگرداند و از (پیروى ) خواهش هاى نفس بازداشت ، و حقیقت كارم را برایم آشكار ساخت و در نتیجه مرا به تلاشى جدى برانگیخت كه در آن بازیچه اى نبود، و با حقیقتى آشنا ساخت ، كه در آن دروغى راه نداشت من تو را پاره اى از وجود خود، بلكه تمام وجود، خودم یافتم ، چنان كه اگر آسیبى به تو رسد گویا به من رسیده ، و اگر مرگت فرا رسد گویا مرگ من فرا رسیده . از این روى ، كار تو را چنان خود دانستم ، و بدین سبب این نامه را نوشتم تا براى تو تكیه گاهى باشد، چه من بمانم و چه نمانم .

مراحل خودسازى
پسرم ، تو را به پرواى از خداوند سفارش مى كنم ، و به ملازمت امر او، و آباد كردن دل خود به یاد او، و چنگ زدن ، به ریسمانش ، و كدام ریسمان از ریسمانى كه میان تو و خداست ، محكم تر است ، اگر به آن چنگ زنى ؟
دلت را با موعظه زنده كن ، و با بى میلى ، به دنیا بمیران . آن را با یقین قوى ساز، و با حكمت روشن كن ، و با یاد مرگ فروتن و خوار گردان . وادارش كن به فناى خویش (یا: فناى همه چیز) اقرار كند او را بر فجایع دنیا بینایش كن ، و از هجوم (سختى هاى ) روزگار، و زشتى دگرگونى شب ها و روزها بر حذر دار. خبرهاى گذشتگان را به او عرضه كن ، و آنچه را بر سر پیشینیان تو آمد به یادش آورد. در شهرها و خانه ها و آثارشان بگذر، پس نیك بنگر كه چه كردند، و از كجا رفتند، و در كجا فرود آمدند، و منزل گزیدند! درمى یابى كه از میان دوستان رفتند و به سراى غربت در آمدند، و گویى دیرى نپاید كه تو نیز چونان یكى از آنان خواهى شد. پس منزلگاه (جاودانى ) خویش را نیكو ساز، و آخرت تو را به دنیایت مفروش . از آنچه نمى دانى سخن مگو و از آن چه بر عهده ات نیست دم مزن . از حركت در راهى كه بیم گمراهى در آن هست باز ایست كه خوددارى از كارى كه سبب سرگردانى و ضلالت است بهتر از افتادن در ورطه اى خطرناك است.
اخلاق اجتماعى
به كار نیك امر كن تا خود در زمره نیكوكاران باشى ، و با دست و زبانت از بدى باز دار، و بكوش كه خود را از بدكاران جدا سازى . در راه خدا آنسان كه شایسته است جهاد كن ، و در راه خدا نكوهش ، نكوهشگران تو را باز ندارد. در هر جا كه باشد، براى حق در گرداب سختى ها و مشكلات فرو شو. دین را عمیق بفهم خود را به صبر و پایدراى در امور ناخوش آیند، عادت ده ، كه صبر و پایدارى در راه حق نیكو اخلاقى است خود را در همه كارها در پناه خداى خویش قرار ده ، كه اگر چنین كنى ، به پناهگاهى استوار و در پناه نگاهبانى نیرومند درآمده اى . تنها از پروردگارات بخواه كه بخشیدن و نبخشیدن دست اوست از خدایت فراوان طلب خیر كن ، و سفارشم را نیك دریاب ، واز آن روز متاب ، كه بهترین گفته آن است كه سودمند باشد. بدان دانشى كه سودى نبخشید خیرى در بر ندارد، و دانشى كه فراگرفتنش ‍ سزاوار نباشد، سودى نمى بخشد.
ضرورت تربیت فرزند
پسرم ! هنگامى كه دیدم به پیرى رسیده ام ، و نیروهایم ، رو به سستى دارد، به نوشتن این وصیت براى تو مبادرت كردم و در آن خصلت هایى را آوردم ، پیش از آن كه مرگ به سوى من بشتابد، و نتوانم آنچه در سینه دارم برایت بازگویم ، و یا همان گونه كه در بدنم فتور راه یافته ، در اندیشه ام ، نقصانى پدید آید، و یا پیش از آنكه تو را اندرز دهم برخى هواهاى نفسانى یا فتنه هاى دنیا بر تو چیره شود، و چون شترى رمنده شوى ، و دیگر فرمان نبرى . دل جوان چونان زمین كشت نشده است ، كه هر بذرى در آن افكنند، مى پذیرد، من نیز پیش از آن كه دلت سخت شود، و خردت (به امور دنیا) مشغول شود، به ادب آموزیت ، پرداختم ، تا با اندیشه اى استوار در كارها به امرى آورى كه مرمان كار آزموده تو را از طلب و آزمودن آن بى نیاز ساخته اند، در نتیجه از رنج طلب آسوده گشته ، دیگر محتاجآن نیستى كه خود آزمودن از سرگیرى . از این رهگذر به تو فایده اى رسد كه ما به آن دست یافتیم ، و برایت چیزى آشكار شود كه بسا بر ما پنهان بوده است .
پسرم ! اگر چه من به اندازه همه كسانى كه پیش از من بوده اند عمر نكرده ام ، ولى در كارهایشان نگریستم ، و در خبرهایشان ، اندیشیدم ، و در آثارشان گذر كردم ، تا آن جا كه گویى خود یكى از آنان شدم ، بلكه به سبب آنچه از اخبار آنان به من رسیده ، گویى از آغاز تا انجام با آنان زیسته ام ، و كارهاى زلال و شفاف را از تیره و كدر و اعمال سودمند را از زیانبار بازشناختم ، پس براى تو از هر كار پاكیزه اش را برگزیدم ، و از هر امر زیبایش را انتخاب كردم ، و آنچه نامعلوم بود از تو دور داشتم و چون به كارت مانند پدرى مهربان عنایت داشتم و بر تربیت تو همت گماشتم ، بهتر آن دیدم كه این عنایت و توجه در این هنگام باشد، كه تو در عنفوان جوانى هستى و روزهاى آغازین زندگانى را مى گذرانى ، و نیتى سالم ، و نفسى پاك دارى .
ضرورت توجه به معنویات
پسرم !وصیتم را نیك بفهم ، و بدان كه مرگ از آن كسى است كه حیات از آن اوست ، و آفریننده همان است كه مى میراند و فنا كننده همان است كه باز مى گرداند و گرفتار كننده همان است كه عافیت مى بخشد.
(بدان كه ) دنیا استقرار نمى یابد مگر بر آن حال كه خداوند مقرر داشته از نعمت ها و بلاها و پاداش در روز جزا، و دیگر امورى كه او خواسته و ما نمى دانیم . اگر (درباره جهان و نظام حاكم بر آن ) درك بعضى امور بر تو دشوار آمد آن را به حساب نادانى خود گذار، زیرا تو در آغاز آفرینشت نمى دانستى و سپس چیزهایى را آموختى چه فراوان است چیزهایى كه نمیدانى ، و اندیشه ات در آن سرگردان است و دیده ات بدان راه نمى جوید، آنگاه پس از مدتى مى بینى (و مى شناسى ) پس به خدایى كه تو را آفریده و روزیت داده و اندامى نیكو بخشیده پناه آور، و باید بندگیت براى او، و توجهت به سوى او، و بیمت از او باشد.
پسرم ! بدان كه هیچ كس از خدا خبر نداده آنسان كه رسول خدا صلى الله علیه و آله خبر داده ، پس به او خشنود شو كه پیشوایت و راهبرت به سوى نجات باشد كه من از نصیحت به تو كوتاهى نكردم ، و تو در اندیشه ات براى خود - هرچند بكوشى - به مقدارى كه من در حق تو مى اندیشم نخواهى رسید.
پسرم ! بدان كه اگر پروردگارت شریكى داشت ، فرستادگانش به سویت مى آمدند و آثار ملك و پادشاهى او را مشاهده مى كردى ، و افعال و صفاتش ‍ را مى شناختى ، اما او خدایى یگانه است ، آنسان كه خود وصف كرده ، كسى در قلمرو حكمرانیش بر ضد او نباشد. همواره هست و همواره بوده . اول است پیش از هر چیز بى آنكه او را اولیتى باشد، و آخر است پس از هر چیز بى آن كه او را نهایتى باشد. بزرگتر از آن است كه ربوبیتش را دلى یا دیده اى فرا گیرد. اكنون كه این حقیقت را دانستى چنان عمل كن كه مثل تویى كه منزلتت كوچك ، و نیرویت اندك و ناتوانیت بسیار و نیازت به پروردگارت بزرگ است در طلب اطاعت او و ترس از عذاب و هراس از خشم او عمل مى كند، زیرا خداوند تو را دستور نداده مگر به نیكى و تو را نهى نكرده مگر از زشتى .
ضرورت آخرت گرایى
پسرم ! تو را از دنیا و چگونگى آن ، و نابودى و دست به دست گشتن آن خبر دادم و نیز از آخرت و آن چه در آن براى اهلش مهیا شده آگاه ساختم ، و براى تو درباره هر دوى اینها مثل ها آوردم ، تا از آن ها اندرز گیرى ، و از آنها پیروى نمایى . داستان كسانى كه دنیا را آزموده اند، داستان مسافرانى است كه در منزلگاهى خراب و قحطى زده منزل دارند، و آهنگ آن كردند، كه به جایى پر نعمت و سرسبز و خرم و پر آب و گیاه روند. اینان رنج راه ، و دورى یار، و دشوارى راه ، و ناگوارى طعام را تحمل نمودند، تا به سراى فراخ ، كه قرارگاه آنهاست ، درآیند. اینان از آن همه رنج ها كه برده اند، دردى احساس ‍ نمى كنند و آنچه را در این سفر هزینه كرده اند، خسارت نمى شمارند و چیزى در نظرشان از آن چه آنان را به منزل جاودانشان نزدیك كند و به محل موعودشان درآورد، محبوبتر نیست . و داستان كسانى كه فریب دنیا و از آن جا به سوى محلى خشك و ویران و بى آب و گیاه عزیمت كردند. پس ‍ چیزى براى آنان ناخوشایندتر و دشوارتر از جدایى از آنچه در آن بودند، و رسیدن به آنچه به سویت در حركت شدند و به طرفش مى روند نیست .


+ نوشته شده در  86/11/27ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

پس از امام صادق (عليه السلام ) مقام امامت به پسرش ابوالحسن امام موسى بن جعفر (عليهماالسلام ) (يعنى امام كاظم (عليه السلام ) ) رسيد، او سزاوار امامت بود چرا كه داراى همه جهات كمال و فضايل بود و پدرش امام صادق (عليه السلام ) به امامت او تصريح نمود و نيز اشاراتى در اين باره كرد.

امام كاظم (عليه السلام ) در روستاى اَبواء (بين مكّه و مدينه ) در سال 128 هجرى (شنبه ، هفتم ماه صفر) ديده به جهان گشود و در بغداد در زندان سندى بن شاهك درششم ماه رجب سال 183هجرى  ،درسن 55 سالگى از دنيارفت .

مادرش به نام حَميده بربريّه  اُمّ ولد بود. و مدّت امامت و جانشينى او از پدرش 35 سال به طول انجاميد. كُنيه او ابا ابراهيم ، ابوالحسن و اباعلى بود و به عنوان عبدالصّالح  شهرت داشت و نيز از القاب مشهور او كاظم  است .

دلايل امامت امام كاظم (ع(

امام صادق (عليه السلام ) به امامت امام كاظم (عليه السلام ) بعد از خود تصريح نمود، راويان بسيار اين مطلب را نقل كرده اند و در ميان آنان افراد برجسته و اصحاب خاصّ امام صادق (عليه السلام ) كه رازدار آن حضرت و مورد وثوق او بودند، مانند: مفضّل بن عمر جُعفى ، معاذ بن كثير، عبدالرّحمان بن حجّاج ، فيض بن مختار و افراد ديگر كه ذكر آنان به درازا مى كشد.

مفضّل بن عمر مى گويد: در محضر امام صادق (عليه السلام ) بودم ، حضرت اباابراهيم موسى (عليه السلام ) كه دوران كودكى را مى گذراند، وارد شد، امام صادق (عليه السلام ) به من فرمود:
وصيّت مرا در باره او (امام كاظم ) بپذير و جريان (امامت ) او را تنها به اصحاب و دوستان مورد اطمينان خود بگو

معاذ بن كثير مى گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم ، از خداوندى كه اين مقام (امامت ) را از جانب پدرت به تو داده ، خواستم كه همين مقام را از جانب تو در حالى كه زنده هستى به جانشين شما بدهد. امام صادق (عليه السلام ) فرمود:خداوند اين درخواست تو را، انجام داده است عرض كردم :قربانت گردم ! جانشين شما كسيت ؟ آن حضرت به امام كاظم (عليه السلام ) عبد صالح كه خوابيده بود اشاره كرد و او در آن زمان كودك بود.

عبدالرّحمان بن حجّاج  مى گويد: به محضر امام صادق (عليه السلام ) رفتم او را در اطاقى يافتم كه دعا مى كرد و موسى بن جعفر در جانب راستش نشسته بود و به دعاى پدرش آمين  مى گفت ، به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : قربانت گردم ! من پيوند خاصّى با شما دارم و خدمتگذار شما هستم ، امام بعد از شما كيست ؟!

فرمود:    نبا عَبدِالرَّحْمان ! اِنَّ مُوسى قَدْ لَبِسَ الدِّرْعَ وَاسْتَوَتْ عَلَيْهِ.اى ابوعبدالرحمان ! موسى زره (پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) ) را پوشيده و اين لباس بر اندام او زيبنده و رساست)گفتم : بعد از اين سخن (امام بعد از شما را شناختم) ديگر احتياج به هيچ چيز (و دليل ديگر) ندارم كفيض بن مختار مى گويد: به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : دستم را بگير و از آتش دوزخ نجات بده ، بعد از تو چه كسى (امام ) بر ماست ، در اين هنگام امام كاظم كه كودك بود وارد شد، امام صادق (عليه السلام ) در پاسخ به سؤ ال من اشاره به امام موسى كاظم (عليه السلام(كرد و فرمود"هذا صاحبكم فَتَمَسَّكْ بِهِ؛ اين است صاحب (و امام ) شما پس به او تمسك كن . و دلايل بى شمار ديگر در اين راستا وجود دارد.بزرگان شيعه در جستجوى امام حقّ
هشام بن سالم مى گويد: بعد از وفات امام صادق (عليه السلام ) من با محمّد بن نعمان (مؤ من الطّاق ) در مدينه بوديم ، ديديم مردم در مورد امامت عبداللّه بن جعفر اجتماع كرده بودند و مى گفتند: امام بعد از پدرش ، اوست . ما به حضور"عبداللّه بن جعفر رفتيم ، ديديم جمعيّت بسيارى در حضور او هستند، ما از او زكات اموال پرسيديم كه به چه مقدار بايد برسد تا زكات آن واجب شود؟

گفت : در دويست درهم ، پنج درهم زكات واجب است ، پرسيدم از صد درهم چطور؟
گفت:

دو درهم و نيم زكات دارد" .گفتيم : به خدا سوگند! حتى " مرجِئه " اين را نمى گويند.
گفت : سوگند به خدا! نمى دانم آنان چه مى گويند. از منزل عبداللّه گمراه و حيران بيرون آمديم و من با ابوجعفر احول (مؤ من الطّاق ، يكى از شاگردان امام صادق ) در يكى از كوچه هاى مدينه نشستيم و بر اثر ناراحتى گريه كرديم ، حيران و سرگردان بوديم و نمى دانستيم به كجا برويم و سراغ چه كسى را بگيريم ؟باخود مى گفتيم به سوى   مرجئه "بگرويم يا زيديه ، يا معتزله ،يا قَدَريّه ؟!.
در همين فكر و ترديد بوديم ، ناگهان پيرمردى را ديدم كه او را نمى شناختم ، به من اشاره كرد، ترسيدم كه مبادا از جاسوسهاى منصور دوانيقى"دوّمين خليفه عباس" باشد؛زيرا منصور در مدينه جاسوسهايى گمارده بود تا از اجتماعات مردم بعد از امام صادق ( عليه السلام ) گزارش دهند تا آن فردى را كه به دورش جمع شده اند، دستگير كرده و گردنش را بزنند لذا ترسيدم كه اين پيرمرد يكى از آن جاسوسها باشد، به دوستم مؤ من الطاق گفتم "از من كناره بگير كه در مورد جان خودم و تو نگران هستم ، آن پيرمرد مرا خواسته نه تو را، از من دور شو تا به هلاكت نرسى و خودت بر هلاكت خودت كمك نكن ". مؤ من الطّاق از من ، فاصله بسيار گرفت و رفت .
و من به دنبال پيرمرد به راه افتادم ، در حالى كه گمان مى كردم به دست او گرفتار شده ام و ديگر راه نجاتى نيست ، همچنان به دنبال او مى رفتم به گونه اى كه تسليم مرگ شده بودم ، تا اينكه پيرمرد مرا به خانه امام كاظم (عليه السلام ) برد، به من گفت 'خدا تو را مشمول رحمتش سازد، وارد خانه شو!".
وارد خانه شدم ، تا امام كاظم (عليه السلام ) مرا ديد، بدون سابقه ، آغاز به سخن كرد و فرمود:
اِلَىَّ اِلَىَّ، لا اِلَى الْمُرْجِئَةِ وَلا اِلَى الْقَدَرِيَّةِ وَلا اِلىَ الزَّيْدِيَّةِ وَلا اِلىَ الْمُعْتَزِلَةِ وَلا اِلَى الْخَوارِجِ.
به سوى من بيا، به سوى من بيا، نه به سوى مرجئه و نه قدريّه و نه زيديه و نه معتزله و نه به سوى خوارج"
پرسيدم :فدايت شوم ! پدرت از دنيا رفت ؟"

فرمود"آرى"

گفتم : مقام امامت بعد از او به چه كسى محول شده است ؟

فرمود اگر خدا بخواهد تو را به راه درست هدايت مى كند".

گفتم : فدايت شوم ! برادرت عبداللّه ، گمان مى كند كه امام بعد از پدرش مى باشد.

فرمود"عبداللّه مى خواهد خدا را عبادت نكند".

گفتم : فدايت شوم ! امامت بعد از امام صادق (عليه السلام ) از آن كيست ؟

فرمود گه    اگر خدا بخواهد، تو را به راه درست هدايت مى كند".

گفتم : فدايت شوم ! تو همان امام هستى ؟

فرمويد:من آن را نمى گويم

با خود گفتم : من در سؤ ال كردن ، راه صحيحى را انتخاب نكرده ام .

سپس به او عرض كردم : فدايت شوم ! آيا تو امام دارى ؟

فرمود نه در اين هنگام دگرگون شدم و شكوه و عظمتى از امام كاظم (عليه السلام ) مرا فراگرفت كه جز خدا آن را نمى داند.

سپس عرض كردم : فدايت شوم ! از تو سؤ ال مى كنم ، همانگونه كه از پدرت سؤ ال مى كردم
فرمود: گسؤ ال كن تا آگاه گردى ، ولى آن را شايع نكن ، چرا كه اگر شايع كنى سر بريدن در كار است (و دژخيمان طاغوت به تو دست يابند و گردنت را بزنند".

سؤ الهايى كردم ، او را درياى بى كران يافتم ، گفتم : فدايت شوم ! شيعيان پدرت گمراه و سرگردانند، آيا اين موضوع را با آنان در ميان بگذارم و آنان را به سوى امامت شما دعوت كنم ؟ با اينكه شما از من خواستى كه موضوع را كتمان كنم ؟

فرمود: آن افرادى را كه در آنان رشد و عقل ديدى ، به آنان جريان را بگو، ولى از آنان پيمان بگير كه آن را فاش نسازند و گرنه سر بريدن در كار است (و با دست اشاره به گلويش كرد
  هشام ' مى گويد: پس از آن ، از حضور امام كاظم (عليه السلام ) بيرون آمدم و مؤ من الطّاق را ديدم ، گفت چه خبر؟

گفتم : هدايت است و داستان را براى او تعريف كردم .
سپس زُراره و ابابصير را ديديم كه به محضر امام كاظم (عليه السلام ) رفته اند و كلامش ‍ را شنيده اند و سؤ ال كرده اند و به امامت امام كاظم (عليه السلام ) باور نموده اند، سپس ‍ گروههايى از مردم را ديدم كه به حضور آن حضرت رسيده اند و هركسى به خدمت او رفته ، به امامت او معتقد شده است مگر گروه و دسته عمّار ساباطى (كه معتقد به امامت عبداللّه شدند و بعد هسته مركزى فرقه فَطَحِيّه تشكيل شد) ولى در آن هنگام در اطراف عبداللّه بن جعفر، جز اندكى از مردم ، كسى نمانده بودند.

داستان غمبار انگيزه شهادت امام كاظم (ع)

انگيزه دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) : بزرگان اصحاب امام كاظم (عليه السلام ) در مورد سبب دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) به دستور هارون الرّشيد (پنجمين خليفه عبّاسى ) چنين نقل مى كنند:
هارون پسرش (محمّد امين ) را نزد جعفر بن محمد بن اشعث (كه از شيعيان و معتقدان به امامت امام كاظم (عليه السلام ) بودگذارد، تا آموزگار او باشد و در تعليم و تربيت او بكوشد"
يحيى بن خالد برمكى ، به جعفر بن محمّد بن اشعث ، حسادت ورزيد و با خود گفت اگر خلافت بعد از هارون به پسر او (محمد امين ) برسد، دولت من و فرزندانم (يعنى دولت برمكيان در دستگاه هارون ) نابود خواهد شد.
يحيى در مورد جعفر بن محمّد، به نيرنگ دست زد (و از راه دوستى وارد شد تا جعفر را به دام هارون بيندازد) يحيى در ظاهر رابطه دوستى با جعفر برقرار كرد و با او انس و الفت گرفت و بسيار به خانه جعفر مى رفت و كارهاى او را با كمال مراقبت ، پيگيرى مى نمود و مخفيانه همه آنها را به هارون گزارش مى داد و چيزهايى هم خودش مى افزود تا هارون را بر ضدّ جعفر تحريك كند. تا اينكه روزى يحيى به بعضى از نزديكان مورد اطمينانش گفت (آيا شما كسى را از دودمان ابوطالب مى شناسيد كه فقير باشد تا (او را تطميع كرده و) به وسيله او به جستجو و تحقيق بپردازيم ؟'.

آنان على بن اسماعيل بن جعفر صادق نوه امام صادق (عليه السلام ) و برادرزاده امام كاظم (عليه السلام ) " را به اين عنوان معرّفى كردند.

على بن اسماعيل در مدينه بود، يحيى براى او مالى (مبلغى هنگفت ) فرستاد و او را به آمدن نزد هارون تشويق كرد و وعده احسانهاى ديگر به او داد و او آماده براى رفتن به بغداد گرديد.
امام كاظم (عليه السلام ) از موضوع آگاه شد، على بن اسماعيل را طلبيد و به او فرمود  '  اى برادرزاده ! مى خواهى كجا بروى ؟"

او گفت : مى خواهم به بغداد بروم .

فرمود":براى چه قصد مسافرت دارى ؟'.

او گفت : مقروض و تنگدست هستم (مى روم بلكه پولى به دست آورم .
امام كاظم (عليه السلام ) فرمود:من قرضهاى تو را ادا مى كنم و باز به تو نيكى خواهم كرد".
على بن اسماعيل به سخن امام كاظم (عليه السلام ) توجّه نكرد و تصميم گرفت تا به بغداد برود.
امام كاظم "(عليه السلام("او را طلبيد و به او فرمود:اكنون مى خواهى بروى ؟!.
او گفت : آرى .

امام كاظم (عليه السلام ( فرمود:(برادرزاده ام ! خوب توجه كن و از خدا بترس و فرزندان مرا يتيم مكن . سپس امام كاظم (عليه السلام ) دستور داد سيصد دينار و چهارهزار درهم به او دادند، وقتى كه او از حضور امام كاظم (عليه السلام ) برخاست ،امام به حاضرين فرمود:سوگند به خدا در ريختن خون من ، سعايت مى كند و فرزندانم را يتيم مى نمايد"

حاضران عرض كردند: فدايت گرديم ! شما اين را مى دانيد و در عين حال به او كمك مى كنيد و نيكى مى نماييد؟!

امام كاظم )عليه السلام ( فرمود:آرى طبق نقل پدرانم رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) فرمود: وقتى كه رشته خويشى بريده شد و سپس پيوند يافت و بار دوّم بريده شد، خداوند آن را خواهد بريد.
من مى خواهم بعد از بريدن او، آن را پيوند دهم تا اگر بار ديگر او آن را بريد، خداوند از او ببرد.
گويند: على بن اسماعيل به بغداد مسافرت كرد و با يحيى برمكى ملاقات نمود و يحيى آنچه درباره امام كاظم مى خواست از او پرسيد و آنچه از او شنيده بود، چيزهاى ديگرى بر آن افزود و به هارون خبر داد و سپس خود على بن اسماعيل را نزد هارون برد.»

هارون از على بن اسماعيل ، در مورد عمويش موسى بن جعفر (عليه السلام ) سؤ ال كرد. او به سعايت و بدگويى از امام پرداخت و به دروغ گفت :پولها و اموال از شرق و غرب جهان براى موسى بن جعفر (عليه السلام ) مى آورند و او مزرعه اى به سى هزار دينارخريده كه نامش يسير است ، وقتى پولها را نزد صاحب مزرعه بردند، او گفت كه من از اين نوع پولها نمى خواهم و نوع ديگر مى خواهم ، به دستور موسى بن جعفر (عليه السلام ) سى هزار دينار ديگر براى او بردند».

وقتى كه هارون (اين دروغها را) از او شنيد دستور داد دويست هزار درهم به او بدهند تا به بعضى از نواحى برود و با آن به زندگيش ادامه دهد.

مرگ نكبتبار على بن اسماعيل «على بن اسماعيل»  به ناحيه اى از مشرق بغداد رفت (بر اثر عيّاشى ) پولش تمام شد، كسانى را نزد هارون براى گرفتن پول فرستاد، آنان به دربار هارون براى گرفتن پول رفتند، او در انتظار رسيدن پول ، دقيقه شمارى مى كرد و در همين ايّام روزى به مستراح رفت ، آنچنان به اسهال مبتلا شد كه روده هايش بيرون آمد و خودش به زمين افتاد، همراهانش آمدند و هرچه كردند كه آن روده ها را به جاى خود بازگردانند، ممكن نشد، ناگزير او را با همان حال از مستراح برداشته و بيرون آوردند و در همان وضع (زشت و وخيم ) كه در حال جان كندن بود، براى او از جانب هارون پول آوردند، او نگاهى به آن پولها كرد و گفت:«ما اَصْنَعُ بِهِ وَاَنَا فِى الْمَوْتِ؛ من كه در حال مرگ هستم ، اين پولها را براى چه مى خواهم ؟».
هارون و دستگيرى امام كاظم (ع
(

هارون الرّشيد همان سال عازم مكّه براى انجام حجّ شد، نخست به مدينه رفت و در همين وقت دستور دستگيرى امام كاظم (عليه السلام ) را داد.

نقل شده : وقتى كه هارون وارد مدينه شد، امام كاظم (عليه السلام ) با جمعى از بزرگان مدينه به استقبال او رفتند، سپس امام كاظم (عليه السلام ) طبق معمول به مسجد رفت . هارون شبانه كنار قبر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمد و (رياكارانه ) گفت : اى رسول خدا! من در مورد تصميمى كه دارم از تو معذرت مى خواهم ، تصميم دارم موسى بن جعفر را زندانى كنم ؛ زيرا او مى خواهد ايجاد اختلاف و پراكندگى بين امّت تو نمايد و خون مردم را بريزد.

سپس هارون دستور داد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را گرفتند و نزدش بردند، آن حضرت را (به دستور او) به زنجير بستند، دو هودج ترتيب دادند، آن حضرت را در يكى از آن هودجها كه بر پشت استر بود، سوار كردند و هودج ديگرى بر پشت استر ديگر بود و همراه هر دو هودج ، سوارانى فرستاد و سپس (در بيرون مدينه ) سواران ، دودسته شدند يك دسته به سوى بغداد و ديگرى به سوى بصره روانه شدند، امام كاظم ( عليه السلام ) در هودجى بود كه به سوى بصره حركت مى كرد و هارون با اين كار مى خواست مردم از اينكه امام كاظم (عليه السلام ) به سوى بصره رفت يا بغداد، بى خبر بمانند و سواران همراه آن حضرت را نشناسند و به سوارانى كه امام كاظم (عليه السلام ) را مى بردند، دستور داد كه وقتى به بصره رسيدند، امام كاظم (عليه السلام ) را در بصره به عيسى بن جعفر بن منصور تحويل دهند و او در آن روز (به عنوان رئيس ‍ زندان ) در بصره بسر مى برد.
امام كاظم (ع ) در زندانهاى مختلف

 زندان عيسى بن جعفر: سواران ، امام كاظم (عليه السلام ) را به بصره آوردند و به عيسى بن جعفر تحويل 4ادند و آن بزرگوار يك سال را در بصره در زندان عيسى گذراند.

هارون براى عيسى بن جعفر نامه نوشت كه موسى بن جعفر را به قتل برسان ، وقتى اين نامه به دست عيسى رسيد، بعضى از دوستان نزديك و مورد اطمينان خود را طلبيد و نامه هارون را براى آنان خواند و در اين باره با آنان به مشورت پرداخت . آنان به او گفتند كه :دست به كشتن امام نيالايد و از هارون بخواهد تا او را در اين مورد معاف دارد.

عيسى نامه اى به هارون نوشت و در آن يادآورى كرد كه :مدّت طولانى موسى بن جعفر (عليه السلام ) در زندان من بوده و من در اين مدّت او را آزمودم و جاسوسهايى بر او گماشتم ، چيزى از او نيافتم جز اينكه همواره به عبادت بسر مى برد، حتى شخصى را ماءمور مخفى كردم تا دعاى او را بشنود، او گزارش داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) در دعاى خود بر من وبر تو، نفرين نمى كند و ما را به بدى ياد نمى نمايد و براى خود جز آمرزش و رحمت الهى را درخواست نمى نمايد، اينك كسى را به اينجا بفرست تا موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به او بسپارم و گرنه او را آزاد مى كنم ؛ زيرا از نگهداشتن او در زندان رنج مى برم .
نقل شده : يكى از جاسوسان به عيسى بن جعفر گزارش داد كه از موسى بن جعفر( عليه السلام ) در زندان اين دعا را بسيار شنيده است :

اَللّهُمَّاِنَّكَ تَعْلَمُاَنِّى كُنْتُ اَسْاءَلُكَ اَنْ تَفْرِغَنِى لِعِبادَتِكَ وَقَدْ فَعَلْتُ فَلَكَالْحَمْدُ
خدايا! تو مى دانى كه من از درگاهت مى خواستم كه مرا درجاى خلوتى براى عبادت تو، قرار دهى و تو اين خواسته ام را اجابت كردى ، تو را حمد مى گويم و از تو سپاسگزارم .
2 - در زندان فضل بن ربيع : وقتى كه نامه عيسى به هارون رسيد، هارون شخصى را ماءمور كرد كه به بصره برود و موسى بن جعفر (عليه السلام ) را از زندان عيسى تحويل بگيرد و به بغداد روانه سازد و به فضل بن ربيع  (يكى از وزيران ) تحويل دهد. او همين ماءموريّت را انجام داد و امام كاظم (عليه السلام ) را به بغداد آورد و به فضل بن ربيع تسليم نمود.
امام كاظم (عليه السلام ) مدّت طولانى تحت نظر فضل بن ربيع در بغداد بسر برد.
هارون از فضل بن ربيع خواست كه امام كاظم (عليه السلام ) را به قتل برساند، ولى او نيز از اين كار سرباز زد، هارون در نامه اى به او دستور داد تا موسى بن جعفر (عليه السلام ) رابه فضل بن يحيى  بسپارد.
3 - در زندان فضل بن يحيى برمكى : فضل بن يحيى ، امام كاظم (عليه السلام ) را تحويل گرفت و در يكى از اطاقهاى خانه اش جا داد، ديدبانانى بر او گماشت ، آنان گزارش دادند كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) همواره به عبادت اشتغال دارد و تمام شب را با نماز و قرائت قرآن به صبح مى آورد و سرگرم دعا و كوشش براى عبادت است و بسيارى از روزها را روزه مى گيرد و روى خود را از محراب عبادت به سوى ديگر نمى گرداند.
فضل بن يحيى وقتى كه امام را چنين يافت ، گشايشى در كار او نمود و احترام شايانى به آن حضرت مى كرد. خبر احترام يحيى از امام كاظم (عليه السلام ) به هارون رسيد و او در آن وقت در رِقّه  (محلّى نزديك بغداد) بود، نامه اى براى فضل بن يحيى نوشت : امام كاظم (عليه السلام ) را احترام نكن ، بلكه او را به قتل برسان .
فضل از دستور هارون سرپيچى كرد و دستش را به خون مقدّس امام كاظم (عليه السلام ) نيالود. اين خبر به هارون رسيد، بسيار خشمگين شد، فورا (دژخيم بى رحم خود) مسرور خادم را طلبيد و به او گفت : هم اكنون به بغداد برو و از آنجا بى درنگ نزد موسى بن جعفر برو، اگر او را در آسايش و رفاه ديدى ، اين نامه را به عبّاس بن محمّد بده و به او فرمان بده كه آنچه در اين نامه نوشته شده به آن عمل كند.

  4 - در زندان سندى بن شاهك : هارون نامه ديگرى به مسرور خادم داد و به او گفت : اين نامه را نيز به سندى بن شاهك (زندانبان بى رحم يهودى ) بده ، در آن نامه دستور داده بود كه هرچه عباس بن محمّد دستور داد، سندى بن شاهك از او اطاعت كند.

مسرور خادم  به بغداد آمد و به خانه فضل بن يحيى  وارد شد، كسى نمى دانست كه مسرور براى چه آمده است ؟ او يكسره نزد امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) رفت و او را همانگونه كه به هارون خبر داده بودند در رفاه و آسايش ديد و از آنجا بى درنگ نزد عبّاس بن محمّد و سندى بن شاهك رفت و نامه هاى هارون را به اين دو نفر رساند.

طولى نكشيد كه ديدند ماءمور عبّاس بن محمد با عجله به خانه فضل بن يحيى آمد، فضل ، وحشتزده و هراسناك شد و همراه ماءمور، نزد عبّاس بن محمد رهسپار گرديد. عباس چند تازيانه و تخت مانندى طلبيد و دستور داد فضل بن يحيى را برهنه كردند و سندى بن شاهك ، صد تازيانه جلو روى عباس بن محمّد به فضل بن يحيى زد. سپس ‍ فضل در حالى كه برخلاف وقت ورود، پريشان و رنگ باخته بود، از خانه عباس بيرون آمد و به مردمى كه در سمت چپ و راست بودند، سلام كرد. سپس مسرور خادم در ضمن نامه اى ماجراى شلاّق خوردن فضل بن يحيى را براى هارون الرّشيد نوشت . هارون (دريافت كه سندى بن شاهك براى شكنجه دادن و كشتن امام كاظم (عليه السلام ) مناسب است ) به مسرور خادم دستور داد كه موسى بن جعفر (عليه السلام ) را به سندى بن شاهك تسليم كن (كه همين كار انجام شد).

شهادت مظلومانه امام كاظم (ع )

هارون در اين ايام يك مجلس (تمام عيار طاغوتى در كاخ خود) ترتيب داد كه بسيارى از رجال كشورى و لشكرى در آن شركت كرده بودند، به آنان رو كرد و چنين گفت :

اى مردم ! فضل بن يحيى (در مورد كشتن موسى بن جعفر) از فرمان من سرپيچى كرده است ، من مى خواهم او را لعنت كنم ، شما نيز همصدا با من ، او را لعنت كنيد.

همه حاضران در مجلس فرياد زدند:لعنت بر فضل بن يحيى ، فرياد لعنت آنان ، در و ديوار كاخ هارون را به لرزه درآورد، اين خبر به يحيى بن خالد برمكى ، پدر فضل رسيد، فورا با شتاب ، خود را به كاخ هارون رساند و از در مخصوص ،غير از در همگانى ،واردكاخ شد و از پشت سر هارون به طورى كه او نفهمد،نزد هارون آمد و به هارون گفت : استدعا دارم به عرض من توجّه فرماييد.

هارون در حال ناراحتى و خشم ، گوش فراداد، يحيى گفت : فضل يك جوان تازه كار است (كه نتوانسته فرمان تو را اجرا سازد) من به جاى او جبران مى كنم و فرمان تو را اجرا مى نمايم .
هارون از اين سخن برافروخته و شادمان شد و به مردم روكرد و گفت :
فضل بن يحيى در موردى از فرمان من سر باز زد و من او را لعنت كردم ، اينك او توبه كرده و به فرمان من بازگشته است ، پس او را دوست بداريد!.

همه حاضران گفتند: ما هركس تو را دوست دارد، دوست مى داريم و با هركس كه با تو دشمنى كند دشمن هستيم ، اينك ما فضل را دوست داريم .

يحيى بن خالد، پس از اين ماجرا، با عجله به بغداد آمد، مردم از ورود شتابزده يحيى (از رِقّه ) به بغداد، هراسان شدند و هركس در اين باره سخنى مى گفت (و بازار شايعات رواج يافت ) ولى يحيى خود وانمود كرد كه براى تنظيم امور شهر و رسيدگى به كار كارگزاران و فرمانداران آمده است و در اين مورد خود را به بعضى از اينگونه كارها سرگرم كرد كه سخنش را درست جلوه دهد.سپس سندى بن شاهك)جلاّد بى رحم ( را طلبيد و در مورد قتل امام كاظم (عليه السلام ) به او فرمان داد و او از فرمان يحيى اطاعت كرد و تصميم بر كشتن امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) گرفت به اين ترتيب كه : زهرى به غذاى امام كاظم (عليه السلام ) ريخت و آن را نزد آن حضرت گذاشت .
و بعضى گويند: او زهر را در ميان چند دانه خرما وارد نمود و نزد آن حضرت گذارد.
وقتى كه امام كاظم (عليه السلام ) از آن غذا خورد، طولى نكشيد كه آثار زهر را در خود احساس كرد. پس از آن ، آن بزرگوار سه روز در حالت دشوارى و ناراحتى بسر برد و در روز سوّم جان به جان آفرين تسليم نمود و شهد شهادت نوشيد.

 

 

ماجراى دفن جنازه امام كاظم (ع)

جنازه امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) را در قبرستان قريش در باب التّين  به خاك سپردند و اين قبرستان قديمى مخصوص بنى هاشم و بزرگان از مردم بود (كه اكنون قبرآن حضرت درشهركاظمين نزديك بغداد داراى صحن و سراست).

روايت شده : امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) هنگام شهادت ، به سندى بن شاهك وصيّت كرد كه من در بغداد نزديك خانه عباس بن محمّد دوستى دارم كه از اهالى مدينه است ، به او بگوييد بيايد و عهده دار غسل و كفن من شود.

سندى بن شاهك  مى گويد: من از آن حضرت خواستم اجازه دهد تا خودم او را كفن كنم .
حضرت اجازه نداد و فرمود:

اِنّا اَهْلُ بَيْتٍ مُهُورُ نِسائِنا وَحَجُّ صَرُورَتِنا وَاَكْفانُ مَوْتانا مِنْ طاهِرِ اَمْوالِنا
ما از خاندانى هستيم كه مهريه زنانمان و اوّلين حجّمان و كفنهاى مردگانمان ، از پاكترين اموالمان تهيّه مى شود.سپس فرمود:نزد خودم كفن دارم ، مى خواهم آن دوستم سرپرست غسل و كفن و دفن من شود.
آن دوست مذكور را حاضر كردند و او اين امور را انجام داد.

+ نوشته شده در  86/06/16ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

راز مباركى ماه رمضان

بى ترديد مباركى و نامباركى و سودمندى و زيان بارى هرچيزى كه به انسان منتسب مى شود, با حيات آدمى و ابعاد وجودى او رابطه اى تنگاتنگ و گسست ناپذير داشته و با مصالح و مفاسد حيات و جنبه هاى مختلف وجود او ارتباط كامل دارد. به همين علت, براى پى بردن به ((مباركى)) ماه رمضان و بركت زايى آن براى انسان, توجه و تامل در نكات زير ضرورى است:

1ـ حقيقت حيات و گوهر وجود انسان روشن است كه آدمى علاوه بر جنبه هاى مادى و زندگى حيوانى از جنبه هاى معنوى و زندگى انسانى نيز برخوردار است اين جنبه معنوى و انسانى در پرتو اعطاى وجودى برتر به او بخشيده شده است.

((.. ثم انشاناه خلقا آخر فتباره الله احسن الخالقين))26 ((فاذا سويته ونفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين))27 اين وجود برتر و حقيقت فراتر كه اساس هستى و گوهر حيات انسان را تشكيل مى دهد همان روح آدمى و جان انسانى است كه ديگر موجودات از آن بهره اى ندارند; غير اين جانى كه در گاو و خر استآدمى را عقل و جانى ديگر است در صورت نبود اين گوهر ارجمند, آدمى ازحيات انسانى تهى شده و در رديف ديگر حيوانات قرار خواهد گرفت.

2ـ نيازمنديها و موجبات حيات انسانى همان گونه كه براى حيات حيوانى و جنبه مادى انسان نيازمندىها و خواسته هايى متناسب با آن وجود دارد و در صورت تامين نشدن و پاسخ ندادن به آنها حفظ و بقاى آن ناممكن است, براى حيات انسانى و معنوى نيز نيازها و تمايلاتى وجود دارد كه حفظ و بقاى آن تنها در پرتو تامين و برآورده كردن آنها امكان پذير خواهد بود.

پيداست كه نيازمندىها و خواسته هاى اين دو جنبه ى وجود و دو بعد حيات انسانى متناسب با تفاوت و اختلاف آنها متفاوت و مختلف خواهد بود; تغذيه, رشد, بالندگى و نشاط بعد حيوانى و جنبه مادى انسان, به امور مادى و تامين خواسته هاى حيوانى وابسته است و از امور مورد نياز بعد انسانى بيگانه و بى خبر مى باشد; او نداند جز كه اصطبل و علف از سعادت غافل است و از شرف اما براى تغذيه, فربهى, شادابى و پرورش بعد انسانى و جنبه معنوى و روحى انسان موجبات و نيازمندىهاى ديگرى وجود دارد و اين گونه نيست كه با به دست آوردن عوامل و زمينه هاى شادابى, فربهى و آسايش تنى, زمينه تنومندى, رشد, نشاط و آرامش جان نيز فراهم گردد.

3ـ هدف و نقش ماه رمضان بنابراين, براى پرورش و رشد و بالندگى جان و تامين خواسته هاى آن بايد به سراغ امورى غير از عوامل تامين كننده نيازهاى تن شتافت. هدف اساسى و نتيجه نهايى و دستاورد اصلى ((روزه)) كه برجسته ترين, وظايف مسلمان در ماه مبارك رمضان است, تقوا مى باشد.

((يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون))28 اى كسانى كه ايمان آورده ايد! روزه بر شما نوشته شده; آن گونه كه بر آنها كه پيش از شما بودند نوشته شد, تا پرهيزكار باشيد.

تقوا كه همان نگهدارى, كنترل و مهار تمايلات حيوانى و خواسته هاى نفسانى است, يك امر واقعى و عينى مى باشد كه در سايه ى روزه و روزه دارى در وجود انسان محقق مى گردد. ماه رمضان با همه آنچه كه به همراه دارد (و برجسته ترين آن روزه است), در صدد كنترل انسان و مهار تمايلات تنى و ايجاد و تقويت روحيه ى مقاومت در برابر جاذبه هاى نفسانى است تا بتواند بعد حقيقى و گوهر اصلى وجود انسان را سرزنده, بالنده, با نشاط و فربه نمايد; تا تو تن را چرب و شيرين مى دهى گوهر جان را نيابى فربهى 4ـ ارتباط ماه رمضان با حيات حقيقى انسان انسان براى تامين حيات معنوى خود و تقويت, پرورش و فربهى روح خويش به اين ماه الهى نيازمند است. گرچه اين فريضه الهى مانند ديگر فرايض و تكاليف اسلامى تنها با يك بعد وجود انسان سروكار ندارد و فوايد و آثار آن به حيات روحى انسان محدود نمى گردد و ضمن تامين نيازهاى روحى و درپى داشتن آثار و نتايج معنوى, بهره ها و بركات مادى و دنيايى را هم براى انسان و جامعه به همراه دارد,29 ولى هدف اصلى ونقش اساسى و تاثير عمده ماه رمضان به حيات معنوى و روان انسانى مربوط مى شود و آدمى براى بالندگى, رشد و چالاكى به امساك, منع و محدوديتى كه ماه رمضان براى بعد حيوانى انسان ايجاد مى كند نيازمند است, اين امساك, هرگز به معناى محروميت و از دست دادن توانايى ها و گرفتار ضعف و ناتوانى شدن نيست. ((روزه)) براى پيشگيرى از محروميت انسان و ايجاد قدرت كنترل در برابر شهوات نفس و تمايلات تن و برخوردار ساختن جان انسان از گوهرها و كمالات انسانى بسيار لازم و ضرورى است. چه بسيار افرادى كه با رها نمودن نفس و تن دادن به شهوات آنى و هوس هاى زودگذر, در حسرت ازدست دادن گوهر انسانيت نشسته و گرفتار اندوهى هميشگى شده اند; ((كم من شهوه ساعه اورثت حزنا طويلا))30 امام على (ع) فرمود: و چه بسا شهوت يك لحظه كه مايه اندوه طولانى گردد.

ماه رمضان يكپارچه خير و بركت

با به خاطر سپردن نكات چهارگانه ى پيش, اكنون مى توان چهره مبارك و سيماى پر خير و بركت ماه رمضان را مشاهده نمود و به بركت آفرينى آن براى انسان پى برد.

البته اين چهره زيبا و سيماى نورانى آنگاه قابل مشاهده است كه پرده از ديدگان آدمى برداشته شود و غبار تن, حجاب رخسار زيباى جان نگردد و خواهش هاى نفسانى, مانع رويت ارتباط ميان نيازهاى جان آدمى با حقيقت و ماهيت روح پرور ماه رمضان نباشد و نگاه صحيح نسبت به اين ماه و رابطه آن با جان انسانى و نيازهاى او بدست آيد. در اين صورت لحظه لحظه اين ماه و همه آنچه كه به همراه دارد, موجب خير, بركت و مباركى براى انسانى است كه آن را درك كرده و در آستانش بستر افكنده است. چقدر شنيدنى است اين گزارش محمد بن مسلم از امام باقر (ع): ((ان الله تعالى ملائكه موكلين بالصائمين يستغفرون لهم فى كل يوم من شهر رمضان الى آخره وينادون الصائمين كل ليله عند افطارهم: ابشروا عباد الله فقد جعتم قليلا وستشبعون كثيرا بوركتم و بوره فيكم...))31 خداوند داراى ملائكه اى است كه وظيفه آنان استغفار نمودن براى روزه داران در هر روز از ماه رمضان تا پايان اين ماه است و در هر شب هنگام افطار به روزه داران بشارت مى دهند: اى بندگان خداوند اندكى گرسنگى را چشيديد و بزودى سير مى گرديد. شما و آنچه كه در شماست مبارك گرديد.

[اى خجسته درد و بيمارى و تب

اى مبارك درد و بيدارى شب رنج گنج آمد كه رحمت ها دروست مغز تازه شد چو بخراشيد پوست] آرى, اگر روح انسان را بشناسيم و نيازهاى حقيقى او را بدانيم و رابطه بنده با خدا و راز نيازمندى بشر به ارتباط با عالم ملكوت را به درستى بيابيم نه تنها ماه رمضان راموجب محروميت و محدوديت نمى دانيم, بلكه آن را موجب توسعه و پيشرفت وجودى و صعود و تكامل انسانى خواهيم دانست.. در اين صورت, براى تكامل و تعالى انسان و رسيدن به كوى حق, روزه و ماه رمضان (و امورى كه موجب بالندگى و نشاط و قوت جان مى گردد) را لازم و ضرورى خواهيم شمرد; چنان كه در اين روايت نبوى آمده است:

((من عرف الله وعظمه, منع فاه من الكلام و بطنه من الطعام وعنى نفسه بالصيام والقيام...))32 كسى كه خدا را به درستى شناخته و به عظمت او پى برده باشد, دهان خود را از سخن و شكمش را از غذا بازداشته و رنج روزه و عبادت (نماز و شب زنده دارى) را بر خود هموار مى كند.

[چون كه در معده شود پاكت پليد

قفل نه بر حلق و پنهان كن كليد

يعنى ويژگى معده اين است كه پاكى ها را به پليدى تبديل مى كند پس بر حلق خود قفلى بزن و كليدش را پنهان كن و دائم مراقب شكم خود باش]. با اين نگاه و معرفت, انسان مومن هرگز به از دست دادن ماه رمضان راضى نمى شود و در صورت از دست رفتن آن سخت نگران و بسيار آزرده خاطر و ملول مى گردد. آن گونه كه در زمزمه هاى عارفانه آن روح آگاه و شيدا در واپسين ساعات ماه مبارك مى خوانيم:

((فنحن مودعوه وداع من عز فراقه علينا وغمنا و اوحشنا انصرافه عنا...))33 ما با اين ماه خدا حافظى مى كنيم, خدا حافظى كسى كه جدايى اش براى ما سخت است و اين جدايى ما را اندوهگين مى كند و با رفتنش تنها مى شويم.

 

+ نوشته شده در  86/06/15ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

میلاد پرشکوه منجی عالم بشریت و جانشین خدا بر زمین٬ حضرت مهدی (عج) را خدمت شما عاشقان اهل بیت تبریک عرض می کنم

سلام و عرض ادب خدمت همه شما عزیزان و دوستداران هنر و خصوصا موسیقی ایرانی بویژه استاد شجریان٬   با تشکر از همه آن دوستانی که با وجود آنکه من نبودم چون همیشه دوستی را در حق من تمام کردند و عرض معذرت به دلیل به روز نبودن اخبار وبلاگ. از این به بعد سعی خواهم کرد بیشتر برای وبلاگ وقت گذارده و تلاش نمایم.

ضمنا از انتقادات سازنده و نظرات دوستان کمال قدردانی را دارا هستم و در جهت رسیدگی به آنها اقدام خواهم نمود

یاحق

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

مراقب افكارت باش كه گفتارت مي شود.

مراقب گفتارت باش كه رفتارت مي شود.

مراقب رفتارت باش كه عادت مي شود.

مراقب عاداتت باش كه شخصيتت مي شود.

مراقب شخصيتت باش كه سرنوشت مي شود.

*************************************

چهل پند از مولاي متقيان امام علي (ع)

1- توکّل در امور        2-  قصور در شهوت        3-  مخالفت با نفس         4-  جوان مردي با مغلوب

5-  اندازه در معاش         6-   تقدّم بر سلام         7-   پايداري در حوادث        8- ملايمت با جهال

9- اکرام به مهمان       10-  دلجويي از غريبان        11-   ادب در کلام          12-  اجتناب از غيبت

13 - نظافت در پوشش    14- کناره جويي از بخل    15- مصاحبت با نيکان      16- امداد بر مظلوم

17- تفکر در امور              18- وفا بر عهد           19- شکر بر نعمت               20- سعي در اخلاق

21- عفو با قدرت          22-  استقامت در کار         23- خشرويي با عيال          24- تعطيل در انتقام

25- احترام به والدين          26- پرهيز از خشم          27- خدمت به خلق        28- راستي در گفتار

29- عطا در مقام          30- اصرار در طاعت            31- دوري از کبر               32- نصرت بر جهاد

33- نوازش بر ايتام        34  - تأمل در حوادث          35- شفقت با مردم            36- عيادت مريض

37- سرعت در خير            38- دادرسي در قضا          39- ايثار بر مساکين        40- صبر بر مصائب

یک برادر به نام عشق پاک>

+ نوشته شده در  86/01/08ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

درود خدا بر  حضرت محَمد  مصطفی (ص) و آل ایشان باد

با سلام و عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ۲۸ ماه صفر  محضر حضرت صاحب الزمان، ولی خدا و جانشین پیامبر  اعظم  و همچنین شما دوستداران و رهروان آن فرستاده حضرت حق

بدون هیچ مقدمه ای توجه شما را به خواندن مقاله ای تحت عنوان پیامبر در ادبیات فارسی جلب می کنم:

پيامبر خاتم در ادبيات فارسي => کلیک نمائید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/12/26ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

ابن بابويه بسند معتبر از يونس به ظبيان روايت كرده است كه حضرت صادق كاشف حقايق عليه الصلوه و السلام فرموده كه حضرت فاطمه سلام الله عليها را نه اسم است نزد خداى عزوجل الفاطمه و الصديقه و المباركه و الطاهره و الزكيه و الراضيه و المرضيه و المحدثه و الزهراء). آنگاه حضرت صادق عليه السلام فرمود كه آيا مى دانى كه چيست تفسير فاطمه (ع ) يونس عرض نمود خبر بده مرا از معنى آن اى سيد من . حضرت فرمود فطمت من الشر يعنى بريده شده است از كل بديها. سپس ‍ فرمود كه اگر اميرالمؤ منين على عليه السلام تزويج نمى نمود او را كفوى و نظيرى نبود او را بر روى زمين تا روز قيامت . نه آدم و نه آنها كه بعد از او بودند (از كتاب بحار و غيره ) اين حديث شريف نورانى برهان ساطع و دليل قاطع است بر اينكه حضرت اميرالمومنين و سيد الاولياء معلم الملك و الملكوت ولى الله اعظم على مرتضى عليه آلاف التحيه و الثناء از جميع انبياء و رسل و اوصياء ايشان بعد از حضرت ختمى مرتبت عقل كل خاتم الانبياء والرسل ، مرتبه اش افضل و اشرف و ارفع مى باشد و نيز برهان ساطع و روشنى است بر افضليت و اشرفيت و ارفعيت ملكه ملك و ملكوت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها بعد از پدر خاتم انبيا حضرت محمد مصطفى و بعد از شوهرش حضرت على مرتضى صلوات الله عليهما از كل انبياء و رسل و اوصياء ايشان و همچنين از قاطبه ماسوا على الاطلاق .
ولنعم ما قيل :

حق چو نديده همسرش در همه ممكنات از آن
واجب و لازم آمدش خلقت حيدر آورد

ذات اقدس حق تعالى و مبدء اعلى از عنايتى كه به حضرت فاطمه (س ) داشته ، اسم او را از اسم خود مشتق فرموده است .
چنانكه در روايت معتبر از قول پيغمبر آمده كه قال النبى
(ص )لفاطمه شق اله لك يا فاطمه اسما من اسمائه فهو الفاطر و انت فاطمه ) (از بحار ج 43) اين حدايث شريف نورانى برهان و دليل ساطع است كه حضرت فاطمه سلام الله عليها مظهر اسماء حسناى الهى و مجلاى صفات علياى ربوبى است و اين حديث دلالت بر عصمت آن ملكه ملك و ملكوت دارد چه در علم كلام و حكمت متعاليه با براهيه عقليه و ادله متقنه محكمه ثابت و مبرهن گرديده كه خداى متعال و ذات ذى الجلال الوهى منزه و مبرى از كل عيوب و نقائص است و جامع جميع صفات كماليه و نعوت جماليه و جلاليه است .
بنابراين كسى كه مظهر صفات و اسماء اوست مى بايست به حكم عقل و برهان منزه و مبرى از كل عيوب و نواقص باشد مگر نقص امكان كه اين از لوازم وجود ممكن الوجود است .
پس مستفاد از جمله (فطمت من الشر) در تفسير فاطمه (ع ) و اشتقاق فاطمه از اسم مبارك (فاطر) دليل قاطع است بر اينكه حضرت فاطمه سلام الله عليها منطمه است از جميع شرور و عيوب و نقائص و چون چنين است پس لازم است كه واجد جميع خيرات و داراى جميع محاسن و مكارم و متصف به كل كمالات در تمام شئون بوده باشد.
و چگونه چنين نباشد و حال آنكه فاطمه (س ) مظهر كل اسماء الهيه و مرآت و آئينه ذات و صفات ربوبيه است فاطمه (س ) مظهر علم خداست . فاطمه (س ) مظهر حلم خداست . فاطمه (س ) مظهر قدرت خداست . فاطمه (س ) مظهر جمال خداست . فاطمه (س ) مظهر جلال خداست .

و لها جلال ليس فوق جلالها
الا جلال الله جل جلاله
و لها نوال ليس فوق نوالها
الا نوال الله عم نواله
فهم بسى رفت و نبودش طريق
عقل بسى راند و نبودش مجال
لودنت الفكره من حجبها
لا حترقت من سبحات الجلال

آرى كم كسى است كه بتواند به افق مقام اعلاى حضرت فاطمه سلام الله عليها اكتناها معرفت حاصل نمايد و كم كسى است كه تبواند به مقام نورانيت حضرت فاطمه (س ) را بشناسد.
زيرا در مقام معرفت آن حضرت ، عقول ذوى العقول حيارى و افهام ذوى الافهام صرعى است رفعت شاءن و عظمت مرتبه شامخه اين بانوى عظمى بقدرى بالا است كه در حيطه ادراك نيايد.
كه فاطمه (س ) از نظر حقيقت باطن ليله القدر است و مگر مى تواند كسى ادراك ليله القدر نمايد؟ در حديث معتبر از لسان كاشف حقايق حضرت امام صادق عليه الصلوه و السلام چنين نقل شده كه فرموده است انا انزلناه فى اليله القدر : الليليه فاطمه و القدر (الله ) فمن عرف فاطمه حق معرفتها فقد ادرك ليله القدر و انما سميت (فاطمه ) لان الخلق فطموا عن معرفتها (از بحار علامه مجلسى ج 43 (ص )65)
ارباب عرفان و معرفت و كرسى نشينان عرض علم و حكمت را محور اين حديث شريف نسبت به تشابه و مضاهات ليله القدر با وجود حضرت فاطمه سلام الله عليها توجيهاتى است .
از جمله آنكه همانطورى كه معرفت اكتناهى بكنه ذات الوهى براى احدى ميسور نيست ، معرفت اكتناهى بكنه ذات فاطمه لاهوتى صفات نيز براى احدى امكان پذير نيست و همانطوريكه حقيقت ليله القدر و منزلت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها بر خلق مجهول است .
و همانطوريكه در شاءن ليله القدر در قرآن آمده فيها يفرق كل امر حكيم آيه 4 - سوره دخان ، نيز وجود حضرت فاطمه سلام الله عليها از جهت اينكه اسوه و الگو است براى مردم پس در واقع ميزان تفريق حق از باطل است .
و نيز همانطوريكه ليله القدر ظرف است از براى آيات و سو قرآنى به حكم انا انزلناه فى ليله القدر آيه 1سوره القدر چه قرآن در ليله قدر نازل شده است همين طور وجود فاطمه سلام الله عليها وعاء و ظرف است براى آيات نورانيه وجوديه ائمه اطهار و مظاهر تامه اسماء و صفات پروردگار كه همه نسل و ذريه آن بزرگوار يعنى فاطمه سلام الله عليها مى باشند. زيرا صدف وجود فاطمه زهرا ظرف وجود همه امامان و وعاء گوهرهاى ائمه اطهار عليهم السلام است و اوست كه ام الائمه است و هر امام خود كلام الله ناطق و هر يك آيه كبراى الهى هستند كه از صقع ربوبى در ظرف ليله القدر فاطمى تجلى و ظهور نموده و به عبارت ديگر نازل شده اند. مضافا به اينكه مصحفى نورانى محتوى جميع حقايق الهى بر حضرت فاطمه (س ) نازل گرديد كه جميع علوم و اسرار از ازل تا ابد در آن صحيف مباركه منطوى است و آن مصحف هميشه مورد استفاده ائمه معصومين عليهم السلام بوده و الساعه آن صحيفه شريفه نزد حضرت ولى عصر مهدى ارواحناله الفداء موجود است .
و از جمله تشابه ليله القدر ليله مخصوصه تجليات خاصه الهيه باسماء لطفيه و فيوضات و بركات و اشراقات ربانيه است و در ليله القدر است كه ادعيه و حاجات بندگان در دربار الوهى باجابت مى رسد، نيز با توسل بندگان و مخلوقات با ايمان به ذيل عنايت حضرت فاطمه زهراء سلام الله عليها كه ليله القدر معنوى و ظرف تتجلى رحمت رحيميه ربانى است و در واقع باب رحمت واسبع و مظهر الله و وجيه عندالله است و مصداق خير من الف شهر و مصداق كوثر اعطائى الهى و منبع خير كثير نامتناهى الهى به حضرت ختمى مرتبت محمد صلى الله عليه و آله است ، حاجات حاجتمندان بوسيله و وساطت حضرت فاطمه زهرا (س ) نزد خدا روا و دردهاى دردمندان شفا يابد و ليتوسل به خاندان عصمت و ولايت و زيارت آنان عارفا بحقهم شرط اساسى آن است كما قال الصادق عليه الصلوه و السلام :نحن و الله الاسماء الحسنى (التى لا يقبل الله من العباد عملا الا بمعرفتنا كاشف حقايق الذى انكشف له الملك و الملكوت فرمود: مائيم اسماء حسناى الهى عمل بندان نزد خداوند سبحان مورد قبول واقع نمى شود مگر به معرفت ما. (به مقام نورانيت )
و قيل عن لسانهم صلوات الله عليهم :

ما جام جهان نماى ذاتيم
ما مظهر جمله صفاتيم
ما نسخه نامه الهيم
ما گنج طلسم كائناتيم
هم مظهر واجب الوجوديم
هم معنى جان ممكناتيم
هر چند كه مجمل دو كونيم
تفصيل جميع مجملاتيم
برتر ز مكان و در مكانيم
بيرون ز جهات و در تجهاتيم
ما هادى جمله علوميم
كشاف جميع مشكلاتيم
بيمار و ضعيف را شفائيم
محبوس و نحيف را نجاتيم
گو مرده بيا كه روح بخشيم
گو تشنه بيا كه ما فراتيم
اى درد كشيده دوا جوى
از ما مگذر كه ما دواتيم

مولف توصيه اكيد مى كند خوانندگان محترم را كه هميشه در مقام حاجت مشروعه - هر چه باشد - از خواندن دعاى توسل كه در كتاب مفاتيح الجنان قمى و ساير كتب ادعيه معتبر است غفلت ننمايند. زيرا اثر اجابت آن سريع و بسيار مفيد و بارها براى نگارنده به تجربه رسيده است و اين دعاى نورانى سريع الاجابه از توسل به حضرت ختمى مرتبت پيغمبر رحمت شروع و به دوازدهمين نير برج امامت و ولايت حضرت خاتم الاوصياء ولى عصر ختم مى گردد و توسل به حضرت فاطمه سلام الله عليها در آن دعلا مندرج است .
باين عبارت يا فاطمه الزهرا يا بنت محمد يا قره عين الرسول يا سيدتنا و مولاتنا انان توجهنا و استشفعنا و توسلنا يك الى الله و قدمناك بين يدى حاجاتنا يا وجيه عندالله اشفعى لنا عندالله .

صديقه كبرى گهر درج رسالت
ام النجبا واسطه العقد جلالت
بر چرخ الوهيت خورشيد عدالت
اسم الله اعظم شرر ديو ضلالت
يك مظهر لاعوتى در يازده حالت
يك حجت يزدانى با يازده برهان
نورش ازلى بود ز انوار الهى
در جلوه گرى بود به آثار الهى
گرديد عيان از رخش اسرار الهى
دو ديده او ديده بيدار الهى
در باغ هدى شاخه پربار الهى
شاخى كه بيارايد از او ميوه عرفان
اى مظهر حق آينه با يازده مظهر
اى پيكر نورانى وى روح مظهر
اى دختر پيغمبر وى همسر حيدر
اى چهره زيباى تو آرايش محشر
اى فاطمه اى آئينه حضرت داور
اى هيكل توحيد و اى آيت سبحان

بارى حضرت فاطمه سلام الله عليها را نامهاى ديگرى است مانند صديقه و مباركه و محدثه و طاهره و زكيه و راضيه و مرضيه و زهراء كه تسميه آن حضرت به اين اسماء شريفه همه من جانبت الله سبحانه و تعالى و به تعيين خداوند متعال است ، كما صرح فى الروايه المذكوره قوله عليه السلام : لفاطمه تسعه اسماء عند الله عزوجل الحديث .
و اما اسماء و القاب كثيره و بسيار براى آن بزرگوار است كه بعضى منوص و برخى غير منوص است و ز آن جمله است برخى از القاب شريفه اى كه در نعت حضرت فاطمه زهرا سلام الله در قالب نظم ريخته و سروده شده و الحق عالى است و آن اشعار در ربار از اين قرار است

القاب بنت المصطفى كثيره
نظمت منها نبذه يسيره
نفسى فداها و فدا ابيها
و بعلها الولى مع بنيها
سيده انسيه حوراء
نوريه حانبه عذراء
كريمه رحيمه شهيده
عفيفه قانعه رشيده
شريفه حبيبه محترمه
صابره سليمه مكرمه
صفيه عالمه عليمه
معصومه مغصوبه مظلومه
ميمونه منظوره محتشمه
جميله جليله معظمه
حامله البلوى بغير شكوى
حليفه العباده و التقوى
حبيبه الله و بنت الصفوه
ركن الدى و آيه النبوه
شفيعه العصاه ام الخير
تفاحه الجنه و المطهره
سيده النساء بنت المصطفى
صفوه ربها و موطن الهدى
قره عين المصطفى و بضعه
مهجه قلبه كذا بقيه
فهيمه عقيله حكيمه
مهجه قلبه كذا بقيه
فهيمه عقيله حكيمه
محزونه مكروبه حكيمه
عابده زاهده قوامه
با كيه صابره صوامه
عطوفه روفه حنانه
البره الشفيقه الانانه
والده السبطين دوحه النبى
نور سماوى و زوجه الوصى
بدر تمام غره غراء
روح ابيها دره بيضاء
واسطه قلاده الوجود
دره بحر الشرف و الجود
وليه الله و سر الله
امينه الوحى و عين الله
مكينه فى عالم اسماء
جمال الاباء شرف الابناء
دره بحر العلم و الكمال
جوهره العزه و الجلال
قطب رحى المخاخر السنيه
مجموعه الماثر العليه
مشكاه نور الله و الزجاجه
كعبه الامال لاهل الحاجه
ليله قدر ليله مباركه
ابنه من صلت به الملائكه
قرار قلب امها المعظمه
عاليته المحل سر العظمه
مكسوره الضلع رضيض الصدر
مغصوبته الحق خفى القبر

هذه الابيات النورانيه من الجنه العاصمه .
قال المحقق الربانى ملا محمد باقر صاحب الخصائص الفاطميه :
سبحانك اللهم يا فاطر السماوات العلى و فالق الحب و النوى انت الذى فطرت اسما من اسمك و اشتققته من نورك فوهبت اسمك بنورك حتى يكون هو المظهر لظهورك فجعلت ذالك الاسم جرثومه لجمله اسمائك و ذالك النور ارومه لسيده امائك و ناديت فى الملاء الاعلى :انا الفاطر و هى فاطمه و بنورها ظهرت الاشياء من الفاتحه الى الخاتمه فاسمها اسمك و نورها نورك و ظهورها ظهورك و لا اله غيرك و كل كمال ظلك و كل وجود ظل وجودك فلما فطرت فطمتها عن الكدورات البشريته و اختصصتها بالخصائص الفاطميه مفطومه عن الرعونات العنصريه و نزهتها عن جميع النقائص مجموعه من الخصائل المرضيه بحيث عجزت العقول عن ادراكها و الناس فطموا عن كنه معرفتها فدعا الاملاك فى الافلاك بالنوريه السماويه و بفاطمه المنصوره ام السبطين و اكبر حجج الله ع لى الخافقين ريحانه سدره المنتهى و كلمه التقوى و العروه الوثقى و سر الله ارمضى و السعيده العظمى و المريم الكبرى و الصلوه الوسطى و الانسيه الحوراء التى بمعرفتها دارت القرون الاولى : و كيف احصى ثناها و ان فضائلها لا تحصى و فواضلها لا تقصى :البتول العذراء و الحره البيضاء ام اليها و سيده شيعتها و بنيها ملكته الانبياء الصديقه فاطمه الزهراء سلام الله عليها و على ابيها و بعلها و بنيها.
براى حضرت فاطمه عليهاالسلام كنيه هاى متعدده اى است و از آن جمله است ام الفضائل ، ام العلوم ، ام الكتاب ، الم الخيره و ام الاسماء زيرا آن حضرت مظهر اسماء حسنى الهى است .

در هر صفتى مظهر اسماء الهى
اندر فلك قدرت نبود چو تو ماهى

و از القاب و كنبه هاى آن حضرت است ام الحسن ، ام الحسين ، ام المحسن ، ام الئمه و ام ابيها چه آن حضرت مقوم و مربى جهت مقام روحانبت حضرت ختمى مرتبيت است و بيان تشريح اين مطلب مهم محتاج به تحقيق نير عرشى است و مولف اين تحقيقت را ضمن همين رساله نموده است .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مادرش يگانه بانوى عظيمه الشان و المرتبه جناب عليا مكرمه مجلله خديجه كبرى عليها التحيه و الثناء است
اين مخدره محترمه معظمه سلام الله عليها اول زنى است كه حضرت نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با او ازدواج نموده است و ولادتش در سنه شصت و هشت قبل الهجره بوده اين بانوى معظمه داراى مقام سيادت و رياست و حشمت و داراى مال و ثروت بسيار بوده است داراى مقام عفت اخلاق حميده بوده و اوصاف جميله را واجد بوده و بس در مقام سخاتوت و فداكاريش كه تمام اموال و ثروت خود را به رايگان براى اعلاء كلمه توحيد و ترويج اسلام مطلقا در اختيار تام شوهرش پيغمبر عالى مقام گذاشت .
شرافت و عظمت شئون حضرت خديجه كبرى نسبا و حسبا و ايمانا و اخلاقا در تاريخ اسلام از ناحيه مورخين ثبت و ظبط است
بطوريكه ما را بى نياز از بيان آن مى نمايد. جناب خديجه كبرى عليها سلام اول كسى است در ميان بانوان كه به خاتم پيغمبران ايمان آورد و دعوت حضرت ختمى مرتبت محمد مصطفى على آلاف التحيه والثناء را پذيرفت و مشرفه به دين مبين اسلام گرديد.
حضرت عليا مكرمه خديجه كبرى عليها التحيه والثناء از بانوان برگزيده خداس است همين بس در مقامش كه هرگاه جبرئيل امين فرشته وحى اهى بر خاتم انبياء حضرت محمد مصطفى (ص ) نازل مى گرديد، سلام خدا بر حضرت خديجه كبرى سلام الله عليها پيامش بود.
جبرئيل هر وقت شرفياب محضر انور پيغمبر اكرم (ص ) مى شد عرض ‍ مى كرد خدا مى فرمايد سلام مرا به جناب خديجه برسانيد و بآن بانوى عظمى بگوئيد ما براى او در بهشت قصرى مجلل و زيبا مطابق شاءن او مهيا و آماده نموده ايم : و نيز در كتاب بحار مجلسى (ره ) نقل شده ان جبرئيل عليه السلام اتى النبى صلى الله عليه و آله فقال : اقرء خديجه من ربها السلام فقال رسول الله صلى الله عليه و آله : يا خديجه هذا جبرئيل يقرئك من ربك السلام قالت خديجه :الله السلام و منه السلام و اليه السلام .
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها شوهرش وجود مقدس قطب ارائك توحيد، سلطان العارفين و رئيس الموحدين و اميرالمومنين و امام المتقين ولى الله اعظم حضرت على مرتضى صلوات الله و سلامه عليه است
حضرت على مرتضى عليه السلام داراى مقام ولايت كليه مطلقه است و تمام شئون ولايت و علامات و امتيازات امامت را واجد است .
حضرت على مرتضى عليه السلام داراى نفس كليه الهيه است همان نفسى كه مورد خطاب است در آيه شريفه پايان سوره فجر (يا ايتها النفس ‍ المطمئنه ارجعنى الى ربك راضيه مرضيه فادخلنى فى عبادى و ادخلى جنتى : آيه 30 سوره الفجر.
حضرت على مرتضى عليه السلام اعلم الناس است ، احكم الناس ‍ است ، اقتى الناس است ، احلم الناس است ، اشجع الناس است اسخى الناس است ، اعبد الناس است :
حضرت على مرتضى عليه السلام در تمام شئون ولايت كليه مطلقه با حضرت ختمى مرتبت محمد (ص ) شريك است الا اينكه نبوت ختميه مختص رسول الله صلى الله عليه و آله است چنانكه در حديث شريف منزلت ، تصريح به اين واقعيت شده است : قال رسوال الله (ص ) مخاطبا لعلى المرتضى (ع ) ( انت منى بمنزله هارون من موسى الا انه لان نبى بعدى ) اين حديث مورد اتفاق عامه و خاصه است حضرت ختمى مرتبت خطاب به حضرت امير اهل ايمان ، على مرتضى فرموده تو از من در تمام شئون بمنزله هارونى از موسى ، مگر اينكه نبوت به من ختم شده است و بعد از من پيغمبرى نيست :
جمله (و لا نبى بعدى ) از لسان پيغمبر اكرم (ص ) علاوه بر اينكه سند محكمى است بر خاتميت آن حضرت ، نيز مثبت ولايت كليه مطلقه حضرت على مرتضى (ع ) مى باشد. چون موسى و هارون سلام الله عليهما در تمام شئون كماليه با هم مشاركت داشته اند و همين معنى براى خاتم انبياء محمد مصطفى و على مرتضى صلوات الله عليهما در جميع شوون ولايت كليه مطلقه ثابت است و استثناء نشده مگر نبوت كه اختصاص به حضرت محمد صلى الله عليه و آله دارد.
لمولفه

(لا نبى بعدى ) از فخر بشر
خود دليل خاتميت در اثر
(انت منى گفت تا دانى عمل (ع )
بعد او باشد خلايق را ولى
گفت تعريضى او در اين سند
عين تصريح است بر اهل خرد

اعلام مقام ولايت كليه مطلقه علويه تصريحا در اين آيه مباركه است لقوله تعالى انما وليكم الله و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكوه و هم راكعون ) آيه 55 سوره مائده .
اين آيه مباركه به اتفاق مفسرين عامه و خاصه در شاءن على عليه السلام نازل شده است ، چه آن حضرت بوده كه در حال ركوع زكوه و صدقه داده است .
ولى در آيه مذكوره به معناى متصرف مطلق و صاجب اختيار و حاكم مطلق است نه به معناى دوست چه اگر به معناى دوست
گرفته شود اساسا معنى غلط است . علاوه با شمول كلى و سريانى خطاب (كم ) در آيه مرقومه كه جميع خلق را در بردارد،
لازم آيد كه بنابراين معنى العياذ بالله خدا و رسول خدا و اميرالمومنين على (ع ) دوست فاسقين و فاجرين و كافرين و منافقين و مشركين هم باشند و حال آنكه آنها برى و بيزارند از اينها، تا چه رسد كه دوست اين گروه فاسد باشند. پس عقل صحيح ، اين معنى را باطل و غلط مى داند و مخالف در محكمه عقل و وجدان محكوم است و بايد به حكم برهان ، تسليم آن معنايى بشود كه ما اشاره نموديم . يعنى متصرف مطلق و صاحب اختيار مطلق در كل عالم امكان ، نه در گوشه جهان و جزئى از آن و اين معناى ولايت تكوينيه و ولايت كليه مطلقه است (فانهم ) ممكن است كسى بگويد ولايت ولى بمعناى تصرف درست و مرد تصديق اما كليه و مطلقه را از كجا استنباط و استفاده نمائيم ، در جواب مى گوئيم آنرا هم از خود همين آيه مباركه ، مگر انما وليكم الله اين ولايت مطلقه و كليه نيست ، البته اين ولايت كلى است اگر چنانچه انكار نمائى العياذ بالله ولايت و تصرف خدا را در عالم محدود كرده و خدا را نشناخته اى و عقل تو را محكوم مى كند. عقل و برهان مى گويد تصرف خدا كلى و نامحدود است نه جزئى و مقيد. آيا مى توانى بگوئى خدا نسبت به آسمان ولايت دارد و العياذ بالله ولايت در زمين ندارد و يا در عوالم عاليه ولايت و تصرف و حكومت دارد، اما در عوالم سافله ديگر اين ولايت و تصرف را ندارد؟!
پس به حكم عقل و برهان مى بايست قبول كنى كه خداى قادر متعال ، متصرف مطلق و صاحب اختيار مطلق و حاكم مطلق در نظام كل است و داراى ولايت كليه مطلقه ذاتيه اصليه است و همين معنى در ولايت ، براى رسوال خدا حضرت حتمى مرتبت محمد (ص ) و براى حضرت على مرتضى (ع ) كه آيه مباركه مذكوره در شاءن آن حضرت نازل گرديه است ، ثابت و محقق و مبرهن است ، به حكم اينكه معطوف در حكم معطوف عليه است اما فرق و تفاوت ولايت كليه الهيه حضرت احديت ، با ولايت كليه مطلقه حضرت ختمى مرتبت و دوازده نفر خلفاء و اوصياى آنحضرت كه همه مصداق اولوالامر و همه واجد مقام ولايت كليه مطلقه مى باشند اين اين است كه ولايت خدا ذاتى و اصلى است و ولايت ايشان ضللى است و آنان مظهر ولى مطلق هستند و به عبارت ديگر ولايت كليه مطلقه ايشان يعنى رسول الله و خلفاى آن حضرت كه اول آنها حضرت على مرتضى و آخر آنها حضرت بقيه الله مهدى ولى عصر (عج ) به اذن الله است كه از اين اذن مراد اذن تكونى است خذ و اغتنم .
مولف را نسبت به معناى ولايت و شئون ولايت ضمن رسائلى كه در اثبات ولايت و امامت دوازده نفر خلفاء و اوصياء حضرت ختمى مرتبت (ص ) نگاشته است ، بيان تفصيلى است و بايست به آن رسائل مراجعه شود. در اين مقام فقط خواستيم شوهر عالى مقام فاطمه زهرا (س ) را كه حضرت على مرتضى صاحب مقام ولايت كليه مطلقه است معرفى نمائيم و نظر به بيان شئون ولايتى على عليه السلام نداشتيم . زيرا هر سخن جائى و هر نكته مقامى دارد و اما بس در مقام عظمت و رفعت شاءن ولاتى على عليه السلام نداشتيم . زيرا هر سخن جائى و هر نكته مقامى دارد و اما بس در مقام عظمت و رفعت شاءن حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها، كه اگر خداى على اعلى وجود مرتضى را خلق نمى كرد، براى اين بانوى بى همتا، كفوى در صفحه جهان هستى نبود تار روز قيامت .
چنانچه در روايت معتبر تصريح به اين حقيقت شده است :
قال الله عزوجل لو لم اخلق عليا لما كان لفاطمه كفو على وجه الارض ‍ آدم و من دونه
(ولنعم ماقيل )

حق چو نديد همسرش در همه ممكنات از آن
واجب و لازم آمدش خلقت حيدر آورد

على مرتضى عليه السلام مظهر اسماء حسنى و مجلاى صفات الوهى است . على مرتضى مثل اعلاى الهى است . خداى يكتا مثل نارد، اما مثل اعلا دارد و له المثل الاعلى پيغمبر اكرم خطاب به على مرتضى فرمود : (و انت المثل الاعلى ) : يعنى على جان مصداق مثل اعلاى كبريائى فى الواقع تو هستى .
و لنعم ما قال الاستادنا العارف (الهى قمشه اى )، رضوان الله تعالى عليه :

چو شمع آفرينش را بر افروخت
به آدم علم الاسماء بياموخت
ميان شاهدان بزم شاهى
كه مستند از مى وحى الهى
محمد (ص ) را نخست افكند مستى
ز جام عشق صهباى الستى
پس آنگه او چو سرمستان پر شور
به اشراقى جهان را كرد پر نور
چو قرآن دفترى از عشق بگشاد
به دانش عالمى را كرد دلشاد
بر آن دفتر كه شهر علم غيب است
در دانش (((على ))) بى هيچ ريب است
امير اهل ايمان سر سبحان
وزير مصطفى سلطان امكان
قواى عقل كلى را سپهدار
نظام آسمانى را نگهدار
شه آزادگان مقصود عالم
بت كروبيان زاولاد آدم
جمالش رونق بتها شكسته
جلالش بر ملائك راه بسته
گر آن ماه از جهان خلق كم بود
جهانى در شبستان عدم بود
نبود آن خواجه گر اين كارگه را
نبودى بنده اى زيبنده شه را
به عالم خواست ذات لايزالى
نمايد ز آئينه امكان مثالى
على گرديد تمثال جمالش
وز آن آئينه پيدا شد مثالش
ز (لله المثل ) بشناس وى را
منزه دان ز مثل آن شمس وفى را
امام اهل ايمان مرتضى را
شناسد هر كه بشناسد خدا را
بر او اشراق گردد نور يزدان
چو بر ختم رسولان فيض سبحان
+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

بس در رفعت شاءن و مقام والاى نسبى حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و على ابيها و بعلها و بنيها، كه دخت اول شخص عالم امكان است و اثر روحانى و جسمانى حضرت خاتم انبياء و سرور اصفياء همان اثر صادر نخستين و اولين جلوه رب العالمين . فاطمه زهرا سلام الله عليها دختر كسى است كه در نظام وجود از غيب و شهود بالادست او در مرتبه و مقام كسى نيست ، مگر ذات واجب الوجود. او دختر شخصى است كه اشرف الاولين والاخرين و رحمه للعالمين و خاتم الانبياء و المرسلين است : بتصريح نص ‍ قرآن لقوله تعالى (و ما ارسلناك الارحمه للعالمين )
آيه 107 سوره انبياء و نيز (و لكن رسول الله و خاتم النبين )
از آيه 40 سوره احزاب : بزرگان از اكابر و اعاظم عرفاى شامخين در تعريف خاتم گفته اند (الخاتم من ختم المراتب باسرها و بلغ نهايته الكمال )

زين سبب خاتم شده است او كه بجود

مثل او نى بود و نى خواهند بود

حق مر او را برگزيد از اين و آن

رحمه للعالمينش كرد از آن

مظهر عشق حق و مجبوب حق

برده از كروبيان جمله سبق

براهين عقليه و نقليه اين واقعيت را ثابت نموده كه سكه تعين ام التعين ختمى جمعى كمالى منحصرا بنام آن حضرت زده شده و خداى حكيم آن بزرگوار را بر تبه خاتميت سرافراز و او را از ميان كل ماسوا برگزيده و مقام شامخ خاتميت را به آن حضرت عطا و مرحمت نموده است :
هر ماده اى كه قابل اين گوهر گرانمايه نيست آيا نمى بينى كه خداى جهان آفرين كه بر كلك او بيكران آفرين از بسيارى از جماد اندكى را نبات و از بسيارى از نبات اندكى را حيوان و از بسيارى از حيوان اندكى را انسان نمود؟ يعنى نباتى كه در طريق وجود خود حيوان است و حيوانى كه در صراط وجود خود انسان است و از بسيارى اناس اندكى را عاقل و از بسيارى عقلاء اندكى را مسلم و از بسيارى مسلمين اندكى را مومن و از مؤ منين اندكى را عابد و از عابدين اندكى را زاهد و از زاهدين اندكى را عالم و از عالمين اندكى را فقيه و از فقها اندكى را حكيم و از حكما اندكى را عارف و از عرفاء اندكى را ولى و از اولياء اندكى را عارف و از عرفاء اندكى را اولوالعزم و از اولوالعزم يكى را خاتم آفريد پس در نظام كل اشرف مخلوقات و افضل مصنوعات حضرت خاتم النبياء و سرور اصفياء محمد مصطفى عليه و آله آلاف التحيه و الثناء است كه فاتح است در قوس نزول و خاتم است در قوس صعود :

اى كائنات را بوجود تو افتخار

اى بيش ز آفرينش و كم ز آفريدگار

(تو فاتح وجود و تو هم خاتم وجود

ختم كمال در تو نموده است كردگار )

(عالم ز فيض هستى تو پديدار آمده

پس كائنات را بوجود تو افتخار)

ما ضمن رساله (جلوه ربانى در اثبات خاتميت ) علاوه بر آيات قرآنيه و اخبار و احاديث و خطب صادره از مقام عصمت و معادن حكمت نيز از طريق برهان :ده برهان و دليل عقلى بر اثبات خاتميت نبى اكرم و رسول خاتم حضرت محمد مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم اقامه نموده ايم كه فهرست آن براهين به قرار زيل است :
برهان اول از طريق لزوم مظهر جامع
برهان دوم از طريق لزوم انتهاى سير صعودى
برهان سوم از طريق لزوم تكميل فيض الهى
برهان چهارم از طريق تطابق نظامين
برهان پنجم از طريق اسفار اربعه
برهان ششم از طريق قاعده امكان اشرف
برهان هفتم از طريق قاده امكان اخس
برهان هشتم از طرق برهان لزوم قانون تام و اتم آسمانى
برهان نهم از طريق برهان لزوم رابط بين خالق و مخلوق
برهان دهم از طريق قاعده وجوب لطف بطريق اولى ، چه خاتم مكمل دائر نبوت و سفارت الهيه است :
بيان اين براهين دهگانه مشروحا در كتاب جلوه ربانى در اثبات خاتميت مندرج است كتاب نامبرده كه با خط مولف است عينا عكس بردارى و در ايران و خارجه منتشر شده است و چند نسخه از آن نزد مولف موجود است كه در صورت مراجعه به طالبان آن اهداء مى گردد:
لمولفه

هزار بينه دارم كه در نظام وجود

كسى به مرتبه ختم انبيا نرسد

ز صد هزار پيمبر كه در جهان آمد

كسى به منزلت و فضل مصطفى نرسد

به حسن معنى و صورت مثال او نبود

تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد

محمد (ص ) است كه او را ستود ذات ودود

ز حق ثنا به كسى جز به يار ما نرسد

خدا و جمله ملائك ثناى او گويند

دعاى ما به سما جز كه با ثنا نرسد

شفيع جمله خلايق به روز محضر اوست

كسى به رتبه احمد (ص ) ز ما سوا نرسد

چه اوست مظهر جامع كه خاتميت را

جز او به لياقت ز ما سوا نرسد

مراست دست به دامان اين چنين يارى

كه از ازل و ابد كس به يار ما نرسد

اين حديث شريف از خود حضرت ختمى مرتبت منقول است كه فرموده ما خلق الله خلقا افضل منى و در حديث معتبر ديگر آمده كه حضرت ولى الله اعظم على عليه السلام از پيغمبر خاتم صل الله عليه و آله و سلم پرسيد يا رسول الله فانت افضل او جبريل حضرت در جواب فرمود يا على ان الله فضل انبياء المرسلين على ملائكته المقربين و فضلنى على جميع النبين و المرسلين والفضل بعدى لك يا على والائمه من بعدك اين حديث نورانى را علامه محقق ملامحسن فيض ‍ كاشانى از شيخ صدوق رضوان الله عليهما در كتاب علم اليقين خود نقل نموده است .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

در حديث ( عنوان بصرى ) كه مورد توجه علماى اخلاق است ، دستورهايى از حضرت امام صادق عليه السلام براى سالكان الى الله آمده است كه ما ترجمه روايت را ذكر مى كنيم .
( عنوان بصرى ) پيرمردى بود كه هفتاد و چهار سال از عمرش ‍ مى گذشت ، او مى گويد.
(من سالها با ( مالك بن انس ) رفت و آمد داشتم . هنگامى كه جعفربن محمد الصادق عليه السلام به مدينه آمد، من رفت و و آمد با او را نيز شروع كردم و دوست داشتم همان گونه كه از (مالك ) درس مى گيرم . از آن حضرت نيز درس بگيرم ، تا اينكه روزى حضرت به من فرمود: ( من شخص ‍ بدهكارى هستم (يعنى خداى تعالى وظايفى را از من به گونه وجوب خواسته كه بايد انجام دهم ) و علاوه بر اين در هر ساعى از ساعات شبانه روز اوراد و اذكارى دارم ، مرا از ورد و ذكرم باز ندار و از مالك درس بگير و با او در رفت و آمد باش ، هم چنان كه تا حال بودى .) من از اين سخن امام غمناك شدم و از حضورش بيرون رفتم و در دل گفتم : اگر امام در من خيرى را به فراست در مى يافت . مرا از رفت و آمد به نزدش و فرا گرفتن علمش باز نمى داشت . از آنجا به مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم و به آن حضرت سلام كردم سپس - فرداى آن روز - به روضه مطهره بازگشتم و در آنجا دو ركعت نماز خواندم و عرض كردم : ( ياالله ! يا الله ! از تو مسالت دارم كه دل جعفر را بر من مهربان سازى و از عملش آنچه را كه به صراط مستقيم راه يابم ، روزى ام گردانى ) و غمناك به خانه ام بازگشتم و ديگر به نزد مالك نرفتم . دلم از محبت جعفر عليه السلام سير شده بود و به جز براى نماز واجب از خانه بيرون نمى رفتم تا اينكه دلم تنگ شد، پس نعلين به پا كرده و عبا بر دوش گرفته و قصد محضر جعفر عليه السلام را كردم و اين پس ‍ از آن بود كه نماز عصر را خوانده بودم .
چون به خانه آن حضرت رسيدم ، اجازه ورود خواستم خدمتگزار حضرت بيرون آمد و گفت :
( چه مى خواهى ؟ گفتم : ( براى عرض سلام بر شريف (به فرزندان رسول الله صلى الله عليه و آله ) آمده ام .) گفت : ( به نماز ايستاده است .) من در مقابل خانه نشستم ، اندكى گذشت و خادم بيرون آمد و گفت : ( ادخل على بركه الله ) من داخل شدم و بر آن حضرت سلام كردم ، او جواب داد و فرمود: (بنشين ، خدايت بيامرزد) نشستم . پس اندكى امام سر به زير انداخت و سپس سر برداشت و فرمود: (كنيه ات چيست ؟) گفتم : (ابو عبدالله .) فرمود: ( خدا كنيه ات را ثابت كند و موفقيت بدارد! اى ابو عبدالله ! سوالى داشتى ؟) در دلم گفتم : اگر در زيارت حضرت و عرض سلام بر او هيچ فايده اى نداشت جز همين دعا، بى شك زياد بود، امام فرمود: (سوالى داشتى ؟) عرض كردم : (از خداى تعالى خواستم كه دل شما را با من مهربان كند و از دانش ات بهره مندم فرمايد، اميدوارم خداى تعالى درخواست مرا درباره شريف اجابت فرموده باشد.) فرمود: (اى ابا عبدالله ! دانشى كه مخصوص ‍ ماست ، آموختنى نيست ، بلكه نورى است كه خدا بر دل كسى كه مى خواهد راهنماييش كند، مى افكند. پس اگر خواستى از چنين دانشى بهره مند گردى ، در آغاز بايد حقيقت بندگى را در جان خود پيگيرى كنى و با به كار گرفتن دانش در طلب علم باشى و از خدا درخواست فهم كنى تا خداوند به تو بفهماند.)
گفتم : ( يا شريف !...) فرمود: (بگو يا ابا عبدالله )عرض كردم : ( يا ابا عبدالله ! حقيقت بندگى چيست ؟ فرمود ( سه چيز است :
اول ، آنكه بنده خدا در تمام آنچه خداى تعالى در اختيار او قرار داده است ، ملكيتى براى خود نبيند، زيرا بندگان حقيقى هيچ چيز نمى شوند و اموال را مال خدا مى بينند و هر جا كه خداى تعالى دستور فرموده ، آن را قرار مى دهند. دوم آنكه بنده براى خودش تدبير نداشته باشد. و سوم همه اشتغال و كارش در دستورات و امر و نهى الهى باشد.
پس هنگامى كه بنده اى در نعمتهاى الهى مالكيتى براى خود نديد، انفاق كردن در موردى كه خدا دستور داده ، بر او آسان مى شود و هرگاه بنده تدبير امور خود را به مدبرش واگذار كرد، مصيبتهاى دنيا بر او آسان مى شود و هرگاه بنده اى به آنچه خداى تعالى امر و نهى فرموده ، مشغول شد، فراغتى به او دست نمى دهد تا به مجادله و مباهات با مردم بپردازد و اگر خداى تعالى بنده اى را گرامى داشت و به اين سه صفت موفق فرمود، دنيا و
شيطان و خلق همگى در نظر او خوار مى شوند، و او از روى زياده طلبى و يا فخر فروشى دنيا را نمى طلبد و آنچه را كه در نزد مردم است به خاطر عزت يافتن و برترى جستن طلب نمى كند و روزگار خود را به بطالت نمى گذراند و اين اولين درجه تقوى است ، خداى تعالى مى فرمايد: اين خانه آخرت را ما براى كسانى قرار خواهيم داد كه در زمين برترى و فساد نخواهند، و عاقبت نيكو از براى افراد با تقواست .
)
گفتم : ( يا ابا عبدالله ! مرا وصيتى بفرما.) فرمود: (نه چيز وصيت مى كنم ، اين نه چيز وصيت من به كسانى است كه بخواهند در راه خدا قدم بردارند، از خدا مى خواهم كه تو را موفق بدارد تا آنها را به كار بندى . سه چيز از آن نه چيز درباره رياضت نفس است ، و سه چيز درباره بردبارى ، و سه چيز در دانش آموزى است ، پس نيكو به خاطرم بسپار، مبادا به آنها با ديده حقارت بنگرى .) (عنوان ) مى گويد: (كاملا توجه كردم ببينم حضرت چه دستور مى دهد؟)
امام فرمود: ( اما آنكه درباره رياضت است :
1. مبادا چيزى را كه اشتها ندارى ، بخورى ، كه حماقت و ابهلى مى آورد. جز به هنگام گرسنگى چيزى مخور.
2. چون خواستى بخورى ، از حلال بخور و نام خدا را ببر.
3. به ياد حديث رسول خدا صلى الله عليه و آله باش كه فرمود: آدمى ظرفى را پر نكرد كه شرش از شكم بيشتر باشد، و چون ناچار بايد بخورى ، يك سوم شكم را براى غذا و يك سوم را براى نوشيدن و يك سوم ديگر را براى نفس كشيدن بگذار.
و اما آنكه درباره بردبارى است :
1. كسى كه به تو گفت : اگر يكى بگويى ، ده جواب خواهى شنيد، به او بگو: اگر ده هم بگويى ، يك پاسخ از من نخواهى شنيد!
2. كسى كه تو را ناسزا گفت ، بگو: اگر در آنچه ميگويى راستگويى از خدا مى خواهم كه مرا بيامرزد و اگر در آنچه مى گويى ، دروغگوى از خدا مى خواهم كه تو را بيامرزد.
3. هر كس تو را تهديد به جور و غدر كرد، تو او را وعده نصيحت و دعابده .
و اما آنكه در بار دانش است :
1. هر چه نمى دانى ، از دانشمندان بپرس ، و مبادا پرسش ، و مبادا پرسش تو به آن منظور باشد كه انان را در تنگناى جواب قرار دهى و يا ازمايش كرده باشى .
2. و مبادا كه به راى خود عمل كنى ، تا مى توانى راه احتياط را از دست مده .
3. از فتوا دادن بگريز، هم چنان كه از شير مى گريزى ، و گردنت را پل پيروزى ديگران مكن .
سپس امام صادق عليه السلام فرمود:
( يا ابا عبدالله ! از نزد من برخيز كه نصيحت لازم را به تو كردم و ورد مرا بر هم مزمن كه من درباره خودم مرد بخيلى هستم (بسيار مواظب وقت خود هستم )..)

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

اين پندنامه پدرى است به مرگ نزديك و به پيروزى زمانه معترف ، و زندگى از او روى گردانيد و به روزگار گردن نهاده و در سراى در گذشتگان آرميده ، نكوهشگر دنيا و فردا از آن سراى كوچنده به فرزندى آرزومند كه به آرزوها دست نخواهد يافت ، فرزندى رهسپار راه هلاك شدگان و آماج بيماريها و گروگان روزگاران و هدف مصيبتها و برده دنيا و سوداگران غرور(2) و وامدار فنا و اسير مرگ همسوگند اندوه و همنشين غم و همنفس آفات و خاكسار شهوات و جانشين رفتگان .
اما بعد: آنچه من از پشت كردن دنيا و سركشى روزگار و روى آوردن آن جهان به خويش دانستم ، مرا از آن باز داشت كه جز از خويشتن ياد كنم ، جز به كار آن جهان پردازم ، و جز غم خويش تيمار دگرى خورم . آن گاه كه هم خويشتن ، مرا از هم دگران باز داشت و راى مرا بر اين استوار ساخت كه جز به فكر آن جهان نباشم و تكليف مرا روشن ساخت و بر آنم داشت كه كوشا دست به كارى زنم كه بيهودگى را بر آن راه نباشد و فكرت خويش صادقانه به كار برم ، ديدم كه تو پاره اى از من ، كه سراسر وجود منى ، آنسان كه اگر غمى بر دل تو فرود آيد، گويى بر دل من نشسته و اگر مرگ تو را دريابد، گويى مرا دريافته است ، پس ديدم كار تو همچون كار خود من در نظرم بزرگست و كار تو كار منست . از آن رو اين نامه را به تو مى نويسم ، به اين اميد كه - خواه من براى تو زنده مانم يا از اين جهان در گذرم - به آن رفتار كنى و به آن پشتگرم باشى .
اى فرزند گرامى ! به تو اندرز مى دهم كه از خداى بترسى و ملازم فرمان او باشى و دل به ياد او آبادان كنى و رشته پيوند او نگهدارى ، كه اگر چنين كنى ميان تو با خداى ، كدام رشته از آن استوارتر! دل به پند زنده دار و با دل نبستن به دنيا بميران و به باور نيرومند ساز و به خرد بيفروز و به ياد مرگ رام كن و به پذيرفتن فنا وادار و به رنجهاى دنيا بيناساز و از صولت دهر بر حذر دار و از دگرگونيهاى گردش روزان و شبان بيم ده و داستان گذشتگان بر او فروخوان و سرگذشت پيشينيانش يادآور و بر ديار و آثارشان بگذر. پس ‍ بنگر كه چه كردند و از كجا بر شدند و به كجا فرود آمدند و در كجا جاى گزيدند. آن گاه بينى كه از دوستان جدا ماندند و به ديار تنهائى فرود آمدند. آنسان كه تو نيز پس از اندك زمان يكى از آنان خواهى بود. پس سراى بپيراى و آخرت به دنيا مفروش و آنچه ندانى مگوى و از آنچه به آن وظيفه ندارى سخن مران و راهى كه از كجى آن بيمناكى ، مپوى كه باز ايستادن از بيم سرگردانى ، بهتر كه فرو افتادن در ورطه ترس و تباهى . به نيكى فرمان ده تا از نيكان باشى ، مردمان را با دست و زبان از كار نكوهيده بازدار و بكوش تا از زشتكاران جدا باشى . در راه خداى آنسان كه سزاوار اوست ، پيكار جوى و از سرزنش مردمان باك مدار و به هيچ حال در راه حق از غرقه شدن در سختيها مينديش ، دانش دين آموز و در ناگوارها خود را به شكيبائى خوگر ساز، چه نيكو خويى است شكيبايى در راه حق !
كار خويش همه به كردگار رها كن و در هر مهمى خود را به خداى بسپار كه پناهگاهى است بس استوار و نگهبانى بس توانا و مدافعى شكست ناپذير. در دعا و خواهش از پروردگار، اخلاص ورز كه بخشش و محرومى به دست اوست . در طلب خير و عافيت از خداى ، پافشارى ورز. پند من نيك درياب و جانب آن فرو مگذار و از آن روى مگردان كه بهترين سخن آنست كه سود بخشد. بدان در دانشى كه سودى نباشد، خيرى نيست و علمى ككه به حقيقت روى ندارد و به حق راه ننمايد، در آموختن ، آن فايدتى نيست .
هان اى پسر! چون ديدم روزهاى زندگيم بالا گرفته و سستى تن فزونى يافته است ، به وصيت تو شتافتم و از آن پيشى كه مرگ تاختن آورد و زبان از گفتن سخن دل بازماند و انديشه همچون كالبد بفرسايد يا برخى از چيرگيهاى هوس و خواهشهاى نفسانى و فريبندگيهاى دنيا بر دل تو از من پيشى گيرد و تو همچون شترى رمنده و سركش رام نگردى ، پاره اى از پندهاى خويش بر تو فرو خواندم ، چه ، دل نوجوانان همانند زمينى است كه تخمى در آن نيفشانده باشند، از اين رو هر دانه در آن افكنند، پذيراى آن باشد و آن را نيك بپروراند، پس زان پيشتر كه ترا دل سخت گردد و خرد در بند شود، به تاديب تو برخاستم تا پاى استوار به عقيدتى روى آرى كه اهل تجربه ترا از طلب و آزمودن آن بى نياز ساخته اند، پس تو از رنج طلب بى نيازى و از تلاش تجربت رسته . اينك آنچه از طلب و تجربه با دشوارى فراهم آورده ايم ، رايگان در دست تست و آنچه بسا كه در نظر ما تاريك مى نمود. بر تو روشن گرديده است .
اى فرزند گرامى ! چه روزگار به درازى عمر پيشينيان بر من نگذشته است ، اما چندان در كار ايشان نگريسته ام و در اخبارشان انديشيده ام و در آثارشان سير كرده ام كه همچون يكى از آنان شده ام ، بلكه چندان بر امورشان آگاهى يافته ام كه گويى با نخستينشان تا پسينشان زيسته ام . پس در اين سير و تامل ، كردار پاكيزه را از آلوده باز شناختم ، و سود را از زيان در يافتم ، آن گاه براى تو زنده هر كار را برگزيدم و زيباى آن را جستم ، و ناشايسته آن را يكسو نهادم و هر جا پدرى مهربان را بايد تا در كار فرزند نيكو بنگرد نيكو نگريستم و مانند همه پدران مهر انديش كه به كار فرزندان همت مى گمارند، در كار تو همت گماشتم و بارى بر آن شدم تا ترا اين چنين ادب آموزم ، چه تو روى به زندگى دارى و جوانى نوخاسته اى - با دلى پاك و نهادى صافى - و قصد آن كردم كه نخست ، كتاب خداى عزوجل به تو آموزم ، و تاويل آن كتاب و شرايع اسلام و احكام و حلال و حرام آن به تو باز گويم ، و جز اين نياموزم ، اما از آن ترسيدم كه عقايد و آرا - كه مورد اختلاف و اشتباه مردم شده است - ترا نيز مشتبه سازد، پس ، با همه كراهت كه از گفتن آن داشتم ديدم كه نزد من يادآورى آن ، پسنديده تر از آنست كه ترا در حالى رها كنم كه از فرو افتادن در ورطه هلاك بر تو ايمن نباشم . اميدوارم خداى ترا در راه صواب توفيق فرمايد و به راه ميانه رهنمونى كند. اينك ترا به پيروى از اين اندرزها سفارش ‍ مى كنم .
هان اى فرزند! بدان كه بهترين چيز كه از پند من بايد فراگيرى ، پرهيزگارى در راه خداى است ، و بس كردن به آنچه بر تو واجب گردانيده است ، و فرا گرفتن آنچه نياكان نخستين تو و نيكان خاندانت بر آن بوده اند. همانا كه آنان نيز مانند تو از انديشه در كار و درستكارى خويش فروگذار نكردند و از معارف دين هر چه را در اثر تفكر و ژرف انديشى باز شناختند به كار بستند، و از فرا گرفتن هر چه بيرون از وظيفه بود خوددارى كردند.
پس اكنون اگر دل تو، به آنچه ايشان به آن عارف شده بودند، بس تكند و در جستجوى حقيقت افزون طلب باشد، بايد كه به نيروى تفكر درست و تامل و نيك آموزى در پس كسب آن برآيى ، نه كه با فرو افتادن در گرداب شبه ها و غرقه گشتن در ورطه مجادله ها. پس اگر راى تو بر اين شد، نخست از خداى مددخواه و براى كسب توفيق به او روى آور، و آشفتگيهاى ترديد زاى كه شخص را به ناباورى و شبهه در اندازد يا گمراه سازد ، رها كن . پس آن هنگام كه بيقين دانستى دل صفا يافته و فرمانبردار گشته ، و راى كمال پذيرفته و از تفرقه باز آمده ، و خاطر در اين كار جمع گرديده و فكر در نقطه مقصود تمركز يافته است ، بنگر كه در اين پندنامه كه به توضيح بر تو نوشته ام چه مى گويم . اما اگر از آنچه به دل خواهى ، فراهم نيامد و فراغ خاطر و فكر جمع ميسر نشد، هشدار كه همچون شترى كه پيش روى نبيند به سر در نيايى ، و در ورطه ظلمات كه رهايى از آن بسى دشوار است گرفتار نگردى . آن كس كه راه بروشنى نبيند و امور را در هم آميزد، در طلب دين نيست ، و در چنين حال ، درنگ بهتر تا كه رفتن .
اى فرزند ارجمند! در سخنان من نيكو بينديش ، و بدان كه خداوند مرگ ، خداوند زندگى است و آن كه مى آفريند، هم اوست كه مى ميراند، و آن كه نابود مى سازد، هم اوست كه زندگى باز مى گرداند و آن كه به بلا مى آزمايد، هم اوست كه از بلا مى رهاند. اين جهان پاى نگرفت جز به نعمتها و محرومى ها و رنجها و پاداشها و كيفرها به روز رستاخيز، و به ديگر مشيتهاى خدا كه بر آن آگاه نيستى ، پس اگر از رويدادهاى اين جهان دانستن نكته اى بر تو دشوار نمايد، از نادانى خويش دان ، كه نخستين بار كه آفريده شدى ، چيزى از اينهمه بر تو معلوم نبود، سپس بر آن آگاه گرديدى . بسا چيزها كه نمى دانستى و رايت در آن حيران بود و چشم سرگشته ، اما سرانجام به آن عارف شدى ، پس به او پناه بر و در پيشگاه او بندگى كن ، و به سوى او بگراى ، و از او بيم دار كه ترا آفريد و روزى داد و اندامت موزون ساخت .
اى فرزند! بدان كه هيچ رسول صلى الله عليه و آله از خداى خبر نداد، پس ‍ رستگارى خويش را به رهبرى او دلخوش باش .
اينكه نكته اى از اندرز به تو فرو نگذاشتم و تو چندان كه بكوشى آنسان كه من به تو بينايم ، به خويش بينا نخواهى شد.
اى فرزند! بدان كه اگر پروردگار را شريك بودى ، آن شريك رسولان خود به سوى تو مى فرستادى ، و نشانه هاى قدرت و چيرگى او مى ديدى ، و افعال و صفاتش مى شناختى ، اما پروردگار چنان كه ذات خويش را توصيف كرده است ، يكتاست و هيچ كس در ملك با او مخالفت نتواند كرد. او جاويدان است و زوال ناپذير، اول است پيش از همه كائنات ، بى آنكه او را آغاز و بدايت باشد، و آخر است پس از همه موجودات ، بى آنكه او را پايان و نهايت باشد، برتر از آن است كه احاطه دل و ديده ، ربوبيت وى را در يابد.
اكنون كه اينها دانستى ، پس ، آنسان كه چون تويى را با آن مايه اندك و ناچيزى جايگاهت و ناتوانى بسيار و نياز فراوان به پروردگار، سزد كه كنى ، در پى طاعت او باش و از كيفرش بترس و از خشمش بيم دار كه او جز به كار نيكويت فرمان نداد و جز از كردار زشت بازت نداشت .
اى فرزند! همانا كه ترا از دنيا و از حال و زوال و انتقال آن آگاه كردم و از آن جهان و از آنچه براى اهل آن در آنجا آماده شده است ، خبر دادم ، و داستانها بر تو فرو خواندم تا عبرت گيرى و به آن رفتار كنى . داستان آنان كه دنيا را چنانكه بايد بيازمودند، داستان مسافرانى است كه فروكش كردن در منزلى بى برگ و نوا را خوش نداشته باشند و بر آن شوند تا در سرزمينى پر نعمت و ناحيتى سرسبز فرود آيند، پس دشوارى راه و دورى يار و سختى سفر و ناگوارى خوراك بر خود هموار سازند تابه سراى فراخ و نشستنگاه خود در آيند، از اين رو ناسازيهاى راه را رنجى نمى شمارند و انفاق مال را در آن راه زيانى نمى بينند و چيزى را دوستر از آن ندارند كه آنان را به سر منزل نزديك سازد و راه قرار گاهشان كوتاه كند.
و مثل آنان كه به دنيا فريفته شدند، بر مثال گروهى است در منزلى پر نعمت نشسته ، كه نخواهند به وادى بى بركت و قحطى زده مقام گيرند. پس چيزى را ناخوشتر و دشوارتر از آن نمى دانند كه رامشسراى خويش رها كنند و ناگهان به آن پايگاه تهى از نعمت فرود آيند.
اى فرزند عزيز! خود را و دگران را با يك ترازو بسنج . پس ، بردگران آن پسند كه بر خود مى پسندى و چيزى را كه بر خود ناروا مى دانى ، بر دگران نيز ناروا دان ، و آنسان كه نمى خواهى بر تو ستم كنند، بر كسى ستم مكن ، و چنانكه از مردمان چشم نيكى دارى نيكى كن ، كارى را كه از ديگران زشت مى دانى ، از خود نيز زشت دان و رفتارى كه چون با ديگران كنى ، خشنود گردى ، چون با تو كنند. به آن خشنود باش . آنچه ندانى - هر چند اندك دانى - مگوى (3)
آنچه نمى پسندى كه درباره تو چنان گويند، درباره ديگران بر زبان مياور. بدان كه خودپسندى خلاف صوابست و آفت خرد. سختكوش باش (4)
و گنجورى دگران مكن (5) و چون به حقيقت رهنمون شدى - چندان كه مى توان - در پيشگاه پروردگار فروتنى ورز. آگاه باش كه راهى در پيش دارى به مسافت دور و به سختى دشوار، و در پيمودن آن راه از كردار پسنديده و توشه اى چندان ، كه ترا سبكبار به منزل رساند، بى نياز نيستى ، پس خويشتن را گرانبار مساز كه آن ، مايه گرانى و ناسازى سرانجام تو گردد، و اگر از تنگدستان كسى يافتى به تو بازگرداند، غنيمت شمار و آن بار بر پشت او نه ، و اگر توانى بر آن بيفزاى كه بسا او را بجوئى و نيابى . اگر كسى از تو وام خواست توانگرى بودى ، غنيمت دان ،تا در روزگار تنگدستى آن وام به تو باز گرداند.
هشدار كه فرازى دشوار نورد در پيش دارى ، كه آنجا سبكبار را حال خوشتر از گرانبار، و دير جنبنده را حال زشتر از شتابنده . در نشيب آن فراز همانا كه يا به بهشت فرود آيى يا به دوزخ ، پس پيش از فرود آمدن ، با كردار پسنديده ، مايه آسايش و برگ عيش آنجا فرست و سراى ، آماده و دلنشين ساز، چه ، پس از مرگ نه مى توانى خشنودى خداى فراهم آورد، نه مى توانى به دنيا بازگشت .
آگاه باش آن كه گنجينه هاى آسمانها و زمين در دست اوست ، به تو رخصت دعا داد و اجابت آن را كفالت كرد و ترا بفرمود كه دست نياز به سوى او بردارى تا نيازت بر آورد، و از وى طلب رحمت كنى تا بر تو رحمت كند، و ميان تو با خويشت هيچ كس را حجاب نكرد و ترا به كسى وا نگذاشت تا نزد او از تو شفاعت كند، از ينت باز نداشت كه اگر بد كردى ، در توبه كوبى ، و در خشم بر تو شتاب نورزيد، و از بازگشت تو به سوى خود سرزشنت نكرد، و از آنجا كه سزاوار رسوائى بودى ، رسوات نساخت و قبول توبه بر تو سخت نگرفت ، و به سبب گناه با تو مناقشه نكرد و از رحمت خويش ‍ نوميدت نفرمود، و در توبه بر تو نيست ، بلكه توبه ات را كارى نيكو دانست ، و گناهت را يك ، و كار نيكوت را ده به شمار آورد. در توبه و باب طلب خشنودى خويش بر تو گشود. هنگامى كه او را بخوانى نداى تو مى شنود و چون با او به نهان راز گويى ، گفتگوى نهانت مى داند. نياز خود بر او عرضه مى دارى و از حال دل پرده بر مى گيرى و درد دل با او در ميان مى نهى و از غمها شكوه مى كنى و ازو غمزدايى مى طلبى و در كارها مدد مى جويى و از گنجينه هاى رحمت او، از فزونى زندگى و سلامت تن و فراخى روزى ، آن مى خواهى كه هيچ كس جز او به بخشيدن آن توانا نيست . آن گاه كليد خزانه هاى خود از آنچه طلب آن را رخصت فرموده است ، به تو سپرده ، تا هرگاه اراده كنى به نيايش درهاى نعمت او بر خويشتن بگشايى و باران احسان او پياپى بر خود ببارانى . پس مباد كه درنگ در اجابت دعا، ترا از رحمت او نااميد گرداند كه همانا عطيه به ميزان نيت است . بسا كه درنگ در اجابت دعا، خواهنده را پاداشى بزرگتر، و آرزومند را بخششى بيشتر باشد. بسا چيزى كه بخواهى و به آن دست نيابى ، اما دير يا زود، بهتر از آن نصيب افتد يا بلائى از تو بگرداند، و بسا كه چيزى طلب كنى كه اگر به آن رسى دينت تباه گردد، پس در پى آن باش كه جمال باقى دارد و گرفتارى آن گريبانت نگردد. مال ترا نپايد و تو مال را نپايى .
اى فرزند دلبند! بدان كه ترا بهر آن جهان آفريده اند نه اين جهان ، و براى گذشتن آورده اند نه نشستن ، و براى مرگ و نه جاويد زيستن . تو در سرايى هستى كه خانه كوچ است و توشه اندوزى و جاى ناكامى و گذرگاه آن جهنمى . همانا كه مرگ در پى تست و تو طعمه مرگى ، و هيچ گريزنده از آن به سلامت نرست و و از دست هيچ جوينده به در نرفت و جوينده ناچار به آن رسيد. پس برحذر باش كه مرگ ، آن گاه كه سرگرم گناهى و به خود مى گويى توبه خواهم كرد، به سراغت آيد، و ميان تو با توبه جدايى افكند كه خويشتن به دست خود تباه ساخته باشى .
بيان مرگ  
اى فرزند نازنين ! بسيار به ياد مرگ باش و به ياد ناگهان تاختن آن ، و به ياد آنچه پس از مرگ به آن در مى رسى ، تا چون بر تو در آيد با همه نيرو آماده باشى ، و چنان كه بايد كمربسته ، نه كه ناگهان فرا رسد و بر تو چيره گردد. مباد كه از آرامش و دلبستگى اهل دنيا به دنيا، و از ددمنشى آنان به يكديگر در برابر مردار اين جهان فريفته گردى ، كه خداى ترا بر فريب دنيا آگاه گردانيده ، دنيا نيز حال فناى خويش بر تو فرو خوانده و ناسازيهاى خود بر تو آشكار ساخته است . دنيا پرستان سگانى خروشانند، و درندگانى با شره جوشان . گروهى بر گروهى ديگر - بى موجبى - زوزه خشم آلود مى كشند، و توانمندان ، ناتوان را در هم مى شكنند و بزرگان بر خردگان چيرگى مى كنند. دسته اى چون شترانى در بند (6)، و دسته اى ديگر رها (7)، با خردى گمراه ، رهسپار راه بى نشان ، بسان شترانى چالاك و بى مهار در سنگلاخى آواره نه چوپانى كه از بيراهه بازشان دارد، نه چراننده اى كه به چراشان گمارد. دنيا در كوره راه رهنوردشان ساخته و چشمشان از نور رستگارى پوشانيده است ، از اين رو، در شوريدگيهاى اين جهان سرگشته اند و در نعمتهاى آن غرقه ، دنيا آنان را به بازى گرفته و شيفته خود ساخته و با آنان به لعبت بازى پرداخته است ، و از آن لعبتگان نيز دنيا را بازيچه خود ساخته اند
و فراى دنيا، همه چيز از ياد سترده اند.
توفيق طلب  
باش تا تيرگى يكسو شود و پرده ظلمت بدرد، گويى هودجها فرا مى رسند (8)، زودا كه شتابندگان گرم رو به آن پيوندند!
اى پسر گرامى ! بدان آن كس كه بر راهوار شب و روز سوار است ، رهنورد است ، اگر چه بر جاى ايستاده ، و در راه است ، اگر چه به فراغ رهنورد است ، اگر چه بر جاى ايستاده ، و در راه است ، اگر چه به فراغ آرميده . بى گمان هرگز به آرزو نرسى و از مرگ نرهى ، اگر كه پوينده راه پيشينيان باشى ، پس ‍ در طلب دنيا مدارا كن و در كسب روزى ، پاكيزه باش و آن بر خود آسان گير (9) بساط طلب كه به تنگدستى پيوست . نه چنين است كه هر سختكوش ، روزى فراوان يابد و هر كه راه اعتدال پويد، از آن محروم ماند. خود را به هيچ فرومايگى ميالاى - اگر چه ترا به دلخواه رساند، كه آنچه از جان كاستى ، آن را بدل نخواهى يافت . بنده كس مباش كه خداى آزادت آفريد.
آن خير كه به شر انجامد، خير نيست ، و آن گشايش كه به فروبستگى كشد، گشايش نيست . بهوش باش كه توسن از هر سويت نكشاند و شتابان به آبشخور هلاكت فرود نيارد.
اگر توانى كه ميان خداى و خويشتن ، بخششگر ديگر ندانى ، چنان باش ، چه سمت (روزى ) خويش خواهى يافت و سهم خود خواهى گرفت . همانا كه روى اندك از جانب پروردگار سبحان ، گرامى تر و برتر، كه روزى بسيار از سوى آفريدگان ، هر چند همه چيز از اوست .
پندهاى گوناگون  
آنچه به سبب خاموشى از دست دهى ، تدارك آن آسانتر، تا آنچه به سبب سخن گفتن . نگاهدارى آنچه در ظرف است ، به استوارى بند انست نزد من ، نگاهداشتن چيزى كه در دست دارى ، بهتر تا طلب چيزى كه در دست ديگران است . شرنگ نوميدى ، گواراتر تا خواهش از مردمان . روزى تنگ با پرهيزگارى ، بهتر كه بى نيازى با زشتكارى .
هر كس راز خويش بهتر از دگرى نگاه مى دارد. بسا آدميان كه در زيان خويش ‍ مى كوشند. پر گو و ياوه سراست . هر كه فكرت كند، بينا گردد. به نيكوكاران پيوند تا از آنان باشى ، و از تبهكاران بگسل تا از آنان نباشى . لقمه حرام بد است . ستم بر ناتوان ، زشترين ستم است . آنجا كه نرمى به درشتى گراياند، درشتى نرمى است . بسا كه دارو درد است و درد دارو. بسا كسى كه او را بدخواه خود پندارى و به صلاح تو سخن گويد و آن را كه عافيت انديش ‍ خويش شمارى ، در پندگويى تو خيانت ورزد. زنهار بر آرزو تكيه مكن كه آرزو، سرمايه گولان است . خرد، سود جويى از آزمايشهاست . بهترين تجربه آنست كه پندگوى تو باشد، ترا از بديهاى باز دارد و به نيكى ها
كشاند فرصت غنيمت شمار، زان پيش كه از دست دادن آن مايه اندوه تو گردد.
هر جوينده به مقصود نرسيد و هر مسافر باز نيامد. هدر دادن مال در هوسها، و توشه نيدوختن از آن براى رستاخيز، تبهكارى است . هر كار را پايانى است ، عاقبت انديش باش . سوداگر بازيچه خطر است (10) بسا مال اندك ، از بسيار آن بارورتر. يار فرومايه و دوست بخيل را خير نيست . تا توسن زمانه رام است ، كام از روزگار آسان برگير. به اميد بيشى ، خويشتن در خطر ميفكن . زنهار كه مركب ستيز با تو توسنى نكند. هنگامى كه برادرت از تو پيوند بريد، پيوستن او را بر خود هموار ساز، و چون دورى جست ، با او مهربان باش و به او نزديك شو، چون بخل ورزيد به او بخشش كن ، چون از تو گوشه گرفت . به او روى آور، در درشتى او نرم باش و چون گناه كرد، عذرش بپذير، چنان كه گويى تو بنده اويى و او خداوندگار نعمت تست .
اما زنهار كه اين دستورها بى جا به كار نبندى و با مردم نااهل به جاى نيارى .
با دشمن دوست ، دوستى مكن كه با دوست دشمنى كرده باشى برادرت (11) را با دل پاك اندرزگوى ، خواه او را دلپسند افتد يا دلگير نمايد. خشم سركش فرو خور كه من جرعه اى كه به عاقبت نوشتر از آن و به سرانجام گواراتر از آن باشد، نچشيده ام . هر كه با تو درشتى كند، با او نرمى كن كه به زودى با تو نرم گردد. بر دشمن به بخشش برترى جوى كه آن پيروزى شيرين تر، تا چيرگى به آزار. اگر بر سر آن باشى كه پيوند از برادر بگسلى ، جاى آشتى باقى گذار تا اگر روزى پشيمان گردد. به آن باز تواند گشت هر كه بر تو گمان نيكو برد، گمان او را صورت واقعيت بخش . (12)
حق برادر به اعتماد دوستى بين خويشتن با او، ضايع مگردان ، چه ، آن كس ‍ كه حق او تباه كنى برادر تو نباشد. نبايد كه خويشان تو، بى بهره ترين مردم از تو باشند. به آن كس كه به دوستى تو نگرايد، روى مياور. برادرت هر اندازه پيوند دوستى بيشتر بگسلد، تو در پيوستن بيشتر ستمگر را سنگين نشمارى ، چه او به زيان خويش و سود تو مى كوشد. و پاداش آن كس كه ترا شاد سازد، آن نيست كه با وى بدى كنى .
بدان كاى فرزند كه ، روزى بر دو گونه است : روزيى كه تو در پى آنى و روزيى كه آن در پى تست . پس اگر تو به سوى آن نروى ، آن به سوى تو خواهد آمد. چه زشت است تن به ذلت دادن به هنگام نياز، و درشتى در بى نيازى . ترا از دنيا آن سودمند است كه بدان اقامتگاه خويش بيارايى . اگر بر آنچه از دست داده اى به خيره زارى كنى ، پس بر آنچه به دست نياورده اى نيز زارى كن . نبوده ها را با بوده ها بسنج ، كه امور جهان همه همانند است . از آن زمره مباش كه تا در آزارشان نكوشى پند نپذيرند، چه ، خردمند به ادب پند گيرد. چارپايان ، مگر به ضربت چوب به راه نيايند. اندوه چون بر دل نشيند، آن را به نيروى شكيبايى و حسن يقين از دل بزداى . هر كه اعتدال بگذاشت از راه صواب بگشت . دوستى نوعى خويشاوندى است . يار صادق آنست كه دور از تو نيز صادق باشد. هوس ، شريك كورى است . بسا بيگانه كه نزديكتر از خويش است ، و بسا خويش كه دورتر از بيگانه . كسى ككه دوستى ندارد، تنهاست . هر كه به قدر خود بس كند، پاينده ماند.
رشته پيوند بين تو با خداى ، استوارترين رشته پيوند است كه مى توانى به دست آورد. آن كه پرواى تو ندارد دشمن تست . آنجا كه از مايه هلاك است ، نوميدى گنج مقصود است . هر رخنه را نبايد آشكار ساخت .(13) هر فرصت به دست نيايد. بسا كه بيناى كار در قصد خود خطا كرد و بى وقوف به مقصود رسيد. در كار ناروا، درنگ بهتر، چه ، هر دم كه بخواهى ، در آن شتاب توانى كرد. بريدن از نادان ، برابر است با پيوستن به خردمند. هر كه زمانه را امين دانست ، زمانه به او خيانت ورزيد و هر كه آن را بزرگ داشت ، به او خوار گشت . نه هر كه تير انداخت ، نشانه زد.
اگر سلطان را حال بگردد، زمانه بگردد. پيش از سفر، از يار راه پرس و پيش ‍ از خريد خانه ، از همسايه .زنهار كه سخنان خنده آور نگويى ، گرچه از زبان ديگرى باشد. زنهار با زنان كنكاش نكنى كه رايشان را كاستى ، و عزمشان را سستى است . بين زنان با فساد، پرده افكن كه هر چه اين پرده استوارتر، آراستگى شان به عفاف پاينده تر. بيرون رفتن زنان از خانه نه چنان زشت است كه تو كسى را به خانه در آورى كه اعتماد را نشايد. اگر توانى چنان كن كه جز ترا نشناسند. زن را در كارى كه با مقام وى ورزيدگى و دلبستگى به او اندازه نگهدار و چندان اميدوارش مكن كه دركارى كه به او مربوط نيست ، دخالت كند يا به شفاعت از دگران برخيزد. زنهار كه بيجا به زن بدگمان نگردى ، كه اين كار ، زن تندرست را به بيمارى كشاند و زن پاكدامن را به انديشه گناهكارى . هر يك از خدمتگزاران را كارى معين كن تا در برابر تو جوابگوى آن باشند و انجام دادن خدمت ترا به يكديگر تكيه نكنند.
خويشاوندان را گرامى دار كه ترا پرو بال پروازند و ريشه سرافرازى و دست پيكار
اينك ، دين و دنياى تو به خداى مى سپارم ، و در حال آينده و در اين جهان و آن جهان ، نيكوترين سرنوشت براى تو از او مسالت دارم والسلام .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

بايد توجه داشت كه وقتى يك مداح پشت ميكرفون قرار مى گيرد، درست در معرض ديد عموم مردم قرار گرفته است . و اصولا يك مداح در جامعه ، زير ذره بين قضاوت هاى همگانى قرار دارد.به همين دليل او بايد بداند كه مسؤ ليتى بس سنگين را بر شانه هاى تعهدات خويش پذيرفته است و بايد مراقب باشد تا آسيبى به اين مسؤ ليت وارد نكند. يك مداح بايد بداند كه همه دارند او را مى پايند و اعمالش را مدام سبك سنگين مى كنند مردمى كه به قول معروف مو را از ماست مى كشند. البته حق هم دارند. زيرا آنان در يك عهدنامه ، كه با خون شهيدان تاريخ ممهور گشته است ، با مداح ارتباطى روحى و قلبى برقرار كرده اند. و متقابلا از او انتظاراتى هم دارند و چون انتظارات مردم از مداح معقول و متعادل است ، مداح وظيفه دارد به آنها عمل كند. چرا كه اصلا شغل مداح ، كار مداح ، تعهد و وظيفه يك مداح ، تاءليف قلوب و تلطيف ارواح محبين ائمه عليهم السّلام است . مداح براى سبك كردن بار غم مردم ، پشت ميكرفون قرار مى گيرد، غمى كه اگر سبك نشود محبين را دق مرگ مى كند. دلها را پاره مى كند. عقده ها را سر ريز ميكند. موضوع كوچكى نيست . مردم از مصيبتى در غم و اندوه هستند كه خدا را هم به گريه انداخته است . خدا را هم غمگين و خشمگين كرده است . كمى بيانديشيم و فكر كنيم به اين ماءموريتى كه به ما داده اند.
مداح شغل بى سيمچى در جبهه جنگ را دارد. بايد خبرى عظيم و كاملا فوق سرى را به خاكريز عاشقان حسين عليه السّلام مخابره كند كه اگر كوتاهى كند، گناهى نابخشودنى را مرتكب شده است .
مداح يك خبرنگار جنگى ، يك راوى مقاتل ، يك نقال حماسى ، و يك پرده خوان بزرگ است . مداح كارگردان يك نمايشنامه فوق تراژدى است . مداح فريادگر مظلوميتى است كه از حلقوم بريده پسر فاطمه عليهاالسّلام منتشر مى شود.
مى خواهم بگويم كه خودش اين ماءموريت و مسؤ وليت را پذيرفته مى بينم به خطا رفته ام . پس بايد گفت كه اين ماءموريت را به ما داده اند و اگر ما لياقتش رانداشته باشيم از ما مى گيرند. در اين وادى هيچ كس به پاى خودش نمى آيد. اما هر كس كه مى رود، خودش ‍ مقصر است . تمام آن هفتاد و دو تن را هم كشيدند و به آن وادى بردند. همان طور كه مى دانيد خيلى ها را كشيدند و به كربلا بردند، اما فقط هفتاد و دو نفر لياقت ماندن تا آخر كار را پيدا كردند. همه عالم را به اين وادى مى آورند. كرم آقا شامل تمام عالم مى شود. يهودى ها در اين وادى به مقامات رسيده اند. ((زهير)) يكى از هواداران پر و پا قرص ‍ عثمان بود. مى دانيد كه هواداران عثمان ، على عليه السّلام را در خون عثمان مقصر مى دانند. اما پسر همان على ، در راه كربلا خيمه اش را كنار خيمه زهير زد و رشته را بر گردنش ‍ انداخت و او را به وادى كربلا برد و زهير هم مردانگى كرد و جواب لطف امام حسين عليه السّلام را با شهادت در راه ايشان داد.
پس اى كسى كه حتى يك لحظه هم از هوادارى على عليه السّلام دست نكشيده اى ، اينك ما را هم به اين وادى كشيده اند. اگر مى خواهى بيرون مان نكنند، بايد مقام محبين و گريه كن ارباب را بشناسيم و حق ايشان را ادا كنيم . محبينى كه بعضى هاشان از مرز جنون گذشته و حتى به مقام وصل رسيده اند. اكنون ما در راءس محفل عشاق قرار گرفته ايم . يعنى در بالاى مجلس و در مقابل چشمان كنجكاو سوته دلان .ما براى به دست آوردن چنين مقامى سالها تلاش و دوندگى كرده ايم . اكنون همه در مجلس منتظرند تا ببينند ما از يار جانانه چه پيامى آورده ايم .
مداح واسطه ساقى مجلس عيش گشته و مستان ، جام هاى انتظار خويش رابه سويش دراز كرده اند تا از شراب آگاهى لبريز كند. تمام خبرها در نزد مداح است ، اگر نتواند اين جام ها را لبريز كند رفتنى است . شكست مى خورد، مغلوب نگاه هاى پر تمناى مستان اين ميكده مى شود. به مجلس دقت كن ، چشمان لبالب از اشك دارد سرريز مى كند. به يك تلنگر كلام بند است . نقطه ثقل اين درياى لبالب قلب است . بايد دلها را تكان بدهى تا درياى چشم لبريز و سرريز كند. حواست جمع باشد كه با دلها سروكار دارى ، مرد ميدان مى خواهد. پس بايد به كنه مسئووليت فكر كرد. كار بسيار سخت و راه بسيار خطرناك است . خدا بايد دستمان را بگيرد. و از ارباب بخواهيم كه يارى مان كند. ما مداحان نه تنها در اجتماع بايد مراقب رفتار و اعمال مان باشيم ، بلكه در خانه و نزد اهل و عيال مان نيز بايد تمام اعمال مان حساب شده و بر گرفته از سيره ائمه عليهم السّلام باشد.
ما در خانه هم بايد يك مداح باشيم . نه اينكه در بيرون به مظلومى امام حسين عليه السّلام گريه كنيم و در خانه مانند شمر، زن و بچه مان را بگريانيم . چنين مداحى خودش يك مصيبت بزرگ است ، براى امام حسين عليه السّلام
اما خطرناك ترين و سخت ترين لحظه زندگى يك مداح همان دمى است كه وارد يك مجلس حسينى مى شود. اساتيد ما توصيه كرده اند كه يك مداح قبل از رفتن به مجلس بايد يكى دو ساعت با خودش خلوت كند و ببيند كه دارد به كجا مى رود و به چه منظور مى رود. آيا به مجلس لهو و لعب مى رود؟ آيا مى رود تا خودش را مطرح كند؟ يا مى رود كه پيغام دردها و غم هاى همسر على عليه السّلام را به مردم برساند؟ بايد قبل از رفتن به مجلس با خودش و وجدانش خلوت كند.
((شهيد مدنى ))؛ همين توصيه ها را به ائمه جمعه مى كرد. حقير هم دارم پيغام او را به شما مى رسانم . براى رفتن به مجلس انس بايد حتما وضو داشته باشيم . وقتى وارد مجلس شديم بايد احساس مان اين باشد كه از همه پست تر و ذليل تر هستيم . حقيرتر، خفيف تر و بى مقام تر. واقعا بايد چنين احساسى داشته باشيم . نه اينكه سروسينه را راست نگه داريم كه آى اهل مجلس ، اين منم كه همه شما را منتظر گذاشته ام ! خير.
بايد از خواب بيدار شويم . اينجا مجلس عزاى حسين عليه السّلام است . به ((طور سينا)) قدم گذاشته اى . بايد نعلين غرور، خودپسندى ، تعلق ، عجب و ريا و هر چه منيت و منميت است از پا در آورد. ما در اين وادى كاره اى نيستيم . اگر گفتند بخوان ، مثل يك غلام حلقه به گوش بايد بگوييم چشم ، اگر گفتند بنشين باز هم بگوييم چشم ، اما اگر گفتند برو بيرون بايد وفادارى را از سگى بياموزيم كه صاحبش بيرونش كرده است . مويه كنيم ، ناله كنيم و التماس كنيم ، تا از اين درب خانه ما را نرانند مگر نه اينكه ما نوكرى بيش ‍ نيستيم . پس در برابر ميهمانان ارباب بايد در كمال ادب رفتار كنيم . بايد صورت بر خاك بگذاريم و شكر كنيم كه منت گذاشته و راه مان داده اند. جاى شكر دارد، هزاران شكر.
مى گويند به هر زيارتگاهى مى خواهيم وارد شويم بايد غسل كنيم ، لباس تميز بپوشيم ، وضو بگيريم ، عطر بزنيم ، سرمان را شانه كنيم و خيلى نظيف و مرتب وارد بشويم . اما در مورد حرم حضرت سيدالشهداعليه السّلام بر عكس است ، هر چه ذليل تر، ژوليده تر، خاكى تر، لباس كهنه و مندرس ، پريشان تر و آشفته تر وارد شويم ، مقرب تريم . راستى فلسفه اين همه خفت و خوارى در بارگاه يار و اين كعبه شش گوش چيست ؟ آيا مى دانيد كه تكايا و حسينيه ها و تمام مجالس حسينى نيز همان حال را دارد؟ حسينيه ها و تكايا شعبه هاى همان حرم شش گوش هستند. مداحان در اين محل نه زائر هستند و نه ميهمان . فقط سمت نوكرى دارند. حالا شما در كجاى عالم ديده ايد كه ميهمانان ارباب به نوكرانش كرنش كنند و چپ و راست احترام بگذارند؟ به نوكر دستور مى دهند. فرمان مى دهند. حتى ممكن است بعضى از ميهمانان ارباب به نوكران توهين هم بكنند. نوكر كه حق اعتراض ندارد. چون نوكر است ، عبد است ، بنده است و غلام است . حساب نوكر در نزد ارباب ، با حساب همه مردم ، چه ميهمان ، چه زائر و چه مسافر، جداست . نوكر در نزد ارباب حساب ديگرى دارد و ميهمان ، همان طور كه حبيب خداست ، حبيب ارباب هم هست . پس چه كنم كه من هم حبيب ارباب بشوم ؟ بروم و لباس مداحى و نوكرى را در بياورم و مثل ميهمان وارد مجلس بشوم تا من هم حبيب ارباب بشوم ؟ نه ، اين فكر اشتباه است ، غلط است . نوكر در نزد ارباب مقام و مكانى دارد كه عزيزترين ميهمانان هم ندارند و آن تقرب دائمى و حضور ابدى در بارگاه ارباب است . عزيزترين ميهمان از اين درب خانه رفتنى است و بالاخره بايد مرخص بشود.
اما نوكران افتخار شرف حضور دائمى دارند. از سرى ترين مسائل خانوادگى و اندرونى ارباب مطلع هستند. محرم اسرار اندرونى آقا است . همه خانواده ارباب با نوكر خودمانى هستند. عزيزترين ميهمان هم اجازه ورود به اندرونى را ندارد اما يك نوكر آزادانه در هر گوشه بيت آقا رفت و آمد مى كند. نوكر به راحتى با تمام اقوام ارباب ارتباط برقرار مى كند. با جد ارباب ، با پدر و مادرش ، با خواهر و برادرانش . و گاهى دستور مى دهد تا كودكان بيت را نگهدارى كند. دختر سه ساله را سرگرم كند، براى كودك شش ‍ ماهه لالايى بگويد و اگر يك نوكر لياقت داشته باشد ماءموريت رساندن پيام عاشورا را به او مى دهند و يك نوكر بالاخره صاحب سرّ ارباب مى شود.
اين مقام نوكرى و اين هم نفس اماره ما. اين مقام را ارزان نفروشيم ، بلندگو، ميكروفن ، اكو، جمعيت زياد، تشويق ها و به به و چه چه ها، همه و همه فريب است . سراب است ، فانى است ، زودگذر و تمام شدنى است . هيچ يك از اين رؤ ياها در شب اول قبر به كار ما نمى آيد. بايد به فكر چيز ديگرى بود و آن احسان جاويدان حضرت سيدالشهداعليه السّلام ست كه او قديم الاحسان است .
پس از رسيدن به چنين مقامى مداح بايد اندازه ، قدر و شاءن خود را بداند و به قول معروف پا را از گليمش فراتر ننهد مثلاً در مجلسى كه علما و بزرگان حضور دارند به نصيحت كردن و موعظه حضار نپردازد. فراموش نكنيد كه همين امام حسين عليه السّلام را علماى دين به ما شناسانده اند. اظهار فضل در برابر آنان كمال بى احترامى و بى حرمتى به پرچم داران واقعى اسلام به حساب مى آيد. همچنين است در مجلسى كه پيش كسوت هاى شعر و شاعرى و مداحى حضور دارند. در اينجا هم مداح بايد به خواندن چند بيت شعر و بيان يك روايت و يا مقتل بسنده كند و مجلس را كش ندهد. در صورتى كه خواستيم يك شعر عربى يا حديث و يا آيات را به زبان عربى بخوانيم حتماً بايد قبلاً آن را تمرين كرده و با اعراب صحيح جمله ها را تلفظ كنيم .
هرگز با تحكم و امر و نهى با مستمعين و حضار حرف نزنيم . مثلاً بارها اين حقير در مجالسى شاهد بوده ام كه يك مداح جوان كه سابقه چندانى هم در اين كار ندارد، با داد و فرياد از مردم خواسته است كه ؛ درست سينه بزنيد! چرا دست تان بالا نمى آيد و يا مثلاً فرياد زده كه ؛ چرا بعضى ها لخت نمى شوند؟ ما تماشاچى نمى خواهيم و خلاصه از اين قبيل امر و نهى ها كه اصلاً شايسته يك مداح نيست . و اگر گاهى چنين عملى از يك مداح كهنه كار و قديمى سر مى زند، اولاً حساب رفاقتى طولانى است كه بين او و مستمعين برقرار است . ثانياً حساب يك مداح قديمى با حساب ما فرق مى كند. توجه داشته باشيد كه ادب و تقوا دو شاخصه مهم در مداحى است كه تخصص و خوش صدايى و به طور كلى همه مسائل ديگر را در اين رشته تحت الشعاع قرار داده است . در هر صورت چنين برخوردهايى با ميهمانان و گريه كن هاى ارباب ، چه از طرف ما مبتديان و چه از سوى حرفه اى ها عمل پسنديده اى نيست و دل ارباب مان را به درد آورده و در رسيدن به منصب نوكرى خلل و تاءخير ايجاد مى كند. دوباره توصيه مى كنم كه نصيحت كردن مردم در مجلسى كه علما و بزرگان حضور دارند از امتيازات منفى براى يك مداح مبتدى به حساب مى آيد.
معروف است كه در عهد زعامت حضرت آيت الله بروجردى ؛، رسم بوده كه همه ساله در سالروز ميلاد حضرت مهدى (عج )ايشان مجلسى منعقد مى كردند و تقريباً تمام علماى بزرگ و مدرسين حوزه ها هم در آن مجلس حضور پيدا مى كردند و يك امر بسيار پسنديده و حساب شده اى هم آن روز مرسوم بوده و آن اينكه همه ساله در چنين مجلس باعظمتى ، از يك طلبه جوان دعوت مى شده كه بالاى منبر برود و به ايراد سخن بپردازد مى گويند در يكى از سالها از طلبه جوانى مى خواهند كه بر منبر رفته و براى اين جمع كه همه از نخبگان علوم اسلامى بوده اند سخنرانى كند. طلبه جوان بالاى منبر رفته و از آغاز سخنرانى بر مذمت و مضرات شرابخوارى داد سخن مى دهد و حضار را نصيحت مى كند كه شرابخوارى چه عواقب وحشتناكى دارد!! اتفاقاًجناب آقاى فلسفى هم در آن مجلس حضور داشتند كه از وسط مجلس خطاب به آن طلبه مى گويند:((آشيخ ، اين جمع را بيهوده نصيحت مكن ، اينها تا دم مرگ هم دست از شرابخوارى برنمى دارند)) و شليك خنده حضار كه چون بمبى در مجلس منفجر مى شود.
اين حقير خود بارها شاهد بوده ام كه مخصوصاً در مجالس ختم يك مداح بدون توجه به جو مجلس ، يك ساعت مردم را نصيحت كرده است در حالى كه گروه بيشمارى از علما، شعرا، نويسندگان و دانشگاهيان حضور داشته اند در مجالس ختم بيان احاديث از ائمه و خواندن اشعار از شعراى بزرگ در مذمت دنيا و توجه دادن به آخرت امرى ضرورى مى باشد اما نصايح مستقيم مداح ، آن هم از زبان و جانب خودش صورت چندان زيبايى ندارد مگر اينكه آن مداح از مداحان پيش كسوت ، باسواد و معروف به داشتن تقوا باشد كه او هم بايد حد خويش را رعايت نمايد. دانستن مسائل فوق براى ما مداحان ، از دانستن مسائل فنى هم واجب تر و با فضيلت تر است زيرا همان طور كه قبلاً عرض ‍ شد، مردم به معرفت و ادب مداح بيشتر اهميت مى دهند تا تخصص او. ما بايد به سنت هاى حسنه گذشتگان احترام گذاشته و شديداً به آنها پايبند باشيم مثلاً يك مداح مبتدى قبل از اينكه به اجراى برنامه بپردازد حتماً بايد از پيش كسوت هايى كه در مجلس حضور دارند كسب اجازه نموده و بعد از دريافت اذن ، به اجراى برنامه بپردازد. اين يك سنت نيكو و حسنه است كه نشانه ادب و معرفت اجتماعى ما شيعيان است و دل نوكر قديمى آستان قدس حسينى را هم از ما مبتديان راضى و خشنود مى سازد و قهراً خشنودى نوكران قديمى ، خشنودى ارباب را در پى دارد. كارى نكنيم و نگذاريم كه پيرغلامان محاسن سپيد آستان حضرت عشق ، خداى ناكرده از ما برنجند و آه بكشند و بگويند: ((عجب دوره و زمانه خرابى شده !)). به نظر اين حقير چنين اتفاق ناخوشايندى يعنى عاق والدين كه بعضى از بزرگان آه استاد و پيش كسوت دانسته اند.
مبادا فريب گل كردن يكى دوتا از برنامه هاى مان را بخوريم و خيال كنيم كه كسى هستيم مراقب باشيم كه به اين به به و چه چه ها ما را به جهنم نكشاند. تازه جهنم هم با تمام وحشتناكى اش در برابر يك دم اندوه حسين عليه السّلام يچ وحشتى ندارد. در گذشته شروع و پايان هر مجلسى منوط به اذن پيش كسوتى بود كه در مجلس حضور داشت . اميدواريم كه هنوز هم اين سنت پسنديده رعايت شود، ان شاء الله .
يكى از بزرگترين آفات تقرب ما مداحان وسوسه هاى حسادت آميز شيطانى است و شيطان لعين و رجيم ، آن قدر به اين وسوسه دامن مى زند كه ما به كلى فراموش مى كنيم كه در بارگاه مقدس حضرت سيدالشهداعليه السّلام قرار داريم و اين يكى از خطرناك ترين و شنيع ترين حالات و لحظات يك مداح است كه بايد از شر آن به خداى كريم پناه ببرد. مثلاً يك مداح بعد از ما شروع مى كند به روضه خواندن كه ما در بدترين شرايط اخلاقى قرار داريم در دلمان آرزو مى كنيم كه برنامه اش خراب شود تا مبادا برنامه ما را تحت الشعاع قرار دهد و يا بدتر از آن ما حتى از گريه كردن مستمعين هم خشمگين مى شويم و سعى مى كنيم تا توجه مردم را از روضه آن مداح منحرف كنيم تا مردم تحت تاءثير قرار نگيرند. دقت كنيد! ما ميل نداريم كسى براى اباعبدالله عليه السّلام گريه كند. يعنى دقيقاً همان آرزويى را در دل داريم كه دشمنان آن حضرت و دشمنان دين ، در دل دارند. همه ما بايد به خدا پناه ببريم . واى بر ما و واى بر اين نفس سر كش و شهرت طلب و سيرى ناپذير! همان نفس بى پيرى كه از يك مداح ، يك دشمن امام حسين عليه السّلام مى سازد. آن هم درست در مجلس عزاى آن شهيد مظلوم .
مى گويند، شهيد بزرگوار و متقى ((شهيد غلامعلى ))كه مداحى خودساخته و مؤ دب بوده ، خصلت هايى را داشته كه براى ما درس هاى خوبى به حساب مى آيد. الله اكبر! عجب رندى بوده آن شهيد واصل !! شايد همه كس ندانند كه اين عمل ((شهيد غلامعلى )) چقدر ارزش دارد اما آنها كه سال ها در عالم مداحى سير كرده اند، قدر و بهاى اين عمل را مى فهمند كه شعر خوب را به ديگرى دادن يعنى چه . آن شهيد بزرگوار در حقيقت داشته خود را تنبيه مى كرده است . نفس اماره را سركوب مى كرده كه اى نفس بدكردار! اين مصيبت خود تو است كه مى خواهى در اين مجلس بخوانى ، نه مصيبت حسين عليه السّلام مجلس حضرت سيدالشهداعليه السّلام راى آن شهيد واصل ، ريسمان وصل دلدار بوده نه نردبان ترقى دنيا.
او در اين كوره داشته خود را مى پخته ، مى سوزانده ، خاكستر مى كرده و شعار چنين ذاكران رندى اين است كه :

حاصل عمرم سه سخن بيش نيست
خام بُدم پخته شدم سوختم

و شهادت هم شايسته ترين پاداشى بوده كه از جانب حضرت عشق عليه السّلام به او به او عطا كرده اند؛ مزد يك نوكر با ادب و با معرفت .
يكى ديگر از آفات تقرب كه همه بزرگان ، ما مداحان را به پرهيز از آن سفارش كرده اند شوخى و مخصوصاً شوخى ركيك مى باشد شوخى هايى كه على الخصوص در پايان مجالس به آن پرداخته مى شود. شنيدم كه اين امر را به استحضار پير مرادمان ((حضرت آيت الله خامنه اى )) رسانده بودند و معظمٌله شديداً دلگير شده و ناراحت شده و در پيامى مردم را از چنين شوخى هايى آن هم پس از ختم مجلس سوگوارى بر حذر داشته اند.
و باز يكى ديگر از مشخصه هاى بارز يك مداح متدين و عاشق ، همان سنگينى و متانت او مى باشد. ناگفته پيداست كه نبايد سنگينى و متانت را با تكبر و غرور عوضى گرفت و بسيار حيف است با دهانى كه ما مداحان مدام نام ارباب را مى بريم ، خداى ناكرده لغوگويى كنيم .
توجه كردن و مطيع اوامر يك مرجع بودن مخصوصاً كه آن مرجع ولى امر و رهبر و مرشد و پير مرادمان هم باشد، از واجبات است و اگر آنان در زمينه نوع عزادارى هر فتوايى بدهند، بر درك و استنباط و برداشت هاى شخصى ما ارجحيت داشته و سرپيچى از آن فتاوا نه تنها گناه كبيره است ، بلكه به جاى مزد، خشم ائمه را هم بر مى انگيزد. زيرا هر آدم عاقل و بالغ و انديشمندى ، يك موضوع به اين سادگى را مى فهمد كه يك فقيه ، دين را بهتر از يك غيرفقيه مى فهمد و حتى اشارات او هم براى ما حجت است . ما نبايد در امر مسلمانى و پيروى طورى برخورد كنيم كه مراجع را به خودسانسورى واداريم و خداى ناكرده آنان فكر كنند كه اگر مثلاً فلان فتوا را صادر كنند ممكن است مقلدين نپذيرند. اين خطرناك ترين و وحشتناك ترين حالت در جامعه شيعى مى باشد و از علائم ظهور و خشم حضرت مهدى (عج ) يكى هم آن است كه مردم فتواى علما را نمى پذيرند.
همين موضوع منع قمه زنى سالها مسكوت مانده بود و صاحب نظران اين حادثه تاريخى را يكى از بزرگترين شهامت هاى حضرت آيت الله خامنه اى (دام ظله ) مى دانند. مگر در زمان زعامت حضرت حضرت آيت الله بروجردى ؛ ايشان از سران هيئت هاى عزادارى نخواستند كه مثلاً فلان در دسته هاى عزادارى جايز نيست اما با كمال تاءسف مى دانيد كه آنان به يك مرجع دينى جواب جاهلانه و معصيت بارى دادند آنان وقيحانه به يك راهنماى بزرگ عصر و فرزند حضرت زهراعليهاالسّلام عرض كردند كه : ((ما تمام سال را از شما تقليد مى كنيم ، اين ده روز محرم را هم اجازه بدهيد از خودمان تقليد كنيم )) حالا دقيقاً نمى دانيم لكن چيزى به اين مضمون . گمراهى را ببينيد كه به چه حدى رسيده است اكنون تمام آنها مرده اند و دارند جواب پس مى دهند. جواب آن معصيتى را كه خيال كرده اند عزادارى است . اصلاً چكيده مفهوم حب و عشق و ولايت يعنى اطاعت . همين . و هيچ تبصره و ماده اى هم به دنبالش ندارد.
داستان مرد عربى كه به امر حضرت امام صادق عليه السّلام بى چون و چرا وارد تنور آتش شد(111) ، نيز مى خواهد بگويد كه ولايت يعنى : اطاعت ! اطاعت ! اطاعت ! و ديگر هيچ . تا قبل از صدور اين فتوا احتمال داشت كه قمه زنى را به حساب عزادارى ما بگذارند اما به طور قطع بعد از صدور فتوايى كه اين فرزند حضرت زهراعليهاالسّلام به تمام شيعيان عالم ابلاغ كردند، حقير يقين دارم كه هر شيعه اى در هر جاى عالم اگر قمه بزند، اين قمه را فرق خودش نزده ، بر فرق اسلام و مخصوصاً تشيع زده است . يكى ديگر از آفات تقرب ، برپايى مجالسى است كه به بهانه ((عيد الزهراء)) برپا مى شود و گاهى مشاهده مى شود كه در اين گونه مجالس چنان مفسده ها و معصيت هايى انجام مى شود و كه يقيناً دل شكسته حضرت زهراعليهاالسّلام را مى سوزاند. مثلاً در مجلسى كه دهها جوان و نوجوان مجرد و حتى كودكان كنجكاو حضور دارند يك مداح و بدتر از آن گاهى يك روحانى پشت ميكروفون رفته و به تعريف زننده ترين و ركيك ترين جوك ها مى پردازند كه انسان شرمش مى شود به يك دقيقه از نوار آن گوش كند و متاءسفانه بعد هم به صورت نوار كاست در جامعه اسلامى پخش مى شود. جامعه اى كه تحت شديدترين شبيخون هاى فرهنگى قرار دارد و بر مداحان و وعاظ است كه به اين تهاجم ناجوانمردانه به مقابله برخيزند. كدام عيد الزهراء؟ اين روز بزرگترين عزا براى آن بانوى فاضله است . بانويى كه ادب و تربيت حضرت ابوالفضل عليه السّلام قطره اى است در برابر ادب او. به نظر اين حقير مراجع بايد يك بار براى هميشه هم كه شده ، قيام كنند و تكليف مراسم عزادارى و جشن هاى مربوط به ائمه را كه اساس تفكر شيعى است روشن كنند، قبل از آن كه ما گمراه شده و اين مراسم را به تحريف بكشيم . متاءسفانه ما هنوز هم يك دستورالعمل تدوين شده كلاسيك از طرف مراجع نداريم كه چه چيزهايى موجب وهن واقعه كربلا مى شود و چه چيزهايى به وهن تشيع مى انجامد. يك مداح الگوى امانت دارى است مخصوصاً در رابطه با اشعارى كه مى خواند. مبادا اشعارى را طورى بخوانيم كه حضار تصور كنند كه خود ما آن شعر را سروده ايم . هر شعرى بايد با ذكر نام شاعر و يا تخلصش خوانده شود تا حق آن شاعر هم توسط مداح ادا شده باشد.
...يكى ديگر از خصوصيات يك مداح سوزاندن است . ليكن اول بايد خودش رسم سمندرى بياموزد تا بتواند دلها را بسوزاند.
خلوص در عشق ورزى ، اقتدا كردن به پروانه است .
يك مداح با ازدواج دينش را كامل مى كند. مداح جوان بايد زودتر ازدواج كند و سعى كند تا دوران تجرد كوتاهى داشته باشد همان طور كه هيچ انسانى از سقوط به مهلكه عصيان در امان نيست ما مداحان نيز از اين قاعده مستثنى نيستيم .
استغفار ذكر مدام يك مداح است .
روخوانى قرآن به طور صحيح از واجبات مداحى است .
دانستن ادبيات فارسى ، متون اسلامى ، احاديث ، روايات و مقتل شناسى نيز از اهم مسائل و وسائل مداحى است .
يك مداح بايد زود به مجلس بيايد و دير هم برود و اداى مداحان حرفه اى را در نياورد البته اين در صورتى است كه خيلى مشغله نداشته باشد(112) .
قلم ، بى صبرانه پايان تكاپو را به انتظار نشسته و مدام مهمانى انگشتان را ترك مى گويد و بر بستر سپيد كاغذ مى آرمد، اما چشمان انتظار هنوز به در دوخته شده و ماه غرق در تماشاست و همه آمدن تو را انتظار مى كشند. خدا كند كه بيائى ...

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

آسيب شناسى تحليل مدرن دنيوى عاشورا  
تحليل دنيوى و مادى از تاريخ ، بعد از ((رنسانس )) در غرب شكل گرفت . تفسير دنيوى تاريخ كه با حذف نظر از حقيقت و باطن و يا انكار ابعاد آسمانى آن همراه است ، هرگاه حادثه تاريخى كربلا را نيز در بر گيرد، به انكار اسرار روحانى و رموز مقدس اين واقعه منجر شده و ابعاد آسمانى آن را به خيالات و اوهامى ملحق كرد كه بر واقعيت سيال و طبيعى آن سايه مى افكند. ترويج اين تفسير به نابودى و زوال مراسمى مى انجامد كه در بازگشت سالانه عاشورا به قصد تكريم و تقديس آن و بلكه به انگيزه اتصال و وصول به حقيقت و باطن آن انجام مى شود. اين تفسير نه تنها با سيرت و صورت مراسم عاشورا سازگارى ندارد بلكه قالب تحريف شده آسيب ديده آن را نيز كه با خيالات و توهمات اسطوره اى قرين شده است ، تحمل نمى كند.
نگاه دنيوى به تاريخ به موازات گسترش نفوذ غرب به كشورهاى اسلامى راه يافت و به مرور به صورت واقعيتى اجتماعى بخشى از جوامع اسلامى را كه در معرض ‍ آموزه هاى كلاسيك غرب قرار گرفتند تحت پوشش قرار داد.
حضور تاريخ ‌شناسى و تاريخ ‌نگارى غربى در ايران با حوادث دوران مشروطه آغاز مى شود. در حوادث مشروطه در نهايت با حمايت سياسى غرب ، نيروهاى منورالفكرى كه متاءثر از آموزه هاى غربى بودند، بر اريكه قدرت نشستند. دوران رضاخان اوج حاكميت منورالفكرانى است كه شيفتگى نسبت به مظاهر مادى و دنيوى غرب ، فكر و ذكر آنان را تسخير كرده بود و رفتارى مقلدانه را براى آنان پديد آورده بود. در ذهنيت اين نيروها مراسم عاشورا كه نشان از فرهنگ و باور دينى مردم داشت و بلكه ظرف ظهور و بروز عشق و علاقه دينى آنها و در هر سال هنگام بارورى و تجديد حيات دينى جامعه بود، عنصر خطرناكى بود كه براى وصول به فرهنگ و تمدن جديدى كه غرب به آنهامى نمود، بايد قربانى مى شد.
حذف و نابودى سنت ها در مراسم دينى گرچه با حضور نگاه غربى رخ مى دهد ليكن اين جريان در ايران به دلايلى كه پرداختن به آنها از حوصله اين مختصر خارج است ، در نخستين گامها با خشن ترين صورتى كه ممكن بود آغاز شد. تخريب تكيه دولت ، مقابله و رويارويى با برگزارى مراسم عاشورا و مجالس عزا و روضه خوانى كه مورد تعقيب و پيگرد ماءمورين دولتى قرار مى گرفت ، ميدان هاى اصلى نزاع و درگيرى حاكميت منورالفكران رضاخانى با سنت هاى دينى را نشان مى دهد.
اقتدار سياسى منورالفكران بعد از شهريور بيست ، در هم فروريخت و مراسم عاشورا به دور از شركت و حضور منورالفكران و كسانى كه جذب آموزش هاى كلاسيك غربى مى شدند و به صورت جريانى مردمى و دينى تداوم يافت و حيات سياسى نيروى مذهبى در دو دهه بيست و سى با قدرت اجتماعى اين مراسم پيوند خورد. و بالاخره قدرت اجتماعى مذهب در متن مراسم عاشوراى سال 1342 به صورت يك واقعيت عظيم مردمى و نيروى پرتوان سياسى خود را بر ديده و چشم نيروهاى رقيب تحميل نمود.
دو دهه چهل و پنجاه ساليانى است كه بى تفاوتى و بى توجهى منورالفكران به واقعيت اجتماعى دين پايان مى پذيرد و بخشى از اين نيرو، جريان اجتماعى جديدى را كه تا قبل از آن در قالب حركت هاى فردى منزوى مى ماند شكل مى دهد. ((روشن فكرى دينى )) پديده اى است كه در اين مقطع از تاريخ اجتماعى ايران به صورت مساءله اى اجتماعى در مى آيد.
آسيب شناسى تفسير روشن فكرى دينى از عاشورا  
با پديد آمدن روشن فكرى دينى ، فضاى مناسبى براى ظهور نوع نوينى از آسيب و انحراف به وجود مى آيد. منورالفكرى و روشن فكرى تا زمانى كه قصد توجيه دينى خود را نداشته باشد با تمسخر و تحقير از كنار سنت هاى دينى مى گذرد و در صورتى كه قدرت سياسى لازم را داشته باشد، به مقابله و رويارويى فيزيكى با آن بر مى خيزد. وليكن روشن فكرى هنگامى كه به دين نزديك مى شود و به ارائه تفسير روشن فكرانه از دين مى پردازد، ابعاد معنوى و فرا مفهومى دين كه با انجام عمل و رفتار خالصانه دينى در معرض ادراك و آگاهى قرار مى گيرند، مورد انكار واقع مى شود و يا آن كه با سكوت ناديده انگاشته مى شود.
تفسير روشن فكرانه دين مى كوشد تا احكام و سنن دينى را در چارچوب ادراك مفهومى روشن نمايد و حقايقى را كه هويتى فرا مفهومى داشته باشند، تحمل نمى كند. حادثه تاريخى عاشورا و به دنبال آن مراسم آن نيز بايد در اين نگاه چهره اى دنيوى و قابل فهم براى ذهنيت روشن فكران پيدا كند.
جريان هاى روشن فكرانه دينى متعددى در عرض يكديگر در سال هاى چهل و پنجاه شكل مى گيرند و هر يك از آنها ناگزير به تناسب زمينه هاى فكرى خاصى كه دارند به تفسير واقعه عاشورا مى پردازند.
اين تفاسير، ناظر به حادثه تاريخى عاشورا است وليكن به دليل اين كه ظاهرى ضد دينى ندارد به سهولت و بدون آن كه مانعى جدى براى آن وجود داشته باشد، بلكه با حمايت غيرمستقيمى كه از آموزش هاى كلاسيك جامعه مى گيرد، به درون محافل و مراسم دينى راه پيدا مى كند و بدين ترتيب در يك فرصت زمانى نه چندان طولانى ، اعتقاد و باورى كه سنت و مراسم دينى بر آن اتكا مى كند و حتى صورت اساطيرى مراسم از حضور آن بهره مى برد، دگرگون مى نمايد و اين همان آسيب و انحرافى است كه با قطع رابطه حادثه عاشورا با ابعاد آسمانى و الهى آن به مراتب خطرناك تر از آفت ها و آسيب هاى پيشين است .
ترويج تفسيرهاى نوين نسبت به حادثه عاشورا و يا حتى نسبت به ويژگى هاى مراسم با عنوان مبارزه با خرافات و باورهاى غلط انجام مى شود و اين در حالى است كه عالمان دينى نيز كه به رهبرى مرجعيت شيعه و به زعامت امام خمينى (رحمة الله عليه ) حركت سياسى نوينى را آغاز كرده اند، به پالايش ابعاد اساطيرى عاشورا همت گمارده و امكانات بالقوه اين مراسم را براى استفاده از آن در يك حركت سياسى دينى به فعليت مى رسانند.
بنابراين حركت روشن فكرانه دينى با تحرك نوينى كه نيروى مذهبى در دهه چهل و پنجاه يافته است ، همگام مى شود وليكن در مدت كمتر از يك دهه ، نكات افتراق اين دو جريان نسبت به حادثه عاشورا و مراسم مربوط به آن آشكار مى گردد.
منابر و سخنرانى هاى شهيد مطهرى ؛ درباره عاشورا كه در اين دو دهه شكل مى گيرد و مجموعه آنها در سه جلد با نام ((حماسه حسينى )) تدوين شده است ، نمونه اى از تلاش هاى نيروى مذهبى در پالايش مراسم عاشورا از انحرافاتى است كه در سده هاى پيشين از ناحيه ذهنيت بسيط شركت كنندگان و يا از ناحيه ديگر علل بر مراسم تحميل شده است .
جهت گيرى اصلى اين آثار همان گونه كه اشاره شد احياء صورت دينى مراسم و اصطياد عناصرى است كه قدرت و توان اجتماعى نيروى مذهبى را تاءمين نمايد. فضاى سياسى حاكم بر روشن فكرى دينى جامعه نيز ستيز و درگيرى با استبداد حاكم بر جامعه است . از اين رو جهت رويكرد روشن فكرانه آنها نيز به عاشورا و مراسم مربوط به آن ، بى توجه به بار سياسى اين واقعه نيست . آنها مى كوشيدند تا همراه با تفسير روشن فكرانه عاشورا از امكانات سياسى موجود در آن نيز بهره ببرند.
كتابى كه مركزيت سازمان منافقين در سال 1350 با الهام از ديدگاه هاى ماركسيستى به عنوان شيوه علمى مبارزه در تبيين ((راه حسين عليه السّلام )) مى نويسد، نمونه گويايى از اين گونه آثار است . جهت گيرى اصلى اين آثار بر عنصر شهادت طلبى در واقعه عاشورا همراه با تعريضات مكرر به حضور عنصر ((بكاء و مصيبت )) در مراسم مربوط به آن است .
در همين ايام 1347 ش در حوزه علميه قم نيز كتابى به قصد تفسير سياسى واقعه عاشورا با قطع نظر از ابعاد آسمانى واقعه نوشته شد. نويسنده در اين كتاب به دنبال آن بر مى آيد تا حادثه كربلا را بر مجراى كارهاى عقلانى و مجارى طبيعى تفسير كند. او در يكى از مقدمات كتاب تصريح مى كند كه اين شيوه براى مذاكره با ديگرانى كه با مبانى اعتقادى شيعه ماءنوس نيستند، كارساز و مفيد است . اين كتاب البته در بين كارهاى روشن فكرانه دينى ، اثرى قابل توجه به حساب نمى آيد ((و جلب نظر روشن فكران و قلم زنان غير دينى را نمى كند))(105) زيرا تربيت و ذهنيت حوزوى نويسنده ، مانع از آن است كه كار او برجستگى هايى را كه در محيطهاى روشن فكرى موردنظر است داشته باشد. علاوه بر اين كه در اين كتاب بر ستيزه جويى و مبارزه ابتدايى تكيه نمى شود، و حال آن كه فضاى سياسى جامعه در ستيز با قدرت مسلط شاه ، به دنبال اين عنصر مى گردد. ليكن اين اثر، گفتگوهاى تندى را در محيط حوزوى كه جايگاه تعاليم سنتى دينى است ، به دنبال مى آورد. و دليل اين امر خطرى است كه نيروهاى حوزوى در معنويت زدايى از واقعه كربلا و مراسم عاشورا احساس مى كنند. آنها مغايرت اين گونه تفسير را با مبانى كلامى ، فلسفى و عرفانى شيعه در مى يابند و بسيارى از مباحث را نيز درباره اين سلسله از مسائل مطرح مى كنند. نقطه ضعف اصلى اين كتاب معنويت زدايى واقعه عاشورا است ، و اگر اين كتاب جاذبه اى براى روشن فكران داشت ، بدون شك در همين مساءله بود. قابل تاءمل ترين كتابى كه در اين ساليان اواخر دهه 40 شمسى به تفسير روشن فكرانه حادثه عاشورا پرداخت ، نوشته كوتاه ((حسين وارث آدم ))(106) است .
رويكرد نويسنده در اين كتاب ، همراه با زيبايى و جاذبه ادبى فراوانى كه دارد، رويكردى جامعه شناختى است . نويسنده كه در برخى از ديگر آثار خود با تاءكيد بر عنصر ستيز و شهادت به مقابله با برخى از صورت هاى اساطيرى مراسم مى پردازد كه فاقد حساسيت هاى سياسى اند، در اين اثر ديگر بار، صورتى اساطيرى به واقعه مى بخشد. اسطوره اى كه خالى از ابعاد انقلابى نيست وليكن تهى از ابعاد آسمانى و معنوى است . او با تفسير نمادين حادثه كربلا رويكرد مردم را به عاشورا ناشى از نمادهاى موجود در آن مى داند. سرچشمه مشترك دو رود دجله و فرات سمبل زندگى اشتراكى و بى طبقه اوليه انسان ها تعبير مى شود و جدايى آنها نشانه پيدايش دو طبقه استثمارگر و استثمارشده حاكم و محكوم مى باشد و امتداد جغرافيايى آنها نماد تداوم تاريخى اين دو طبقه است ، كه ((در انتهاى سرزمين تاريخ به هم مى پيوندند و يكى مى شوند)) و در پايان كار به ((آرامش يكنواخت نخستين مى رسند)).
در اين نوشتار كوچك همه پيامبران از آدم تا خاتم ؛ نوح ، ابراهيم ، موسى و عيسى عليهم السّلام و همه نمرودها و فرعون ها با همه بعل ها و هبل ها حضور دارند. خداوند واحد با همه الهه هاى متفرق ، رويارويى و مقابل است . و با اين همه ، هيچ نقلى تاريخى كه ناظر به واقعيت خارجى باشد در آن نيست و به همين دليل هيچ كس نيز به نقد تاريخى آن نمى تواند دل خوش دارد. كتاب از تاريخ ، گذشته است . نه به نقل تاريخى آن مى پردازد و نه به نقد آن . در آن يك اسطوره تصوير مى شود. و تصاويرى كه بسيارى از آنها واقعيتى تاريخى نيز داشته اند، با صرف نظر از آنچه كه به راستى در تاريخ بر آنها گذشته است در متن اين اسطوره قرار گرفته اند.
در اين اسطوره ، عاشورا نه يك صورت عينى است كه با تاءويل به حقيقتى الهى باز گردد، و نه يك توهم و خيالى است كه در قالب اساطيرى پيوند مشوب و لرزان خود را با مراتب نازل آسمان حفظ كرده باشد. بلكه يك سمبل و نمادى است كه از سائقه هاى و نيازهاى سركوفته انسان در تاريخ سرچشمه مى گيرد، و آدمى بى آن كه خود بداند، ناخودآگاه ، در جاذبه دلالت و حكايت سمبليك تصاوير موجود در آن ، شيفته و شيدا مى گردد و در ماتم و اندوه آن كه چيزى جز ماتم و اندوه نهفته در واقعيت تاريخى و طبيعى او نيست فرو مى رود.
اين صورت از اسطوره ، چهره منحرف حقايق دينى نيست . بلكه آلتى است كه چهره منقلب و واژگونه تاءويل دينى را با خود دارد. در تاءويل دينى واقعيت عينى و حتى صورى كه در خيال متصل يا منفصل افراد به صورت مبشرات و خواب هاى صادق پديد مى آيد، مسير گذر به حقايقى مى گردند كه ظهور تام آنها جز در غيب عالم و به هنگام گذر از ((صراط)) حاصل نمى شود. ليكن در اين صورت جديد تاءويل ، كه تاءويلى غير دينى است ، ((الله ))، ((يهوه ))، ((زئوس ))، ((خداوندگان متفرق ))، ((ابراهيم عليه السّلام ، ((نمرود))، ((موسى عليه السّلام ، ((فرعون ))، ((پيامبر خاتم صلّى اللّه عليه و آله و بالاخره حسين عليه السّلام و يزيد با صرف نظر از واقعيتى كه دارند صورت مناسبى مى شوند براى حكايت و دلالت از وقايعى كه در زهدان طبيعت بر آدم و فرزندان او در طول تاريخ رفته است ، و اينك در حافظه تاريخ و وجدان اجتماعى فردى قرار گرفته اند كه ((برون خود را در هم مى شكند)) و از ((تحمل شرم آور و شكنجه آميز آن مى گريزد)).
نويسنده يا خواننده اثر فوق ممكن است به لوازم آنچه ترسيم شده است و يا به عناصرى كه مقوم تحليل آن هستند بى توجه باشد. راقم نيز در مقام داورى نسبت به حسن فاعلى نوشته مزبور نيست و اين گونه داورى ها را نيز فاقد ارزش علمى مى داند وليكن اين مقدار قابل انكار نيست كه اين نحوه از نگاه در صورت رسوخ و رسوب ، همه لوازم و مقومات خود را دير يا زود به همراه خواهد آورد.
اين نگاه ، بقاياى حوادث الهى و مقدس و بستر آداب و سننى را كه ريشه آسمانى دارند، ابتدا از مبداء آسمانى آنها مى گسلاند و از آن پس براى آن صورت جديدى را كه از محدوده عالم طبيعت فراتر نمى رود در نظر مى گيرد و اين شيوه عمل با مراسم و آداب دينى ، ميراث دار همه آموزه هاى فرهنگى غرب است .
تحليل روان كاوانه ((فرويد)) از حوادث تاريخى ، تفسير اجتماعى ((دوركيم )) از دين ، تبيين طبقاتى ((ماركس )) از ايدئولوژى هاى بشرى و مبادى ديگرى از اين قبيل بايد با يكديگر ممترج و آميخته شوند، تا اين صورت منقلب و واژگونه تاءويل و يا تفسير هرمنوتيك از عاشورا فرصت ظهور و بروز پيدا كند.
بسيارى از كسانى كه در شرايط اجتماعى دهه پنجاه به دليل جاذبه ادبى و قدرت انقلابى اين بازسازى از عاشورا به مطالعه آن مى پردازند، از عناصرى كه نوشتار از آنها تغذيه مى كند، غافل هستند. از معدود كسانى كه در ميان نيروهاى مذهبى به محتواى اين اثر و تازه بودن اين شيوه از نگاه پى مى بَرد شهيد مطهرى ؛است ، ايشان در يادداشتى مى نويسد:
((در سفرى كه در 26 30 آذرماه به مشهد رفتم نسخه اى از آن انتشارات طوس به من داد و در بين راه تهران خواندم . آنچه دستگيرم شد از هدف اين جزوه كه در زير لفافه بيان شده است ... اين است :
1 اين جزوه نوعى توجيه تاريخ است براساس مادى ماركسيستى ، نوعى روضه ماركسيستى است براى امام حسين كه تازگى دارد. (طبق اين جزوه ) آغاز تاريخ بشريت اشتراكيت و برابرى است ، سپس نابرابرى و حق و باطل ، يعنى مالكيت آغاز مى گردد و از اينجا جامعه بشر دو بخش مى شود. آن چنان كه دجله و فرات از يك سرچشمه مى جوشند و سپس دو بخش مى گردند و از يكديگر جدا مى شوند، دو بخش انسان يعنى دو طبقه ...
در اين جزوه سرزمين بين النهرين سمبل تمام زمين و تاريخ و نمايشگر تاريخ تمام زمين است . دو نهر دجله و فرات سمبل دو جناح متضاد بشرى است كه از هم جدا شده و در نزديكى بغداد به طور دروغين به هم مى پيوندند. آن چنان كه در دوره خلافت اسلامى ، اين وحدت دروغين پيدا شد...
در اين جزوه به طور كلى كلمه آدم يا انسان ، سمبل انسان سوسياليست است . كما اينكه شرك اعتقادى سايه اى است از شرك و ثنويت حيات . با اين بيان بار ديگر جنبه ماركسيستى جزوه روشن مى شود كه وجدان هر كس را مولود و انعكاسى از وضع اجتماعى او مى دانند و مى تواند مبين نظر دوركهايم باشد...))(107) .
تحليل هاى ياد شده على رغم تنوع و شمولى كه در محيطهاى روشن فكرانه دينى در دهه چهل و پنجاه پيدا كردند، بيشتر در محدوده محافل روشن فكرى باقى ماندند و به متن مراسم دينى عاشورا كمتر راه يافتند. و به اين ترتيب مراسم عاشورا را با حفظ هويت دينى خود بدون آن كه از اين ناحيه آسيب و انحرافى جدى در آن پديد آيد به حيات خود ادامه داد.
رسالت پاسدارى از اصالت و حقيقت عاشورا  
در سال پنجاه و هفت همراه با تحرك اجتماعى جديدى كه مذهب در حوادث انقلاب پيدا كرد و بعد از آن نيز همگام با تحولاتى كه در طول هشت سال دفاع مقدس به وقوع مى پيوست ، بخش ‍ عظيمى از ظرفيت هاى اجتماعى و انقلابى اين مراسم با حفظ هويت دينى آن به فعليت رسيد.
قوت و قدرت اجتماعى بيش از پيش مراسم عاشورا در طى اين ساليان ، مصونيت آن را از آسيب هاى مختلفى كه براى آن تصوير مى شود تضمين نمى كند:
پرداختن سخنرانان به مسائل اجتماعى و انقلابى و كم توجهى در حراست و حفاظت از حوادث تاريخى واقعه ، صورت دينى مراسم را به مرثيه خوانى هاى مداحان ، و حركت هاى دسته جات دينى محدود خواهد كرد. مراسمى با اين ويژگى از حضور محدثين و عالمان دينى تهى خواهد ماند. در اين صورت ذكر حوادث واقعه عاشورا و حقايق مستور در آن كه عنصر مقوم مراسم است مورد غفلت قرار خواهد گرفت ، و گريه و بكاء از مدار ذكر، بر محور احساسات و عواطفى كه هم افق با ادراك و مسائل روزمره زندگى شركت كنندگان است ، تنزل پيدا خواهد كرد. و بدين ترتيب زمينه براى رشد و توسعه تحميل صور ذهنى دست اندركاران مراسم بر حقيقت دينى آن فراهم مى آيد.
استقبال گردانندگان محافل از عالمان دينى ، و اهميت دادن آن ها به اين بخش از مراسم در كنار ديگر مراسمى كه شكل مى گيرد، و همچنين رويكرد عالمان و آگاهان از حوادث و حقايق عاشورا به مراسم ، از جمله عواملى است كه براى جلوگيرى اين نوع آسيب ها كارساز و مفيد است .
حركت هاى روشن فكرانه دينى در سال هاى نخست بعد از پيروزى انقلاب اسلامى ايران ، توان نظرى خود را از دست داد. و بدين ترتيب آسيب هايى كه از اين ناحيه بر مراسم مى توانست وارد آيد، كم رنگ و ضعيف شد. از نيمه دوم دهه شصت همزمان با افول سياسى ماركسيسم ، حركت هاى روشن فكرانه دينى در ايران با از دست دادن بارِ چپ ، براساس ديدگاه تئوريسين هاى ديگرى تجديد سازمان يافت كه در رقابت با جريان چپ ، الگوهاى ليبراليستى غرب را توجيه و تبليغ مى كردند. اين جريان ، گرچه در گام هاى نخستين خود بنيان هاى انديشه و تفكر دينى را هدف قرار داد، ليكن تا كنون نگاه مستقيم خود را متوجه عاشورا و مراسم آن نكرده است . البته آراء اين جريان به طور غيرمستقيم و از طريق سست ساختن مبانى اعتقادى جامعه و به ويژه نسل جوان ، احتمال وارد ساختن آسيب به نحوه و ميزان حضور مردم در مراسم عاشورا وجود دارد.
شايد يكى از دلايل توجه نسبتاً گسترده جريان هاى روشن فكرانه دينى دو دهه چهل و پنجاه به حادثه عاشورا و مراسم آن و بى توجهى جريان دهه اخير به اين حادثه ، همان بار انقلابى جريان روشن فكرانه دينى در آن دو دهه باشد، و حال آن كه عاشورا براى گروه اخير كه فاقد هرگونه ظرفيت و توان انقلابى است عنصر سياسى جالب توجهى ندارد.
بى توجهى جريان روشن فكرانه دينى اخير به حادثه عاشورا به هر دليلى كه باشد موجب شده است تا اين مراسم از آسيب هاى مستقيمى كه از ناحيه اين گروه انتظار مى رود به دور بماند(108) .
نظر دو پيش كسوت  
حاج محسن طاهرى (109)
((مقام معظم رهبرى رهنمودهاى لازم را فرموده اند. در خصوص فرمايش مقام معظم رهبرى ، جايى براى سخن گفتن كسى باقى نمى ماند. بايد فرمايشات ايشان را تعبدا پذيرفت . ما هم عضوى از اعضاى هستيم اين جامعه هستيم و بايد اين مسئله را به عنوان يك فريضه عبادى واجب بپذيريم . وقتى اين مسئله (قمه زنى ) در سطح جامعه صورت مى گيرد، ديگر عزادارى و سوگوارى نيست و بهانه به دست دشمن دادن است . چون دشمن ، هميشه عينك بدبينى نسبت به نظام و مقدسات و جلسات مذهبى ما دارد و نوعا به دنبال بهره بردارى سوء هستند و نقاط ضعف را عَلم مى كنند. مقام معظم رهبرى با رهنمودهاى شان اين بهانه و حربه را از دست دشمن گرفتند. بايد بگويم كه بهترين الگو براى عزادارى همان طورى كه حضرت امام مى فرمودند، عزادارى به شكل سنتى است و براى خود امام برگزارى عزادارى سنتى ، اهميت ويژه اى داشت . هنگامى كه حضرت امام در نجف اشرف بودند، هر روز به زيارت حضرت امير، مى رفتند دعاى جامعه كبيره مى خواندند. پناه بردن به ادعيه موجب مى شود كه هيچ گاه از اهل بيت دور نباشيم )).
حاج محسن اعتماديان (110)
((بنده يكى از كوچكترين خدمتگزاران آستان مقدس اباعبدالله الحسين افتخار بيست سال خدمتگزارى در اين آستان مقدس را دارم . در دوران مداحى و مرثيه سرايى اينجانب ، معجزاتى از آستان مقدس حضرت اباعبدالله الحسين ، به عينه شاهد بودم اما مسئله مهمى كه تقويت اين مسير را براى اينجانب به وجود آورد و مسير را عينا مشخص كرد، روزى بود كه براى شركت در مراسم ارتحال حضرت امام به حسينيه جماران مشرف شده بودم ، از خادم حسينيه جماران جمله جالب و زيبايى شنيده و بسيار منقلب شدم . او گفت : ((من حضرت امام را يكى از روزهاى اول ماه محرم در حيات منزل شان ملاقات كردم . ديدم كه امام منقلب هستند و اشك مى ريزند. من به امام سلام كردم و ايشان بعد از جواب دادن به سلام ، بدون مقدمه اين جمله را فرمودند: من تنها آرزويم اين است كه خدا مرا با تو كه خادم حسين هستى ، محشور كند. بنده با الهام از فرمايشات حضرت امام در اين راه ، گام پيش نهادم .
زندگى حضرت امام براى كسانى كه مى خواهند مسير عاشورا را طى كنند، درس بزرگى است . حضرت امام در طول انقلاب با حوادث پرخطرى مواجه بودند و بهترين ياران شان را از دست دادند. امام چون كوه ايستاده بودند و به ملت روحيه مى بخشيدند، اما مشاهده مى كنيم ، در اول ماه محرم تا يك مرثيه اى كه نام مبارك حضرت اباعبدالله الحسين در آن بود، خوانده مى شد، حضرت امام دستمال مقابل صورت مبارك مى گرفتند و بلند بلند گريه مى كردند و بارها اين بزرگوار و اين ذريه پاك رسول الله فرمودند: ((كه مراسم عزادارى حضرت اباعبدالله الحسين را به همان نحو سنتى خود مراسم باقى بداريد و فرمودند كه اين عاشورا و اين محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است . بنده به عنوان يك خدمتگزار كوچك دستگاه مقدس سيدالشهداء توصيه ام اين است كه عزيزان عزادار طبق فرمايشات امام و مقام معظم رهبرى سعى نمايند كه عزادارى و سوگوارى به همان طريق سنتى خود اجرا شود و مرثيه سرايان و مداحان اهل بيت ، اشعارى قوى و حماسى پيرامون شهادت حضرت حسين و هفتاد و دو تن از ياران با وفايش بخوانند.
متاءسفانه گاهى مشاهده مى شود كه در دسته جات سينه زنى ، عزادارانى همراه با موزيك و شمشير به دست و قمه به خيابان ها مى آيند؛ به قداست عزادارى امام حسين خدشه وارد مى شود. توصيه مى كنم در ميهن اسلامى ما كه زير لواى مقام ولايت هستيم سعى كنيم طبق نظرات ايشان حركت كنيم و عزادارى نماييم ان شاءالله كه مورد قبول حضرت ولى الله الاعظم ، حجت بن الحسن (اروحناله الفداه ) قرار بگيرد. و حضرت امام ، قمه زنى را در شرايط كنونى جايز ندانسته بودند و مقام معظم رهبرى نيز اين عمل را موجب وهن تشيع و سوء استفاده خارجى ها دانسته اند. بنابراين همه بايد مطيع باشيم . بايد همه عزيزان عزادار در حذف بدعت ها و مسائل خرافى كه در سوگوارى به وجود آمده ، اهتمام داشته باشند و نگذارند مسائل خرافى وارد مراسم عزادارى شود و دشمن از اين حركات ما سوء استفاده بكند. اين صحنه هايى كه در برخى دسته جات عزادارى ديده مى شود، خلاف اصل عزادارى است . بايد از اين اعمال خلاف پرهيز شود. تقاضاى من از عزادارن حسينى و خدمتگزاران آستان اباعبدالله الحسين اين است كه در ايام عزادارى كه مصادف با اذان ظهر مى شود، اهميت نماز را برشمرند و در هر كجا كه هستند نماز جماعت را بر پاى دارند كه حسين كشته نماز بود و پدر بزرگوارش اميرالمؤ منين على عليه السّلام در حال نماز به شهادت رسيد و در زيارت اين بزرگوار مى خوانيم : (( اَشهَدُ اَنَّكَ قَد اَقَمتَ الصّلوة ))

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

ديدگاه مقام معظم رهبرى  
((امروز حسين بن على مى تواند دنيا را نجات بدهد به شرط آن كه چهره او را با تحريف مغشوش نكنند. نگذاريد مفاهيم و كارهاى تحريف آميز و غلط چشم ها و دل ها را از چهره مبارك و منور سيدالشهدا منصرف كند. بايد با تحريف مقابله كنيم . به طور خلاصه منظور من دو كلمه است : يكى اين كه خود عاشورا و ماجراى حسين بن على در منبر و در خلال روضه خوانى به همان شكل سنتى يعنى به صورت بيان وقايع شب عاشورا، صبح و روز عاشورا دنبال شود. معمولا حوادث ، حتى حوادث بزرگ ، به مرور زمان از بين مى رود. ولى حادثه عاشورا با جزئياتش ، به بركت همين خواندن ها باقى است . البته بايد بيان وقايع عاشورا، به صورت متقن باشد. در حدى كه در كتاب هايى مثل لهوف ابن طاووس و ارشاد مفيد آمده است . نه چيزهايى در من درآوردى . واقعه خوانى و روضه خوانى بشود در خلال روضه خوانى ، مداحى ، خواندن شعرهاى مصيبت ، خواندن نوحه سينه زنى و در خلال سخنرانى هاى آموزنده ، ماجراى عاشورا و هدف امام حسين بيان بشود، همان مطالبى كه در كلمات خود آن بزرگوار است ، كه ؛ (( مَا خَرَجتُ اَشراً وَ لا بَطراً وَ لا ظالِماً وَ لا مُفسِداً بَل اِنّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الاصلاح فِى اُمةِ جَدّى )) يا اينكه فرمود: (( يَا اَيُّها النّاس اِنَّ رَسوُلَ اللّهِ قَالَ: مَن رَأ ى سُلطاناً جَائِراً مُستَحِلاًّ لِحَرَمِ اللّهِ ناكِثاً لِعَهدِ اللّه فَلَم يُغَيِّر عَلَيهِ بِقَولٍ و لا فعلٍ كانَ حقاً عَلَى اللّهِ اَن يَدخُلُهُ مَدخَلِه )) اين يك سرفصل و يك درس است . يا آن كه مى فرمايد: (( فَمَن كانَ باذِلاً فِينَا مُهجَةً وَ موُطناً عَلَى لِقاءِ اللّهِ نَفسَهُ فَليَرحَل مَعَنَا)) . بحث ملاقات با خداست . هدف آفرينش بشر (( اِنَّكَ كادِحٌ اِلى رَبِّكَ كَدحاً فَمُلاقِيهِ)) است ، همه اين تلاش ها و زحمت ها همين است كه ملاقات كند (فملاقيه ). اگر كسى موطن در لقاءالله است . توطين نفس بر لقاءالله كرده است . (( فليرحل معنا)) بايد با حسين راه بيفتد و نمى شود در خانه نشست . نمى شود به دنيا و تمتعات دنيا چسبيد و از راه حسين غافل شد بايد راه بيفتيم . اين راه افتادن از درون خود ما از نفس ما و از تهذيب نفس ‍ شروع مى شود و به سطح جامعه و جهان كشيده مى شود اينها بايد بيان بشود. اينها هدف هاى امام حسين خلاصه گيرى ها و جمع بندى هاى نهضت حسين است . جمع بندى نهضت حسينى اين است ، كه يك روزى بر امام حسين گذشت . در حالى كه همه دنيا در زير سيطره ظلمات ظلم و جور پوشيده و محكوم بود. هيچ كس جراءت بيان حقيقت را نداشت . فضا، زمين و زمان سياه و ظلمانى بود. حتى ابن عباس و عبدالله بن جعفر با امام حسين نيامدند. اين معنايش چيست ؟ آيا اين نشان نمى دهد كه دنيا در چه وضعى بود؟ امام حسين در چنين وضعيتى ، تك و تنها (البته با چند ده نفرى ، كه اگر هم نمى ماندند آن حضرت مى ايستاد) در مقابل ظلم ايستاده فرض كنيد شب عاشورا، وفتى حضرت فرمود: من بيعتم را برداشتم ، همه مى رفتند. ابوالفضل و على اكبر هم مى رفتند و حضرت تنها مى ماند، روز عاشورا چه مى شد؟ حضرت بر مى گشتند؟ يا مى ايستادند و مى جنگيدند؟ در زمان ما يك نفر پيدا شد كه مى گفت : اگر من تنها بمانم و همه دنيا در مقابل من باشند. من از راهم بر نمى گردم . او امام ما بود. و عمل كرد و راست گفت . (( صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللّه عَلَيه )) . ديديد يك انسان حسينى و عاشورايى چه كرد؟ اگر ما همه عاشورايى باشيم ، حركت دنيا به سمت صلاح ، خيلى سريع خواهد شد. زمينه ظهور ولى مطلق حق فراهم خواهد شد. پس بايد اين مفاد در ماه محرم در خلال بيان و تبيين وعظ، روضه و مدح براى مردم بيان شود بايد هدف امام حسين به وسيله مبلغين در سراسر كشور در سراسر دنيا بر روى منبرها در پشت تريبون ها با شكل هاى مختلف در شهرها و روستاها بيان بشود. البته ممكن است آن مبلغ يك حديث اخلاقى هم بخواند، خيلى هم خوب است يا سياست يك كشور و دنيا را تشريح كند اينها لازم و خيلى هم خوب است اما در خلال سخن حتماً به صورتى نقل بشود كه تصريحاً، تلويحاً، مستقلاً و يا به صورت ضمنى ماجراى عاشورا تبيين بشود و مكتوم و مخفى نماند.
مطلب دوم اين كه از اين فرصت استفاده بشود براى همان كارى كه حسين بن على كرد. يعنى به بركت جهاد خون اسلام را زنده كرد و در حقيقت اسلام زنده شده و آزاد شده خون و قيام حسين بن على است . امروز هم شما به بهانه ياد و نام و منبر آن بزرگوار، حقايق اسلام را بيان كنيد. قرآن و حديث را معرفى كنيد، نهج البلاغه را براى مردم بخوانيد و حقايق اسلامى را براى مردم بيان كنيد. از جمله حقايق اسلامى همين حقيقت مباركى است كه امروز در ايران اسلامى تجسم پيدا كرده است . يعنى نظام جمهورى اسلامى ، نظام نبوى ، علوى و ولوى حكومت حق كه جزو بالاترين معارف اسلامى است كسى خيال نكند كه مى شود اسلام را تبيين كرد و از حاكميت اسلام كه امروز در اين مرز و بوم متجسم شده است غافل ماند و آن را مغفول عنه گذاشت ))(97) .
نمونه هاى غلط عزادارى ها  
((يك كارهايى است كه مردم را به خدا و دين نزديك مى كند. اين عزادارى هاى سنتى ، مردم را به دين نزديك مى كند. امام فرمودند: عزادارى سنتى بكنيد. در مجالس نشستن ، روضه خواندن ، گريه كردن ، به سر و سينه زدن ، مواكب عزا راه انداختن ، دسته جات عزادارى ، همان چيزهايى است كه عواطف را نسبت به خاندان پيغمبر پرجوش مى كند كه بسيار خوب است .
يك كارهايى هم است كه به عكس ، كسانى را از دين بر مى گرداند. بنده خيلى متاءسفم كه بگويم در اين سه چهار سال اخير كارهايى كه به نظر من دست هايى آنها را در جامعه ما ترويج مى كنند، باب شده است كه هر كس ببيند براى او سؤ ال به وجود مى آيد. در قديم الايام در بين طبقه عوام الناس معمول بود كه در روزهاى عزادارى به بدن خودشان قفل مى زدند. بزرگان علما عليه اين كار سخن گفتند و برافتاد. حالا باز هم مجدداً شروع كرده اند و شنيده ام در گوشه و كنار بعضى ها قفل مى زنند. اين چه كارى است كه بعضى ها انجام مى دهند؟ قمه زدن هم همين جور است . قمه زدن هم از آن كارهاى خلاف است . من مى دانم كه حالا يك عده خواهند گفت كه حق اين بود كه فلانى اسم قمه را نمى آورد. شما چكار داريد؟ بگذاريد بزنند! نه اما! نمى شود. اين جور كه در چهار پنج سال اخير و بعد از جنگ مسئله قمه زدن را دارند ترويج مى كنند، در زمان حيات مبارك امام ، هم همينجور بود، قطعاً ايشان در مقابل اين قضيه مى ايستادند... دست علماى سلف بسته بود و نمى توانستند اين حرف ها را بگويند. اما امروز، روز حاكميت اسلام و جلوه اسلام است . ما نبايد كارى بكنيم كه جامعه اسلامى برتر يعنى جامعه محب اهل بيت كه مفتخر به نام مقدس ولى عصر (ارواحنا فداء) است ، بنام حسين بن على و بنام اميرالمؤ منين (عليه الصلاة و السلام ) در نظر مسلمانان عالم و غير مسلمان ها به عنوان يك گروه آدم هاى خرافى بى منطق معرفى بشود. من حقيقتاً هر چه فكر كردم ديدم نمى توانم اين مطلب را كه قطعاً يك خلاف و بدعت است ، به اطلاع مردم عزيزمان نرسانم . اين كار را نكنيد. بنده قلباً از اين كارها راضى نيستم .
اگر كسى تظاهر به قمه زدن بكند، من قلباً از او ناراضى هستم . اين را من عرض مى كنم براى اين كه يك وقت ، گوشه و كنارى چند نفرى جمع مى شدند و اين كارها را مى كردند، يك گوشه اى بود، جلوى چشم كسى نبود، تظاهر به اين معنا نبود لذا كسى هم كارى به آنها نداشت حالا خوب يا بد در هر حال در يك دايره محدودى بود. اما وقتى كه بنا است چند هزار نفر ناگهان در خيابان هايى از خيابان هاى تهران يا قم يا شهرهاى آذربايجان يا خراسان ظاهر بشوند، قمه بگيرند و به سرشان بزنند، اين ديگر قطعاً خلاف است . امام حسين به اين معنا راضى نيست . من نمى دانم اين كارها از كجاست و كدام سليقه ها اين كارها را به داخل جوامع اسلامى و انقلابى ما مى آورد. اخيراً يك بدعت عجيب و غريب و ناماءنوسى در باب زيارت درست كرده اند. شما ببينيد قبر مطهر پيغمبر وائمه هدى را همه زيارت مى كردند. قبر مطهر پيغمبر و امام حسين را ائمه ما، امام صادق ، موسى بن جعفر، بقيه ائمه ، زيارت مى كردند. قبور مطهره اهل بيت (عليهم السلام ) را در عراق و ايران ، علما و فقهاى بزرگ ما زيارت مى كردند. شما هرگز شنيده ايد كه يك نفر از علما يا ائمه (عليهم السلام ) وقتى مى خواستند زيارت كنند، از در صحن كه وارد مى شوند، روى زمين بخوابد و سينه خيز، خودشان را به حرم برسانند؟! اگر اين كار مستحسن و مستحب و خوب و مقبول بوده بزرگان ما اين كار را مى كردند ولى آنها نكردند. حتى نقل شده است كه آيت الله العظمى آقاى بروجردى (رضوان الله تعالى عليه )، آن عالم بزرگ و مجتهد قوى ، عميق و روشن فكر از اين كه عتبه را ببوسند، منع مى كردند، با اين كه اين كار شايد مستحب باشد. احتمالاً در روايت بوسيدن عتبه وارد شده است . در كتاب دعا هست و به ذهنم مى رسد كه در روايت هم هست كه عتبه را ببوسند. با اينكه اين كار مستحب است ، ايشان مى گفتند: اين كار را نكنيد تا مبادا ديگران خيال كنند كه ما بر قبور مطهر ائمه سجده مى كنيم و دشمنان عليه شيعه تشكيكى درست نكنند.
حالا ناگهان عده اى در صحن مطهر على بن موسى الرضا وارد كه مى شوند، مى افتند و دويست متر را سينه خيز مى روند؟! آيا اين كار درست است ؟ نه . اين كار غلط است و اهانت به دين و زيارت است . چه كسى اين چيزها را بين مردم باب مى كند. نكند اينها كار دشمن باشد؟ شما بايد اين حرف ها را به مردم بگوئيد و ذهن ها را روشن كنيد. دين و اسلام ، منطقى است و منطقى ترين بخش اسلام ، تفسيرى است كه شيعه از اسلام دارد.
متكلمين شيعه هر كدام در زمان خود مثل خورشيد تابناكى مى درخشيدند. كسى نمى توانست بگويد كه شما منطق تان ضعيف است . چه در زمان ائمه افرادى مثل ((مؤ من طاق )) و ((هشام بن حكم )) و چه بعد از ائمه افرادى مثل ((بنى نوبخت )) و ((شيخ مفيد)) و چه در زمان هاى بعد افرادى مثل مرحوم ((علامه حلى )) و ديگران بودند كه همه اهل منطق و استدلال بودند. ما اهل منطق و استدلاليم . شما ببينيد درباره مباحث مربوطه به شيعه چه كتب استدلالى قوى نوشته شده است . كتاب هاى مرحوم ((شرف الدين )) در زمان ما و ((الغدير)) مرحوم ((علامه امينى )) سر تا پا استدلال و مانند بتون آرمه مستحكم هستند، تشيع اين است . نه آن چيزهايى كه نه فقط استدلال ندارد بلكه ((اشبه شيئى بالخرافه )) است ، چرا اينها را وارد جامعه مى كنند؟ اين خطر بزرگى است در عالم دين و معارف دينى .
مرز داران عقيده بايد متوجه آن باشند. عرض كردم كه يك عده اى مطمئناً وقتى اين حرف ها را بشنوند از روى دلسوزى خواهند گفت كه خوب فلانى اين حرف را نمى زد. نه آقا! من بايد اين حرف را مى زدم . من بايد اين حرف را بزنم . بنده مسؤ ليتم بيشتر از ديگران است . البته آقايان هم بايد اين حرف را بگويند. شما هم بايد بگوييد.
امام بزرگوار ما آن خطشكنى بود كه هرجا يك نكته انحرافى مشاهده مى كرد با كمال قدرت و بدون هيچ ملاحظه اى در مقابل آن مى ايستاد و اگر اين چيزها هم در زمان آن بزرگوار بود، يا در اين سطح رواج داشت ، بلاشك ايشان هم اين حرف ها را مى گفت . يك عده اى هم كه به اين چيزها دل بسته اند در اين حرف ها متاءذى خواهند شد كه چرا فلانى به اين چيزى كه ما به آن علاقه داريم اين جور بى محبتى كرد و با اين لحن از آنها ياد كرد. آنها هم البته اغلب مردمان مؤ من ، صادق و بى غرض هستند اما اشتباه مى كنند. اين وظيفه بزرگى است كه شما آقايان روحانيون و علما در هر بخش و هرجا كه هستيد بايد بر عهده داشته باشيد. مجلس عزاى حسين (عليه الصلاة والسلام ) مجلسى است كه بايد منشاء معرفت و محل جوشش اين سه چيزى كه عرض كرديم باشد))(98) .
ديدگاه حضرت آيت الله جناتى  
ترديدى نيست كه اقامه عزادارى حضرت امام حسين عليه السّلام داراى فوايد دينى مذهبى ، اخلاقى ، اجتماعى و سياسى فراوانى است كه بر همگان واضح و روشن است . علاوه بر اين داراى ويژگى خاصى است كه در مراسم ديگر وجود ندارد. اين خصوصيت ويژه ، عبارت از نماياندن حق از باطل و ستيز حق بر ضد باطل است . همه مى دانيد كه در جهان هستى و در راستاى تاريخ ، ميان حق و باطل ، نور و ظلمت ، و علم و جهل ، جنگ و ستيزه بوده و هست و بهترين مراسمى كه مى تواند حق را از باطل به طور معين و مشخص ‍ بنماياند و به آن تجسم ببخشد، مراسم حسينى است .
آنچه لازم است تذكر داده شود اين كه بايد در مراسم عزا به شدت از خلاف واقع گويى و كارهاى ناپسند از نظر عقل شرع و عرف پرهيز شود تا بتواند الهام بخش مبارزه و فداكارى و شهادت و نمونه اى درست براى امر به معروف و نهى از منكر باشد. در اين راستا شرايطى را كه بايد در مراسم عزاى حسينى مراعات نمود عبارتند از:
1 گويندگان و نويسندگان توجه داشته باشند كه احاديثى را كه در مصادر حديثى و يا تاريخى نقل شده ولى با اصول اعتقادى و مبانى فقهى ما سازش ندارد و يا اينكه مضامين آنها برخلاف منطق و عقل است و دليل شرعى بر اعتبار آنها نمى باشد، بيان نكنند و ما احاديث و مضامين اين چنينى را در آنها فراوان شاهديم كه بيان آنها از حوصله اين نوشتار خارج است .
2 سعى و كوشش بر تشريح اهداف قيام پربار امام حسين عليه السّلام براى سوگواران داشته و آنها را با آن اهداف هرچه بيشتر آزادتر سازند. يكى از اهداف مهم امام حسين عليه السّلام (همانگونه كه در وصيت نامه خود يادآور شدند) احياى امر به معروف و نهى از منكر بوده است لذا بايد پيروان او از همه چيز بيشتر به آن اهميت دهند.
3 مردم را از امورى كه برخلاف شرع است و احياناً با مراسم مقرون مى شود بر حذر دارند. زيرا در صورتى كه آنها با مراسم مقرون شوند، نه تنها مفيد و مثمر نمى باشد بلكه براى مذهب مضر خواهد بود.
4 بيان وقايع عاشورا به آن گونه كه واقع شده نه آن گونه كه برخى روى انگيزه هاى مختلف و يا ناآگاهانه براى ما بيان كرده اند و اگر آن گونه كه آنها خواستند بيان كنيم پيامد ناپسندى خواهد داشت .
عوامل عدم نقل صحيح در مراسم  
در گذشته بر اثر انگيزه ها و عواملى ، برپاكنندگان وقايع عاشورا و مراسم عزاى امام حسين عليه السّلام مقيد به بيان آنها به گونه صحيح و درست نبوده اند و از جمله آن عوامل :
1- عدم بررسى كامل مبانى تاريخى كه در دسترس قرار دارد توسط عالمان و محققان و مورخان آگاه .
2- تحريف حقايق توسط دشمنان به انگيزه بد جلوه دادن آنها به سود خود.
3- دوستان داستان ساز كه اينان نوعاً هد ف شان اين است كه داستان شان جلب توجه كند، از هر راه كه باشد.
4- برداشت نادرست برخى از نويسندگان از برخى قضايايى كه در كتاب هاى تاريخى بيان شده است .
5- برداشت غلط و يا اشتباه در فهم بعضى از مطالبى كه در احاديث درباره امام حسين عليه السّلام از جمله (( اِعتَمَرَ الحُسَين ؛)) امام حسين براى دخول در مكه ، مُحرم به احرام عمره شد)). برخى برداشت كرده اند از اين جمله كه وى محرم به احرام عمره تمتع شد با اينكه هرجا كه عمره صورت مطلق در احاديث ذكر مى شود، مقصود از آن عمره مفرده است . در هر حال در حديث دوم از باب دوم از ابواب عمره از كتاب ((وسايل )) شيخ ((حر عاملى )) آمده كه امام حسين عليه السّلام با احرام عمره وارد مكه شد. (و بعد از انجام آن از مكه پيش از ايام حج تمتع از مكه خارج شد). ولى با اين وصف در كتاب هاى مقاتل و سخنرانى بسيارى از سخنرانان اين است كه وى محرم به احرام حج شد ولى ترسيد كه خونش را در خانه خدا بريزند لذا حج با بدل به عمره مفرده كرد و بعد از انجام عمره از مكه خارج شد. اين گفتار صد در صد خلاف واقع است و مدارك در اين باره موجود است .
6- برداشت نادرست از فرامين امامان در باب بزرگداشت حوادث كربلا و غرض امامان و هدف آنها از دستورهاى شان در بزرگداشت مجالس و زيارت و زنده نگه داشتن ماهيت حركت و قيام حسينى در برابر ظالمان و مستكبران بوده است و اين براى آنها موضوعيت داشته و هدف بوده است و نه صرف برپايى مجالس عزا و مراسم سوگوارى و گريه ، زيرا آنها از نظر امامان تنها وسيله پسنديده بوده است نه هدف . ولى برخى فلسفه و حكمت صدور آنها را درك نكرده و پنداشته اند كه نفس تشكيل مجالس عزا بدون توجه به هدف آن ، مورد خواست امامان مى باشد، از اين رو كوشيده اند شيوه هاى تازه اى اگرچه بر خلاف واقع باشند در اين زمينه به وجود آورند و اين شيوه خلاف گويى از همه مراسم بيشتر در مراسم تعزيه و شبيه خوانى ها مشهود است . بدين جهت در آن دقت بيشترى به عمل آيد كه خلافى نسبت به امام حسين عليه السّلام و واقعه عاشورا داده نشود و به خصوص در عصر كنونى كه نظام اسلامى برپا است و همه مسائل آن به گونه اى الگو در جهان تلقى مى شود. لذا بايد آنچه را كه مطابق واقع نيست و ماهيت قيام امام حسين عليه السّلام را لكه دار و مخدوش مى سازد و موجب شادى دشمنان مى شود و هدف او را به فراموشى مى سپارد، از مراسم تعزيه و شبيه خوانى حذف نمود.

شبيه خوانى ، هنرى مطلوب و پسنديده  
((شبيه خوانى )) و ((تعزيه خوانى )) فى نفسه هنرى است مطلوب و پسنديده زيرا بهترين وسيله اى است كه مى تواند واقعه عاشورا را به صورت هنرى به تجسم در آورد و حق را به طور هنرى عينيت بخشد و مفاهيم و ارزش هاى والاى اسلامى را تبيين و براى همگان واضح و روشن كند و ما بر اين بينش و اعتقاديم كه با شكوفايى استعدادها و ذوق هاى سرشار اهل هنر مى توانيم در زمينه تعزيه و شبيه خوانى براى دين و مذهب و جامعه بهتر بهره ببريم . البته در صورت پرهيز از امورى كه خلاف واقعه و منطق عقل است .
نكاتى كه بايد در تعزيه ها رعايت شود عبارتند از:
1- بازنگرى در شعرها كه ركن تعزيه مى باشند. زيرا بعضى از آنها داراى مضامين خلاف واقع و باطل اند و نسبت هاى آن مضامين به اهل بيت عليهم السّلام طابقت با واقعه ندارد و بعضى ديگر از آنها برخلاف اصول اعتقادى آنها و ما مى باشند.
2- ترسيم وقايع و حوادث كربلا به آن گونه كه واقع شده نه به آن گونه كه برخى از روى اغراض و يا ناآگاهانه آنها را براى ما معين كردند.
3- رعايت موازين اسلامى در اجتماع زنان و مردان .
4- اجتناب مردان از پوشيدن لباس زنان ، ولى پوشش هاى جزئى كه در خيلى از مراسم تعزيه ها معمول است مانعى ندارد.
5- پرهيز از خواندن شعرهاى تعزيه به گونه لهوى .
6- پوشش در جهت تكميل اين هنر براى هماهنگى آن با ذهنيت كنونى جوامع بشرى كه اين نقش مهمى را در مثمر و مفيد بودن و سازندگى آن دارد.
پس مجالس و محافل اعم از روضه خوانى ، سينه زنى ، و تعزيه و شبيه خوانى در صورتى كه حقايق و واقعيت ها را منعكس نمايد و هنرمندان آن را به گونه اى كه ذهنيت كنونى بشر پذيرا است هماهنگ كنند، بسيار مطلوب و پسنديده و هم ماءجور مى باشند و هيچ عالمى آن منع نكرده و نخواهد منع كرد و بايد هرچه باشكوه تر انجام شود ولى بايد در مراسم از هر نوع كه باشد از انجام كارهاى ناشايست ، نسنجيده و وهن آور كه در مبانى اصيل و معتبر اسلامى دليلى براى آنها وجود ندارد مانند شعرهاى دارى مضامين باطل در تعزيه ها و قمه زنى و قفل بر تن كردن و خون آلوده كردن سر در مراسم عزاى عاشورا و صورت و سينه خيز براى زيارت رفتن امامان و امثال اينها پرهيز شود زيرا اين كارها دست آويزى به دست دشمنان تشيع و عوامل مزدور سازمان هاى استكبارى خواهد داد تا همه مراسم مفيد و سازنده حسينى را زير سؤ ال ببرند و خوب است پيروان امام حسين عليه السّلام به جاى قمه زنى و امثال آن با الهام از فلسفه عاشورا و قيام امام حسين عليه السّلام آماده نثار خون خود در مبارزه با ظلم ظالمان و يزيديان زمان باشند و يا اينكه آن را به بيمارانى كه به خون نياز دارند اهدا كنند كه اين كار به گونه قطعى موجب رضايت شرع مى باشد.
عدم تاءثير انگيزه درست در خوب بودن كار  
اگرچه انگيزه آنان كه قمه مى زنند ويا قفل بر بدن مى كنند و يا سينه خيزان براى زيارت امامى به طرف مرقد او مى روند و يا در مراسم عزادارى امام حسين عليه السّلام صورت مى خراشند، محبت فراوان و ارادت بسيار به سالار شهيدان است ، ولى با اين وصف ما بر اين بينش و اعتقاديم كه تنها خوبى انگيزه در خوبى كار كفايت نمى كند بلكه بايد كارى را كه انسان با انگيزه خوب انجام مى دهد، پسنديده و معقول و مورد تاءييد شرع باشد. آن شيوه اى از عزادارى مورد تاءييد شرع است كه در مبانى اسلام وارد شده باشد و اما شيوه هايى كه مغاير با عقل و روش امامان عليهم السّلام و شيوه فقها و سيره عقلا و متشرعين است و هيچ گونه تاءثيرى در مبانى اسلامى و حتى يك خبر ضعيف هم در خصوص مباح بودن آنها وجود ندارد، نبايد با عزادارى مقرون شوند و آنچه باعث تاءسف و تاءثر مى شود اين است كه برخى از شيوه ها و كارهاى ناپسند را در مراسم عزادارى به حساب شرع مى آورند و به عنوان عبادت و از اسباب تقرب به خدا مطرح مى كنند، در حالى كه هيچ گونه دليلى بر مشروعيت آنها وجود ندارد زيرا نه در تاريخ و نه در هيچ روايتى وارد نشده كه امامان ، اصحاب و يارانش ، انجام چنين كارهايى را اجازه داده يا خود ايشان آنها را انجام داده باشند و يا در زمان آنها، پيروان امام حسين عليه السّلام دست به چنين كارهايى در مراسم حسينى زده باشند، به علاوه مى بينيم كه كارهاى ياد شده ، نه موافق با سيره عقلا و نه موافق با سيره متشرعه است و بايد دانست ، اگر عملى را بدون دليل شرعى به دين نسبت دهيم ، آن بدعت و حرام محسوب است و بزرگ ترين گناه اين است كه انسان بدعت را به جاى مستحب به حساب آورد.
نظر بعضى از فقهاى پيشين نسبت به كارهاى ممنوع  
ما اين را مى پذيريم كه برخى از فقهاى پيشين كه (شرايط و ويژگى هاى خاص زمانى آنها غير از شرايط و وضعيت خاص زمانى ما بوده است ) در مراسم عزادارى انجام بعضى از شيوه ها و كارهاى عصر خود را به دلايل خاصى اجازه داده بودند ولى در زمان كنونى ، آن شرايط و ويژگى ها به يقين تغيير كرده و لذا نمى توان اذن و اجازه اى كه بر اساس آن شرايط پديد آمده امروز استمرار پيدا كند. زيرا موضوع آن از نظر ويژگى ها و شرايط متحول شده است از اين روى اگر آنها هم در اين زمان بودند، هيچ گاه آن شيوه ها را در مراسم عزادارى اجازه نمى دادند.
بايد توجه داشت زمان و شرايط آن ، در همه مسائل و رويدادهاى فردى و اجتماعى ، اخلاقى ، دينى ، و مذهبى داراى نقش مى باشند، زمان و شرايط امروز با زمان پيش متفاوت است پس نبايد سطحى نگران و ظاهربينان ، براى توجيه اعمال و شيوه هاى ناپسند خود در مراسم عزادارى در اين زمان كه شرايط تغيير كرده ، به گفته و يا نوشته بعضى از بزرگان كه آن را مطابق شرايط زمان خود مى دانستند تمسك جويند و بايد بدانند فقهاى شيعه در راستاى تاريخ هر عملى را كه باعث وهن مذهب و يا دين باشد حرام دانسته اند و نيز بايد بدانند هر عملى را كه دشمن بتواند از راه آن چهره نورانى مذهب را لكه دار كند بايد از آن بپرهيزند.
امروز كه عنوان تشيع ، مسئله جهان شده ما مى بينيم ، دشمنان اسلام به ويژه استكبار جهانى و عوامل مزدور آنها در كشورهاى اسلامى رخ ‌دادهاى بحران زا و جريان هاى جديدى را در صحنه بين المللى ، براى مقابله با دين اسلام و نظام اسلامى به وجود آورده اند كه در زمان هاى پيشين ، بدين وسعت و گستردگى نبوده است و مى بينيم همه چشم به آن دوخته و كمر همت بسته اند تا نگذارند ارزش ها و نقاط قوت و مزاياى اين نظام به دنيا معرفى شود و همواره هوشيارانه براى بدست آوردن نقطه ضعف ، تمام كارهاى ما را زير ذره بين خود قرار داده اند تا در صورت به دست آوردن آن ، هر چند كوچك باشد، آن را بزرگ جلوه دهند و از اين طريق بر پيكر دين و مذهب ضربه هاى وارد ساخته و چهره آن را در رسانه ها مشوه سازند. دشمن تلاش دارد كه عاشورا را از حركت آفرينى و بسيج توده ها عليه ظلم و استكبار، از راه كارهاى ناپسند و نسنجيده به دور از عقل باز دارد و بايد اين راه را بر او بست .
يك مقاله  
حادثه ((عاشورا)) از جهات مختلف تاريخى ، كلامى و اجتماعى قابل تحليل و بررسى است وليكن موضوع اين مقاله ، اثرى است كه از آن واقعه در تاريخ حاصل شد و هر ساله در دهم محرم ظاهر مى گردد. عاشورا به اين معنا گرچه از آثار واقعه سال شصتم هجرى است اما خود يك واقعيت اجتماعى است كه در قالب مراسم ، سنن و آداب دينى خاصى هر سال در سطحى گسترده و عظيم رخ مى دهد، و نتايج خود را در زندگى فردى و اجتماعى افراد تا سالى ديگر باقى مى گذارد، و ديگر بار در بازگشتى مجدد ظهور مى نمايد. بى آن كه در تجليات پياپى آن تكرارى راه داشته باشد.
((آسيب شناسى اجتماعى )) يك اصطلاح جامعه شناختى است كه از قياس جامعه با ارگانيسم موجودات زنده شكل گرفته است . آسيب هاى اجتماعى همانند امراض جسمانى موجود زنده ، شامل تنش هايى مى شود كه در بخشى از جامعه پديد آمده و در نهايت نيز كل جامعه را در معرض خطر قرار مى دهد. تشخيص مصاديق آسيب در جامعه شناسى با تعريفى كه جامعه شناس از هنجارى اجتماعى دارد ارتباط پيدا مى كند.
عنوان مشابه و نزديك به آسيب شناسى اجتماعى ، كجروى و يا انحراف اجتماعى است . انحراف ، رفتارهايى را كه از چارچوب هاى تعيين شده توسط جامعه ، خارج باشند، شامل مى شود. برخى از اين انحرافات ناشى از علل جسمانى و روانى افراد است كه به رفتارهاى مخالف با قواعد رفتارى و ارزش هاى محيط خاص منجر مى شود، وليكن انحرافات اجتماعى در برخى از ديدگاه هاى جامعه شناختى ماهيت جمعى داشته و از علت و منشاء اجتماعى برخوردارند، و اين گونه از انحرافات از آن جهت بروز مى يابند كه ساخت و سازمان اجتماعى موجود، قادر به حل برخى از مسائل اجتماعى و تاءمين بعضى از نيازها نيست .
هنگامى كه ((مراسم عاشورا)) به عنوان يك واقعيت اجتماعى كه در ذهن ، انديشه ، جان و قلب شيعيان حضور داشته و در قالب مناسك ، رفتار و سنن اجتماعى خاص ظاهر مى گردد، در معرض نگاه آسيب شناسى قرار گيرد، انحرافات و آسيب هايى كه در متن و يا در حاشيه آن رخ مى دهد، مورد تحليل واقع مى شود.
قبل از پرداختن به آسيب ها بايد ضمن بيان دو نكته اساسى ، مرورى اجمالى بر واقعيت مراسم عاشورا و ويژگى هاى بنيادين و اصيل آن داشته باشيم تا از اين رهگذر، نقش ‍ اجتماعى آن و به دنبال انحرافات و آسيب هايى كه در متن و حاشيه آن پديد مى آيد، شناخته شود.
مرورى بر صبغه ازلى و ابدى عاشورا  
اولين نكته اى كه در مورد عاشورا بايد در نظر گرفته شود، اين است كه عاشورا يك سنت دينى است و سنت دينى ريشه در يك واقعه اى دارد كه در تاريخى مقدس و جغرافيايى آسمانى و الهى شكل مى گيرد. و اين همان نكته اى است كه درك آن براى جامعه شناسى غربى ممكن نيست ، زيرا اين جامعه شناسى نگاه خود را به زمين و زمانى طبيعى و مادى ، محدود كرده و با سكوتى معنادار نسبت به ديگر ابعاد هستى ، همه امورى را كه در پيوند با آن ابعاد شكل گرفته اند، در متن حوادث تكرارپذير طبيعت ، به تحليل مى كشاند.
عاشورا در نگاه دينى گرچه ((حادثه اى زمانى )) است كه در ((مكانى خاص )) شكل گرفته است وليكن حقيقت آن همانند حقيقت قرآن و حقيقت همه احكام و سنت هاى دينى ، به باطن و غيب عالم پيوند مى خورد. و بدين سان آغاز و انجام آن صبغه اى ازلى و صورتى ابدى مى يابد.
به مفاد متون دينى ، آدم عليه السّلام بر اين واقعه مى گريد، و ابراهيم خليل و موساى كليم عليهماالسّلام در ماتم آن به سوگ مى نشينند وعيسى عليه السّلام بر قاتلان اين واقعه لعن و نفرين مى فرستد و بنى اسرائيل رابه لعن آنان فرمان مى دهد(99) و از بركات فراوان مقتل شهيدان آن خبر مى دهد. و بالاخره على عليه السّلام نگامى كه در مسير صفين از آن مقتل عبور مى نمايد، به محل ريختن خون آن شهيدان اشاره مى كند و خطاب به خاك آن مى گويد:
(( واهاً لَكَ يَا تُربَة ! لَيَحشُرَنَّ مِنكَ اَقوَامً يَدخُلُونَ الجَنّةَ بِغَيرِ حِسَاب ؛)) اى خاك از تو گروه هايى محشور خواهند شد، كه بدون حساب داخل در بهشت مى گردند))(100) .مطابق اخبارى كه از پيامبر خاتم نقل مى شود در قيامت نيز چهره ابدى اين واقعه ظاهر مى گردد و اهل محشر را به سوگ و ماتم خود مى گرياند:
(( عن ابى عبدالله عليه السّلام ال : قال رسول الله صلّى اللّه عليه و آله اِذَا كانَ يَومُ القِيَامَة نُصِبَ لِفَاطِمَةُعليهاالسّلام قُبَّةٌ مِن نُور وَ اَقبَلَ الحُسَينِ صَلَواتُ اللّه عَلَيهِ رَاءسَهُ فِى يَدِهِ فَاِذَا رَاَتهُ شَهِقَت شَهقَةً لايَبقَى فِى الجَمعِ مَلكٌ مُقرّب وَ لا نَبىّ مُرسَل و لا عَبدٌ مُؤ من اِلاّ بَكَى لَهَا؛)) امام صادق عليه السّلام از رسول خداصلّى اللّه عليه و آله نقل مى نمايد كه در قيامت براى فاطمه سلام عليهاالسّلام قبه اى از نور نصب مى شود و حسين عليه السّلام در حالى كه سر خود را در دست گرفته است پيش مى آيد و چون فاطمه عليهاالسّلام او را مى بيند، ناله اى سر مى دهد، ملكى مقرب و نبى اى مرسل و بنده اى مؤ من در جمع باقى نمى ماند جز آن كه بر آن مى گريد)).
شيخ صدوق نيز در عيون اخبارالرضا از پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نقل مى كند:
(( تُحشَرُ اِبنَتِى فَاطِمَة يَومَ القِيامةِ و مَعها ثِيابٌ مَصبوغة بِالدّمِ وَ فَتَعلق بِقَائِمِه مِن قَوائِمِ العَرشِ فَتَقولُ: يَا عَدلِ احكُم بَينِى و بَين قَاتلِ وَلَدِى ، قَال رَسُول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فَيَحكُمُ اللّهُ تَعالَىِلاِبنَتِى وَ رَبِّ الكَعَبة وَ اِنَّ اللّه عزو جل يَغضِبُ بِغَضَبِ فَاطِمَة وَ يَرضَى لِرِضَاهَا؛)) فرزند من فاطمه در روز قيامت محشور مى شود و با او جامه خون رنگ است پس آن را به ستونى از ستون هاى عرش آويزان مى كند و مى گويد: اى عدل بين من و قاتل فرزندم حكم نما. رسول خداصلّى اللّه عليه و آله فرمود: پس خداى تعالى براى دخترم حكم مى كند و سوگند به خداى كعبه كه خداوند عزوجل براى غضب فاطمه غضب مى نمايد و به رضاى او راضى مى گردد)).
احاديثى از اين قبيل در متون روايى فراوان است و اگر برخى از آنها مرسل بوده و يا سند روائى آن صحيح و يا مورد وثوق نباشد، بعضى ديگر، از سند موثق و قابل اعتماد برخورد دارند و از روايات موثق اين مقدار كه عاشورا باطنى الهى و حقيقى فائق بر زمان و مصون از گذر ايام دارد اجمالاً و به تواتر معنوى دريافت مى شود.
ذكر مصيبت و ماتم در مراسم عاشورا  
نكته دومى كه نبايد از نظر دور بماند اين است كه عنصر اساسى در مراسم عاشورا به عنوان يك سنت مقدس دينى ، ((ذكر و ماتم )) است و ديگر امور از فروعات و يا صور مربوط به آن مى باشند.
((ذكر)) ويژگى مشترك مراسم عاشورا با ديگر سنت هاى دينى است . زيرا سنن دينى مانند نماز، روزه و زكات ، هريك مسيرى هستند كه انسان را از طبيعت به حقيقت راه مى برند و اين مسير، فاصله زمانى و مكانى نيست ، فاصله اى است كه انسان تا ديدار و ملاقات الهى بايد طى نمايد و فاصله آدمى تا حقايق الهى ، فاصله اى است كه غافل نسبت به حقايقى كه به او نزديك تر از خود او هستند، دارد و اين فاصله جز با گذر از غفلت و تحصيل تنبه و آگاهى به حقيقت ، طى نمى شود.
كسى كه به عملى دينى دست مى يازد از طريق آن عمل مى كوشد، حقيقت و باطن آن را مشهود كند، چه اينكه هر سنت دينى ، با شهودى آغاز مى شود كه با نزول فرشتگان و يا با صعود بنده اى صالح رخ مى دهد.
((عاشورا)) نيز ذكر و ياد واقعه لقاء و ديدار عاشقانه خدا است كه از طريق مقابله و ستيز با همه عوامل شيطانى و جانبازى و شهادت صالح ترين بندگان خدا به شكوهمندترين وجه در تاريخ بشر واقع شده است .
شركت كنندگان در اين مراسم با فرستادن درود و تحيت بر سيد و سالار شهيدان و اظهار تنفر و تبرى نسبت به اولين و آخرين كسانى كه در قتل و خون حسين عليه السّلام مشاركت داشتند، به همدلى با قهرمان اين واقعه مى پردازند و با تمناى حضور در آن صحنه و آرزوى مشاركت در آن ، انتظار همكارى و همگامى با او و يارانش را در قيامت مى نمايند.
فرو رفتن در اندوه كه ويژگى مختص مراسم عاشوراست چيزى جز همدلى با مظلومين آن واقعه جانكاه نيست و گريه و زارى نتيجه طبيعى ياد و ذكر آن است و شخصى كه از اين نعمت محروم است با تباكى مى كوشد به حلقه واصلان كه ديدگان آنها از خون جارى است ، داخل شود. ورود به اين حلقه با شنيدن و استماع حوادث عاشورا و تباكى نسبت به آن آغاز مى شود و با بكاء كه به تكرار ذكر و تاءمل خالصانه در آن پديد مى آيد، تداوم مى يابد و به شهود واقعه و ظهور عدالت الهى كه انتقام از قاتلين و ظهور جلالت و كرامت شهيدان است ختم مى گردد.
و البته خاتمه اين مسير، پايان دورى و غربت آدمى از خداوند و آغاز ديدار الهى است كه در قيامت واقع مى شود و قيامت صحنه اى است كه نشئه طبيعت در آن مبدل مى شود و همه فرزندان آدم از آغاز تا انجام در آن جمع مى شوند.
صلابت و استقامت در مسير حق و مقاومت و رويارويى با ظلم امويان و مروانيان و همه قدرت هايى كه ولايت الهى را به خدعه و فريب غصب نموده و به دروغ داعيه خلافت كرده اند و يا آن كه به صراحت ، به انكار حاكميت الهى پرداخته و به علن ، فرياد تفرعن سر داده اند، از فروعات و نتايجى است كه به طور طبيعى در زندگى و عمل كسانى كه عاشورا را به عنوان يك واقعه مقدس و الهى پاس مى دارند ظاهر مى شود.
پس ذكر عاشورا و گريه و يا تباكى بر آن ، همان گونه كه از مفاد برخى روايات بدست مى آيد يك واسطه و وسيله براى اغراض و غاياتى كه از فضائل و كرامات اخلاقى و انسانى در زندگى دنيوى و يا اخروى هستند، نمى باشد. بلكه به عنوان عنصر مقوم مراسم عاشورا، موضوعيت داشته و شهود و حضورى را در باطن و حقيقت خود مستور و پنهان مى دارد كه قيمت و ارزش آن بر هرچه در دو عالم است ، فزونى دارد و هر كس كه آن را واسطه بر ديگر امور قرار دهد به خسرانى گرفتار آمده است كه دامنه و عظمت آن تنها در روز ظهور حق كه يوم حسرت و تغابن است آشكار مى شود.
دو نكته فوق يعنى سنت و واقعه دينى بودن عاشورا، اولاً، و قرار گرفتن ذكر واقعه و اندوه بر آن در متن مراسم دينى مربوطه و فرع بودن ساير امور نسبت به آن ، ثانياً، مقدمه اى است كه ما را در شناخت و تحليل آسيب ها و آفت هاى اين مراسم و محافل مربوط به آن يارى مى سازد.
آسيب هاى سنتى و تاريخى بر مراسم عاشورا 
سيرت و صورت آداب و سنن دينى كه ظاهر و باطن آنها را تشكيل مى دهد تا هنگامى كه در نزد خواص از اهل ديانت باقى است ، با همه پاكى و خلوص و مصونيتى كه دارد فاقد ((هويت اجتماعى )) است و هنگامى كه در ميان مردم و در متن جامعه به صورت واقعيت هاى اجتماعى در سطحى گسترده حضور پيدا مى كند، مصونيت خود را از دست داده و در معرض برخى از آسيب ها و انحرافات اجتماعى قرار مى گيرد. زيرا همه كسانى كه در سطح عمومى به آداب دينى عمل مى كنند به حقيقت و باطن و حتى به ويژگى ها و خصوصيات ظاهرى آداب و سنن وقوف كامل ندارند، و بلكه بسيارى از آنها مراتب آغازين سلوك را مى گذرانند و تا مراحل بعد نيز به سِرّ آنچه كه عمل مى كنند واقف نيستند. غفلت از حقيقت مراسم دينى ، اخلاص مناسب را مشوب نموده و مقاصد ديگرى را كه در افق ادراك و دريافت عاملين به مراسم است در پيش روى مى نهد.
محبت داشتن نسبت به اهل بيت عليهم السّلام تولّى به اولياء الهى و نفرت و تبّرى نسبت به دشمنان و غاصبين حقوق الهى آنان ، كه با ذكر و زارى بر مصيبت ها و مظلوميت هاى آنان بارور مى شود و به عنوان گوهر و جوهر مراسم عاشورا است . در حالى كه بسيارى از شركت كنندگان در مراسم با غفلت از اين مقصد، خواسته ها و نيازهايى را كه از متن زندگى روزمرّه آنها برخاسته و به مشكلات دنيوى آنها باز مى گردد و يا حتى كمالاتى را كه مربوط به مراتب دانى بعد از مرگ است به عنوان غايت و مقصد مراسم در نظر مى گيرند. اين گونه از مواجهه ، سيرت واقعه را نازل نموده و خلوص لازم را از بين مى برد، و مانع از وصول فرد شركت كننده به نتايج حقيقى عاشورا مى گردد.
دور ماندن از حقيقت عاشورا، مجال انحراف در ظاهر آن را نيز پديد مى آورد زيرا كسانى كه به انگيزه نيازهاى دانى خود به واقعه روى مى آورند آمادگى لازم را نيز براى تنزّل آن به سطح آرزوها و آمال خود فراهم مى آورند. و بدين ترتيب ميدان براى بازنگرى خيال پردازانى كه اين سطح معرفت را تاءمين مى كنند مهيا مى گردد .
اولين تنزيل ها، حقيقت الهى عاشورا در قالب مرثيه هايى در مى آورد كه به صورت ((زبان حال )) بيان مى شوند، و اين زبان حال ها لسان قال تفسير و يا تاءويلى است كه مرثيه خوان در افق ادراك خود از سطح واقعه مى نمايد.
در مراحل بعدى توسط كسانى كه فاقد صداقت در نقل حوادث باشند، صورت هاى جديدى از واقعه كه منافى با واقعيت تاريخى حادثه نيز هست ترسيمى شود. و از اين طريق انحراف و آسيب در صورت نيز پديد مى آيد.
رواج اشعارى كه در حقيقت زبان سرايندگان را به هنگام تفسير واقعه مى رساند و جعل داستان هايى كه به قدرت خيال جعّالان باز مى گردد و با صورت متعالى و چهره طبيعى واقعه عاشورا مطابقت ندارد، به مرور سيرت و صورت دينى مراسم را به قلمرو اساطير نزديك مى گرداند.
نگاه اساطيرى از انحراف در ظاهر و باطن حقايق و سنن دينى پديد مى آيد و انحراف در باطن نشانه محدود نبودن آن به صورت طبيعى اشياء است . توضيح كه صاحب اسطوره على رغم انحرافى كه در واقعيت ايجاد مى كند، پيوند خود را با متافيزيك و مراتب فوق طبيعت كاملاً قطع شده نمى داند، بلكه با اعتقاد و باور به ابعاد فوق طبيعى در صدد تصرف ، نفوذ و يا استفاده از آنها بر مى آيد.
مراسم عاشورا به دليل قرابت و نزديكى به مبداء حقيقى خود، آن گاه كه با مضامينى اساطيرى آميخته مى شود، با بهره گيرى از باور و اعتقاد دينى مردم به مبادى آسمانى و الهى ، از قوت و قدرت معنوى فراوانى بهره مى برد. زيرا مردمى كه حقيقت اين رسم دينى را با خيال خود در هم مى آميزند، على رغم آن كه با تحميل اميال و نيازها و تصاوير ذهنى خود، از وصول به حقيقت خالص و زلال واقعه و بركات و فيوضات مستقيم آن محروم مى مانند، وليكن به نسبت جديت ، ايمان و خلوصى كه در محدوده گمان و خيال خود نسبت به حقيقت غيبى آن دارند، به مفاد حديث قدسى (( اِنِّى عِندَ ظُنِّ عَبدِى المُؤ من )) به آنچه گمان برده و دل بسته اند نايل مى گردند.
((عاشورا)) در اين مرحله از تحريف با آن كه از مسند دينى و جايگاه حقيقى خود نازل مى شود، در نظام اجتماعى و زندگى سياسى اى كه هم سطح با صورت نازل شده آن است نقش اسطوره اى عظيمى ايفا مى نمايد.
اگر جامعه دينى بتواند ((مراسم عاشورا)) را به صورت و سيرت حقيقى آن باز گرداند و با زدودن ((چهره اساطيرى ))، انحرافات و آسيب هاى وارده را جبران نمايد، خيرات و بركات فراوانى را كه بر ((صورت دينى )) آن مترتب است ، به سرعت در نظام اجتماعى خود احساس خواهد كرد.
((مراسم عاشورا)) همراه با تاءمين معنويت ، الگوى رفتارى مناسب جامعه دينى را نيز ارائه مى دهد و در اين الگو عناصر فعالى چون امر به معروف و نهى از منكر، ظلم ستيزى و استقبال از شهادت ، حضور دارد. و تحريف در اين مراسم با تضعيف يا مسخ الگوهاى مزبور، آثار اجتماعى آن را كاسته و آن را تا سطح زندگى فردى و اجتماعى تحريف گران منقلب مى گرداند. و مراسم با اين دگرگونى ، عناصر ستيز و مقاومت را از دست داده و تحمل جور و ظلم حاكميت هاى سياسى خارج از قلمرو فقه سياسى شيعه را ممكن مى سازد.
به دليل ويژگى هاى اجتماعى مراسم ، نظام هاى اجتماعى و سياسى غير دينى در صورتى كه در برابر امواج آن دوام آورده و به حيات خود ادامه دهند، ناگزير با تحميل نيازهاى خود به عنوان عواملى كاملاً اجتماعى به تحريف مراسم مى پردازند و از اين طريق مى كوشند تا حقيقت الهى را تا آنجا كه خواسته ها و اميال اجتماعى آنها اقتضا مى كند، مسخ گردانند.
عالمان دينى شيعه به موازات گسترش و بسط اجتماعى مراسم عاشورا كه از دوران آل بويه به بعد در بخش هاى مختلف ايران گسترش يافت و از قرن يازدهم به بعد به مرور در قالب شيوه هاى خاصى از عزادارى و دسته جات سينه زنى و روضه خوانى شكل مى يافت ، با تكيه بر متون تاريخى و منابع روايى شيعه كه صورت تاريخى واقعه را بازگو كرده و آداب دينى آن را مبتنى بر ارزش الهى عزادارى و گريه بر امام حسين عليه السّلام آموزش مى داد، به حراست از سيرت و صورت مراسم مى پرداختند.
از جدى ترين و ارزشمندترين آثارى كه به قصد پيرايش ((مراسم عاشورا)) از لايه هاى اساطيرى نوشته شده است ، كتاب ((لؤ لؤ و مرجان )) محدث بزرگ شيعى ((حاج ميرزا حسين نورى )) است . كتاب ايشان در دو بخش تنظيم شده است ، يك بخش به خلوص و ديگرى به صداقت مراسم در نقل حوادث مربوط است . تاءليف اين كتاب در زمان خود به انگيزه جلوگيرى از انحرافاتى است كه در شيوه مراسم خصوصاً در بخش هايى از كشور هندوستان شيوع پيدا كرده بود.
حاصل سطور پيشين اين است كه انحرافات اساطيرى در مراسم عاشورا به موازات بسط مردمى مراسم ، به دليل غفلت شركت كنندگان وبرگزاركنندگان از منابع صحيح و مستند تاريخى و متون حاوى آداب دينى مراسم ، رواج پيدا مى كند. بنابراين با همه قداست و ارزشى كه ذكر و مداحى شاعران و ذاكران حسينى براى مراسم دارد، حضور عالمان دينى كه عهده دار تدقيق تاريخى و تحقيق در ضوابط شرعى مراسم باشند، براى پيش گيرى از اين گونه آسيب ها و انحرافات ضرورى است .
آسيب ها و انحرافاتى كه مراسم عاشورا را تهديد مى كند تنها از سنخ انحرافات اساطيرى نيست بلكه آسيب هاى جدى تر نيز وجود دارد.
تحريفات اساطيرى به انكار مبادى غيبى و صورت معنوى مراسم نمى پردازد بلكه خلوص دينى مراسم را مخدوش كرده و در نهايت ريشه تاريخى واقعه را نيز در قالب صور ذهنى ذاكران و مداحان ، منقلب مى گرداند. مراسم در چهره اساطيرى خود پيوندهاى معنوى و ملكوتى خود را با باطن و حقيقت واقعه به طور كامل قطع نمى كند بلكه مى كوشد، از غالب صورتى كه خود براى حادثه پرداخته ، با باطن و حقيقت آسمانى و الهى واقعه ارتباط برقرار نمايد. صورت اساطيرى مراسم با آن كه از حقيقت الهى آن دور است به دليل ارتباط و پيوندى كه با مبادى غيبى از طريق ايمان و باور شركت كنندگان پيدا مى كند، بخشى از قدرت و نفوذ اجتماعى متافيزيكى و فوق طبيعى عظيم آن را به همراه دارد.
((مراسم عاشورا)) على رغم اختلاط با آميزه هاى اسطوره اى حيات خود را به طور كامل از دست نمى دهد بلكه به مقدارى كه اسطوره بر آن غالب شود حيات و نشاط معنوى آن به ضعف مى گرايد. در چنين شرايطى براى مصلحينى كه قصد اصلاح مراسم را داشته باشند، راه چندان دشوار نيست . زيرا با بقاى اتصال مراسم به حقيقت آسمانى و الهى آن ، اصل حيات باقى است و اميد نجات آن وجود دارد.
آسيب شناسى حذف حقيقت و صورت معنوى عاشورا  
چهره جدى انحراف و آسيب وقتى ظاهر مى شود كه ((صورت معنوى )) مراسم مورد غفلت قرار گرفته و انكار شود و خطرناك تر وقتى است كه نشانه ها و ابعاد آسمانى و الهى حادثه به عوامل و عناصرى طبيعى و مادى تاءويل شود.
اين گونه از آسيب ، هنگامى به مراسم راه پيدا مى كند كه نگاه تاريخى به حادثه عاشورا، نگاهى صرفاً طبيعى و زمينى باشد.
اولين كسى كه در ميان تاريخ ‌نگاران و تحليل گران مسلمان از اين زاويه به تحليل واقعه عاشورا پرداخت ((ابن خلدون )) است . تا قبل از ابن خلدون تاريخ ‌نگارانى بودند كه روايت تاريخى شيعه از حادثه عاشورا را به نقد مى كشيدند وليكن نقدهاى آنها به نقل تاريخى شيعه محدود مى شد و شيعه نيز در مصاف با آنان به تدقيق در متون تاريخى شيعه و سنى اكتفا مى كرد.
((محمد بن عبدالله معافرى ))، محدث و قاضى اشبيلى زيسته در قرن پنجم و ششم هجرى قمرى در كتاب ((العواصم من القواصم ))(101) تفسير شيعه از قيام امام حسين عليه السّلام و حادثه عاشورا را مورد نقد قرار مى دهد ولى او در نقد خود بر ادعاهايى تاريخى مانند شرافت يزيد (لعنة الله عليه ) و نظاير آن تاءكيد مى كند.
پاسخ به نقدهايى از اين قبيل همان گونه كه بيان شد با رجوع به متون تاريخى داده مى شود وليكن ابن خلدون در نقد خود چهره قدسى و حادثه و صورت الهى آن را كه منشاء پيدايش مراسم دينى عاشورا مى باشد مورد سؤ ال قرار مى دهد.
نظر ابن خلدون اولاً و بالذات متوجه حادثه عاشورا نيست . ابن خلدون در نگاه جديدى كه در مقدمه كتاب ((العبر)) دارد، مى كوشد تا حوادث تاريخى را به گونه اى صرفاً طبيعى تحليل كند. او البته از آن جهت كه يك مسلمان اشعرى مسلك است منكر غيب نيست وليكن غيبى كه مورد باور اوست به صورتى است كه با قطع نظر از آن نيز مى توان سنن و احكام طبيعت و تاريخ را شناخت .
از نظر ابن خلدون علت فاعلى عمران و تمدن ، ((عصبيت )) است و ((هدف عصبيت غلبه و تسلط براى رسيدن به پادشاهى است ))(102) . او معتقد است كه مقتضاى عصبيت عرب ، حاكميت قريش و خلافت يزيد بوده و معاويه با آگاهى به اين امر، يزيد را به جانشينى برگزيد زيرا او مى دانست كه حاكميت جز به او به راست نمى آيد. او مى نويسد:
((معاويه درباره وليعهد ساختن پسرش يزيد، مصلحت رادر نظر گرفت . آنچه معاويه را به برگزيدن پسرش يزيد براى ولايتعهدى بر انگيخت و ديگرى را در نظر نگرفت ، بى شك مراعات مصلحت در اجتماع مردم و هماهنگ ساختن تمايلات ايشان بود زيرا اهل حل و عقد كه در اين هنگام از خاندان امويان به شمار مى رفتند، همه بر ولايتعهدى يزيد همراءى و متفق بودند و به خلافت ديگرى جز از يزيد تن در نمى دادند. در حالى كه آنان دسته برگزيده قريش و تمام پيروان مذهب بودند و از ميان ملت اسلام يا عرب ، خداوند غلبه و جهان گشايى به شمار مى رفتند. از اين رو معاويه ، يزيد را به ديگر كسانى كه گمان مى كرد از وى برتر و شايسته تراند ترجيح داد و از افاضل عدول كرده و مفضول را برگزيد. به سبب آن كه به اتفاق و همراهى و متحد بودن تمايلات و آرزوهاى مردم ، بسيار شيفته بود... و هرچند به معاويه جز اين هم گمان نمى رفت ))(103) .
ابن خلدون براساس تحليل فوق معتقد است حسين عليه السّلام به قصد امر به معروف و نهى از منكر قيام كرد و چون به اين قاعده آگاه نبود كه حاكميت سياسى بر اساس عصبيت عرب متمركز در بنى اميه ، شكل مى گيرد در محاسبه خود خطا كرد (معاذ الله ).
وى چنين مى نويسد:
((حسين ديد كه قيام بر ضد يزيد تكليف واجبى است زيرا او متجاهر به فسق است و به ويژه اين امر بر كسانى كه قادر بر انجام دادن آن مى باشند، لازم است و گمان كرد خود او به سبب شايستگى و داشتن شوكت و نيرومندى خانوادگى بر اين امر تواناست ، اما درباره شايستگى همچنان كه گمان كرد، درست بود و بلكه بيشتر از آن هم شايستگى داشت . ولى درباره شوكت اشتباه كرد، خدا او را بيامرزد زيرا عصبيت مضر در قبيله قريش و عصبيت قريش در قبيله عبد مناف و عصبيت عبد مناف تنها در قبيله اميه بود و اين خصوصيت را درباره اميه ، هم قريش و هم ديگر قبايل مى دانستند و آن را انكار نداشتند... پس اشتباه حسين آشكار شد ولى اين اشتباه در امور دنيوى بود و اشتباه در آن براى وى زيان آور نيست ))(104) .
تحليل فوق با آن كه با عاشورا به عنوان مراسمى كه همه ساله توسط مردم واقع مى شود، نظر نداشته و متوجه حادثه تاريخى واقعه است ، تحليلى مى باشد كه در صورت گسترش درميان مردمى كه مراسم عاشورا را برپا مى دارند به نابودى و مرگ مراسم منجر مى شود. زيرا اين تحليل ، باطن و حقيقت دينى و آسمانى حادثه را كه منشاء تكوين مراسم است ، مى خشكاند. در اين تحليل ، واقعه عاشورا يك حادثه زمينى است كه على رغم و طهارت شخصى قهرمان حادثه مطابق ، با عادت ها و يا قوانين تاريخى به طور طبيعى به وقوع پيوست و در صورتى كه حسين بن على عليه السّلام به اين سنت تاريخى پى مى برد، مى توانست از فاجعه اى كه پيش آمد، پيش گيرى نمايد.
تحليل ابن خلدون كه صورت قدسى تاريخ را هدف قرار داده و دخالت عوامل آسمانى را در تكوين حوادث به صورت استثناهاى اندكى كه خلاف عادت مستمر الهى است از تاريخ بيرون مى برد، يك تحليل نادر و منحصر به فردى است كه در ميان مسلمانان به طور عام و در بين شيعيان به طور خاص هرگز مقبوليت نيافت با اين كه در اين تحليل هنوز عناصرى از پيوند و ارتباط با غيب وجود دارد، به گونه اى كه امكان تحويل و قلب آن به يك تحليل دينى از تاريخ كاملاً منتفى نيست .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

شالوده و اساس كار مداحى را ((ادب )) تشكيل مى دهد. شخص مداح كه نوكرى اين خاندان را به عهده گرفته ، بايد مؤ دب ترين اشخاص باشد چرا كه ادب و تواضع شرط قبولى نوكرى و خدمت است . داشتن بعضى از صفات حميده جزو ((ادب )) مداح و رعايت بعضى قوانين و دستورالعمل ها، جزو ((آداب )) و آئين مداحى مى باشد كه در واقع اين دو مقوله تقريباً جداى از هم هستند. صفاتى كه ربط به مؤ دب بودن و اخلاقيات درونى فرد دارد را ادب گويند اما آداب يعنى رعايت شرايط و قواعدى كه در بهتر شدن كار و قانون مدارى آن به شخص كمك مى كند. ممكن است كه فرد، انسان مؤ دبى باشد اما رعايت نكردن اين قوانين ، حمل بر بى ادبى مى شود. بنابراين شخص هم بايد در حيطه ((ادب )) به كمال رسيده باشد و هم در حيطه ((آداب )). چون تا كسى آداب را نشناسد نمى تواند به آن عمل نمايد، بايد ابتدا به فراگيرى و سپس به انجام آن مبادرت ورزيد. در درجه اول بايد سعى ما بر كسب ادب و رعايت احترام نسبت به ديگران بالاخص در لباس نوكرى اهل بيت عليهم السّلام باشد و چقدر در احاديث و روايات به اين مسئله توصيه شده كه مؤ من بايد احترام برادر مؤ من خود را نگه دارد، خصوصاً اگر از اهل علم ، ريش سفيد و يا از سادات باشد. امام صادق عليه السّلام به ((اسحاق بن عمار)) فرمود:
((اى اسحاق ! به دوستان من هر قدر مى توانى احترام كن كه هيچ مؤ منى احسان به مؤ منى نمى كند مگر آنكه صورت ابليس را خراشيده و دل او را مجروح مى سازد))(91) .
چرا كه بزرگان گفته اند:

همينت پسند است اگر بشنوى
كه گر خار كارى سمن ندروي

(92) و نيز پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در مورد رعايت احترام پيران فرمودند: ((از ما نيست هركس پيران ما را احترام نكند))(93) و در مورد احترام به سادات فرموده اند: ((شفاعت من براى كسى كه ذريّه مرا با دست و زبان و يا مال احترام و اعانت كرده ، ثابت است ))(94) و نيز: ((خوبان ذريّه مرا به خاطر خدا و بدان ايشان را به خاطر من احترام كنيد))(95) .
در بحث آدابى كه يك مداح بايد بداند، و آن را به انجام رساند، بايد به اشاره نكاتى پرداخت تا در نظر مردم و همكاران به عنوان انسانى مؤ دب و وجهه دار معرفى گردد.
الف ) ادب مجلس  
وفاى به عهد:
همچنان كه قبلاً نيز مورد بحث و بررسى قرار گرفت يكى از وظايف مهم مداح وفاى به عهد و پيمان مى باشد و نيز از آداب خاصه و قابل توجه مداحى به شمار مى رود كه سر وقت حاضر شدن و سر موعد تمام كردن مجلس ، از مصاديق آن مى باشد كه به دليل توضيح كافى در اين مقوله ، سخن را كوتاه مى كنيم .
انصراف از خواندن :
اگر چه مداح بايد هميشه آمادگى خود را براى خواندن حفظ كند، اما بعضاً پيش مى آيد كه به دليل كسالت ، عدم تحقيق ، زياده روى در خواندن و گرفتن حنجره و... آمادگى لازم را براى فيض دادن نداشته باشد.اگر مداح آمادگى براى خواندن نداشت ، ادب اقتضا مى كند كه نخواند. حال اين عدم آمادگى به هر دليلى كه مى خواهد باشد و اينجا بهترين راه ، انصراف از خواندن و اجتناب از آن مى باشد، حتى اگر زياد به او اصرار كنند. چرا كه خواندن در اين وضعيت باعث افت مجلس مى شود و ادب مجلس نيز در همين است .
ب ) ادب روحانى  
يكى از وظايف مداح در قبال روحانى مجلس ، تاءسى به سخنان او مى باشد. بايد به واعظى كه ساعتى براى مستمعين ايراد سخن نموده ، با اشاره به فرازهايى از سخنانش از او قدردانى كرد. اين كار سبب تاءثير بيشتر راهنمايى هاى خطيب ، در مستمعين و همچنين اداى احترام و ارج نهادن به صحبت هاى اوست و بى ادبى محسوب مى شود كه بعد از يك ساعت سخنرانى روحانى ، هيچ توجهى به منبر او نكنيم و كار خودمان را انجام دهيم . چه بسا تاءسى به روحانى ، ما را در انجام رسالت مان نيز كمك مى كند. بين مداح و روحانى نبايد شكاف ايجاد شود زيرا هدف هر دوى آنها يكى است و بايد يكديگر را در رسيدن به اين هدف واحد يارى نمايند.
ج ) ادب همكار و پيش كسوت  
تاءسى به خواننده قبلى :
مداح خوب كسى است كه در خواندن روضه نيز به مداح قبلى تاءسى نمايد يعنى سعى كند كه روضه او را تكميل نمايد. اگر روحانى مجلس نيز روضه خوانده ، بايد همين معنا رعايت شود و روضه خود را در طول روضه او قرار داده و فاز روضه را تغيير ندهد يعنى اگر روضه را تا نيمه خوانده ، بايستى دنباله آن را بخواند و يا اگر روضه تا آخر ارائه شده ، به پردازش زوايايى از آن كه در روضه قبل گفته نشده ، پرداخته و روضه را با همان محوريت قبل ادامه دهد. از نظر اساتيد، اين كار امرى لازم الاجراء و پسنديده در مداحى مى باشد به طورى كه بزرگان اين پيشه ، خود را مقيد به آن ساخته و مى سازند. حال اگر مجلس را بعد از روضه خوانى ، هنگام زمزمه يا زمينه خواندن تحويل گرفتيد، بايد حتماً مقدارى ، آن را با همان سبك قبلى خوانده و سپس نوحه يا سبك خود را اجرا نماييد. اين نيز از آداب مهم مداحى محسوب مى شود و عدم انجام آن دهن كجى به مداح قبلى تلقى مى گردد.
دعوت خواننده ديگر:
اگر اختيار مجلس دست شما بود و شما مداح همان مجلس بوديد و در اثناى برنامه شما خواننده اى وارد شد كه مى دانيد كه مجلس را خوب اداره مى نمايد، ادب مداحى اقتضا مى كند كه حتماً براى فيض دادن از او دعوت به عمل آوريد و با استفاده از يك شگرد مناسب ، او را تحريك به اجابت دعوت خود نماييد و اگر هم وقت نداريد مثلاً بگوييد:(( وقت گذشته اما سرور عزيز اگر به يك بند هم مانده ، بايد ما را به فيض برسانند)) و با ظرافتى خاص ، او را به پشت تريبون جلب نماييد تا ادب شما نسبت به همكارتان رعايت شده باشد. چرا كه او نيز گرداننده قابلى است و امكان دارد حتى بهتر از شما مجلس را به فيض برساند. چون حضور او در مجلس و دعوت نكردن شما بى ادبى تلقى مى شود، بهتر است هميشه در مجالس جشن و عزا، يك نفر را دم درب مجلس بگماريد تا اگر خواننده اى وارد شد، به شما اطلاع دهد.
اختصار:
در باب اين مسئله نيز مفصلاً توضيح داده شد كه اختصار در خواندن باعث جلب رضايت مستمع و ساير همكاران مى شود. زيرا خواندن بيش از حد در درجه اول بى ادبى به خواننده قبلى و در ثانى تضييع وقت خواننده بعدى است كه دلخورى و ناراحتى را به بار مى آورد و در مستمع نيز اثر نامطلوبى از اين بى مبالاتى به ثمر مى نشاند و به قول يكى از اساتيد بزرگ تهران ؛
((اگر به مستمع بگوئى بند آخر را مى خوانم اما دو بند خواندى ، به اندازه يك بند به او دروغ گفته اى ))(96) .
ادب پيش كسوت :
اگر در مجلسى چند نفر قرار است فيض دهند، شايسته تر آن است كه روضه را پيش كسوت بخواند. روضه خواندن در جايى كه مداح متبحرترى وجود دارد، نوعى بى ادبى است مگر اينكه با او هماهنگ شده باشد و خود او امر كند كه روضه بخوانيد كه باز هم در اين صورت ، قبول نكردن بهتر مى باشد. شدت اين مسئله وقتى بيشتر مى شود كه مداح اصلى ، او باشد و مردم نيز منتظر مداحى او باشند كه در اين حال اگر كلاً نخوانيد، براى خود شما بهتر است ، چرا كه گوش ها منتظر شنيدن صداى مداح ديگرى است . اما خواندن نوحه ، واحد و... اشكالى ندارد. در نظر داشته باشيد كه پايه مداحى و محوريت مجلس ، هميشه بايد با فرد پيش كسوت باشد بالاخص كه قبلاً نيز اعلام شده باشد كه او مى خواهد بخواند.
تحويل مجلس :
اگر كسى خواست مجلس را به خواننده ديگرى واگذار كند، ادب اين است كه مجلس را در ((اوج )) به او واگذار نمايد نه در ((افت )). با اين روش بايد به او كمك نموده و كار را براى او آسان نمود. از نزاكت به حساب نمى آيد كه كسى بهره و رمق مجلس را كشيده و آن را وقتى واگذار كند كه مجلس اشباع شده و ديگر ظرفيت ندارد. اين موجب مى شود كه خواننده بعدى با ديدن اين وضع ، يا از خواندن طفره رود و يا به زحمت بيفتد زيرا با يك مستمع خسته ، طرف شده و ديگر كارى از دست او بر نمى آيد و اين جا مقصر مداح قبلى است . شايد مستمع هم متوجه اين برخورد نامناسب نگردد اما خواننده بعدى به خوبى مى فهمد كه خواننده قبلى نمى خواسته مجلس او رونق گيرد و ميل دارد كه فقط در مجلس خودش صداى ناله مردم بلند باشد. او بايد هميشه سعى كند اگر هنگام تحويل دادن ، مجلس ، افت نيز كرده ، اين زحمت را خود قبول كند و با خواندن زمزمه اى به ايجاد شور و ناله در مجلس بپردازد. مجلس كه گرم شد آن گاه ميكروفون را تقديم همكارش نمايد تا اين رفتار موجب نارضايتى سايرين نشود.
د) ادب بزرگان و بانى  
ادب نسبت به بزرگان :
در مجالس جشن ، اگر هنگام خواندن ، عالم يا سيد و يا خواننده اى وارد مجلس شد، از او دعوت كنيم بالاى مجلس بنشيند و يا سزاوارتر است ، كسى را كه دم درب گمارده ايم ، آنها را به بالاى مجلس هدايت نمايند و اگر شخص ، كسى است كه احترام او بر همگان واجب است ، فردى كه دم در ايستاده او را تا داخل مجلس همراهى نمايد و همچنين در آخر مجلس فراموش نشود كه دعاى مجلس را هم از بزرگان حاضر تقاضا نماييم .
ادب نسبت به بانى :
در ابتداى مجلس به جهت احترام ، زمان شروع و مدت اجراى برنامه را از بانى مجلس سؤ ال كنيم و همچنين سعى داشته باشيم كه از انگيزه و هدف برپايى مجلس اطلاع يابيم تا آن مقدار از بر آوردن هدف كه بر عهده ما هست ، را بر آورده سازيم ، اعم از دعا كردن براى اموات و شهداى بانى مجلس ، خواندن حمد شفا براى بيمار او، خواندن امن يجيب ، اشاره به انگيزه برپايى در اثناى روضه و... .در آخر مجلس نيز تشكر و قدردانى لازم را از او داشته باشيم نه اين كه فقط بياييم ، بخوانيم و برويم ؟!
در پايان اين گفتار نيز توفيق كسب ادب و معرفت را بر در اين آستان از حى سبحان خواستاريم .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

همان طورى كه مى دانيد هر هنرى ، فنون مخصوص خود را داراست كه باعث قوام آن هنر شده و فراگيرى آن و بر كيفيت و پيشرفت آن كار مى افزايد. در هنر ستايشگرى و مديحه سرايى اهل بيت عليهم السّلام نيز فنون و قواعدى وجود دارد كه شخص مداح پس از گذشت سال ها تجربه ، ديدن استاد، و اداره مجالس گوناگون به آنها دستيابى پيدا مى كند. نكته مهمى كه در فنون مداحى وجود دارد اين است كه بيان اين فنون صرفاً جنبه استحسان دارد و اگر در همان مرحله تئورى باقى بماند، هيچ گونه كارآئى و بهره اى نخواهد داشت و يادگيرى تئوريكى در اين فنون نمى تواند مشكل گشا باشد. صرف اطلاع از فنون دردى را دوا نخواهد كرد چه بسا خيلى ها هم با اين فنون آشنائى دارند ولى قادر به پياده كردن آن نمى باشند و نحوه به كار بستن آن را در اثر كم تجربگى نمى دانند. پس حتماً بايد اين قواعد به كار بسته شوند تا بعد از گذشت مدتى نتيجه بخش واقع گردند. در اينجا به بيان و معرفى اين فنون كه حاصل تجربه و زحمت اساتيد بزرگوار در ((مجالس اهل بيتى عليهم السّلام است مى پردازيم و اميدواريم كه با يادگيرى و به كار بستن آنها در رديف مداحان خوب و مجرب در امر ستايشگرى اهل بيت عليهم السّلام قرار گيريد. ان شاء الله .
الف ) شناختن صداى خود 
از جمله مسائل مهم و دقيق در هر نوع خوانندگى ، اين است كه خواننده با صداى خود آشنائى كامل را داشته باشد و با اطمينان بخواند زيرا عدم آن يا باعث استفاده ناصحيح حنجره مى شود كه منجر به جواب ندادن حنجره در پرده مورد نظر شده و يا موجب عدم استفاده از قابليتها و استعدادهاى آن مى گردد. هميشه بايد توجه داشت كه نبايد با آخرين توان حنجره خواند زيرا امكان جواب دادن حنجره در آن پرده بسيار كم است . به قول استاد ما:
((اگر پنج پله مى توانى از صدايت استفاده كنى هيچ وقت از پله پنجم استفاده نكن و چهار پله ، بالاتر نرو! اما اگر مطمئنى كه جواب مى دهد آنگاه مى توانى از پله پنجم هم استفاده كنى )).
البته اين آشنائى با تمرين زياد حاصل مى شود. مداح بايد شش دانگ صداى خود را قبلاً امتحان كرده و بر آن تسلط داشته باشد و از آن صحيح و بجا استفاده نمايد.
ب ) مستمع شناسى 
لازم است كه مداح قبل از ورود به مجلس ، اجمالاً مستمع خود را بشناسد و بداند كه از چه قشرى است و در چه سطح معنوى قرار دارد تا راحت تر بتواند با او رابطه برقرار كند نه اينكه از يك در بيايد و از در ديگر بيرون رود. شناخت مستمع از لوازم مهم كار مداحى است . بهتر است قبل از ورود به مجلس اطلاعاتى در اين زمينه و همچنين در زمينه وضعيت جلسه كه ؛ كسى خوانده يا نه ، موضوع سخنرانى چه بوده ، مداح قبلى بيشتر روضه خوانده و يا بيشتر شعر خوانده و اين گونه مسائل كه در راستاى انجام وظيفه بهتر اوست اطلاع يابد.
ج ) مجلس شناسى 
يكى ديگر از لوازم كارآمد مداحى ، آشنائى با مجلس است . بايد شاءن مستمعين ، خود و اهل بيت عليهم السّلام را هميشه نگه دارد و در انتخاب اشعار، نوحه و يا سرود دقت نمايد كه همسان با مجلس پيش رود. مداحى كه مهمان است و با مجلس آشنائى ندارد بايد خيلى محتاط عمل كند به طورى كه نه بار معنوى مجلس كم شود و نه همان طورى كه در مجلس خودش مى خوانده در اينجا بخواند. او قبل از خواندن بايد بداند كه مجلس به چه مناسبت تشكيل شده ، انگيزه تشكيل آن چه بوده ؛ آيا مثلاً نذر بوده ، براى شفاى مريض و يا حاجتى بوده و يا به مناسبت هاى ويژه برگزار شده است .
د) وقت شناسى 
ذاكر اهل بيت عليهم السّلام بايد حتماً انسان خوش قول در وفاى به عهد باشد كه يكى از رموز موفقيت مداح و پيشرفت او و برخوردارى از جايگاه ويژه در بين مردم مى باشد. اولاً مداح بايد سر همان موعد مقرر، خود را به مجلس برساند. زيرا بعضى وقت ها عدم وفاى به عهد موجب سرشكستگى بانى مجلس پيش مردم مى گردد. به خصوص در مجالس رسمى و مراسمى كه به مناسبت درگذشت و يا سالگرد شهادت و... برگزار مى گردد كه بدقولى در اين مجالس اثر بسيار نامطلوبى در مردم دارد و سبب تنزّل مقام و منزلت مداح در انظار مردم مى شود. ثانياً مداح بايد برنامه خود را در همان مدت زمان تعيين شده ، ارائه دهد حتى اگر آمادگى بر اجراى چند برابر آن را هم داشته باشد، بايد سر وقت تعيين شده ، مجلس را به اتمام برساند. نبايد آن قدر برنامه را طولانى كند كه مجبور شوند به او تذكر بدهند چرا كه اين ، يك نوع كسر شاءن و شكست براى مداح اهل بيت عليهم السّلام قلمداد مى شود. و كلاً هميشه بايد از مؤ لفه كم خواندن براى ((نمكين شدن )) مجلس خود استفاده كند و قبل از خسته شدن مستمع ، مجلس را پايان داده و همه توان مستمع را در مجلس نشينى از او نگيرد. هيچ اشكالى ندارد كه قبل از خواندن ، مدت اجراى برنامه خود را از بانى برنامه سؤ ال كند. اين كار شكست محسوب نمى شود بلكه ميل به بيش از حد خواندن ، براى يك ذاكر شكست است .
ه‍) جلوگيرى از اضطراب  
چه بسا امكان دارد مداحى با بزرگتر شدن مجلس و يا تغيير مستمعين ، از خواندن در آن مجلس بترسد و حريم بگيرد. اين ترس نبايد موجب عدم انجام وظيفه او بشود بلكه اينجا با اجراى فنى بجا و مثمر ثمر، مى تواند در همان مجلس بخواند. آن فن از اين قرار مى باشد كه اگر مجلس مولودى و جشن بود، ابتدا با بيان چند جمله خودمانى و ساده ، اين حريم را از بين ببرد و با مستمع ايجاد ارتباط محبتى نمايد و از اين ايجاد رابطه ، براى ارائه دادن بهتر مجلس استفاده نمايد چرا كه مداح نبايد با مستمع اش احساس ‍ بيگانگى نمايد تا بتواند بهره لازم و كافى را به او برساند. اگر هم با او بيگانه است بايد به ترسيم شخصيتى آشنا از مستمع در ذهن خود پرداخته و به طور ذهنى او را دوست و آشناى خود بپندارد، بالاخص در مجالس دعا و زيارات . زيرا با دل مستمع كار دارد و بايد او را دوست خود تلقى كند تا بتواند خود يا او را مورد خطاب قرار دهد.
حال اگر در مجلس عزادارى بود، مى تواند از فن خواندن دعاى فرج امام زمان (عج ) به طور ساده و بدون لحن استفاده كند. اگر در اين وضعيت با لحن چيزى بخواند، لرزش ‍ در صداى او به خوبى آشكار شده و مستمع به خيال اينكه او ناشى است و نمى تواند خوب بخواند، به او گوش نمى دهد و مجلس افت مى كند. گذشته از آن ، خواندن در اين حالت باعث گرفتگى در صداى مداح نيز مى شود كه تا آخر مجلس هم باز نخواهد شد. امكان دارد شما استادى لازم را هم در زمينه مداحى داشته باشيد اما از خواندن در مجلسى كه عالم و يا مداح مجرب و يا مثلاً مقام معظم رهبرى حضور دارند هراس داشته باشيد. وجود اين مسئله امرى طبيعى و عادى مى باشد و نشانه بى تجربگى شما نيست و براى بعضى از بزرگان نيز پيش مى آيد. اين ترس امكان دارد حتى از روى ادب و تواضع شما نسبت به بزرگان و يا خجالت كشيدن از آنها باشد كه چيز مذمومى نمى باشد.
اين تذكر لازم است كه اين ترس فقط در بدو مواجه شدن با مجلس است و پس از اجراى چند دقيقه برنامه ، از بين خواهد رفت و صحيح نيست كه مداح به خاطر يك اضطراب چند دقيقه اى ، از انجام وظيفه انصراف دهد.
و) پرورش دادن روضه  
يكى از فنون حائز اهميت در روضه خوانى ، پرورش دادن آن است . يعنى مداح تا روضه خوب براى مستمع جا نيافتاده ، سراغ كار ديگرى نرود و خوب آن را به مستمع تفهيم كند يا اينكه با پر و بال دادن روضه ، آن را براى مستمع ، جذاب تر نمايد و مجلس را با مستمع پيش برد. كه اين مستلزم رعايت نكاتى است .
فن مقدمه چينى :
اول اينكه سعى كند هر مطلبى را كه مى خواهد بيان كند، ابتدا زمينه پذيرش آن را در مستمع فراهم آورد، يعنى با مقدمه چينى صحيح مستمع را منتظر بيان مطلب اصلى بگذارد و او را تشنه شنيدن آن مطلب نمايد تا مطلب در جان او جاى گيرد و با آن به خوبى حال معنوى و سوز پيدا نمايد. به اين ترتيب كه ، با گفتن جملاتى به صورت مقدمه ، به تحريك عواطف او پرداخته و عطش او را بيتشر نمايد و همچنين بر اهميت بيان مطلب نيز بيافزايد. اين كار را حتى در مورد مطالبى كه تكرارى هم هستند و مستمع به كرّات آن را شنيده است نيز مى توان انجام داد. زيرا حتماً نبايد مطلب جديدى گفته شود تا مستمع را به گريه در آورد. گفتن مطالب تكرارى در روضه هائى كه حتى بسيار معروف هم هستند، بايد مقدمه چينى داشته باشند مثلاً همه ما مى دانيم كه حضرت اباعبدالله الحسين عليه السّلام را چگونه به شهادت رساندند، اما اگر در همان ابتداى مجلس به بيان اين مطلب بپردازيم ، در كسى تاءثير شايانى نخواهد گذاشت و اشك او جارى نخواهد شد، مگر اينكه مجلس از ويژگى هاى شب عاشورائى برخوردار باشد و يا مستمع ، خود داراى ارتباطى قوى باشد. در هر حال ما بايد وظيفه خود را انجام دهيم و با بيان مطالبى در حاشيه روضه ، دقت مستمع را بيشتر كنيم .
حريص بودن به شعر:
اصولاً بايد در ارائه شعر و روضه ، حريص بود و آن را كم كم با بالا رفتن پذيرش مستمع ، ارائه كرد و شعر را آرام آرام خواند و به مستمع اجازه هضم هر بيت و هر كلمه را داد. اگر مستمع ما هيئتى نيست بايد هر بيت را با جملاتى تفسير كرده و خوب براى او جا انداخت اگر چه انتخاب شعر سبك تر در اين گونه مجالس بهتر است اما همان شعر سبك را نيز نبايد سريع خواند بلكه بايد با وقف هاى بجا و فاصله انداختن بين ابيات ، اجازه تفكر در مطالب به او داده شود كه اين خود يكى ديگر از فنون روضه خوانى است . بايد با دقت در خواندن اساتيد به اين مسئله پى برد كه چه وقت بايد خواند؟ چه وقت بايد سكوت كرد؟ كى بايد تحرير زد؟ كى بايد ساده خواند؟ كى سريع رد شد؟ و كجا تكرار كرد؟ يكى از بزرگترين اساتيد مداحى تهران در اين مورد مى گويد:
((در قرآن وقف جاى مشخصى دارد و در مداحى نيز همين طور است البته نه به سختى قرآن ، چون در قرآن حتماً بايد وقف كرد اما در مداحى ، كار راحت تر است )).
به عنوان نمونه يكى از جاهائى كه بايد شعر، تند خوانده شود اين است كه وقتى بيتى ، يكى دوبار با تحرير خوانده شد و در اثناى آن فاصله انداختيم مثلاً بين آن روضه خوانديم چون مستمع از اين بيت شعر، فيض خود را برده است ، ديگر خواندن آن با تحرير، درست نيست و موجب تاءثير نامطلوب در توجه او به ابيات بعدى مى شود. در واقع اين يك حالتى پايدار در مستمع است كه ميل دارد چيزى را نه پرورش داده نشده قبول كند و نه خسته كننده و ملال آور. كه تشخيص آن هم با شخص مداح است . اگر مستمع يك كلمه از شعر را هم خوب نفهمد و يا مقصود مداح را از آن متوجه نشود، نمى تواند بهره لازم را از آن شعر ببرد.
فن ديگرى كه در اينجا مفيد مى باشد اين است كه اگر مداح مى بيند حواس مستمع جمع نيست نبايد شعر يا روضه را ادامه دهد بلكه با گفتن بعضى جملات مناسب و همچنين استفاده از بعضى زمزمه ها، مستمع را وادار به توجه سازد و حواس او را متمركز خود و حرف هاى خود نمايد.
خواندن بعد از تمركز:
فن ديگر در جمع كردن حواس مستمع ، جائى است كه در مجلس رفت و آمد وجود دارد و حواس ها جمع نيست . راه آن در اين حالت فقط صحبت كردن مداح است . اگر در اينجا به خواندن بپردازد مجلس او تا اندازه زيادى افت خواهد كرد. اين حالت معمولاً بعد از سخنرانى روحانى و يا تمام شدن روضه و آماده شدن براى سينه زنى رخ مى دهد كه بعضى در حال بلند شدن و راه رفتن در مجلس هستند. مداح به هيچ وجه نبايد در اين مقطع چيزى بخواند زيرا اگر بخواند مجبور است بارها شعر يا نوحه خود را تكرار كند. بايد با صحبت كردن و يا خواندن دعاى فرج (براى وقتى كه سخنرانى تمام شده است ) مدتى فرصت به مستمع بدهد تا اگر مى خواهد بيرون برود، رفته و اگر مى خواهد مهياى سينه زنى بشود، جاى خود را پيدا نموده و بنشيند.
فن زمزمه :
براى تمركز بيشتر مستمع بر مطالب و اداره بهتر مجلس ، مداح بايد مستمع خود را در حال گريه ، دعوت به زبان گرفتن و جواب دادن به زمزمه ها كند زيرا وقتى مستمع خود را در مجلس سهيم ببيند و مداح هم اين فرصت را به او بدهد كه زبان بگيرد، تمركز او بيشتر خواهد شد و وقتى اثر زبان گرفتن و تاءثير صداى خود را برديگران مى بيند، ناله خود را آزاد كرده و به مجلس سوز مى بخشد.
فن اجتناب از صراحت سخن :
بعضى وقت ها مداح شعرى را مى خواند كه در ابتدا براى مستمع پيچيدگى دارد و نمى داند كه اين شعر زبان حال چه كسى است و يا شرح حال چه كسى را مى دهد. فنى كه در اينجا وجود دارد اين است كه به جاى عنوان بندى و معرفى كردن شعر كه مثلاً: ((زبان حال حضرت زينب عليهاالسّلام را براى شما مى خوانم )) از گفتن كلمات و جملاتى كه اشاره صريح ندارد، استفاده كند مثلاً مجلس را با شعرى مانند اين شعر شروع كرده : ((خواندم اگر عزيزِ تو را چون برادرم )) اما مخاطب شعر مشخص نيست كه چه كسى است ، اينجا لازم نيست بگويد: ((اين حرف را حضرت عباس عليهاالسّلام دارد به حضرت زهراعليهاالسّلام مى گويد))، بلكه با گفتن يك كلمه ؛ ((مادر!)) مشخص مى شود كه مخاطب كيست . اين باعث جالب تر شدن شعر شده و مستمع هم در شعر بيشتر تفكر مى نمايد.
((دشتى )):
هرگاه در اثناى روضه ، مجلس را به او واگذار كردند بهتر است به جاى شروع كردن از پرده پائين كه موجب كسالت شده و يا استفاده از پرده بالا كه توانائى آن در اول كار، وجود ندارد، از خواندن چند بيتى به سبك ((دشتى )) مدد گيرد كه بسيار مناسب تر است . خوبى اين سبك اين است كه مناسب همه جاى مجلس مى باشد و خواندن آن نيز احتياج به مؤ ونه زيادى ندارد و مداح مى تواند به آسانى و بدون فشار آوردن به خود آن را اجرا نمايد. تجربه نشان داده كه اين گونه تحويل گرفتن مجلس بسيار بهتر از دو نمونه اول كه ذكر شد (پائين شروع كردن و يا در پرده مداح قبلى آغاز كردن ) مى باشد.
ز) بيان مطالب و اشعار 
بيان كردن مطالب و خواندن اشعار نيز احتياج به تبحر و استادى خاص خود دارد. يعنى كدام شعر يا كدام روضه را ابتدا بخوانيم تا تاءثير بيشترى داشته باشد. نامرتب خواندن اشعار و مراثى به افت مجلس خواهد انجاميد. رعايت ترتيب در خواندن از فنون عالى مداحى به شمار مى رود كه پياده كردن آن مستوجب تاءثير عميق مطالب عنوان شده بر مجلس خواهد شد.
سير ابيات :
اولين فنى كه در شعرخوانى وجود دارد، دسته بندى ابيات شعر از لطيف و سطحى به عميق و سوزناك است . يك مداح خوب ، اشعار سطحى تر را در ابتداى برنامه خود قرار مى دهد و بار گريه را بر روى اشعارى كه عميق تر و سوزناك ترند، قرار مى دهد. در غير اين صورت اشعار سوزناك را قبل از آمادگى مستمع خوانده و هدررفته و اشعار سطحى را بعد از آمادگى او در معرض گفتار قرار داده است كه مستمع با هيچ يك از اين دو حالت ، حال پيدا نمى كند. لذا بايد مجلس را تا قبل از آماده شدن مستمع از اشعار سطحى كه فهم آن ها برايش ‍ آسان تر است ، پر كرد و شعر سوزناك را به محض آماده شدن برايش خواند.
فن استنتاج :
يكى از قوى ترين و بهترين فنون روضه خوانى كه واقعاً نشانه استادى مداح است ، كنار هم گذاشتن دو مطلب و استنتاج مطلب سومى است كه در جايى ذكر نشده و هيچ گونه تضادى هم با دو مطلب اول ندارد بلكه چيزى خارج از ذاتيات دو مطلب اول است كه نتيجه فكر كردن به جوانب و حواشى مطلب اول مى باشد. چون اين مطلب معناى بسيار دقيقى است از چند مثال مدد مى گيريم ؛
در روضه حركت كاروان اسراء از كربلا، آمده كه يكى از دختران حضرت در بيابان گم شد و يكى از سربازان دشمن ماءمور يافتن او گرديد بعد از مدتى همه ديدند كه آن سرباز با يك دست افسار اسب را گرفته و با دست ديگر به دخترك تازيانه مى زند و او را دنبال مى كند. اين نقل مطلب تاريخى ، حالا نحوه استنتاج ؛ چون آن ملعون سواره بوده و دخترك پياده ، مطمئناً از او تندتر حركت مى كرده و ثانياً اينكه دخترك در حال دويدن تازيانه مى خورده و احتمالاً روى زمين نيز مى افتاده است . حال از اين دو مطلب استنتاج مى شود كه شايد وقتى او را تازيانه مى زده ، تازيانه به دور پاى دختر پيچيده شده و او را به زمين زده و دنبال سوار مى كشانده است . مثالى ديگر:
در تاريخ آمده كه وقتى حضرت على اصغرعليه السّلام شهيد شد، امام حسين عليه السّلام و را پشت خيام بردند و خواستند دفن نمايند كه صداى شيون حضرت رباب عليهاالسّلام بلند شد. اين مطلب تاريخى ، حال به نحوه استنتاج دقت كنيد؛ وقتى كه على اصغرعليه السّلام شهيد شد، حضرت از خجالت مادر او ديگر روى برگشتن به خيمه را نداشتند. مطلب دوم اينكه مادر هنگام دفن بچه سر مى رسد. استنتاج اينكه ؛ حضرت در آنجا مضطرب شدند كه بچه چه را كنند.
به استنتاجى ديگر از زبان استاد اين حقير توجه فرماييد:
((مسلّم است كه وقتى امام حسين عليه السّلام به خيمه باز گشتند به خواهرشان فرمودند: (( عَلَيكُنَّ بِالنِّساء)) و قبل از اينكه حضرت به خيام بازگردند، دندان حضرت شكسته بود. چون حضرت به خيمه بازگشتند خسته بودند در ثانى ، دندان حضرت هم شكسته بود، استنتاج اينكه حضرت با دندان شكسته از فرط خستگى نتوانستند اين جمله را خوب ادا كنند چون گفتن نساء با آن حالت مشكل است )).
نكته در اين جاست كه اين گونه استنتاج از وقايع ، با ((زبانحال )) تفاوت دارد زيرا در زبانحال ، امكان عدم صحت وجود دارد و ما از خودمان چيزى به اصل روضه مى افزاييم ، اما استنتاج مطلبى عقلى است و هر كسى مى تواند با تفكر در حواشى و جوانب داستان ، به آن پى ببرد كه هيچ ضررى هم به اصل مطلب ندارد و كاملاً با عقل جور در مى آيد ولى فرقش با اصل مطلب اين است كه در تاريخ نقل نشده و با تاءمل در ماجرا، بدست آمده است . با همه اين اوصاف بهتر است آن را صريح و با اطمينان نگوئيم ، طورى كه گمان شود اين مسئله عيناً در تاريخ آمده تا بعد از مجلس ما را مورد مؤ اخذه قرار ندهند. پير ميكده مان حضرت خامنه اى كبير در اين رابطه فرموده اند:
((بناى ما بر اين نيست كه هر چه را در آن شك داريم يا قبول نداريم بگوييم نخوانند. اگر ما بخواهيم بگوييم آقا اين دقيق نيست ، نخوانيد مى ترسم برادران ، در خواندن خيلى محدود بشوند. توجه داشته باشيد آن چيزى را بخوانيد كه معقول باشد. البته نه اينكه انسان هر چه معقول است از خودش بسازد و بخواند، بلكه چيزهاى معقول را متكى به اصول و واقعيت ها كنيد. البته گزاره هر حديثى وقتى هنرى باشد با پيرايه هايى همراه خواهد بود و آن پيرايه ها ايرادى ندارد. منتها مشروط بر اين كه پيرايه ها اصل نشود. اصل را بايستى از واقعيت ها گرفت و به آن بيان هنرى و پيرايه هايى كه لازم است بخشيد)).
فن بيان اقوال :
با استفاده از اين فن ، مداح مى تواند اقوال مختلفى را كه در روضه وجود دارد، بيان داشته و با هر كدام به اندازه كافى به مجلس شور و حال بدهد. مثلاً كسى كه در مسئله اى دو قول پيدا كرده كه حتى مخالف هم هستند، مى تواند ابتدا آن قولى كه معروف تر است و مستمع با آن آشنايى كامل دارد، را بيان كرده و سپس قول بعدى را با گفتن جملاتى از قبيل ((اين طور نيز نقل شده )) و يا ((خدا كند كه صحيح نباشد))، بيان كند و از آن نيز به عنوان روضه خود استفاده نمايد، اما شرطش اين است كه ابتدا قول مشهور را گفته و سپس ‍ اقوال بعدى را بيان نمايد تا اعتماد مستمع سلب نگرديده و گمان نكند كه شما اين مطلب را از خودتان مى گوييد و داريد قول دوم را براى توجيه كار خود اظهار مى كنيد.
مسكوت گذاشتن :
شگرد بعدى در روضه خوانى آن است كه مداح هر چيزى را نمى داند، مسكوت گذاشته و از كنار آن رد شود. اما مطالبى را كه گزيرى از گفتن آنها نيست را به گونه اى اظهار دارد كه براى مستمع سؤ ال برانگيز نشود مثلاً اگر نمى داند چه كسى در كوفه هنگام ورود اسراى كربلا، براى پيشنهاد كمك به خدمت امام سجادعليه السّلام رسيد، بهتر است اصلاً اسم نبرد و جمله را بدون فاعل بيان نمايد مثلاً بگويد: ((آمد خدمت حضرت )). اين كار بهتر از بيان چند اسم همراه با ترديد مى باشد تا بدين وسيله به مداح گمان سوء در عدم تحقيق و تفحص ، برده نشود.
عجين كردن شعر و روضه :
راهكار مفيد ديگر در بيان مطالب و اشعار، عجين كردن شعر و روضه مى باشد. يعنى مداح با زبان شعر روضه بخواند، بدين ترتيب كه محور اصلى كارش ، شعر باشد خصوصاً فرازهاى روضه را با شعر بيان كند، حتى اگر يك بيت باشد. و ازسخن گفتن فقط براى ربط بين ابيات استفاده نمايد زيرا سر بسته گفتن مطلب در لفّافه شعر، بسيار زيبنده تر و جذاب تر از توضيح دادن در مورد مطالبى مى باشد كه مستمع بارها آن را شنيده و به خوبى بر آن اشراف دارد. مى توان از اين فن براى هر مستمعى بهره جست چرا كه براى همه دلنشين است (حتى اگر اشعار بسيار ساده باشند). اما بايد در مجالس مختلف با تفاوت درك مستمعين ، اشعارمان را تغيير دهيم تا احتياج به توضيح اضافى و معنا كردن شعر نباشد.
اين نيز چكيده اى از فنون و ريزه كارى هايى بود كه در امر مداحى وجود دارد.

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

چون مداح اهل بيت عليهم السّلام با معنويت سروكار دارد چه مجلس دعا باشد و چه عزادارى و چه مولودى ، بايد عواملى كه در معنويت مجلس تاءثيرگذار است را بشناسد و از عواملى كه با آن منافات دارد، دورى گزيند. بعضى از اشخاص ، خود داراى روح هاى بلند و معنويى هستند كه به طور مستقيم مى توانند روى مجلس اثر مثبت گذارند و باعث ارتقاء سطح روحانى مجلس شوند كه البته به آسانى ميسر نمى شود و ((كار مردان خداست ))، اما در بعضى زمينه ها مى توان كار كرد و با رعايت بعضى از مسائل ، موفق تر عمل نمود و باعث آمادگى بيش از پيش مستمعين و شركت كنندگان در مجلس شد.
حال عواملى كه بر معنويت مجلس اثر مى گذارند را بر مى شماريم :
الف ) موقعيت زمانى  
يعنى اينكه زمان برپائى مجلس جه شبى است ؛ شب شهادت است يا مثلاً جلسه هفتگى است . خود اين مسئله باعث تاءثيرى بسزا در حال و هوال مجلس بوده و بُعد روحانى آن را تقويت مى نمايد. مسلماً روضه قتلگاه خواندن در روز عاشورا تاءثير غير قابل مقايسه اى با خواندن همان روضه در هيئت هفتگى دارد، اگر چه كلمات و اشعار تغيير نكرده اند اما به لحاظ موقعيت زمانى ، مجلس دگرگون مى شود.
قسم دوم مربوط به اين است كه مجلس اول شب باشد و يا آخر شب و يا مثلاً روز هنگام ظهر و يا صبح باشد. يعنى تشكيل مجلس چه موقعيت زمانى در روز باشد. زيرا حالت كسالت و خمودگى و يا نشاط مستمع باعث تاءثير بر آمادگى مجلس شده و سبب مى شود كه مجلس نيز همان حالت را به خود بگيرد.
قسم سوم اين بحث آن است كه خواندن شما در چه موقعيت زمانى از مجلس قرار داشته باشد كه آيا نفر اول يا دوم يا آخر هستيد كه مى خوانيد. چه بسا در هر مقطع از مجلس ، آمادگى و معنويت آن تفاوت مى كند و خستگى ها و كسالت ها باعث عدم آمادگى و پايين آمدن سطح معنوى مجلس و همكارى كمتر مستمع مى گردد.
ب ) موقعيت مكانى  
يعنى محلى كه مجلس در آن منعقد است چگونه محلّى است ؛ مسجد، حسينيه ، حرم اهل بيت عليهم السّلام فضاى باز، فضاى بسته ، داخل ماشين و... .
قسم اول اين است كه مكان مورد نظر خود جنبه روحانى و معنوى داشته باشد مثل حرم اهل بيت عليهم السّلام يا گلزار شهداء كه اين خود باعث سوق دادن مجلس و مستمعين مى گردد.
قسم دوم اينكه مجلس در محيطى آرام باشد و يا در محلى شلوغ و پر رفت و آمد. يا چيزى در محل باشد كه باعث بر هم خوردن توجه مستمع براى استفاده از مداح مى شود كه باز موجب پائين آمدن سطح معنوى مجلس مى گردد. چرا كه تا وقتى كاملاً حواس ها جمع نباشد، نبايد وارد روضه شد و به طور كلى مداح ، بايد روى مستمع خود اشراف داشته باشد و چيزى توجه او را به هم نزند.
قسم سوم بزرگى يا كوچكى مكان و يا باز بودن و بسته بودن محيط است كه خود بى تاءثير نيست . اگر مستمع صداى مداح را خوب دريافت نكند و يا مثلاً صداى بلندگو به دليل بسته بودن محيط، بد باشد، موجب بى حوصلگى مستمع و در نهايت گوش ‍ ندادن او شده و كم كم و به همه سرايت مى كند و از معنويت مجلس تا حد بسيار زيادى كاسته مى شود.
ج ) ساير عوامل  
خود مستمع در چه سطحى از معنويات قرار دارد و يا اصلاً از چه قشرى از جامعه است ؟ طلبه است ، فرهنگى است ، كارگر است و... زيرا بينش افراد نسبت به مجالس ‍ اهل بيت عليهم السّلام و كلاً ارزش دادن آنها به معنويات تفاوت مى كند. بالطبع معنويت مستمع در آمادگى مجلس و بالا بردن سطح آن بسيار تاءثير دارد.
مداح در چه سطحى از معنويت قرار دارد؟ چرا كه تاءثير ابعاد روحى او نيز در مجلس نيز شايان ذكر است . حتى اگر در آن روز يك گناه از او سر زده باشد، در معنويت مجلس ‍ شب او تاءثير خواهد داشت . او بايد مراقبت هايى از قبيل معاشرت با انسان هاى وارسته ، با وضو بودن در مجلس ، پرخورى نكردن قبل از مجلس ، نرفتن به محل هائى كه در شاءن او نيست و... در مجلس دارى و موفقيت خود بكوشد.
عنصر بعدى تقدم و تاءخر به مداحى است كه استادتر از اوست . اگر قبل از او مداحى خوانده باشد كه تبحّر بيشترى در اين زمينه داشته ، مطمئناً باعث پايين آمدن سطح مجلس ‍ او خواهد شد و مستمع زياد توجه به مجلس او، از خود نشان نمى دهد. به همين دليل بايد هر كس مبتدى تر است اول بخواند.
اگر قبل از شما روحانى مجلس ، بحث عقلى و سنگينى را ارائه داده باشد، مستمع تا چند دقيقه اى ، مستمع شما نيست و خستگى روحى او باعث افت توجه ها در مجلس ‍ مى گردد به همين دليل بهتر است روحانيون گرامى در شب هاى شهادت كه افراد بيشتر براى عزادارى به مجلس مى آيند، از انتخاب مباحث سنگين و طولانى اجتناب ورزند تا حال ((شب شهادتى )) مجلس ، از مداح و مستمع گرفته نشود.
يكنواخت خوانى يكى ديگر عوامل پائين آمدن سطح مجلس است كه بايد به شدت از آن دورى كرد زيرا همان طورى كه گفته شد مداح با روح مستمع كار دارد و براى پيشبرد مجلس ، نبايد مستمع را در تنگناى گوش دادن به صداى يكنواخت قرار دهد، در غير اين صورت نبايد كسى را جز خود، مقصر در اين مسئله بداند. ما بايد با لطافت مجلس ‍ خود را جلو ببريم و از داد زدن هاى بى مورد و خُرد كردن اعصاب مستمع بپرهيزيم . چون اگر روح مستمع پذيرش نداشته باشد، ما نمى توانيم كارى از پيش ببريم . در اين حالت بايد مجلس را كوتاه ، و يا خاتمه دهيم . به قول استاد ما:
((اين وحى مُنزل نيست كه اگر پنجاه بيت شعر با خودت آورده اى و يا حفظ كرده اى همه آن را براى مستمع بخوانى )).
بايد از رفت و آمدها، حركت چشم و سر مستمع ، جمع بودن حواس و يا عدم تمركز مستمع را فهميد. اگر ديديد توجه ندارد و خسته است ، مختصر خواندن بهترين راه بلكه تنها راه موجود است .
در ابتداى مجلس ، مداح با گرفتن ذكر صلوات ، خواندن دعاى فرج و... فضاى مجلس را روحانى كند و معنويت مجلس را افزايش دهد كه رعايت اين اصول باعث حفظ آمادگى مجلس مى شود و هميشه به خاطر داشته باشيم كه هيچ مؤ لفه اى بهتر و نتيجه بخش تر از اينكه مداح روى خود كار كرده باشد نيست . بايد اول از خودمان شروع كنيم .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

همان گونه كه در احاديث به ما رسيده است ، شيعيان واقعى كسانى هستند كه با شادى و سرور اهل بيت عليهم السّلام شاد و در غم و اندوه آنها محزون هستند. برپائى مجالس ‍ جشن و سرورى كه شب ميلاد حضرات معصومين عليهم السّلام برپا داشته مى شود، نمونه بارزى از شاد بودن در شادى آنهاست و اگر خلوص نيت در آن دخيل باشد، مورد رضايت و تاءييد وجود مقدس شان قرار مى گردد. چه بسا خيلى از حوائج و احتياجات در اين گونه مجالس داده مى شود و بعضى سعى دارند، حاجت خود را در شب شادى و شعف اهل بيت عليهم السّلام دريافت دارند و بسيارى چشم اميدشان به مجالس شب ولادتى است .
در اين بخش به بررسى ويژگى و نكات لازم به تذكر در مورد مجالس مولودى ، اعم از اعياد مذهبى و ميلاد ائمه اطهارعليهم السّلام مى پردازيم ، تا در پربارتر شدن آن سهمى داشته باشيم .
الف ) شعر 
اولين توصيه به عزيزانى كه مى خواهند مجلس جشن و ميلاد را اداره نمايند، انتخاب شعر مناسب مى باشد. همان گونه كه گفته شد شعر از مهم ترين ابزار مداحى است كه جايگاه ويژه اى دارد و بايد در انتخاب شعر مناسب بسيار كوشيد. از خصوصيات شعر خوب و مناسب ، قوى بودن شعر و مايه دار بودن شعر از لحاظ ادبى است . شعر قوى به مداح آبرو مى دهد و باعث بهبود مجلس او مى گردد اما اگر مداح شعر خوبى انتخاب نكند، هر چند هم هنرمند باشد و آن را خوب بخواند، به دليل پائين بودن محتواى شعر، مجلس افت خواهد كرد و سبب بى توجهى مستمع مى گردد. چرا كه شعرى كه خوانده مى شود، گوئى از زبان خود مداح است و بيان كيفيت حالات و احوال درونى خود اوست و اگر شعر سبكى باشد، حتى ديد مردم نسبت به خود او نيز تغيير خواهد كرد. بنابراين هميشه بهترين اشعار را كه مناسب با شاءن مجلس اهل بيت عليهم السّلام شاءن مستمع و شاءن خود مداح است بايد انتخاب گردد.
بعد از انتخاب شعر مناسب ، بايد چند مرتبه آن را خواند و مرور نمود البته اگر آن را حفظ نمائيم بسيار بهتر خواهد بود زيرا بعدها نيز در مجالس ديگر مى توان از آن استفاده كرد و بر ذخائر شعرى مداح افزوده خواهد شد و همان سان كه گفته شد، تسلط مداح بر مجلس با حفظ كردن شعر بيشتر مى گردد.
پس از تمرين براى حفظ يا روان شدن شعر، نوبت به تمرين خواندن آن مى رسد كه البته اين دو تمرين اگر همزمان با هم نيز اجرا شود در حفظ آن بهتر خواهد بود. مداح بايد شعر را با لحن خود همسان سازد. ترتيب ابيات به گونه اى باشد كه ابيات فرعى در پرده هاى پائين و ابتداى مجلس و ابيات كليدى و شاه بيت ها، اوج بر آنها نهاده شود كه خود اوج هم ، مراتبى دارد كه بسته به سبك هاى افراد تغيير مى كند. اما به طور كلى بعد از بيت دوم و يا حداكثر سوم ، ديگر بايد پرده آوا را تغيير داد و كم كم اوج گرفت . در اينجاست كه بايد شعر نيز اوج گرفته و نوبت به ابيات ريشه اى و عميق آن رسيده باشد. وجود شاه بيت در شعر فقط مربوط به اشعار مذهبى نيست . در يك غزل معمولى هم بعضى از ابيات داراى قوت بيشترى از نظر محتوا هستند كه شاعر سعى كرده حرف خود را فقط در چند بيت از كل ابيات شعرش بزند كه روح شعر به آن بستگى دارد.
اگر مداح چنين بيتى را در غزل و يا شعر خود پيدا نكرد، مجبور است اوج خود را روى ابياتى كه حالت خطابى دارند بگذارد.
حال به نكاتى درخور توجه در مورد خواندن شعر در يك مجلس مولودى توجه فرمائيد.
قبل از برگزارى مجلس ، توسلى خصوصى به دلِ شاد ائمه معصومين به خصوص آقا رسول الله و فاطمه زهراعليهماالسّلام و همچنين توسل به وجود نازنين پدر و مادر امامى كه شب ولادت اوست ، داشته باشد تا به نفس او و به مجلسى كه مى خواهد ارائه دهد، بركت دهند و بهتر بتواند از پس وظيفه اش برآيد.
براى اينكه صدايش بازتر شود و رگه هاى صدا گرفته شود، بهتر است قبل از مجلس كمى زمزمه نمايد. اين نكته را بايد توجه داشت كه براى خواندن در مجلس جشن ، بايد صدا حتماً باز و بدون گرفتگى باشد. صدائى كه گرفته است به هيج وجه مناسب خواندن در مجلس شادى نيست زيرا اين صدا باعث حزن و خستگى در مستمع مى شود چرا كه گرفتگى در صدا حاكى از روحى خسته و قلبى محزون است و با اهداف مجلس جشن كه شادى دادن به مستمع ، در شادى اهل بيت عليهم السّلام است ، سازگارى ندارد. اما خواندن با اين صدا در مجلس عزادارى اشكالى ندارد بلكه بعضى وقت ها اثر مثبتى هم در مستمع مى گذارد. بهتر است به توصيه هائى كه در بخش صداسازى گفته شد، براى ارائه اين نوع مجالس ، بيشتر توجه شود تا باعث كسالت مستمع نگردد. اگر صداى شما گرفته است ، بايد چند ساعت قبل از شروع مجلس آب نمكى كه در آن چند قطره آبليمو ريخته شده است ، غرغره نمائيد تا عفونت هاى حنجره خارج شود. اين كار حتماً بايد فاصله اى چند ساعته با مجلس داشته باشد، چون خود اين كار سبب گرفتگى موقت در صدا مى شود. به طور كلى بايد در ايام جشن و سرور بيشتر از حنجره مراقبت كرد.
خواندن شعر در مجلس مولودى واجب انفكاك ناپذير است و هيچ گونه گزيرى از آن نيست . بنابراين مداح بايد تمام توان خود را بر شعرخوانى گذاشته ، تا بتواند به قول معروف آن را ((خوب از آب درآورد))، نه اينكه شعرى را سرسرى و بى دقت بخواند و زود رد شود تا به سرودخوانى برسد. بايد سعى داشته باشد تا حواس مستمع را بيشتر به شعر جلب كند زيرا در اثناى آن نكاتى گفته مى شود كه مفيد است . همچنين خود شعر باعث استفاده بردن بيشتر از مجلس مى شود اما در سرودخوانى ، مستمع حواسش بيشتر به جواب دادن است و توجه او نسبت به مطالب ، سطحى تر مى باشد. مداح بايد اصل وظيفه خود را در شعرخوانى به انجام رساند چون مجلس بيشتر تحت اختيار اوست .
بايد در مورد موضوع مجلسى كه قرار است برپا شود، مطالعه كافى را داشت و مداح بايد با دست پر پشت تريبون برود و به خوبى جريان تاريخى ولادت يا عيد را مطالعه نمايد تا در بين خواندن اشاره اى نيز به كيفيت ولادت داشته باشد.
مداح بايد با ظاهرى آراسته و تميز و مناسب جشن ، وارد مجلس شود زيرا تا آخر برنامه ، نگاه مردم به مداح است و نبايد نكته اى در سر و وضع مداح ، سبب از بين رفتن تمركز حواس مستمع گردد. سعى كند بهترين لباسش را براى شب ولادت و يا شب عيد بپوشد و به طور كلى مداح ، بايد هميشه ظاهرى آراسته داشته باشد چون اكثر اوقات در انظار مردم است . او بايد به شخصيت خود احترام بگذارد.
مجلس بايد ((بِسم اللّه )) شروع شود و مداح مى تواند بعد از سلام كردن به مستمعين و چند جمله اى صحبت در مورد شب ولادت و تبريك آن به محضر آقا امام زمان (عج ) و مقام معظم رهبرى و همچنين به مستمعين ، شروع نمايد. اگر نفر اول بود، بسيار مناسب تر است كه دعاى فرج آقا امام زمان (عج ) را نيز قرائت كند.
شروع مجلس بايد بسيار شاد و پر نشاط باشد و از محزون خواندن شعر به طور جدى بپرهيزد زيرا اصلاً مناسب چنين مجلسى نيست . مداح بايد روى سبك ها شاد و خواندن پرنشاط نيز كار كرده باشد و به همان لحنى كه روضه مى خواند و شعر مصيبت را ارائه مى دهد، بسنده نكند. اگر مجلس جشن پرشور و نشاط شروع نشود تا آخر در همان خمودگى باقى خواهد ماند. بهتر است اول مجلس با خواندن چند رباعى ، به صورت خيلى حماسى و هيجان آفرين و همچنين با گرفتن ذكر صلوات و دادن اذكار مناسب ، به مجلس رونق بخشيد. چرا كه حتى اگر مستمع نيز حال نداشته باشد، بايد به وسيله اين اذكار او را مجبور به جواب دادن و كنار گذاشتن كسالت ، ساخت . دعاها و سلام هائى كه در ابتداى مجلس داده مى شود نيز بايد با نشاط و شادى آفرين خوانده شود، نه محزون . ناگفته نماند كه محزون خواندن با آرام خواندن تفاوت دارد. مى توان آرام ولى با نشاط در دستگاهى كه سبب حزن نمى شود، خواند زيرا گونه اى از تحرير زدن ها باعث حزن و گونه اى ديگر سبب شادى مى گردند، تحريرهاى سينه اى و كم تحرك ، باعث حزن و تحريرهاى منقطع و پر جست وخيز باعث شادى در صدا مى گردند. كه ممكن است در هر دو صورت در پرده هاى پائين باشد و آرام خوانده شود. پس نبايد بين آرام خواندن و محزون خواندن تساوى قائل شد. گريه مستمع بايد به خاطر لطافت شعر و از شادى باشد نه از محزون خواندن مداح .
بايد تا جائى كه امكان دارد ابيات را واضح و مفهوم بخواند و لحن خود را با ابيات مختلف تغيير دهد. لحن بايد مطابق با ابيات شعر باشد تا اصطلاحاً ((مجلسش گُل كند)).
بعد از خواندن چند بيت شعر مى توانيم داستان ولادت و يا جريان مربوط به شب عيد را بيان كنيم اما به خاطر داشته باشيم كه اين كار بايد بسيار لطيف و با ملاحت انجام پذيرد كه با شنيدن آن اشك مستمع از شادى ، جارى شود نه از غصه و اندوه . ناگفته نماند در بعضى از ولادت ها، اين مسئله در اختيار مداح نيست و خود بخود، اشك غم و اشك شادى ، با هم مخلوط مى شود مثل ولادت حضرت سيدالشهداعليه السّلام كه رسول خداصلّى اللّه عليه و آله نيز در ولادت ايشان گريست (84) .
ب ) گريز زدن  
يكى از فنون مداحى در مولودى خوانى ((گريز زدن )) مى باشد كه در مجالس عزادارى نيز مورد استفاده فراوانى دارد. البته اين دو مقوله كمى با هم تفاوت دارد. در مولودى خوانى هر گونه خارج شدن از حيطه مولودى و اشاره به بعضى وقايع ديگر، اعم از روضه و غير آن را گريز زدن مى گويند. مثلاً در بيان اشاره به داستان ولادت شما، اشاره به گوشه اى از زندگانى يا شهادت نيز داشته باشيد. اما در مجلس روضه ، گريز معنائى تقريباً جداى از اين معنى پيدا مى كند و آن عبارت است از تطابق بعضى روضه ها با روضه امام حسين عليه السّلام يا حضرت زهراعليهاالسّلام و يا بعضى روضه هاى معروف تر و پر نقش تر در مداحى . و به وسيله تطابق و يا تضادى كه در بعضى مطالب دو روضه وجود دارد، اين معنا را به ظهور برساند. مثلاً در روضه امام صادق عليه السّلام و جريان سوزاندن بيت شريف حضرت ، به دليل تطابقى كه با قسمتى از روضه حضرت زهراعليهاالسّلام و يا سوزاندن خيام كربلا وجود دارد، به مدينه يا كربلا گريز زده و به ادامه روضه در محور ديگرى بپردازد. اين معنا از فنون بسيار خوب مداحى است كه به پر و بال دادن روضه و تنوع در روضه خوانى منجر مى شود. چرا كه اثر بعضى از روضه ها بيشتر از روضه هاى ديگر است و مى توان از اين اثر مطلوب در تاءثيرگذارى بيشتر در مجلس ‍ استفاده كرد و به شرارى از آتش روضه حضرت حسين عليه السّلام مجلس را داغ تر نمود. از آن گذشته به اين مطلب سفارش شده و اين سخن امام حسن مجتبى عليه السّلام (( لا يَومَ كَيَومَكَ يَااَبَاعَبدِاللّه )) (85) ، هميشه و در تمام فنون روضه خوانى جارى بوده و هست . بهتر است كه هميشه در توسلات نامى از آقا و مولاى مان حسين عليه السّلام نيز برده شود و از تاءثيرگذارى اين اسم بر قلوب مؤ منين بهره جست . كه خود حضرت بر اين مطلب اذعان داشته اند كه : (( اَنَا قَتِيلُ العَبَرَة ، لا يَذكُرُنِى مؤ منٌ الاّ اِسْتَعَبَرَ؛)) من كشته اشكهاى چشم ام و هيچ مؤ منى مرا ياد نمى كند مگر اينكه اشك غم اش از ديده جارى گردد))(86) .
پس بايد از اين مزيت بهره بردارى كافى را نمود. اين مسئله كمك شايانى به مداح نيز مى باشد زيرا ممكن است به دلائلى نتوانسته باشد مطالب قابل توجهى از روضه معصومى را استخراج نمايد و يا به دليل عدم آمادگى كافى و آشنائى با روضه اى ، نتواند به خوبى انجام وظيفه نمايد كه گريز زدن به روضه امام حسين عليه السّلام به دليل آشنائى كافى و تسلط با آن ، مى تواند گره گشايى كند و مجلس را منقلب سازد.
توجه :
اين مسئله نبايد موجب تنبلى و سستى در انجام وظيفه گردد و نبايد از گريز زدن به كربلا به عنوان يك راهكار اصلى براى شانه خالى كردن از زير بار مسؤ وليت و وسيله اى براى عدم تحقيق كافى استفاده كرد، چه بسا اين كار باعث تبديل تمام مجالس شب شهادت ، به روضه سيدالشهداعليه السّلام خواهد شد كه موجب عدم رشد كافى مداح و مستمع در آشنائى با معارف و مصائب اهل بيت عليهم السّلام مى گردد و اين كار ملاحت خود را نيز از دست مى دهد. لذا زياده روى در استفاده از اين فن به عنوان شيوه اصلى درست نيست .
يادآورى :
در مولودى ها نبايد گريز به روضه مستقل تبديل شود و مجلس جشن را به مجلس عزا تبديل كند، بلكه بايد در همان حالت انتزاعى و اشاره اى خود، باقى بماند. چنانچه ديده مى شود در بعضى از مجالس جشن ، مستقلاً روضه خوانده شده و حتى اشعارشب شهادتى خوانده مى شود و در آخر هم به سينه زنى مى انجامد كه اصلاً اين كار جا ندارد و مطابق با اين فرمايش اميرالمؤ منين عليه السّلام نمى باشد كه فرمودند:
(( اِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى ... فَاخْتَارَنَا وَ اخْتَارَ لَنَا شِيعَةٌ لَيَنصُرونَنَا وَ يَفرَحُونَ لِفَرَحِنَا وَ لَيَحزُنُونَ لِحُزنِنَا؛)) خداوند تعالى ما را از ميان بندگان خويش برگزيد و براى ما پيروانى انتخاب نمود كه همواره در شادى ما شاد و در غم ما محزون و اندوهناك هستند))(87) .
همچنين در روايتى از امام رضاعليه السّلام آمده است كه به پسر شبيب فرمودند:
((اگر دوست مى دارى كه همنشين ما در بهشت باشى در غم و اندوه ما غمگين و در شادى ما شاد باش و ولايت ما را بپذير كه اگر كسى سنگى را دوست بدارد روز قيامت خداوند او را با آن سنگ محشور مى كند؛(( وَ اَفْرِحْ لِفَرَحِنَا وَ عَلَيكَ بِوِلايَتِنَا فَلَو اَنَّ رَجُلاً تَوَلَّى حَجَراً حَشَرَهُ اللّهُ مَعَهُ يَومَ القِيَامَةِ))
لذا خواندن بيش از حد روضه در مجلس شادى ، جا ندارد. پس بيائيم مجالس خودمان را مطابق با دستورات اهل بيت عليهم السّلام نمائيم و فرمايشات آنها را سر لوحه كار مداحى و نوكرى اين خاندان ، براى خود قرار دهيم . و از اِعمال سليقه و نظرات شخصى در اين كار دورى بورزيم تا مورد تاءييد ائمه هدى عليهم السّلام رار گيرد.
ج ) سرود  
بعد از خواندن شعر و يك گريز كوچك ، با فرستادن يك صلوات و يا دادن يك ذكر مناسب ، مجلس را از حالت روضه در آورده و دوباره شور و نشاط را به مجلس باز مى گردانيم و شروع به خواندن سرود (ارجوزه ) مى نمائيم . سرود از نظر جزئيات و ساختار شعرى ، مانند نوحه است و داراى سربند، گوشواره و جواب مى باشد و تمامى آن نكاتى را كه در نوحه خوانى متذكر شديم ، در سرودخوانى هم بايد رعايت شود. نكاتى از قبيل :
ترتيب بندها از فرعى به اصلى .
تكرار بند اول براى يادگيرى مستمع و يادآورى جواب آن .
حماسى خواندن به جهت بهتر جواب دادن مستمع و... .
در انتخاب سرود نيز سعى كنيم توجه به نكات شاءنى مجلس و مستمع داشته باشيم و از بكار بردن عبارات و خواندن سبك هائى كه مناسب شاءن مجلس اهل بيت عليهم السّلام نيست ، خوددارى نمائيم كه خداى ناكرده سرور و شادى به مرحله لهو نرسد و موجبات وهن به آن فراهم نيايد.
در پايان سرود نيز با تكرار اذكارى مناسب و فرستادن صلوات مجلس را خاتمه داده و دعا مى نمائيم .
د) نكات پايانى  
در پايان اين بخش نيز به تذكر برخى نكات قابل توجه در ارتقاء سطح معنوى مجلس براى بهتر شدن آن مى پردازيم .
در خواندن شعر بايد سعى شود، ابيات با شيوه اى بسيار عاطفى و آرام و لطيف خوانده شود، همچنين ابيات مدح ائمه عليهم السّلام را محكم و حماسى ، ابيات تواضع در برابر آنها را متواضعانه ، ابيات اقتدار آنها را مقتدرانه ، و ابيات مصيبت را محزون (تا آنجا كه مجلس اجازه مى دهد) خواند.
سلامى كه در ابتداى مجلس داده مى شود نبايد به صورت عربى خوانده شود بلكه اگر با لحن فارسى باشد، بهتر است همچنين اگر بيتى عربى را خواستيم بخوانيم بهتر است با لحن عربى خوانده نشود. مگر آنكه مانند يك قارى توانا با تجويد و تمامى دستگاه هاى عربى آشنا باشيم و بتوانيم زيبائى هاى سبك عربى را در آن بيت پياده نمائيم .
بايد سعى شود صدا داخل بينى نرود و از حلق بيرون آيد زيرا باعث محزون شدن صدا مى گردد و صدا حالت خفگى به خود مى گيرد. صدا بايد مستقيم از حلق بيرون آيد.
مداح بايد به خود چهره بشاش بگيرد و اشعار را با لبخند بخواند نه با صورتى درهم و جدى .
سعى كنيد اشعارى را كه مى خوانيد بريده بريده و متنوع نباشد بلكه يك شعر خوب انتخاب كرده و تا آخر آن را بخوانيد نه اينكه از هر شعرى يكى دو بيت خوانده و سراغ شعر بعدى برويم . اين كار سبب افت مجلس مى گردد زيرا مستمعين فكر مى كنند كه ما به اندازه كافى شعر نداريم و با سرهم بندى اين اشعار مى خواهيم وقت مجلس را پر كنيم .
نكته بسيار مهم در مولودى خوانى اين است كه اگر چند نفر قرار است بخوانند، نفر اول به هيچ وجه نبايد روضه بخواند. حتى اشاره هم به روضه ننمايد. و نيز نفر اول اگر شعرش داراى اشعار روضه هست ، بايد آن را حذف نمايد تا مجلس ظرفيت براى پذيرش ‍ مداحان بعدى را از دست ندهد. اين مسئله در نفرات دوم ، سوم و... ضعيف تر مى شود تا به نفر آخر برسد كه جاى روضه خواندن و توسل پيدا كردن همانجاست .
در اثناى شعرخوانى نبايد زياد صحبت كرد زيرا حوصله مستمع سر مى رود. بايد بيشتر به شعر پرداخت تا صحبت كردن . اما بيان يكى دو نكته و گريز زدن به مسائل اخلاقى و اجتماعى آن هم بسيار كوتاه اشكالى ندارد.
شروع مولودى خوانى ، نقش مهمى در حال مجلس دارد. مداح نبايد شروع مولودى را بسيار پرتحرير آغاز كند و هر چه هنر دارد، همان اول كار پياده نمايد. بلكه بايد مولودى خوانى را از ساده به پرتحرير اجرا كند.
شعر مولودى داراى دو قسم است ؛ حكايتى و مخاطبى . قسم حكايتى آن داراى دو حالت خبرى و داستانى مى باشد. شعر حكايتى خبرى شعرى است كه از وقايع و رويدادهاى تاريخى جريان حكايت مى كند كه چه اتفاقى در فلان تاريخ روى داد. اما شعر حكايتى داستانى ، خودِ داستان است و قصه را به صورت يك نمايشنامه كامل ، از اول تا آخر نقل مى كند كه معمولاً مثنوى مى باشد.
شعر مخاطبى شعرى است كه در آن نوعى خطاب از ما به امام و از امام به ما وجود دارد، مانند: على اى هماى رحمت تو چه آيتى خدا را...
حال نكته در اينجاست كه شعر مخاطبى را بايد آرام و موزون خواند. اما در قسمت شعر حكايتى خبرى ، مى توان هم آن را بالا شروع كرد و هم پائين . اين موضوع بستگى به مطلع و آغاز شعر دارد. اگر مقدمه داشت ، به تناسب مقدمه بودن مى توان آن را پائين خواند و اگر نداشت ، آن را بالا شروع كرد، اما چون بالا شروع كردن شعر آن هم در ابتداى مجلس ، جالب نيست ، و احتياج به مقدمه اى از نظر رعايت پرده هاى صوتى و مقدمه اى از نظر شروع كلام دارد، مى توان از چند رباعى ، قبل از آن استفاده نمود و آغاز شعر اصلى را بر اوج صداى خود گذاشت و با اين كار مى توان هر دو غرض را به جا آورد.
در قسم شعر حكايتى داستانى بايد شعر را سريع و با تحرير كم شروع كرد. نبايد بين ابيات آن فاصله بيافتد و از تكرار كردن ابيات شعر، بايد دورى نمود، زيرا در اين گونه اشعار، مستمع جوياى دنبال كردن داستان است و نبايد با تكرار كردن و يا تحرير زدن بيش از حد، رشته داستان را از دست او خارج نمائيم و او را بى حوصله نموده و از اصل داستان غافل كنيم .
در اينجا براى آشنائى بيشتر شما با اين دو گونه شعر كه استفاده زيادى در مديحه سرائى دارد به نمونه اى از آن اشاره مى نمائيم ؛
شنيدم على آن ولى خدا
كه جان و جهان باد او را فدا
يكى روز گفتا به دخت رسول
كه اى خوانده پروردگارت بتول
على را بود در درون آتشى
كه عمرى نكردى از او خواهشى
الا اى خلائق همه سائلت
بگو با على چيست ميل دلت ؟
بگفتا كه اى نفس ختم رسل
وصيت نموده مرا عقل كل
كه با شوهرت خواهش دل مگو
مبادا ميسر نگردد بر او
ولى چون تو گوئى نگفتن خطاست
كه حكم تو حكم رسول خداست
اگر باشدت يا على دسترس
مرا هست ميل انارى و بس
على شاد و خندان بهر سو شتافت
ولى در مدينه انارى نيافت
يكى گفتش اى حجت كردگار
ندارد كسى غير شمعون انار
چو شير خدا اين خبر را شنيد
به زحمت ز شمعون انارى خريد
به تعجيل رو سوى منزل نهاد
كه چشمش به ويرانه اى اوفتاد
در آنجا فقيرى گرفتار ديد
يكى پير اعماى (88) بيمار ديد
گرفتار آن پير بيمار شد
به ويرانه رفت و پرستار شد
امير عدو بند خيبر گشا
به ويرانه شد هم سخن با گدا
كه اى پير مسكين محزون زار
چه باشد تو را ميل گفتا انار
به خود گفت مولا كه همّت كنم
انارى كه دارم دو قسمت كنم
يكى را به سائل دهم از كرم
دگر نيمه را بهر زهرا برم
شگفتا چه جودى به ويرانه كرد
به دست خود آن نيمه را دانه كرد
به آن پير اعماى بيمار داد
دگر بار آن پير لب برگشاد
كه آيا حبيبى شود از كرم
عنايت كنى نيمه ديگرم ؟
دگر نيمه را بهر او دانه كرد
به دست تهى رو سوى خانه كرد
به لب داشت در راه اين زمزمه
كه يا رب بگويم چه با فاطمه ؟
ز خجلت گل انداخته صورتش
عرق ريخته بر رخ از غيرتش
به درياى غم بر خدا دل نهاد
كجا رو كند؟ رو به منزل نهاد
ز اندوه و غم برد در جيب (89) سر
بناگه يكى خانه را كوفت در
چو مولا در خانه را بر گشاد
به ناگاه چشمش به سلمان فتاد
كه آمده بر شير پروردگار
ز سوى رسول خدا نُه انار
بگفت اى ملائك به بذل تو مات
على جان همه جان عالم فدات
خدا اجر بذل تو را داد باز
الا جود از جود تو سرفراز
على آن به خلق دو عالم امير
بگفتا كه اى پير روشن ضمير
يكى را دهد ده جزا كردگار
چرا تو بر آورده اى نُه انار
به لبخند گفت كه يا بوالحسن
انار دگر هست در دست من
مرا امتحان بود مقصود و بس
نظير تو جز مصطفى نيست كس
زهى بذل و احسان و فضل و كمال
زهى عزت و مجد و قدر و جلال
ز هستى و دادار هستى مدام
بر اين خاندان تا قيامت سلام ...(90)
نمونه اى از شعر حكايتى خبرى :
ز انوارى كه تابان است امشب
حراء آئينه بندان است امشب
حراء آن غار متروك زمان ها
تجليگاه قرآن است امشب
حراء آن غار دور افتاده از شهر
ز شوكت قبله جان است امشب
ز خورشيدى كه او دارد به دامان
جهانى نور باران است امشب
اعجازى كه مى بيند پياپى
حراء مبهوت و حيران است امشب
شروع عصر ناب حق پرستى
طلوع ماه ايمان است امشب
حراء طور تجلى هست و او را
امين وحى مهمان است امشب
به ماءموريتى جبريل تا ارض
روان از سوى يزدان است امشب
بكف لوحى ز اسرار الهى
بلب آيات رحمان است امشب
كه اين آيات بر خوان يا محمد
باسم ربك الاعلى محمد...
مولودى را حتى المقدور بايد ايستاده خواند تا تسلط بر مستمعين داشت .
يكى ديگر از نكات مهم در هر نوع مجلسى ، بررسى كيفيت صداى بلندگو و تنظيم آن قبل از شروع است . همان اول اگر مداح ديد صداى بلندگو كم ، زياد و يا تكرار آن زياد است ، بايد تذكر بدهد و بعد از تنظيم صدا، خواندن را شروع كند.
از نكات پايانى مولودى خوانى وضعيّت تريبون است . اگر ميكروفون پايه دارد نبايد جلوى صورت مداح قرار بگيرد، طورى كه چشم هاى مداح پيدا نباشد و همچنين نبايد جلوى قسمت زيادى از صورت مداح را بگيرد زيرا مستمع ميل دارد كه به صورت مداح نگاه كند، و اگر موفق نشود تمركز او به هم مى خورد. ميكروفون نبايد زياد به دهان نزديك باشد تا صداى حقيقى وارد ميكروفون شود و با دور كردن ميكروفون از دهان سعى در مفهوم شدن صداى خود داشته باشد. همچنين در موقع تنظيم پايه ميكروفون بهتر است ، ابتدا آن را خاموش كنيم سپس آن را تنظيم نمائيم و تمركز مستمع را با سروصداى ميكروفون بر هم نزنيم . اگر به ميكروفون با پايه ، عادت نداريم ولى ديديم كه با صرف وقت ، ميكروفون و پايه را براى مان آماده كردند، اگر همان طور با پايه بخوانيم ، بهتر است از اينكه بعد از صرف مدتى تنظيم كردن ، ميكروفون را از پايه در آورده و در دست بگيريم . حال اگر ميكروفون پايه نداشت و ما آن را در دست گرفتيم نبايد طورى آن را بگيريم كه جلب توجه كند مثلاً ميكروفون دو دستى بگيريم و يا آن را مرتب از جلوى دهان كنار ببريم و دوباره جلوى دهان بگيريم . بايد آن را طورى در دست گرفت كه جلب توجه نكند و اين طور وانمود كنيم كه به ميكروفون توجهى نداريم .
+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

يكى ديگر از وظايف مهم يك مداح ، اداره كردن مجلس دعا و زيارت است . ذاكر گذشته از استعداد اداره مجلس عزادارى و سينه زنى ، بايد توانائى بر اداره مجلسى كه افراد براى توبه و استغفار در آن شركت مى جويند، را نيز داشته باشد و اين مستلزم كار روحى و اخلاقى و همچنين مداومت داشتن بر ادعيه و زيارات مى باشد. ذاكر، بايد چنان رابطه قوى و مستحكمى با اين گونه مطالب داشته باشد كه به خوبى بتواند با استفاده از حال معنوى خود و توانائى هاى اخلاقى و عرفانى اش ، بقيه را نيز به سر منزل مقصود بكشاند. نه صرفاً يك خواننده خوش صدا باشد كه به يك سرى از فنون آشنائى دارد. زيرا مردم اين انتظار را از من و شماى خواننده دارند كه شعائر اهل بيت عليهم السّلام ا نيز اشاعه دهيم ، نه اينكه اسمى از آنها ببريم و با كلام آنان بيگانه باشيم .
به همين جهت توجه به اين دستورالعمل ها براى يك مداح و ذاكر اهل بيت عليهم السّلام لازم و ضرورى است ؛
1. آدابى كه مخصوص دعا و يا زيارت مورد نظر هست ، بايد حتى الامكان رعايت شود كه اولين آن مداومت بر آن مى باشد تا روح مداح با آن دعا خو گرفته و در مجلس ، واقعاً حرف دل را بزند نه اينكه در ارائه اين گونه مطالب نيز از ديگران تقليد كند. البته در ابتداى راه اشكالى ندارد اما ((هر آنچه از دل بر آيد لاجرم بر دل نشيند)) و مردم را بر سفره تراوش هاى دل خود بنشاند. هنگامى نشستن بر اين سفره لذت دارد كه اين تراوش ها واقعى باشند و از فراخناى وجود مداح ، سرچمشه گيرند تا گيرائى لازم را داشته باشد و اثر مطلوب را در دل مردم بگذارد. اينجاست كه استماع سخنان او، هر چند ساده باشد، براى همه جذّاب و دلنشين مى شود.
2. تمام ادعيه و زياراتى كه از ائمه معصومين عليهم السّلام وارد شده است داراى اسرار و رموزى هستند كه به صورت مغلق و سربسته بيان شده و شكافتن آن احتياج به تدبر و آشنائى با احاديث و سخنان حضرات معصومين عليهم السّلام دارد. به اين صورت كه بعضى از اين اسرار در دعا يا حديثى ديگر، بيان شده و يا كليد آن به دست ما سپرده شده است . براى پرده برداشتن از اين اسرار، مداح بايد انسان متفكر و محقّقى باشد تا مجلس او پربار گردد.
3. اگر دعائى را كه مى خواهد بخواند تا به حال نخوانده ، بايد حتماً آن را قبل از مجلس مرور نمايد و وقف و ابتداها را دريابد تا در وسط دعا، مشكلى براى او پيش نيايد كه صورت خوشى نخواهد داشت و همچنين براى اينكه نطقش باز شود، بايد ترجمه دعا را حتماً مطالعه كند و از مضامين دعا، آگاهى كامل پيدا نمايد تا در گفتارش در اثناى دعا، از آن استفاده نمايد.
4. شاءن دعا را حفظ نمايد و از حيطه دعا بيرون نرود. چنانچه علما و بزرگان نيز بر اين مسئله اتفاق نظر دارند. بايد بدانيم كه مجلس دعا با مجلس روضه و عزا خيلى تفاوت دارد. اكثر مردم براى استفاده معنوى از دعا شركت پيدا مى كنند. پس بايد به فرازهاى دعا بها داده شود، نه فقط دعا را سطحى خوانده و در بين آن براى مستمعين مخصوص ‍ خودمان ، به روضه خوانى بپردازيم . بايد توجه داشت كه اصل در مجلس دعا و زيارت ، پيدا كردن حال توبه و تقرب است ، اگر چه توسل در جاى خود نيكوست اما نبايد اين دو مقوله را بى جهت مخلوط كرد. موقع دعا بايد دعا خوانده شود و موقع توسل ، روضه .
5. شروع دعا حتماً بايد با حمد و ثناى الهى ، صلوات و خواندن صيغه استغفار آغاز گردد و در پايان هم توسل به آقا امام زمان (عج ).
6. شروع دعا بايد با اشعار اخلاقى و مضامينى در التجاء به درگاه حضرت حق و وجيه قرار دادن ائمه معصومين عليهم السّلام بوده و همراه با آرامش و طماءنينه آغاز گردد، بدون هيچ گونه اوج گرفتن و بالا رفتن .
7. در موقع خواندن دعا بايد ظاهر مداح به عنوان شخص توبه كننده ، حفظ گردد از قبيل اظهار خشيت الهى ، افتاده حالى ، رو به قبله نشستن و... .
8. در عبارت خوانى دعا بايد دقت شود و كلمات درست ، شمرده و مفهوم ادا شوند نه تند و بى دقت و غير واضح .
9. لحن خود را متناسب با دعا تغيير دهد يعنى سلام ها را با تواضع ، لعن ها را كوبنده ، تقاضاها را محزون و... بخوانند.
10. اگر در اثناى دعا، مجلس را به او واگذار كردند بايد با همان پرده اى كه خواننده قبلى خوانده ، دعا را ادامه دهد و بالاتر يا پائين تر نرود.
11. اگر پيش كسوتى در مجلس بود يا فضلا و روحانيون بزرگوار در مجلس حضور داشتند، به جهت ادب خوانندگى ، مجلس را به او تقديم نمايد و در آخر نيز دعا كردن را به او واگذار كند.
12. قبل از شروع كردن مجلس دقت داشته باشد كه از هر گونه صحبت هاى بيجا، شوخى و حتى صحبت كردن زياد كه باعث شكستن وقار مى شود، اجتناب ورزد و اين حالت را بعد از دعا نيز حفظ نمايد. او بايد با وقارترين فرد در جمع باشد و رفتار او مورد تاءييد همه قرار گيرد.
13. ادب مستمع را هميشه رعايت كنيم و هيچ گاه او را تحقير ننمائيم و هميشه خود را مورد خطاب قرار دهيم و اين گونه بيانديشيم كه اشخاصى كه در مجلس حاضرند، براى اولين بار است كه در دعا شركت مى كنند. بايد مراقب آنها و حرف زدن مان باشيم تا دلخورى و يا زدگى كسى را بار نياورد.
14. اگر مجلس در اماكن مقدسه و متبركه برپا داشته مى شود، بايد مواظبت مان نسبت به رفتار و گفتار خود بيشتر باشد و خود را در محضر صاحب آن مكان مقدس و وجود او را حى و حاضر قلمداد كنيم تا ايجاد رابطه معنوى و دعا به كيفيت بهترى صورت گيرد.
15. نكته اى كه در شعرخوانى مجالس ادعيه وجود دارد اين است كه شعر مناجاتى با شعر روضه تفاوت دارد؛ بايد متصل و آرام خوانده شود، اوج گرفتن و بالا رفتن در آن زياد جالب نيست .
باز هم تاءكيد مى كنيم كه مسئله مهم در اين گونه مجالس ، پيدا كردن روح دعا و كار بر روى سجاياى اخلاقى و توصيه هاى صاحبان ادعيه است كه بايد نصب العين بلبلان گلستان اهل بيت عليهم السّلام قرار گيرد.
در پايان سخن را با اين فرمايش رهبر عزيزمان در توصيه به مداحان اهل بيت عليهم السّلام وتاه مى كنيم كه ؛
((... در دعاها و زيارت نامه هاى ما تعبيرات عاشقانه خيلى خوبى هست كه حقايقى را نشان مى دهد، اينها را بايد محور قرار داد)).
اميدواريم كه خداوند توفيق درك دعا و كسب فضايل و تهذيب نفس به همگى ما به عنوان يك خادم اهل بيت عليهم السّلام عنايت فرمايد.

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

ماه رمضان :
شب اول : ضربت خوردن .
شب دوم : بستر.
شب سوم : شهادت .
نكته :
البته ساير شب هاى محرم و صفر نيز داراى نامگذارى مى باشد مانند: دروازه كوفه ، تنور خولى ، مجلس عبيدالله (ل )، دير راهب ، دروازه شام ، مجلس يزيد، دو راهى كربلا، اربعين ، بازگشت به مدينه ، بشير و... اما داراى ترتيب خاصى نمى باشند.
20- اگر مداح بتواند در اثناى روضه خواندن ، از خواندن جملات عربى مقاتل نيز در جاى خود استفاده كند بسيار مثمر ثمر خواهد بود. كه لازمه آن سروكار داشتن با مقتل مى باشد كه جملات پرمعنا و كوتاهى را از آن برگزيده و هميشه حفظ داشته باشد تا در جاى مناسب ، از آن استفاده نمايد.
21- در روضه خوانى ، رعايت شاءن اهل بيت عليهم السّلام نكته بسيار مهمى است كه حتماً بايد مورد توجه قرار گيرد. از بكار بردن جملاتى كه باعث وهن به مقام منيع آنها بوده و يا دور از شاءن والاى آنها مى باشد، بايد اجتناب ورزيد و كمال ادب را در مورد آنها رعايت كرد مثلاً به جاى جمله ((حضرت گفت )) بگوئيد ((حضرت فرمود)) و يا بجاى ((شخصى به حضرت گفت )) بگوئيد ((شخصى به حضرت عرضه داشت )) و جملاتى از اين قبيل كه حاكى احترام و ادب بيشتر نسبت به آنها مى باشد، استفاده نمود.
22- در مقاتل موجود به دليل وجود اقوال مختلف ، بايد اقوالى را كه به واقعيت نزديك تر جلوه مى كند را انتخاب كرد، زيرا بعضى اقوال هستند كه با قطع نظر از درستى يا غلطى ، باور آنها براى مستمع كار مشكلى است كه بايد از بكار بردن اين اقوال در مجلس (به خصوص مجلس جوانان و تحصيل كرده ها) پرهيز كرد مثلاً اين قول كه بعد از شهادت امام حسين عليه السّلام سه روز و سه شب در كربلا باران خون آمد. كارى به غلط بودن يا صحيح بودن آن نداريم بلكه چون باور آن براى مستمع مشكل است ، بايد از آن دورى كرد.
23- بكار بردن كلمات امروزى در روضه صحيح نمى باشد و بايد به همان شكل قديمى و سنتى آنها استفاده شود مثلاً نبايد به جاى كلمه ((عمود)) بگوئيم ((گرز)) و يا به جاى كلمه ((خيمه )) بگوئيم ((چادر)). بايد معادل هر واژه اى را پيدا كرد و همان واژه قديمى را بكار برد. همچنين در صحبت هاى معمولى نيز دقت كنيم . مثلاً به جاى ((لامپها را خاموش كنيد)) بگوئيم : ((چراغ ها را خاموش كنيد يا نور مجلس را كم كنيد)) و يا به جاى ((بلند شويد سينه بزنيم )) بگوئيم ((احترام كنيد روى پا بايستيد)).
24- احترام مستمع را در همه حال بر خود واجب بدانيم و خداى ناكرده او را براى اينكه سينه نمى زند و يا صداى ناله اش نمى آيد، سرزنش ننمائيم مثلاً نگوئيم : ((مجلس امام حسين تماشاچى نمى خواهد)). هميشه با احترام و ادب از مستمع خواهش كنيم كه فلان كار را انجام دهد و يا با تحريك احساسات و برانگيختن عواطف ، او را تشويق به سينه زدن و يا ناله زدن نمائيم .
اين گزيده اى بود از نكات قابل توجه روضه خوانى كه اميدواريم مورد استفاده و رضايت شما قرار گرفته باشد. و خاطر نشان مى شويم كه مداحى يك كار تئوريكى نيست كه فقط به نكته پردازى در آن بسنده شود. نكاتى را كه تا به اينجا گفتيم ، شايد به نظر كسى ساده بيايد اما همين ها احتياج به سال ها تمرين و تجربه و مجلس گردانى دارد، تا براى شخص ملكه شود.
و) زمزمه 
((زمزمه )) در اصل تكرار زير لب كلماتى است كه در حين روضه براى همنوائى بين مستمعين صورت مى گيرد. مثلاً وقتى مدتى روضه خوانده شد مستمع ميل دارد نام نامى حسين عليه السّلام را زمزمه كند كه در بعضى مواقع ، مداح براى شور افكندن در مجلس ، او را دعوت به اين كار مى نمايد. مثلاً روضه را خوانده و حالا براى همه گير شدن ناله ها به مستمع مى گويد:(( ناله بزن حسين !)). اين اصل زمزمه است اما پويائى در سبك هاى روضه خوانى باعث شده تا زمزمه حالتى كلاسيك تر به خود بگيرد تا جائى كه براى اين كار، شعرى مجزا در يك سبك خاص خوانده مى شود. در واقع زمزمه ، قسمتى از روضه خوانى به شمار مى رود و فن قوى و خوبى در رسيدن به هدف محسوب مى شود.
زمزمه ها به چند دسته تقسيم مى شوند:
1- زمزمه هائى كه از شور و هيجان ناشى از شنيدن اوج روضه و فرود مداح صورت مى گيرد و به صورت خودجوش در بين مستمعين مى باشد و در واقع مستمعينى كه داراى سابقه و تجربه زيادى در مجلس نشينى هستند، به خوبى جاى اين زمزمه را مى دانند و با اين كار، بقيه را نيز تشويق به همكارى مى نمايند. همان طورى كه گفته شد اين نوع زمزمه بدون هيچ گونه پيچيدگى و بوده و معمولاً ذكر ((حسين جان )) مى باشد.
2- زمزمه هائى كه همان شور و هيجان فوق را دارد و باز بدون هيچ گونه پيچيدگى ، به صورت يك كلمه اى اجرا مى گردد با اين تفاوت كه مداح ، هم نقشى در آن دارد و مانند حالت قبل ، همه آن بر عهده مستمع نيست مثلاً بعد از مقدارى روضه ، براى مخاطب قرار دادن وجود مقدس حضرت ، مستمع ، كلماتى را مى گويد و آن را بدون هيچ سختى ، همان طورى كه از دل برمى آيد، پاسخ مى دهد. مثلاً:
غريب (حسين )، مظلوم (حسين )، بى كس (حسين )، عطشان (حسين )،... و مستمع فقط آهنگ صداى خود را شبيه آهنگ صداى مداح مى كند و هيچ سبك و سياقى ديگرى هم در كار نيست .
3- زمزمه هائى كه داراى يك شعر و يك سبك مستقل هستند و مداح در آن نقش بيشترى ايفا مى كند كه اين نوع زمزمه ، امروزه بيشتر در عزادارى ها به چشم مى خورد، به اين ترتيب كه يك قسمت از آن را مداح بعنوان ((دَم )) استفاده كرده و از مستمع جواب مى گيرد و بقيه را خود مى خواند و در پايان هر بندى ، جواب از مستمع مى خواهد. از زمزمه هاى بسيار سوزناك و معروف (82) :

خودم ديدم خودم ديدم كه مادر پشت درافتاد
ميان شعله آتش خدايا محسن اش جان داد

مرو مادر (6)
مزيت زمزمه اين است كه جذابيّت و حزن موجود در سبك آن ، سبب اشك گرفتن بيشتر از مستمع مى شود. در مورد دو قسم اول هم بايد بگوئيم كه جاى اين گونه زمزمه ها به هيچ وجه در اوج نيست و آن شيرينى و لطافت را در اوج نخواهند داشت بلكه زيبائى آن در پرده هاى پائين و جائى است كه بدون هيچ گونه سروصدايى مداح ، آن را آرام و دلنشين خوانده و مستمع مى تواند آرام آرام آن را بگويد و اشك بريزد و با زمزمه حال پيدا كند.
فايده :
در قسم سوم زمزمه گفتيم ، سوز و ملاحتى كه در سبك اين گونه زمزمه ها وجود دارد، باعث اثر گذارى بيشتر در مجلس هم مى شود به همين دليل مى توان از نوحه هايى كه سبك آنها بيشتر سوزناك است تا حماسى ، نيز به عنوان زمزمه استفاده نمود چنانچه اساتيد هم از بعضى نوحه ها براى زمزمه كردن استفاده مى كنند مانند:

تنهاترين مسافرم پرستوى مهاجرم
كى مى رود ز خاطرم تبسم برادرم
خون مى چكد ز محملم گل دلم گل دلم
گل كرده در مقابلم گل دلم گل دلم
خاكسترى هلال من خون زينب حلال تو
خون ريزد از جمال من با ديدن جمال تو

يابن الزهرا حسين حسين (2)
همچنين از بعضى اشعار زمينه نيز مى توان براى اين كار بهره جست . مانند سبك معروف ((شبانگاهان )) و يا:

اسماء بريز آب روان بر روى گلبرگ گلم
ياسم شده چون ارغوان واى از دلم واى ازدلم

بود و نبودم ياس كبودم
يا فاطمه يا فاطمه
كه انتخاب آن به سليقه مداح و مقتضيات مجلس مى باشد.
توجه :
فراموش نكنيم كه مداح خوب ، هميشه بايد رعايت حال مستمع را بكند. اشعار زمزمه بيشتر براى گرفتن اشك از مستمع خوانده مى شود و معمولاً در آخر روضه انجام مى گيرد. بايد مواظب باشيم كه طولانى نشده و باعث ملال آور شدن آن نگردد و اگر مى بينيم كه هنوز خواندن آن جا دارد و مستمع پذيرش آن را در خود مى بيند، آن را اجرا نمائيم و گرنه ادامه ندهيم تا نه اصطلاحاً ((شعر هدر برود)) و نه مستمع خسته شود.
ز) زمينه  
بعد از خواندن روضه و شعر نوبت به خواندن ((زمينه )) مى رسد كه در واقع حكم آماده شدن براى نوحه را دارد. زمينه ، نوحه اى كوتاه با سربندهاى محزون است كه ابيات آن از سه يا چهار بند تجاوز نمى كند و مستمع به صورت نشسته جواب مى دهد و به سينه مى زند. كه به اين وسيله ، به مستمع فرصت داده مى شود كه خود را آماده براى سينه زنى نمايد و همين طور كه آرام آرام جواب كوتاه آن تكرار مى كند و به سينه مى زند، صف هاى سينه زنى را تشكيل دهد.
زمينه به دو دسته تقسيم مى شود:
الف ) زمينه همراه با جواب :
كه داراى بندهاى كوچك و يك كلمه اى بوده و به سادگى مى توان از مستمع جواب گرفت مثلاً:
فاطمه يا فاطمه (فاطمه يا فاطمه )، عرش حق را قائمه (فاطمه يا فاطمه )، بانوى روز جزا (فاطمه يا فاطمه )، حق شويت مرتضى (فاطمه يا فاطمه ).
اين زمينه ممكن است شعرى بسيار ساده و محزون باشد كه خوانده مى شود و مستمع فقط سينه مى زند. اما در پايان زمينه خوانى يا بعد از هر دو بيت ، يك كلمه جواب گرفته مى شود و اين زمينه به پايان مى رسد مانند:

بيا اى يوسف زهرا تماشا
ببين خون مى چكد از چشم سقا
خزانى لاله ام البنين شد
كنار علقمه نقش زمين شد

جواب :(من ز عشق تو مستم گشته جدا دستم )

بسوزد از غمت شمع وجودم
به پيش چشم زهرا در سجودم
نمى باشد به لبهايم جوابى
ندارم غير اشك ديده آبى

جواب : (من ز عشق تو مستم گشته جدا دستم )
ب ) زمينه بدون جواب :
در اين زمينه خوانى كلاً جواب گرفته نمى شود و فقط يك شعر ساده به جهت سينه زنى خوانده شده و مستمع آماده نوحه مى گردد مانند:

اى سحرگاه شب قدر حسين
روى تو باشد مَه بدر حسين
كى سزاوارت بود ويرانه اى
جاى تو باشد فقط صدر حسين
كاش جانم مثل جانت خسته بود
استخوانم مثل تو بشكسته بود
كس به مانندت سر بابا نديد
تو چرا با عمر كم قدت خميد

جواب :ياحسين و ياحسين و ياحسين (2)
كه البته در پايان اين نوع زمينه ها نيز معمولاً براى حفظ هماهنگى يك كلمه جواب گرفته مى شود.
در خواندن زمينه رعايت اين نكات الزامى است :
زمينه هائى كه همراه با جواب هاى كوتاه يك كلمه اى هستند مانند (فاطمه يا فاطمه )، با دودمه دادن يا شور دادن و يا تند كردن همان يك ذكر به اتمام مى رسد، و چنانچه مستمع حال جواب دادن را ندارد، بهتر است زمينه را با يك ذكر مصيبت بسيار مختصر، با ملايمت ، تمام كرده و مستمع را آماده نوحه نمائيم .
ادب مداحى اقتضا مى كند كه اگر مداح ديگرى بخواهد در زمينه خواندن ، مجلس را از همكار خود تحويل بگيرد، حتماً چند بند ديگر، زمينه را با همان سبك قبلى ادامه دهد تا هم مستمع تمركز حواسش از بين نرود و هم ادب مداحى را رعايت كرده باشد. كه در بحث آداب و ادب مداحى مفصلاً به بيان اين گونه مسائل خواهيم پرداخت .
اگر مداح قبل از زمينه ، زمزمه طولانى از نوع سوم نيز خوانده بهتر است ديگر از خواندن زمينه صرف نظر كند زيرا تعدّد سبكهاى مختلف ، باعث گيج شدن و خستگى مستمع مى شود.
پايان زمينه ، جاى بسيار مناسبى براى گرفتن يك ((آمين )) بلند براى فرج امام زمان (عج ) يا سلامتى رهبر و شفاى بيماران است . زيرا اينجا در واقع كُنه مجلس است و مستمع خوب گريه كرده و توسل پيدا نموده ، حالا مى خواهد به عزادارى بپردازد. يا مداح با دعوت مستمع به گفتن چند بار ذكر مقدس ((يا زهرا))، ((يا حسين )) و ((يا صاحب الزمان )) مجلس را آماده مى سازد. اما بايد توجه داشت كه به كار بردن اين اذكار، بايد طورى بلند باشد كه مستمع را از حالت خمودگى بيرون آورده و او را مهياى سينه زنى كند، زيرا اگر با همان حالت آرام و ملايم از زمينه خوانى ، وارد نوحه بشويم ، خستگى مستمع در اثر روضه و گريه ، در او باقى مانده و باعث مى شود كه نوحه را خوب جواب ندهد. به همين دليل زمينه را با شور دادن و يا آمين بلند گفتن از اين حالت در مى آورند. حالا كه مستمع را آماده سينه زدن نموديم ، سه بند نوحه را خوانده و سينه زنى به كيفيت ذيل شروع مى شود.
ح ) نوحه  
((نوحه ))، شعرى داراى وزن و قافيه و ريتم خاص است كه مستمع آن را جواب داده و به سينه مى زند. قبل از اينكه به بحث نكات در نوحه خوانى بپردازيم ، بهتر است با ساختار آن بيشتر آشنا شويم كه داراى چه قسمت هائى است .
نوحه شعرى است كه داراى چند فصل مى باشد كه به آن ((بند)) گفته مى شود و هر بند، با ((جواب )) به اتمام مى رسد كه بند اول نوحه تماماً يا قسمتى از آن توسط سينه زدن پاسخ داده مى شود. هر بند نوحه خود داراى سه بخش است :
1 سربند:
بيت آغازين هر بند از نوحه كه بايد توسط سينه زن پاسخ داده شود را ((سربند)) گويند كه يك يا دو بيت شعر كامل است . مانند:

پرستوى على از آشيانه مى رود
شكسته بال و پر از چه شبانه مى رود
مدينه در كجا مزار فاطمه
چگونه شد خزان بهار فاطمه

يا زهرا يا على (3)
2 گوشواره :
قسمت دوم از هر بند نوحه ((گوشواره )) مى باشد كه شعر نيست و در واقع چند كلمه هم قافيه است كه معمولاً با ريتم سينه زنى هماهنگى بهترى دارد و محل نواختن سينه ، از وزن اين كلمات به خوبى هويداست مثل :

كنار مرتضى عزيز مصطفى (فتاده از نوا)2
مريض خانه امير المؤ منين (شده حاجت روا)2

گوشواره :(على با چشم تر بگفتا همسفر مرا با خود ببر)
مرو يا فاطمه (3)
3 جواب :
كلمه اى است كه در آخر هر بند از نوحه ، چند بار با يك سبك تكرار مى گردد و معمولاً نام همان معصومى است كه نوحه راجع به اوست . مثل اين نوحه :

از پگاهان تا دل شب كس نداند من چه ديدم
پيكر بيجان خود را بر مزار تو كشيدم
تا ابد شب زنده دارم تا سحر شمع مزارم
در كنار تربت تو دم به دم جان مى سپارم

جواب :(فاطمه جان 4)
تذكر:
اين گونه اصطلاحات عرفى هستند و تعريف مشخص و دقيقى ندارند. ممكن است در بعضى مناطق ، طور ديگرى استعمال شوند مثلاً به بند اول كه ((دَم )) نوحه است ، سربند و يا جواب نيز گفته مى شود كه براى جلوگيرى از اشتباه بين بند اول و سربند، از همين كلمه ((دَم )) استفاده مى كنيم . حال كه نوحه را شناختيم نوبت به بيان نكاتى كه در نوحه خوانى وجود دارد مى پردازيم . نكات حائز اهميت در نوحه خوانى به قرار زير است :
نوحه بايد حداقل دوبند و حداكثر سه بند باشد. البته اين مسئله در مورد نوحه هائى است كه بند اول آن تماماً جواب داده مى شود، اما اگر قرار باشد سينه زن فقط كلمه جواب نوحه را پاسخ گويد مى توان تعداد بندها را افزايش داد.
حتى المقدور بند اول نوحه كه ((دَم )) گفته مى شود بايد ادا كردنش براى سينه زن آسان باشد به طورى كه به سهولت آن را ياد بگيرد و راحت پاسخ گويد كه باعث راحتى كار مداح و سينه زن است .
((دَم )) نوحه نبايد اصل مصيبت باشد، زيرا با خواندن هر بند، سينه زن بايد دم پاسخ را بگويد كه اگر اصل مصيبت در آن نهفته باشد به دليل تكرار زياد، جالب نخواهد بود بلكه دَم ، بايد مطلبى كلى ، سطحى و بدون تنش در شعر باشد. اصل مصيبت بايد در بند آخر بيايد تا ترتيب مجلس هم رعايت شود. زيرا اصل مصيبت ، شيرازه نوحه است ، و اگر آن را همان اول بخوانيم ، ديگر چيزى براى آخر نوحه باقى نمى ماند. ترتيبى كه در ميان مطالب روضه خوانى است ، بايد در نوحه خوانى هم بوده تا از جذابيّت لازم برخوردار باشد. پس اگر نوحه اى به دست شما رسيد كه خواستيد آن را در مجلسى بخوانيد، ابتدا بايد ترتيب مطالب آن را با ترتيب بندها چك كنيد.
نكته ديگر اين است كه دَم را بايد قسمت قسمت به سينه زن تفهيم كرد؛ نه اينكه يك دور كامل آن را بخوانيم و مجدداً به اول آن بازگرديم . چون سربند نوحه ، يك بيت شعر كامل است ، يادگيرى آن مشكل تر از گوشواره و جواب مى باشد. پس بهتر است ابتدا سربند را به سينه زن خوب تفهيم كنيم .
قبل از اينكه سينه زن سرپا بايستد، بايد دم را آن قدر تكرار كنيم كه تقريباً حفظ شود و تا آن را اجمالاً ياد نگرفته ، نبايد روى پا بايستد. زيرا سينه زن به محض ايستادن مى خواهد به سينه اش بزند و چون خوب دم را نياموخته ، براى مداح مشكل ايجاد مى كند. سينه زن بايد به همان حالت نشسته بر سر بزند و مداح آن را برايش چند بار تكرار كند. به جواب يا گوشواره كه رسيد، بايستد و به سينه بزند.
براى اينكه سينه زن از سر به سينه اش بزند، بايد از گوشواره ها استفاده كرد زيرا به خاطر كوبندگى كه در وزن شعرى گوشواره وجود دارد، سينه زن خود بخود تحريك به سينه زدن مى شود. بايد گوشواره ها را كوبنده و حماسى خواند تا سينه زن هماهنگ تر سينه بزند.
وقتى سينه زن در حال پاسخ گفتن دَم است ، براى اينكه سربندها و يا گوشواره ها يادش نرود، مداح بايد آن را به ياد سينه زن بياندازد و بدون لحن كلمه اول سربند يا گوشواره و جواب را بگويد تا يادش بيايد. اما نبايد در يادآورى آن زياده روى كرد زيرا در اين صورت سينه زن ، دم را خوب ياد نمى گيرد و شما مجبور هستيد كه تا آخر نوحه خوانى سربندها و گوشواره ها را ياد او بياندازيد. بهتر است همان اول با تكرار، آن را خوب براى سينه زن جا انداخت كه بعداً نياز به يادآورى زياد نباشد و سينه زن هم در حفظ دم كُند نشود.
اگر خواستيد نوحه جديدى را بخوانيد حتماً مياندار(83) را در جريان بگذاريد تا باعث ناهماهنگى نشود. مداح هميشه بايد هماهنگ با مياندار باشد و يادآورى كردن دم را بيشتر به عهده او بگذارد و خود بر حالات سينه زن ، وقت مجلس ، اشعار بعدى و... نظارت داشته باشد. البته ناگفته نماند مياندار مجلس ، بايد تسلّط كامل بر كارش داشته باشد و الا اين وظيفه را به او محوّل نكنيد. چون كار مياندار خوب ، كمتر از كار مداح نيست .
بين بندهاى نوحه ، بعد از جواب دادن يا قبل از آن مى توان ابيات ناب و روضه كوچكى خواند. البته اگر به همان يكى دو بيت بسنده شود، اثر بهترى خواهد داشت چون سينه زن به اندازه كافى قبل از سينه زنى ، روضه گوش كرده و خواندن روضه مفصل ، زياد برايش لطفى ندارد. البته بايد ديد حال سينه زن چگونه است . اگر باز هم پذيرش شنيدن روضه را داشت ، اشكالى ندارد. اما ما طرفدار شعر خواندن در اينجا هستيم و اعتقادمان بر اين است كه ((نبايد گذاشت عرق سينه زن خشك بشود)).
نوحه به بند آخر كه رسيد، كم كم بايد سرعت جواب دادن و سينه زدن را زياد كرد به طورى كه با دو يا سه بار جواب گرفتن دم ، كم كم حالت شور به آن داده و دوباره به ريتم اصلى نوحه (يك ضرب ) بازگشت . بلافاصله بعد از نوحه ، واحد را بايد شروع كرد كه با گفتن ذكر ((يا حسين )) و... سينه زنى را متوقف نموده و واحد شروع مى شود.
اگر خواستيد مجلس طولانى نشود مى توانيد نوحه را نشسته خوانده و جواب بگيريد و در آخر آن جواب دم را به شور تبديل كرده و بعد از شور دادن مجلس را تمام نمائيد.
اين هم نكاتى درخور توجه كه بايد به آنها عنايت داشت .
ط) واحد  
بعد از خواندن نوحه ، نوبت به خواندن ((واحد)) مى رسد، كه در واقع خود، نوعى نوحه مى باشد و معمولاً بدون جواب خوانده شده و در بعضى مناطق كشور، همراه با جواب مى باشد. اما نوحه واحدى كه معمول و متعارف قم ، تهران و استانهاى مركزى كشور مى باشد، به دو قسمت ((واحد سبك )) و ((واحد سنگين )) تقسيم مى گردد كه پويائى در سبك مداحى امروزى ، باعث سرايت انواع ديگر ((واحدخوانى )) در آن شده است .
الف ) واحد سبك (نوس )
در اين نوع واحدخوانى ، شعرى به صورت آرام و بدون تنش خوانده شده و سينه با آهنگ زمانى بافاصله ، نواخته مى شود و بسيار به آرامى و ملايمت شروع مى گردد تا سينه زن هم بتواند اشك بريزد و هم سينه بزند و رفته رفته مداح ، حالت حماسى به خود گرفته و آهنگ نواخت سينه را كمتر مى كند و سينه در فاصله زمانى كوتاه ترى نواخته مى شود.
براى اينكه يكنواختى واحد، باعث خستگى سينه زن نگردد و همچنين اگر خسته شده ، نفسى تازه نمايد، مى توان در بين اشعار آن ، ذكرى را بلند و حماسى از سينه زن گرفت كه اين كار باعث مى شود كه خستگى اش بدر آيد و به هماهنگ تر سينه زدن تحريك شود. يعنى بعد از چند بند واحد خواندن ، چند ذكر يك كلمه اى و كوتاه مى دهيم تا سينه زن بدون سينه زنى جواب دهد مثلاً:
غريب حسين (حسين حسين )، عطشان حسين (حسين حسين )،...
ذكر اين نكته لازم است كه مداح ، صداى خود را بايد با لحن شعر بالا و پائين ببرد و در واقع مداح هميشه و هر جا و در هر گونه مجلسى بايد با لحن شعر پيش رود تا دوگانگى در معناى آن براى مستمع و سينه زن پيش نيامده و از يكنواختى نيز به در آيد.
واحد سبك با ((مظلوم كشيدن )) مياندار به اتمام مى رسد. مظلوم كشيدن ، گفتن بعضى اذكار و شعارها و گرفتن جواب از سينه زن است تا مداح فرصت داشته باشد كه به بررسى اشعار بعدى اش بپردازد و يا مجلس را به همكارش واگذار نمايد و يا اينكه نفسى تازه كند كه اين كار مستلزم هماهنگى بين مداح و مياندار هيئت مى باشد.
ب ) واحد سنگين
بعد از مظلوم كشيدن ، مداح بايد سريع و بدون وقفه شعرى را با آهنگ زمانى كوتاه در نواخت سينه ، و با لحن حماسى تر از قبل بخواند. كه معمولاً از اشعار قديمى و بحر طويل هائى كه بعد از سال ها جايگاه خود را حفظ نموده استفاده مى شود. اين طور رسم است كه اشعارى از حضرت اباالفضل العباس عليه السّلام به دليل القاى روحيه حماسى در شعر و همچنين توسل به مقام باب الحوائجى ايشان خوانده مى شود.
واحد سنگين با ((دو دَمه )) به اتمام مى رسد

ى ) دو دمه  
((دو دَمه )) شعرى است دو بندى كه در عزادارى ها و حركت دسته جات ، مورد استفاده زيادى دارد و در واقع نوحه اى است كه سينه زن بسيار سريع آن را ياد گرفته و فوراً به سينه اش مى زند و بعضاً احتياج به هيچ گونه مقدمه و مؤ خره اى هم ندارد كه دو بند مجزا از هم دارد و ممكن است دو بيت و يا دو مصرع بوده باشد كه مى توان از آن براى پايان عزادارى در هر جاى مجلس و همچنين در عزادارى هاى مختصر، به طور مستقل استفاده نمود. مانند:

محراب و مسجد گشته درياى خون

روى اميرالمؤ منين لاله گون

كوفه دگر مولا ندارد زينب دگر بابا ندارد
حيدر كرار مظلوم على جان (2)

آيد نداى قد قُتل از سماء

اهل زمين شد كشته شير خدا

منشق شده فرق عدالت بر پا شده روز قيامت
حيدر كرار مظلوم على جان (2)
و يا از اشعارى كوتاه تر استفاده مى گردد مثل :

اى اهل حرم مير و علمدار نيامد(2)

علمدار نيامد اباالفضل نيامد

سقاى حسين سيد و سالار نيامد (2)

علمدار نيامد اباالفضل نيامد

و يا اذكارى بسيار ثليث تر و روان تر، مثل :
فرياد يا محمدا حسين رسيد به كربلا
و يا: رقيه دختر حسين شبيه مادر حسين
شيوه خواندن دودمه به اين شكل است كه ابتدا سينه زنها به دو گروه مجزا (از لحاظ جواب دادن ) تبديل شده ؛ دسته اول ، بند اول را مى خواند و به سر مى زند و دسته دوم فقط سينه مى زند سپس دسته دوم ، بند دوم را خوانده و به سر مى زند اما حالا دسته اول بايد به سينه بزنند. دودمه را معمولاً بعد از خواندن واحد در حالت حركت و طواف كردن مى خوانند و در پايان هر بند، براى اجراى بند بعدى توسط دسته ديگر، يك ذكر ((حسين !)) داده مى شود.
دو دمه را كم كم تند كرده و به شور تبديل مى نمايند و اين قسمت نيز با شور دادن و نشستن خاتمه مى يابد. همچنين مى توان بعد از روضه ، در مجالس كوتاه و محدود، يك دودمه داد و براى عزادارى با همان ، چند لحظه اى به سينه زد. همچنين در مجالس دعا و زيارات كه مجالى براى سينه زنى مفصل وجود ندارد، مى توان اين كار را كرد.
ك ) شور 
همان گونه كه با ((شور)) آشنائى داريد، نوعى سينه زنى ساده و نشسته ، همراه با التهاب زياد است كه ناشى از ريتم تند و جانسوز بودن آن مى باشد. به اين صورت كه سينه زنها نشسته و ذكرهائى كوتاه را، با توجه تكرار كرده و بدون هيچ پيرايه اى به سينه مى زنند كه نمونه خوبى از يك عزادارى پرسوز و حال ، و در عين ساده و بى آلايش است . اين گونه عزادارى معمولاً مناسب هرگونه مجلسى اعم از بزرگ ، كوچك ، هفتگى ، دعا و زيارت و... مى باشد. و چون احتياج آن چنانى به مياندار، صف آرائى كردن و... ندارد، هر كس مى تواند در آن شركت نمايد. به همين دليل جايگاه بيشترى در مراسمات دارد.
نكته اى كه در شور دادن وجود دارد اين است كه مداح بايد قبلاً آن را اجرا كرده و يا حداقل با تمرين ، مسلّط بر آن باشد تا در اثناى آن به مشكل بر نخورد و ((گير)) ننمايد. بايد طورى با كلمات آن ماءنوس باشد كه احتياج به فكر كردن به ذكر بعدى و يا خواندن از روى نوشته نداشته باشد.
نكته ديگرى كه بيان آن لازم است ، اينكه دادن بعضى شورها حتماً بايد مناسبت زمانى و يا مكانى داشته باشد و مداح هر گونه ذكرى را كه به خاطرش رسيد نبايد بگويد، بلكه بايد سعى داشته باشد در مجالس سطحى تر از اذكار سطحى و در مجالس شب شهادتى از اذكار مناسب آن شب استفاده نمايد.
نكته آخرى هم كه وجود دارد و همه جا آن را متذكر مى شويم اينكه اطاله دادن در هيچ قسمتى از عزادارى ، صحيح نمى باشد و باعث خستگى و زدگى مستمع و سينه زن مى گردد. همچنين متوقف كردن بيش از حد شور و صحبت كردن مداح در اثناى آن زياد، جالب نيست . همان طور كه قبلاً هم اشاره شد، ((نبايد گذاشت عرق سينه زن خشك بشود)) تا منجر به بى حوصلگى و از بين رفتن حال سينه زن نگردد اما بعضى وقت ها بيان يا اشاره به بعضى از مصيبت ها، باعث خودجوش شدن شور و تحريك سينه زن ها مى شود.
در پايان شور زدن ، بهتر است اذكارى از امام زمان عليه السّلام شهدا و امام راحل (رحمة الله عليه ) داده شود. چون در واقع اينجا پايان عزادارى و سينه زنى است .
ل ) پايان مجلس و دعا
((پايان مجلس )) از اهميت ويژه اى برخوردار است چون بعد از ساعتى ، توسل پيدا كردن و عرض ادب نمودن ، به قول معروف ((نوبت به مزد گرفتن مى رسد)). اما متاءسفانه به آن كمتر بها داده مى شود و گروهى در پايان سينه زنى از جاى خود بلند شده و با رفت و آمد، نظم مجلس را به هم مى زنند. ((آخر مجلس )) نبايد در نظر ما كوچك جلوه كند زيرا تا الان درى را براى گرفتن حاجتى زده ايم حالا كه در گشوده شده نبايد راه مان را كج كرده و دست خالى برگرديم .
معمولاً در پايان مجلس بعد از ذكر توسلات و عزادارى ها حال خوشى براى مستمع پديد مى آيد كه مى توان از آن استفاده كرد و چند بيتى بر مجلس افزود. ابياتى كه در آخر خوانده مى شود معمولاً روضه نيست بلكه توسلاتى به صاحب اصلى مجلس ، امام زمان عليه السّلام و نيز درد دل با ايشان و امام راحل (رحمة الله عليه ) و شهداى عزيز مى باشد. همچنين بسته به حال مجلس مى توان باز هم توسلى داشت به معصومى كه مجلس مربوط به اوست و حرف هاى پايانى را زد و مجلس را به امضاى آن وجود عزيز، رساند و به پايان برد.
حال به بيان چند نكته حائز اهميت مى پردازيم كه حتماً بايد نصب العين عزيزان قرار گيرد:
اگر بزرگترى اعم از علما يا مادحين ديگر در مجلس هست ، دعا كردن را از او بخواهيم البته نه به صورت تعارف بلكه حقيقتاً بخواهيم كه او دعا كند. كه ادب مداح به شمار مى رود.
اگر قرار است خودمان دعا كنيم ، دعا براى رهبر، حفظ نظام ، و در راءس همه حاجات ، دعا براى ظهور آقاامام زمان عليه السّلام را فراموش نكنيم .
در پايان مجلس از دست اندركاران و كسانى كه قبول زحمت كردند، اعم از خادم ، بانى ، سينه زن ، گريه كن و مداحانى كه فيض داده اند تشكر و قدردانى بعمل آيد.
براى بر آورده شدن حاجات بانى ، كه مجلس را به آن انگيزه برپا نموده ، دعا كنيم .
در اينجا فصل عزادارى به پايان مى رسد. اميدواريم كه مورد عنايت آقا امام زمان عليه السّلام و رضايت شما عزيزان كه قدم در راه نوكرى اهل بيت عليهم السّلام هاده ايد، قرار گرفته باشد.

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

بى شك پرحجم ترين و مهم ترين كار يك مداح ، اداره مجلس عزادارى است و از اهميت بيشترى نسبت به ساير وظايف او برخوردار است . اولين شرط ورود به مجلس ‍ عزادارى آن است كه ذاكر هميشه آماده و مستعد وارد مجلس شود. خواه قرار بر خواندن او باشد خواه نباشد. به طور كلى مداح هميشه بايد آمادگى خود را براى انجام وظيفه حفظ كند، چه بسا خيلى از مجالس بدون هماهنگى و وعده قبلى تشكيل مى شوند. همچنين برخى از مجالس به صورت اتفاقى منعقد مى گردند و از هيچ مداحى اين عذر پذيرفته نمى شود كه بگويد؛ ((الان آمادگى براى خواندن ندارم )). لذا هميشه به خاطر داشته باشيد، به محض اينكه براى اولين بار در انظار، پشت تريبون قرار گرفتيد، شما در نظر مردم به عنوان خواننده شناخته مى شويد، بالاخص كه از پس اين كار هم به خوبى بر آئيد.
در اين جا به مناسبت ، به چند تذكر در اين زمينه توجه فرمائيد.
نخست آنكه سعى كنيد به واسطه پرهيز و تمرين روزى يك ربع الى نيم ساعت ، هميشه آمادگى حنجره تان را حفظ كنيد و تصور كنيد كه امروز قرار است برنامه اجرا نمائيد. اين آمادگى در دهه هاى مختلف بالاخص دهه هاى محرم بايد بيشتر حفظ شود.
دوم آنكه در اوقات بيكارى و فراغت به حفظ شعر، شور، و يا حتى نوحه بپردازيد. زيرا تسلط كسى كه از حفظ مى خواند بسيار بيشتر از كسى است كه از روى نوشته اجراى برنامه مى كند و گذشته از آن ، ممكن است چراغ قوه و نوشته ، همراه نداشته باشيد و غافلگير شويد چون امكان دارد كه در حين مداحى شخص ديگرى ، از شما بخواهند كه فيض بدهيد. و به قول استادى : ((سلاح مداح شعر است )) و مداح خوب كسى است كه از هر معصومى يك شعر و يك نوحه و يا حداقل چند خط زمينه حفظ داشته باشد. چون براى مبتدى ، در اول راه ، حفظ كردن شعر تمامى حضرات معصومين عليهم السّلام خت و مشكل است ، بهتر است ابتدا مقاديرى شعر، در مدح يا در سوگ حضراتى كه بيشتر به آنها توسل مى شود، حفظ كند. مانند امام زمان ، امام حسين ، حضرت زهرا، حضرت عباس ، حضرت زينب ، حضرت رقيه ، حضرت على اصغرعليهم السّلام و سعى كنيد شعرى را حفظ نماييد كه مناسب هر گونه مجلسى باشد و به اصطلاح يك شعر قوى باشد و خوب روى آن كار كرده به طورى كه آن را در حالات مختلف از بر نموده باشيد مثلاً بتوانيد به اقتضاى مجلس ، فقط شاه بيت هاى آن را بخوانيد و يا در شور دادن يا واحد خواندن از آن استفاده نماييد.
سوم آنكه حتى المقدور قبل از ورود به مجلس چراغ قوه ، اشعار مختلف و دستمال اشك به همراه داشته باشيد. نكته ديگر كه در اين جا هست اين است كه اگر مى خواهيد از روى نوشته بخوانيد حتماً بايد روى آن به اندازه كافى كار كرده و تسلط كافى داشته باشيد. حتى اگر حفظ شويد و آن را براى احتياط برداريد، بسيار بهتر است . نه اينكه شعرى را بدون آمادگى قبلى از جيب مان در آوريم و شروع به خواندن آن كنيم .
چهارم آنكه قبل از شروع مجلس يا زمان اجراى برنامه خود در مجلس حاضر باشيد. كه هم در آرامش شما تاءثير خواهد داشت و هم فرصت پيدا مى كنيد خصوصى با آن معصومى كه مى خواهيد روضه اش را بخوانيد، خلوت كنيد و از او مدد بخواهيد تا خلوص نيت در عمل پيدا كنيد و دست شما را به عنوان يكى از خادمين خودشان ، بگيرند و در انجام وظيفه يارى تان كنند و چه نيكوست كه اين به صورت يك برنامه ، براى شما در آيد و هميشه با توسل و توكل ميكروفون را به دست گيريد. فايده مهم ديگر در حاضر شدن قبل از زمان اجراى برنامه فضيلت نيكو و سنت پسنديده ((وفاى به عهد)) است كه موجب آبرومندى شما و دلگرمى و علاقه بانى مجلس و مردم به شما و همچنين مورد پسند واقع شدن مجلس تان براى صاحبان اصلى مجلس مى گردد.
پنجم ، بايد سعى داشته باشيم تا انگيزه خود را نسبت به شركت در مجالس عزادارى اهل بيت عليهم السّلام يك انگيزه دورنى محكم قرار دهيم . بايد از نگاه محبت عاشق و معشوق به اهل بيت عليهم السّلام توسل داشت نه فقط براى بر آورده شدن حاجات به آنها توسل جوئيم . زيرا با بر آورده شدن حاجات ، انگيزه كم رنگ مى شود. بايد باور كنيم كه رفتن ما به اين مجالس به دليل احتياج باطنى ماست نه فقط براى قضاى حاجات و مشكلات مان .
ششم آنكه قبل از اجراى برنامه كمى زمزمه كنيد تا رگه هاى صدا از بين برود و حتماً مقدارى آب ولرم بنوشيد تا حنجره شما گرم شده و از خشكى در آيد و نيز محل نشستن خود را موقع خواندن و سينه زدن تعيين كنيد تا در حين اجراى برنامه مجبور نشويد جابجا شويد.
هفتم اينكه سعى كنيد قبل از اجراى برنامه ، چيزى بخوريد، تا موقع خواندن گرسنه نشويد زيرا يكى از عوامل بروز گرفتگى در حنجره ، ضعف مى باشد. اما بايد توجه داشت كه غذا تا حد امكان بايد سبك و بدون چربى و چيزهائى كه قبلاً توصيه شد، باشد و همچنين اندك بوده تا باعث از بين رفتن روح توسل نگردد و اگر مدتى با اجراى برنامه فاصله داشته باشد، بهتر است تا خوب هضم شده و بين برنامه براى شما مشكل ايجاد نكند.
و در نهايت ، اينكه قبل از اجراى برنامه در معرض باد شديد قرار نگيريد. زيرا باد خوردن حنجره ، باعث گرفتن صدا مى شود. اگر خواستيد با وسيله نقليه اى مانند موتورسيكلت به مجلس برويد حتماً با استفاده از يك شال گردن يا چيزى شبيه آن ، مانع باد خوردن حنجره بشويد و نيز در فصل زمستان هميشه از شال گردن استفاده نمائيد چون تنفس در هواى سرد نيز چنين اثرى خواهد داشت .

 

next page

fehrest page

back page

الف ) حفظ كردن شعر 
همان گونه كه اشاره شد، شعر از بهترين ابزار مداحى است و اگر خواننده اى مجلس را با شعرخوانى اداره كند بهتر از حرف زدن است و در واقع مجلس حالت جاافتاده ترى به خود مى گيرد.
البته اين مقوله در مجالس مختلف ، فرق مى كند اما در هر حال اگر مداح ، مجلس را با شعر بگرداند، در واقع محفل ، حالت دو طرفه پيدا مى كند و مداح ، مستمع را در پيشبرد مجلس ، شريك مى نمايد و مستمع نيز با اين تشريك مساعى ، خود را در مجلس سهيم مى كند و مستمع بهتر زبان (78) گرفته و هر چه از شعر بفهمد را با زبان حال خود همراه مى كند. اما اگر مداح فقط حرف بزند و كمتر شعر بخواند، مجلس حالت يك طرفه پيدا كرده و مستمع زبان نمى گيرد و همه كار به دوش مداح گذاشته شده و مستمع فقط جنبه شنونده و ((گريه كن )) پيدا مى كند. اما در حالت قبل با مداح همزبانى مى نمايد. و چه زيباست كه اشعارى كه خوانده مى شود از حفظ باشد تا تسلط مداح در بهتر پياده كردن آن بيشتر گردد. تجربه به خوبى ثابت كرده ، مداحى كه از بر شعر مى خواند، تسلط بيشترى بر احوال خود و مستمع اش دارد، اما كسى كه شعر را حفظ نيست خيلى نمى تواند روى شعر مانور دهد و اشك بگيرد و به قول استاد ما: ((كسى كه شعر را حفظ نيست ، توى چراغ قوه و نوشته و ميكروفون گير است )).
در اين قسمت به برخى محاسن حفظ اشعار مى پردازيم ؛
اول
كسى كه شعر را از بر كرده است با خاطرى آسوده تر و مطمئن تر ميكروفون را در دست مى گيرد و اضطراب او به مراتب كمتر از كسى است كه شعر را حفظ نكرده و بر آن مسلط نيست ، به همين دليل راحت تر با مستمع ارتباط برقرار مى كند و همراه با او جلو مى رود. در نتيجه بيشتر متوجه مستمع است تا خود. و او را بهتر زير نظر دارد و همين باعث مى شود كه اگر احساس كرد شعرش ، خوب جا نيافتاده است ، دوباره تكرار كند و يا اگر به هر دليلى شعر را خوب تحويل نمى گيرد، زود رد شود.
دوم
حفظ شعر اين قدرت را به مداح مى دهد كه از همه حركات دست خود براى استفاده رساندن به مستمع كمك گيرد، اما از دستانى كه در آن ميكروفون ، چراغ قوه و كاغذ شعر است ، اين كار بر نمى آيد و مدام بايد نگاه ذاكر در نور ضعيف چراغ قوه ، روى كاغذ باشد و هم از مستمع خود غافل شود و هم نتواند با حركات دست و سر، بهتر ايفاى نقش ‍ نمايد.
سوم
حفظ شعر باعث شناختن بيشتر خود شعر نيز مى شود به اين ترتيب كه با تسلط بيشتر بر آن ، ((بزنگاه )) شعر مشخص شده و به موقع خوانده مى شود و به اصطلاح ((شعر حرام نمى شود)) و مداح هر بيت را در جاى خود و مناسب با حال مجلس مى خواند و بيشترين استفاده را از شعرى كه خوانده به خود و مستمع مى دهد.
چهارم
اگر مداح شعر را حفظ باشد موجب مى شود كه وقتى روضه اى مى خواند، هر جا كه روضه با شعرى كه حفظ است ، مطابقت پيدا كرد، آن شعر را بخواند و اثر بيشترى در مجلس به جا بگذارد. بر عكس اين مسئله هم صادق است . يعنى آن شعر سبب مى شود كه خيلى از تكه هاى روضه به ياد شخص بيايد و آن روضه را خوانده و با آن شعر عجين سازد.
البته مطالبى كه تا اينجا گفته شد حالت بسيار مطلوب خوانندگى است و اين حالت هميشه ايجاد نمى شود و به عوامل ديگرى نيز بستگى دارد كه متعاقباً گفته خواهد شد.
ب ) انتخاب شعر 
حال ببينيم چگونه شعرى بايد انتخاب شود و خصوصيات يك شعر خوب چيست و مداح بعد از يافتن آن چه كارهائى را بايد روى آن انجام بدهد. گفتنى ها در وادى شعر بسيار است . اينكه چه شعرى را انتخاب كنيم و چگونه آن را بخوانيم ، را به ذوق و سليقه خودتان واگذار مى كنيم . چون مقتضاى هر مجلس ، هر مستمع و هر منطقه اى با هم فرق مى كند و فقط به بيان كلياتى در اين زمينه بسنده مى كنيم .
از خصوصيات برجسته شعر خوب اين است كه با مقتضيات سنى و شاءنى مجلس سازگارى داشته باشد و از وظايف مداح است كه اين مقتضيات را رعايت كند و مثلاً در مجلسى كه از علما و بزرگان تشكيل شده از خواندن اشعارى كه سنگينى لازم را ندارد بپرهيزد و يا در مجلسى كه جمعى از سالمندان و پيرغلامان اهل بيت عليهم السّلام حضور دارند از خواندن اشعار ((فولكولوريك ))(79) اجتناب ورزد تا هم احترام آنها را حفظ نموده و هم ، شاءن خود را نگه داشته باشد.
بنابراين يكى از فاكتورهاى مهم انتخاب شعر، متناسب بودن با مجلس است .
خصوصيت ديگرى كه بايد در انتخاب شعر لحاظ شود قوى بودن و كلاسيك بودن آن است و كلاً بايد سعى شود از اين گونه اشعار در مجالس استفاده كرد تا شعر قوى هميشه جايگاه خود را حفظ كند و شعرهائى كه داراى جوهره ادبى منسجم هستند، انتخاب شوند. خوشبختانه در فرهنگ و ادبيات ما، شعر جايگاه بالا و والائى دارد و ادبيات شعرى ، شناخته شده ترين و منسجم ترين شاكله را در دنيا دارد. بخصوص شعر مذهبى كه در ادبيات ما از جايگاه رفيع و منيع خود برخوردار است و به عنوان يك مقوله مستقل در ادبيات شعرى ما مى باشد. شعرى كه در آن نقش عرفان انكارناپذير است . اگر چه تعارضات زيادى در طول تاريخ بين علماى عرفان و فلسفه بوده اما با ظهور تفكر عارفانه معجزه قرن ما، حضرت امام خمينى (رحمة الله عليه ) خط پايان و بطلانى بر تمام اين تعارضات كشيده شد. انديشه والاى حضرت امام (رحمة الله عليه ) اثر عميقى در ادبيات دينى و مذهبى ما گذاشت . نقطه نظرات ارزشمند عرفانى ايشان باعث پرده برداشتن از اسرار واژه هاى عرفانى و اوهام و پيچيدگى هائى كه در آن وجود داشت ، گرديد كه امروز تاءثير ژرف انديشه آن پير مراد به سبب معرفت والا و حالات عرفانى ايشان به خوبى در ادبيات بعد از انقلاب مشهود و ملموس است .
ايشان با درك عميق خود در مسائل عرفانى ، تعارض ظاهريى كه در تعزل ها و شطحيات و واژه هاى دوپهلو آن وجود داشت را از بين برده و به تمامى آنها معنائى عرفانى و خداجويانه بخشيد. ايشان به تمامى اشعارى كه ساده انديشان و نامحرمان بزم عشق ، آن را كفرآلود و عصيان آميخته مى پنداشتند، رنگ و بوئى خدائى داد و باده محبت لايزال الهى را در جام ادب بر همگان نوشانيد.
بعضى از راه نيافتگان و نامحرمان ، بكار بردن اصطلاحاتى چون مى ، مستى ، ساقى ، معشوق و... را حمل بر معناى ظاهرى آنها نموده و بكار بردن آن را در الفاظ عرفانى جايز نمى دانستند و عرفانى را كه به قول خود ((مِى آلوده ))؟! بود را مورد مذمت و سرزنش قرار مى دادند. چنانچه ((امير حسين سادات هروى )) در ضمن نامه اى شكايت ماءبانه به عارف وارسته و استاد كبير ((شيخ محمود شبسترى )) مى نويسد:
چه خواهد مرد معنى زان عبارت
كه دارد سوى چشم و لب اشارت ؟
چه جويد از رخ و زلف و خط و خال
كسى كاندر مقامات است و احوال
و بدين ترتيب استعمال اين الفاظ را براى يك عارف ، ناپسند مى شمارد كه شيخ در جواب او مى نويسد:
هر آن چيزى كه در عالم عيان است
چو عكسى ز آفتاب آن جهان است
جهان چون خط و خال و زلف و ابروست
كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
تجلى گه جمال و گه جلال است
رخ و زلف آن معانى را مثال است
صفات حق تعالى لطف و قهر است
رخ و زلف بتان را زان دو بهر است
بحمدالله امروزه دامنه اين تعارضات برچيده شده و اشعارى اين گونه به خوبى ، جا افتاده است . غرض اينكه يك مداح بايد به خوبى با شعر آشنائى داشته باشد و به قول يكى از اساتيد؛ ((مداح هميشه نبايد مصرف كننده باشد، بايد خود نيز روزى قدرت بر گفتن شعر پيدا نمايد)) و همان طورى كه گفته شد اين شعرا بودند كه در واقع اساس و پايه ستايشگرى و مداحى اهل بيت عليهم السّلام ا بنا نمودند. بزرگانى چون ((حسان بن ثابت ))، ((ابوعلى دعبل خزاعى ))، ((فرزدق ))، ((بشير))، ((كميت بن زيد اسدى )) و... كه شالوده ستايشگرى را بنا نهادند و همان گونه كه آمد، در گذشته كسانى به مداحى اين ذوات مقدسه مى پرداختند كه قريحه شاعرى در آنها وجود داشت و گذشت زمان باعث شد كه رفته رفته پاى ساير عاشقان و شيفتگان مدح ائمه اطهارعليهم السّلام نيز به اين سرا باز شود و جامعه مداحان را كسانى تشكيل دادند كه داراى ذوق سرشارى در زمينه حفظ و بارور كردن شعر و همچنين نفسى مسيحائى و صدائى خوش بودند. اما امروزه مقوله شاعرى و ستايشگرى اهل بيت عليهم السّلام دو فن جداى از هم شناخته مى شود ولى روى هم رفته با توجه به اين پيشينه ، مداح نبايد با شعر و شاعرى بى رابطه باشد و حتى المقدور با صنايع شعرى ، قافيه و عروض و ساير فنون شاعرى ، آشنائى اجمالى داشته باشد. زيرا اولين شكست يك مداح ، عدم آشنائى او با سبك هاى شعرى و آرايه هاى ادبى آن مى باشد كه عيب بزرگى براى او محسوب مى شود. بالاخص در زمان حاضر كه اكثر مستمعين ، افراد تحصيل كرده و آشنا با ادبيات مى باشند. ناگفته نماند، سروكار داشتن با شعر و مطالعه ديوان هاى اشعار، بالاخص ديوان خواجه شيراز و همچنين ديوان صائب تبريزى كه مورد توصيه مقام معظم رهبرى نيز مى باشد، در بارور شدن اين حس ، به مداح كمك شايانى مى نمايد و حتى اگر اين كار به صورت تفنّنى هم باشد، خالى از لطف نخواهد بود.
البته سبك هاى شعرى كه در مداحى مورد استفاده دارد، بسيار محدود است و بيشتر در سبك عراقى و خراسانى خلاصه مى شود. از خصوصيات سبك عراقى ، تغزل و تشبيب در شعر مانند غزل هاى حضرت امام (رحمة الله عليه ) و از خصوصيات سبك خراسانى كه امروزه كمتر مورد استفاده قرار مى گيرد، ساده گوئى ، استفاده از عبارات و تشبيهات روان و سنتى بودن آن است مانند ديوان آقاى سازگار كه شعرى وزين تر و ساده فهم تر است و در مجالسى كه بايد سنگينى و متانت در آن بيشتر حفظ شود، استفاده از اين اشعار بهتر و شايسته تر خواهد بود، مثل مجلس علما و بزرگان . مقام معظم رهبرى نيز در اين باره مى فرمايند:
((كوشش كنيد شعرهاى خوب و مايه هاى شعرى خوب را انتخاب كنيد. مبادا به شعر كم مايه قانع شويد، ما شعراى خوبى داريم )).
تتبّع بيشتر در اين زمينه را بر عهده خود شما عزيزان مى گذاريم تا از موضوع بحث خارج نشويم . براى كاوش تحقيق بيشتر در حيطه شعر مى توانيد به كتاب هائى كه در اين زمينه نوشته شده مراجعه فرمائيد.
سخن را در اين مقوله كوتاه كرده و به قسمت دوم در اين بحث مى پردازيم كه مداح بعد از يافتن شعر مناسب ، چه فعاليت هائى را بايد روى آن انجام دهد و اصولاً خود را چگونه با آن شعر مهيّاى مجلس نمايد؟
بعد از يافتن شعرى كه داراى تمام خصوصيات فوق الذكر، اعم از تناسب با مجلس و قوى بودن و مايه داشتن شعر از نظر ادبى و تناسب داشتن با روضه اى كه قرار است خوانده شود، نوبت مى رسد به پرداختن به خصوصيات و ويژگى هاى ظاهرى شعر.
اولين كار اين است كه مداح ، وقف و ابتداها را در شعر بيابد. يعنى با چند بار خواندن آن ، در يابد كه كجا بايد به وقف بخواند و كجا ابتدا كند و اگر اين وقف و ابتداها زياد بود، حتماً آن را با علامت زدن مشخص نمايد تا موقع خواندن ((گير)) نكند. زيرا گير كردن مداح در شعر و اشتباه خواندن حركات ، حاكى از عدم تسلط او بر شعر مى باشد.
نكته دوم اين است كه با يك مرتبه با لحن خواندن شعر، مقام اوج و فرود آن را بشناسد كه در كدام بيت بالا رفته و در كجاى آن فرود آيد. در واقع بايد شاه بيت آن را پيدا كند و اوج صدا را روى آن بگذارد تا شعر هدر نرود و در بيتى كه مطلب شعر در آن تمام مى شود، فرود آيد.شخص نبايد در آن اشتباه كند زيرا در اين صورت شعر، اثر خود را در مجلس نمى گذارد.
نكته سوم اينكه محل ((گريز زدن )) شعر را پيدا كند. يعنى جائى كه مى شود مطلب ديگرى را با شعر تلفيق كرد را بيابد وآن را به عنوان بزنگاه مطلب ، در دست داشته باشد تا وقتى كه مجلس آمادگى قبول را پيدا كرد،آن را بيان كند.
نكته بعدى اينكه شعر را با روضه اى كه مى خواهد بخواند، عجين كند و هر بند از شعر را با روضه مربوط به آن همراه سازد. نه اينكه شعر را تا آخر بخواند و بعد دوباره برگردد و روضه مربوط به آن را ارائه دهد. حتى اگر لازم شد كنار هر بيتى ، يك كلمه را به صورت اشاره بنويسد تا موقع خواندن آن بيت ، آن مطلب هم يادش بيايد كه هيچ چيز از قلم نيفتد و از دوباره گوئى مطالب نيز پرهيز شود.
نكته ديگر اينكه شعرش را به دو دسته ابيات اصلى و ذخيره تقسيم بندى كند تا اگر خواست بيتى را به مقتضاى محدوديت در وقت حذف نمايد، بيت اصلى نبوده باشد تا شعر بى معنى نگردد كه مى تواند ابيات اصلى را با علامتى مشخص نمايد.
براى سازگارى ابيات با پرده هاى صدا و نحوه خواندن ، بايد ترتيب ابيات را با اوج و فرود، هماهنگ ساخت به طورى كه شاه بيتها در اوج و ابيات ابتدائى و ابيات فرعى ، پائين خوانده شود، مثلاً شاه بيت شعر نبايد در دو سه بند اول باشد زيرا اول شعر را بايد پائين خواند و شاه بيت با پرده پائين سازگارى ندارد.
اين چكيده و گزيده اى از كليّات مسائلى كه در انتخاب شعر و كار روى آن بايد توجه شود. ناگفته نماند كه مسائلى كه تذكر داده مى شود، جنبه كلى دارد و ما در اين كتاب به بيان كليات و فاكتورهاى كلى مى پردازيم و پى بردن به ويژگى هاى منطقه اى و ذوقى افراد و مستمعين را به عهده خود مداح مى گذاريم .
ج ) سلام و صلوات  
در احاديث و روايات معتبر داريم ؛ دعايى كه بدون حمد و ثناى الهى و ذكر نام خدا و سلام و صلوات بر محمد و آل محمدعليهم السّلام شروع شود، پذيرفته نخواهد شد. از آنجائى كه هدف از برپائى اين گونه از مجالس ، توسل به ائمه اطهارعليهم السّلام و نتيجه گرفتن از آن است ، بايد به فرموده خودشان ، با حمد و ثناى الهى و درود فرستادن بر خاندان عصمت و طهارت شروع مى شود. تفاوتى نمى كند كه مجلس عزادارى باشد و يا مجلس جشن و ميلاد ائمه هدى عليهم السّلام در هر دو صورت بايد مجلس به كيفيت فوق آغاز گردد.
اين سلام و ثنا مى تواند بسيار ساده و به صورت فرستادن سه صلوات و گفتن (( بِسمِ اللّه الرّحمنِ الرّحيمِ)) باشد و يا قسمتى از دعا يا مناجات ماءثوره از ائمه معصومين مثل : (( السّلامُ عَلَيكُم يا اَهلَبَيت النَّبُوَة )) و... يا خواندن صيغه توبه (( اَستَغفِرُ اللّهَ الّذِى لا اِلهَ الاّ هُو، الحَىُّ القَيّوم ، الرّحمنُ الرّحيم ، ذُوالجَلالِ وَ الا كرَام ، مِن جَمِيعِ ظُلمِى وَ جُرمِى وَ اِسرَافِى عَلَى نَفسِى وَ اَتوُبُ اِلَيهِ)) و يا خواندن دعاى فرج امام زمان (( اللَّهُمَّ كُن لِوَلِيِكَ الحُجَّةِ بنِ الحَسَنِ...)) باشد. كه به فراخور مجلس انتخاب مى شود. مثلاً اگر شب شهادت بود، بهتر است ذكر شروع مجلس نيز با آن امام همام رابطه داشته باشد مثلاً شب شهادت امام حسن مجتبى عليه السّلام همان قطعه اى كه در دعاى توسل براى ايشان مى خوانيم ، قرائت شود و يا اگر مجلس در محرم است از لعن و سلام زيارت مقدسه عاشورا استفاده نمائيم و اگر مجلس مناجات مى باشد. از خواندن صيغه توبه و يا خواندن گوشه هايى از دعاى كميل و يا قرائت فرازهائى از مناجات خمس عشر (مناجاة التائبين ) كه در مفاتيح الجنان مى باشد، بهره مند شويم .
نكته اى كه در اينجا وجود دارد اين است كه اگر مجلس عزادارى و روضه است ، خواندن خطبه اول آن و دادن سلام و صلوات نبايد خيلى طولانى بشود زيرا موجب خستگى و ملال مستمع مى گردد. مداح خوب كسى است كه هر وقت در محدوديت زمانى قرار گرفت ، وقت را طورى تنظيم نمايد كه به اكثر قسمت هاى مهم برنامه خود پرداخته باشد نه اينكه كلاً يك قسمت از آن را حذف كند مثلاً بگويد چون وقت نيست من از اصل روضه شروع كنم و بدون سلام دادن ، شروع به روضه خوانى نمايد. بايد از حواشى هر قسمت از برنامه اش مقدارى بزند تا ناهماهنگى پيش نيايد. چه بسا سلام دادن اول مجلس ، كارى كوچك شمرده شده و بيشتر به روضه خواندن و سينه زدن بها داده مى شود. اما توجه داشته باشيم كه ادب مجلس بايد رعايت شود و سلامى هر چند كوتاه ، فرستاده گردد.
در محدوديت هاى زمانى ، مداح مى تواند از برنامه هائى كه در حاشيه توسل وجود دارد، كسر بگذارد مثل سينه واحد زدن و ايستاده سينه زنى كردن و... نه اينكه از سلام دادن صرف نظر كند.
د) شعر شروع مجلس  
بعد از دادن سلام و صلوات و حمد ثناى الهى ، مداح ، مجلس را با شعر شروع مى كند. اين بهترين حالت مجلس است كه وقتى سلام داد، شعرى را با عنوان مقدمه مجلس ‍ شروع مى كند كه پسنديده تر از حالتى است كه بعد از سلام دادن ، مداح شروع به صحبت كردن و روضه خواندن كند. سعى كنيد هميشه مجلس (حتى مجالس ‍ كوچك و توسلات مختصر) را با شعر آغاز نمائيد تا حالت وزين ترى به خود بگيرد. شعرى كه ابتداى مجلس خوانده مى شود مى تواند اشعارى از آقا امام زمان عليه السّلام باشد كه در حال حاضر، مجالس بيشتر به اين شكل شروع مى شوند و مى توان از اشعارى كه در اين زمينه سروده شده است استفاده نمود و از غزل هاى حافظ و يا غزل هاى حضرت امام (رحمة الله عليه ) استفاده كرد مثلاً:
روى تو كس نديد و هزارت رقيب هست
در غنچه اى هنوز و صدت عندليب هست
هر چند دورم از تو كه دور از تو كس مباد
اما اميد وصل تواءم عن قريب هست
گر آمدم به كوى تو چندان غريب نيست
چون من در اين ديار هزاران غريب هست
عاشق كه شد يار به حالش نظر نكرد
اى خواجه درد نيست و الا طبيب هست
و يا از اشعار اخلاقى ، كه در مذمت نفس سروده شده و يا اشعار مناجاتى استفاده كرد كه اين گونه ، اشعار مناسب مجالس دعا و زيارات مى باشد مثلاً در شبهاى ماه مبارك رمضان و يا قبل از دعاى كميل و... مثلاً اين شعر:
يا رب ار نگذرى از جرم و گناهم چه كنم
ندهى گر به در خويش پناهم چه كنم
گر برانى و نخواهى و كنى نوميدم
به كه روى آرم و حاجت زكه خواهم چه كنم
گر بخشى گنهم شرم مرا آب كند
ور نبخشى تو بدين روى سياهم چه كنم
نتوانم كنم انكار گنه يك ز هزار
تو كه بودى به همه حال گواهم چه كنم
بارلها! كرمى مرحمتى امدادى
كاروان رفته و من مانده به راهم چه كنم
و يا از اشعارى استفاده نمايد كه در مدح ائمه معصومين عليهم السّلام سروده شده كه در گذشته خواندن اين گونه اشعار، جايگاه بهترى در مجالس داشته است . اشعارى كه در مدح اهل بيت عليهم السّلام سروده شده و بسيار ساده و بى پيرايه است و بيشتر در مدح اباعبدالله الحسين عليه السّلام سروده مى شده كه البته هنوز هم در هيئاتى كه به سبك سنتى عزادارى مى نمايند، اين اشعار به چشم مى خورد، مثل اين شعر:
اى چراغ شام تارم يا حسين
اى اميد روزگارم يا حسين
اى قرار قلب زار عاشقان
من ز هجرت بى قرارم يا حسين
من گداى لطف و احسان تواءم
اى تو لطف بى شمارم يا حسين
من به درگاهت غلامى روسياه
يا كه عبدى شرمسارم يا حسين
چشم اميدم قيامت سوى توست
اى به محشر غمگسارم يا حسين
در قيامت من چه غم دارم به دل
گر تو باشى در كنارم يا حسين
من دل افگار و پريشان تواءم
اى شفاى قلب زارم يا حسين
و يا اين شعر:
مهر تو را به عالم امكان نمى دهم
اين گنج پر بهاست كه من ارزان نمى دهم
نام تو را نزد اجانب نمى برم
چون اسم اعظم است به ديوان نمى دهم
گر انتخاب جنت و كويت به من دهند
كوى تو را به جنت و رضوان نمى دهم
جان مى دهم به شوق وصال تو يا حسين
تا بر سرم قدم ننهى جان نمى دهم
اى خاك كربلاى تو مهر نماز من
اين مهر را به مهر سليمان نمى دهم
من را غلامى تو بود تاج افتخار
اين تاج را به افسر شاهان نمى دهم
شعر اول مجلس ، هر قسمى از اين سه دسته كه باشد بايد به عنوان مقدمه توسل از آن بهره جست و بايد توجه داشت كه نبايد آن را اصل قرار داد، تا جا براى اشعار روضه هم وجود داشته باشد. البته اين بدان معنى نيست كه با اين اشعار نمى شود مجلس گردانى كرد، خير. مقصود اين مى باشد كه اگر قرار است بعد از اين اشعار، شعر ديگرى خوانده شود، بايد از اطاله دادن آن پرهيز كرد تا سبب خستگى مستمع نشود و بار شعر را در اشعار بعدى بيشتر كرد. چون خواندن اين اشعار، جنبه مقدمه دارد و به سبب آماده شدن مستمع ، براى گوش دادن روضه خوانده مى شود زيرا در اول مجلس ، مستمع هنوز، آمادگى روضه گوش كردن را ندارد و بايد او را آماده ساخت و هر كجا كه مداح احساس كرد مستمعش آماده شده ، بايد مقدمه را تمام كند و به خواندن روضه و اشعار مربوط به آن بپردازد.
ه‍) روضه خوانى  
به جراءت مى توان گفت كه مهم ترين و خطيرترين بحث در مداحى ، ((روضه خوانى )) است . روضه خوانى ، فنى در مداحى اهل بيت عليهم السّلام كه بعد از سال ها تجربه و ديدن مجالس ‍ گوناگون بدست مى آيد. چون روضه از حساسيت ويژه اى برخوردار است نبايد در ارائه دادن آن عجله نمود و بايد سعى داشت بعد از يافتن تجربه زياد در امر مداحى به آن پرداخت و در واقع آن را در رديف فنونى قرار داد كه بعد از سال ها تلاش مستمر بدست مى آيد. چون روضه خوانى يك كار عميق و معنوى است كه با روح و جان مستمع سروكار دارد و به دليل همين حساسيت نبايد در ((روضه خوان )) شدن عجله نمود، اگر چه از تمرين آن نيز نبايد غافل شد.
يك روضه خوان بايد به نكاتى از قبيل ذيل توجه داشته باشد؛
1- حتماً روضه اى را كه مى خواهيد بخوانيد از يك منبع معتبر بدست آورده باشيد كه يا خودتان آن را در مقتلى خوانده و يا از مداح معتبرى كه بى سند و غير مستدرك نمى خواند شنيده باشيد. چون همان طورى كه در بخش تحريفات و بدعت ها نيز به آن پرداخته ايم ، اكثر كج روى ها و بدعت گذارى ها به دليل غير مستند خواندن روضه بوده است . براى اينكه فرهنگ خرافى پرستى ، جا نيفتد بايد هميشه اين مسئله را مدّ نظر داشته باشيم كه هدف ما ((گرياندن )) مستمع نيست ، هدف اشاعه فرهنگ عزادارى و احياء ارزش ها به واسطه آن است . اگر چه روضه اى كه همراه با گريه باشد بسيار بهتر است .
2- براى اينكه مداح بتواند به خوبى از عهده روضه خوانى برآيد شرط آن ، تسلّط بر واقعه است . زيرا تسلط نداشتن بر روضه باعث عواقبى چون اشتباه خواندن ، اضطراب ، جا انداختن قسمتى از روضه ، جابه جا خواندن وقايع و... مى شود. مداحى كه بر روضه تسلط دارد هيچ وقت آن را جابه جا نمى خواند و ترتيب روضه را بر هم نمى زند و يا روضه را از آخر به اول نمى خواند. كما اينكه اين مسئله زياد ديده شده است كه مداحى به دليل عدم تسلط بر روضه ، يا قسمتى از آن را فراموش كرده و جا انداخته است و يا ترتيب آن را بر هم زده .
3- براى اينكه كسى بر روضه تسلط پيدا كند، راهى جز تمرين ندارد. تمرين كردن روضه ، ابتدا با گوش كردن نوار و شركت زياد در مجالس و سپس خواندن روضه در اتاقى خلوت ، براى خود مى باشد با اين ترتيب كه تصور شود در مجلس ، براى مستمعين مى خواند و آنچه را كه مى خواند ضبط نموده و سپس گوش كند. نتيجه تمرين زياد اين است كه در روضه خوانى قوى شده و اولين فايده آن اين است كه مى تواند در مدت زمانى كه به او داده مى شود، روضه خود را بگنجاند. خواه سه دقيقه باشد خواه سى دقيقه .
4- قبل از اينكه مداح روضه بخواند بايد خوب به جوانب و حواشى آن فكر كرده و دقيقاً سير روضه را در ذهن خود ترسيم نمايد. با اين كار مى تواند به زواياى دست نيافته اى از روضه دستيابى پيدا كند و جملاتى را به عنوان شاخ و برگ روضه ، به آن اضافه نمايد. البته اين كار تجربه زيادى هم احتياج دارد و خيلى از اين زواياى ناشناخته ، با تفكر تنها بدست نمى آيد و لازمه اش اين است كه انسان ، خود را در حال و هواى روضه قرار داده و داراى ارتباطى قوى با روضه و اشك بوده باشد. اصولاً نبايد روضه را خام تحويل مستمع داد. بايد با شاخ و برگ دادن آن ، در موفقيت بيشتر در راستاى جا افتادن و گرفتن روضه ، كوشيد.
5- بايد شعر را با روضه تلفيق نمود و همراه با شعر، روضه را جلو برد، تا از دوباره گوئى مطالب جلوگيرى شود. حسن ديگرى كه اين كار دارد اين است كه با اين كار روضه ، جان مى گيرد و ((اوقع فى النفوس )) واقع مى شود. يعنى مداح با روضه خواندن ، مطلب را به اوج برساند اما اوج روضه را با شعر، تحويل مستمع بدهد كه اثر آن بسيار بيشتر از خواندن مستقل روضه خواهد بود كه مستلزم دقت و ظرافت و تجربه زياد مى باشد.
6- يكى ديگر از نكات قابل توجه اين كار، روضه خوانى به صورت ((طولى )) است يعنى اگر كسى قبل از شما روضه اى خواند و مجلس را تحويل شما داد، شما ديگر نبايد همان روضه را مجدداً تكرار نمائيد. لاجرم بايد به قسمت هائى كه در روضه اى قبلى بدانها اشاره اى نشده بپردازيد تا مكمل روضه قبلى باشد.
7- مسئله بسيار مهمى كه بايد رعايت شود و هميشه مدّ نظر قرار داشته باشد، كم خواندن روضه و مصيبت است زيرا طول دادن روضه باعث خستگى ، كدورت و در بيشتر اوقات ، موجب زدگى مستمع از مجلس روضه مى گردد. بايد با كوتاه خواندن روضه ، مستمع را تشنه گذاشت تا علاقه او هميشه نسبت به مجالس مذهبى پايدار باشد. به قول يكى از اساتيد بزرگوار تهران (80) ؛ ((كم خواندن هميشه چيز خوبى است چرا كه اگر بد خواندى ، همه مى گويند: بد خواند اما خدا پدرش را بيامرزد كه زود تمام كرد و اگر خوب خواندى ، مى گويند: خوب خواند اما حيف كه زود تمام كرد)). پس در هر دو صورت بايد اين مسئله رعايت شود.
8- يكى از وظايف شخصى مداح ، همان طورى كه در كلام مقام معظم رهبرى نيز بدان اشاره شده بود بحث پيام داشتن روضه است . مداح اهل بيت عليهم السّلام دليل جايگاه بلندى كه در بين مردم دارد، رسالت سنگينى هم بدوش مى كشد. يكى از اين رسالت ها، پيام رسانى و هدايت جمع است و لذا بايد سعى شود در اثناى خواندن ، به مسائل اعتقادى ، چون انجام واجبات ، ترك محرمات ، اطاعت از رهبرى ، نيكى به والدين ، ادب ، تقوى ، بردبارى در برابر مصائب ، عشق به اهل بيت عليهم السّلام امر به معروف و نهى از منكر و... اشاره شود و توصيه پير مرادمان را دوباره متذكر مى شويم كه ؛
((اولين چيزى كه بايد مورد توجه قرار گيرد، پيام است و پيام بايد هم در مصيبت هم در مدح و هم در اخلاقيات وجود داشته باشد))(81) .
9- خواندن هر روضه و مصيبت جاى خود را دارد. بعضى از روضه ها هستند كه به جهت حفظ قداست و حرمت آنها، فقط بايد در شب مخصوص خود خوانده شوند مثلاً خواندن روضه وداع و قتلگاه البته با آن شور و التهاب شب عاشورائى ، در دعاى توسل هاى هفتگى و اين گونه مجالس درست نيست و به اعتقاد بعضى بزرگان اين روضه ها را فقط بايد شب عاشورا خواند.
10- در روضه خوانى نبايد فقط به ارائه داستان پرداخت و به نقل جريان تاريخى آن بسنده كرد كه مثلاً بله ، در چنين روزى حضرت رفت جنگيد و چگونه به شهادت رسيد. بلكه مانور دادن روى شخصيت هاى داستان از ارزش بالاترى برخوردار است تا محدود به نقل داستان نشده باشد و مقام امامت و مظلوميت ائمه به خوبى به تصوير كشيده شود كه در راستاى شناخت ائمه اطهارعليهم السّلام و نزديك شدن به آنها از آن استفاده معنوى بشود. پس نبايد روضه خوان حالت قصه گو پيدا كند. بايد با روضه خوانى به ترسيم مظلوميّت ائمه بپردازد.
11- چه زيبا و پسنديده است كه مداح در حين اجراى برنامه ، خود نيز توسل داشته باشد و فقط به مردم فيض نرساند و خود بى بهره باشد. مداح بايد خود نيز از فيض معنوى روضه خوانى بهره مند شود و اشكى بريزد اما بهتر است كه حظ بردن مداح ، سبب خارج شدن نظم مجلس از دست او و عدم توانائى در ادامه دادن آن نگردد و بيشتر به وظيفه خود بپردازد، اگر چه عزيزان مداح حظ كافى و وافى را مى برند.
12- يكى ديگر از مسائلى كه بايد در روضه خواندن رعايت گردد، همسان بودن و مطابق بودن لحن خواننده با روضه است . يعنى جملات را طورى ادا نمايد كه خطابى بودن ، سئوالى بودن ، خواهشى بودن ، منفور بودن و... از لحن آن مشخص باشد، طورى كه مستمع از لحن روضه خوان ، غرض جملات را بفهمد، نه اينكه در كلمات خُرد شود تا مقصود مداح را متوجه گردد و بدين ترتيب رشته كلام از دستش خارج نگردد و متوجه گردد كه مداح در آن سر و صدا، چه مى خواهد بگويد.
13- به عزيزان مداح توصيه مى شود كه فقط مستمع شان را مورد خطاب قرار ندهند و تمام جملاتى كه مى گويند، حالت تخاطب نداشته باشد بلكه خود را نيز مخاطب قرار داده و حديث نفس كنند. اين شيوه در مجالس دعا و زيارات حتماً بايد رعايت شود تا موجب دلخورى و ناراحتى كسى نشود. بهتر است چه در تعريف و تمجيدها، و چه در سرزنش ها خود را هم مخاطب قرار دهد.
14- گاهى ديده مى شود وقتى عزيزى ، جائى از روضه را اشتباه مى خواند و يا به هر ترتيبى نمى تواند به خوبى از پس روضه خوانى برآيد، ناراحت شده و خود را سرزنش ‍ مى نمايد. مداح اهل بيت عليهم السّلام بايد با توكل و استمداد از اهل بيت عليهم السّلام الاخص آن امامى كه مجلس به نام او برپاده شده است ، وظيفه خود را انجام دهد و به هيچ وجه از نتيجه كار هراس نداشته باشد كه ما موظف به تكليفيم نه ماءمور به نتيجه . البته اين بدان معنى نيست كه اگر نمى تواند هم ، بايد روضه بخواند، بلكه اگر تسلط كافى ندارد به هيچ وجه نبايد مبادرت به آن ورزد زيرايك كلمه كم و زياد در آن ، مى تواند اثر سوئى داشته باشد.
15- مقتضيات مجلس را بايد هميشه و در همه حال رعايت نمود و مداح خوب بايد هميشه رعايت آن را بند اول كار بداند. از مقتضيات مجلس مى توان مقتضيات سنى ، فرهنگى ، زمانى ، مكانى و معنوى را نام برد كه هر يك از اينها جداگانه ، تاءثير خاص خود را بر مجلس دارد و بايد به همگى آنها توجه داشت كه مثلاً چه گروه سنى هستند، تحصيل كرده اند، از چه قشرى از جامع هستند، مجلس چه شبى است ، در كجا برپا شده و آيا مستمع ، هيئتى است و يا غير هيئتى و به تناسب آنها روضه را تنظيم نمايد.
16- مسئله بعدى همراه بودن مداح و مستمع است يعنى مداح بايد روضه را به تناسب حال مجلس جلو برد و هر جا كه حس كرد مستمع اشباع شده ، همانجا روضه را قطع نمايد. همچنين در جواب گرفتن ها و زمزمه كردن ها بايد ببيند كه روحيه مستمع چگونه است . اگر حال ندارد، جواب را پائين بگيرد و يا اصلاً زمزمه نكند و روضه را زودتر به اتمام رساند زيرا در حال حاضر مستمع شما گنجايش پذيرائى روضه را ندارد كه دلايل زيادى مى تواند داشته باشد كه بعداً به ذكر آنها خواهيم پرداخت .
17- روضه خوانى به سه قسمت تقسيم بندى مى شود: ((مقدمه ))، ((اوج ))، ((فرود)). مقدمه روضه ، همان اشعار ابتداى روضه است كه بايد در پرده هاى پائين خوانده شود. كم كم مداح صداى خود را بالا برده و بر سرعت اداء جملات مى افزايد تا جائى كه به بالاترين سطح خود مى رسد كه ((اوج روضه )) نام دارد. مستمع را نبايد زياد در اين حال نگه داشت و بعد از گفتن جملات متناسب اين قسمت كه معمولاً سوزناك ترين جملات روضه است ، بايد با يك مكث كوتاه و فرود آوردن صدا، روضه را كم كم به اتمام رساند. نكته كه مهمى در اينجا وجود دارد اين است كه مستمع را نبايد زياد در اوج روضه نگه داشت ، البته به تغيير مقتضيات مجلس ، اين مسئله نيز متفاوت مى شود. چون اگر مستمع هيئتى است و مجلس نيز شب شهادت برپا شده و مقدمات اشك گرفتن فراهم است ، مى توان آن را به ميزان حال مجلس ، حتى تا يك ساعت هم افزايش داد، مثل مجالس شب عاشورائى .
18- يك مداح خوب بايد از تمام توانائى هاى خود بهره گرفته تا از مستمع اشك بگيرد. يكى از اين توانائى ها، تحريك احساسات و عواطف روحى است كه مداح مى تواند به اصطلاح براى ((داغ ))تر نمودن روضه از آن كمك بگيرد مثلاً با ترسيم صحن و سراى مولايمان امام حسين عليه السّلام و بيان كيفيت مجلسى كه در آنجا برپا شود و يا قرار دادن مستمع در حال و هواى حرم امام حسين عليه السّلام وى را براى پذيرش آن آماده تر نمايد و از احساسات او براى جلو بردن مجلس كمك بگيرد كه اثر شايان ذكرى در تعميق روضه و زياد شدن تاءثير آن بر مستمع خواهد داشت . اما برانگيختن احساسات و عواطف ، نبايد حالت وهن به روضه پيدا كند و سبب سبك شدن آن گردد.
19- مسئله اى كه مداح بايد در دهه هاى عزادارى بداند، ترتيب شب هاى آن مى باشد. همان طورى كه مى دانيد هر شب از دهه هاى محرم ، فاطميه و شهادت حضرت على عليه السّلام ، داراى يك نام بخصوص مى باشد كه مداح بايد آن را بداند تا هماهنگ با بقيه همكاران خود باشد و مطالب مربوط به همان شب را آماده و مهيا سازد و سعى داشته باشد كه علاوه بر ياد گرفتن نام شب هاى هر دهه ، ترتيب آن را نيز حفظ نمايد.

دهه اول ماه محرم :
شب نخست : مسلم بن عقيل عليه السّلام
شب دوم : ورود به كربلا.
شب سوم : حضرت رقيه عليهاالسّلام .
شب چهارم : دوطفلان زينب / حر/ دو طفلان مسلم عليه السّلام
شب پنجم : عبدالله بن حسن عليه السّلام
شب ششم : قاسم بن الحسن عليه السّلام
شب هفتم : على اصغرعليه السّلام
شب هشتم : على اكبرعليه السّلام
شب نهم : حضرت عباس عليه السّلام
شب دهم : شب عاشورا/ وداع امام حسين عليه السّلام
شب يازدهم : شام غريبان .
شبهاى فاطميه :
شب اول : آتش زدن / در و ديوار.
شب دوم : كوچه بنى هاشم .
شب سوم : بستر.
شب چهارم : شهادت .
شب پنجم : شام غريبان / حضرت عباس عليه السّلام .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

همان طورى كه مى دانيد يكى از مهمترين ابزار مداحى ، سخنرانى ، خطابه و... داشتن صداى خوب است كه در رسيدن به هدف ، شخص را يارى مى نمايد. صداى خوب در مداحى دلها را بيشتر آماده مى كند و باعث اشك گرفتن و انس پيدا كردن مى شود. البته ناگفته نماند كه صوت زيبا يك استعداد خدادادى است كه خيلى ها از آن برخوردار و بعضى بى بهره هستند اما بحث پرورش صدا، ربطى به استعداد ندارد. گرچه كسى كه مستعد است ، طبيعتاً پيشرفت بيشترى در اين زمينه خواهد داشت اما حتى افراد مستعد هم بايد براى بهتر شدن صدا، روى آن كار كنند.
در اين بخش به انجام بعضى از تمرينات كه در بالا رفتن كيفيت صداى شخص بى تاءثير نيست مى پردازيم .
الف ) تمرين قوى كردن حنجره  
منظور از حنجره قوى و صداى قوى ، صداى بلند و يا فرياد نيست بلكه منظور حنجره و صدايى مى باشد كه داراى بنيه اى بالا و قدرتى است كه بعد از اجراى يك برنامه ، توانايى خود را به طور كامل از دست نداده باشد و به اصطلاح ((زود نگيرد)). بعضى از اشخاص ‍ هستند كه صداى آنها بسيار پرطنين و پرحجم و بلند است اما بعد از مدتى كار كشيدن از حنجره ، تارهاى صوتى آنها از كار مى افتد و زود خسته شده و توان انجام فعاليت بيشتر از آن سلب مى شود؛ برعكس افرادى نيز هستند كه صداى كم حجم و نازكى دارند اما حنجره آنها از قدرت خوبى برخوردار است و تارهاى صوتى او به زودى از كار نمى افتند. آنچه مهم است اين است كه يك خواننده بتواند از ابتداى يك مجلس تا انتهاى آن را به تنهايى عهده دار شود و قدرت انجام يك برنامه كامل را داشته باشد، اگر چه اين خصوصيت بعد از سال ها مجلس دارى و اجراى برنامه براى شخص حاصل مى شود و به خصوصيات فردى از قبيل بنيه جسمانى ، حالت جمجمه ، بزرگى قفسه سينه ، بزرگى حفره هاى بينى و دهان و... نيز بستگى دارد.
خاطر نشان شدن اين مطلب لازم است كه بالا رفتن كيفيت صدا، رابطه مستقيم با كيفيت تنفس دارد. تنفس صحيح صدا را دلنشين تر مى نمايد. نكته ديگر اينكه تارهاى صوتى كه صدا را توليد مى كنند، در واقع چند عضله ضعيف و كوچك بيشتر نيستند. چون عضلات را مى توان با ورزش قوى تر كرد، بايد با ورزش دادن عضلات گلو و حنجره ، صدا را قوى تر نمود تا ديرتر توان خود را از دست بدهند. دقيقاً مثل يك بدنساز كه با استفاده از دمبل هاى سبك و سنگين عضلات شانه و بازوى خود را قوى مى كند تا بعد از مدتى بتواند يك وزنه سنگين را بلند نمايد. پس تنفس صحيح باعث پرطنين شدن صدا مى گردد و ورزش دادن عضلات باعث قوى شدن آن خواهد شد. در واقع ورزش عضلات بازو، دمبل زدن و ورزش عضلات حنجره ، خواندن مى باشد. تمرين قوى شدن صدا به اين ترتيب است كه ؛ ابتدا با آرامش در محلى ساكت و آرام بنشينيد و عضلات را شُل كنيد سپس نفس عميقى كشيده و در پايين ترين پرده ، حرف ((آ)) را به صورت ممتد و كشيده ادا نماييد و آن قدر ادامه دهيد تا بازدم شما تمام گردد. دوباره ريه ها را تا جايى كه امكان دارد، از هوا پر كنيد و در حالت بازدم به صورت كشيده بگوييد ((آ)). اين كار را تا پنج دقيقه به طور مداوم تكرار نماييد. در اين كار عجله نكنيد و از پايين ترين حالت ممكن آغاز نماييد. وقتى كه حس كرديد كه حنجره شما خوب گرم شده است ، حرف ((آ)) را در يك پرده بالاتر، با همان كيفيت اجرا كنيد. اين كار را همين طور پرده به پرده ادامه داده و بالا رويد و اين نكته را كسانى كه مبتدى هستند بايد توجه داشته باشند كه به هيچ وجه نبايد عجله نمايند. بايد با حوصله اين كار را به انجام رساند چون تمام پختگى صدا و قوت آن بستگى به تمرين در پرده هاى پايين دارد. اين كار را كه انجام داديد و به پرده آخر صداى خود در حرف ((آ)) رسيديد، حنجره شما به خوبى گرم شده است و بعد از اين يك ربع تمرين ، حالا مى توانيد با تمام قدرت ، يك بيت شعر را با آواز بلند (در اصطلاح شش دانگ صدا) بخوانيد، بدون اينكه آسيبى به حنجره شما برسد.
اگر در بين تمرين ، هنگام بالا بردن پرده بعدى احساس خارش يا سوزش و يا سرفه نموديد، بدانيد كه عجله كرده ايد و به توصيه اين حقير گوش نداده ايد. در اين حالت به پرده قبلى بازگشته و دقايقى آن را ادامه دهيد و يا اينكه تمرين را براى مدتى قطع نماييد همچنين در پركردن ريه ها هم نبايد عجله كرد. ابتدا آهسته آهسته شكم را پر نموده و سپس سينه را پر نماييد تا جايى كه شكم و سينه شما كاملاً متورم و مملوّ از هوا باشد. اگر پرده هاى پايين را در يك فضاى بسته و پرده هاى بالا و شش دانگ را در يك محيط باز مانند كوه يا بيابان تمرين نماييد، بهتر خواهد بود و پيشرفت خود را مشاهده خواهيد كرد و اگر بتوانيد تمرين شش دانگ صدا را بعد از يك برنامه كوه نوردى قرار بدهيد، بسيار بهتر و ثمر بخش تر خواهد بود چرا كه كوه نوردى باعث افزايش ظرفيت هوايى شش ها مى شود.
تمرينات فوق بايد حداقل يك تا دو ماه به طور مستمر و همه روزه صورت گيرد تا صدا براى آغاز كار، صيقل پيدا نمايد و از حالت ((نخراشيدگى )) بيرون آيد.
ب ) تمرين پرحجم كردن صدا  
بعد از تمرينات قوى سازى صدا، نوبت به پرحجم كردن و پرطنين كردن آن مى رسد. يعنى وقتى يك خواننده در يك اتاق معمولى مى خواند، صداى او بر فضاى اتاق احاطه كامل داشته باشد و از هر سمت و سويى به طور مستقيم و يك نواخت شنيده شود. اين خصوصيات يك صداى پرطنين مى باشد كه در اصطلاح ، اين صدا را ((زنگ دار)) گويند كه گرفتگى ندارد. البته هر نوع گرفتگى در صدا، مذموم نيست بلكه بعضى وقت ها به محزون بودن آن مى افزايد اما صدايى با اين كيفيت ، قابليت كمترى براى مانور دادن و تحرير زدن دارد. براى زنگ دار شدن صدا به تمرينات زير توجه نماييد.
در حالتى راحت بنشينيد و عضلات را رها نموده و كلماتى از قبيل ((مَنگ ، هَنگ ، زَنگ ،...)) كه به ((نْگ )) ختم مى شوند را با آهنگى تودماغى ، با مسدود كردن دهان با زبان و كشيدگى ، اجرا نماييد.
يك شعر بيست بيتى را با نازك ترين آهنگى كه مى توانيد بخوانيد و وقتى كه گلوى تان خسته شد، پس از چند دقيقه استراحت دوباره از نو آغاز كنيد.
حرف ((ر)) را به صورت مشدد و مستمر و كشيده ((ر، ر، ر،...)) ادا كنيد.
گفتيم كه پرطنين شدن صدا، با تنفس رابطه مستقيم دارد. براى اينكه طنين صداى خود را تقويت نماييد به اين تمارين توجه كنيد.
ابتدا يك نفس عميق با كيفيتى كه قبلاً گفته شد بكشيد و ريه ها و شكم را از هوا پر كنيد به طورى كه شكم كاملاً بيرون آيد. بعد صدا را در حالى كه خارج مى كنيد، آهسته و پياپى بگوييد: ((آه ، آه ، اوه ، اوه ، ايه ....)). توجه داشته باشيد كه هر چه اين هوا آهسته تر و كندتر از شش ها خارج شود بهتر است و تكرار اين تمرين صدا را بهتر و رساتر مى كند.
فك پايينى را شُل كنيد سپس نفس هاى كوتاه و سريع ، از راه دهان بكشيد و كم كم بر سرعت آن بيافزاييد تا جايى كه صداى برخورد نفس ها را به سقف دهان تان بشنويد. البته نفس ها نبايد از راه تنگى گلو بوده بلكه بايد از پرده ديافراگم شكم باشد و از آن به عنوان تلمبه اى استفاده كنيد و هوا را از راه شكم بيرون و داخل بكشيد. اين تمرين باعث قوى شدن عضلات زير فك و اطراف گلو و شكم مى شود زيرا هنگام خواندن ، فشار زيادى به اين عضلات وارد مى گردد.
بدن را شل كنيد و هوا را به درون سينه بكشيد، بدون اينكه هيچ گونه فشارى به سينه وارد شود؛ آن قدر كه سينه از هوا پر گردد. سپس شمعى (يا يك باريكه كاغذ) را جلوى دهان تان بگيريد و هوا را خارج كنيد، آن چنان كه شعله شمع حركت ننمايد ولى هواى سينه به طور يك نواخت خارج شود. اين تمرين باعث افزايش ‍ ظرفيت هوايى ريه ها و يك نواختى صدا مى شود كه بايد روزى سه تا چهار مرتبه تكرار شود و با يك فوت كردن قوى ، خاتمه يابد.
چانه را به سينه بچسبانيد به طورى كه وزن سر، روى چانه افتاده باشد. حالا چند مرتبه دهان را باز و بسته كنيد به طورى كه با اين حركت ، سرتان بالا و پايين رود. سپس مدتى دهان را به حالت نيمه باز و راحت ، استراحت بدهيد.
دستان تان را زير چانه بزنيد (حالتى كه انسان چيزى را تماشا مى كند) و فرض كنيد كه چيزى مى جويد و مكرر دهان تان را باز و بسته نمائيد. بعد از مدتى استراحت ، دوباره اين كار را انجام دهيد. اين تمرين و تمرين قبل ، باعث قوى شدن عضلات چانه ، شقيقه ، و گلو مى شود و كم كم فك و گلو در اختيار شما در مى آيد تا حروف را موقع خواندن بهتر ادا كنيد زيرا عدم توانائى در تلفظ واضح حروف و خستگى زودرس فك و دهان ، ناشى از ضعيف بودن اين عضلات است .
يك شعر را ابتدا با صداى زير و از نوك زبان و سپس با صداى بم و از ته زبان بخوانيد در حالى كه دهان مانند يك حفره شده و صدا با حجم بيرون مى آيد. اين تمرين نيز با قوى تر شدن زبان ، باعث پرحجم شدن صدا مى شود. زيرا قسمتى از خواندن ، به زبان بستگى دارد كه با تغيير دادن فضاى دهان ، موجب ايجاد صداى مناسب و حجم دلخواه مى شود.
ج ) چند دستورالعمل كلى براى محافظت از حنجره 
تمريناتى كه تا اينجا گفته شد، باعث تغييرات محسوسى در تقويت و بهبود صدا مى شود، با اين شرط كه با حوصله انجام داده شود و از عجله كردن در آن خوددارى گردد و تصور نشود كه خواندن بستگى به اين تمرينات خسته كننده ندارد. مطمئن باشيد كه اگر اين دستورالعمل ها بدون شتاب زدگى انجام شود، اثرات ژرفى در صدا خواهد داشت اما اگر بدون دقت انجام شوند، باعث ضايعات جبران ناپذيرى خواهد شد. به عنوان مثال در تمريناتى كه در قسمت قوى شدن حنجره ذكر شد، اگر شخصى بدون گرم كردن حنجره ، زير آواز بزند و شش دانگ صدا را بيرون دهد، امكان پاره شدن تارهاى صوتى و يا ايجاد رگه هاى غير قابل بهبود در صدا، وجود دارد. پس توصيه اول ، عجله نكردن و دقت به خرج دادن در تمارين مى باشد. توصيه ديگر اين است كه بين تمرين ها نبايد وقفه اى ايجاد شود و بايد به طور مداوم صورت گيرد تا حنجره پختگى خود را آسان تر تحصيل كند و به طور كلى اگر كسى خواننده هم بشود، نبايد تمرين را قطع كند و هر روز بايد زمزمه اى داشته باشد تا حنجره ، انعطاف خود را از دست ندهد. درست مانند لولاى درب ، اگر مدتى درب باز و بسته نشود باعث سفت شدن لولاها مى شود. به خاطر داشته باشيد كه بهترين چيز براى حنجره ، خواندن و جلوگيرى از تنبلى و سستى آن است . البته از استراحت دادن آن هم نبايد غافل ماند و بايد از ((تاختن به حنجره )) پرهيز كرد. حتى در مجلس نيز هرگاه حس كرديد كه حنجره شما خسته شده است مى توانيد بدون آنكه سايرين متوجه شوند به آن استراحت بدهيد. به اين ترتيب كه فك پائين را شُل كرده و با زبان كوچك راه حلق را مسدود نمائيد، گوئى مى خواهيد خميازه بكشيد به طورى كه صداى آن در گوشها حس مى شود. اين كار باعث استراحت لحظه اى حنجره تا مدت كوتاهى مى گردد. بهترين استراحت براى حنجره قبل يا بعد از مجلس ، ((خواب )) است . چنان چه وقتى يكى از قاريان مصرى كه براى اجراى برنامه به ايران آمده بود، قبل از اجراى قرائت خود، مدتى مى خوابد و اين كار را به بقيه قرّاء هم توصيه مى نمايد. چون گفتيم كه تارهاى صوتى ، بافت عضله اى هستند و احتياج به استراحت دارند.
در پايان اين قسمت دو تذكر لازم به ذكر است :
اول اينكه در هر قسمتى از كشور اسلامى ما، عزادارى به سبك و سياق مخصوص به خود صورت مى گيرد و مردم هر منطقه اى يك نوع صدا را مى پسندند. بعضى صداهاى بم و خش دار، بعضى صداهاى نازك و پرتحرّك ، بعضى تحريرهاى حلقى ، بعضى تحريرهاى دهانى و... و لذا تمرين ها بايد به فراخور همان منطقه صورت گيرد.
نكته ديگر اينكه لازم نيست كه يك مدت را فقط به تمرين اختصاص داد و يك مدت را به خواندن در مجلس ، خير. بلكه اين دو با هم قابل جمع نيز هست . البته تذكر بسيار مهم ما اين است كه در كنار اين تمرينات ، وقتى كه حس شد صدا به حدّ مطلوبى رسيده است ، بايد خواندن در مجلس را آغاز كرد تا هم زمان ، فنون مجلس دارى نيز فرا گرفته شود.
نكته :
ذاكران عزيز توجه داشته باشند در برنامه هائى كه چند شب متوالى ادامه مى يابد، نبايد تمام انرژى خود را در شب هاى اول ، تمام كنند و بايد با حنجره شان مدارا كنند.
د) تجويز برخى خوراكى ها 
همان طورى كه بين همگان مشهور است ، بعضى از خوردنى ها هستند كه بايد از آنها پرهيز شود و برخى بايد استفاده گردد تا صداى شخص را تقويت نمايد. حنجره را به لولاى در تشبيه كرديم ؛ همان گونه كه درب احتياج به باز و بسته شدن دارد تا سفت نشود، احتياج به روغن كارى هم دارد. به همان شكل كه بايد از حنجره كار كشيد تا انعطافش از بين نرود، بايد با خوردن بعضى خوراكى ها به تحرك بيشتر آن كمك نمود. ناگفته نماند كه معرفى اين خوراكى ها جنبه تجربى دارد و در افراد گوناگون ، مختلف است . امكان دارد كه در بعضى جواب ندهد ولى آنچه كه در عرف مداحان و قاريان و... براى تقويت حنجره معمول است ، خوردن غذاهاى كم چربى و آبكى مانند آش ، گوشت آب پز، باقلا پلو، آبگوشت بدون چربى ، نوشيدن شير گرم قبل و بعد از خواندن و نوشيدن آب ولرم در حين برنامه است . همچنين در مواقع گرفتگى و خستگى صدا، خوردن ژله نشاسته ، زرده تخم مرغ ، تخم مرغ عسلى ، آب شلغم ، و يا غرغره كردن آب نمك به اضافه چند قطره آب ليمو و يا خوردن انجير خشك كه در شير جوشيده ريخته شده باشد، تاءثير بسزايى خواهد داشت . همچنين خوردن تخمه هائى كه داراى لعاب مى باشند مانند بارهنگ ، به دانه ، تخم شربتى و... قبل از اجراى برنامه بسيار مفيد است . به قول استاد اين حقير؛ ((اثر خوردن مقدارى از تربت سيدالشهداء قبل از مجلس و ماليدن آن به گلو از همه اينها بيشتر است ))(77) .
ه‍) پرهيز 
براى اينكه حنجره آسيب نبيند بايد از خوردن بعضى از خوراكى ها مانند انواع ترشى ها، سرخ كردنى ، چاى پررنگ ، آب سرد، بستنى و اين قبيل مواد غذائى خوددارى نمود. چون خوردن اينها به مرور زمان باعث تحليل رفتن قواى حنجره و ضعيف شدن صدا مى گردد و شايد به جراءت بتوان گفت كه اثر اين خوردنى ها در حنجره خواننده مخرّب تر از حنجره فرد معمولى است كه خواننده نمى باشد. چون حنجره كار كرده در مقابل بعضى چيزها آسيب پذيرتر از حنجره كارنكرده است .
همچنين خوردن تخمه ، آجيل و حتى استعمال عطريات باعث گرفتن صدا مى گردد و مجدداً لازم است اين نكته را خاطر نشان كنيم كه پرهيز از خوراكى ها هم مانند تجويز بعضى ديگر خوردنى ها به تفاوت افراد، مختلف مى شود و در همه على السويّه نمى باشد و نيز سينه زدن و گريه شديد كردن نيز باعث گرفتگى حنجره مى شود. همچنين تنفس ‍ در فضائى كه گرد و خاك دارد و يا محلى كه در آن غذا مى پزند و چيزى سرخ مى كنند نيز همان نتيجه را خواهد داد. البته همان طورى كه قبلاً نيز اشاره شد، بايد توجه داشت كه اين گونه پرهيزها و تجويزها، فردى است و شخص بايد با گذشت زمان و تجربه در خوانندگى ، پى به اثر مثبت يا منفى آنها روى خود ببرد و يك برنامه پرهيز غذائى براى خود داشته باشد. چون ممكن است هيچ يك از خواراكى هائى فوق ، اثرى در وى نداشته باشد.
تذكر كلى :
به طور كلى مى توان گفت كه هرگونه خوراكى كه در شخص توليد گلودرد مى كند و هنگام ابتلا به سرماخوردگى يا گلودرد باعث تشديد آن مى شود، در موقع سلامتى باعث ضعيف شدن حنجره و صدا مى شود و بر عكس هر گونه خوراكى كه در موقع گلودرد و عفونت سينه ، موجب بهبود شخص مى شود در موقع سلامتى موجب قوى شدن صدا و بالا رفتن كارآئى حنجره مى گردد.
شروع كار مداحى 
چنان كه براى همه معيّن و مبرهن است ، گام اول براى انجام هر كارى پشتكار و علاقه وافر نسبت به آن مى باشد. اگر كسى عشق به انجام كارى داشته باشد، طبيعى است كه همه سختى هاى آن را بر خود هموار مى سازد و بدون هيچ گونه ملالى از شكست ، با عبرت گرفتن از آن ، مجدداً كار خود را شروع مى كند و حتى باعث پيشرفت او نيز مى شود. نكته سنجى مى گفت ؛ ((اديسون هزار لامپ را سوزاند تا توانست يك لامپ را روشن كند)). غرض اينكه علاقه باعث پيشرفت ، بلكه قدم نخست مى باشد و انسان بايد خود را به آب و آتش بزند تا بياموزد و از هيچ كوششى فروگذار ننمايد كه گفته اند:

در شط حادثات برون آى از لباس
كاوّل برهنگى است كه در شرط شناوريست

اما در مداحى به علاقه اى دوچندان نسبت به كارهاى ديگر احتياج هست تا بعد از گذشت مدتى بشود به كسى گفت ((مداح )). چون علاوه بر اينكه مداحى يك كار جسمى و فيزيكى است ، يك كار معنوى شگرف نيز هست كه با دل هاى مردم سروكار دارد، نه صرف يك هنرنمائى و به نمايش گذاشتن قابليت هاى حنجره . اگر چه با كمال تاءسف ، بعضاً ديده مى شود كه مداحى تبديل به هنرنمائى و چهچهه و آواز گرديده است . اما بسيار ناچيز است كه اگر ناديده شمرده شود بهتر است . با مداحى و ذاكرى اهل بيت عليهم السّلام بايد معامله يك كار عميق عرفانى و معنوى در راه سير و سلوك و رسيدن به رضايت خداوند و اهل بيت اطهارعليهم السّلام بشود. همچنان كه پير مراد، حضرت آية الله العظمى بهجت (حفظه الله تعالى ) در سخنى كه با جمعى از مداحان و ذاكران طراز اول تهران داشتند در مورد مداحى فرمودند: ((اگر يكى از اينها (خواندن ها) قبول شود شما را به عرش مى برد)). پس نبايد آن را دست كم گرفت .
الف ) گام اول  
بعد از اين توصيفات بايد عرض كنيم كه شروع اين كار احتياج به جراءت و اعتماد به نفس زيادى دارد. در بدو امر امكان دارد شخص روى خواندن و يا شايد حتى حرف زدن در جمع را نداشته باشد. پس بايد ابتدا با تكيه بر اعتماد به نفس در جمع ، حاضر شود و با كنار گذاشتن ترس به خود جراءت اظهار در جمع بدهد. چه آنكه كم روئى و خجالت كشيدن حتى براى غير خواننده هم مشكل ساز بوده و باعث و بانى خيلى از خفقان زدگى ها، واپس زدگى ها و گوشه گيرى ها مى شود و به نظر بنده انجام هر كارى فصلى دارد و در يك مقطع خاصى از عمر انسان بايد انجام شود كه اگر فصل آن بگذرد، انجام آن بسى صعب تر و مشكل تر خواهد شد. فصل اين گونه فعاليت ها نيز دوران نوجوانى و قبل از اينكه شخصى به طور مستقل جذب جامعه شود، مى باشد.
به هر حال تا وقتى كه شخص اين روحيه را پيدا نكند و نتواند تفكر و انديشه خود را در جمع به نمايش بگذارد، صداى خود را نيز نخواهد توانست . در اين كار به هر دوى اين توانائى ها احتياج است . چون ما بر اين باوريم كه يك مداح بايد در درجه اول بتواند خوب سخن بگويد و افكار خود را همراه با خواندن در مجلس و صحبت كردن بجا، پياده كند. بنابراين بايد با برنامه ريزى و كار حساب شده ، ترس و اضطراب را از خود دور نمايد كه راه هاى مختلفى براى مبتدى دارد. شخص مبتدى كه هنوز جراءت خواندن را ندارد مى تواند از كارهاى كوچكترى (از نظر خوانندگى ) مدد گيرد مثل اذان گفتن در مسجد وقتى كه هنوز خيلى شلوغ نشده است ، يا گفتن تكبيرة الاحرام نماز، يا گفتن جمله اى براى گرفتن ذكر صلوات از جمع ، يا حتى صحبت كردن و خواندن در اتاق خالى با اين تصور كه در جمع صحبت مى كند، و يا خواندن زيارت عاشورا براى خود يا براى يك نفر و... .
اما اگر شخصى صداى نسبتاً خوبى دارد، يا حداقل به نظر خودش صداى قابل تحملى ؟! دارد و فقط مى خواهد روى خواندن در مجلس را پيدا كند، مى تواند در برنامه هيئت هاى كوچك شركت نمايد و يك گوشه از كار را عهده دار شود. اما بايد به خاطر داشت كه بلند پروازى خوب است ولى نبايد در آن افراط شود، طورى كه خداى نكرده وهن به مجلس اهل بيت عليهم السّلام ردد. اگر شخص مطمئن است كه مى تواند از عهده آن برآيد، آن را تقبّل نمايد و الا بايد برگردد به پله قبلى و در فرصتى مناسب تر و با آمادگى بيشتر به نقش آفرينى در جمع بپردازد. چرا كه تمرينات شخصى يك نفر، نبايد شاءنيت مجلس اهل بيت عليهم السّلام را پايين آورد، بلكه هرگاه بعد از مدتى تمرين كردن ، واقعاً توان اجراى يك برنامه كوتاه پنج دقيقه اى در حاشيه را در خود ديد آنگاه مبادرت به آن ورزد. به دليل اينكه اين كارها صرفاً براى ريختن ترس طرف مى باشد كه بنا به فرموده اميرالمؤ منين عليه السّلام ((اگر از چيزى ترسيديد خود را در آن بيافكنيد زيرا آسيبى كه از فرار كردن از آن به شما مى رسد بيشتر از خود آن است )). البته هنوز هم براى يك مبتدى كه به حالت نسبتاً خوبى از نظر اعتماد به نفس و جراءت خواندن رسيده است ، خواندن در مجلس توصيه نمى شود. بايد توجه داشت كه اين مراحل بايد به تدريج و پله پله طى شوند و هر كارى را در وقت خودش انجام دهد و براى اينكه مبتدى يك برنامه كوتاه اجرا كند اولاً بايد زير نظر يك استاد با تجربه كار كند تا مدت و زمان اجراى برنامه اش را به او گوشزد نمايد ثانياً به اندازه كافى همان برنامه كوتاه را تمرين كرده و به خوبى مسلّط باشد. بايد حداقل شش ماه تا يك سال ، زيارت عاشورا يا دعاى توسل در يك جمع كوچك مثل مسجد محل خوانده باشد تا بتواند در هيئت بخواند.
ب ) تمرين 
مهم ترين فصل مداحى ((تمرين )) است زيرا بر تجربه مى افزايد و تجربه باعث كاهش اشتباهات و پيشرفت در هر زمينه اى مى شود. مبتدى به هيچ وجه نبايد تمرينات خود را قطع كند. اولين و بهترين تمرين براى شخص مبتدى ، شركت در مجالس مذهبى است زيرا اولاً از فيض معنوى آن براى صفا پيدا كردن روح ، بهره مند مى شود، ثانياً با فنون مجلس دارى آشنا شده و ثالثاً خود را در مجلس محك مى زند و پيشرفت هاى و عقب ماندگى هاى خود را در خوانندگى به چشم خود مى بيند تا بعداً بيشتر روى آنها كار كند. به عنوان مثال كسى كه مى خواهد خواندن ((واحد)) را ياد بگيرد بايد خودش هم ايستاده و با نوحه واحد مداح ديگر سينه زده باشد تا به قول معروف ((چَم و خَم )) كار، خوب دستش بيايد. يك مداح نوآموز براى بهتر اجرا كردن برنامه خود، بايد در مجالس بزرگتر شركت كند و بر اندوخته هاى خود بيافزايد و بداند كه يك مداح خوب ، در ابتدا يك مستمع خوب بوده است كه حالا به اين خوبى مستمع خود را مى شناسد و مى تواند روى او كار كند.
ج ) نوار گوش كردن 
از آنجائى كه شركت در همه مجالس و محافل براى شخص مقدور نيست ، دومين تمرين مهم براى مبتدى ((نوار گوش كردن )) مى باشد. اين كار سه حُسن دارد؛ اول اينكه توانسته يك مجلس خوب را مورد بررسى قرار دهد، دوم آنكه مى تواند چند بار آن را گوش كرده و براى خود تجزيه و تحليل نمايد، سوم آنكه مى تواند از نوار به عنوان يك منبع مبانى ، شعر، نوحه و... استفاده كند. لازم به ذكر است كه نوآموز بايد در ابتداى راه مقلّدِ صرف باشد و از خود هيچ گونه ابتكارى به خرج ندهد. او بايد نگاه كند كه به خواندن كدام يك از اساتيد مداحى بيشتر علاقه دارد و از همان تقليد كند. به اين نحو كه بعد از مدتى كه روى صداى خود و اعتماد به نفس ، كار كرد، يك نوار را انتخاب نموده و يك قسمت آن را بر مى گزيند تا از آن به عنوان برنامه كوتاه خود در مجلس استفاده كند. ابتدا قسمت برگزيده نوار را چند بار خوب گوش مى كند به طورى كه كاملاً وقف و ابتداها، تحرير زدن ها، مكث ها و كشيدن ها را حفظ شود و بعد از آن شروع مى كند به خواندن همراه نوار. اين كار را نيز بايد چند مرتبه انجام دهد تا سرعت و ريتم اداى كلمات هم دستش بيايد. وقتى توانست ، همزمان با نوار بخواند، صداى نوار را كم كرده و خود به تنهائى مى خواند و در حين خواندن خود، صداى نوار را زياد مى كند كه از نوار جلوتر يا عقب تر نيافتد و اين كار را آن قدر تكرار مى كند تا دقيقاً مثل نوار اجرا كند. اندكى نيز تمرين را بدون نوار انجام بدهد تا كاملاً خواندن او مثل نوار شود.
البته ناگفته نماند، صدائى كه از نوار بر مى خيزد ناشى از يك حنجره بسيار قوى و آماده است ، اما شما هنوز در ابتداى راه هستيد و طبيعى است كه قدرت خواندن با همان كيفيت بالا كه در نوار است را نداريد اما جاى نگرانى نيست چون كه ؛ ((بسيار سفر بايد تا پخته شود خامى )) و در ابتداى كار همين براى شما كافى است . اما در انتخاب نوار توجه به اين نكات الزامى است ؛
سعى كنيد انتخاب نوار توسط يك استاد با تجربه باشد كه با صداى شما آشنائى دارد.
حتى المقدور بايد نوار كسى باشد كه به خواندن او علاقه داريد، چون علاقه ، در يادگيرى نقش بسيار مهمى دارد اما اگر استادتان نوار ديگرى را به شما توصيه كرد و شما علاقه زيادى به صداى آن خواننده نداشتيد، باز هم جاى نگرانى نيست ، زيرا فعلاً شما براى تمرين از آن نوار استفاده مى كنيد و اگر علاقه نداشتيد، بعداً مى توانيد سبك خواندن خود را تغيير دهيد.
سعى كنيد تا جائى كه امكان دارد آن نوار كمياب باشد تا همگان آن را نشنيده باشند كه براى تقليد مناسب تر است و در مجلس با خيال راحت ترى مى توانيد آن را پياده نمائيد.
توصيه :
به خاطر داشته باشيد كه شما بايد روزى ، روى پاى خود بايستيد و تقليد را كنار گذاشته و خود مستقلاً به اجراى برنامه بپردازيد. هر چه زودتر بتوانيد با تمرينات زياد از نوار گوش دادن خلاص شويد، ثمربخش تر خواهد بود و به قول استاد فرزانه بنده : ((اولين شكست خواننده اين است كه كليشه اى بخواند، وحى مُنزل نيست كه مثلاً شعر امام زمان ، حتماً در اول مجلس خوانده شود و يا به تقليد از سايرين طور خاصى سلام داده شود، خير)).
د) استاد ديدن 
اگر انسان بخواهد در فنى مهارت پيدا كند، گزيرى جز بهره مندى از استاد ندارد. زيرا انسان هر قدر هم در كارى خبره شود باز هم تجربه يك پيش كسوت به درد او مى خورد و مى تواند راهنماى كارش باشد. بسيارى از ذاكران عزيز هستند كه كار خود را فقط با نوار پيش برده اند اما به اين مسئله اقرار دارند كه اگر استاد مى ديدند، پيشرفت شان چشمگيرتر بود. زيرا استاد، تمام مراحلى را كه يك نوآموز طى مى كند را گذرانده است و از احتياجات و نيازهاى فعلى او بااطلاع مى باشد و مى تواند به او در نقاط قوت نيرو بدهد و ضعف ها و نارسائى هاى او را گوشزد نمايد. اما از بدو امر سراغ استاد رفتن ، صحيح نمى باشد زيرا شخص بايد به يك حد مطلوب برسد سپس نزد استاد برود تا هم پيشرفت خودش بهتر شود و هم وقت اساتيد را ضايع نكند. اگر كسى بعد از مدتى تمرين و ممارست ، براى ادامه كار سراغ استاد برود، برايش فايده بيشترى خواهد داشت . كسى كه هنوز موقع خواندن دست و پايش مى لرزد و صدايش كامل از حنجره بيرون نمى آيد، استاد براى او نمى تواند كارى بكند. بهتر است حدود يك سال به همين تمريناتى كه گفته شد و در بخش صداسازى نيز آمد، بپردازد و سپس با دستى پر به شاگردى استادى در آيد تا دستش باز باشد و بتواند از او كار بخواهد و او هم توانائى انجام آن را داشته باشد.
بهترين شكل اين مرحله آن است كه بعد از مدتى تمرين كه به فراخور استعداد و تمرين و پشتكار افراد، تفاوت مى كند، شخص مبتدى همراه استاد خود به مجالس و محافل مذهبى رفته و هر جا كه استاد گفت برنامه كوتاه خود را ارائه دهد. مبتدى نيز بايد عزم خود را جزم نمايد و هر توصيه اى كه استادش به او مى كند، با جان و دل انجام دهد. حتى اگر بسيار سخت باشد. اين كار سبب پيشرفت خود و دلگرمى استاد به شخص ‍ مبتدى شده و باعث مى شود كه فنون را بهتر و بيشتر به او بياموزد.
ه‍) نكته بسيار مهم 
در قسمت قبل گفتيم كه چگونه مبتدى يك برنامه كوتاه را از روى يك نوار تقليد كند و آن را در مجلس پياده نمايد. نكته بسيار مهم اين است كه برنامه كوتاهى كه از روى نوار تقليد شده ، كجاى مجلس خوانده شود كه تشخيص آن به ندرت از طرف مبتدى درست از آب در مى آيد و بايد حتماً با صلاح ديد استاد باشد. چون آن مجلسى كه در نوار اجرا شده با آن كه شخص مبتدى مى خواهد پياده كند، بسيار فرق دارد. زيرا خواننده نوار يك خواننده تواناست و به فراخور مجلس خود، شعر را تحويل مستمع مى دهد و مجلس را اداره مى كند. همچنين آن مجلس بسيار بزرگتر از مجلس شماست و امكان دارد اين ((كليشه كارى )) شما در اين مجلس كوچك ، جواب ندهد. اگر قرار است شعرى در ده مجلس خوانده شود، ده بار نيز بايد خواندن آن به تناسب مجلس تغيير كند. اما معمولاً شخص مبتدى دوست دارد شعرى كه مى خواند، فوراً روى مستمع اثر بگذارد و او را منقلب كند و به همين خاطر سراغ تقليد از نوارهاى پر شور و التهاب و قسمت هاى پر سوز و گداز آن مى رود اما به محض خواندن آن در مجلس كوچك ، فرد مى بيند كه آن نتيجه اى كه در نوار بود، اينجا به عمل نيامد. دليل آن بسيار واضح و روشن است زيرا شما فقط آن را پياده كرده و تقليد نموده ايد اما نه شما به مهارت خواننده نوار هستيد، نه مجلس شما به خوبى و آمادگى آن مجلس از نظر مستمعين است و نه از شما آن گونه خواندن را به عنوان يك مبتدى مى پذيرند. پس انتظار نداشته باشيد مجلس شما هم مثل آن نوار بشود. ثانياً در انتخاب قطعه مورد نظر نوار هم بايد بسيار دقت كرد. اين قطعه تقليدى به هيچ وجه نبايد روضه باشد چه آنكه روضه خوانى مقوله اى بسيار مهم است كه مرحوم ((حاج ملا حسين مولوى ))؛ استاد بزرگ مداحى ، مبتدى ها و خيلى از باتجربه ها را از آن منع مى كردند و مى فرمودند كه اگر بتوان مجلس را با شعر اداره كرد بهتر مى باشد و قداست و حرمت آن روضه حفظ مى شود. زيرا همان طور كه گفتيم شخص مبتدى اگر استاد نديده باشد، يك نوع حرص و ولعى به خواندن و اشك گرفتن دارد كه بايد مهار شود.
همچنين قطعه اى كه انتخاب مى كنيد حتى المقدور شورهاى سنگين نيز نباشد زيرا در مجالس كوچك ، دادن اين ذكرها درست نيست و باعث نامنظم شدن شور مى شود و نيز انتخاب نوحه و واحد سنگين خواندن هم صحيح نمى باشد. چون اينها هم مهارت خاصى مى خواهد كه با تغيير مجلس و مستمع ، تفاوت مى كند. بهترين قطعه اى كه مى توانيد از نوارى برگزينيد، قسمت هائى است كه خواننده نوار، آن را در ابتداى نوار، با آرامش در سكوت مجلس و پرده هاى پائين مى خواند. يا گوشه هائى از خواندن ((واحد سبُك )) كه بعد از نوحه خوانده مى شود. البته بايد مداح بهترى كنار شما باشد كه به محض نامنظم شدن مجلس ، توانائى جمع كردن آن را داشته باشد كه موجب به هم خوردن مجلس و سرافكندگى شما نشود.
خلاصه مطلب اينكه تا چهار، پنج سال اول ، شخص ، مبتدى است و نبايد از استاد جدا شده و شاگرد صِرف ، محسوب مى شود. بايد بى چون و چرا توصيه هاى استاد را گوش ‍ كند و در تمام اين مدت از نوار گوش كردن و شركت در محافل غافل نشود. به قول يكى از ذاكران طراز اول تهران : ((مداحى صد فن دارد كه خواندن يكى از آنهاست )) و بايد تمامى اين فنون با گذشت زمان فرا گرفته شود.
راهنمائى :
به توصيه يكى از اساتيد بزرگوار؛ تمرين صرف ، سودى ندارد و شخص بايد اين تمرينات و توصيه ها را در خواندن اگر چه براى يك نفر به كار بندد كه خواندن هفته اى يك مرتبه براى شخص مبتدى الزامى است .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

قبل از آنكه به شيوه مداحى بپردازيم بايد بدانيم كه يك مداح بايد از چه شخصيت و جايگاهى برخوردار باشد. چرا كه مداحى يك كار والا و عرفانى است پس بايد كسى كه در راءس اين كار قرار مى گيرد، بى رابطه با عرفان و معنويات نباشد. در كشور اسلامى ما، مردم براى افرادى كه با ذكر و مدح اهل بيت عليهم السّلام سروكار دارند، احترام خاص و ويژه اى قائلند و اصولا مداحى كردن باعث محبوبيت نزد سايرين مى شود. بنابراين كسى كه داراى احترام والا و محبوبيت است بايد داراى ويژگى هائى نيز باشد كه جايگاه خود را نزد خداوند و اهل بيت عليهم السّلام و همچنين نزد خلق خدا حفظ كند.
الف ) اخلاص  
اولين خصوصيت و ويژگى يك مداح واقعى ، اخلاص در عمل است . او بايد واقعا براى رضاى خدا اين كار را انجام دهد. ((عمل )) بحر موّاج و اقيانوس خطرناكى است كه عدم خلوص ، خيلى ها را در آن غرق كرده و از بين برده است و مطمئنا اين خلوص نيت است كه به كار يك مداح ارزش مى دهد و به نفَس و حنجره او بركت مى بخشد. در حديثى از رسول مكرم اسلام صلّى اللّه عليه و آله مده است كه : ((عمل را از براى خداوند خالص كن تا اندك آن تو را كفايت كند))(65) . همچنين در حديث ديگرى از مولاى متقيان اميرالمؤ منين عليه السّلام وارد شده كه : ((چندان در قيد بسيارى عمل نباشيد و در قيد آن باشيد كه عملتان به درجه قبول برسد))(66) .

طاعت آن نيست كه بر خاك نهى پيشانى
صدق پيش آر كه اخلاص به پيشانى نيست

پايين ترين مرتبه اخلاص آن است كه انسان به همان اندازه كه در وسع اوست عملى را به جا آورد و به وسيله خلوص نيت ، ارزش آن عمل كم و كوچك را بالا ببرد. چنانچه در آيه شريفه قرآن دارد كه ؛ (( لايُكَلِّفُ اللَّه نَفسا اِلاّ وُسعَهَا)) (67) . خداوند بيشتر از آن چيزى كه توان شخص هست از او نمى خواهد و تكليفى كه بيشتر از توانايى كسى باشد بر دوش او نمى گذارد. پس چه لزومى دارد كه يك ذاكر پا بر اخلاص خود نهاده و عملى را انجام دهد كه كمترين ارزشى ندارد و بقيه اعمال او را نيز ضايع مى سازد. يكى از آفات بسيار مهلك در اين كار، ((ريا)) است . چرا كه شخص ذاكر هميشه در معرض نگاه هاى سايرين قرار دارد، بايد خيلى مواظب باشد كه اخلاصش به اين گناه آلوده نشود. چنانچه اميرالمؤ منين عليه السّلام مى فرمايد:
((خداى تعالى در روز قيامت به قرآن خوانان مى فرمايد كه آيا در دنيا چيزها را به شما ارزان نفروختند؟ (بخاطر صوت خوبتان ) آيا ابتدا به شما سلام نكردند؟ آيا حوائج شما را بر نياوردند؟ امروز شما ثوابى نداريد و در دنيا به ثواب خود رسيده ايد))(68) .

كليد در دوزخ است آن نماز
كه در چشم مردم گزارى دراز
اگر جز به حق مى رود جاده ات
در آتش كشانند سجاده ات

پس ذاكر اهل بيت عليهم السّلام نبايد اجازه دهد كه ميل به خواندن و هنرنمايى كردن در جمع ، خدايى ناكرده به رياكارى بيانجامد يا اينكه حق همكارش ضايع شود. انصافاً اگر مداح با اخلاص بخواند خودش بيشتر حال معنوى پيدا مى كند و مردم هم وقتى ببيند كه او در بند صدا نيست و مخلصانه مى خواند، بيشتر با خواندن او حال پيدا مى كنند.
از ديگر آفات خانمان سوز مداحى ((حسادت )) است كه كسى نتواند ببيند كه برادر ذاكرش بهتر از او مجلس دارى مى كند و يا مثلاً شعرى كه او خواند، خوب جا افتاد و بهتر اشك گرفت . به قول يكى از اساتيد بزرگوار بنده : ((اگر خواننده قبل از تو خوب خواند، تو كمكش كن بهتر بخواند و اگر بد خواند تو جبران نما)). اگر اين طور نباشد مداح بايد يك گوشه بنشيند و مدام حرص بخورد كه چرا ديگرى بهتر از او انجام وظيفه مى كند در حالى كه مردم مشغول فيض بردن و استفاده كردن هستند. بنابراين بايد بت ريا، خودپرستى و حسادت را در خود شكست چرا كه همگى براى يك هدف مشترك دور هم جمع شده ايم ، چه مداح و چه مستمع ، كه آن هدف هم چيزى جز عزادارى و تقرب پيدا كردن نمى باشد؛ نه هنرنمايى كردن و آواز خواندن .
محدث نورى ؛ در رابطه با اخلاص مداح مى فرمايد:
((مادحين مانند طالبين علوم دينى كارشان مردد بين دو چيز است يا خير عظيم ، اگر داراى اخلاص و قصد قربت باشد و يا خسران عظيم ، اگر فاقد اين دو باشد)).
اگر مداح مى بيند كه اخلاص در عمل او نيست نبايد به طرف تريبون رود و هميشه مراقب اين مسئله باشد و اين سئوال را از خود بكند كه خواندن او از روى چه خواسته و انگيزه اى نشاءت گرفته است . اگر خداى ناكرده از روى ريا و يا ميل خواندن و امثال اين هاست كلاً خود را از خواندن در آن مجلس معاف كند زيرا ضرر آن بيشتر خواهد بود و اثر مخرب آن در روحيه شخص باقى خواهد ماند به طورى كه در اثر عدم مواظبت ، نفْس او سركش شده و فكر مى كند هر جا كه در مجلسى شركت نمود، بايد حتماً بخواند!
ب ) مراقبت و تداوم بر اذكار و ادعيه  
يك ذاكر اهل بيت عليهم السّلام بايد روى نفس خود هميشه مراقبت و مواظبت داشته باشد و نفس خود را مورد بررسى و تزكيه قرار دهد و به خاطر داشته باشد كه او در راءس يك كار معنوى واقع شده و وقتى كه پشت تريبون مى رود، رهبرى يك جمع را براى يك پرواز معنوى به عهده مى گيرد و دلها را براى تقرب به درگاه خدا و گريه بر مصائب اهل بيت عليهم السّلام آماده مى كند. اگر مداح ، انسان كاركرده اى در مسائل اخلاقى نباشد، گيرايى نفَس او كم مى شود و فقط مردم به صداى او مى نگرند نه به دل او. مداحى كه روى نفْس خود كار نكرده است ، نمى تواند مردم را نصيحت كند، امر و نهى نمايد، دعاى كميل بخواند و با على عليه السّلام همنوا شود. نمى تواند در شب هاى ماه مبارك رمضان ، حال توبه و انابه را به مردم بدهد و آنان را تشويق به توبه كند. چون مناجات كردن با خدا، زبان توبه و انابه مى خواهد و هر كس روى آن زبان كار نكرده باشد، موقع خواندن دعاى ابو حمزه ثمالى زبانش ‍ مى گيرد چرا كه بى رابطه است . مجبور است دعا را روخوانى كند و براى اشك گرفتن از مردم مدام روضه بخواند و يا ترجمه دعا را براى مردم روخوانى كند. البته درست است كه روضه وسيله تقرب و نزديك شدن به اهل بيت عليهم السّلام است اما در اثناى دعا در يك مجلس مناجاتى خيلى جا ندارد. هر مجلسى ، زبان مخصوص خود را دارد و زبان مجلس دعا، مناجات و زارى به درگاه خداست و اين زبان را كسى مى يابد كه اهل مراقبت نفس و مداومت بر ادعيه و اذكار باشد؛ نه كسى كه روضه اهل بيت عليهم السّلام را مى خواند اما سخنان اهل بيت عليهم السّلام را نمى خواند و با دعاهاى آنها بى رابطه است .
ذاكر اهل بيت عليهم السّلام بايد آن قدر مداومت بر عبادات و ادعيه داشته باشد كه مستمعين خود را تا عرش بالا كشد. اين طور مى شود كه مردم براى مجالس ‍ دعاى كميل او سر و دست مى شكنند. چون مردم مى آيند كه كسى آنها را راه بياندازد، چون خودشان آن زبان مناجاتى را ندارند و يا اگر دارند مى آيند تا با بقيه هم نوايى كنند پس بايد در اين زمينه ، قوى تر از مستمع بود تا حرفى براى گفتن داشت .
او بايد بداند كه مسئوليت بسيار خطير و بزرگى را بر دوش خود مى كشد و تمام رفتار و حركات و سكناتش همان گونه باشد كه به ما سفارش كرده اند. او بايد يك الگوى رفتارى كامل براى تمام مستمعانش ، بلكه براى همه افراد جامعه باشد. شاءنيت و منزلت خود را همه جا حفظ نمايد و به خاطر اين وظيفه سنگين از خيلى كارهاى لغو و حتى لذت هاى مباح ، چشم پوشى كند و هميشه داراى وقار و طماءنينه اى بوده كه رفتارش نيز مانند مداحى اش ، هدايت گر و روشنى بخش همه باشد. او بايد وجهه شرعى و مذهبى خود را حفظ نمايد چرا كه رسالت خواص بسيار سنگين تر از مردم معمولى است و او نيز در زمره خواص جامعه مى باشد و اگر خدايى ناكرده از او اشتباهى سر زد، اين اشتباه و خطاى او سبب گمراهى بقيه نشود زيرا تمام حركات او زير ذره بين مردم ، در مجلس و خارج از آن مى باشد و به او به چشم يك فرد متخلّق و پرهيزگار مى نگرند.
مداح اهل بيت عليهم السّلام بايد سعى داشته باشد به وسيله تقرب هر چه بيشتر و تزكيه نفس ، امانتى را كه به او داده اند؛ به او آبرو داده و محبوب بقيه ساخته اند را حفظ و حراست نمايد و هميشه شاكر اين نعمت الهى باشد. بايد از شوخى ، حرفهاى لغو، حركات ناشايست ، رفتن به مجالس و مهمانى هايى كه در شاءن او نيست ، بپرهيزد. بايد اخلاق اسلامى را در محل كار با دوستان و همكاران خود رعايت كند و بهانه به دست كسانى كه با اين مجالس و محافل بيگانه اند، ندهد تا به يك معلم اخلاق تبديل شود كه در درجه اول ، خود از اين صفات پسنديده لذت ببرد و بعد مايه هدايت جمعى شود.
ج ) عشق به ائمه اطهارعليهم السّلام  
اگر چه مداحى ، ظاهرى ساده و سنتى دارد اما داراى ابعاد روحى و باطنى بسيار ژرف مى باشد. مداح دلها را مهيا مى سازد تا به سفرى معنوى ببرد و در اين سفر، خود از همه پيشى گرفته و جلوتر از سايرين مى رود و خود بيشتر از هر كسى از اشعارى كه در مجلس مى خواند بهره برده و چون پروانه گرد شمع وجود اهل بيت عليهم السّلام مى گردد و مى سوزد.
اين كه مى بينيد اساتيد بزرگوار و پيش كسوتان مداحى وقتى در مجلسى ، شعرى مى خوانند، همه را به تلاطم در مى آورند، به خاطر اين است كه خود از همه بيشتر سوخته اند و با آن شعر، ساعت ها گريسته اند. اين كه مى بينيد آنها زواياى پنهان و غيرآشكارى را از مصائب ائمه اطهارعليهم السّلام در اثناى روضه ، آشكار مى سازند اين است كه به خوبى مصائب آنها را درك كرده اند. اين كه مى بينيد نوار آنها پيوسته بعد از چند سال گوش كردن ، هنوز براى شما جذاب و سوزناك است به خاطر اين است كه نفَس شان متبرك شده و به آن گيرايى عنايت كرده اند.
مداح كسى است كه به قول امروزى ها ((سيم ارتباطش را وصل كرده است )). اين حقير زندگى بعضى از اين عاشقان و دلسوختگان را از نزديك ديده ام . ديده ام كه با عشق مولاى شان حسين عليه السّلام سر بر بالين مى گذارند و به اميد وصل او از خواب بر مى خيزند. به نيكى هويداست كه اگر اين خصوصيات را نداشته باشند، اصلاً نمى توانند بخوانند. اين عزيزان ، مصائب را با گدازه هاى دل خونين شان تحويل من و شما مى دهند و تا وقتى كه اين عشق آتشين از دل كسى زبانه نكشد، نفَس او اين همه سوز پيدا نمى كند. لذا شخص ذاكر بايد با به كمال رساندن اين عشق در سينه خود، پرده از مصائب آنها بردارد و محبت آنان را با بندبند وجود خود، عجين سازد تا مَحرم اسرارشان شود و دل خويش را آن قدر در كوره مصائب آنها غوطه ور سازد تا گدازه هاى آن ، اشك چشمش شود. كه احتياج به زحمت زياد دارد زيرا؛

گوهر اشك عزاى تو به هر كس ندهند
اهرمن را شرف داشتن خاتم نيست

سخن را كوتاه و رشته كلام را به دست استاد دلسوخته ، و پيرغلام اهل بيت عليهم السّلام غلامعلى رنجبر))(69) مى سپارم ؛
((سفارش حقير اين است كه اى عزيز، (اينكه مى بينيد) بزرگان ما به كجاها رسيده اند از انس با زيارت عاشورا بوده است . به راستى اگر طالب وصلت هستى هر صبح را با زيارت عاشورا آغاز كن و هر شام با زيارت عاشورا به بستر برو و اگر حال شريف تو به انجام چنين كارى مقدور نيست ، پس همه روزه بعد از نماز صبح به اين عبادت بپرداز ولى اگر تو هم مانند اين حقير ره گم كرده و خسته ، مداحى را به نامى و شهرتى مى خواهى ، لااقل هفته اى يك روز، آن هم صبح هاى جمعه درِ اين بارگاه را بزن و بدان تداوم در خواندن زيارت عاشورا، جوانانى را در جبهه به مقاماتى رسانده است كه باورش براى حتى ما كه با چشم خود آنان را ديده ايم بسى مشكل بود. سفارش اين پيرمرد ره گم كرده را بشنو و اگر در اين راه به جايى رسيدى دست ما را بگير)).
و اين توصيه مقام معظم رهبرى (حفظه الله ) را در نظر داشته باشيم كه ؛
((بحمد الله جان مردم و وجودشان به عشق و محبت اهل بيت آميخته است و براى شما بلبلان گلزار اهل بيت اين فرصت هست كه عواطف و احساسات مردم را سيراب كنيد))(70) .
د) تواضع  
از ديگر اوصاف پسنديده و قابل توجه براى كسى كه قدم در اين راه گذاشته ، خصلت حسنه ((تواضع )) است . به قول امروزى ها ((مداح بايد خاكى باشد)) و نعمت و استعدادى كه خدا به او داده است ، نبايد موجب خودبزرگ بينى و تفاخر او بشود. به طور كلى مداحى با فروتنى و ادب ، عجين شده . كسى كه احساس غرور و تكبر دارد، زود به زمين مى خورد اما كسى كه متواضع بوده و هميشه ادب را رعايت مى كند، در دلها محبوب تر مى شود، چنانچه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمودند: ((هيچ كس تواضع نكرد مگر اينكه خداوند او را بلند گردانيد))(71) .
كه بزرگان نيز گفته اند:

ز خاك آفريدت خداوند پاك
پس اى بنده افتادگى كن چو خاك
تواضع سر رفعت افرازدت
تكبر به خاك اندر اندازدت
به عزت هر آن كو فروتر نشست
به خوارى نيفتد ز بالا و پست

ذاكر اهل بيت عليهم السّلام بايد هميشه ادب و تواضع را در مجلس و بيرون آن رعايت كند؛ ادب پيش كسوت را، ادب بزرگان مجلس را، ادب روحانى را، ادب كوچك ترها را،... توشه مداح بايد پر باشد از فروتنى تا به خودش در وظيفه اى كه بر عهده دارد، بيشتر كمك شود. خداوند متعال نيز در قرآن مى فرمايد: (( وَ اخفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤ مِنِينَ)) (72) و نيز امام عسگرى عليه السّلام در حديثى فرموده اند: ((هر كس تواضع كند در دنيا از براى برادر مؤ من خود، پس او نزد خدا از جمله صديقان است و حقاً كه او از شيعيان على بن ابيطالب است ))(73) و به قول پير غلام اهل بيت عليهم السّلام غلامعلى رنجبر))؛
((تمام بزرگان اين فن (مداحى )، براى فراگرفتن هر يك از اين فنون زحمت ها كشيده اند و شاگردى كرده اند، شاگردى بايد كرد. اين خيلى مهم است ؛ شاگردى ! شاگردى ! شاگردى ! غرور را بايد كنار گذاشت . غرور و تكبر، بزرگ ترين سد راه انسان است . از محضر اساتيد بزرگى كه هم اكنون در قيد حيات هستند بايد استفاده كنيم . در برابرشان زانوى ادب بزنيم و هنر عشق ورزى را ياد بگيريم وگرنه از كاروان كوى دوست چون خاكسترى در بيابان حسرت و افسوس بر جاى خواهيم ماند. اين كه مى گويند فلانى نخوانده ملا شده ، افسانه اى بيش نيست . تنها موجود نخوانده ملاى عالم ، تنها و تنها وجود ذى جود حق تعالى (جل جلاله ) است و بس . حضرت على عليه السّلام هم معلم داشتند. حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله هم معلم داشتند. ما ((امّى )) را با درس نخوانده و بى سواد اشتباه مى گيريم در حالى كه امّى يعنى اهل ((ام القراء)) كه مكه باشد. اين كه خواجه شيراز مى گويد:

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئلت آموز صد مدرس شد

منظور همين مكتب هايى است كه مردم رفته اند وگرنه آن بزرگواران علوم هستى را از ازل تا به ابد از منبع وحى دريافت كرده اند. بنده نيز به طور مستقيم و غير مستقيم شاگردى كرده ام و هنوز هم ، خود را شاگرد كوچكى از شاگردان اين مكتب مى دانم و لاغير. مستقيم يعنى نشستن در محضر استاد و غير مستقيم يعنى نشستن در مجالس ‍ مختلف ))(74) .
پس خاطرمان باشد، پيش كسوتان ما نيز شاگردى كرده اند و از فروتنى و افتادگى به مقام استادى در آمده اند. لذا بايد بگوييم :

افتادگى آموز اگر طالب فيضى
هرگز نخورد آب زمينى كه بلند است

و اين بحث را با اين شعر به پايان مى بريم كه ؛

مداح دارد ريشه در آب و گل عشق
مداح يعنى چلچراغ محفل عشق
مداح يعنى عاشقى و بى ريايى
يعنى خلوص و اعتقاد و پارسايى
مداح يعنى عيب كار خويش ديدن
يعنى خدا را در كنار خويش ديدن
مداح يعنى عارف وارسته بودن
تنها به اولاد على دل بسته بودن

نقش مداح 
الف ) زنده نگه داشتن روحيه انقلابى  
از آنجايى كه مداح را از جمله خواص جامعه برشمرديم ، يكى از وظايف بسيار خطير امر مداحى را بايد احياى روحيه انقلابى و ظلم ستيزى معرفى نمود كه حول دو شاخصه و محور اصلى گردش مى كند كه بايد هر دوى آنها به نمايش گذاشته شود. ابتدا احياى روحيه ظلم ستيزى و يارى مظلوم در هر زمان و مكان و سپس داشتن روحيه انقلابى و ولايت پذيرى .
شخص مداح بايد خودش اهل ولايت باشد تا بتواند حق و باطل را بشناسد و وظيفه خود را در قبال مردم به اجرا در آورد تا قيام حق و حقيقت را زينب گونه به گوش همگان برساند. چنانچه مقام معظم رهبرى در ديدار با جامعه مداحان فرموده اند:
((شما برادران عزيز بايد پيامى را كه آن پيام هميشه به مداحان اهل بيت ارزش مى داده ، همواره حفظ كنيد و آن پيام ، پيام حفظ دين حق الهى در سايه ولايت اهل بيت و مبارزه با دشمنان اهل بيت و مبارزه با دشمنان حق در تمامى طواغيت و عصيانگرانى است كه در مقابل حق قرار دارند. اين پيام بايد حفظ شود))(75) .
همچنين ايشان اضافه كردند:
((... من انتظار دارم برادران ، پيام را هيچ وقت فراموش نكنند. شما كه بحمدالله برگزيدگان هستيد در سراسر كشور، بايد به مداحان و همه كسانى كه در اين رشته و در اين ميدان وارد هستند، اين مطلب را توجيه كنيد و به صورت قطعى در آوريد... در شعرى كه مى خوانيد حتماً پيام را رعايت كنيد... اولين چيزى كه بايد مورد توجه قرار گيرد پيام است و پيام بايد هم در مصيبت و هم در مدح و هم در اخلاقيات وجود داشته باشد))(76) .
بنابراين يك مداح واقعى بايد توصيه هاى رهبر انقلاب را مبنى بر پيام داشتن اشعار و روضه ها و همچنين داشتن روحيه انقلابى و ولايى را سرلوحه كار خود قرار داده و اين روحيه را در كار خود تقويت بخشد تا مستمعى كه پاى منبر او مى آيد و اشك مى ريزد، با دست پر بيرون رود و دلش آكنده از محبت محمد و آل محمدعليهم السّلام و بغض دشمنان آنها در هر لباس و مقامى كه هستند، شود.
ذاكر بايد عزم و اراده خود را در اين قرار دهد كه در لابلاى برنامه خود مسائل اجتماعى ، محروميت ها، تضادها و همچنين مظلوميت ها را به تصوير بكشد و مردم را هميشه بيدار نگه دارد تا منبر او به كلاس درس تبديل شده و همه استفاده ببرند؛ نه اينكه بر حسين بن على عليه السّلام اشك بريزيم اما حسين زمانه خويش و يزيديان زمان خود را نشناسيم . منبر مداحى بايد درس ولايت اهل بيت عليهم السّلام و درس ولايت نائب بر حق آنها باشد، چه آنكه چشم اميد رهبر و همه مردم و مستضعفان به همين محافل و مجالس است و به همين خاطر مى باشد كه ايشان به يكى از مادحين طراز اول تهران در يك مجلس خصوصى مى فرمايند كه ايشان و اين نظام احتياج به دعاى شما در اين گونه مجالس و محافل دارند و به قول استاد بنده :
((يكى از اهداف اين كار قطعاً زنده نگه داشتن روح شهادت و فرهنگ اهل بيت براى مردم است چون ذاكر اهل بيت بعد از مدتى به بركت ائمه اطهار يك محبوبيتى پيدا مى كند، بايد از اين محبوبيت استفاده بكند تا در مواقع ضرورت بتواند در راستاى ولايت و دفاع از انقلاب ، مردم را به كوچه و خيابان بكشد و در مقابل دسيسه هاى دشمنان اين نظام مقدس ، قد برافرازد كه لازمه اش اين است كه مداح هميشه در مردم وجهه دار باشد)).
ب )احياى فرهنگ شهادت طلبى 
يكى ديگر از وظايف مهم مداح ، زنده نگه داشتن روحيه شهادت طلبى و احياى اين فرهنگ مى باشد. مادحين عزيز در هشت سال جنگ تحميلى ، نقش خود را به خوبى ايفا نمودند و با برپايى مجالس و محافل مذهبى ، حال و هوايى ديگر به سنگرها مى دادند و به قدرى بسيجى ها را با برپايى اين مجالس ، ارادتمند به اهل بيت عليهم السّلام و عاشق شهادت مى نمودند كه هر يك از ديگرى در رسيدن به اين مقام محمود و سماع خونين پيشى مى گرفتند. صداى گرم و سوزناك خيلى از اين عزيزان چون برادر حاج منصور ارضى ، حاج صادق آهنگران ، حاج سعيد حداديان ، برادر كويتى پور و بسيارى ديگر از اين عزيزان دلهاى ما را روانه بيابان هاى تفتيده جنوب و كربلاى ايران مى كند. اين عزيزان بودند كه شور حسينى را لحظه به لحظه در دلهاى رزمندگان ما مى افزودند و هميشه حال و هوايى كربلايى به سنگرها مى دادند و اكنون نيز بعد از گذشت سال ها از حماسه هاى جنگ تحميلى و دفاع مقدس ، هنوز هم اين عزيزان به احياى اين روحيه در مجالس و محافلى كه دارند مى پردازد. يعنى :

عشاق را به تيغ زبان گرم مى كنيم
چون شمع تازيانه پروانه ايم ما

چرا كه مداحى اهل بيت عليهم السّلام رابطه مستقيمى با عشق به شهادت و فدا شدن در راه ولايت دارد. عشق اباعبدالله الحسين عليه السّلام بود كه آنها را بى تاب براى جان فشانى كرده كه در ميدان نبرد سر از پا نمى شناختند. وصيتنامه هاى شان حاكى از اين عشق مفرط و محبت واقعى بود كه مى گفتند هر وقت خواستيد براى ما گريه كنيد، بر مصائب سالار شهيدان اشك بريزيد.
آرى برادر! مداح اهل بيت عليهم السّلام كه قصه شهادت امام حسين عليه السّلام و هفتاد و دو تن از بهترين عزيزانش را نقد مى كند بايد خود، بيشتر از همه تشنه اين شراب طهور باشد و به آقا و مولاى خود تاءسى كند و لذا ذاكر اهل بيت عليهم السّلام ايستى در اين مقطع از زمان كه در رفاه و امنيت به سر مى بريم ، معنويت هاى جنگ و عرفان شهادت را مدام به تصوير بكشد و نگذارد كه اين فرهنگ به دست فراموشى سپرده شود. ذاكر بايد جامعه را به سمت و سويى سوق دهد كه شهادت طلبى در جامعه ، رنگى پايدار به خود بگيرد چرا كه عشق به شهادت ، عشق به همه خوبى هاست و دفاع از اين فرهنگ ، دفاع از تمام ارزش ها و دستاوردهاى نظام مقدس اسلامى ما خواهد بود.

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

اصل محتوا(58)  
((يكى از چيزهايى كه بايد در اشعار مداحان باشد مفاهيم بلند اسلامى در باب توحيد مثلا يا در باب نبوت است و بهترين اشعار قدما در باب توحيد و نبوت همين مدايحى است كه شعراى بزرگ ما در مقدمه ديوان ها و مثنوى هايشان گفته اند. انسان حقيقتا با مضامين قوى و روشنگر اين اشعار، پيغمبر يا امام يا فاطمه زهرا(سلام الله عليها) را مى شناسد. البته آن طور كه بايد، نمى شود شناخت و ما نمى توانيم آن بزرگواران را درست بشناسيم لكن در آن حدى كه ممكن است مى توان آنها را شناخت . مثلاً راجع به اميرالمؤ منين (عليه السلام )، وقتى شعرى خوانده مى شود، ما آدم هاى پايين و متوسط، هم مقام معنوى على يعنى آن چيزى كه ما خبر كمى از آن داريم هم عبادت اميرالمؤ منين (عليه السلام )، هم مظلوميت اميرالمؤ منين (عليه السلام )، هم عدل او، هم ضعيف پرورى او، هم دشمن ستيزى او و هم جهاد او را مى توانيم بشناسيم .
ما وقتى پانزده سال ، بيست سال پيش اين حرفها را مى زديم ، خيلى ها مى شنيدند، اما نمى فهميدند ما چه مى گوييم . مى گفتيم آقا فقط نپردازيد به خط و خال خيالى چهره ائمه (عليهم السلام ). در تعريف زلف امام ، يا ابروى امام و يا چشم امام شعرهايى مى خواندند، حال اينكه اينها تعريف نيست . حالا اگر اميرالمؤ منين (عليه السلام )، ابرويش ‍ كمانى باشد يا كمانى نباشد، در شخصيت او چه اثرى مى گذارد؟ زلف او افشان باشد يا نباشد، مگر چه اثرى مى گذارد كه بياييم در قصيده اى راجع به اميرالمؤ منين ، از زلف آن حضرت بگوييم ؟ آن وقت مى گفتند و مى خواندند، لكن اكنون به نظرم كم شده و ان شاءالله كه اين چيزها حالا نباشد. وقتى مى گفتيم آقا اينها را چرا مى گوييد؟ تعجب مى كردند و مى گفتند كه پس چه بگوييم ؟ آن روز وقتى مى گفتيم آقا از مسائل زندگى على بگوييد، از برجستگى هاى علمى او بگوييد، برايشان روشن نبود. اما امروز براى همه ، زندگى اميرالمؤ منين (عليه السلام ) روشن است . زهد او در زمان حكومت ، چيز كمى نيست كه يك نفرى حاكم باشد و تمام ازمه قدرت در كف اقتدار او باشد، بيت المال دست او باشد، قدرت دست او باشد، شمشير دست او باشد، نفوذ كلمه دست او باشد، اما زندگى شخصى اش آن چنان باشد كه خود او به ياران نزديكش بگويد شماها نمى توانيد مثل من زندگى كنيد. آن قدر سخت است كه به عثمان بن حنيف مى گويد:
(( اَلا وَ اِنَّكُم لا تَقدِرُونَ عَلَى ذَلك )) (59) . آن وقت غذايش به گونه اى باشد كه راوى از اصحاب اميرالمؤ منين (عليه السلام )، به قنبر، خادم آن حضرت بگويد، چرا اين غذا را به اين پيرمرد مى دهى ؟ على پيرمرد شده چرا اين نان جوين سخت و خشك را به مرد شصت ساله مى دهى ؟ قنبر در جواب گفت : ((اين كار را من نمى كنم ، بلكه خود او اين نان را داخل كيسه اى مى گذارد و در كيسه را مى بندد، گاهى هم مهر مى كند كه كسى باز نكند و نان را با روغن مخلوط كند)).
(( اَلا وَ اِنَّ اِمَامَكُم قَد اِكتَفَى مِن دُنيَاهُ بِطَمرَيهِ وَ مِن طِعَمِهِ بِقُرصُيهِ)) (60)
اين بُعد از زندگى حضرت را بيان كنيد تا مقايسه بشود بين اميرالمؤ منين و خصوم اميرالمؤ منين در تاريخ و امروز. آن كسانى كه امروز در دنيا داعيه حمايت از مظلومان ، مستضعفان ، ملت ها، آزادى و حقوق بشر دارند، چگونه زندگى مى كنند؟ آيا در جوامع آنها فقير و مستمند نيست ؟ آيا سر گرسنه اى بر بالين نهاده نيست ؟ امروز شما اين چيزها را خودتان مى توانيد خوب تصور كنيد و بعد براى ديگران به تصوير در آوريد. جهاد اميرالمؤ منين كه از همان اول ، از دوران كودكى ، از يازده يا دوازده سالگى و تا آخر عمر با دشمنان مشغول مبارزه بود و در اين راه جان داد، خيلى چيز مهمى است . اين را يك شاعر، بسيار خوب مى تواند بيان كند و يك گوينده به خوبى مى تواند در ذهن مردم و تا اعماق دل و جانشان نفوذ بدهد. اين پيوند عاطفى خودتان با ائمه (عليهم السلام ) و مسائل اخلاقى را حفظ كنيد))(61) .
((از لحاظ مضمون بايد سه ركن در مدح و شعر خواننده و مداح وجود داشته باشد. من از آقايان مداحان محترم خواهش دارد در ركن اول همچون روش سابق و معمول مداحان ، ابتدا غزل و يا قصيده اى را برگزينند كه در آن از اخلاق انسانى ذكرى شده باشد، آن هم با روش مناسب و صداى خوب شما، تا مردمى كه گوش مى دهند كاملاً تحت تاءثير قرار بگيرند. در ركن دوم ، معارف اسلامى را از ركن توحيد و از انقلاب و از مسائل انقلاب و مسائل مربوط به زندگى ائمه ، از ابعاد مبارزه و ابعاد انقلابى مطرح كنند. و در ركن سوم هم كه ذكر مصيبت است بايد البته با بعد انقلابى مطرح بشود. و حتماً بايد مصيبت ذكر بشود. گاهى در بعضى روضه خوانى ها مصيبت اصلاً ذكر نمى شود. مصيبت ، يعنى آن واقعه اى كه اتفاق افتاده بايد تشريح بشود)).
((جامعه مداح بايد از زبان خوب ، شعر عالى و محكم و گويا و محتواى خوب ، شعر اخلاقى ، تاريخى و اعتقادى ، شعر مربوط به توحيد و نبوت و ولايت كه درباره همه اينها شعر هست بهره بگيرد. در زبان فارسى از شعراى قديم گرفته تا شعراى امروز، آن قدر شعر خوب و حكمت آميز وجود دارد كه اگر كسى بخواهد ده سال تكرارى نخواند مى تواند در تمام موضوعات شعرهاى خوب و حكمت آميز اعم از اعتقادى و اخلاقى و مصيبت و مدح و مسائل اجتماعى و مسائل انقلاب و امثال اينها را بيرون بياورد)).
((نكته ديگر انتخاب شعر و مضمون و آهنگ است . آقايان بايد شعرهاى خوب را انتخاب كنند. البته شعرهايى هم كه خوانده شد خوب بود و من مى پسندم . بعضى از آنها خيلى خوب بود. گاهى ديده مى شود براى مردمى كه سراپا گوش هستند، شعر را از نظر آهنگ خيلى زيبا مى خوانند اما از نظر مضمون خيلى ضعيف و پيش پا افتاده است ، مردم را هم تحت تاءثير قرار مى دهد، اما اين كافى نيست . شما اگر شعر قوى خوش مضمون ، صحيح و محكم و متقن را كه مضمون خوبى داشته باشد را بخوانيد، سطح فكر مردم را بالا مى بريد.
در كار مداحى حتماً بايد سه ركن رعايت شود. يكى مسائل اخلاقى است كه حالا دارد فراموش مى شود. يك روزى بود كه خود ما با طرح مسائل اخلاقى در منبر موافق نبوديم . من وقتى ديوان صائب را با تجديد چاپ خوب دريافت كردم با اينكه خود سالها پيش ديوان صائب را مكرر نگاه كرده بودم ديدم چقدر غزل اخلاقى بسيار جالب در اين ديوان هست كه باب شماست . اين چيز خيلى مهمى است و هيچ شاعرى بهتر از اين نگفته است . بنده قرص و محكم عرض مى كنم كه بهتر از آنچه در ديوان صائب ديدم البته از مجموع آنچه كه شعراى سبك هندى گفته اند هيچ كس نگفته است .
مطلب ديگر، راجع به تصوير دنيا از نظر انسان است . آن ديد ظريف و مو شكاف به سبك هندى شعر صائب خيلى قيمت دارد و شما وقتى يك بيت از آن را بخوانيد دل ها را منقلب مى كنيد. مثل : ((از رباط تن چو بگذشتى دگر معموره نيست )). اين سفرى كه در دنيا سير مى كنيم ، آخرين رباط ما است ، آخرين كاروانسراى ما است .

از رباط تن چو بگذشتى دگر معموره نيست
زاد راهى بر نمى دارى از اين منزل چرا؟

شما ببينيد اين شعر چطور انسان را منقلب مى كند و هزاران بيت از اين قبيل هست . قسمت ديگر، معارف اسلامى است كه امروز با معارف انقلابى كه ما به آن سياست مى گوييم انطباق پيدا مى كند. هيچ شعرى نبايد از اين مطالب خالى باشد! اينها معارف اسلامى است . اين (( هَيهَات مِنّا الذِّلَة )) را كه امروز به زبان مردم افتاده است و در زمان طاغوت كمتر به زبان جارى مى شد، فراموش نكنيد. آن موقع چون همه ذليل بوديم هيهات نداشت . ذليل اجانب و استكبار، ذليل دربار، ذليل دولت ، ذليل ساواك ، ذليل پليس ، نقش خودمان همه ذلت بود، همه زور مى گفتند، خودمان هم به خودمان زور مى گفتيم ، و لذا اين جمله بر زبانى جارى نمى شد، اگر هم كسى مى گفت خيلى جدى نبود، گاهى كه از زبان مرحوم مدرس يا آيت الله كاشانى و شخصيت هايى از اين قبيل يك كلمه اى نقل مى كردند كه مثلاً مرحوم مدرس به رضاخان فلان گفت يا مرحوم كاشانى بهمان گفت ، چقدر براى ما بزرگ مى آمد و تعجب مى كرديم ! كه اينها چقدر جراءت داشتند، عزت را در عملشان تجسم دادند كه اين كلمه را گفتند و ذلت را قبول نكردند. شما حالا نگاه كنيد ،جامعه ما يك زبان و يك صدا در مقابل همه استكبار عالم اين سربلندى و عزت را نشان مى دهد و اين (( هَيهَات مِنّا الذّلة )) را در عمل نشان مى دهد)).
اصل پيام  
((شما برادران عزيز بايد پيامى را كه آن پيام هميشه به مداحان اهل بيت ارزش مى داده همواره حفظ كنيد و آن پيام ، پيام حفظ دين حق الهى در سايه ولايت اهل بيت و مبارزه با دشمنان اهل بيت و مبارزه با دشمنان حق و تمامى طواغيت و عصيانگرانى است كه در مقابل حق قرار دارند. اين پيام بايد حفظ شود)).
((كسانى در دشوارترين دوران هاى تاريخ اسلام ، پرچمى را بر دوش گرفتند كه هر كس آن پرچم را كه پرچم ولايت حقيقى اسلام و پرچم آن حقى است كه قرآن ناطق است ، بر دوش مى گرفت ، بايد شديدترين شكنجه ها را تحمل مى كرد. مساءله اين بود كه مثل ((كميت ها)) و ((فرزدق ها)) و ((حميرى ها)) و ((دعبل ها)) و از اين قبيل كم نبودند و فقط اين نبود كه شعرى را بر اساس عقيده شان بگويند و براى چند نفر بخوانند بلكه مساءله اين بود كه شعر آنها حامل يك پيام و حامل يك رسالت بود و چيزى را مى خواست به مردم تعليم بدهد. علت اينكه كميت تحت تعقيب قرار مى گرفت و دعبل مى گفت من پنجاه سال است كه دار خود را بر دوش مى كشم ، همين پيام شعر آنها بود)).
((من انتظار دارم برادران پيام را هيچ وقت فراموش نكنند، شما كه الحمدالله برگزيدگان هستيد در سراسر كشور، بايستى به مداحان و همه كسانى كه در اين رشته و در اين ميدان وارد هستند اين مطلب را توصيه كنيد و به صورت قطعى در آوريد)).
((در شعرى كه مى خوانيد حتما پيام را رعايت كنيد... اولين چيزى كه بايد مورد توجه قرار گيرد، پيام است و پيام بايد هم در مصيبت ، هم در مدح و هم در اخلاقيات وجود داشته باشد)).
((اين به عهده شما است كه همچنان استوار و قوى ، اشعارى را كه از لحاظ زبان و معيارهاى شعرى در سطح بالا و در عين حال حامل پيام انقلاب باشد بسراييد و براى مردم بخوانيد و مجالس شادى و عزاى اسلامى را با مدايح خود و با ذكر پيامى كه همه پيامبران و اولياء و اوصياء داشتند و مداحان آنها هم بايد داشته باشند مزين كنيد، يعنى پيام دفاع از حق و مبارزه با باطل كه امروز دنيا را فراگرفته است )).
((يكى از شعراى معروف دوران بنى اميه و بنى عباس به نام ((بشار بن برد)) مى گويد: خدا رحم كرد كه ((سيد حميرى )) آن شاعر بزرگ اهل بيت به سرودن اشعار مكتبى پرداخت ، والا اگر قرار بود او هم مثل ما مدح و غزل بگويد و به خلفا تقرب جويد چيزى و جايى براى ما باقى نمى ماند و اين خود نشان مى دهد كه شاعر اهل بيت از لحاظ ميزان شعرى در پايه اى قرار دارد كه بشار بن برد، يكى از شعراى طراز اول كه آن طور كه من احساس مى كنم و مى فهمم او در طبقه دوم و دوره دوم شعراى صدر اسلام ، نفر اول است . او را كسى مثل سعدى و حافظ فرض كنيد مى گويد اگر قرار بود همان شعرهايى كه ما مى گوييم و همان مضمون هايى كه ما به كار مى بريم و آن تقربى كه ما به خلفا مى جوييم ، سيد حميرى هم وارد اين ميدان ها مى شد و حاضر بود به اين حرف ها تن دهد، براى ما جايى و مقامى باقى نمى ماند و همگى به او اختصاص پيدا مى كرد. او اين طور به فضيلت و عظمت سيد حميرى اعتراف مى كند. حالا اين سيد حميرى چه كسى است ؟ سيد حميرى كسى است كه خواندن اشعار در مجلس سه نفره ، به آن خاطر كه حامل پيام است ، ممنوع بود. مسئله اين است و شما پيروان آن سلسله هستيد و شجره شما به مداحان اهل بيت يعنى اينها مى رسد)).
اصل محبت (62)  
((بحمدالله جان مردم و وجودشان به عشق و محبت اهل بيت آميخته است و براى شما بلبلان گلزار اهل بيت اين فرصت هست كه عواطف و احساسات مردم را سيراب كنيد)).
((از مداحى بايد براى پراكندن بهترين معارف اسلامى در باب اهل بيت استفاده كنيد. اين محبت كه مردم دارند بايستى در خواندن شما و گفتن شما عميق و ريشه دار و آتشين و برافروخته بشود. تشيع آيين محبت است . خصوصيت محبت ، خصوصيت تشيع است . كمتر مكتبى ، مسلكى ، دين و آيينى و طريقه اى را مثل تشيع پيدا مى كنيد كه اين قدر با محبت سر و كار داشته باشد. و علت اينكه فكر تشيع تا امروز با وجود آن همه مخالفتى كه با آن شده است باقى مانده اين است كه ريشه در زلال محبت دارد. تشيع دين تولى و تبرى است ، آيين دوست داشتن و دشمن داشتن است ، و عاطفه در آن ، با فكر هماهنگ و همدوش است و اينها خيلى مهم است . محبت ، اصل سحرآميز عجيبى است . اگر محبت در تشيع نبود، اين دشمنى هاى عجيبى كه تا كنون با شيعه شده بايد آن را از بين مى برد. همين محبت شما و محبت اين مردم به حسين بن على (عليه السلام ) ضامن حيات و بقاى اسلام است و اين معناى همان فرمايش امام است كه مى فرمودند: ((عاشورا اسلام را نگه داشت )). ايام فاطميه هم همين طور است . ولادت پيغمبر هم همين طور است . شما بايد با استفاده از اين هنر اين محبت را در ميان مردم عمق ببخشيد، تر و تازه نگاه داريد و برافروخته كنيد)).
((بسيارى شعرا هستند كه شعرشان بلند است ، اما آنچه را كه در مدح فلان وزير يا فلان كاتب يا فلان پادشاه گفته اند، آب و رنگ حقيقى يك اثر هنرى را ندارد و مشخص ‍ است كه عاطفه همراهش نيست . بر خلاف آنچه كه همين شعرا براى اهل بيت گفته اند. يعنى سروده آنها براى اهل بيت عاشقانه است و شعر حقيقى اين است )).
((مگر نمى گوييم حضرت فاطمه (سلام الله عليها) كارى كرد كه سوره ((هل اتى )) درباره او، شوهر و فرزندانش نازل شد؟ ايثار نسبت به فقرا، كمك به محرومان به قيمت گرسنگى كشيدن خود؛ (( وَ يُؤ ثَرُونَ عَلَى اَنفُسِهِم وَ لَو كانَ بِهِم خَصَاصَة )) (63) . ما هم بايد همين كارها را بكنيم . اين نمى شود كه ما، دم از محبت فاطمه زهرا بزنيم ، در حالى كه آن بزرگ وار به خاطر گرسنگان ، نان را از گلوى خود و عزيزانش مثل حسين و حسن و پدر بزرگوارشان بريد و به آن فقير داد. آن هم نه يك روز، نه دو روز بلكه سه روز ولى ما كه پيرو يك چنين كسى هستيم ، نه فقط نان را از گلوى خود نمى بريم تا به فقير بدهيم ، بلكه اگر بتوانيم نان را از گلوى فقرا هم بيرون مى بريم ! اين روايتى كه در ((كافى )) شريف و بعضى از كتب ديگر در باب علامات شيعه ناظر به همين است كه شيعه بايستى آن گونه عمل بكند. ما بايد نمايان گر زندگى آنها در زندگى خودمان باشيم ولو به صورت ضعيف . البته ما كجا و حتى از ما بزرگترها كجا و آن آستان بلند كجا؟ معلوم است كه ما حتى به محدوده دور دست زندگى آنها هم نمى رسيم ، اما ما بايد تشبه به آنها كنيم . اينكه ما در نقطه مقابل زندگى اهل بيت حركت كنيم و آن وقت ادعا كنيم جزو مواليان اهل بيت هستيم ، چنين چيزى ممكن نيست ! فرض بفرماييد كسى در زمان امام بزرگوارمان ، از دشمنان اين ملت كه امام دائم عليه آنها حرف مى زد تبعيت مى كرد، آيا مى توانست بگويد من تابع امام هستم ؟ آيا اگر چنين چيزى از زبان كسى صادر مى شد به او نمى خندند؟ عيناً همين قضيه در باب اهل بيت (عليهم السلام )مطرح است و ما بايد شايستگى خودمان را ثابت كنيم )).
((آقايان ! در اين شعرهايى كه مى سراييد و در اين بيانات و گفته ها كه در مراسم و محافل ، محبت فاطمه زهرا را در دل ها مى گنجانيد، چند بيت هم از دستورات و احاديثى كه از آن بزرگوار درباره نماز و مسائل گوناگون دينى نقل شده ، چاشنى آنها كنيد يا اگر شعر هم نداريد، به زبان نثر بگوييد تا آن محبتى كه فاطمه زهرا در دل ها دارد با بيان شما مشتعل شود. به قول صائب كه مى گويد:

عشاق را به تيغ زبان گرم مى كنيم
چون شمع تازيانه پروانه ايم ما

اين وصف حال شماست كه آن محبت را در دل ها بر مى انگيزانيد و لذا بايد از آن براى فرا گرفتن دو كلمه از معارف فاطمه زهرا استفاده بشود)).
اصل مبارزه و عزت  
((مگر نمى گوييم حضرت فاطمه با حال ناتوان به مسجد رفت تا حقى را احقاق كند؟ ما هم بايد در همه حالات تلاش كنيم تا حق را احقاق كنيم ، ما هم بايد از كسى نترسيم ؟ مگر نمى گوييم يك تنه در مقابل جامعه بزرگ زمان خود ايستاد؟ ما هم بايد همان طور كه همسر بزرگوارش فرمود:(( لاتَستَوحِشُوا فِى طَرِيقِ الهُدَى لِقِلّةِ اَهلِه )) (64) از كم بودن عده مان در مقابل دنياى ظلم و استكبار نترسيم و تلاش كنيم )).
((استاندار كوفه به بهانه خيلى مبتذلى دستور داد ((كميت )) را بعد از اينكه ساليان متمادى در بدر متوارى بود دستگير كردند و كشتند و در همان حال پسرش را خواستند كه ؛ بيا جنازه پدرت را ببر. پسر ديد پدرش هنوز نفس دارد و چيزى مى گويد، گوشش را نزديك برد. ديد مى گويد: (( اَللَّهُمّ آل محمّد)) يعنى خدايا اينها براى كشتن من بهانه گرفتند اما تو مى دانى براى چه مرا كشتند (( اَللَّهُمَّ آل محمُد.)) ((دعبل خزاعى )) نيز ده ها سال متوارى بود، ده ها سال در به درى ، شوخى نيست . آنهائى كه در رژيم ستم شاهى و در زير بار سختى ها، چند صباح متوارى بوده اند، مى دانند ده ها سال در به درى يعنى چه . ده ها سال تبعيد و ده ها سال ، يك شب را تا به صبح با اطمينان به سر نبردن خيلى سخت است . هيچ خليفه اى در زمان دعبل نيامد، مگر اينكه دعبل داغ باطله اى از شعر خود بر پيشانى آن خليفه كوبيد كه تا به امروز آن داغ باطله باقى است . هارون ، امين ، ابراهيم بن مهدى آن خليفه چند ماهه بين امين و ماءمون و بعد هم معتصم ، همه اينها را دعبل مثل يك كوه استوار از سر گذراند و براى هر كدامشان بر يك كتيبه پاك نشدنى و محونشدنى در تاريخ ، يك نقش زشتى كشيد كه از ده ها سخنرانى برتر بود. البته او را رها نكردند و عوامل جنايتكارشان را فرستادند و او را ترور كردند)).
((يكى از شعراى به نام ((كثيّر عزة )) از مخلصين و دوستداران ائمه و جزو كسانى بوده است كه حاضر نبودند در راه دين حق ، از جان و از آسايش خويش سرمايه گذارى كنند و لذا با اين و آن هم سر و سرى داشتند، لكن امام اين را قبول نمى كند. امام باقر به كثير عزة رو كردند و گفتند: (( اِمتَدَحتَ عَبدُالمَلِك ؟)) تو عبدالملك را مدح كردى ؟)) كثير بنا كرد عذر خواهى كردن كه من اين طور به او نگفتم بلكه چنين گفتم ، كه خيلى ارزش ندارد. حضرت تبسمى كردند و بعد به كميت رو كردند، گويا مى خواستند به كميت بگويند: حالا تو جوابش را بده . كميت بلند شد و آن قصايد هاشميات را شروع كرد به خواندن . مداح اهل بيت بايد پيام اهل بيت را داشته باشد و پيام اهل بيت مبارزه است )).
((چه بهتر كه شعر با آن زبان مردمى و با آهنگى كه شما مى سازيد و با استفاده از شگردهاى صميمانه اى كه شما در اختيار داريد به مردم تزريق و تلقين شود. به آنها بياموزيد كه امروز دشمن ما آمريكاست ، استكبار جهانى است . ما در حقيقت با يك قدرت على الظاهر قوى ، (اگرچه على الباطن ضعيف است چون از تاءييد الهى برخوردار نيست ) داريم مى جنگيم و مبارزه مى كنيم . امروز هيچ چيز از نظر مبارزه و جبهه بندى با قبل از انقلاب فرق نكرده است . آن روز آمريكا با تصوير شاه و دستگاه هاى شاه ، جلوه گر شده بود لكن امروز آمريكا چون مى بيند نوكرهايش بيرون رفته اند و ملت متشكل و مسلح و مجهز شده است ، با آن چهره واقعى خودش كه از چهره شاه به مراتب كريه تر است جلوه گر شده است ... مبارزه همان مبارزه است و ما هيچ احساس نمى كنيم ، مبارزه تمام شده باشد. امروز تصور ما اين نيست كه بگوييم حالا بحمدالله راحت شديم و بايد ديگر زندگى كنيم . ابداً چنين چيزى نيست . همان احساسى كه آن روزها در مقابل ساواك و ماءمورين مزدور شاه و عاملين جرايم آنها داشتيم امروز هم ، صد برابر شديدتر در مقابل آمريكا و استكبار جهانى داريم . آن روز مبارزه مى كرديم ، امروز هم بايد مبارزه كنيم . و براى اين مبارزه ، هم خودمان بايد آماده شويم و هم مردم را آماده كنيم . آمريكا را به مردم بشناسانيد. هر صحبتى كه مى كنيد و هم منبرى مى رويد و هر جا مى خوانيد، يزيد اين روزگار و شمر اين روزگار و بنى اميه و استثمارگران اين روزگار را مشخص كنيد. به مردم بگوييد كه امروز صف مبارزه و جبهه مبارزه چگونه ترسيم شده است )).
((امروز در دنيا كمتر نظامى و كمتر مسؤ ولينى وجود دارند كه در چشم محافل سياسى مهم دنيا به قدر نظام و مسؤ ولين جمهورى اسلامى عظمت و عزت و آبرو داشته باشند. يعنى دنيا روى خواست ، اشاره و حرف هاى ما حساب مى كند و كوشش مى شود كه حرف مسؤ ولين اين نظام در مسائل سياسى منطقه رعايت شود. حواس شان جمع است ، چرا؟ مگر مسؤ ولين جمهورى اسلامى چه دارند؟ مگر سى چهل سال سابقه سياست مدارى و حكومت كردن و كارهاى ديپلماسى دارند؟ يا ثروت ها و اندوخته هاى مادى دارند؟ اين براى خاطر شعارهاى انقلابى و براى خاطر موضع گيرى انقلابى اين مردم انقلابى است . من اين را در برخورد با مسؤ ولين كشورهاى ديگر اعم از آنهايى كه اينجا آمدند و يا آنجاهايى كه ما رفتيم در مجامع جهانى و در مجمع غير متعهدها، به وضوح احساس كردم و بدون استثنا با كسانى كه ملاقات و برخورد داشتم ، با احترام فوق العاده مسؤ ولين آنها رو به رو شدم كه فوق احترامات معمول و متداول بود و متوجه شدم ، به ما به عنوان يك مسؤ ول نظام جمهورى اسلامى با اهميت خاصى نگاه مى كنند. وقتى انسان مسئله را شكافته و پيگيرى مى كند علت را در مردم اين مملكت مى يابد كه مربوط به انقلاب و صراحت اسلام و مبانى است . همين (( هَيهَات منّا الذِّلة )) به اصل توحيد و همين ((لا))يى كه در (( لا اِلَهَ اِلاّ اللّه )) هست ، به ((لا)) گفتن ، به همه دنيا بر مى گردد. وقتى يك ملتى اين جور برخورد مى كند و فشارها و اخم ها و شدت ها و قدرت نمايى ها و گردن كلفتى ها و عربده كشى هاى زور و زر برايش ارزشى ندارد، به همه آنها ((لا)) مى گويد، عزيز مى شود. اين نشانه همان توحيد است . توحيد يعنى خدا را عبوديت كردن و لاغير. همچنين درباره معارف اسلامى و معرفت ائمه بايد بيش از سابق به مسائلى توجه و تكيه كنيم كه براى مردم آموزنده است . البته ياد كردن از گوهر پاك و طينت آسمانى و ملكوتى ائمه اطهار چيز خوبى است و اشكالى ندارد، اما به زندگى ائمه هم بپردازيم .
من در صحبت هاى متعدد خود در سال گذشته راجع به عنصر مبارزه در زندگى ائمه اين عنصر فراموش شده گفتم : ائمه براى احياء جوامع خود زهر نوشيدند. ما بايد ببينيم دستگاه هاى ظلم چرا ائمه را مسموم مى كردند؟ اگر كسى مبارزه نكند كارى با او ندارند. ما هم اگر الان با استكبار مبارزه نكنيم ، كارى با ما ندارند لكن اسلام اجازه نمى دهد مبارزه نكنيم . اسلام دين مبارزه با استكبار، شرك و شيطان است و براى دين است كه مبارزه مى كنيم . آنها هم چون با اسلام نمى توانند بسازند، عكس العمل نشان مى دهند. ائمه اين طور بودند. شما هم بايد اين بُعد از زندگى ائمه را در شعرها منعكس كنيد)).
((در زندگى امام سجاد ابعادى وجود دارد كه بايد شناخت و درباره آنها شعر گفت و اگر شعرهايى هم هست بايد پيدا كرد و به مردم شناساند. زندگى امام سجاد كه سى سال مبارزه كرده و آن خطبه كذايى را در شام ايراد كرده و شور و انقلاب را در دنياى اسلام به وجود آورده ، مگر مى تواند از حماسه خالى باشد؟ و لذا جستجو كنيد. حماسه ها را بيابيد زيرا امروز ملت ما و همه ملت هاى دنيا به اين حماسه ها نياز دارند)).
((امروز مى بينيد كه وضع دنيا چگونه است ؟ اين كاخ ‌هاى ساخته شده گرچه مرتفع و خيلى پر زر و زيور است ، اما با پايه هاى مقوايى بنا شده و دارد يكى پس از ديگرى فرو مى ريزد. شوروى ، امپراطورى بزرگ به اصطلاح سوسياليستى و كارگرى آن چنان فرو ريخت و در هم پيچيد و بلكه اصلاً نابود شد و همين فعل و انفعال ، الان در بعضى جاهاى ديگر دنيا هم ، دارد انجام مى گيرد منتها يك مقدارى زمان مى طلبد تا آشكار شود. اين تمدن ها و زر و زيورهاى ضد حق دارند مضمحل مى شوند. بله ، بايد بناى حق ، مرتفع باشد اما خيال نكنيد اگر باطل از بين رفت ، به خاطر زوال پذيرى او است و حق به خودى خود و بدون تلاش در دنيا عَلم خواهد شد، ابداً چنين نيست بلكه اگر باطلى از بين رفت ، باطل ديگرى سر كار خواهد آمد، مگر آن وقتى كه حق ، خودش را عرضه كند. كما اينكه باطل ها در دنيا دارند پشت سرهم مى آيند و مى روند. طبيعت باطل ، زايل شدن و از بين رفتن است اما گمان نشود كه باطل اگر از بين رفت ، اسلام يا حق ، بدون تلاش و مجاهدت و زحمت كشيدن من و شما ممكن است در دنيا جايگزين باطل ها بشود. اين بستگى دارد به اين كه من و شما چكار كنيم ؟ پس بايد از اهل بيت همچنان درس ‍ گرفت و اين درس ها را به مردم داد و همچنان تربيت كرد تا بر اثر كوشش ها مُرّ حق و لُب حق جانشين باطل ها بشود)).
اصل واقعيت و تعقل 
((بناى ما بر اين نيست كه هر چه را در آن شك داريم يا قبول نداريم ، بگوييم نخوانند. اگر ما بخواهيم بگوييم : آقا اين دقيق نيست ، نخوانيد، مى ترسم برادران ، در خواندن خيلى محدود بشوند. توجه داشته باشيد آن چيزى را بخوانيد كه معقول باشد. البته نه اينكه انسان هر چه معقول است از خودش بسازد و بخواند، بلكه چيزهاى معقول را متكى به اصول و واقعيت ها كنيد. البته گزاره هر حديثى وقتى هنرى باشد با پيرايه هايى همراه خواهد بود و آن پيرايه ها ايرادى ندارد. منتها مشروط بر اين كه پيرايه ها اصل نشود. اصل را بايستى از واقعيت ها گرفت و به آن ، بيان هنرى و پيرايه هايى كه لازم است بخشيد)).
اصل ذكر مصيبت  
((ذكر مصيبت يك چيز قهرى است كه حتماً بايد انجام بشود... بنده گاهى مى بينم در مصيبت حضرت على اكبر و على اصغر و مسائل گوناگون كربلا، كلمات و تعبيراتى ، چه از طرف روضه خوان چه از طرف مداح كه احساسات خودش را بيان مى كند، گفته مى شود. گاهى احساسات را از زبان خودش بيان مى كند و گاهى از زبان آن بزرگواران بيان مى كند. اينها ذكر مصيبت نيست . آنچه را در كربلا گذشت بايستى بيان كرد و اين حادثه نبايد فراموش و مرده شود. اين حادثه بايد زنده بماند. ريز حادثه را بگوئيد. هر شبى در هر جلسه اى كه روضه بزرگوارى خوانده مى شود، ماجراى او بايد گفته شود، حالا يا به زبان شعر و يا به زبان نثر. اين يك بحث مفصلى است كه بايد با روضه خوان ها و منبرى هايى كه روضه مى خوانند، بيشتر در ميان گذاشته شود و الا برادران مداح طبعاً تا حدود زيادى مراعات مى كنند. اين امر هم از جهت محتوى و مضمون و هم از نظر شعر سرايى هرچه بهتر و هنرى تر باشد، تاءثيرش بيشتر است و دل مستمع را بيشتر جذب مى كند)).
اصل تفهيم 
((يكى از اصول مهم در مداحى اصل تفهيم است . هر آهنگى و هر آوازى به درد شما نمى خورد. آهنگ و آواز خاصى به درد شما مى خورد، آن هم با شيوه بيان خاص ‍ مداحى ... مردم زبان شعر را بيشتر مى خواهند اما مثل زبان نثر نمى فهمند. بخصوص اگر شعر بالايى باشد. شما بايد اين را بفهمانيد و فهماندنش هم فقط به اين نيست كه آدم با صداى خوب بخواند. چون خيلى ها شعر را با صداى خوب مى خوانند ولى مستمع نمى فهمد كه چه مى گويند. پس بايد بفهمانيد و اين فهماندن همان هنر مداحى است . اگر شعر را با هنر خواندن براى تفهيم كه البته غالباً با صداى خوب هم همراه است و اگر صداى خوب هم نباشد همان كيفيت خواندن ، جبران صدا را هم مى كند ارائه دهيد، گاهى از خيلى از خوش صداها ممكن است بهتر و جاافتاده تر و شيرين تر تلقى بشود)).
((اگر فرض كنيم ما ابياتى را در مقامات معنوى فاطمه زهرا بگوييم كه مستمعمان چيزى از آن نفهمد و سر در نياورد، معلوم نيست كه او را به فاطمه زهرا نزديك كند. ما لازم است به اين خانواده روز به روز نزديك و نزديك تر بشويم و ملت ما از اين طريق خواهد توانست به رسالت خودش عمل كند. اين ملت اين چنين مى تواند آن پيام بزرگ را به دنيا برساند)).
اصل زمان 
((من خيلى خوشحالم از اينكه الحمدالله مى بينم شعر شما، سرود شما، آهنگ شما و اقدام شما با پيشرفت ها و نيازهاى زمان هماهنگ شده است . اين را بايد ادامه دهيم ... در گذشته مداحان قبل از اين كه شروع به خواندن روضه كنند، معمولاً يك چيز اخلاقى مى خواندند؛ اخلاقياتى كه فرضاً سى و پنج سال قبل از اين من يادم مى آيد و كوچك بودم و مى شنيدم . درست است كه آن اخلاقيات خوب بود اما اخلاق امروز نيست . آن روز گفته مى شد مثلاً سلام را بلند بگوييد و به همسايگان تان نيكى كنيد، امروز بايد شما به مردم بياموزيد كه مردم ايثار و فداكارى كنند و از تجمل پرستى و زياده روى در مصرف ، خوددارى نمايند و قناعت كنند... آن روز قناعت يك معنى داشت و امروز با توجه به مسائلى كه نظام جمهورى اسلامى با آن روبروست قناعت ، معناى ديگرى دارد)).

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

عظمت و ابعاد واقعه عاشورا  
((نقطه برجسته اى كه در زندگى حسين بن على مثل قله اى همه دامنه ها را تحت الشعاع خود قرار مى دهد، واقعه عاشورا است . در زندگى امام حسين آن قدر حوادث و مطالب و تاريخ و گفته ها و حديث وجود دارد كه اگر حادثه كربلا نمى بود، زندگى آن بزرگوار هم مثل زندگى هر يك از ائمه ديگر منبع حكم ، آثار، روايات و احاديث بود. اما قضيه عاشورا آن قدر مهم است و غلبه دارد كه شما از زندگى آن بزرگوار كمتر چيز و نشانه ديگرى را به خاطر مى آوريد. اين قضيه عاشورا آن قدر مهم است كه در زيارت و يا دعايى كه در روز سوم شعبان و درباره حسين بن على وارد است ، آمده است كه ؛ حسين هنوز پا به اين جهان نگذارده ، آسمان و زمين گريستند. قضيه اين قدر حائز اهميت است ! ماجراى عاشورا و شهادت بزرگى كه در تاريخ بى نظير است و در آن روز اتفاق افتاد، جريانى بود كه چشمها به او بود. اين قضيه اى بود كه از پيش تقدير هم شده بود. حسين بن على قبل از اينكه چهره بنمايد با شهادت ناميده و خوانده مى شد. به نظر مى رسد كه رازى در اينجا وجود دارد و براى ما آموزنده هم هست . البته در باب شهادت حسين بن على بسيار حرف هاى خوب و درست زده شده است و هر كس به قدر فهم خوداز اين ماجرا چيزى فهميده است . بعضى او را به طلب حكومت محدود كرده اند. بعضى ديگر او را در قالب چيزهاى ديگر كوچك كرده اند. بعضى هم ابعاد بزرگترى از او شناختند و فهميدند و گفته اند و نوشته اند. آنها را نمى خواهم عرض بكنم . آن چيزى كه اين جا وجود دارد اين است كه در اسلام به عنوان يك پديده عزيز، از قبل از پديد آمدنش و يا از آغاز پديد آمدنش از طرف پروردگار، پيش بينى خطراتى كه آن را تهديد مى كند، شده است و وسيله مقابله با آن خطرات هم در اسلام ، ملاحظه و در اين مجموعه كار گذاشته شده است . مثل يك بدن سالم كه خداى متعال ، قدرت دفاعيش را در خود او كار گذاشته است . مثل يك دستگاه يا ماشين سالم كه وسيله تعميرش را مهندس و سازنده آن با خود آن همراه كرده است . اسلام يك پديده است و مثل همه پديده ها خطراتى آن را تهديد مى كند و وسيله اى براى مقابله لازم دارد. اين وسيله را خدا متعال در خود اسلام گذاشته است . دو خطر عمده اسلام را تهديد مى كند. يكى خطر دشمنان خارجى و ديگرى خطر اضمحلال داخلى است . دشمن خارجى يعنى آنكه از بيرون مرزها با انواع سلاح ، موجوديت يك نظام را با فكرش و دستگاه زيربنايى عقيدتى اش و قوانينش ‍ و همه چيزش هدف قرار مى دهد. شما در مورد جمهورى اسلامى اين را به چشم ديديد كه گفتند ما مى خواهيم نظام جمهورى اسلامى را از بين ببريم . دشمنانى از بيرون نظام بودند و تصميم گرفتند كه آن را از بين ببرند. از بيرون يعنى چه ؟ از بيرون كشور نه ، بلكه از بيرون نظام ، ولو در داخل كشور.
دشمنانى هستند كه خود را از نظام بيگانه مى دانند و مخالف با يك نظام هستند. اينها بيرون از نظام و غريبه هستند. اينها با شمشير، با سلاح آتشين ، مدرن ترين سلاح هاى مادى ، تبليغات ، پول و هر چه كه در اختيارشان باشد تلاش مى كنند، براى اينكه يك نظامى را نابود كنند. اين يك جور دشمنى است .
دشمنى دوم و آفت دوم آفت اضمحلال درونى است . كه اين مخصوص غريبه ها نيست . بلكه مخصوص خودى ها و در درون نظام است . در يك نظامى ممكن است خودى ها بر اثر خستگى ، اشتباه در فهم راه درست ، مغلوب احساسات نفسانى شدن و نگاه كردن به جلوه هاى مادى و آنها را بزرگ انگاشتن ، ناگهان در درون ، دچار آفت زدگى بشوند.
اين دشمن البته خطرش بيشتر از دشمن اولى است . براى هر نظام ، تشكيلات و پديده اى آفت برونى و آفت درونى دو نوع دشمن است . اسلام براى مقابله با هر دو آفت علاج معين كرده است و جهاد را گذاشته است . جهاد تنها مخصوص دشمنان خارجى نيست (( جاهِد الكُفَّارَ وَ المُنَافِقِينَ )) . منافق عمدتاً خودش را درون جامعه قرار مى دهد. با همه اينها بايستى جهاد كرد. اين جهاد براى دشمنى است كه مى خواهد از روى بى اعتقادى و دشمنى با نظام ، به آن هجوم بياورد و براى مقابله با آن تفكك داخلى و از هم پاشيدگى درونى آن ، تعاليم بسيار با ارزشى است كه دنيا را به طور حقيقى به انسان مى شناساند و مى فهماند كه ؛ (( اِنَّمَا الدُّنيَا لَعِبٌ وَ لَهوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفَاخُرٌ بَينكُم وَ تَكَاثُرٌ فِى الا موَالِ وَ الا ولادِ)) يا در روايات نشان مى دهد كه زر و زيور دنيا، جلوه هاى دنيا و لذت هاى دنيا، اگر چه براى شما لازم است و اگر چه كه شما ناچاريد از آن بهره ببريد و زندگى شما وابسته به آنهاست و در اين شكى نيست و بايد براى خودتان آن را فراهم بكنيد، اما بدانيد كه مطلق كردن آن ، چشم بسته به دنبال اين نيازها حركت كردن و هدف ها را فراموش كردن ، چقدر خطرناك است . در روايات و خطب نهج البلاغه وقتى اميرالمؤ منين ، شير ميدان نبردهاى با دشمن ، سخن مى گويد انسان انتظار دارد كه نصف بيشتر سخنان او راجع به جهاد و جنگ و پهلوانى و قهرمانى باشد ولى نصف بيشتر سخنان اميرالمؤ منين راجع به زهد، تقوى ، اخلاق ، نفى دنيا، تحقير دنيا و ارزش گذارى بر روى ارزش هاى معنوى و والاى بشرى انسان است .
ماجراى امام حسين تلفيق اين دو بخش است . يعنى آنجايى كه جهاد با دشمن و جهاد با نفس در اعلى مرتبه آن تجلى پيدا كرده است ، ماجراى عاشورا است ، يعنى خداوند متعال مى داند كه اين حادثه پيش مى آيد و يك نمونه اعلايى بايد ارائه شود و آن نمونه اعلى الگو بشود. مثل قهرمان هايى كه در كشورها در يك رشته اى مطرح مى شوند و مشوق ديگران به اين حركت و ورزش هستند. البته اين يك مثال كوچك براى تقريب به ذهن است .
ماجراى عاشورا عبارت از يك حركت عظيم مجاهدت آميزى در هر دو جبهه است . هم در جبهه مبارزه با دشمن خارجى و برونى كه همان دستگاه خلافت فاسد و آن دنياطلبانى بود كه به اين دستگاه قدرت اسلامى چسبيده بودند و قدرتى را كه پيغمبر براى نجات انسان ها آورده بود، استخدام و استثمار كرده بودند و در عكس مسيرى كه اسلام و نبى مكرم اسلام خواسته بودند و اراده كرده بودند حركت مى كردند و هم در جبهه درونى آن روز، كه جامعه به طور عموم به سمت همان فساد درونى حركت كرده بود. اين نكته به نظر من مهمتر است . يعنى برهه اى از زمان گذشته بود، دوران سختى ، اول كار طى شده بود، فتوحاتى پيدا شده بود، غنائمى به دست آمده بود، دايره كشور وسيع تر شده بود، دشمنان خارجى در اين جا و آن جا سركوب شده بودند، غنائم فراوانى در داخل كشور به راه افتاده بود، عده اى پول دار شده بودند، عده اى در طبقه اشراف قرار گرفته بودند، بعد از آنكه اسلام ، اشرافيت را به كلى قلع و قمع كرده بود، طبقه اشراف جديدى در دنياى اسلام به وجود آمده بود، عناصرى با نام اسلام و با سِمت ها و عناوين اسلامى در كارهاى ناشايست و نامناسب افتاده بودند كه بعضى از آنها اسمهاى شان در تاريخ معين است . كسانى پيدا شدند كه براى مهريه دخترهاى شان به جاى مهرالسنه 480 درهمى كه پيغمبر اكرم و اميرالمؤ منين و مسلمانان صدر اسلام مطرح مى كردند، يك مليون دينار (يك مليون مثقال طلاى خالص ) براى مهريه زنهاى شان قرار دادند چه كسانى ؟ پسر صحابى هاى بزرگ مثلاً مصعب بن زبير و... از اين قبيل . وقتى مى گوييم دستگاهى از درون فاسد بشود، يعنى اين ! يعنى افرادى در جامعه پيدا بشوند كه به تدريج ، اين بيمارى اخلاقى را(چون بيمارى اخلاقى هم متاءسفانه هم مهلك است و هم مسرىّ)، اين دنيازدگى را، اين شهوت زدگى را، در داخل جامعه منتقل كنند. در چنين وضعيتى مگر كسى دل و جراءت و يا حوصله پيدا مى كرد كه به سراغ مخالفت با دستگاه يزيد بن معاويه برود. مگر چنين چيزى اتفاق مى افتاد؟
چه كسى به اين فكر بود كه با دستگاه ظلم و فساد آن روز يزيدى مبارزه كند؟ در چنين زمينه اى بود كه اين قيام عظيم به وجود آمد و هم با دشمن مبارزه كرد و هم با روحيه راحت طلبى فسادپذير رو به تباهى ميان مسلمان عادى و معمولى مبارزه كرد. اين مهم است ! يعنى حسين بن على كارى كرد كه وجدان مردم بيدار شد. از اين روست كه شما مى بينيد بعد از شهادت امام حسين قيام هاى اسلامى يكى پس از ديگرى به وجود آمد. البته بعضى از آنها سركوب هم شد. اين مهم نيست كه حركتى از طرف دشمن سركوب بشود. البته اين حادثه بد و تلخ است . اما تلخ ‌تر از آن اين است كه يك جامعه به جايى برسد كه حال عكس العمل نشان دادن را در مقابل دشمن را پيدا نكند. اين خطر بزرگى است .
حسين بن على كارى كرد كه در همه دوران هاى حكومت طواغيت ، كسانى پيدا شدند كه على رغم اينكه از دوران صدر اسلام دورتر بودند ولى اراده آنها از دوران امام حسن مجتبى براى مبارزه با دستگاه ظلم و فساد بيشتر بود. همه هم سركوب شدند. از قضيه مردم مدينه كه معروف به ((حرّه )) است شروع كنيد تا قضاياى بعدى ((توابين ))، ((مختار)) و غيره تا دوران اواخر بنى اميه و بنى عباس كه مرتب در داخل ملت ها قيام به وجود آمد. اين حركت ها را كه كرد؟ حسين بن على كرد. اگر امام حسين قيام نمى كردند آن روحيه مسئوليت پذيرى كه قبل از اين قيام در مردم به كلى مرده بود و يا نيمه جان شده بود، ديگر ترميم شدنى نبود. چرا مى گوئيم اين روحيه مرده بود؟ به دليل اينكه وقتى امام حسين از مدينه به مكه آمدند، مدينه مركز بزرگ زادگان اسلام همچون فرزند عباس ، فرزند زبير، فرزند عمر و فرزند خلفاى صدر اسلام بود. همه اينها در مدينه جمع بودند، ولى هيچ كس حاضر نشد به امام حسين در آن قيام خونين و تاريخى كمك بكند. پس تا قبل از قيام امام حسين خواص هم حاضر نبودند اين كار را بكنند. اما بعد از قيام امام حسين روحيه مسئوليت پذيرى زنده شد. اين آن درس بزرگى است كه در ماجراى عاشورا در كنار درس هاى ديگر ما بايستى بدانيم . عظمت اين ماجرا اين است . اين كه از قبل از ولادت آن بزرگوار آفرينش ، حسين بن على را در اين عزاى بزرگ مورد توجه قرار دادند و عزاى او را گرامى داشتند و به تعبير اين دعا يا زيارت بر او گريه كردند. اين به خاطر اين مسئله است . لذاست كه امروز وقتى شما نگاه مى كنيد، اسلام را زنده شده حسين بن على مى دانيد))(49) .
علت عظمت قيام اباعبدالله عليه السّلام 
((مساءله عاشورا يك مساءله تمام نشدنى و هميشگى است . چرا اين حادثه ، در تاريخ اسلام اين قدر تاءثيرات بزرگى داشته است ؟ به نظر بنده ، مساءله عاشورا از اين جهت ، كمال اهميت را دارد كه فداكارى و از خود گذشتگى كه در اين قضيه انجام گرفت ، يك فداكارى و از خود گذشتگى استثنايى بود. جنگ ها، شهادت ها و گذشت ها از اول تاريخ اسلام تا امروز، هميشه بوده است و ما هم در زمان خودمان مردم زيادى را ديده ايم كه مجاهدت و از خودگذشتگى كرده اند و شرايط سختى را متحمل شده اند. اين همه شهدا، جانبازان ، اسرا، آزادگان ، خانواده هاى آنها و بقيه كسانى كه در سال هاى اول انقلاب و سال هاى بعد، از خود فداكارى كردند، جلوى چشم ما هستند. در گذشته هم حوادثى بوده است كه در تاريخ ما خوانده ايد اما هيچ كدام از اين حوادث حتى شهادت شهداى بدر و احد و جنگ هاى صدر اسلام با حادثه عاشورا قابل مقايسه نيست . وقتى انسان تدبر مى كند، مى فهمد كه چرا از زبان بعضى از ائمه ما (عليهم السلام ) نقل شده است كه خطاب به سيدالشهدا فرموده اند: (( لا يَومَ كَيَومِكَ يَااَباعَبدِاللّه )) يعنى هيچ حادثه اى مثل حادثه تو و هيچ روزى مثل روز تو نيست . چرا؟ چون حادثه عاشورا يك واقعه استثنايى بود.
لُب و جوهر حادثه عاشورا اين است كه در يك دنيايى كه همه جاى آن را ظلمت و فساد و ستم فرا گرفته بود، حسين بن على براى نجات اسلام قيام كرد و هيچ كس در اين دنياى بزرگ به او كمك نكرد. حتى دوستان آن بزرگوار و كسانى كه هر كدام مى توانستند جمعيتى را به مبارزه با يزيد بكشانند، هم به او كمك نكردند و هر كدام به يك عنوان از ميدان خارج شدند و گريختند. ابن عباس ، عبدالله بن جعفر، عبدالله بن زبير و بزرگان باقيمانده از صحابه و تابعين ، هر كدام به يك نحو ميدان را خالى كردند. شخصيت هاى معروف و نام و نشان دارى كه مى توانستند تاءثير بگذارند و ميدان مبارزه را گرم كنند، از ميدان خارج شدند در حالى كه هنگام حرف زدن همه حرف مى زدند، همه شعار دفاع از اسلام را سر مى دادند، اما وقتى كه نوبت به عمل رسيد و ديدند كه دستگاه يزيد دستگاه خشنى است و رحم نمى كند و تصميم بر شدت عمل دارد، هر كدام از يك گوشه اى فرار كردند و امام حسين را در صحنه تنها گذاشتند. حتى براى اين كه كار خود را توجيه كنند آمدند خدمت حسين بن على و به آن بزرگوار اصرار كردند كه آقا شما هم قيام نكنيد و به جنگ با يزيد نرويد! اين در تاريخ ، يك درس عبرت عجيبى است ! آنجا كه بزرگان مى ترسند و دشمن چهره بسيار خشنى از خود نشان مى دهد و همه احساس ‍ مى كنند كه اگر وارد ميدان بشوند وضعيت غريبانه اى آنها را در بر خواهد گرفت ، جوهرها و باطن افراد شناخته مى شود. معلوم شد كه در تمام دنياى اسلامى آن روز كه دنياى بزرگى هم بوده و كشورهاى اسلامى زيادى كه امروز مستقل و جدا هستند با جمعيت بسيار زياد وجود داشته اند، آن كس كه اين تصميم و عزم و جراءت را داشت كه در مقابل دشمن بايستد، حسين بن على بود و بديهى بود كه وقتى كسى مثل امام حسين حركت و قيام كند، عده اى از مردم هم دور او را خواهند گرفت و گرفتند، اگر چه وقتى معلوم شد كه كار چقدر سخت است و در آن شدت عمل وجود دارد، آنها هم يكى يكى از دور آن حضرت پراكنده شدند و در شب عاشورا از هزار و اندى كه با امام حسين از مكه راه افتاده بودند يا در بين راه به حضرت پيوسته بودند، تعداد خيلى كمى باقى ماندند كه با مجموع كسانى كه خودشان در روز عاشورا به حضرت رساندند، هفتاد و دو نفر مى شدند و اين خيلى مظلوميت است . اين مظلوميت به معناى كوچكى و ذلت نيست . امام حسين عظيم ترين مبارز و مجاهد تاريخ اسلام است . چون در چنين ميدانى ايستاد و نترسيد و مجاهدت كرد اما اين انسان بزرگ ، به قدر عظمتش ، مظلوميت دارد. همان قدر كه بزرگ است ، مظلوم است كه با همين مظلوميت و غربت هم به شهادت رسيد.
فرق است بين آن سرباز فداكار و انسان پرشورى كه وقتى كه به ميدان مى رود، مردم براى او شعار مى دهند و از او تمجيد مى كنند و مى داند كه در ميدان نبرد، انسان هاى پرشورى مثل خود او اطرافش را گرفته اند و اگر مجروح يا شهيد بشود، مردم با چگونه شورى با او برخورد خواهند كرد، با انسانى كه در آن چنان غربت و ظلمتى قرار دارد و تنها و بدون ياور و هيچ گونه اميد كمكى از طرف مردم ، على رغم تبليغات وسيع دشمن مى ايستد و مبارزه مى كند و تن به قضاى الهى مى سپارد و آماده كشته شدن در راه خدا مى شود. عظمت شهداى كربلا در اين است .
آنها بر مبناى احساس تكليف كه همان جهاد در راه خدا و دين بود، از عظمت دشمن نترسيدند و از تنهايى خود، وحشت نكردند. آنها كم بودن عده خود را، مجوزى براى گريختن از مقابل دشمن قرار ندادند. همين نترسيدن از عظمت پوشالى دشمن است كه به يك انسان ، يك رهبر و يك ملت عظمت مى بخشد.
سيدالشهدا مى دانست كه دشمن بعد از شهادت او تمام فضاى جامعه و دنياى آن روز را از تبليغات عليه او پر خواهد كرد. امام حسين كسى نبود كه زمان و دشمن را نشناسد و مى دانست كه دشمن چه جنايت هايى خواهد كرد، در عين حال اين ايمان و اميد را داشت كه همين حركت مظلومانه و غريبانه او بالاخره دشمن را شكست خواهد داد، هم در كوتاه مدت و هم در بلندمدت . و همين طور هم شد. خطاست اگر كسى خيال كند كه امام حسين شكست خورد. كشته شدن ، شكست خوردن نيست . كسى كه در جبهه جنگ كشته مى شود، شكست نخورده است . كسى كه به هدف خود نمى رسد، شكست خورده است . هدف دشمنان امام حسين اين بود كه اسلام و يادگارهاى نبوت را از زمين بر اندازند اما شكست خوردند. چون اين طور نشد.
هدف امام حسين اين بود كه در ترتيبات يكپارچه دشمنان اسلام كه همه جا را به رنگ دلخواه خودشان در آورده بودند، رخنه ايجاد بشود و نداى مظلوميت و حقانيت اسلام در همه جا سر داده بشود. و در نهايت دشمن اسلام مغلوب بشود و همه اينها محقق شد. امام حسين ، هم در كوتاه مدت و هم در بلندمدت پيروز شد. پيروزى كوتاه مدت به اين ترتيب بود كه قيام امام حسين و شهادت مظلومانه و اسارت خاندان آن بزرگوار، نظام حكومت بنى اميه را متزلزل كرد. بعد از همين حادثه بود كه حوادث پى در پى در دنياى اسلام و در مدينه و مكه پيش آمد و بالاخره منجر به نابودى سلسله آل ابوسفيان شد. آل ابوسفيان به فاصله چند سال به كلى از بين رفتند. آيا كسى خيال مى كرد، دشمنى كه امام حسين را مظلومانه در كربلا به شهادت رسانده است ، اين جور مغلوب انعكاس فرياد امام حسين بشود آن هم در سه يا چهار سال ؟ چه كسى چنين چيزى را خيال مى كرد؟ اما اين طور شد. در درازمدت هم امام حسين پيروز شد))(50) .
فلسفه قيام امام حسين عليه السّلام  
((هنگامى كه ظلمت و نفاق و جهل بر دنياى اسلام مستولى بود، حسين فرزند گرامى پيامبر، حركتى را شروع كرد كه در طول تاريخ بشريت ، يك حركت بى نظير و بى همانندى بود. عاشورا روز بى مانندى است كه حضرت امام حسن خطاب به حضرت حسين گفت هيچ روزى مثل روز تو نيست .
درباره اين حركت دو نظر گفته اند، يكى اين كه حسين به خاطر گرفتن حكومت از مدينه به سوى كربلا رفت و نظر ديگر اين است كه حسين به خاطر شهادت ، حركت خود را آغاز كرد ولى به نظر من اين دو نظريه مجموعه يك واقعيت است در واقع مى توان گفت حسين نه براى حكومت و نه براى شهادت خود، حركت را آغاز كرد بلكه كشته شدن و به حكومت رسيدن دو نتيجه اى بودند كه بر حركت حسين مترتب مى شد ولى اين دو هدف نبودند. حسين يك هدف داشت و آن انجام يك واجب بزرگ اسلامى بود كه پيامبر آن را به عهده فردى چون او قرار داده بود. و اين وظيفه عبارت از دفاع از اسلام در موقعيتى است كه اسلام در خطر انحراف و يا از بين رفتن باشد و كارگزاران حكومت به نام اسلام در مقابل اسلام و مسلمين ايستاده باشند و احكام خدا را عملاً و علناً ناديده گيرند و حسين در چنين شرايطى اين وظيفه مهم اسلامى را انجام داد.
اسلام داراى احكام فردى اجتماعى در تمام زمينه ها مى باشد كه رسول خدا هم آنها را ابلاغ كرد و خود به يكايك آنها عمل كرد مثل نماز، روزه ، جهاد، نهى از منكر و غيره و فقط حكم لزوم مبارزه و قيام عليه حكامى كه به نام اسلام فساد به بار مى آوردند بود كه خود بدان عمل نكرد چون در زمان او نمى توانست فسادى در قدرت حاكمه وجود داشته باشد و اگر اين فساد در زمان حضرت على بود، او چنين مى كرد و لذا اين شرايط در زمان امام حسين به وجود آمد كه او نيز به آن عمل كرد.
امام حسين به هنگام خروج از مدينه وصيت نامه اى براى برادرش محمد بن حنيفه نوشت كه اولين مطلب آن شهادتين است و مى نويسد: ((من براى رياكارى و فخرفروشى از مدينه خارج نشده ام من مى خواهم امر به معروف را عملاً با حركت انجام دهم . مى خواهم جامعه اى اسلامى به وجود آورم كه هم به امر به عمل معروف و نهى از منكر عمل كنند)).
آنچه ما بايد از قيام امام حسين بياموزيم اين است كه او براى خدا و جهت اجراى احكام اسلام مبارزه كرد و اين قيام دو نتيجه در پيش داشت ، يا شهادت يا رسيدن به پيروزى كه امام حسين براى رسيدن به هر دو نتيجه آماده بود ولى اين دو هدف نبودند))(51) .
آثار قيام عاشورا در تاريخ  
((از همان روز اولى كه اين حادثه اتفاق افتاد تاءثيرات بنيانى اين حادثه به تدريج معلوم شد. از همان روزها عده اى احساس كردند كه وظايفى دارند. ماجراى توابين ، قضاياى مبارزات طولانى بنى هاشم و بنى الحسن (عليهم الصلواة و السلام ) پيش آمد. حتى نهضت بنى عباس كه عليه بنى اميه در اواسط قرن دوم هجرى به پا خواستند و دعاتى را به همه اطراف عالم اسلام آن روز، بخصوص به مناطق شرق ايران ، خراسان و غيره فرستادند و زمينه را براى ازاله حكومت مستكبر و نژادپرست اموى فراهم كردند. حتى نهضت عباسى ها هم كه بالاخره موفق شد، با نام حسين بن على شروع شد. تاريخ را مطالعه كنيد، مشاهده خواهيد كرد كه وقتى دعات بنى عباس در اطراف عالم اسلام مى رفتند، از خون حسين بن على و شهادت آن بزرگوار و انتقام خون فرزند پيغمبر و جگر گوشه فاطمه زهرا (عليها السلام ) مايه مى گرفتند، تا بتوانند تبليغات خود را به راه بياندازند. مردم هم قبول مى كردند. حتى لباس سياهى كه شعار و لباس ‍ رسمى حكومت پانصد ساله بنى عباس بود، به عنوان لباس عزاى امام حسين انتخاب شد))(52) .
انقلاب اسلامى و عاشورا  
((ملت عزيز ما در ايام محرم و صفر بايد روح حماسه ، روح عاشورايى ، روح نترسيدن از دشمن ، روح توكل به خدا و روح مجاهدت فداكارانه در راه خدا را در خود تقويت بكنند. از حسين مدد بگيرند. مجالس عزادارى براى اين است كه ملت هاى ما را به حسين بن على و اهداف آن بزرگوار نزديك تر و آشناتر بكنند. در اين ايام ما بايد راه آنها را فرا بگيريم . يك عده اى كج فهم نگويند كه امام حسين شكست خورد. يك عده اى كج فهم نگويند كه راه امام حسين اين است كه همه ملت ايران كشته بشوند. كدام انسان نادانى ممكن است چنين حرفى را بزند.
يك ملت بايد از حسين بن على درس بگيرد. يعنى از دشمن نترسند، به خود متكى باشد و به خداى خود توكل بكند و بداند كه دشمن شوكت دارد، اما اين شوكت ناپايدار است . بداند اگر چه اين دشمن ، به ظاهر گسترده و قوى است اما توان واقعى آنها كم است . مگر نمى بينيد كه نزديك به چهارده سال است كه اين دشمنان خواسته اند جمهورى اسلامى را از بين ببرند و نتوانسته اند. آيا علت آن به غير از ضعف آنها و قدرت ماست ؟ ما قوى هستيم و به بركت اسلام قدرت داريم . ما به خداى بزرگ متوكل و متكى هستيم . ما نيروى الهى را داريم و دنيا در مقابل چنين نيرويى نمى تواند بايستد))(53) .
بركات عزادارى  
((تحقيقاً يكى از مهم ترين امتيازات جامعه شيعه بر ديگر برادران مسلمان ، اين است كه جامعه شيعه از خاطره عاشورا برخوردار است . از همان روز كه مسئله ذكر مصيبت حسين بن على باب شد يك چشمه جوشانى از فيض و معنويت در اذهان و دل هاى معتقدين به اهل بيت و محبين اهل بيت جارى شد كه تا امروز نيز همچنان جريان داشته است و بعد از اين هم ان شاءالله جريان خواهد داشت . منشاء آن هم يادآورى خاطره عاشورا است . خاطره عاشورا فقط بيان يك خاطره نيست ، بلكه بيان حادثه اى است كه داراى ابعاد بى شمار است . پس يادآورى اين خاطره در حقيقت خود يك مقوله اى است كه مى تواند به بركات فراوان و بى شمارى منتهى بشود. لذا شما ملاحظه مى كنيد كه در زمان ائمه ، قضيه گريستن و گرياندن براى امام حسين جايگاه ويژه اى داشته است . مبادا كسى خيال كند كه با وجود فكر، منطق و استدلال ديگر چه جايى براى گريه و بحث هاى قديمى است ؟ نه آقا اين اشتباه است . هر كدام از آنها جاى خود را دارد. هر كدام از آنها سهمى در بناى شخصيت انسان دارد. عاطفه جاى خود و منطق و استدلال نيز جاى خود را دارد. خيلى از مشكلات است كه بايد آنها را با عاطفه و محبت حل كرد و منطق و استدلال كافى نيست . شما اگر ملاحظه بكنيد خواهيد ديد كه در نهضت هاى انبياء، وقتى كه پيغمبران مبعوث مى شدند، در وهله اول عده اى دور آنها را مى گرفتند كه عامل اصلى اقبال آنها، منطق و استدلال نبود. شما در تاريخ پيغمبر اسلام كه يك تاريخ مدون و روشنى است ، سراغ نداريد كه آن حضرت مثلاً گروهى از كفار قريش را كه استعداد و قابليت دارند نشانده باشند مثلاً بگويند: به اين دليل خدا هست ، به اين دليل خدا واحد است . يا به اين دليل عقلانى بتها باطل اند. استدلال هاى پيامبر مربوط به بعد است . دلايل عقلانى مربوط به زمانى است كه نهضت پيش رفته است . در وهله اول ، نهضت يك حركت احساسى و عاطفى است . در وهله اول است كه پيامبر اسلام ناگهان فرياد مى زند: نگاه كنيد به اين بتها و ببينيد كه اينها ناتوانند. در همين مرحله است كه مى گويد: نگاه كنيد كه خداى متعال واحد است ؛ (( قُولُوا لا اِلهَ اِلاّ اللّه تُفلِحوُا)) به چه دليل (( لا اِلهَ اِلا هُو)) موجب فلاح است ؟ كدام استدلال عقلانى و فلسفى اينجا وجود دارد؟ البته در خلال هر احساسى كه صادق باشد، يك برهان فلسفى خوابيده است اما بحث اين است كه نبى وقتى كه مى خواهد دعوت خود را شروع كند، استدلال فلسفى را مطرح نمى كند، احساس و عاطفه صادق مطرح مى كند. البته آن احساس صادق ، احساس بى منطق و غلط نيست . در درون خود يك استدلالى هم دارد. اين احساس در ابتدا مردم را متوجه ظلمى كه در جامعه جارى است و اختلافات طبقاتى كه وجود دارد و نيز فشارى كه انداد الله از جنس بشر و شياطين و انس بر مردم وارد مى كنند، مى برد. سپس وقتى كه نهضت وارد جريان معقول و عادى خود شد، نوبت به استدلال منطقى هم مى رسد. كسانى كه داراى تحمل عقلى و پيشرفت فكرى هستند استدلال عادى را مى يابند، بعضى هم در همان درجات ابتدايى مى مانند. البته معلوم نيست آنهايى كه از لحاظ استدلال سطح بالاترى دارند، از لحاظ درجات معنوى هم حتماً سطح بالاترى داشته باشند. گاهى كسانى كه سطح عقلى آنها پايين تر است ، جوشش عواطف شان ، ارتباط و علقه شان با مبداء غيبى و با پيامبر بيشتر است و محبت شان ، جوشان تر است و همين ها هم درجات بالاترى را كسب مى كنند. قضيه اين جورى است . عاطفه سهم و جاى خود رادارد، نه عاطفه جاى استدلال را و نه استدلال جاى عاطفه را مى گيرد. حادثه عاشورا در ذات و طبيعت خود يك درياى خروشان عواطف صادق است . يك انسان والا، پاك منور و بدون ذره اى شائبه ترديد در شخصيت ملكوتى والاى او، براى هدفى كه همه منصفين عالم در صحت اين هدف كه نجات جامعه از جنگ و ظلم و جور و عدوان است ، متفق هستند، قيام مى كند.
وقتى كه دو صف حق و باطل وجود دارند و كسى مثل پيغمبر و اميرالمؤ منين در راءس جبهه حق ايستاده است و مى گويند: چه كسى حاضر است به ميدان برود؟ همه مى روند. پيامبر براى كسانى كه به ميدان مى روند دعا مى كند. دست بر سر آنها مى كشد و آنها را بدرقه مى كند. مسلمانان براى آنها دعا مى خوانند، بعد آنها به طرف ميدان مى روند، دعا مى كنند، جهاد مى كنند و به شهادت مى رسند. اين يك جور كشته شدن ، يك جور جهاد كردن است . يك جور جهاد كردن هم جهادى است كه وقتى انسان به سمت ميدان نبرد مى رود سرتاسر آن جامعه نسبت به او يا منكرند، يا غافلند، يا از او كناره مى جويند و يا در مقابل او هستند. آن كسانى كه قلباً او را تحسين مى كنند، تعداد كمى هستند و حتى جراءت هم نمى كنند زباناً هم او را تحسين كنند. يعنى در حادثه عاشوراى امام حسين حتى عبدالله بن عباس ها و عبدالله بن جعفرها كه خودشان جزو خاندان بنى هاشم و جزو همين شجره طيبه هستند جراءت نمى كنند بيايند، بايستند در مكه يا مدينه فرياد بزنند و به نام امام حسين شعار بدهند. اين مبارزه غريبانه است . سخت ترين مبارزه ها اين مبارزه است ، همه با انسان دشمن هستند و همه از انسان روى گردانند حتى دوستان هم از او اعراض مى كنند، به طورى كه وقتى امام حسين به يكى مى گويد تو بيا به من كمك كن ! او به جاى كمك ، اسب خودش را پيشنهاد مى كند كه : بيا از اين اسب من استفاده كن ! آيا غربت از اين بالاتر و مبارزه از اين غريبانه تر مى شود؟ آن وقت در اين مبارزه ، عزيزترين عزيزانش در مقابل چشمش قربانى مى شوند. پسرانش ، برادر زاده هايش ، پسر عموهايش و گل هاى بنى هاشم در مقابل او پرپر مى شوند و روى زمين مى ريزند. حتى بچه شش ماهه اش كشته مى شود. علاوه بر همه اينها مى داند كه به مجرد اينكه جان از جسم مطهرش خارج بشود، عيالات او كه اين جور بى پناه و بى دفاع هستند، مورد تهاجم قرار خواهند گرفت . اين گرگ هاى گرسنه در اطراف اين دختر بچه هاى جوان مى ريزند، دل هاى آنها را مى ترسانند، اموال آنها را غارت مى كنند، آنها را به اسارت مى گيرند، به آنها اهانت مى كنند و به دختر والاى اميرالمؤ منين ، زينب كبرى كه جزو شخصيت هاى بارز دنياى اسلام بوده است جسارت مى كنند! اباعبدالله همه اينها را مى داند. ببينيد اين مبارزه چقدر سخت است .علاوه بر همه اينها خود و اهل و عيالش تشنه اند، بچه هاى كوچك ، دختر بچه ها، پيرها و بچه شيرخواره ، همگى تشنه اند. حالا درست تصور مى كنيد كه اين مبارزه چقدر سخت است . آنچنان انسان والا، پاك ، مطهر، منور، انسانى كه ملائكه آسمان براى تماشاى جلوه او بر يكديگر سبقت مى گيرند كه حسين بن على را تماشا كنند و به او متبرك بشوند، انبياء و اولياء آرزوى مقام او را مى كنند، در چنان مبارزه اى با آن شدت و محنت ، به شهادت مى رسد. كدام انسانى است ، كه عاطفه اش از اين حادثه جريحه دار نشود و كدام انسانى است كه اين حادثه را بشناسد و بفهمد و نسبت به اين حادثه دلبسته نشود؟ اين چشمه جوشانى است كه از روز عاشورا شروع شد. از همان وقتى كه زينب كبرى طبق همان نقلى كه شده است ، رفت بالاى ((تل زينبيه )) و خطاب به پيغمبر عرض كرد:
(( يَا رَسُولُ اللّهِ صَلَّى عَلَيكَ مَلائِكَةُ السَّماءِ هَذَا حَسِينُكَ مُرَمَّلٌ بِالدِّمَاء مُقَطَّعُ الا عضَاءِ مَصلُوبُ العِمَامَةَ وَ الرِّدَاءَ)) شروع كرد روضه امام حسين را خواندن و ماجرا را به صداى بلند گفتن ، ماجرايى كه مى خواستند مكتوم بماند او به صداى بلند گفت ، در كربلا گفت ، در كوفه گفت ، در شام گفت ، در مدينه گفت ، و اين چشمه شروع به جوشيدن كرد كه تا امروز هم مى جوشد. اين حادثه عاشورا است ))(54) .
عزاى حسينى ، عزاى عمومى مسلمين  
((عزادارى براى امام حسين مخصوص شيعيان نبوده بلكه همواره همه مسلمانانى كه محبت خاندان پيامبر را در دل داشته اند براى مصائب آنها ناراحت و عزادار و غمگين بوده اند و اين عزادارى را به شكل هاى مختلف از جمله تشكيل مراسم مرثيه خوانى يا مراسم هيئت هاى مذهبى و دسته جات گوناگون عزادارى نشان مى دهند، در كشور ما، در پاكستان و هند، در عراق و در همه مناطق كه شيعيان در آنجا حضور دارند حتى در برخى از كشورهائى كه فقط برادران اهل تسنن زندگى مى كنند نيز اين مراسم هست و مراسم خوبى است ))(55) .
مخالفت با عزادارى عاشورا  
((عاشورا يك پديده اى است در تاريخ اسلام كه همواره به نفع مردم و به زيان ستمگران و قدرت هاى استكبارى به كار رفته است ، امروز هم نقش ‍ عاشورا را قدرت هاى استكبارى درست ارزيابى مى كنند كه با آن مخالفت مى نمايند. عاشورا يك حادثه بزرگ تاريخ اسلام است و بزرگداشت خاطره محرم و شهادت حسين بن على و ياران و فرزندان آن حضرت يك وظيفه اسلامى است و تنها، كسانى با آن مخالفت مى كنند كه با حسين بن على و بزرگان اسلام يا آشنايى ندارند و يا با آنها مخالفند و استكبار از عاشورا به شدت بيمناك است و لذا با آن مخالفت مى كنند))(56) .
ويژگى هاى مجالس عزادارى  
((يك وقت كسى نعمتى ندارد سؤ الى هم در مقابل آن نعمت از او نمى شود، اما كسى كه نعمتى را دارد آن وقت از او سؤ ال مى شود. يكى از بزرگ ترين نعمت ها، نعمت خاطره ياد حسين بن على يعنى نعمت مجالس عزا، نعمت محرم و نعمت عاشورا براى جامعه شيعى ماست ... از اين جلسات و از اين خاطره چه استفاده اى بايد كرد؟ شكر اين نعمت چيست ؟ اين مطلبى است كه من مى خواهم به عنوان سؤ ال مطرح كنم و شما جواب بدهيد. اين نعمت با اين عظمت دل ها را به منبع جوشش ايمان اسلامى متصل مى كند. اين نعمت كارى كرده كه در طول تاريخ ، ستمگران حاكم از عاشورا و از قبر امام حسين ترسيده اند. اين ترس از زمان خلفاى بنى اميه شروع شده و تا امروز هم ادامه دارد. و شما يك نمونه آن را در انقلاب خود ما ديديد. وقتى كه محرم شد نظام مرتجع كافر فاسق فاسد پهلوى ديد ديگر دستش بسته است و نمى تواند كارى انجام بدهد. فهميدند محرم شده است . در گزارش هاى باز مانده از آن رژيم منحوس ، اشارتها بلكه صراحت هايى وجود داشت كه نشان مى داد، آنها با آمدن محرم دست و پاشان را حسابى گم كردند و امام بزرگوار ما (رضوان الله عليه ) آن مرد حكيم ، تيزبين ، دنياشناس ، انسان شناس ، خوب فهميد كه از اين حادثه براى پيشبرد هدف امام حسين چگونه استفاده كند و كرد. محرم را به عنوان ماهى كه در آن خون بر شمشير پيروز مى شود، اعلام و با همين تحليل و منطق و به بركت محرم ، خون را بر شمشير پيروز كرد. اين يك نمونه است كه شما ديديد.
از اين نعمت بايد استفاده كرد هم مردم و هم روحانيون بايد از اين نعمت استفاده كنند. استفاده مردم اين است كه به مجالس عزادارى دل ببندند و اين مجالس را اقامه كنند. مردم مجلس عزادارى را هرچه مى توانند در سطوح مختلف بيشتر كنند. در اين مجالس مخلصانه شركت كنند و براى استفاده ، هم شركت كنند نه براى وقت گذراندن . يا به شكل عاميانه فقط به عنوان ثواب اخروى كه نمى داند اين ثواب اخروى از كجا مى آيد؟ مثلاً حضور در اين مجالس ثواب اخروى دارد اما ثواب اخروى اين مجالس از چه ناحيه اى است ؟ به چه جهت است ؟ اين ثواب مسلماً مربوط به يك جهتى است كه اگر آن جهت نباشد، ثواب هم نيست . بعضى آن جهت را متوجه نيستند، مردم بايد در اين مجالس شركت كنند، قدر آنها را بدانند و از آنها استفاده كنند. مردم اين مجالس را وسيله اى براى ايجاد اتصال و ارتباط هر چه محكمتر روحى و قلبى ميان خود و حسين بن على و خاندان پيغمبر و روح اسلام و قرآن قرار بدهند. اما آنچه كه مربوط به روحانيون است ، دشوارتر است چون قوام مجالس عزا، به اين است كه عده اى جمع بشوند و يك روحانى در اين مجلس شركت بكند و او عزا را اقامه كند تا ديگران استفاده كنند. شما چگونه اقامه عزا خواهيد كرد؟ اين سئوال من از تمام كسانى است كه نسبت به اين قضيه احساس مسئوليت مى كنند.
به اعتقاد بنده سه چيز بايد در اين مجالس باشد. اول اين است كه اين مجالس بايد محبت به اهل بيت را زياد كند. چون رابطه عاطفى يك رابطه بسيار ذى قيمتى است لذا شما بايد كارى كنيد كه در اين مجالس محبت ، شركت كننده به حسين بن على و خاندان پيغمبر و مناشح معرفت الهى ، روز به روز بيشتر بشود. اگر شما در اين مجالس خداى ناكرده وضعى را به وجود آوريد كه مستمع اين مجلس يا كسى كه بيرون اين مجلس است از لحاظ عاطفى به اهل بيت (عليهم السلام ) نزديك نشد و خداى ناكرده دور شد و احساس بى زارى و دورى كرد، آن وقت مجلس عزا نه تنها يكى از بزرگ ترين فوايد خود رانداشته است بلكه به يك تعبير مضر هم بوده است . حالا شما كه مؤ سس و گوينده مجلس ‍ هستيد، ببينيد چه مى شود كرد كه عواطف مردم نسبت به حسين بن على (عليه الصلاة و السلام ) و اهل بيت پيغمبر (عليهم افضل صلوات الله ) روز به روز بر اثر حضور در اين مجالس بيشتر بشود. دومين نكته اين است كه بايد دراين مجالس نسبت به اصل حادثه عاشورا يك معرفت روشن تر و واضح ترى براى مردم به وجود بيايد. اين جور نباشد كه ما بياييم در مجلس حسين بن على يك سخنرانى بكنيم يا يك منبر برويم ، طورى كه اگر در داخل اين مجلس يك آدم اهل فكر و تاءمل بود كه امروز در جامعه ما كسانى كه اهل فكر و تاءملند بسيارند و اين از بركات انقلاب است با خود فكر كند كه ما براى چه به اينجا آمديم و قضيه چه بود؟ چرا بايد براى امام حسين گريه كرد؟ چرا امام حسين اصلاً آمد كربلا و عاشورا را به وجود آورد؟ بايد طورى باشد كه اگر براى كسى چنين سؤ الى به وجود آمد، شما پاسخ آن را داده باشيد. پس اگر شما در روضه اى كه مى خوانيد يا سخنرانى كه مى كنيد و مطالبى كه بيان مى كنيد نكته و حتى اشاره اى به اين معنا نباشد، يك ركن از آن سه ركنى كه عرض شد كم و ناقص است و ممكن است آن فايد لازم را به اين مجلس ندهد و حتى خداى ناكرده در بعضى از فروض ، ضرر هم داشته باشد.
سومين چيزى كه در اين مجالس لازم است اين است كه معرفت دينى و ايمان دينى مردم را افزايش بدهد. شما بايد يك چيزى از دين را در اين مجلس بگوييد كه موجب ايمان و معرفت بيشتر بشود. يك موعظه درست و يك حديث صحيح ويك بخشى از تاريخ آموزنده درست ، تفسير آيه اى از قرآن و بيان مطلبى از يك عالم دانشمند بزرگ اسلامى ، چيزهايى است كه مى تواند بيان شود، اين جور نباشد كه برويم بالاى منبر يك مقدار لفاظى كنيم و حرف بزنيم و احياناً اگر مطلبى را هم ذكر مى كنيم مطلب سستى باشد كه نه تنها ايمان را زياد نمى كند بلكه ايمان ها را ضعيف مى كند.
من به شما بايد عرض بكنم كه متاءسفانه گاهى ديده مى شود چنين مواردى وجود دارد. گاهى ديده مى شود كه گوينده يك مجلس ، مطلبى را نقل مى كند كه هم از لحاظ استدلال يا مدارك عقلى يا نقلى سست است و هم از لحاظ تاءثير در ذهن يك مستمع مستبصر و اهل منطق و استدلال ، ويرانگر است . بعضى از چيزها را در يك كتابى نوشته اند و ما دليلى هم نداريم كه آنها دروغ باشد، ممكن است راست باشد و ممكن است دروغ باشد. دليلى بر كذب بودن آنها نيست اما وقتى كه شما آن مطلب را بيان مى كنيد و مستمع شما كه ممكن است يك جوان ، يك دانشجو، يك محصل ، يك رزمنده و يك انقلابى كه بحمدالله انقلاب ذهن ها را باز و منفتح كرده است آن را از شما مى شنود ممكن است به دين مسئله دار بشود و براى او اشكال و عقده به وجود بيايد لذا اين حرف را نبايد زد. حتى اگر اين مطلب سند درست هم مى داشت ، چون موجب گمراهى و انحراف بود، نبايد گفته شود چه رسد به اينكه اغلب اين چيزها سند درستى هم ندارد. يك نفر چيزى را از كسى شنيده است . يكى نقل كرده كه من فلان جا بودم و در فلان سفر، فلان اتفاق افتاد. گوينده بامدرك يا بى مدرك يك مطلبى را گفت و شنونده هم باور كرد. اتفاقاً اين شنونده آمد و آن را در كتابى نوشت كه حالا در يك گوشه اى افتاده است . چرا من و شما كه بايد اين مطلب را كه نمى تواند در يك مجمع بزرگ و براى ذهن هاى مستبصر و هوشيار و آگاه قابل توجيه باشد، بگوييم ؟ مگر انسان بايد هرچه را كه در هر جا نوشته اند بگويد؟ امروز يك بخش مهم از حادثه فرهنگى جامعه ما اين است كه جوان هاى ما بلكه غير جوان ها از زن و مرد و دختر و پسر ذهن هايشان باز است . مسائل را با چشم بصيرت و استبصار نگاه مى كنند. مى خواهند بفهمند. اينها در معرض شبهات قرار مى گيرند. اين يك حادثه فرهنگى در زمان ماست . نه تنها دشمنان ما بلكه منكرين فكر من و شما شبهه القا مى كنند. مگر مى شود گفت : ((هر كس فكر ما را قبول ندارد، لال بشود و حرف نزند و هيچ شبهه اى القا نكند؟)) شبهات درست مى كنند، حرف مى زنند، مطلب مى پراكنند و ايجاد ترديد مى كنند لذا چيزى كه شما مى گوييد، بايد شبهات را برطرف كند، نبايد شبهه را زياد كند. بعضى بدون توجه به اين مسئوليت مهم ، بالاى منبر حرفى مى زنند كه نه فقط گرهى را از ذهن مستمع باز نمى كند بلكه گره هايى را هم به ذهن مستمع اضافه مى كند. بياييد ببينيم اگر چنين اتفاقى افتاد كه ما بالاى منبر يك حرفى زديم كه ده ، پنج يا حتى يك جوان دچار ترديد در امر دين شد و بعد هم رفت و ما او را نشناختيم ، چطور مى شود جبران كرد؟ آيا اصلاً مى شود جبران كرد؟ آيا خدا از ما خواهد گذشت ؟ قضيه مشكل است .
پس خطابه بايد سه محور را در بر بگيرد. اول اينكه عاطفه را نسبت به حسين بن على و خاندان پيغمبر (عليهم صلواة الله ) بيشتر كند و علقه و رابطه و پيوند عاطفى را مستحكم تر كند. دوم اين كه نسبت به حادثه عاشورا يك ديد روشن و واضحى به مستمع بدهد. و سوم اينكه نسبت به معارف دين ، هم ايجاد معرفت و هم ايجاد ايمان بكند حالا نمى گوييم همه خطابه ها بايد همه چيزها را داشته باشند. شما اگر يك حديث صحيح را از يك كتاب معتبر نقل و معنا كنيد، مى تواند بسيار مؤ ثر باشد. بعضى اوقات يك حديث را آن قدر شاخ و برگ مى دهند كه معناى اصلى آن از بين مى رود. اگر شما همين حديث را درست معنا بكنيد ممكن است بخش مهمى از آنچه را كه ما مى خواهيم داشته باشد. شما اگر يك آيه قرآن را از روى يك تفسير معتبر و با فكر و مطالعه ، تنفيح و بيان كنيد، مقصود حاصل است . براى ذكر مصيبت ((نفس المهموم )) مرحوم ((محدث قمى )) را باز كنيد و از رو بخوانيد، خواهيد ديد كه براى مستمع ، گريه آور است و عواطف جوشان را به وجود مى آورد چه لزومى دارد، كه ما براى اينكه به خيال خودمان مجلس آرائى كنيم ، كارى كنيم كه اصل مجلس عزا از فلسفه واقعى اش دو بشود. من واقعاً مى ترسم از اينكه ما خداى نكرده در اين دورانى كه دوران ظهور و بروز اسلام و تجلى اسلام و فكر اهل بيت (عليهم السلام ) است نتوانيم وظيفه مان را انجام دهيم ))(57) .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

((ستايشگرى )) و مدح اهل بيت عليهم السّلام از ديرباز در فرهنگ شيعه ريشه داشته و از همان سال هاى آغازين پيدايش اسلام ، كار خود را شروع نموده است كه تاريخ به خوبى نمايان گر اين مسئله مى باشد و به عنوان يك رسالت تاريخى نسل به نسل تكرار گشته و به دست ما رسيده است . به جراءت مى توان گفت كه يكى از شالوده هاى اصلى شعر شيعى ، ستايشگرى اين خاندان بوده و مى باشد كه با مشاهده چند صفحه از تاريخ اسلام ، پى به منزلت و ريشه دار بودن آن در ادبيات دينى ، برده مى شود. پس سزاوار است كه چند كلامى در اين زمينه به صحبت بپردازيم .
ستايشگرى ائمه اطهارعليهم السّلام در گذشته فقط به صورت سرودن اشعار و قصايدى در مدح آن بزرگواران بوده و ربطى به خوانندگى نداشته بلكه اصل و نهاد مدح بر شعر مبتنى بوده است . و اگر كسى شعرى را مى سروده ، خود وظيفه خواندن آن را نيز بر عهده مى گرفته است . به همين دليل شعرا از نعمت صداى نسبتاً خوش نيز بهره مند بوده اند اما به جهت محدوديت تعداد شعراى اهل بيت عليهم السّلام كم كم اشعار آنها به وسيله افراد ديگرى كه از صداى بهترى بهره مند بوده اند، خوانده شد و همين مسئله باعث پويايى و رواج مدح و ستايش اين خاندان در بين شيعيان آنها گرديد. اما اين به هيچ وجه موجب كم رنگ شدن و يا ضعيف شدن شعر مذهبى نگشته بلكه سبب قوام بيشتر آن نيز به واسطه ترويج شعر، از ناحيه مداحان گرديده است . فقط كم كم موجب جدا شدن حيطه كارى شعرا از مادحين گرديده كه آن هم هيچ گونه ضررى به فرهنگ ستايشگرى وارد نساخته است ؛ كه يك دسته فقط شعر بگويند و دسته ديگر با نفس مسيحايى خود، به خواندن آن بپردازند چرا كه اين فرهنگ ، متكى به ولايت بوده و با بهره گيرى از نور وجودى ائمه معصومين عليهم السّلام به دست شعرا داده شده است . يكى از شاعران به نام و ستايشگران خوب اهل بيت عليهم السّلام آقاى ((غلامرضا سازگار))، در زمينه پشتوانه شعر دينى مى گويد:
((پشتوانه شعر متعهد دينى ، عمدتاً جهات معنوى و ابعاد روحانى موجود در سيره اهل بيت و مكارم والاى اخلاقى و معارف ارزشمندى است كه در گفتار و كردار رهبران معصوم دينى سراغ داريم و نيز عنايت خاصى است به حضرات ائمه اطهار نسبت به شعراى متعهد مذهبى ابراز مى كردند و آنان را مورد تفقد كريمانه خود قرار مى دادند و از اينها كه بگذريم بايد از اقبال مستمر مخاطبانى ياد كرد كه هميشه شيفتگى خود را نسبت به آثار منظوم دينى ابراز كرده اند و شعراى متعهد دينى را مورد تكريم و ستايش خود قرار داده اند)).
آرى ، برخورد كريمانه و تشويق ائمه اطهارعليهم السّلام باعث تحريك شعرا براى سرودن مدايح و مراثى اين ذوات مقدسه شده و همواره مورد تاءييد آنها بوده است و با بيان توصيه هائى بجا و نقد و بررسى شعر آنها، سعى در قوت و استحكام اين فرهنگ داشته اند. آنها هم خود شاعران بسيار توانا و زبردستى بوده و هم شاگردان بزرگى را تربيت كرده و از منبع علم لايزال خود بهره مند ساخته اند. شعراى بزرگى چون عبدالله بن عباس ، اروى دختر عبدالمطلب و عمه رسول خداصلّى اللّه عليه و آله حسان بن ثابت ، عامر بن اكوع ، كعب بن مالك ، خزيمة بن ثابت ، عمار ياسر، صعصعة بن صوحان ، حجر بن عدى ، قيس بن سعد بن عباده ، منذر بن جارود عبدى ، سليمان صرد خزاعى ، عدى بن حاتم طايى ، هاشم مرقال ، مالك اشتر و ابوالا سود دوئلى كه از محضر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله و اميرالمؤ منين عليه السّلام بهره هاى بسيار برده كه توانايى خود اين دو بزرگوار در سرودن اشعار دينى و نقد و انتقاد شعر شاعران دينى ، سهم بسزايى در اشاعه آن داشته است .
اشعارى كه پيامبرصلّى اللّه عليه و آله و على عليه السّلام در جنگ ها به عنوان رجز و نيز اشعارى كه در سوگ همسر عزيزشان فاطمه زهراعليهاالسّلام ،فى البداهه مى سروده اند، حاكى از روحى سرشار و ذوقى قوى مى باشد كه نمونه هايى از آن در تاريخ ذكر شده است . همچنين آن سروران شعر بقيه شعرا را نيز نقد مى نموده اند و خصوصاً اشكالات معنوى را به آنان گوشزد مى فرموده اند. به عنوان مثال ؛
((روزى كعب بن مالك قصيده اى در مدح حضرت رسول مى سرايد و تصميم مى گيرد كه آن را در محضر آن بزرگوار بخواند اما به دليل شلوغ بودن مجلس قادر به قرائت آن نبود. رسول مكرم اسلام كه مجلس را آماده شنيدن قصيده كعب نمى بيند، با دست مبارك خود، مردم را به سكوت دعوت كرده و به كعب اجازه خواندن قصيده اش را مى دهند. كعب شروع به خواندن مى كند تا شعر به اين بيت مى رسد؛
ان الرسول لسيف يستضاءُ به و صارم من سيوف الهند مسلول كه حضرت به اين بيت از شعر او انتقاد كرده و به او مى فرمايند كه عبارت ((سيوف الهند)) را به ((سيوف الله )) تغيير دهد(36) و با اين كار اذهان عمومى مردم و شاعران اهل بيت را به اين نكته متوجه مى سازند كه نبايد رابطه مقام منيع رسالت و نبوت ايشان را جداى از مبداء وحى الهى دانست و رسول خدا به او مى فرمايند: مؤ من با شمشير و زبانش جهاد مى كند و سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست شعر شعرا به منزله تيرى است كه به طرف دشمن نشانه رود))(37) .
و با جهت دهى شعر دينى در مسير صحيح آن ، كوشيدند تا آن را به شعرى ارزشمند و هدف گرا تبديل كرده تا اثر مطلوب خود را در خودى و دشمن داشته باشد و به فرموده ايشان به منزله سلاحى در برابر دشمن قرار گيرد تا موجب خوار شدن و رسوايى دشمنان اسلام شود. به شعراى زمان خود مى فرمودند:
((سوگند به خدائى كه جانم در دست اوست شما شاعران با شعرتان به سوى دشمن نشانه مى رويد))(38) .
((دشمنان را هجو كن و تا زمانى كه مشغول هجو هستى روح القدس (جبرئيل ) با توست ))(39) .
حضرت به كار بردن شعر هدفمند ارزشى را به منزله جهاد و مبارزه با دشمنان دين مى دانستند و به تشويق شعرا به سرودن اشعارى ايچنين پرداخته و آنها را در قبال شعرشان مورد تكريم قرار مى دادند و در مورد شعرا، راءفت و مهربانى بيش از پيش از خود نشان داده و آنان را مورد عنايت خاص خود قرار مى دادند. از جمله اين شاعران ((حسّان بن ثابت )) است كه حضرت در مورد او فرمودند: ((خداوند حسان را به وسيله روح القدس مدد مى فرمايد، تا زمانى كه از حريم رسول خدا در برابر دشمنانش دفاع مى كند))(40) .
حضرت در جريان غدير نيز از حربه شعر براى ماندگار شدن اين واقعه عميق تاريخى استفاده كرده و به حسان فرمودند:
((اى حسان ! تو مؤ يد به دم روح القدسى مادامى كه ما را با زبان شعر خود يارى كنى ))(41) .
شاعر ديگرى كه مورد عنايت خاص حضرت واقع شد ((عامر بن اكوع )) بود كه شعر حماسى او در جنگ خيبر به لوحى پايدار در تاريخ اسلام تبديل گرديد كه در همان جنگ هم به شهادت رسيد. پيامبر در مورد او دعا كرده و آمرزش او را به خاطر خدمتش به اسلام از خدا طلبيد(42) .
در تاريخ آمده كه ؛
((روزى پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله در مجلسى كه على عليه السّلام نيز حضور داشتند، اظهار علاقه به شنيدن شعر حضرت ابيطالب عليه السّلام نمودند كه اميرالمؤ منين عليه السّلام برخاسته و شعر پدر بزرگوار خود را در مجلس قرائت كردند. در اين لحظه مردى كنانى فى البداهه به تضمين شعر ابيطالب عليه السّلام پرداخته و با عوض كردن قالب آن ، شعر جديدى را سرود كه باعث خوشحالى و مسرّت پيامبرصلّى اللّه عليه و آله و اهل مجلس ‍ گرديد. حضرت به او فرمودند: اى مرد كنانى ! خداوند به ازاى هر بيتى از اين شعرت ، خانه اى در بهشت به تو كرامت فرمايد و وى را مورد تفقد قرار دادند))(43) .
گذشته از معصومينى چون پيامبر اكرم ، على ، فاطمه زهرا، امام حسن مجتبى ، امام حسين ، امام سجاد، و على بن موسى الرضاعليهم السّلام كه وصل به منبع لايزال وحى و علم الهى بوده اند، فرزندان اين خاندان نيز از شاخصه هاى ادبيات عرب به شمار مى روند. كسانى چون عقيله بنى هاشم حضرت زينب ، قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس ، رباب همسر فداكار سيدالشهدا و حضرت سكينه عليهم السّلام كه به تربيت شعراى بزرگى چون ((فرزدق ))، ((جرير))، ((كثيّر عزة بن عبدالرحمن خزاعى )) و... پرداخته اند. اشعارى كه امام حسين ، حضرت عباس ، و حضرت سكينه عليهم السّلام در روز عاشورا خواندند از برترين و معروف ترين اشعار شيعى محسوب مى شود كه كمابيش همگى با آن آشنايى داريد و از جايگاهى عالى در مقام شعر و شاعرى برخوردار است .
در پايان دوره اموى و عباسى نيز ائمه معصومين عليهم السّلام سعى در ترويج بيشتر اين فرهنگ با تشويق و ((صله ))(44) دادن به شعرا نمودند كه به نمونه هايى از آن مى پردازيم .
كميت بن زيد اسدى مداح سه امام  
((كميت )) يكى از شاعران معروف و بنام شيعى است كه در زمينه مدح اهل بيت عليهم السّلام يد طولايى داشت . امام سجادعليه السّلام درباره او فرمودند: ((بارالها! به كميت زندگى سعادتمند و افتخار شهادت عطا فرما و او را در اين دنيا پاداشى پسنديده و در آخرت ثوابى فراوان نصيب گردان )). اين شاعر با امام باقر و امام صادق عليهماالسّلام نيز هم دوره بود. امام باقرعليه السّلام درباره او فرمودند: ((اى كميت ! هميشه مؤ يد به دم روح القدس خواهى بود مادامى كه درباره ما اهل بيت شعر مى گويى ))(45) . و هنگامى كه كميت در سرزمين منى اشعار خود را براى امام صادق عليه السّلام انشاد(46) كرد، ايشان در حق او دعا كردند؛ ((بارالها! كميت را بيامرز و از گناهان گذشته و آينده و لغزش هاى پنهان و آشكار او درگذر و آن قدر از خزانه غيب به او عنايت فرما تا راضى و خشنود گردد))(47) .
روزى كميت خدمت حضرت صادق عليه السّلام مشرف شد و اجازه خواندن شعرش را درخواست نمود. حضرت ظاهراً مشغول انجام كارى بودند و فرمودند: ((حالا وقت آن نيست )) اما وقتى كه كميت عرضه داشت ؛ شعر در مدح خاندان عصمت و طهارت است ، حضرت خوشحال شده و دستور دادند تا همه براى شنيدن آن جمع شوند. كميت شعر را خوانده سپس حضرت بعد از دعاى خير، لباس مخصوصى به همراه هزار دينار را به عنوان صله به او عطا فرمودند و سنت صله دادن به مادحين خود را بنا نهادند.
اسماعيل حميرى 
او يكى ديگر از شعراى نام دار شيعى است كه اشعار و قصايد ماندگارى در فضايل اهل بيت عليهم السّلام سروده كه مورد رضايت حضرت صادق عليه السّلام واقع شده است . او داراى چهار دختر بوده كه هر كدام چهارصد بيت از اشعار پدرشان را حفظ بوده اند.
آورده اند كه ؛
((روزى حضرت صادق عليه السّلام بعد از تمام شدن شعر اسماعيل ، در حضور مستمعين به تفقد و قدردانى از او پرداختند در اين هنگام شخصى از ميان جمعيت به صدا در آمد كه ؛ اسماعيل فلان عمل زشت را مرتكب شده است . امام در جواب فرمودند: بعيد نيست كه خداوند گناهان دوستدار و مداح ما را بيامرزد))(48) .
اين درس بزرگى در درجه اول براى مادحين اهل بيت عليهم السّلام است كه از چه جايگاه بزرگ و رفيعى نزد خدا و ائمه برخوردار هستند و بايد از آن پاسدارى نمايند و در حفظ اين مرتبه بكوشند و ثانياً درس بسيار آموزنده اى براى شيفتگان اين مكتب است كه از لغزش هاى شعرا و مادحين اين خاندان به خاطر محبتى كه به اين نورهاى مقدس دارند چشم پوشى كنند چرا كه اهل بيت به حمايت از آنها بر آمده و شيعيان را به اغماض از اشتباهات آنها فرا خوانده اند. البته اين مطلب نبايد زمينه اى براى طغيان و سركشى مادحين بشود چرا كه بايد با تاءمل در اين احاديث سعى در حفظ تاءييدات آن بزرگواران در حق خود باشند و بر اصلاح خود برآيند.
ابوعلى دعبل خزاعى  
((دعبل )) نيز از شاعران جليل القدر شيعى است كه در پرتو عنايات حضرت ثامن الحجج عليه السّلام بوده و قصيده ((مدارس آيات )) او معروف است كه در محضر رئوفانه حضرت ، صبغه جاودانگى به خود گرفت و مورد الطاف بزرگوارانه حضرت رضاعليه السّلام واقع شد كه با اين بيت آغاز مى گردد:

(( مدارس آيات خلت من تلاوة
و منزل وحى مقفر العرصات ))

كه در تاريخ آمده وقتى كه دعبل اين شعر را نزد حضرت قرائت مى كند هنگامى كه به بيت ؛

(( اذا وتروا مدوا الى واتريهم
اكفا عن الاوتار منقبضات ))

مى رسد، حضرت از شدت گريه از هوش مى روند و وقتى دعبل شعر را براى بار دوم نيز بنا به خواسته حضرت قرائت مى كند، باز حضرت از شدت انقلاب ، از هوش ‍ مى روند. حضرت در پايان سه بار به او مى فرمايند: ((احسنت !)) و نوشته اند كه حضرت فى البداهه دو بيت را در همان وزن و قافيه به شعر دعبل اضافه مى فرمايند كه ؛

(( و قبر به طوس يا لها من مصيبه
الحّت بها الاحشاءبالزفرات ))
(( الى الحشر حتى يبعث الله قائما
يفرّج عنّا الهمّ و الكربات ))

و در پايان ، حضرت ده هزار درهم و اشياء ذى قيمتى به او صله كردند اما او پيراهن خود حضرت را تقاضا مى كند تا آن را در كفن خود بگذارد.
اين تاريخچه كوچكى بود از اولين كسانى كه در جرگه مداحى آل الله در آمدند كه بسيارى از آنان در اين راه به شهادت رسيدند. شاعران شهيدى چون كميت ، ابن سكيّت ، عبدالله بن عمار برقى ، على بن عبدالله معروف به ناشى صغير، احمد بن همدانى ، شهيد اول و بسيارى ديگر از مادحين كه به وسيله شكنجه ، خوراندن سمّ، در آوردن زبان از پشت سر و سوزندان ، به خاطر مدح اهل بيت عليهم السّلام با فجيح ترين وضع در دولت عباسى ، به شهادت رسيده و جان خود را در پاى وصف معشوق خويش فدا ساختند.
آرى ! فرهنگ مداحى از ميان خون گذشته و به دست ما رسيده است . مداح ، زبان گويايى است كه به ستايش بهترين خاندان و رسوايى دشمنان زبون آنها پرداخته و چون پروانه ، گرد اين چهارده نور واحد گشته و با پر و بالى سوخته خود را قربانى راه آن عزيزان ساخته اند.
مرحوم حاج ((آقا بزرگ تهرانى ؛)) در كتاب ((الذريعه ))، تعداد ديوان شعراى اهل بيت عليهم السّلام را حدود هشت هزار و پانصد ديوان معرفى كرده كه در اثر تاخت و تازها، شاعر آن كشته و ديوان آن سوزانيده شده است . به هر حال اين فرهنگ غنى كه پرورش داده مكتب آل البيت عليهم السّلام بوده است امروز، به دست من و شما افتاده كه بايد با سعى در تعالى اين فرهنگ ، ما نيز تاءسى به پيشينيان خود كرده و وظيفه خود را در قبال زنده نگه داشتن مذهب عاشقى و شيفتگى چون شهداى اين راه ، به منصه ظهور رسانيم .
اين زبان گويا بايد امروز نيز دست از فعاليت خود نكشيده و رسالت خود را به انجام رساند و با بهره مندى از فيضان سرچشمه زلال عشق به اين خانواده و استمداد از هنر تواناى فارسى و ذوق سرشار ايرانى به اشاعه و اعتلاى اين فرهنگ پرداخته و چون گذشته اين آئين را رها نسازد. چه بسا پيشينان ما در دوران خفقان زده و محيط تهديد و ارعاب ، وظيفه خود را در آن شرايط نامساعد تقيه ، به انجام رسانيده اند و بر ماست كه در سايه نظام مقدس اسلامى مان ، كمر به اشاعه و تعالى آن بسته و به سهم خود مسئوليت خويش را در اين زمينه به ظهور رسانيم .
خوشبختانه شعراى عصر ما عزم جزمى بر اين معنا نهاده اند. شعرايى چون حبيب الله چايچيان ، محمد على مجاهدى ، على انسانى ، غلامرضا سازگار، على آهى ، مؤ يد خراسانى ، محمد على مردانى ، محمد جواد غفورزاده و بسيارى از عزيزان ديگر كه اين عرصه قصير حتى از بردن نام آنها نيز قاصر است كه موفقيت اين عزيزان و تمامى كسانى كه در وادى خدمت و نوكرى اهل بيت عليهم السّلام رخ مى سايند را از خداوند مسئلت داريم .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

عزادارى آئينى است كه نشان دهنده حالات درونى و رفتارى است كه فرد در اثر از دست دادن شى ء گرانمايه اى از خود نشان مى دهد و ريشه در فرهنگ هر قوم دارد و از ايدئولوژى آنها نسبت به زندگى ، مرگ و... سرچشمه مى گيرد. از روزى كه بشر خلق گرديده و با پديده مرگ و حوادث ناگوار روبرو شده ، با اين واژه نيز آشنا گرديده است . چرا كه انسان از هر چيزى كه با هستى خود در تضاد ببيند ناسازگار بوده و از نابودى گريزان است اما چون در برابر اين پديده ، قدرتى ندارد، با از دست دادن عزيزان خود، به گريه و عزادارى پناه مى برد تا اين اندوه را بدين وسيله بر خود هموار سازد.
در فرهنگ و بينش ما نيز اين پديده به شهود به چشم مى خورد و قسمتى از آن مورد توصيه پيشوايان دينى ما نيز بوده است و در سيره آنان نيز آشكار و حتى از ويژگى خاصى نيز برخوردار است . در قرآن كريم نيز به اين مسئله اشاره شده كه ؛(( لا يُحِبُّ اللّه الجَهرَ بِالسُّوء مِن القَولِ اِلاّ مَن ظُلِمَ ؛)) خداوند فرياد زدن و بدگويى كردن را دوست ندارد مگر از كسى كه بر او ظلم و اجحافى شده است )(1) .
پس ديدگاه قرآن در اين مسئله روشن شد كه در صورتى عزادارى و بلند كردن صدا را جايز مى داند كه ظلمى به كسى شده باشد. اولين نتيجه اى كه از اين آيه در رابطه با عزادارى گرفته مى شود اين است كه در واقع عزادارى نوعى برائت از ظالمان است كه كسى به واسطه ظلمى كه به او شده فرياد كرده و بقيه را نيز آگاه سازد و ظالم را در اين ميان رسوا نمايد .
بى ترديد يكى از اقسام ظلم ، تعدى به حق خداوند و حريم كردگار است چرا كه ظلم هاى ديگر نيز در ابتدا تعدى به حق خدا و شكستن حريم اوست . پس هر ظلمى در درجه اول ظلم به خداست . كشتن امام معصوم و جانشين خدا در زمين نيز بزرگترين ظلم و تعدى به حريم ذات اقدس خداوند متعال مى باشد. پس با تطابق اين سخن بر آيه شريفه ، به اين نتيجه مى رسيم كه عزادارى براى چنين كسى ، بالاترين محبوبيت را نزد خداوند خواهد داشت . بايد با عزادارى و تبعات آن ، ظالم را رسوا نمود و پرده از فاجعه اى كه او به بار آورده برداشت .
در واقع اين فقط به معناى اشك ريختن بر اجحافى كه به مظلوم رانده شده است نمى باشد بلكه بدون اشك نيز مى توان با عزادارى پرده از چهره كريه ظالم برداشت . اگر چه ظلمى كه به مظلوم مى شود آن قدر جانسوز است كه ممكن نيست عزادارى از اشك تهى باشد اما آنچه در فلسفه عزادارى نيز گفته شد، اصل بر برائت ظالم است .
در تاريخ نمونه هاى زيادى از اين گونه عزادارى ها كه از روى اختيار انجام مى شده وجود دارد كه مى توان از جريان جنگ احد و شهادت حضرت حمزه سيدالشهداعليه السّلام نام برد. پس از فرو كش كردن آتش جنگ احد، هر يك از زنان انصار براى شهيد خود اقامه عزادارى نمود اما حضرت حمزه عليه السّلام عزادار و گريه كننده اى نداشت كه پيامبرصلّى اللّه عليه و آله از اين مسئله بسيار ناراحت شدند و فرمودند:(( وَلَكِن حَمزَةَ لابَوَاكِى لَه ؛)) حمزه گريه كن ندارد)). اين سخن كه ناشى از ناراحتى حضرت بود در بين مردم پيچيد. مردم تصميم گرفتند به خانه حمزه عليه السّلام فته و براى او عزادارى نمايند كه شايد اين بارزترين نمونه از عزادارى اختيارى در صدر اسلام به شمار رود. البته حضرت صلّى اللّه عليه و آله به زيارت قبر مادرشان نيز مى رفتند و آنجا اقامه عزا مى نمودند و با اين كار، مقام ايشان را پاس مى داشتند.
اما بى شك شهادت امام حسين عليه السّلام فصل جديدى را در اين باب باز نمود. او شايد اولين و آخرين كسى بود كه هنگام تولد، همگان بر او گريستند. زمينه هاى عزادارى بر ايشان از همان روز اول شروع شد و با شهادت حضرت به اوج خود رسيد. آن هم شهادت و جان فدا كردنى با فجيع ترين وضع ممكن كه در زيارت مقدسه عاشورا مى خوانيم : (( اَعظَمَ رَزِيَتَهَا فِى اِلاسلامِ وَ فِى جَمِيعِ السَّمَوَاتِ وَ الاَرضِ)) مصيبتى كه همانند آن در اسلام نبوده و در تاريخ آسمان ها و زمين هم مثل و مانند آن به وقوع نخواهد پيوست .
آتش سوگواريى كه سنگ بناى آن در روز اول زندگى كسى گذاشته شود، تا قيامت خاموش نخواهد شد و شرار آتش آن ، دل و جان گبر و ترسا را خاكستر مى كند. شهيدى كه روضه شهادت او در روزى كه همه بايد از تولدش شاد مى بودند، خوانده شد و شادى تولد از يادها محو گرديده و مجلس يكپارچه عزاخانه مولودى مبارك گرديد. آتش ‍ سوگ حسين عليه السّلام كه در آن مجلس روشن شد، هر از چند گاهى شعله مى كشيد و دل همگان را مى سوزانيد. به عنوان نمونه ، خوابى كه ((اسماء بنت عميس )) و يا (( امّ الفضل )) مى بيند و براى رسول خداصلّى اللّه عليه و آله تعريف مى كند و حضرت خبر از شهادت حسين عليه السّلام با اسفناك ترين حالت مى دهند.
و اينك هزار و چهارصد سال است كه شيعه و هر روشن ضميرى از هر كيش و مرام ، غمزده اين هتك حرمت به حرم رسول خداصلّى اللّه عليه و آله و دلخون از فاجعه كربلا است . سال ها مى گذرد و بر سرخى آتش اين اندوه افزوده مى گردد تا به دست باقيمانده اين انوار مقدس ، خاموش گردد.
الف ) نتايج مطلوب عزادارى  
اقامه عزادارى و گريستن بر امام حسين عليه السّلام همان گونه كه در روايات آمده است ، داراى اثرات سازنده و ثواب فراوانى است . گريه در رثاى كسى كه آسمان و زمين در سوگ او گريان است و تمام مخلوقات اعم از جن و فرشته و حتى حيوانات نيز متاءثر از اين فاجعه هستند، داراى اجرى وصف ناشدنى است . چنانچه امام صادق عليه السّلام فرمود: (( لَم تَبكَ السَّماءُ اِلاّ عَلَى الحُسينِ بنِ عَلى وَ يَحيَى بنِ زَكَريَا؛)) آسمان فقط بر دو نفر گريست ، حسين بن على و يحيى بن زكريا(2) .
((و در جايى ديگر نيز فرمودند: (( تَطلُعُ الشَّمسُ فِى حُمرَة وَ تَغيبُ فِى حُمرَةِ؛)) خورشيد موقع طلوع و غروب در سرخى بود))(3) (و اين گريه آسمان بود).
اين حاكى از دردناك بودن حادثه و اوج مصيبت امام حسين عليه السّلام است كه حضرت يحيى عليه السّلام نيز دقيقاً به چنين سرنوشتى دچار گرديد.
حال ببينيم كه گريه بر اين مصيبت داراى چه اثرات و چه منزلتى آئين ما مى باشد.
اجر معنوى عزادارى
امام سجادعليه السّلام فرمودند:
((هر مؤ منى كه به خاطر شهادت حسين بن على گريه كند كه اشك بر گونه هايش جارى گردد، خداوند متعال خانه اى در بهشت به او مى دهد كه مدتها در آن ساكن گردد و هر مؤ منى به خاطر ايذاء و آزارى كه از دشمنان ما در دنيا به ما رسيده است ، گريه كند به طورى كه اشكش سرازير گردد خداوند متعال در بهشت به او جايگاه رفيعى مى دهد و هر مؤ منى در راه ما اذيت و آزار به او برسد و بگريد طورى كه اشك بر گونه هايش ‍ جارى شود خداوند ناراحتى را از او مى گرداند و روز قيامت او را از آتش دوزخ در امان مى دارد))(4) .
امام صادق عليه السّلام نيز در اين رابطه فرمودند:
(( اِنَّ البُكاءَ وَ الجَزَعَ مَكرُوه لِلعَبدِ فِى كُلِّ ما جُزِعَ مَا خَلا البُكاء وَ الجَزَع عَلَى الحُسَينِ بنِ عَلى فَاِنَّهُ فِيهِ مَاءجُور)) براى بندگان خدا فرياد كشيدن و گريستن در تمام امور مكروه و ناپسند است مگر جزع و گريستن بر حسين بن على زيرا شخص در اين مورد ثواب نيز مى برد و ماءجور مى گردد))(5) .
و نيز در جاى ديگر فرمودند:
(( مَن ذُكِرنَا عِندَهُ فَفَاضَت عَينَاه وَ لَو مِثل جَنَاحِ بَعُوضَةٍ غُفِرَ لَه ذُنُوبَهُ وَ لَو كَانَت مِثلُ زَبَدِ البَحرِ؛)) كسى كه نام بر او برده شود و از چشمانش ‍ اشك بيايد اگر چه به قدر بال پشه اى باشد، گناهانش آمرزيده مى شود ولو اينكه گناهانش به اندازه بزرگى درياها باشد))(6) .
و باز در همين راستا امام صادق عليه السّلام به زراره فرمودند:
((روز قيامت حضرت حسين به درگاه الهى عرضه مى دارد؛(( يَا رَبِّ اَنجِزْ لِى مَا وَعَدتَنِى ؛)) آنچه را كه به من وعده نمودى عطا كن . سپس به زائرين و گريه كنندگان خود نگريسته و براى آنها طلب آمرزش نموده و از پدر بزرگوارشان نيز درخواست استغفار براى ايشان مى نمايد و به گريه كنندگان خود مى فرمايد: اى كسى كه گريه مى كنى اگر بدانى خدا چه برايت آماده نموده مسلماً سرور و شادى ات بيشتر از غم و اندوهت مى شود و اين حتمى است كه خداوند گناهان تو را به واسطه اشكى كه ريخته اى مى آمرزد))(7) .
اين احاديث بيانگر ارزش والاى گريه بر مصائب اهل بيت عليهم السّلام و در راءس آنها وجود نورانى و مقدس حضرت اباعبدالله الحسين عليه السّلام مى باشد.
آثار تربيتى و روحى
عزادارى امام حسين عليه السّلام باعث نتايج مطلوب در روحيه شخص و اخلاقيات او مى باشد. شركت در مراسم عزادارى و گريه بر ايشان سبب آشنايى بيشتر با اين خاندان و گرفتن الگوهاى رفتارى در زندگى شخص مى شود و همچنين شركت در اين محافل سبب افزايش محبت و ارادت به خاندان عصمت و طهارت شده و در كمال طلبى و نيز روحيه شهادت طلبى شخص نيز مؤ ثر خواهد بود. چه بسا هنوز خاطره رشادت ها و ايثار و جان فشانى هاى هشت سال دفاع مقدس در اذهان ما باقى است و بر اين باوريم كه همه اين درس ها در مكتب عشق و وفادارى به اهل بيت عليهم السّلام فرا آموخته شده است و عشق به اباعبدالله الحسين عليه السّلام بود كه اين روحيه قوى را در آبيارى نمودن درخت انقلاب به وجود آورده و قدرت سينه سپر كردن در مقابل دشمن متجاوز و تا دندان مسلح را به رزمندگان و ايثارگران ما بخشيده بود.
حقانيت و ريشه دار بودن فرهنگ عاشورا چنان قوتى در لوح سينه بسيجيان و سلحشوران دفاع مقدس متجلى كرده بود كه از هر نفر آنها لشگرى ساخته و در احياى ارزش هاى اسلامى و زنده نگه داشتن اسلام ناب محمدى صلّى اللّه عليه و آله الاترين نقش را ايفا نمود. چنان كه حضرت روح الله (رحمة الله عليه ) نيز فرمودند: ((همين ها (عزادارى ها)ست كه اين نهضت را پيش برده اگر سيدالشهدا نبود اين نهضت را كسى پيش نمى برد))(8) .
بنابراين عزادارى براى امام حسين عليه السّلام موج فزاينده اى از شور و شعور را در دلهابه پا مى كند و مكتب عاشورا همواره احياگر خط سرخ شهادت بوده و خواهد بود.
آثار سياسى
همان طورى كه در فلسفه گريه و عزادارى نيز گفته شد، اين به عنوان يك حركت افشاگرانه و شاكيانه مى باشد كه چهره ظالم را به نيكى هويدا ساخته و عمل زشت او را به اين طريق ، مورد انتقاد شديد و شكايت قرار مى دهد. در تاريخ نيز مى بينيم كه گريه حضرت زهراعليهاالسّلام به عنوان حربه اى در نماياندن چهره سياه و كريه غاصبان خلافت به كار افتاده و موجبات وحشت آنها را برانگيخته بود كه ناگزير به حضرت على عليه السّلام مى گفتند كه ؛ ((به زهرا بگو يا شب گريه كند و يا روز)). يا در حادثه جانگداز عاشورا مى بينيم كه امام سجادعليه السّلام يست سال بعد از واقعه ، هنوز از اين حركت افشاگرانه دست نمى كشد و به نوحه سرايى براى كشتگان كربلا مى پردازد و با بيدارگرى سعى در نقش بر آب ساختن تبليغات سوء بنى اميه در اين زمينه مى نمايد.
حضرت امام (رحمة الله عليه ) درباره آثار سياسى اين حركت ها مى فرمايد:
((زنده نگه داشتن عاشورا يك مسئله بسيار مهم سياسى عبادى است . عزادارى كردن براى شهيدى كه همه چيز را در راه اسلام داده است يك مسئله سياسى است . يك مسئله اى است كه در پيشبرد انقلاب اثر بسزا دارد. ما از اين اجتماعات استفاده مى كنيم . ما از اين الله اكبرها استفاده كرده ، آن الله اكبرها را بايد حفظ بكنيم . بايد به اين مظاهر، شعائر و امورى كه در اسلام به آن سفارش شده فكر كنيد كه اين ها يك مسئله سطحى نبوده است كه مى خواستند جمع بشوند و گريه كنند، خير. ما ملت گريه سياسى هستيم . ما ملتى هستيم كه با همين اشك ها سيل جريان مى دهيم و سدهايى كه در مقابل اسلام ايستاده است را خُرد مى كنيم ))(9) .
علامه شهيد مرتضى مطهرى ؛ نيز در رابطه با فلسفه گريه بر امام حسين عليه السّلام ى فرمايد:
((شهادت از نظر اسلام از جنبه فردى يعنى براى شخص شهيد يك موفقيت است بلكه بزرگترين موفقيت و آرزوست . امام حسين فرمود جدم به من فرمود كه تو درجه اى نزد خدا دارى كه جز با شهادت به آن درجه نايل نخواهى شد. پس شهادت امام حسين براى خود او يك ارتقاست . عالى ترين حد تكامل است اگر مرگ به صورت شهادت باشد، واقعاً يك موفقيت است براى شهيد. جشن و شادمانى است ؛ لذا سيد بن طاووس ‍ مى گويد اگر نبود دستور عزادارى كه به ما رسيده است من روز شهادت ائمه را جشن مى گرفتم . از اين جنبه ما به مسيحيت حق مى دهيم به نام شهادت مسيح كه مى پندارند شهيد شده ، براى مسيح جشن بگيرند. اسلام هم در كمال صراحت ، شهادت را موفقيت مى داند نه چيز ديگر. اما از نظر اسلام آن طرف سكه را هم بايد خواند. شهادت از نظر اجتماعى يعنى از آن نظر كه به جامعه تعلق دارد نيز بايد سنجيد. عكس العملى كه جامعه در مورد شهيد نشان مى دهد، صرفاً به خود شهيد تعلق ندارد يعنى صرفاً ناظر بر اين جهت نيست كه براى شخص شهيد موفقيت و يا شكستى رخ داده است . رابطه شهيد با جامعه دو رابطه است ؛ يكى رابطه اش با مردمى كه اگر زنده بود و باقى بود از وجودش ‍ بهره مند مى شدند و فعلاً از فيض وجودش محروم مانده اند و ديگر رابطه اش با كسانى كه زمينه فساد و تباهى را فراهم كرده اند. بديهى است كه از نظر پيروان شهيد كه از فيض ‍ بهره مندى از حيات او بى بهره مانده اند، شهادت شهيد تاءثرآور است . آنكه بر شهادت شهيد اظهار تاءثر مى كند در حقيقت به نوعى بر خود مى گريد و ناله مى كند اما از نظر زمينه اى كه به شهادت شهيد در اين زمينه صورت مى گيرد، شهادت يك امر مطلوب است به علت وجود يك جريان نامطلوب . از اين جهت مانند يك عمل جراحى موفقيت آميز است كه مطلوب است . درسى كه از جنبه اجتماعى ، مردم بايد از شهادت شهيد بگيرند اين است كه اولاً نگذارند آن چنان زمينه هايى پيدا شود و افراد جامعه از تبديل شدن به امثال آن جنايت كاران خوددارى كنند. همچنان كه مى بينيم نام يزيد و ابن زياد و امثال آنها به صورتى در آمده كه هر كس در مكتب عزادارى واقعى امام حسين تربيت شده باشد از كوچك ترين تشبّه به آنها در عمل اِبا دارد. درس ديگرى كه بايد جامعه بگيرد اين است كه به هر حال ، باز هم در جامعه زمينه هايى كه شهادت را ايجاب مى كند پيدا مى شود. از اين نظر بايد عمل قهرمانانه شهيد، از اين جهت كه به او تعلق دارد و يك عمل آگاهانه و انتخاب شده است و به او تحميل نشده است بازگو شود و احساسات مردم شكل و رنگ احساس آن شهيد را بگيرد. اين جاست كه مى گوئيم گريه بر شهيد شركت در حماسه او، هماهنگى با روح او و موافقت با نشاط او و حركت در موج اوست . اين جاست كه بايد ببينيم آيا جشن و شادمانى و پايكوبى و احياناً هرزگى و شراب خوارى آن چنان كه در جشن هاى مذهبى مسيحيان ديده مى شود هم شكلى و هم رنگى و هم احساسى مى آورد و يا گريه ؟ معمولاً درباره گريه اشتباه مى كنند. خيال مى كنند گريه هميشه معلول نوعى درد و ناراحتى است و خود گريه امرى نامطلوب است . راز بقاى امام حسين اين است كه نهضتش از طرفى منطقى است و از ناحيه منطق حمايت مى شود و از طرف ديگر در عمق احساسات و عواطف راه يافته است . ائمه اطهار كه به گريه بر امام حسين سخت توصيه كردند، حكيمانه ترين دستورها را داده اند. اين گريه هاست كه نهضت امام حسين را در اعماق جان مردم فرو مى كند. روشن است كه اگر مانند مسيحيان جشن مى گرفتند، نهضت امام حسين به انحراف كشيده مى شد. شايد بدين جهت بزرگان دين دستور عزادارى و گريه داده اند))(10) .
ب ) عزادارى در سيره معصومين عليهم السّلام  
تا اين جا به بحث در رابطه با فلسفه و ارزش عزادارى براى سالار شهيدان و مصائب اهل بيت عليهم السّلام پرداختيم . حال ببينيم كه ائمه معصومين عليهم السّلام خود چگونه به برگزارى سوگوارى و اشاعه اين فرهنگ به صورت عملى پرداخته اند كه به گوشه هايى از آن اشاره مى نماييم تا الگوى رفتارى و سرمشقى براى همه شيفتگان خاندان عصمت و طهارت بوده و درسى آموزنده براى همگى ما باشد.
امام سجادعليه السّلام
همان طور كه مى دانيد ايشان در ماجراى كربلا حضور داشتند اما به دليل بيمارى و كسالتى كه به اذن خدا بر ايشان عارض شده بود، به جنگ نرفته و وجود نازنين حضرت از خطرات در امان ماند و به عنوان يادگار و پيام آور عاشورا و اسارت اهل بيت عليهم السّلام از بند خطرات مصون ماندند. اما حضرت با همان حالت بيمار نيز از پا ننشستند و صداى استغاثه پدر بزرگوار خود را كه شنيدند، سعى در شتافتن به يارى ايشان داشتند. در تاريخ آمده كه حال حضرت به قدرى وخيم بود كه حتى توانايى حمايل كردن شمشير را هم نداشتند و حضرت زينب عليهاالسّلام مانع از رفتن ايشان به ميدان جنگ شدند و به سان پروانه اى گرد شمع على بن حسين عليه السّلام مى گشتند و از جان ايشان محافظت مى كردند.
حضرت آن قدر از خوف خدا و تاءثر از شهادت پدر و برادران بزرگوارشان گريه نموده كه به مقام يكى از ((بكائون ))(11) عالم رسيده بودند. به قدرى كه سجاده حضرت خيس از اشك دُردانه ايشان مى شد. ايشان با اين كار سعى در افشاء و اطلاع رسانى حركت فجيع بنى اميه و يزيد ملعون داشتند به طورى كه هرگاه چشم حضرت به آب مى افتاد، گريه مى كردند. چنانچه امام صادق عليه السّلام ر مورد ايشان فرمودند: ((على بن حسين بيست سال گريه كرد به طورى كه هرگاه در جلوى آن حضرت غذايى گذاشته مى شد مى گريست ))(12) .
روزى يكى از خدمتكاران حضرت ، غذا براى ايشان فراهم كرد. حضرت مثل هميشه با مشاهده آب و غذا شروع به گريه نمودند. خدمتكار حضرت عرضه داشت : ((يا بن رسول الله ! آيا هنوز وقت پايان اندوه شما نشده است ؟)) حضرت فرمودند:
((واى بر تو! يعقوب دوازده فرزند داشت و وقتى يكى از آنها (يوسف ) را مدتى نديد آن قدر در فراق او گريست كه بينايى چشمانش را از دست داد و اين در حالى بود كه او مى دانست فرزندش زنده است . من چطور گريه نكنم در حالى كه هفده تن از اهل بيتم را در يك روز جلوى چشمان خودم سر بريدند))(13) .
و در فرمايشى ديگر گفتند:
(( كَيف لا اَبكِى وَ قَد مُنِعَ اَبِى مِن المَاءِ كَانَ مُطلَقَاً لِلسَّبَاعِ وَ الوُحُوشِ؛)) چطور گريه نكنم در حالى كه پدرم را از آبى منع كردند كه براى تمام درندگان و حيوانات وحشى آزاد بود؟))(14) .
از اين نمونه ها در زندگى يادگار حضرت حسين عليه السّلام بسيار يافت مى شود كه حتى بعضى اوقات ، موجبات پريشانى و نگرانى اطرافيان را فراهم مى ساخت . روزى خدمتكار حضرت به ايشان عرض كرد: ((به فدايت اى پسر رسول خدا! ترس اين را دارم كه عاقبت با استمرار گريه تلف شويد!)) حضرت در جوابش فرمود:
((در پيشگاه خداوند اندوه دارم و چيزى را مى دانم كه تو نمى دانى . هرگاه جريان شهادت فرزندان فاطمه را به ياد مى آورم ، بغض به قدرى گلويم را مى فشارد كه نزديك است بگيرد)).
ايشان با فرا رسيدن ماه رمضان و تشنگى و گرسنگى بسيار از واقعه كربلا ياد كرده و مدام مى فرمودند: ((واكربلا! واكربلا!)) و مى گفتند: ((پسر رسول خدا كشته شد در حالى كه تشنه بود)). اين را مى گفتند و اشك مى ريختند تا جايى كه لباس شان خيس مى شد(15) .
امام باقرعليه السّلام
يكى ديگر از باقى مانده هاى كربلاى عطش ، حضرت باقرعليه السّلام بودند. ايشان به پايه ريزى و ترويج فرهنگ عزادارى مبادرت ورزيدند و در واقع اولين كسى بودند كه مجالس ‍ عزادارى اهل بيت عليهم السّلام را تاءسيس كردند. اما وجود خفقان و جوّ بسته سياسى در پايان دوره اموى ، اجازه كار به حضرت نمى داد و ايشان به طور مخفيانه به برگزارى اين گونه محافل مى پرداختند. ايشان از شعراى معروفى مانند ((كميت بن زيد اسدى )) دعوت به مديحه سرايى نموده و در مصائب آل الله اشك مى ريختند.
در يكى از اين مجالس وقتى كميت به اين بيت از شعرش رسيد؛
(( و قتيل بالطف غودر منهم بين غوغا امته و طعام ))
حضرت با شدت و زارى گريه نمودند و در پايان به كميت فرمودند:
((اگر سرمايه اى داشتيم در پاداش اين شعر به تو مى بخشيديم اما جزاى تو همان دعايى است كه رسول خدا در حق حسان بن ثابت فرمودند كه همواره به خاطر دفاع از ما اهل بيت مورد تاءييد روح القدس (جبرئيل ) خواهى بود))(16) .
همچنين حضرت ضمن برپايى اين مجالس به خطدهى و جهت دادن آن نيز مى پرداختند. ايشان به ((مالك جهنى )) مى فرمايد:
((در روز عاشورا براى امام حسين مجلس به پا داريد و بر مصائب آن حضرت ، همراه با خانواده بگرييد و جزع و ناراحتى خويش را ابراز نماييد. وقتى همديگر را مى بينيد بر آن حضرت گريه كنيد و يكديگر را تعزيت دهيد و بگوييد:(( اَعظَمَ اللّهُ اُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالحُسينِ وَ جَعَلَنَا وَ اِيَّاكُم مِنَ الطَّالِبِينَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِيهِ الاِمَام المَهدِى مِن آلِ مُحمّد صَلَى اللّهُ عَلَيهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم .)) هركس اين عمل را انجام دهد ثواب دو هزار حج و عمره و جهاد در ركاب رسول خدا و امامان را ضمانت مى كنم ))(17) .
و نيز فرمودند:
((كسى كه دور از كربلاست به قصد زيارت ، كافى است به سوى كربلا اشاره نمايد و سلام فرستد و لعن و نفرين بر قاتلان شهداى كربلا گويد، آن گاه دو ركعت نماز بخواند. بايد اين اعمال مقدارى مانده به ظهر انجام شود و پس از آن اهل خانه اش را جمع كند و مجلس ‍ عزا برپا نمايد و بر آن حضرت همگى بگريند))(18) .
امام صادق عليه السّلام
در زمان حضرت صادق عليه السّلام به دليل مسائل سياسى حاكم بر جامعه ، مجالس حالتى علنى تر به خود مى گيرند. ايشان نيز چون پدر و جد بزرگوارشان حضرت سجادعليه السّلام هميشه متاءثر جريان كربلا بودند و مى فرمودند: ((حسين مايه اندوه و گريه هر مؤ منى است )) و هرگز ديده نشد كه نام اباعبدالله عليه السّلام بر ايشان برده شود و ايشان در تمام طول آن روز خنده بر لب شان مشاهده گردد.
((معاوية بن وهب )) از ياران امام صادق عليه السّلام مى گويد:
((روز عاشورايى بود كه خدمت مولايم رسيدم . آن حضرت در محراب مشغول عبادت بودند. منتظر شدم تا عبادت شان تمام شود. سجده حضرت بسيار طولانى بود و در حال سجده گريه مى كردند و مشغول راز و نياز بوده و براى خود، برادران و زائران امام حسين طلب آمرزش مى نمودند. بعد از مدتى كه عبادت شان تمام شد به من فرمودند: پسر وهب ! حسين را از راه دور و نزديك زيارت كن ، اندوه و حزن خود را تجديد كرده و زياد گريه بنما. آن گاه خود بسيار گريستند، به گونه اى كه قطرات اشك محاسن زيباى شان را فرا گرفت و آن روز را تا پايان اندوهگين بودند))(19) .
((زيد شحام )) مى گويد:
((به همراه تعدادى از اهل كوفه خدمت امام صادق بوديم . يكى از شعراى عرب به نام ((جعفر بن عفّان )) وارد مجلس شد. آن حضرت او را مورد احترام قرار داده و در نزديك خود نشاندند. آنگاه به او فرمودند: اى جعفر! به من گفته اند كه تو اشعار نيكى درباره حسين سروده اى ، اشعار خود را بخوان . او نيز اطاعت كرده و شروع به خواندن نمود، در حالى كه اشك همه سرازير بود و محاسن امام خيس شده بود. سپس فرمودند: اى جعفر! فرشتگان الهى حضور دارند و صداى تو را شنيدند و همچنان كه ما گريه كرديم آنها نيز گريستند بلكه آنها بيشتر. خداوند در اين ساعت ، براى تو بهشت را واجب كرده و تو را ببخشد))(20) .
و نقل كرده اند كه ((ابو هارون )) كه مردى نابينا و شاعر توانايى بود روزى خدمت امام صادق عليه السّلام رسيد. حضرت فرمود: ((ابو هارون ! از آن اشعارى كه در مرثيه جدم سروده اى براى ما بخوان )) و فرمود: ((بگوييد زن ها هم پشت پرده بيايند و فيض ببرند)). ابو هارون مى گويد:
((من شروع كردم به خواندن . مولايم فرمود: اين طور نه ! همان گونه كه براى مردم مى خوانى بخوان ! همان گونه كه نزد قبر جدم مى خوانى . و من شعرم را شروع كردم ؛(( اُمرُرْ عَلَى جَدَثِ الحُسَينِ فَقُلِْلاَعْظُمِهِ الزَّكِيَّة ))
اى باد صبا! گذر كن بر قبر حسين و پيغام دوستان و عاشقان او را برسان ،
اى باد صبا! پيام ما را به استخوان هاى شكسته مقدس حسين برسان ،
بگو اى استخوان ها! شما هميشه با اشك دوستان حسين سيراب هستيد،
اين اشك ها مى ريزند و او را سيراب مى كنند. اگر در آن روز، آب را از شما منع و حسين را با لب تشنه شهيد كردند، اين شيعيان اشك خود را نثار شما مى كنند،
اى باد صبا! اگر از جسد اين عزيزان گذر كردى ، تنها به رساندن پيام قناعت نكن بلكه آنجا بسيار توقف كن و مصائب حسين را در خاطرت بياور و اشك بريز، مانند مادرى كه بر تنها فرزند خود مى گريد. گريه كن بر آن انسان پاك ، فرزند پاك ، از مادر پاك .
و همين پنج مصراع را بيشتر نخوانده بودم كه غوغايى از شيون و گريه بلند شد. اشك از چشمان مبارك حضرت جارى بود و شانه هاى شان به شدت مى لرزيد))(21)

 

next page

fehrest page

back page

امام كاظم و امام رضاعليهماالسّلام
در دوران امامت حضرت كاظم عليه السّلام به دليل فشارها و مراقبت هاى بسيار و ايجاد محيط خفقان زده براى ائمه اطهارعليهم السّلام تقريباً خالى از فعاليت هاى گسترده دينى بود و حضرت مدت هفت يا چهارده سال در حبس بوده و هيچ نوع مراوده اى با شيعيان خود نداشتند و مجبور بودند، سختى ها را بر خود هموار ساخته و در زندان ، با غم جد بزرگوار خويش بسوزند و بسازند.
امام رضاعليه السّلام در مورد ايشان مى فرمايد:
((با فرا رسيدن ماه محرم ، پدرم را كسى خندان نمى ديد و حزن و اندوه سراسر وجودش ‍ را فرا مى گرفت تا اينكه عاشورا فرا مى رسيد كه آن روز، روز مصيبت ، اندوه و گريه ايشان بود ؛ (( فَاِذَا كَان اليَومُ العَاشِرُ مِنهُ كَانَ ذَلكَ اليَومُ يَومُ مُصيبَتِهِ وَ حُزنِهِ وَ بُكائِة )) (22) .
اما در زمان امام رضاعليه السّلام به دليل دسيسه وليعهدى مامون (ل ) طبعاً حضرت داراى آزادى بيشترى بودند و به همين دليل ايشان در اولين فرصت ، عَلم عزاى جد بزرگوارشان را برداشتند.
((دعبل خزاعى )) از شعراى بزرگ و هم عصر با ثامن الحجج عليه السّلام بود. او خود را به پايتخت رسانيده و به خدمت حضرت در آمد. او مى گويد:
((در شهر مرو به خدمت آقايم على بن موسى رسيدم و اين در حالى بود كه امام در ميان حلقه ياران شان با حالتى غمگين نشسته بودند. با ورود من به مجلس فرمودند: خوشا به حالت اى دعبل ! كه ما را با زبانت يارى مى نمايى . آن گاه مرا احترام كردند و در نزد خود نشاندند سپس فرمودند: دوست دارم كه برايم شعرى بخوانى ، اين روزها، روز حزن و اندوه ما اهل بيت و روز شادى دشمنان ماست . سپس فرمودند تا پرده اى ميان جمعيت و زنان بكشند و به من گفتند: اى دعبل ! مرثيه سرايى كن ! تا تو هستى يار و ياور و ستايشگر اهل بيت پيامبر خواهى بود. آن گاه گريستم به گونه اى كه اشكم جارى شد. شعرم را خواندم ، امام و خانواده شان مى شنيدند و به شدت گريه مى كردند))(23) .
بقيه ائمه معصومين عليهم السّلام در محيط ارعاب و تهديد شديد زندگى مى كردند و تمام رفت و آمدهاى آنها زير نظر بود و خلفاى عباسى آنها را تحت فشار زيادى قرار داده بودند، بالا خص متوكل عباسى (ل ) كه در قساوت و زشتى ، روى تمام خلفاى اموى را نيز سفيد كرده بود. او علويان را به شدت سركوب نمود و تا جايى پيش رفت كه مرقد مطهر امام حسين عليه السّلام را ويران ساخت و پايگاه هايى در بين راه كربلا احداث نموده بود تا هر كه به زيارت حضرت حسين عليه السّلام مى رود او را دستگير و به مجازات سختى برسانند(24) . اين وضعيت نابهنجار تا پايان دوره امامت امام حسن عسگرى عليه السّلام ادامه يافت .
ج ) سيره علما و امام راحل  
روحانيت و علماء نيز در اين عرصه بى تكاپو ننشسته و از اين معنا بى بهره نبوده اند و با تمسك به شيوه رفتارى معصومين ، سعى در احيا و ترويج آن ، با رفتار و گفتار خويش ‍ داشته و دارند و گيرايى كلام و درس خود را با روضه حضرت حسين عليه السّلام عمق بيشترى مى بخشيدند.
در حركت دسته جات عزادارى به سان مردم كوچه و بازار، بدون هيچ تكبرى شركت كرده و مانند آنها بر سر و سينه مى زدند و هميشه ، همه دار و ندار خود را مديون همين عزادارى ها و ذكر مصيبت ها مى دانسته اند. در واقع روحانيت و علما در خطدهى و سامان دهى مجالس حسينى نقش بسيار عمده اى ايفا مى كرده اند و مردم نيز با اقتدا به روحانيت و علما به عنوان پيشوايان مذهبى در زمان غيبت ، دوشادوش آنها به سوگوارى مى پرداخته اند كه اين خط سير همچنان ادامه دارد.
علامه امينى ؛
صاحب كتاب شريف ((الغدير))؛ او از محبين كامل و عاشق آل محمدصلّى اللّه عليه و آله بود. مى توان گفت كتاب او نيز اثرى از آثار اين عشق بيكران است . بسيار اتفاق مى افتاد كه اهل منبر و نوحه خوانان از مشاهده انقلاب حال او به هنگام ذكر مصيبت ، منقلب مى شدند و چونان خود او از سرِ درد مى گريستند. اين حالت هنگامى بيشتر اوج مى گرفت كه گوينده مصيبت ، به نام بانوى كبرى صديقه زهراعليهاالسّلام مى رسيد. اين جا بود كه خون در رگ هاى پيشانى او متراكم مى شد و گونه هايش افروخته مى گشت و چونان كسى كه از ظلمى كه بر ناموس او رفته است ، در برابرش سخن گويند از چشمانش همراه اشك بى امان ، شعله آتش بيرون مى زد(25) .
مرحوم آخوند ملا آقاى دربندى ؛
در حالات اين عالم جليل القدر كه از شاگردان شيخ انصارى 2 است نوشته اند؛
((در اقامه مصيبت حضرت سيدالشهدا اهتمامى فراوان داشت و بر آن مواظبت مى نمود. در اين امر به گونه اى بود كه در بالاى منبر از شدت گريه غش مى كرد و در روز عاشورا لباس هاى خود را از بدن در مى آورد و پارچه اى به خود مى بست و خاك به سر مى ريخت و گِل به بدن مى ماليد و با همان شكل و صورت بر منبر مى رفت و روضه خوانى مى كرد))(26) .
ميرزاى شيرازى ؛
در منزل ايشان واقع در كربلا ايام عاشورا، روضه خوانى بود و روز عاشورا به اتفاق طلاب و علما به حرم حضرت سيدالشهداعليه السّلام و حضرت اباالفضل عليه السّلام ى رفتند و عزادارى مى نمودند. عادت ميرزا اين بود كه هر روز در غرفه خود، زيارت عاشورا مى خواند و سپس پايين مى آمد و در مجلس عزا شركت مى نمود. يكى از بزرگان مى گويد:
((روزى خودم حاضر بودم كه پيش از وقت پايين آمدن ، ناگاه ميرزا با حالت غير عادى و پريشان و نالان از پله هاى غرفه پايين آمد و داخل مجلس شد و فرمود: امروز بايد از مصيبت عطش حضرت سيدالشهدا بگوييد و عزادارى كنيد! تمام اهل مجلس منقلب شدند و بعضى از هوش رفتند سپس با همان حالت به اتفاق ميرزا به صحن و حرم مقدس ‍ مشرف شديم . گويا ميرزا به اين تذكر ماءمور شده بود))(27) .
حاج آقا مصطفى خمينى ؛
شخصى بود به نام ((شيخ جعفر)) كه هميشه پس از نماز امام خمينى (رحمة الله عليه ) در مسجد شيخ (نجف اشرف ) چند جمله اى ذكر مصيبت اباعبدالله عليه السّلام مى كرد و روضه مى خواند. حاضران چندان اعتنايى نداشتند و كم كم متفرق مى شدند و مى رفتند ولى تنها كسى كه مقيد بود تا آخر بنشيند و روضه را گوش دهد، مرحوم حاج آقا مصطفى بود كه گاهى مى شد فقط ايشان در مسجد مانده بود و به روضه شيخ جعفر گوش مى داد و مى گريست . ايشان مقيد بودند كه در مجالس عزادارى كه دوستان در منازل و يا مدارس برقرار مى كردند، شركت كنند. خودشان هم هر صبح جمعه ، مجلس روضه اى داشتند كه گاهى مى شد، روضه خوان تنها يك نفر مستمع داشت كه آن هم خود مرحوم حاج آقا مصطفى بود(28) .
آيت الله بروجردى ؛
مرحوم آيت الله بروجردى فرموده اند:
((دورانى كه در بروجرد بودم يك مدت چشمانم كم نور شده بود و به شدت درد مى كرد. تا اينكه روز عاشورا هنگامى كه دسته هاى عزادارى در شهر به راه افتاده بودند، مقدارى گِل از سر يكى از بچه هاى عزادار دسته كه به علامت عزادارى گل به سر خود ماليده بود برداشتم و به چشم خود كشيدم و در نتيجه چشمانم ديد و نور خود را باز يافت و دردش ‍ تمام شد))(29) .
امام خمينى(ره) (30)
((امام تواضع عجيبى نسبت به طلبه هايى كه درس خوان بودند داشتند. طلبه روضه خوان و مداح اهل بيت را كه مى ديدند جلوى آنان تمام قد، بلند مى شدند و يا موقعى كه آنها مى خواستند از پيش امام بروند، امام آنها را بدرقه مى كردند و با اصرار ميهمانان باز مى گشتند)).
((امام در كربلا در روزهاى تاسوعا و عاشورا براى امام حسين مجلس عزادارى برگزار مى كردند و در اين مجلس روضه خوانده مى شد. امام از ابتدا تا انتها در اين مجلس ‍ حضور داشتند)).
((يك روز كه روز شهادت حضرت فاطمه بود از امام تقاضا شد در جمع برادران دفتر كه به همين مناسبت تشكيل داده بودند، حاضر شوند. امام آمدند و نشستند و به مجرد اين كه يكى از برادران دفتر شروع به خواندن مصيبت كرد، امام با صداى بلند گريه كردند كه او هم براى ملاحظه حال امام ، مصيبت را كوتاه كرد)).
((يك روز به مناسبت يكى از وفيات ائمه چند نفرى به عنوان خواندن دعاى توسل به اتاق امام رفتيم . همه رو به قبله نشستند و شروع به دعا كردند. بعد از شروع ، امام وارد شدند و در صف نشستند و همراه با همه ، دعا خواندند. در ضمن دعاى توسل ، يكى از آقايان ذكر مصيبت مختصرى كرد. با آن كه ذاكر، روضه خوان ماهرى نبود و با حضور امام دست پاچه شده بود و صدايش هم مرتعش و بريده بريده بود، اما همين كه شروع به روضه كرد، با آنكه هنوز مطلب حساسى را بيان نكرده بود، امام چنان به گريه افتادند كه شانه هاى شان به شدت تكان مى خورد. بنده وقتى زير چشمى به سيماى امام نگاه كردم ، دانه هاى متوالى اشك كه از زير محاسن معظمٌله روى زانوان شان فرو مى ريخت مى ديدم . چند لحظه اى طول نكشيد كه يكى از نزديكان از زاويه اى كه امام نبيند به ذاكر اشاره كرد كه روضه را قطع كن . زيرا اين گريه شديد ممكن بود خداى ناكرده برقلب مبارك امام اثر بگذارد)).
((امام در روز عاشورا به احترام عزاى سيدالشهدا كه در حضور ايشان در حسينيه جماران برپا مى شد، به جاى نشستن بر روى صندلى ، بر روى زمين مى نشستند)).
((بعد از ظهر عاشوراى 1342 كه امام براى سخنرانى به مدرسه فيضيه تشريف مى بردند به احترام عزاى سيدالشهدا، تحت الحنك انداخته بودند(31) و قسمت جلوى عمامه شان را قدرى گِل زده بودند)).
((علاقه امام به اهل بيت در حد وصف ناشدنى است . امام عاشق آنها هستند. عاشقى كه تا صداى ((يا حسين )) بلند مى شود بى اختيار اشك مى ريزد. امام با اين كه در برابر مصيبت ها صابر هستند و حتى در برابر مشكلاتى چون شهادت حاج آقا مصطفى اشك نمى ريزند اما به مجرد اين كه يك روضه خوان بگويد ((السلام عليك يا اباعبدالله )) قطرات اشك از ديدگان شان سرازير مى شود)).
((آقاى كوثرى كه سال ها در قم روضه خوان خاص امام بود نقل مى كرد؛ پس از شهادت مرحوم حاج آقا مصطفى وارد نجف شدم . رفقا گفتند خوب به موقع آمدى ، امام را درياب كه هرچه ما كرديم در مصيبت حاج آقا مصطفى گريه كند از عهده بر نيامديم ، مگر تو كارى بكنى . خدمت امام عرض كردم : اجازه مى دهيد ذكر مصيبتى بكنم ؟ اجازه فرمودند. هرچه نام مرحوم آقا مصطفى را بردم تا با آهنگ حزين امام را منقلب كنم كه در عزاى پسر اشك بريزند، امام تغيير حال پيدا نكردند و همچنان ساكت و آرام بودند ولى همين كه نام حضرت على اكبر را بردم هنگامه شد. امام چندان گريستند كه قابل وصف نيست )).
د) تباكى  
گريه يكى از فعل و انفعالات بدن آدمى مى باشد كه به واسطه تحريك هاى عاطفى به وقوع مى پيوندد و خارج از اختيار انسان و امرى تقريبا غير ارادى محسوب مى شود. اشك انسان يك منشاء هورمونى دارد و غددى هستند كه آن را توليد نموده و در اثر گريه و يا سوزش و... فعال مى شوند و طبيعى است كه انسان گاهى از اوقات آمادگى براى اشك ريختن را نداشته باشند. اگر چه غير از عوامل فيزيكى و جسمى ، يك سرى عوامل روحى و عرفانى نيز در اين مسئله نقش دارد. چنانچه رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله نيز فرموده اند: (( مِن عَلامَاتِ الشِّقَاءِ جُمُودُ العَينِ؛)) از نشانه هاى بدبختى و سنگدلى ، خشك شدن چشمهاست ))(32) .
اما وظيفه يك عزادار حسينى در چنين حالتى چيست ؟ آيا بايد همين طور بنشيند و گريه سايرين را تماشا كند و خود را از فيض عظيم عزادارى محروم سازد؟
همان طور كه در روايات نيز بدان اشاره شده ، گريه براى اباعبدالله الحسين عليه السّلام و مصائب اهل بيت عليهم السّلام ثواب فراوانى دارد. چنانچه امام صادق عليه السّلام فرمودند: (( مَن ذَكَرنَا اَوْ ذُكِرنَا عِندَه فَخَرَجَ مِن عَينِهِ مِثلَ جَناحِ الذُّبابِ غَفَرَ اللَّهُ ذُنُوبَهُ؛)) هر كس مصائب ما را به ياد بياورد و به اندازه بال مگسى اشك بريزد، خداوند گناهانش را مى بخشد))(33) .
ولى آيا ممكن است كسى كه براى اشك ريختن به مجلس عزا آمده ، اما فعلاً اشك از چشمش خارج نمى شود را بى بهره گذارند و دست خالى برگردانند؟ خير. چرا كه اولاً او با شركت در اين مجلس به اجر عظيمى نائل آمده ، حال اگر مى خواهد به ثواب گريه بر مصائب اهل بيت عليهم السّلام هم برسد راه آن ((تباكى )) است .
شخص بايد با گرفتن حالت عزادار به خود، به ثواب گريه كننده برسد. به اين شكل كه خود را عيناً شبيه شخص گريه كننده قرار دهد، يا اصرار بر گريه كند يا دست جلوى چشمانش بگيرد و ناله كند و فرياد بزند تا اگر خود، اشك ندارد، حالتى در مجلس القا كند كه در سايه آن بقيه بتوانند اشك بريزند. چرا كه مداح نيز در واقع همين كار را مى كند؛ اگر خود گريه نمى نمايد، بقيه را به گريه كردن دعوت مى كند. در روايات ماءثوره از ائمه اطهارعليهم السّلام وارد شده است كه كسى كه گريه مى كند و يا مى گرياند و يا تباكى مى كند بهشت بر او واجب مى گردد.
امام صادق عليه السّلام فرمود: (( اِذَا لَم يَجِئكَ البُكاءُ فَتَبَاكِ، فَإ ن خَرَجَ مِنك مِثلَ رَاءسِ الذُّبَابِ فَبَخٍّ بَخ ‌ٍّ)) اگر گريه ات نمى آيد پس تباكى كن كه اگر به اندازه سر مگسى اشك ريختى پس خوشا به سعادت تو))(34) و يا؛ (( مَن بَكَى اَوْ اَبكَى وَاحِداً فَلَهُ الجَنَّة وَ مَن تَبَاكَى وَجَبَت لَهُ الجَنَّة .)) (35)
پس چقدر زيبا و بجاست كه اگر كسى در مجلسى حضور پيدا كرد كه مصائب اهل بيت عليهم السّلام گفته مى شد و اشك از چشمش خارج نمى گرديد، خود را به حالت عزادار بزند چرا كه در اينجا فرق او با بقيه فقط در اشك مادى است و او نيز محزون و غمزده از مصائب اهل بيت عليهم السّلام مى باشد كه از خداوند توفيق اشك ريختن در اين درگاه را مسئلت داريم .

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

   زلیلایی شنیدم یاعلی گفت                                به مجنونی رسیدم یاعلی گفت

  مگر این وادی دارالجنون است                                   که هر دیوانه دیدم   یاعلی گفت

   نسیمی غنچه ای را باز میکرد                                  بگوش غنچه کم کم یاعلی گفت

       چمن با ریزش باران رحمت                                    دعایی کرد و او هم یاعلی گفت

یقین پروردگار آفرینش                                              به موجودات عالم یاعلی گفت

    دمی که روح در آدم دمیدند                                        زجا برخاست آدم یاعلی گفت

 چو نوح از موج طوفان ایمنی خواست                      توسل جست و هر دم یاعلی گفت

   زبطن حوت یونس گشت آزاد                                   زبس در ظلمت یم یاعلی گفت

   عصا در دست موسی اژدها شد                                  کلیم آنجا مسلم یاعلی گفت

  نمیشد زنده جان مرده هرگز                              یقین عیسی بن مریم یاعلی گفت

    نزول وحی چون فرمود سبحان                                    ملک در اولین دم یاعلی گفت

   رسول الله شنید از پرده غیب                                          ندایی آمد آنهم یاعلی گفت

     علی در کعبه بر دوش پیُمبر                                         قدم بنهاد آن دم  یاعلی گفت

       مگر خیبر زجایش کنده میشد؟                               یقین آنجا علی هم یاعلی گفت

                  علی را ضربتی کاری نمیشد

                     گمانم ابن ملجم یاعلی گفت

+ نوشته شده در  85/11/27ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

زندگانی حضرت امام حسین (ع ) 

       دومین فرزند برومند حضرت علی (ع) و فاطمه (س) در سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت در خانه وحی و ولایت چشم به جهان گشود.


    چون خبر ولادت وی به پیامبر گرامی اسلام (ص ) رسید، به خانه حضرت علی (ع ) و فاطمه (س) رفت و فرمود تا کودک را بیاورند. آن گرامی به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت .
    
    حسین (ع ) و پیامبر (ص )


        از ولادت حسین بن علی (ع ) که در سال چهارم هجرت تا رحلت رسول الله (ص ) که شش سال و چند ماه بعد اتفاق افتاد، مردم از اظهار محبت و لطفی که پیامبر راستین اسلام (ص ) درباره حسین (ع ) ابراز می داشت ، به بزرگواری و مقام شامخ پیشوای سوم شیعان آگاه شدند.
    
    سلمان فارسی می گوید : دیدم که رسول خدا (ص ) حسین (ع ) را بر زانوی خویش نهاده او را می بوسید و می فرمود : تو بزرگوار و پسر بزرگوار و پدر بزرگوارانی ، تو امام و پسر امام و پدر امامان هستی ، تو حجت خدا و پسر حجت خدا و پدر حجتهای خدایی که نه نفرند و خاتم ایشان ، قائم ایشان (امام زمان "عج ") است.


    
    حسین (ع ) با پدر


    
    شش سال از عمر امام حسین (ع) با پیامبر بزرگوار سپری شد و آنگاه که رسول خدا (ص ) چشم از جهان فروبست و به لقای پروردگار شتافت ، مدت سی سال با پدر زیست . پدری که جز به انصاف حکم نکرد و جز به طهارت و بندگی نگذرانید، جز خدا ندید و جز خدا نخواست و جز خدا نیافت .
    
    

پدری که در زمان حکومت خود، لحظه ای او را آرام نگذاشتند، همچنان که به هنگام غصب خلافت او جز به آزارش برنخاستند. در تمام این مدت ، با دل و جان از اوامر پدر اطاعت می کرد و در چند سالی که حضرت علی (ع ) متصدی خلافت ظاهری شد، امام حسین (ع ) در راه پیشبرد اهداف اسلامی ، مانند یک سرباز فداکار همچون برادر بزرگوارش می کوشید و در جنگهای جمل، صفین و نهروان شرکت و به این ترتیب ، از پدر خود، امیرالمؤمنین (ع ) و دین خدا حمایت کرد.
    
    امام حسین (ع ) با برادر
    
    پس از شهادت حضرت علی (ع )، به فرموده رسول خدا (ص ) و وصیت امیرالمؤمنین (ع ) امامت و رهبری شیعیان به حسن بن علی (ع )، فرزند بزرگ امیرالمؤمنین (ع )، منتقل شد و بر همه مردم واجب و لازم آمد که به فرامین پیشوای خود امام حسن (ع ) گوش فرادارند. امام حسین (ع ) که دست پرورده وحی محمدی و ولایت علوی بود، در این زمان بخوبی همراه و همکار و همفکر برادر بود.
    
    وقتی بنا بر مصالح اسلام و جامعه مسلمانان و به دستور خداوند بزرگ ، امام حسن (ع ) مجبور شد که با معاویه صلح کند و آن همه ناراحتیها را تحمل نماید، امام حسین (ع ) شریک رنجهای برادر بود و چون می دانست که این صلح به صلاح اسلام و مسلمین است ، با منطق تصمیم اتخاذ شده را پذیرفت .
    
    امام حسین (ع ) در زمان معاویه 


    
    چون امام حسن (ع) از دنیا رفت ، به گفته رسول خدا (ص ) و امیرالمؤمنین (ع ) و وصیت حسن بن علی (ع ) امامت و رهبری شیعیان به امام حسین (ع ) منتقل شد و از طرف خدا مأمور رهبری جامعه گردید.


    
    امام حسین (ع ) می دید که معاویه با اتکا به قدرت اسلام ، بر اریکه حکومت اسلام به ناحق تکیه زده ، سخت مشغول تخریب اساس جامعه اسلامی و قوانین خداوند است و از این حکومت پوشالی مخرب ، به سختی رنج می برد، ولی نمی توانست دستی فراز آورد و قدرتی فراهم کند تا او را از جایگاه حکومت اسلامی پایین کشد، چنانچه برادرش امام حسن (ع ) نیز وضعی مشابه او داشت .
    
    

امام حسین (ع ) می دانست اگر تصمیم خود را آشکار سازد و به سازندگی قدرت بپردازد، پیش از هر جنبش و حرکت مفیدی به قتل خواهد رسد ، ناچار دندان بر جگر نهاد و صبر را پیشه ساخت که اگر برمی خاست ، پیش از اقدام به دسیسه کشته می شد و از این کشته شدن هیچ نتیجه ای گرفته نمی شد.
    
    بنابراین تا معاویه زنده بود، چون برادر زیست و علم مخالفتهای بزرگ نیفراخت ، جز آنکه گاهی محیط و حرکات و اعمال معاویه را به باد انتقاد می گرفت و مردم را به آینده نزدیک امیدوار می ساخت که اقدام مؤثری خواهد نمود. و در تمام مدتی که معاویه از مردم برای ولایت عهدی یزید، بیعت می گرفت ، حسین به شدت با او مخالفت کرد و هرگز تن به بیعت یزید نداد ، ولیعهدی او را نپذیرفت و حتی گاهی سخنانی تند به معاویه گفت و یا نامه ای کوبنده برای او نوشت .
    معاویه هم در بیعت گرفتن برای یزید، به او اصراری نکرد و امام (ع ) همچنین بود و ماند تا معاویه درگذشت و قیام عاشورا واقع شد ... 


    
    اخلاق و رفتار امام حسین (ع )


    
    با نگاهی اجمالی به 56 سال زندگی سراسر خداخواهی و خداجویی حسین (ع )، درمی یابیم که همواره وقت او به پاکدامنی ، بندگی و نشر رسالت احمدی و مفاهیم عمیقی والاتر از درک و دید ما گذشته است .


    
    شخصیت حسین بن علی (ع ) آنچنان بلند و دور از دسترس و باشکوه بود که وقتی با برادر خود امام مجتبی (ع ) پیاده به کعبه می رفتند، همه بزرگان و شخصیتهای اسلامی به احترام آنها از مرکب پیاده شده ، همراه آنان راه می پیمودند.


    
    احترامی که جامعه برای حسین (ع ) قائل بود، بدان جهت بود که او با مردم زندگی می کرد ، از مردم و معاشرت با آنها کناره نمی گرفت ، با جان جامعه هماهنگ بود، همچون دیگران از مواهب و مصائب یک اجتماع برخوردار بود و بالاتر از همه ، ایمان بی تزلزل او به خداوند، او را غمخوار و یاور مردم ساخته بود.
    
    مردی که وارث بی کرانگی نبوت محمدی است ، مردی که وارث عظمت عدل و مروت پدری چون حضرت علی (ع ) است و وارث جلال و درخشندگی فضیلت مادری چون حضرت فاطمه (س ) است ، چگونه نمونه برتر و والای عظمت انسان و نشانه آشکار فضیلتهای خدایی نباشد.


    
    درود ما بر او باد که باید وی را سمبل اعمال و کردارمان قرار دهیم . امام حسین (ع ) و حکایت زیستن ، شهادت و لحن گفتار و ابعاد کردار وی نه تنها نمونه یک بزرگ مرد تاریخ را برای ما مجسم می سازد، بلکه او با همه خویشتن ، آئینه تمام نمای فضیلتها، بزرگ منشیها، فداکاریها، جان بازیها، خداخواهیها وخداجوییها است ، او به تنهایی می تواند جان را به لاهوت راهبر باشد و سعادت بشریت را ضامن شود.

منبع :ksabz.net 

 مقاله

این‌ مقاله‌ براساس‌ سرگذشت‌ و زندگانی‌ مقدس‌ سرور و سالار شهیدان‌ امام‌حسین‌(ع) تنظیم‌ گردیده‌، و هدف‌ از نوشتن‌ این‌ مقاله‌ یادآوری‌ و الگو قراردادن‌ زندگانی‌مبارک‌ ایشان‌، همانند مشعل‌ فروزان‌، در مسیر زندگی‌ همه‌ می‌باشد.


چکیده‌


اِن‌َّ الحُسین‌َ مِصْباح‌ُ هدی‌ و سَفینَة نجات


تاریخ‌ گذشته‌، تومار بازی‌ است‌ در برابر تومار بسته‌ آینده‌. به‌وسیلة‌ این‌ تومار باز،باید بخش‌ بسته‌ را گشود و خطوط‌ حرکت‌ آینده‌ را ترسیم‌ کرد، و از زندگانی‌ گذشتگان‌درس‌هایی‌ فراون آموخت



امام‌ حسین‌(ع) از جهات‌ فضیلت‌ و کمال‌ اخلاقی‌ بر همه‌ کس‌ برتری‌ و رجحان‌داشته‌ است‌. عشق‌ و اراده‌، صبر و فداکاری‌، حسن‌ خلق‌، تواضع‌، ادب‌، بخشش‌، صله‌ رحم‌،راستی‌، درستی‌، عبادت‌، فراست‌ و ذکاوت‌، شجاعت‌ و شهامت‌، آزادی‌ و سعادت‌، فداکاری‌ وگذشت‌، امیدواری‌ و آرزو، شرافت‌ و عشق‌، مرام‌ و مسلک‌، سیاست‌ ملی‌ و مظلومیت‌اجتماعی‌، بر همه‌ کس‌ صراحت‌ دارد که‌ اگر حسین‌(ع) نبود این‌ کلمات‌ معنا نمی‌شد.

حسین‌(ع) از جهت‌ امامت‌ و ولایت‌ با پدر و برادرش‌ در یک‌ سطح‌ قرار داشته‌اند وسایر ائمه‌ هدی‌ هم‌ در همان‌ صف‌ بوده‌اند ولی‌ هر یک‌ از آنها در بروز خصال‌ و مکارم‌شخصی‌ یک‌ اهمیت‌ و مزیت‌ خاصی‌ داشته‌اند و از میان‌ همه‌ آنها حسین‌(ع) ویژگی‌خاصی‌ دارد، زیرا او مکتب‌ تربیتی‌ خاصی‌ گشود و در مکتب‌ عملی‌ خود درس‌ فضیلت‌ واخلاق‌ داد و روش‌ اخلاقی‌ او و پرورش‌ تربیتی‌ او چنان‌ بود که‌ پیغمبر(ص) و علی‌(ع) و خلفاو اصحاب‌ همه‌، در اکرام‌ و احترام‌ او تأکید و مبالغه‌ داشتند و حتی‌ معاویه‌ که‌ رقیب‌سرسخت‌ او، پدرش‌ و برادرش‌ بود حضوراً و غیاباً نسبت‌ به‌ حسین‌ نهایت‌ احترام‌ می‌کرد واعتراف‌ به‌ مقام‌ و فضیلت‌ او می‌نمود.



مقدمه‌



ای‌ گشته‌ فلک‌ منور از رأی‌ حسین ‌افتاده‌ ملک‌ چو سایه‌ در پای‌ حسین‌

شد رنگ‌ قمر عارض‌ زیبای‌ حسین ‌طوبی‌ خجل‌ از قامت‌ رعنای‌ حسین‌

ای‌ گشته‌ عیان‌ بنزد اقبال‌ حسین ‌دانسته ‌ زقول ‌ نبوی ‌ حال ‌ حسین‌

خواهی‌ که‌ خداوند تو را دارد دوست ‌در دل‌ جا ده ‌ محبت‌ آل‌ حسین‌

ملل‌ پیشرفتة‌ جهان‌ ملتی‌ هستند که‌ برای‌ آینده‌شان‌ از گذشته‌ سرمشق‌ گیرند ومسیر بزرگان‌، آباء و اجداد و اقوام‌ خود را انتخاب‌ کنند تا به‌ مطلوب‌ خود برسند. ملت‌رستگار آن‌ است‌ که‌ اخبار تاریخی‌ ـ ملی‌ خود را حفظ‌ و در آن‌ سیر کند تا به‌ سرحد کمال‌نائل‌ گردد.

جالب‌ترین‌ صفحات‌ اوراق‌ گذشته‌ تاریخ‌، شرح‌ حال‌ رجال‌ و پیشوایان‌ جامعة‌بشری‌ است‌ که‌ برای‌ سعادت‌ خانواده‌ یا ملت‌ خود قیام‌ کرده‌ و گام‌های‌ بلند برداشته‌ و باخطرات‌ خانمان‌ برافکن‌ مبارزه‌ کرده‌اند و در نتیجه‌، نسل‌ آینده‌ و اخلاف‌ آن‌ها از این‌مجاهدت‌ برای‌ پیشرفت‌ و ارتقاء فردی‌ و جمعی‌ استفاده‌ نموده‌اند. بهره‌گیری‌ از سیرة‌بزرگان‌، سنت‌ بشری‌ است‌ که‌ هر قوم‌ و ملتی‌ آداب‌ و عادات‌، حرکات‌ و سکنات‌، کردار وگفتار بزرگان‌ خود را به‌ عمل‌ گذاشته‌ و به‌ صورت‌ شئون‌ ملی‌ و رسوم‌ اجتماعی‌ درآورده‌است‌. پس‌ مجموعة‌ اندیشه‌ و گفتار و کردار بزرگان‌ یک‌ قوم‌ آداب‌ ملیت‌ و شئون‌ قومیت‌آن‌ جامعه‌ را تشکیل‌ می‌دهد.



هرکه‌ ناموخت‌ از گذشت‌ روزگارهیچ‌ ناموزد زهیچ‌ آموزگار



میلاد سید الشهدا



اشعة‌ آفتاب‌ وجود مبارک‌ «با سوابقی‌ که‌ جبرئیل‌ به‌ پیغمبر خدا از مولود او خبرداده‌بود» روز پنج‌ شنبه‌ سوم‌ شعبان‌ سال‌ چهارم‌ هجرت‌ در مدینه‌ از مشرق‌ دامان‌فاطمه‌ زهرا3 در خانة‌ امیرالمؤمنین‌(ع) پرتو افکن‌ گردید. او دومین‌ ثمرة‌ پیوند فرخندة‌علی‌(ع) و حضرت‌ فاطمه‌3 بود.

حسین‌ بن‌ علی‌(ع) در دوران‌ خود به‌ شجاعت‌ و آزادگی‌ و ایستادگی‌ در برابر ستم‌شهرت‌ داشت‌. میلادش‌ مانند زندگانی‌ و شهادتش‌ شگفت‌انگیز است‌. حضرت‌ در مدت‌زندگی‌ خود در کنار جدش‌ رسول‌ خدا(ص) با آن‌ حضرت‌ مأنوس‌ بوده‌ و حتی‌ وقت‌ نماز از آن‌حضرت‌ جدا نمی‌شد. رسول‌ خدا(ص) سخت‌ به‌ او و برادرش‌ اظهار علاقه‌ کرده‌ و با جملاتی‌که‌ دربارة‌ آنها فرمودند، گوشه‌ای‌ از فضایل‌ آنها را برای‌ اصحاب‌ بازگو کردند. اکنون‌ در آثارحدیثی‌، شمار زیادی‌ فضیلت‌ برای‌ امام‌ حسین‌(ع) نقل‌ شده‌ که‌ بسیاری‌ از آنها نظیرحدیث‌ «الحسن‌ والحسین‌ سیدا شباب‌ أهل‌ الجنة‌» متواتر بوده‌ و یا فراوان‌ نقل‌ شده‌ است‌.

بعد از تولد حسین‌(ع)، بی‌درنگ‌ او را که‌ شش‌ ماهه‌ به‌ دنیا آمده‌ بود، به‌ حضورپیغمبر خدا(ص) بردند. به‌ اتفاق‌ تمام‌ مورخان‌ رسول‌ خدا کام‌ کودک‌ را با آب‌ دهان‌ خودبرداشت‌ و زبان‌ در دهان‌ او گذاشت‌ و او را از شیرة‌ جان‌ خود سیراب‌ کرد و فرمود: «حسین‌منی‌ و انا من‌ حسین‌» و آن‌ طور که‌ میل‌ داشت‌ حسین‌ را پرورش‌ داد و تربیت‌ کرد تابزرگ‌شد. ابن‌ اثیر می‌نویسد: در زمان‌ تولد امام‌ حسین‌(ع)، رسول‌ خدا(ص) در گوش‌راست‌ او اذان‌ و در گوش‌ چپش‌ اقامه‌ گفت‌ و اسراری‌ را به‌ گوش‌ او خواند و اماناتی‌ به‌ اوتحویل‌ داد. حسین‌ هم‌ اسرار و امانت‌ جدش‌ را بهتر از هر کس‌ حفظ‌ کرد و به‌ عمل‌گذاشت‌.




در مسیر تاریخ‌ سه‌ نفر شش‌ ماهه‌ به‌ دنیا آمدند



آنچه‌ از تاریخ‌ به‌ دست‌ می‌آید، سه‌ نفر شش‌ ماهه‌ به‌ دنیا آمده‌اند:



یحیی‌ بن‌ زکریا، عیسی‌ بن‌ مریم‌ و حسین‌ بن‌ علی‌ (ع)



عالمان‌ طبیعی‌ اروپا از روی‌ موازین‌ علمی‌ تکامل‌ ثابت‌ کرده‌اند که‌ جنین‌ آدمی‌شش‌ ماهه‌ کامل‌ نمی‌شود و زیست‌ نمی‌کند. هر مولود شش‌ ماهه‌ ناقص‌ الخلقه‌ می‌شود؛زیرا مقدار تکامل‌ سلول‌های‌ او به‌ حد زیست‌ نرسیده‌ و می‌گویند هر مولودی‌ باید کمتر از2500 گرم‌ وزن‌ نداشته‌ باشد و حد کمال‌ جنینی‌ او در نه‌ ماهگی‌ است‌ و حال‌ آن‌که‌ حسین‌شش‌ ماهه‌ به‌ دنیا امد و این‌ قول‌ مورد انفاق‌ فریقین‌ است‌ و از نظر صورت‌ وسیرت‌ هم‌زیباترین‌ و کامل‌ترین‌ افراد بشر بود. نه‌ تنها نقصی‌ در او دیده‌ نشد بلکه‌ به‌ کمال‌ جسمانی‌و رشد کامل‌ روحانی‌ خود رسید. قیام‌ عاقلانه‌ و حکیمانه‌ او مثل‌ اعلای‌ کیاست‌ و سیاست‌ونشانة‌ جرئت‌ بود. نباید حساب‌ زندگانی‌ ابی‌ عبدالله را با سایر مردم‌ عادی‌ مقایسه‌ نمود.حسین‌ مرد آسمانی‌ بود و از آب‌ و خاک‌ِ دیگر عجین‌ شده‌ و نشو و نما یافته‌ و سیر فکری‌ اوباعث‌ نجات‌ بشر از نابخردی‌ است‌.

ابن‌ شهر آشوب‌ می‌نویسد: پس‌ از تولد حسین‌، فاطمه‌ مریض‌ شد و رسول‌ خدا(ص)دایه‌ خواست‌. حسین‌ از پستان‌ احدی‌ شیر نخورد مگر آن‌ که‌ چهل‌ شبانه‌ روز از انگشت‌وزبان‌ پیغمبر(ص) تغذیه‌ کرد تا بزرگ‌ شد.



دوران‌ کودکی‌ سیدالشهدا(ع)



امام‌ حسین‌(ع) تا هفت‌ سالگی‌ زیر نظر مقام‌ نبوت‌ و رسالت‌ سایه‌وار حرکت‌می‌کرد و در کنار مهد عصمت‌ و طهارت‌ بود. تا سی‌ وهفت‌ سالگی‌ در حجر ولایت‌ مطلقه‌الهیة‌ پدرش‌ و تا چهل‌ وهشت‌ سالگی‌ در کنار مهر و عاطفة‌ امامت‌ برادرش‌، حضرت‌مجتبی‌ عمر گذرانیده‌ و یازده‌ سال‌ هم‌ دورة‌ امامت‌ و ولایت‌ مطللقه‌ خود او بود. بنابراین‌دوران‌ِ کودکی‌ و جوانی‌، کمال‌ و امامت‌ او در مهبط‌ نزول‌ وحی‌ و مهد عصمت‌ و دامان‌ ولایت‌و ساحل‌ امامت‌ و مکتب‌ ولایت‌ ادامه‌ داشته‌ تا عاشورا که‌ سن‌ او پنجاه‌ وهفت‌ سال‌ سال‌ وهفت‌ ماه‌ بود.

در تربیت‌ حسین‌ اسرار شرافت‌، پاکیزگی‌، فضیلت‌، سعادت‌، سیادت‌، شهامت‌،شجاعت‌، استقامت‌ و پافشاری‌ در راه‌ دین‌، عزت‌ و حمیت‌، حفظ‌ ناموس‌ و حقوق‌ دیگران‌،دستگیری‌ از بینوایان‌، احقاق‌ حق‌ مستمندان‌، تسلیم‌ نشدن‌ و زیر بار زور نرفتن‌،طرفداری‌ از حق‌ و حقیقت‌، نهفته‌ است‌.



سجایایی‌ که‌ حسین‌ از جد و پدر و مادرش‌ به‌ ارث‌ برد برای‌ احدی‌ امکان‌پذیر نبود.در پرورشگاه‌ محمدی‌ شخصیت‌ حسین‌ عامل‌ مؤثری‌ در احیاء شریعت‌ اسلام‌ بود و مثل‌اعلای‌ درس‌ فضیلت‌ و اخلاق‌ گردید.


دوستی‌ حسین‌ برای‌ پیغمبر نه‌ تنها از راه‌ عاطفة‌ فرزندی‌ بود، بلکه‌ برای‌سفارشاتی‌ بود که‌ از زبان‌ وحی‌ گرفته‌ و حسین‌ را سبب‌ِ جاودانگی‌ و استمرار رسالت‌ و نبوت‌خود شناخت‌.
حسین‌، احیاگرِ مجد و عظمت‌ اسلام‌ و سبب‌ ابقاء حیات‌ اجتماعی‌ مسلمین‌ برای‌همیشه‌ گردیده‌ و نقش‌ او فراموش‌ شدنی‌ نیست‌.



حسین‌ و نسب‌



امام‌ حسین‌ از حیث‌ نسب‌ ممتازترین‌ انسان‌ است‌؛ زیرا جدش‌ رسول‌ خدا(ص)،مادرش‌ فاطمه‌ زهرا، پدرش‌ علی‌ مرتضی‌، برادرش‌ حسن‌ مجتبی‌، خواهرش‌ زینب‌ کبری‌و همسرش‌ دختر یزدگرد پادشاه‌ ساسانی‌ است‌ و این‌ نسب‌ برای‌ احدی‌ نیست‌.




حسین‌ و صورت‌ و سیرت‌



خواند میر از شواهد النبوه‌ نقل‌ می‌کند که‌ امام‌ حسین‌(ع) صورتی‌ زیبا و جمالی‌منور داشت‌ که‌ چون‌ در خانه‌ تاریک‌ می‌نشست‌ از سفیدی‌ رخسار مبارکش‌ محیط‌ اطراف‌روشن‌ می‌شد و همه‌ می‌دانستند امام‌ حسین‌(ع) است‌.



حسین‌ بن‌ علی‌ شخصاً داری‌ مزایایی‌ بود که‌ دیگران‌ فاقد آن‌ بودند وسرتاسرزندگیش‌ عجیب‌ بود؛ یکی‌ آن‌ که‌ شش‌ ماهه‌ به‌ دنیا آمد و دیگر آن‌ که‌ شهادتش‌بی‌نظیر بود. در قیام‌ خونین‌ او بسیاری‌ از کلمات‌ عملاً ترجمه‌ شد که‌ اگر حسین‌(ع) نبوداین‌ کلمات‌ معنا نمی‌شد: عشق‌ و اراده‌ و صبر و فداکاری‌ از جمله‌ آن‌ موارد است‌. سالارشهیدان‌ در حسن‌ خلق‌، تواضع‌، ادب‌، بخشش‌، صله‌ رحم‌، راستی‌، درستی‌، عبادت‌،فراست‌ و ذکاوت‌، شجاعت‌ و شهامت‌، آزادی‌ و سعادت‌، فداکاری‌ و گذشت‌، امیدواری‌ وآرزو، شرافت‌ و عشق‌، مرام‌ و مسلک‌، صبر وبردباری‌، سیاست‌ ملی‌ و مظلومیت‌ اجتماعی‌دارای‌ نبوغ‌ فکری‌ بود. این‌ کلمات‌ را چنان‌ معنا کرد که‌ تاکنون‌ کسی‌ چنین‌ معنانکرده‌است‌.


امام‌ حسین‌(ع) سرباز با شخصیت‌ و فداکار اسلام‌ است‌ که‌ درس‌ آزادی‌ و فداکاری‌و مجد و عظمت‌ را به‌ مسلمین‌ آموخت‌ و در صورت‌ و سیرت‌ بی‌نظیر و ممتاز بود.

حسین‌ بر دوش‌ پیغمبر(ص)



شیبانی‌ از عبدا.. بن‌ شداد روایت‌ می‌کند که‌ پدرش‌ گفته‌ در یکی‌ از اوقات‌ نمازهای‌جماعت‌ خدمت‌ پیغمبر بودم‌ ایشان‌ حسن‌ و حسین‌ را بر دوش‌ خود سوار کرده‌ بود و چون‌نزدیک‌ شد، آنها را بر زمین‌ گذاشت‌. آن‌ گاه‌ برای‌ نماز جماعت‌ تکبیر گفت‌. هنگام‌ سجودخیلی‌ طول‌ کشید. من‌ سر خود را بلند کردم‌، دیدم‌ حسین‌ بر پشت‌ پیغمبر(ص) سوار شده‌.من‌ دوباره‌ به‌ سجده‌ رفتم‌. چون‌ نماز تمام‌ شد، بعضی‌ گفتند: یا رسول‌ الله میان‌ دو سجده‌آنقدر طول‌ دادی‌ که‌ ما گمان‌ کردیم‌ امری‌ حادث‌ شده‌ و یا وحی‌ بر تو نازل‌ شده‌، فرمود:هیچ‌ کدام‌ از آنها نبود، فقط‌ پسرم‌ حسین‌ سوارم‌ شده‌ بود و من‌ نخواستم‌ او را پایین‌ آورم‌صبر کردم‌ تا خود فرود آید.

ابوسعید خدری‌ روایت‌ کرده‌ که‌ حسین‌ را دیدم‌ دوان‌ دوان‌ نزد پیغمبر آمد. رسول‌خدا نماز می‌خواند و حسین‌ به‌ گردنش‌ آویخت‌ و پیغمبر با دست‌ او را گرفت‌ و تا به‌ رکوع‌رفت‌، او را نگاه‌ داشت‌.



بخاری‌ از ابوهریره‌ نقل‌ می‌کند که‌ حسین‌ و حسن‌ نزد پیغمبر(ص) و در دامان‌ مهر وعطوفت‌ او بودند که‌ هوا تاریک‌ شد. پیغمبر(ص) فرمود بروید به‌ حجرة‌ مادرتان‌. گفتندتاریک‌ است‌ ما می‌ترسیم‌. ناگاه‌ نوری‌ ظاهر شد یا برقی‌ زد و فضا را روشن‌ کرد. حسنین‌ به‌خانة‌ مادر رفتند.

ابو عمر بن‌ عبدالله قرطبی‌ نقل‌ می‌کند که‌ با چشم‌ خود دیدم‌ پیغمبر(ص) حسین‌ راصدا می‌کرد و او از دامان‌ رسول‌ الله بالا می‌رفت‌. آن‌ گاه‌ دهان‌ حسین‌ را می‌بوسید ومی‌گفت‌: خدایا من‌ حسین‌ را دوست‌ دارم‌ تو نیز او را دوست‌ دار.



حسین‌ و فدایی‌ شدن‌ ابراهیم‌



در ترجمه‌ المستقصی‌ نقل‌ کرده‌اند که‌ پیغمبر(ص) امام‌ حسین‌ را بر زانوی‌ راست‌ وابراهیم‌ را بر زانوی‌ چپ‌ خود نشانیده‌ بود که‌ جبرئیل‌ نازل‌ شد و گفت‌: خدایت‌ سلام‌می‌رساندو می‌فرماید این‌ دو فرزند را برای‌ تو جمع‌ نخواهد کرد و یکی‌ را از تو باز خواهدگرفت‌، اینک‌ بیندیش‌ و هر کدام‌ را خواهی‌ اختیار کن‌.



پیغمبر(ص) بر چهرة‌ حسین‌ و ابراهیم‌ نگریست‌ و فرمود: اگر حسین‌ وفات‌ کند ازمفارقت‌ او دل‌ من‌ و علی‌ و فاطمه‌ هر سه‌ خواهد سوخت‌، ولی‌ اگر ابراهیم‌ وفات‌ یافت‌ اکثردرد و حزن‌ نصیب‌ من‌ خواهد شد و انتقال‌ ابراهیم‌ را قبول‌ نمود و او را فدای‌ حسین‌ کرد وپس‌ از سه‌ روز ابراهیم‌ مریض‌ شد و وفات‌ یافت‌.



حسین‌(ع) و لباس‌های‌ مختلف‌



لباس‌، معرف‌ فرد و اجتماع‌ است‌ و با لباس‌ می‌توان‌ افراد و قبایل‌ و ملل‌ را از هم‌تشخیص‌ داد. سادگی‌ و بی‌آلایشی‌ لباس‌ نمونة‌ سادگی‌ و بی‌آلایشی‌ روح‌ است‌.

در روایتی‌ مجلسی‌ نقل‌ می‌کند که‌ در روز عید حسنین‌ لباس‌ رنگارنگ‌، تن‌ کودکان‌مردم‌ دیدند و از جدشان‌ لباس‌ خواستند، جبرئیل‌ لباس‌ حریر سفید آورد و آن‌ گاه‌ آنان‌لباس‌ رنگین‌ خواستند. طشتی‌ آوردند جبرئیل‌ آب‌ ریخت‌ و لباس‌ حسن‌ سبز و لباس‌حسین‌ سرخ‌ شد در این‌ موقع‌ حسین‌ پنج‌ ساله‌ بود.



حسین‌(ع) دارای‌ لباس‌های‌ بهشتی‌ بود؛ یعنی‌ لباس‌ مخصوص‌ پیغمبر ازتافته‌های‌ نرم‌ بود که‌ فاطمه‌3 تهیه‌ کرده‌ بود و بر او می‌پوشانید و می‌فرمود لباس‌بهشتی‌است‌.

حسین‌ در بزرگی‌ لباسش‌ همانند لباس‌ پیغمبر و پدرش‌ علی‌ بوده‌. عمامه‌ تیره‌رنگ‌، پیراهن‌ سفید، نعلین‌ یمانی‌، انگشتر عقیق‌ در دست‌ داشت‌ و ابن‌ زیاد برای‌ واردشدن‌ به‌ کوفه‌ همین‌ حیله‌ را کرد که‌ لباسی‌ مانند لباس‌ حسین‌ پوشید و نقاب‌ بر او انداخت‌تا کسی‌ او را نشناسد

و آن‌ گاه‌ وارد دارالاماره‌ شد.




چند روایت‌ در مورد حسنین‌



«سئل‌ رسول‌ الله(ص) ایما اهل‌ بیتک‌ احب‌ الیک‌ قال‌ (ص) الحسن‌ و الحسین‌»

از پیغمبر(ص) پرسیدند کدام‌ یک‌ از اهل‌ بیت‌ خود را بیشتر دوست‌ داری‌، فرمود:حسن‌ و حسین‌ را.



شیخ‌ طوسی‌ از حدیفه‌ نقل‌ می‌کند که‌ پیغمبر(ص) فرمود: فرشته‌ای‌ بر من‌ نازل‌ شدکه‌ تا آن‌ وقت‌ به‌ زمین‌ نیامده‌ بود. سلام‌ کرد «و ابشرنی‌ ان‌ ابنتی‌ فاطمه‌ سیدة‌ نساء اهل‌الجنه‌ و ان‌ الحسن‌ و الحسین‌ سیدا شباب‌ اهل‌ الجنة‌».



شیخ‌ طبرسی‌ نقل‌ می‌کند که‌ پیغمبر(ص) فرمود: روز قیامت‌ عرش‌ خدا را به‌ نور حق‌زینت‌ می‌کنند. حسن‌ طرف‌ راست‌ و حسین‌ طرف‌ چپ‌ عرش‌ قرار خواهند گرفت‌.

و در روایتی‌ دیگر دربارة‌ علی‌، فاطمه‌ و حسن‌ و حسین‌ : فرمود: هر کس‌ با آنان‌جنگ‌ آورد، من‌ با او به‌ جنگ‌ می‌خیزم‌ و هر آن‌ که‌ تسلیم‌ آنها شود، من‌ با او سر آشتی‌دارم‌.

رسول‌ خدا(ص) دست‌ حسنین‌ را گرفت‌ و فرمود: هر که‌ من‌ و این‌ دو پسر و پدر آنهارا دوست‌ دارد، روز قیامت‌ در صف‌ من‌ قرار خواهد گرفت‌.



عایشه‌ روایت‌ کرده‌، یک‌ روز صبح‌ حسن‌ و حسین‌ و فاطمه‌ و علی‌(ع) در زیر عبای‌پیغمبر(ص) جمع‌ شدند. آن‌ گاه‌ رسول‌ خدا(ص) فرمود: (انما یرید الله لیذهب‌ عنکم‌ الرجس‌اهل‌ البیت‌ و یطهرکم‌ تطهیراً).



علاقة‌ رسول‌ خدا به‌ این‌ دو فرزند، بر همه‌ اصحاب‌ آشکار بوده‌ و همانطور که‌ دربارة‌امام‌ حسین‌(ع) گذشت‌، پیامبر(ص) می‌کوشید تا مردم‌ را از علاقه‌ خود به‌ این‌ دو امام‌ آگاه‌کرده‌ و حتی‌ می‌فرمود: خدایا دوست‌ بدار کسی‌ که‌ آنها را دوست‌ بدارد: «من‌ احبنی‌ فلیحب‌هذین‌»، و فرمود: «من‌ أحب‌ الحسن‌ والحسین‌ فقد أحبنی‌، و من‌ أبغضهما فقدابغضنی‌» آن‌ حضرت‌ درباره‌ این‌ دو برادر فرمود: هما ریحانی‌ من‌ الدنیا»، درباره‌ امام‌حسین‌(ع) فضایل‌ اختصاصی‌ نیز آمده‌ است‌ که‌ یکی‌ از مشهورترین‌ آنها، روایت‌ «حسین‌منی‌ و أنا من‌ حسین‌» است‌.

یحیی‌ ابن‌ سالم‌ موصلی‌ که‌ از غلامان‌ امام‌ حسین‌(ع) بود، می‌گوید: با امام‌ درحرکت‌ بودیم‌. به‌ خانه‌ رسیدند و آب‌ طلبیدند. کنیزی‌ با قدحی‌ پر از آب‌ بیرون‌ آمد. امام‌پیش‌ از خوردن‌ آب‌ «فضه‌ای‌» را درآورده‌ به‌ او دادند و فرمودند: این‌ را به‌ اهلت‌ بسیار، آن‌گاه‌ به‌ نوشیدن‌ آب‌ پرداختند.



از امام‌ باقر(ع) روایت‌ شده‌ است‌ که‌ امام‌ حسین‌(ع) در سفر حج‌ پیاده‌ حرکت‌می‌کرد، در حالی‌ که‌ چهار پایان‌ او پشت‌ سر او حرکت‌ می‌کردند.



نقل‌ یک‌ روایت‌ هم‌ در اخلاق‌ امام‌ حسین‌(ع) مناسب‌ می‌نماید. ابن‌ ابی‌ الدنیا نقل‌کرده‌ است‌ که‌ امام‌ حسین‌(ع) بر گروهی‌ از فقیران‌ عبور می‌کرد که‌ سفره‌ شان‌ پهن‌ بود وغذایی‌ فقیرانه‌ داشتند. وقتی‌ امام‌ را دیدند، حضرت‌ را دعوت‌ کردند. آن‌ حضرت‌ پیاده‌ شد وفرمود: (ان‌ الله لا یحب‌ المستکبرین‌) آن‌ گاه‌ نشست‌ و با آنها غذا خورد. پس‌ از آن‌فرمود: شما دعوت‌ کردید، من‌ پیرفتم‌. اکنون‌ من‌ شما را دعوت‌ می‌کنم‌، باید بپذیرید. پس‌از آن‌ به‌ رباب‌ گفت‌: تا هرچه‌ آماده‌ کرده‌ بیاورد تا با هم‌ بخورند.



اشتغال‌ حسن‌ و حسین‌(ع) در حضور پیغمبر(ص) به‌ بازی‌های‌ کشتی‌، خط‌ نویسی‌،و «لعب‌ المداحی‌» چاله‌ بازی‌ با ریگ‌ و گودال‌ و خاک‌ و مسابقه‌ اسب‌ سواری‌ و تیر اندازی‌ وسبقت‌ در نماز و وضو و غیره‌ بوده‌ است‌.


سلمان‌ فارسی‌ روایت‌ می‌کند که‌ دیدم‌ حسین‌ در دامان‌ پیغمبر(ص) بود و می‌فرمود:تو سید فرزند سیدی‌ و پدر ساداتی‌، تو امام‌، فرزند امام‌ و پدر ائمه‌ هستی‌، تو حجت‌، فرزندحجت‌ و پدر حجج‌ خدایی‌، نُه‌ تن‌ از نسل‌ تو حجت‌ خدا هستند و نهمین‌ آنها قائم‌ ایشان‌است‌.

خصال‌ و مکارم‌ اخلاق‌ سید الشهدا از زبان‌ رسالت‌



شیخ‌ صدوق‌ در امالی‌ از حدیفه‌ الیمان‌ روایت‌ می‌کند که‌ دیدم‌ رسول‌ خدا دست‌حسین‌ را گرفته‌ و فرمود: یا ایها الناس‌ هذا الحسین‌ بن‌ علی‌ فاعرفوه‌ فوالذی‌ نفسی‌ بیده‌انه‌ لفی‌ الجنة‌ و محبیه‌ فی‌ الجنه‌ و محبی‌ محبیه‌ فی‌ الجنة‌».



ای‌ گروه‌ مردم‌، این‌ است‌ حسین‌ پسر علی‌ بن‌ ابیطالب‌، او را بشناسید. قسم‌ به‌خدایی‌ که‌ جان‌ من‌ بدست‌ اوست‌، حسین‌ در بهشت‌ است‌، دوستان‌ حسین‌ در بهشت‌ اند ودوستان‌ِ دوستان‌ او نیز در بهشت‌ خواهند بود.



نماز گزاردن‌ِ حسین‌ بر پدر و برادر و خواهرش‌



طبری‌ در تاریخ‌ کبیر می‌نویسد: چون‌ امیرالمؤمنین‌(ع) از جهان‌ درگذشت‌. حسن‌و حسین‌ و عبدالله بن‌ جعفر عامل‌ غسل‌ و کفن‌ و دفن‌ او شدند و او را در پارچه‌ای‌کفن‌کرده‌، دفن‌ نمودند و بر او نماز خواندند و حسن‌(ع) نُه‌ تکبیر بر جنازة‌ پدر گفت‌.

حسین‌(ع) و حج‌ خانه‌ خدا



مورد اتفاق‌ مورخان‌ است‌ که‌ حضرت‌ حسین‌(ع) بیست‌ وپنج‌ سفر پیاده‌ از مدینه‌ به‌مکه‌ برای‌ حج‌ رفته‌ است‌؛ یعنی‌ در مدت‌ عمر، که‌ بیشتر سنوات‌ آخر زندگی‌ آن‌ حضرت‌بوده‌، بیست‌ وپنج‌ بار به‌ خانة‌ خدا رفته‌ است‌.




حسین‌(ع) و کمک‌ به‌ مستمندان‌ و صفات‌ ممتاز ایشان‌

باری‌، حسین‌ بن‌ علی‌(ع) ظروف‌ چوبی‌ و قدح‌ از پوست‌ کدو داشته‌اند که‌ در آن‌ غذامی‌خوردند.



آن‌ حضرت‌ دارای‌ این‌ صفات‌ ممتاز بوده‌: مهمان‌ را گرامی‌ می‌داشت‌، سائل‌ رامحروم‌ نمی‌کرد و آنقدر می‌داد که‌ بی‌نیاز می‌شد. صله‌ ارحام‌ می‌نموده‌ و به‌ تمام‌ ارحام‌مقرری‌ می‌داد تا بی‌نیاز گردند. با فقرا مجالست‌ و معاشرت‌ داشت‌ و به‌ درد دل‌ آنهامی‌رسید. پیاده‌ها را سوار می‌کرد. ارباب‌ حوائج‌ را به‌ حاجت‌ خود می‌رسانید. برهنه‌ها رامی‌پوشانید. گرسنه‌ها را سیر می‌کرد. قرض‌ مقروضین‌ را ادا می‌نمود. پشتیبان‌ ضعفا بود.دوست‌ و شفیق‌ ایتام‌ بود. محتاجان‌ را ضمانت‌ و اعانت‌ می‌کرد. هر مالی‌ که‌ برای‌ اومی‌رسید یک‌ جا به‌ سائل‌ می‌داد تا دیگر گدایی‌ نکند.



امام‌ حسین‌(ع) به‌ سائلی‌ که‌ از راه‌ دور سراغ‌ خانة‌ کریم‌ آمده‌ بود، از پشت‌ در چهارهزار درهم‌ یا دینار داد و از این‌ که‌ اندک‌ است‌، عذر خواست‌. با این‌ اخلاق‌ و بخشش‌حسین‌(ع) تمام‌ فامیل‌ و اقارب‌ و عشیره‌ و همسایگان‌ و اهل‌ مدینه‌ و قبایل‌ بدوی‌ و ارباب‌حوائج‌ دور دست‌ را فریفتة‌ ملکات‌ اخلاقی‌ خود نمود.



در زیر آسمان‌ مردی‌ شجاع‌تر از حسین‌ نبود، زیرا شرایط‌ ابراز شجاعت‌
در مواقع‌ ابراز شجاعت‌ِ پیغمبر(ص) و علی‌(ع) چنان‌ نبود که‌ در جنگ‌ حسین‌(ع)موجودبود.

حسین‌(ع) و شرافت‌



امام‌ حسین‌(ع) فطرتاً شریف‌ بوده‌، زیرا برای‌ نجات‌ ملت‌ اسلام‌ از هلاکت‌،اضمحلال‌ و مرگ‌ همیشگی‌ قیام‌ کرد و با بیان‌ حق‌ و حقیقت‌ معانی‌ شرف‌ و شرافت‌ را درخلال‌ مسافرت‌ خود برای‌ مردم‌ ترجمه‌ کرد و اگر حسین‌(ع) با کردار و گفتار خود شرف‌ رامعنا نکرده‌ بود، بسیاری‌ دیگر از الفاظ‌ واقعاً و در حقیت‌ بدون‌ معنا در ابهام‌ می‌ماندند!

حسین‌ بود که‌ شرافت‌ محمد(ص) و آل‌ محمد را روشن‌ کرد و با فداکاری‌ و سعی‌ وعمل‌، خاندانش‌ را در نجات‌ بشر و هدایت‌ و ارشاد جامعه‌ با منطق‌ عملی‌ مبرهن‌ و ثابت‌نمودو خطر بزرگی‌ که‌ داشت‌ مسلمین‌ و اسلام‌ را تهدید به‌ مرگ‌ می‌کرد، به‌ شرافت‌ نفس‌خود برطرف‌ فرمود. اقتدار و عظمت‌ و شرافت‌ را برای‌ پیروان‌ اسلام‌ ثابت‌ کرد ودرخشان‌ترین‌ مظاهر صفات‌ فاضله‌ را که‌ به‌ شرافت‌ ترجمه‌ می‌شود، بر مردم‌ بیان‌ فرمود وملیت‌ اسلام‌ را جاویدان‌ فرمود.

بزرگی‌ به‌ مردم‌ و آزادگی‌ است‌نه‌ از مال‌ و جاه‌ و ملک‌ زادگی‌ است‌



زخوی‌ نکو مرد یابد شرف‌نه‌ از پرتو و دودمان‌ سلف‌



که‌ هر نیک‌ و بد زادة‌ آدمندزخوی‌ نکو با شرف‌ مردمند



حسین‌(ع) و صبر و شکیبایی‌



صبر وحوصله‌ حسین‌ به‌ قدری‌ بود که‌ جبرئیل‌ دربارة‌ صبر و عطش‌ او گفت‌: آسمان‌از صبرش‌ انگشت‌ حیرت‌ به‌ دندان‌ می‌گزد او آنقدر صبر می‌کند که‌ پوست‌ بدن‌ اطفالش‌ ازتشنگی‌ به‌ هم‌ جمع‌ می‌شود و لب‌ هایش‌ از رطوبت‌ خالی‌ و خشک‌ می‌گردد و باز هم‌ به‌دشمن‌ نفرین‌ نمی‌کند، بلکه‌ آنان‌ را به‌ دعا هدایت‌ می‌فرماید و می‌گوید: خداوندا این‌ قوم‌را هدایت‌ فرما. «صغیرهم‌ یمیته‌ العطش‌ و کبیرهم‌ جلده‌ منکمش‌».



مورخان‌ نوشته‌اند: به‌ قدری‌ صبر حسین‌ در مصیبت‌ با اهمیت‌ و با عظمت‌ بود که‌در روی‌ کرة‌ زمین‌ مصیبتی‌ چون‌ مصیبت‌ او رخ‌ نداده‌ و بزرگ‌ترین‌ آثار مصیبت‌ او صبرحسین‌ است‌.

حسین‌(ع) و علم‌ و دانش‌



امام‌ حسین‌(ع) در دانش‌ وارث‌ مقام‌ نبوت‌ و مکان‌ امانت‌ و ولایت‌ و عصمت‌ وطهارت‌ بوده‌، علوم‌ و دانش‌ را از لسان‌ وحی‌ فرا گرفته‌ و آنچه‌ هم‌ اخذ کرده‌ به‌ مرتبة‌ علم‌الیقین‌ او رسیده‌ و لذا هرچه‌ علما و فضلای‌ مکتب‌ اسلام‌ مانند: ابن‌ عباس‌ و محمد حنفیه‌و.. خواستند حسین‌ را از رأی‌ خود منحرف‌ کنند، چون‌ علم‌ الیقین‌ در کار خود داشت‌ مانندکوه‌ پا برجا و استوار بر اجراء نقشه‌ خود بود. اندیشة‌ امام‌ حسین‌ مانند ساعت‌ منظم‌ کارمی‌کرد و هیچ‌ حادثه‌ای‌ او را متزلزل‌ نمی‌ساخت‌.



حسین‌(ع) از نظر روحی‌ و جسمی‌ شبیه‌ پیغمبر اکرم‌(ص) می‌باشد.

بزرگ‌ آیینه‌ای‌ بود در برابر حق‌ که‌ هر چه‌ بود سراپا در اوست‌ عکس‌پذیر.

مراحل‌ زندگی‌ حسین‌ بن‌ علی‌(ع)



حسین‌ بن‌ علی‌(ع) مدت‌ شش‌ سال‌ از دوران‌ کودکی‌ خود را در زمان‌ جد بزرگوارخود سپری‌ کرد و پس‌ از رحلت‌ آن‌ حضرت‌، مدت‌ سی‌ سال‌ در کنار پدرش‌امیرالمؤمنین‌(ع) زندگی‌ کرد و در حوادث‌ مهم‌ دوران‌ خلافت‌ ایشان‌ به‌ صورت‌ فعال‌شرکت‌ داشت‌. امام‌ حسین‌(ع) در جنگ‌های‌ جمل‌، صفین‌ و نهروان‌ حضور داشت‌ و درکنار پدر به‌ جنگ‌ با پیمان‌ شکنان‌ و ظالمان‌ پرداخت‌. از آن‌ حضرت‌ خطبه‌ای‌ از جنگ‌صفین‌ نقل‌ شده‌ است‌ که‌ ضمن‌ آن‌ مردم‌ را به‌ جنگ‌ ترغیب‌ می‌کردند.



امام‌ حسین‌(ع) در مراحل‌ مقدماتی‌ صفین‌ در گرفتن‌ مسیر آب‌ از دست‌ شامیان‌نقش‌ داشت‌. امام‌ علی‌(ع) پس‌ از آن‌ پیروزی‌ فرمود: «هذا اول‌ فتح‌ ببرکة‌ الحسین‌(ع)».

زمانی‌ عبیدالله بن‌ عمر در صفین‌ امام‌ را صدا کرد و گفت‌ که‌ پدر تو قریش‌ را چنین‌و چنان‌ کرده‌ است‌. امام‌ او را متهم‌ به‌ پیروی‌ از قاسطین‌ کرده‌ و فرمودند که‌ اینان‌ به‌ زوراسلام‌ را قبول‌ کرده‌اند، اما در اصل‌ مسلمان‌ نشده‌اند.



پس‌ از شهادت‌ امیرمؤمنان‌(ع) (در سال‌ چهلم‌ هجری‌) مدت‌ ده‌ سال‌ در صحنة‌سیاسی‌ و اجتماعی‌ در کنار برادر بزرگ‌ خود حسن‌ بن‌ علی‌ (ع) قرار داشت‌ و پس‌ ازشهادت‌ امام‌ حسن‌(ع) (در سال‌ پنجاه‌ هجری‌) به‌ مدت‌ ده‌ سال‌، در اوج‌ قدرت‌ معاویة‌ بن‌ابی‌ سفیان‌، بارها با وی‌ پنجه‌ در افکند و پس‌ از مرگ‌ وی‌ نیز در برابر حکومت‌ پسرش‌یزید قیام‌ کرد و در محرم‌ سال‌ 61 هجری‌ در کربلا به‌ شهادت‌ رسید.



امام‌ حسین‌(ع) در دورة‌ امامت‌ برادرش‌، از سیاست‌ وی‌ دفاع‌ می‌کرد. آن‌ حضرت‌در برابر درخواست‌های‌ مکرر مردم‌ عراق‌، برای‌ آمدن‌ آن‌ حضرت‌ به‌ کوفه‌، حتی‌ پس‌ ازشهادت‌ برادرش‌، حاضر به‌ قبول‌ رأی‌ آنها نشده‌ و فرمودند: تاوقتی‌ معاویه‌ زنده‌ است‌، نبایددست‌ به‌ اقدامی‌ زد. معنای‌ این‌ سخن‌ آن‌ بود که‌ امام‌ در فاصلة‌ ده‌ سال‌ به‌ اجبار حکومت‌معاویه‌ را تحمل‌ کردند. این‌ نکته‌ مهمی‌ در مواضع‌ سیاسی‌ امام‌ حسین‌(ع) است‌ که‌ کمترمورد توجه‌ قرار گرفته‌ است‌، دلیلش‌ نیز آن‌ است‌ که‌ ما، امام‌ حسین‌(ع) را بیشتر از زاویه‌اقدام‌ انقلابی‌اش‌ در کربلا می‌شناسیم‌.



مناسبات‌ امام‌ و معاویه‌ و گفتگوهایی‌ که‌ در مواقع‌ مختلف‌ صورت‌ گرفته‌، نشان‌ ازتسلیم‌ ناپذیری‌ امام‌ از لحاظ‌ سیاسی‌ در برابر پذیرش‌ مشروعیت‌ قطعی‌ معاویه‌ است‌.یکی‌ از مهمترین‌ دلایل‌، نامة‌ مفصل‌ امام‌ به‌ معاویه‌ است‌ که‌ ضمن‌ آن‌ به‌ حقایق‌ زیادی‌دربارة‌ جنایات‌ معاویه‌ در حق‌ شیعیان‌ امام‌ علی‌(ع) اشاره‌ شده‌ است‌. امام‌ در این‌ نامه‌ به‌معاویه‌ نوشتند: من‌ قصد جنگ‌ و مخالفت‌ با تو ندارم‌ و...



در جای‌ دیگری‌ نیز بلاذری‌ خلاصة‌ نامه‌ را ذکر کرده‌ که‌ یک‌ جملة‌ اضافه‌ دارد. درآنجا آورده‌ که‌ امام‌ به‌ معاویه‌ نوشتند: «و ما أعلم‌ فتنه‌ أعظم‌ من‌ ولایتک‌ هذه‌ الامة‌».یعنی‌ من‌ فتنه‌ای‌ سهمگین‌تر از حکومت‌ تو بر این‌ امت‌ سراغ‌ ندارم‌.



بعدها، وقتی‌ معاویه‌ رو در رو با حسین‌ بن‌ علی‌(ع) قرار گرفت‌، به‌ او گفت‌: آیاشنیدی‌ ما بر سر حجر و اصحاب‌ و شیعیان‌ پدرت‌ چه‌ آوردیم‌؟ امام‌ فرمود چه‌ کردید؟معاویه‌ گفت‌ آنها را کشتیم‌، کفن‌ کردیم‌، نماز بر آنان‌ خواندیم‌ و دفن‌ کردیم‌. امام‌ فرمود: امااگر ما یاران‌ تو را بکشیم‌، نه‌ آنها را کفن‌ می‌کنیم‌ و نه‌ بر آنها نماز می‌خوانیم‌ و نه‌ دفن‌می‌کنیم‌.

آخرین‌ بخش‌ زندگانی‌ امام‌ حسین‌، یعنی‌ دوران‌ امامت‌ آن‌ حضرت‌، مهمترین‌بخش‌ زندگی‌ او به‌ شمار می‌رود.



مبارزات‌ حسین‌ بن‌ علی‌(ع) در دوران‌ قبل‌ از امامت‌



حسین‌ بن‌ علی‌(ع) از دوران‌ نوجوانی‌ که‌ شاهد انحراف‌ دستگاه‌ حکومت‌ اسلامی‌از مسیر اصلی‌ خود بود، از موضعگیری‌های‌ سیاسی‌ پدر خود پیروی‌ و حمایت‌ می‌کرد؛چنان‌ که‌ در زمان‌ خلافت‌ عمر بن‌ خطاب‌، روزی‌ وارد مسجد شد و دید عمر بر فراز منبرنشسته‌ است‌. با دیدن‌ این‌ صحنه‌، بالای‌ منبر رفت‌ و به‌ عمر گفت‌: از منبر پدرم‌ پایین‌ بیاو بالای‌ منبر پدرت‌ برو!

عمر که‌ قافیه‌ را باخته‌ بود، گفت‌ پدرم‌ منبر نداشت‌! آن‌ گاه‌ او را در کنار خود نشانید وپس‌ از آن‌ که‌ از منبر پایین‌ آمد، او را به‌ منزل‌ خود برد و پرسید: این‌ سخن‌ را چه‌ کسی‌ به‌تو یاد داده‌ است‌؟ او پاسخ‌ داد: هیچ‌ کس‌!



در جبهه‌های‌ نبرد با ناکثین‌ و قاسطین‌



حسین‌ بن‌ علی‌(ع) در دوران‌ خلافت‌ پدرش‌، امیر مؤمنان‌(ع)، در صحنه‌های‌سیاسی‌ و نظامی‌ در کنار آن‌ حضرت‌ قرار داشت‌. او در هر سه‌ جنگی‌ که‌ در این‌ دوران‌ برای‌پدر ارجمندش‌ پیش‌ آمد، شرکت‌ فعال‌ داشت‌.



در جنگ‌ جمل‌ فرماندهی‌ جناح‌ چپ‌ سپاه‌ امیرمؤمنان‌(ع) به‌ عهده‌ وی‌ بود و درجنگ‌ صفین‌، چه‌ از راه‌ سخنرانی‌های‌ پرشور و تشویق‌ یاران‌ علی‌(ع) برای‌ شرکت‌ درجنگ‌ و چه‌ از رهگذر پیکار با قاسطین‌، نقشی‌ فعال‌ داشت‌. در جریان‌ حکمیت‌ نیز یکی‌ ازشهود این‌ ماجرا، از طرف‌ علی‌(ع) بود.



حسین‌ بن‌ علی‌(ع) پس‌ از شهادت‌ علی‌(ع) در کنار برادر خویش‌، رهبر و پیشوای‌وقت‌، حسن‌ بن‌ علی‌(ع) قرار گرفت‌، و هنگام‌ حرکت‌ نیروهای‌ امام‌ مجتبی‌(ع) به‌ سمت‌شام‌، همراه‌ آن‌ حضرت‌ در صحنه‌های‌ نظامی‌ و پیشروی‌ به‌ سوی‌ سپاه‌ شام‌ حضور داشت‌،و هنگامی‌ که‌ معاویه‌ به‌ امام‌ حسن‌ (ع)پیشنهاد صلح‌ کرد، امام‌ حسن‌، او و عبدالله بن‌جعفر را فرا خواند و درباره‌ این‌ پیشنهاد، با آن‌ دو به‌ گفتگو پرداخت‌ و بالاخره‌ پس‌ از متارکه‌ جنگ‌ وانعقاد پیمان‌ صلح‌، همراه‌ برادرش‌ به‌ شهر مدینه‌ بازگشت‌ و همانجا اقامت‌گزید.

اوضاع‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ دوران‌ امامت‌ حسین‌(ع)



در زمان‌ امام‌ حسین‌(ع) انحراف‌ از اصول‌ و موازین‌ اسلامی‌، که‌ از «سقیفه‌» شروع‌شده‌ و در زمان‌ عثمان‌ گسترش‌ یافته‌ بود، به‌ اوج‌ خود رسیده‌ بود، در آن‌ زمان‌ معاویه‌ که‌سالها از سوی‌ خلیفه‌ دوم‌ و سوم‌ بعنوان‌ استاندار در منطقه‌ شام‌ حکومت‌ کرده‌ وموقعیت‌خود را کاملاً تثبیت‌ کرده‌ بود، به‌ نام‌ خلیفه‌ مسلمین‌ سرنوشت‌ و مقدرات‌ کشور اسلامی‌ رادر دست‌ گرفته‌ حزب‌ ضد اسلامی‌ اموی‌ را بر امت‌ اسلام‌ مسلط‌ ساخته‌ بود و به‌ کمک‌عمال‌ ستمگر و یغماگر خود مانند: زیاد بن‌ ابیه‌، عمرو بن‌ عاص‌ و... حکومت‌ سلطنتی‌استبدادی‌ تشکیل‌ داده‌ و چهره‌ اسلام‌ را وارونه‌ ساخته‌ بود.



معاویه‌ از یک‌ سو، سیاست‌ فشار سیاسی‌ و اقتصادی‌ را در مورد مسلمانان‌ آزاده‌ وراستین‌ اعمال‌ می‌کرد و با کشتار، قتل‌، شکنجه‌ و آزار و تحمیل‌ فقر و گرسنگی‌ بر آنان‌ ازهرگونه‌ اعتراض‌ و جنبش‌ و مخالفت‌ جلوگیری‌ می‌کرد و از سوی‌ دیگر، با احیای‌تبعیض‌های‌ نژادی‌ و رقابت‌های‌ قبیله‌ای‌ در میان‌ قبائل‌، آنان‌ را به‌ جان‌ هم‌ می‌انداخت‌ واز این‌ رهگذر نیروی‌ آنان‌ را تضعیف‌ می‌کرد تا خطری‌ از ناحیة‌ آنان‌ متوجه‌ حکومت‌ وی‌نگردد، و از سوی‌ سوم‌، به‌ کمک‌ عوامل‌ مزدور خود با جعل‌ حدیث‌ و تفسیر و تأویل‌ آیات‌قرآن‌ به‌ نفع‌ خود، افکار عمومی‌ را تخدیر کرده‌، و به‌ حکومت‌ خودش‌ وجهة‌ مشروع‌ ومقبول‌ می‌بخشید. این‌ سیاست‌ ضد اسلامی‌، به‌ اضافة‌ عوامل‌ دیگری‌ همچون‌ ترویج‌فرقه‌های‌ باطل‌ نظیر: جبریه‌ و مرجئه‌ که‌ از نظر عقیدتی‌ با سیاست‌ معاویه‌ همسو بودند،آثار شوم‌ و مرگباری‌ در جامعه‌ بوجود آورده‌ و سکوت‌ تلخ‌ و ذلت‌ باری‌ را بر جامعه‌حکمفرماساخته‌ بود.



حسین‌ و وفاداری‌ در پیمان‌ معاویه‌



حسین‌(ع) مثل‌ اعلای‌ فضیلت‌ و کمال‌ و ارشاد و هدایت‌ بود. او در همه‌ حال‌مصالح‌ عمومی‌ را بر منافع‌ شخصی‌ ترجیح‌ می‌داد و دل‌ نگران‌ جامعه‌ بود و در فکر استفاده‌شخصی‌ نبود، بلکه‌ همواره‌ برای‌ ملت‌ اسلام‌ و برای‌ واژگون‌ کردن‌ نظام‌ امویان‌ تلاش‌ کرد.

حسین‌ با معاویه‌ در صلح‌ امام‌ حسن‌ پیمان‌ بست‌ که‌ قیام‌ نکند و با آنکه‌ معاویه‌ به‌شرایط‌ صلح‌ عمل‌ نکرد، حسین‌ بن‌ علی‌(ع) راضی‌ نشد شخصیت‌ خود را با نقض‌ عهد وپیمان‌ شکنی‌ مانند معاویه‌ خدشه‌دار نماید، لذا در پیمان‌ با معاویه‌ پایدار بود. هیچ‌ کس‌ننوشته‌ حسین‌ در تمام‌ عمرش‌ یک‌ دفعه‌ پیمان‌ شکنی‌ کرده‌ باشد.

شیخ‌ مفید می‌نویسد: وقتی‌ امام‌ حسن‌(ع) درگذشت‌، مردم‌ کوفه‌ و شیعیان‌علی‌(ع) از اطراف‌ نامه‌ نوشتند که‌ حاضرند معاویه‌ را خلع‌ کرده‌ و با او بیعت‌ کنند ولی‌حسین‌ بن‌ علی‌(ع) قبول‌ نکرد و فرمودند: «میان‌ من‌ و معاویه‌ عهدیست‌ که‌ وجدان‌ من‌اجازه‌ نمی‌دهد، نقض‌ عهد کنم‌. بنابراین‌ تا معاویه‌ زنده‌ است‌ من‌ بر عهد خود پایدارم‌ وچون‌ او در گذرد من‌ دربارة‌ تصمیم‌ خود تجدید نظر خواهم‌ نمود.»



مخالفت‌ حسین‌ با معاویه‌ در بیعت‌ یزید



ابن‌ کثیر شامی‌ می‌نویسد: معاویه‌ در سال‌ پنجاه‌ وسه‌ هجری‌ از مردم‌ برای‌ یزیدبیعت‌ گرفت‌. حسین‌(ع) از کسانی‌ بود که‌ با او مخالفت‌ کرد و حاضر به‌ بیعت‌ نشد و اهل‌کوفه‌ در این‌ امر برای‌ حسین‌(ع) نامه‌ نوشته‌، کسب‌ تکلیف‌ نمودند و اصرار داشتند که‌حسین‌ به‌ کوفه‌ رود تا با او بیعت‌ کنند و به‌ معاویه‌ بفهمانند که‌ حاضر به‌ قبول‌ خلافت‌ یزیدنخواهند بود و جمعی‌ بسیار هم‌ برای‌ این‌ کار به‌ مدینه‌ آمدند که‌ شاید حسین‌ را به‌ بیعت‌راضی‌ کنند که‌ اقلا پس‌ از معاویه‌ قبول‌ زمامداری‌ کند. چنانکه‌ پدرش‌ پس‌ از عثمان‌تقاضای‌ مردم‌ را قبول‌ کرد.

ولی‌ ابی‌ عبدالله به‌ آنان‌ جواب‌ منفی‌ داد؛ زیرا نمی‌خواست‌ نقض‌ عهد کند و تامعاویه‌ زنده‌ است‌ اختلاف‌ و اغتشاش‌ بر پا سازد. محمد حنفیه‌ و ابو سعید خدری‌ و مسیب‌بن‌ نجیبه‌ فرازی‌ نیز اصرار داشتند ولی‌ امام‌ حسین‌(ع) آنها را قانع‌ به‌ صبر و بردباری‌ کرد وفرمود در انتظار آینده‌ باشید.



امام‌ حسین‌(ع) در تحولات‌ اجتماعی‌ و دعوت‌های‌ متوالی‌ در این‌ ده‌ سال‌، بسیارسیاست‌ روشنی‌ را تعقیب‌ کرد وبا مردم‌ با کمال‌ تدبیر عمل‌ نموده‌ و همه‌ را به‌ آینده‌ای‌پرغوغا توجه‌ داد.

دربار یزید مرکز انواع‌ فساد و گناه‌ شده‌ بود و بی‌دینی‌ دربار او در جامعه‌ چنان‌گسترش‌ یافته‌ بود که‌ در دوران‌ حکومت‌ کوتاهش‌، حتی‌ محیط‌ مقدسی‌ همچون‌ «مکه‌» و«مدینه‌» نیز آلوده‌ شده‌ بود. یزید سرانجام‌ جان‌ خود را در راه‌ هوسرانی‌ از دست‌ داد و افراط‌در شرابخواری‌ سبب‌ مسمومیت‌ ومرگ‌ وی‌ گردید.



او بیش‌ از چهار سال‌ پس‌ از فاجعة‌ عاشورا زنده‌ نماند، اما این‌ ننگ‌ و رسوایی‌ رابرای‌ ابد برای‌ خاندان‌ بنی‌ امیه‌ به‌ ارث‌ گذاشت‌. به‌ طوری‌ که‌ هر یک‌ از خلفای‌ اموی‌اندکی‌ عقل‌ و درایت‌ داشتند از تکرار کارهای‌ یزید پرهیز می‌کردند.



شواهد و مدارک‌ فساد و آلودگی‌ یزید و زندگی‌ ننگین‌ و حکومت‌ پلید وی‌ به‌ قدری‌زیاد است‌ که‌ طرح‌ آنها از حدود این‌ بحث‌ فشرده‌ خارج‌ است‌.



پیام‌ آوران‌ قیام‌ کربلا



هر قیام‌ و نهضتی‌ از دو بخش‌ «خون‌» و «پیام‌» تشکیل‌ می‌گردد. مقصود از بخش‌خون‌، مبارزات‌ خونین‌ و قیام‌ مسلحانه‌ است‌ که‌ مسلتزم‌ کشتن‌ و کشته‌ شدن‌ و جانبازی‌ درراه‌ آرمان‌ مقدس‌ است‌. مقصود از بخش‌ پیام‌ نیز، رساندن‌ و ابلاغ‌ پیام‌ انقلاب‌ و بیان‌آرمان‌ها و اهداف‌ آن‌ است‌.

در پیروزی‌ یک‌ انقلاب‌ اهمیت‌ بخش‌ دوم‌ کمتر از بخش‌ اول‌ نیست‌، زیرا اگراهداف‌ و آرمان‌های‌ یک‌ انقلاب‌ در سطح‌ جامعه‌ تبیین‌ نشود، انقلاب‌ از حمایت‌ وپشتیبانی‌ مردم‌ برخوردار نمی‌گردد و کانون‌ اصلی‌ بدست‌ فراموشی‌ سپرده‌ می‌شود، و چه‌بسا گرفتار تحریف‌ها و دگرگونی‌ها می‌شود.



با بررسی‌ قیام‌ مقدس‌ امام‌ حسین‌(ع) این‌ دو بخش‌ کاملاً در آن‌ به‌ چشم‌ می‌خورد؛زیرا انقلاب‌ امام‌ حسین‌(ع) تا عصر عاشورا مظهر بخش‌ اول‌؛ یعنی‌ بخش‌ خون‌ و شهادت‌و ایثار خون‌ بود و رهبر و پرچمدار آن‌ نیز خود حسین‌(ع) بود در حالی‌ که‌ بخش‌ دوم‌ آن‌ ازعصر عاشورا آغاز گردید و پرچمدار آن‌ امام‌ زین‌ العابدین‌ و زینب‌ کبری‌8 بودند که‌ پیام‌انقلاب‌ و شهادت‌ سرخ‌ آن‌ حضرت‌ و یارانش‌ را با سخنان‌ آتشین‌ خود به‌ اطلاع‌ افکارعمومی‌ رساندند و طبل‌ رسوایی‌ حکومت‌ پلید اموی‌ را به‌ صدا درآوردند.



با توجه‌ به‌ تبلیغات‌ بسیار گسترده‌ و دامنه‌ داری‌ که‌ حکومت‌ اموی‌ از زمان‌ معاویه‌ به‌بعد بر ضد اهل‌ بیت‌ (به‌ ویژه‌ در منطقة‌ شام‌) در راه‌ انداخته‌ بود، بی‌شک‌ اگر بازماندگان‌حسین‌(ع) به‌ افشاگری‌ و بیدارسازی‌ نمی‌پرداختند، دشمنان‌ اسلام‌ و مزدوران‌ قدرت‌های‌وقت‌، قیام‌ و نهضت‌ بزرگ‌ و جاویدان‌ آن‌ حضرت‌ را در طول‌ تاریخ‌ لوث‌ می‌کردند و چهرة‌آن‌ را وارونه‌ نشان‌ می‌دادند.

آثار سیاسی‌ رخداد کربلا در شیعه‌



واقعة‌ کربلا از حوادث‌ تعیین‌ کننده‌ در جریان‌ تکوین‌ شیعه‌ در تاریخ‌ است‌.می‌دانیم‌ که‌ مبانی‌ تشیع‌، به‌ ویژه‌ اساسی‌ترین‌ آنها در اصل‌ آن‌، یعنی‌ امامت‌ در قرآن‌ وسنت‌ یافت‌ می‌شود. اما جدایی‌ تاریخی‌ شیعه‌ از دیگر گروه‌های‌ موجود در جامعه‌، به‌تدریج‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. سنت‌ و اندیشه‌ای‌ که‌ از دورة‌ خلافت‌ امام‌ علی‌(ع) به‌ یادگارماند، تا حدودی‌ به‌ شیعه‌ از لحاظ‌ فکری‌ انسجام‌ بخشید. حمایت‌ امویان‌ از اسلام‌ ساختة‌خودشان‌ که‌ سیاست‌ گزاری‌های‌ معاویه‌ اجازه‌ نداده‌ بود، ماهیت‌ و فاصلة‌ آن‌ با اسلام‌واقعی‌ آشکار شود، در جریان‌ به‌ خلافت‌ رسیدن‌ یزید وضوح‌ بیشتری‌ یافت‌. در حادثة‌کربلا جدایی‌ تاریخ‌ شیعه‌ از سایر گروه‌هایی‌ که‌ تحت‌ تأثیر اسلام‌ مورد حمایت‌ امویان‌بودند. قطعی‌ شد. از آن‌ پس‌ تشخیص‌ و تشخص‌ شیعه‌ از دیگر گروه‌ها ـ گروهی‌ که‌ ازسنت‌ و سیرة‌ علی‌ و جانشیان‌ او پیروی‌ می‌کردند ـ کاملاً ممکن‌ بود.

در میان‌ شیعیان‌ گروهی‌ از هر حیث‌ تابع‌ ائمه‌ بوده‌ و آنها را وصی‌ پیامبر(ص) ومنتخب‌ او می‌دانستند. از سوی‌ دیگر گروه‌هایی‌ از مردم‌ عراق‌ و بعضی‌ مناطق‌ دیگر تنهابرتری‌ علویان‌ را بر امویان‌ در نظر داشته‌ و تشیع‌ آنها در همین‌ حد بود. افرادی‌ که‌ در کربلادر کنار امام‌ حسین‌(ع) در شهادت‌ رسیدند، از شیعیانی‌ بودند که‌ امامت‌ را تنها حق‌علی‌(ع) و فرزندانش‌ می‌دانستند. خود امام‌(ع) در موارد متعددی‌ از مردم‌ خواست‌ تا حق‌ رابه‌ اهلش‌ بسپارند و او را یاری‌ کنند، زیرا امویان‌ غاصب‌ این‌ حق‌ هستند.



حکمت‌ شهادت‌ امام‌ حسین‌(ع)



جنبش‌ کربلا به‌ عنوان‌ یک‌ نهضت‌ مقدس‌ مذهبی‌ و یک‌ حرکت‌ سیاسی‌ از نوع‌انقلابی‌ آن‌، پایدارترین‌ جنبش‌ در فرهنگ‌ سیاسی‌ شیعه‌ است‌. این‌ جنبش‌، نهضتی‌ برای‌احیای‌ احکام‌ دین‌، زدودن‌ انحرافات‌ دینی‌ و سیاسی‌ و جایگزین‌ کردن‌ حکومتی‌ علوی‌ به‌جای‌ نظام‌ اموی‌ بوده‌ است‌. جنبش‌ کربلا از زاویه‌ دستیابی‌ به‌ اهداف‌ خود حاوی‌ نوعی‌شکست‌ و نوعی‌ پیروزی‌ بود. شکست‌ سیاسی‌ با توجه‌ به‌ پذیرفتن‌ این‌ که‌ هدف‌ سرنگونی‌حکومت‌ اموی‌ و ایجاد دولتی‌ علوی‌ بوده‌ است‌. پیروزی‌ معنوی‌ به‌ دلیل‌ تحکیم‌آرمان‌های‌ معنوی‌ اصیل‌ و دینی‌ در جامعه‌ اسلامی‌. اگر کسی‌ سرنگونی‌ حکومت‌ اموی‌ رادر شمار اهداف‌ امام‌ حسین‌(ع) نیاورد، شاید شکست‌ سیاسی‌ را هم‌ نپذیرد.



حقیقت‌ آن‌ است‌ که‌ جنبش‌ کربلا را باید آخرین‌ تلاش‌ سیاسی‌ ممکن‌ برای‌بازگرداندن‌ حکومت‌ به‌ آل‌ علی‌(ع) تلقی‌ کرد. کوچکترین‌ تردیدی‌ وجود ندارد که‌امام‌علی‌(ع) حق‌ خویش‌ را پس‌ از رسول‌ خدا(ص) از دست‌ رفته‌ می‌دید، اما به‌ دلایلی‌سکوت‌ کرد. پس‌ از عمر، انتظار آن‌ را داشت‌ تا حق‌ به‌ حق‌دار بازگردد. در این‌ باره‌ خودوشیعیانش‌ نظیر مقداد و عمار تلاش‌ کردند، اما این‌ تلاش‌ها به‌ جایی‌ نرسید. پس‌ از آن‌ دردورة‌ عثمان‌، امام‌ چنین‌ احساس‌ کرد که‌ در شرایط‌ جدید، رهبری‌ جامعه‌ چشم‌ اندازموفقی‌ ندارد، با این‌ حال‌ اصرار مردم‌ اور ا امیدوار کرد. این‌ امید در طی‌ چهارسال‌ و نه‌ ماه‌اقدامات‌ سخت‌ِ امام‌ برای‌ رهبری‌ صحیح‌ بر باد رفت‌. تلاش‌ محدود و نومیدانة‌امام‌حسن‌(ع) هم‌ به‌ سرعت‌ در هم‌ شکسته‌ شد. اکنون‌ باید انتظار بیست‌ ساله‌ای‌ تا مرگ‌معاویه‌ مطرح‌می‌شد. امام‌ حسین‌(ع) این‌ مدت‌ را صبر کرد، گرچه‌ در این‌ مدت‌اعتراضاتی‌ بر معاویه‌ در زمینه‌های‌ سیاسی‌ به‌ ویژه‌ قتل‌ برخی‌ شیعیان‌ داشت‌.



در سالهای‌ آخر حیات‌ ننگین‌ معاویه‌ سخن‌ از ولایت‌ عهدی‌ یزید به‌ میان‌ آمد،امام‌ حسین‌(ع) مخالفت‌ کرد، اما چندن‌ امیدی‌ نبود. با این‌ حال‌ امام‌ در مقام‌ امامت‌نمی‌توانست‌ تحمل‌ کند.

با روی‌ کار آمدن‌ یزید، امام‌ از روی‌ اعتراض‌ به‌ مکه‌ آمد. اینجا بود که‌ روزنة‌ امیدی‌از سمت‌ شرق‌ گشوده‌ شد. عراق‌ چند بار تجربه‌ نامیمونی‌ را پشت‌ سر گذاشته‌ بود، اما چه‌می‌شد کرد. اگر قرار بود اقدامی‌ صورت‌ گیرد، نه‌ در شام‌ و حجاز بلکه‌ فقط‌ در عراق‌ ممکن‌بود. آیا ممکن‌ بود که‌ یک‌ بار دیگر به‌ کمک‌ مسلمانان‌ عراق‌ که‌ شیعیان‌ در آن‌ بودند،حکومت‌ اموی‌ را سرنگون‌ کرد ودولت‌ علوی‌ را برپا نمود؟ ظاهر امر، یعنی‌ حمایت‌های‌گسترده‌ای‌ که‌ خبر آنها به‌ امام‌ رسید، این‌ امر را تا اندازه‌ای‌ تأیید می‌کرد. امام‌ فرصت‌ را ازدست‌ نداد اما وقتی‌ به‌ کوفه‌ نزدیک‌ شد، اوضاع‌ دگرگون‌ شده‌ بود. او در برابر سپاه‌ ابن‌ زیادقرار گرفت‌. سخن‌ از تسلیم‌ شدن‌ و بیعت‌ با یزید بود. امام‌ نپذیرفت‌. نتیجه‌ آن‌ شد که‌همراه‌ یاران‌ محدودش‌ در کربلا به‌ شهادت‌ رسید.



علامه‌ مجلسی‌ می‌نویسد:



و باید دانست‌ که‌ مذلت‌های‌ دنیا موجب‌ مزید عزت‌ ایشان‌ است‌ و دوست‌ خدا به‌اینها ذلیل‌ نمی‌گردد. آنها که‌ خواستند ایشان‌ را ذلیل‌ گردانند، اکنون‌ نام‌ ایشان‌ به‌ غیر ازلعن‌ و نفرین‌ در زمین‌ مذکور نمی‌شود و نسل‌های‌ ایشان‌ منقرض‌ شدند و نشانی‌ ازقبرهای‌ ایشان‌ نیست‌ وحق‌ تعالی‌ نام‌ آن‌ بزرگواران‌ را بلند گردانیده‌ و علوم‌ و کمالات‌ایشان‌ عالم‌ را فرا گرفته‌ و دوست‌ و دشمن‌ بر ایشان‌ در نماز و غیر نماز صلوات‌ می‌فرستندو به‌ شفاعت‌ ایشان‌ دردرگاه‌ خدا حاجت‌ می‌طلبند، و رئوس‌ منابر و مناره‌ها را و وجوه‌ دنانیرو دراهم‌ را به‌ نام‌ نامی‌ ایشان‌ مزین‌ می‌گردانند، و پادشاهان‌ روی‌ زمین‌ وسلاطین‌ باتمکین‌ به‌ طوع‌ و رغبت‌ از روی‌ اخلاص‌ روی‌ بر خاک‌ آستان‌ ایشان‌ می‌مالند، و هر روزچندین‌ هزار کس‌ به‌ برکت‌ زیارت‌ ایشان‌ مغفور می‌گردند، چندین‌ هزار کس‌ به‌ برکت‌لعنت‌ بر دشمنان‌ ایشان‌ مستحق‌ بهشت‌ می‌گردند، و چندین‌ هزار کس‌ از برکت‌ گریستن‌بر ایشان‌ و محزون‌ گردیدن‌ از مصائب‌ ایشان‌ صحیفة‌ سیئات‌ خود را از لوث‌ گناه‌می‌شویند، و چندین‌ هزار کس‌ به‌ برکت‌ اخبار و نشر آثار ایشان‌ به‌ سعادات‌ ابدی‌ فایزمی‌گردند، و چندین‌ هزار کس‌ به‌ برکت‌ احادیث‌ ایشان‌ به‌ درجة‌ معرفت‌ و یقین‌ می‌رسند،وچندین‌ هزار کس‌ به‌ متابعت‌ آثار ایشان‌ و اقتدای‌ به‌ سنت‌ ایشان‌ به‌ مکارم‌ اخلاق‌ ومحاسن‌ آداب‌ محلی‌ می‌گردند.

منبع : http://www.zohoortv.com

                      *********************************

+ نوشته شده در  85/10/16ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

                  براي دانلود پوسترها كليك نمائيد

براي مشاهد و دانلود  wallpaper  ها بر روي آنها كليك نمائيد

+ نوشته شده در  85/09/23ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

 

   khoshsiratt@yahoo.com      khoshsiratt@yahoo.com

+ نوشته شده در  85/09/15ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

امام على بن ابى طالب امير المؤمنين (ع)

 ابو الحسن،  على بن ابى طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب،  نخستين امام از ائمه اثنى عشر،  دومين معصوم از چهارده معصوم (ع) و در نظر اهل سنت خليفه چهارم از خلفاى راشدين است.

 آن حضرت دومين شخص عالم اسلام(پس از رسول اكرم (ص))و وصى و ولى مطلق هستند و اعتقاد به امامت و وصايت و ولايت آن حضرت و يازده فرزند بزرگوارش يكى از اصول مذهب اماميه است. اما عده‏اى از پيروان و معتقدان آن حضرت به ملاحظه كثرت فضايل و كرامات ايشان از جاده اعتدال منحرف شده و اعتقاداتى فوق اعتقادات شيعه اماميه درباره ايشان پيدا كرده‏اند. اين عده به غلات يعنى غلو كنندگان معروف شده‏اند و هم در نظر اهل سنت و هم در نظر شيعه از جاده هدايت به دور افتاده‏اند و از اهل بدعت و ضلال محسوب مى‏گردند.

 ابو طالب نام پدر ايشان بود و اين كنيه‏اى بود به جهت پسر بزرگترش كه طالب نام داشت و اين كنيه بر نام واقعى او كه عبد مناف بود غالب آمد و در تاريخ اسلام هيچگاه او را عبد مناف نخوانده‏اند و فقط با ابو طالب از او ياد كرده‏اند.

 حضرت على (ع) به جز كنيه ابو الحسن به ابو تراب نيز معروف بود و اين كنيه را حضرت رسول (ص) به او داده بود و آن هنگامى بود كه او را بر روى خاك خوابيده ديده بود و او را بيدار كرده و گرد و خاك از پشت او برافشانده و فرموده بود تو ابو تراب هستى. آن حضرت اين كنيه را چون از جانب رسول اكرم (ص) به او داده شده بود بسيار دوست مى‏داشت و آن را بر كنيه‏ها و القاب ديگر ترجيح مى‏داد. اما بنى اميه و دشمنان حضرت در اين كنيه نوعى تحقير و توهين مى‏ديدند و به كسان خود دستور داده بودند كه آن را همچون دشنام و ناسزايى درباره او بكار برند. زياد بن ابيه و پسرش عبيد اللّه بن زياد و حجاج بن يوسف ثقفى اين كنيه را درباره او بسيار بكار مى‏بردند.

 مى‏گويند مادرش او را حيدره نام نهاده بود،  اما پدرش ابو طالب نام او را به على تغيير داد. در رجزى كه به آن حضرت منسوب است و آن را در غزوه خيبر در برابر مرحب خيبرى خوانده است تصريح به اين معنى است،  زيرا حضرت در اين رجز فرموده است: أنا الذي سمتني أمي حيدرة (من كسى هستم كه مادرم مرا حيدره ناميد).

 مادر آن حضرت فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصى است و بنا به گفته علماى انساب نخستين زن هاشمى است كه به ازدواج يك مرد هاشمى (ابو طالب) درآمده است و صاحب فرزند شده است. اين بانو را يازدهمين كسى گفته‏اند كه اسلام آورده و حضرت رسول (ص) بر جنازه او نماز خواند و فرمود كه پس از ابو طالب هيچكس درباره من بيشتر از او نيكى نكرده است.

تولد امام على (ع)

 تولد امام على (ع) روز سيزدهم ماه رجب سال سى‏ام عام الفيل،  در خانه كعبه اتفاق افتاده است. مى‏گويند كسى پيش از آن حضرت و پس از ايشان در خانه كعبه متولد نشده است. اگر تولد حضرت رسول (ص) در عام الفيل اتفاق افتاده باشد و عام الفيل بنا بر بعضى محاسبات با سال 570 م. منطبق باشد،  بايد تولد حضرت امام على (ع) در حدود سال 600 م. اتفاق افتاده باشد،  يعنى 21 سال قبل از هجرت (با در نظر گرفتن اختلاف سالهاى قمرى و ميلادى اين تاريخها تقريبى است) .

اسلام آورنده نخستين‏

 از جمله نعمتهاى الهى در حق على ابن ابى‏طالب (ع) يكى آن بود كه وقتى قريش در قحطى بزرگى افتادند و ابو طالب را فرزند و عيال زياد و توانايى مالى كم بود،  حضرت رسول (ص) به عموى خود عباس كه مردى توانگر بود گفت برويم و از بار زندگى ابو طالب بكاهيم و هر كدام يكى از پسران او را برگيريم و پيش خود نگاهداريم. عباس اين پيشنهاد را پذيرفت و هر دو پيش ابو طالب رفتند و گفتند ما مى‏خواهيم هر كدام يكى از پسران ترا نزد خود نگاهداريم تا اين مصيبت قحطى از ميان ما برداشته شود. ابو طالب كه از ميان فرزندان خود عقيل را از همه بيشتر دوست داشت گفت اگر عقيل را نزد من بگذاريد هر يك از پسران ديگر مرا كه مى‏خواهيد مى‏توانيد ببريد. پس عباس جعفر را همراه خود به خانه برد و حضرت رسول (ص) امام على (ع) را و امام على (ع) نزد رسول خدا (ص) بزرگ شد تا آنكه آن حضرت به نبوت مبعوث شد و امام على (ع) به او ايمان آورد.

 بسيارى از سيره نويسان و محدثان اهل سنت امام على (ع) را نخستين كسى مى‏دانند كه اسلام آورد و آنها كه خديجه را نخستين اسلام آورنده مى‏دانند امام على (ع) را نخستين اسلام آورنده از مردان مى‏شمارند.

 اينكه حضرت امير (ع) اسلام آورنده نخستين،  دست كم از ميان مردان،  باشد امرى طبيعى به نظر مى‏رسد،  زيرا بنا بر روايت سيره‏نويسان،  حضرت رسول (ص) بعثت خود را نخست به خديجه اعلام فرمود و خديجه قول او را تصديق و تأييد كرد. دومين شخصى كه از اسلام و بعثت حضرت رسول (ص) مى‏بايست آگاه مى‏شد على بن ابيطالب (ع) بود كه در خانه آن حضرت زندگى مى‏كرد و در آن هنگام به اختلاف روايات ميان ده تا پانزده سال داشت. پس از او زيد بن حارثه بود كه پسر خوانده و آزاد كرده پيامبر (ص) بود و در همان خانه زندگى مى‏كرده است .

 رواياتى هست كه در آغاز فقط حضرت رسول (ص) و خديجه و امام على (ع) را در حال نماز گزاردن ديده‏اند و روايات ديگرى هست كه به موجب آن حضرت رسول (ص) در آغاز بعثت به هنگام نماز،  با امام على (ع) و پنهان از نظر ديگران به شكاف كوهها و دره‏هاى مكه مى‏رفتند و در آنجا نماز مى‏خواندند.

 بعضى از متعصبان و محدثان اهل سنت خرده گرفته‏اند كه بر فرض آنكه امام على (ع) نخستين مسلم باشد چندان فضيلتى را براى او ثابت نخواهد كرد،  زيرا آن حضرت در آن زمان در سالهاى كودكى بوده است و ايمان و اسلام از سالهاى بلوغ معتبر است. در پاسخ بايد گفت كه اين فضيلت مهمترى بر فضايل امام على (ع) مى‏افزايد و آن اينكه آن حضرت در ميان مهاجرانِ نخستين و در ميان جنگجويان بدر كه سمت فضيلت و برترى بر اصحاب ديگر حضرت رسول (ص) را دارند،  تنها كسى است كه هرگز بت پرستى نكرده است و از آن هنگام كه خود را شناخته است خداى واحد را پرستيده و با رسول خدا (ص) نماز گزارده است.

 بنا بر روايتى ديگر چون آيه: و أنذر عشيرتك الأقربين (به خويشاوندان نزديك خود هشدار ده) نازل شد،  حضرت رسول (ص) بنا بر اين دستور الهى فرزندان و نبيرگان عبد المطلب را كه نزديكترين خويشان او بودند دعوت كرد و فرمود هر كس از شما پيشتر از ديگران با من بيعت كند برادر و دوست و وارث من خواهد بود و اين سخن را سه بار تكرار فرمود و در هر بار فقط امام على (ع) برخاست و آن حضرت را تأييد و تصديق كرد و حضرت رسول (ص) فرمود: «اين مرد،  برادر من و وصى من و خليفه من در ميان شماست. سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد».

در فراش پيامبر (ص)

 بنابر روايات سيره‏نويسان،  در شبى كه قريش قصد داشتند به خانه حضرت رسول (ص) بريزند و او را به قتل برسانند،  پيامبر (ص) آن شب به تعليم جبرئيل در بستر خود نخوابيد و به على(ع) گفت در بستر من بخواب و اين پارچه سبز حضرمى را بر خود بپوشان كه آنها نخواهند توانست آزارى به تو برسانند. آن شب حضرت رسول (ص) با ابو بكر از مكه بيرون رفت و امام على (ع) در رختخواب او خوابيد. كفار قريش بر در خانه آن حضرت گرد آمده بودند و مراقب او بودند و مى‏پنداشتند كه آنكه خوابيده است خود حضرت رسول (ص) است. نزديك بامداد امام على آن پارچه را به يكسو افكند و قريش به اشتباه خود پى‏بردند. اما دير شده بود زيرا حضرت رسول (ص) از مكه بيرون رفته بود. على سه شبانه روز در مكه ماند تا اماناتى را كه مردم پيش رسول اكرم (ص) داشتند مسترد كند و پس از به پايان رساندن اين مأموريت از مكه بيرون رفت و به حضرت رسول (ص) پيوست.

تزويج فاطمه (ع)

 در سال اول يا دوم يا سوم هجرى،  حضرت رسول (ص) فاطمه (ع) را به امام على (ع) تزويج كرد. بنا بر بعضى روايات مَهر آن حضرت پانصد درهم بود كه مطابق با وزن دوازده اوقيه و نيم نقره است (هر اوقيه چهل درهم است) و گفته‏اند كه مهر دختران ديگر حضرت رسول (ص) نيز به همين مقدار بوده است. اما درباره مهر حضرت فاطمه (ع) اقوال ديگرى هم ذكر شده است كه بايد به كتب مفصل رجوع كرد.

 بنا بر بعضى از روايات ابتدا ابو بكر و عمر از حضرت فاطمه (ع) خواستگارى كرده بودند،  ولى حضرت رسول (ص) پاسخ رد به ايشان داده بود. در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرى حسن بن على (ع) از اين ازدواج بوجود آمد و در سوم شعبان سال چهارم هجرت تولد حسين بن على (ع) اتفاق افتاد.

غزوات‏

 بنا به روايات،  حضرت امير (ع) در همه غزوات بجز غزوه تبوك حضور داشته است و عَلَم حضرت رسول (ص) همواره به دست امام على (ع) بوده است. در غزوه تبوك خود حضرت رسول (ص) امام على (ع) را به جاى خويش در مدينه گذاشت و اين امر موجب بروز اين شايعه شد كه حضرت رسول (ص) از مصاحبت امام على (ع) خوشدل نيست. امام على (ع) اين شايعه را با آن حضرت در ميان نهاد و آن حضرت سخن بسيار معروف خود را«أ ما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي» (آيا نمى‏خواهى كه پايگاه تو نزد من مانند پايگاه هارون در برابر موسى باشد،  جز آنكه پيامبرى پس از من نخواهد بود) ادا فرمود.

 اگر در احوال موسى (ع) و هارون (ع) مطالعه شود معلوم خواهد شد كه هارون (ع) برادر و نزديكترين شخص به موسى (ع) بوده است،  پس با اين مقايسه كه حضرت رسول (ص) فرمودند،  شكى نمى‏ماند كه او امام على (ع) را نزديكترين شخص به خود و حتى مقام او را با خود برابر دانسته و فقط نبوت را كه اختصاص به خودش داشته است استثنا فرموده است.

 شجاعت و رشادت آن حضرت در همه غزوات معروف است و كتب سيره و حديث اهل سنت مشحون از شرح دلاوريهاى آن حضرت است. اگر به فهرست كشته شدگان مشركان در جنگ بدر مراجعه شود،  معلوم مى‏گردد كه در اين جنگ هشت تن از هفتاد تن مشرك مقتول بطور مسلم به دست حضرت على (ع) كشته شده‏اند و اين عده بجز كسانى هستند كه در قتلشان اختلاف است كه آيا به دست امام على (ع) كشته شده‏اند يا كسان ديگر و بجز كسانى هستند كه امام على (ع) در قتل ايشان،  با ديگران مشاركت داشته‏اند.

 در جنگ احد هنگامى كه عده زيادى از اصحاب حضرت رسول (ص) از دور ايشان گريختند،  امام على (ع) از جمله اشخاص معدودى بود كه پاى فشرد و خود را سپر آن حضرت كرد. در اين جنگ نيز عده‏اى از سران قريش به دست آن حضرت به قتل رسيدند. از آنجمله عبد اللّه بن عبد العزى بن عثمان بن عبد الدار معروف به طلحة بن ابى طلحة از طايفه بنى عبد الدار بود كه لواى قريش به دست او بود. عبد اللّه بن حميد بن زهير از طايفه بنى اسد و ابو امية بن ابى حذيفة بن المغيرة از طايفه بنى مخزوم نيز از جمله كسانى بودند كه در احد به دست حضرت امير (ع) كشته شدند.

 قتل عمرو بن عبدود،  در غزوه خندق،  به دست آن حضرت سخت مشهور است. در جنگ خيبر حضرت رسول (ص) علم سفيد خود را به ابو بكر داد و او را براى گرفتن يكى از قلاع خيبر فرستاد. ابو بكر بى‏آنكه كارى انجام دهد بازگشت. حضرت فرداى آن روز عمر بن خطاب را مأمور آن مهم كرد و او نيز نتوانست كارى انجام دهد. آنگاه حضرت فرمود كه من فردا علم را به دست كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و گريز پا نيست و خداوند اين قلعه را به دست او خواهد گشود. آنگاه امام على (ع) را فرا خواند و علم را به دست او داد و فرمود اين علم را پيش ببر تا خداوند فتح اين قلعه را به دست تو ممكن گرداند.

 امام على (ع) علم را بگرفت و به نزديك قلعه رفت و با مدافعين قلعه به جنگ پرداخت. يكى از ايشان ضربه‏اى بر او زد كه سپر را از دست مبارك او بينداخت و آن حضرت لنگه در قلعه را از جاى بركند و بجاى سپر بكار برد و چندان جنگيد كه خداوند فتح را نصيب او كرد.

 در غزوه حنين كه افراد قبايل هوازن از شكافها و گردنه‏هاى كوه بناگاه بر مسلمانان حمله كردند و مسلمانان روى به گريز نهادند از جمله كسانى كه پاى فشرد و حضرت رسول (ص) را ترك نكرد امام على (ع) بود.

سوره برائت‏

 حضرت رسول (ص) در سال نهم هجرت ابو بكر را مأمور فرمودند كه آيات برائت را بر مشركان مكه اعلام كند. در اين سال مشركان نيز بنا به معاهداتى كه با حضرت رسول (ص) داشتند،  بطور جداگانه به حج رفته بودند. پس از حركت ابو بكر جبرئيل به دستور خداوند از پيغمبر خواست تا امام على (ع) را مأمور ابلاغ كند. بنابر آن سوره،  مشركانى كه بنا به عهد عام مى‏توانستند به حج بروند پس از انقضاى ماههاى حرام ديگر حق نزديك شدن به كعبه و اداى حج نداشتند و به ايشان اعلام جنگ شده بود و نيز كسانى از مشركين كه معاهده خاص با مسلمانان داشتند فقط تا پايان مدت مذكور در معاهده مى‏توانستند به حج بروند. در سوره مذكور به منافقان و تخلف كنندگان از جنگ تبوك نيز اشاره شده بود.

 چون اين سوره نازل شد،  كسانى به آن حضرت گفتند كه اين سوره را توسط ابو بكر بفرست تا آن را در روز حج به همه اعلام كند و حضرت در پاسخ ايشان فرمود كه به من امر شده كه اين سوره را يا خود يا به توسط يكى از اهل بيتم اعلام كنم،  بعد امام على (ع) را مأمور كرد كه اين سوره را در ايام حج براى مردم بخواند.

غدير خم‏

 حضرت رسول (ص) در سال دهم هجرى پس از بازگشت از حجة الوداع،  در ناحيه رابغ در نزديكى جحفه در موضعى به نام غدير خم،  مردم را پيش از آنكه پراكنده شوند و به ديار خود روند جمع فرمود و خطبه‏اى خواند و در آن خطبه اين كلمات بسيار مشهور را درباره حضرت امير (ع) بر زبان راند: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» (هر كه من مولايش بوده‏ام على مولاى اوست،  خداوندا دوست بدار آنكه او را دوست بدارد و دشمن بدار آنكه او را دشمن بدارد و يارى ده آنكه او را يارى دهد و خوار كن آنرا كه او را خوار دارد).

سقيفه بنى ساعده و بيعت با ابوبكر

 پس از رحلت حضرت رسول (ص) پيش از آنكه آن حضرت به خاك سپرده شود،  بزرگان قريش و انصار در مدينه گرد آمدند و پس از مشاجره لفظى كوتاهى،  با ابو بكر بيعت كردند.

 در اين موضوع ميان اهل سنت و شيعه سخن بسيار گفته شده است. اما دو امر در اينجا قطعى است: يكى آنكه با ابو بكر بيعت كردند و او به جانشينى پيغمبر اسلام (ص) برگزيده شد و ديگر آنكه شيعه از همان آغاز اين بيعت را درست ندانسته و جانشينى بلافصل حضرت رسول (ص) را حق حضرت على (ع) مى‏دانند. پس نزاع ميان شيعه و سنى در واقعيت تاريخى كه خلافت ابو بكر پس از حضرت رسول باشد نيست،  نزاع در مسأله تعيين حق است كه در اينجا يك مسأله اعتقادى دينى است.

 آنچه از خطب و سخنان حضرت امير (ع) برمى‏آيد اين است كه ايشان همواره خلافت را حق خود مى‏دانسته‏اند و هيچكس را براى اينكار سزاوارتر از خود نمى‏دانسته‏اند. البته ايشان ناگزير با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كرده‏اند و اين براى حفظ مصالح مسلمين يعنى پرهيز از ايجاد خلاف و نفاق ميان مسلمانان بوده است. اما مسأله تعيين حق مسأله ديگرى است.

 علماى اسلام در اينكه آيا امامت امرى الهى است و تعيين آن بايد از جانب خدا و از راه نص باشد و يا اينكه امرى سياسى و دنيوى است و منوط به انتخاب و تعيين اهل حل و عقد است،  اختلاف كرده‏اند. علماى شيعه رهبرى امت را مانند نبوت امرى مى‏دانند كه بايد به تعيين الهى باشد و اين تعيين از راه نص پيغمبر يا امام معصوم صورت مى‏گيرد.

 پس از فراغ از اصل مسأله و اثبات لزوم نصب امام از جانب خدا يا از جانب مردم بدنبال مصداق آن مى‏روند و مى‏گويند كه اين برگزيده الهى يا منتخب مردم،  بايد چه كسى باشد و چه صفاتى را حائز باشد و دارنده آن شرايط چه كسى يا كسانى بوده‏اند.

 مسأله از هر جنبه كه نگريسته شود اين امر محرز و قطعى است كه امام على (ع) در نظر كافه مسلمين از جمله اشخاص ممتاز و برجسته‏اى بود كه از همان آغاز،  نامزدى و شايستگى ايشان براى خلافت مطرح بوده است. اما چرا ايشان را در همان آغاز انتخاب نكردند،  مسأله‏اى است كه از لحاظ تاريخى قابل طرح و بحث است.

 علت اصلى جريان سقيفه بنى ساعده و توافق بر انتخاب ابو بكر را بايد در تعصبات قومى و قبيله‏اى كه عامل و محرك اصلى و انگيزه پشت پرده بسيارى از جريانهاى سياسى تاريخ اسلام بوده است جستجو كرد.

 از شرح كوتاهى كه از واقعه سقيفه بنى ساعده در دست است برمى‏آيد كه از مدتها پيش رقابتى نهانى ميان مهاجران و انصار در كار بوده است. مهاجران خود را از هر جهت بر انصار كه مردم مدينه بودند مقدم مى‏دانستند،  زيرا فضل تقدم در اسلام و خويشى نسبى با حضرت رسول (ص) را منحصر به خود مى‏دانستند و خويشاوندى در نسب مهمترين عامل در مناسبات انسانى در ميان قبايل است. انصار مدعى بودند كه پيغمبر (ص) و مهاجران را پناه داده‏اند و اگر آنها اينكار را نمى‏كردند معلوم نبود كه مردم مكه چه بر سر جامعه ضعيف و اقليت ناتوان اسلامى مى‏آورد. مذاكرات سقيفه اين رقابتها و اميال درونى را آشكار مى‏سازد.

 اما بجز رقابت شديد ميان انصار و مهاجران مكه،  در ميان هر يك از اين دو گروه نيز رقابت شديد طايفگى و قبيله‏اى وجود داشت. هنوز جراحات جنگهاى ميان اوس و خزرج در مدينه پيش از هجرت حضرت رسول (ص) كاملا التيام نيافته بود و هر جا فرصتى پيش مى‏آمد اثر كينه‏هاى قديم ظاهر مى‏شد. رقابت ميان طوايف مختلف قريش نيز همچنان برقرار بود و طوايف ضعيفتر قريش مانند تيم و عدى و فهر نفوذ و قدرت طوايف نيرومند بنى اميه و بنى هاشم و بنى مخزوم را برنمى‏تافتند.

 در اين ميان بزرگان قريش به جهت اقامت در مكه كه از مراكز مهم عربستان بود و به جهت تجارتهاى عمده با خارج عربستان و سفرهاى بازرگانى به خارج،  شم سياسى قويتر و اطلاعات و تجارب سياسى بيشترى از افراد اوس و خزرج كه به كشاورزى مشغول بودند داشتند خود را براى حوادث سياسى آينده بهتر آماده ساخته بودند.

 سه تن از افراد قريش كه از قبايل ضعيفتر قريش ولى شخصيت‏هاى برجسته و ممتازى بودند و به واسطه همين شخصيت ممتاز خود نفوذ فراوانى در ميان ياران حضرت رسول (ص) داشتند در اين بازى قدرت برنده شدند: ابو بكر از طايفه تيم و عمر از بنى عدى و ابو عبيده جراح از طايفه فهر (از قريش ظواهر) .

 ما از لحاظ تاريخى از اتحاد اين سه شخصيت خبر نداريم،  اما داستان سقيفه از اين اتحاد پرده برمى‏دارد. اين سه تن با مهارت و توانايى سياسى خود توانستند از دو امر استفاده كنند: اولا از رقابت ميان اوس و خزرج حداكثر استفاده را ببرند و ثانيا زمان را - به جهت غيبت امام على (ع) و عباس كه مشغول امر تغسيل و تجهيز و كفن و دفن پيكر رسول الله(ص) بودند - غنيمت شمارند زيرا استدلال عمده ابو بكر و عمر بر اين پايه بود كه مهاجران چون خويشان و نزديكان حضرت رسول(ص)هستند پس خلافت حق ايشان است.اگر حضرت على(ع)در اين مذاكرات حضور داشتند، فرد برجسته موضوع اين استدلال ايشان بودند و نظرها پيش از آنكه متوجه ابو بكر و عمر شود متوجه امام على(ع)مى‏شد كه هم سابقه فداكاريش در اسلام بيشتر بود و هم نزديكترين فرد به رسول خدا(ص)بود.ابو بكر و عمر مسأله فداكارى در راه اسلام و خويشاوندى با حضرت رسول(ص)را پيش كشيدند و در آن مجلس همه متوجه خود ايشان گرديدند.مسأله خويشاوندى سببى و نسبت قبيله‏اى در نظام قبيله‏اى اهميتى شگرف دارد.

 در ميان مشاجره و بحث، ابو بكر گفت اينك عمر و ابو عبيده با هر كدام كه خواستيد بيعت كنيد.آن دو تن گفتند ما هرگز بر تو سبقت نمى‏گيريم دست دراز كن تا بيعت كنيم!چون آن دو خواستند بيعت كنند، بشير بن سعد خزرجى سبقت گرفت و بيعت كرد، زيرا مى‏ترسيد سعد بن عباده كه او نيز از خزرج بود به خلافت برسد.

 بدين ترتيب رقابتهاى ميان طايفه‏اى و قبيله‏اى كار خود را كرد و كسانى كه توانستند جريان حوادث را به نفع خود برگردانند به مقصود رسيدند.

اين اتحاد سه‏گانه نيرومند همچنان برقرار ماند. ابو بكر در حين وفات بى آنكه با كسى مشورت كند و يا بزرگان قريش را مدخليتى دهد، وصيتى نوشت و عمر را به خلافت برگزيد.عمر نيز به هنگام مرگ در حالى كه گريه مى‏كرد گفت اگر ابو عبيده جراح زنده بود اين كار خلافت را به عهده او مى‏گذاشتم!

قصه شورى‏

 عمر پس از ضربه خوردن و احساس مرگ،  امر خلافت را ميان شش تن از اصحاب رسول خدا (ص) كه به قول خودش حضرت از ايشان راضى بود به شورى گذاشت و ابو طلحه انصارى را با پنجاه تن بر ايشان بگماشت و سه روز به ايشان مهلت داد تا يكى را از ميان خود برگزينند و اگر پنج تن يكى را برگزيدند و ششمى رأى ايشان را نپذيرفت كشته شود و اگر چهار تن بر يكى اتفاق كردند و دو تن مخالفت كردند آن دو تن كشته شوند و اگر سه تن بر يكى و سه تن بر ديگرى اتفاق كردند عبد اللّه بن عمر يكى را از آن دو برگزيند و اگر به سخن او راضى نشوند آن سه تن كه در ميانشان عبد الرحمن بن عوف باشد قولشان ترجيح دارد و اگر آن سه تن ديگر نپذيرفتند كشته شوند.

 اين تركيب و ترتيب به نحوى بود كه انتخاب عثمان را مسلّم مى‏ساخت و حضرت امير (ع) از همان آغاز،  اين امر را پيش‏بينى كرده و آن را به عم خود عباس گفته بود زيرا عبد الرحمن بن عوف شوهر خواهر ناتنى عثمان بود و قطعا جانب او را مى‏گرفت و سعد بن ابى وقاص مانند عبد الرحمن از قبيله بنى زهره بود و در هر جانب كه عبد الرحمن بن عوف بود مى‏ايستاد و چون عمر گفته بود كه عبد الرحمن در هر جانب كه باشد آراء آن جانب ترجيح دارد،  يقين بود كه آراء اين سه تن به نفع عثمان خواهد بود و حضرت به عباس گفته بود كه موافقت آن دو تن ديگر (يعنى طلحه و زبير) براى او فايده‏اى نخواهد داشت.

 اكنون بايد ديد كه اگر عمر اين شش تن را به يك چشم مى‏نگريست چرا رأى عبد الرحمن بن عوف را بر آراء ديگران ترجيح داده بود و چرا اين مقام را به ديگران نداده بود.

 پاسخ شايد اين باشد كه او مى‏دانست رقابت واقعى ميان امام على (ع) و عثمان خواهد بود،  پس امام على (ع) در يك سوى و عثمان در سوى ديگر واقع مى‏شوند و اگر طلحه در شورى شركت كند در جانب امام على (ع) نخواهد بود،  زيرا طلحه از طايفه تيم بود كه ابو بكر از آن طايفه بود و امام على (ع) از همان آغاز خلافت را حق خود مى‏دانست و به همين جهت طايفه تيم،  طايفه بنى هاشم را دوست نداشتند و نيز عبد الرحمن بن عوف در هر جانب كه باشد سعد بن ابى وقاص،  هم قبيله او،  با او خواهد بود و عبد الرحمن جانب خويشاوند خود را كه عثمان باشد رها نخواهد كرد. پس عمر با سياست و تدبير خود تركيب و ترتيب شورى را چنان كرد كه هم انتخاب عثمان قطعى باشد و هم به ظاهر مسئوليت خلافت عثمان و پيامدهاى آن را از خود سلب كند.

 بدين ترتيب بار ديگر رعايت مصالح سياسى و سياست قبيله‏اى و عشيره‏اى،  بر رعايت جانب حق غالب آمد و با اين همه اين عمل در زير پوشش ظريف دين و حمايت از دين انجام گرفت.

خلافت امام على (ع) و ترجيح حق بر سياست‏

 عثمان در آخر سال بيست و سوم يا آغاز سال بيست و چهارم هجرى بر حسب ترتيبى كه عمر در شورى داده بود به خلافت رسيد و پس از دوازده سال خلافت در ذى الحجه سال سى و پنجم هجرى به قتل رسيد.

 داستان قتل او و علت شورش مردم بر او در كتب تاريخ مذكور است،  آنچه مسلم است اين كه امام على (ع) نه در قتل او شركت داشت و نه به اين امر رضايت داشت. اما به محض اينكه به خلافت رسيد،  خون عثمان مسأله مهم سياسى عليه او گرديد. از آنجا كه در مدينه و اساسا در ميان مسلمانان كسى شاخص‏تر و سزاوارتر از امام على (ع) براى خلافت نبود،  به همين جهت مردم مدينه او را به خلافت برداشتند،  ولى بسيارى از بزرگان مدينه او را دوست نمى‏داشتند و مى‏دانستند كه على پيش از آنكه اهل سياست و بند و بست باشد اهل حق و احقاق حق است و قول حضرت رسول«أقضاكم علي» (على در داورى بر همه شما برترى دارد) درباره او صد در صد صادق است. به همين جهت بيشتر بزرگان و اشراف به هراس افتادند. اين عده ايام عمر و سختگيريهاى مالى او را فراموش نكرده بودند و به اسراف و تبذيرهاى عثمان و دست و دل بازى او در بيت المال خو كرده بودند.

 سخاوت و گشاده‏دستى از صفات بارز امام على(ع) بود،  اما در اموال شخصى خود،  نه در اموال عمومى. او در اموال عمومى ممسك بود و به دقت در اين اموال عدل و احكام اسلامى را رعايت مى‏كرد. اين امر نمى‏توانست مايه پسند خاطر كسانى باشد كه در زمان عثمان صدها هزار درهم و دينار بى‏استحقاق از او مى‏گرفتند و از اين راه ثروتهاى بيكرانى اندوخته بودند. آنچه طلحه و زبير و معاويه و عمرو بن عاص و ديگران مى‏خواستند،  در حقيقت خونخواهى عثمان نبود. مردم كوفه و مصر از مدتها پيش زمزمه مخالفت با عمال عثمان و تعدى و تجاوز ايشان را به اموال عمومى سر داده بودند.

 معاويه كه با حكومت چندين ساله خود در دمشق موقعيت مستحكمى به دست آورده بود و از مدتها پيش خود را براى رسيدن به خلافت از راه جلب قلوب با اموال و وعده‏ها آماده مى‏ساخت پيوسته از وضع عثمان و احوال مدينه به وسيله نمايندگان خود آگاهى داشت و مى‏دانست كه شورشيان و ناراضيان از هر سو روى به مدينه نهاده‏اند. او مى‏توانست به يارى خويشاوند خود عثمان بشتابد و او را نجات دهد. طلحه و زبير كه در مدينه بودند و نفوذ و اعتبار داشتند مى‏توانستند،  دست كم به زبان،  مردم را به سكوت و آرامش دعوت كنند. ولى از هيچكدام كوچكترين حركتى در يارى عثمان و دفاع از او مشهود نگرديد و فقط پس از قتل عثمان و در خلافت امام على (ع) فرياد برآوردند كه عثمان مظلوم كشته شده است و بايد انتقام خون او را بگيريم.

 پس آنچه اين اشخاص را به مخالفت با امام على (ع) برانگيخت بيم و هراسى بود كه از خلافت و رفتار عادلانه او داشتند. امام على (ع) به جهت همين رفتار عادلانه و پيروى دقيق از حق از همان روز اول سياست نرمش و انعطاف را كنار گذاشت و نخواست به مصلحت روز و با سياست سازش،  فكر مخالفان و رقيبان را چند روزى مشغول كند و پس از آنكه موقعيت را محكم ساخت بر ايشان بتازد. مغيرة بن شعبه و عبد اللّه بن عباس اين نصيحت را روزهاى نخست به او دادند و توصيه كردند كه دست به تركيب حكومت و عمال و كارداران عثمان نزند و به طلحه و زبير و امثال ايشان شغلى واگذار كند تا به اصطلاح آبها از آسيا بيفتد و آنگاه هر آنچه دلش از عزل و نصب عمال مى‏خواهد انجام دهد. اما امام على (ع) در پاسخ ايشان گفت كه او هرگز معاويه و امثال او را بر مسلمانان و اموال ايشان مسلط نخواهد كرد،  زيرا معاويه و امثال او،  اهل دنيا و سياست و نيرنگ هستند نه اهل دين و تقوا و عدل.

 پس حكومت امام على (ع) حكومتى بود بر پايه عدل و تقوا و فضيلت و رعايت حق و ترجيح جانب مستمندان و ضعفا،  نه بر پايه سياست و رعايت مصالح دنيوى و به همين دليل با طبع بيشتر بزرگان و اشراف عرب كه در پشت پرده حمايت از اسلام،  حمايت از اموال و قبيله و قوم خود را مى‏ديدند،  سازگار نبود و به همين دليل ديرى نپاييد و خلافت او اندكى بيش از پنج سال يا كمتر طول نكشيد و در طول اين مدت هم او را راحت نگذاشتند و او پيوسته با علمداران قدرت طلبى و مال اندوزى در كشمكش و نزاع بود.

جنگ جمل‏

 طلحه و زبير كه هر دو طمع در خلافت داشتند از بيعت با امام على (ع) ناراضى بودند و به بهانه عمره به مكه رفتند. عايشه كه از مخالفان سرسخت امام على (ع) بود در مكه بود و با آنكه در حيات عثمان حمايتى از او نكرده بود چون خبر خلافت امام على (ع) را شنيد سخت ناراحت شد و فرياد برآورد كه عثمان مظلوم كشته شده است. طلحه و زبير در مكه محيط مناسبى براى خود يافتند و مخالفت عايشه را كه نفوذ زيادى در ميان مسلمانان داشت مغتنم شمردند و خواستند در پناه او مخالفت با امام على (ع) را علنى سازند و خون عثمان را دستاويز كنند و پس از چيره شدن بر امام على (ع) امر خلافت را ميان خود فيصله دهند.

 آنها پس از مشورت تصميم گرفتند كه به بصره روند و با تصرف بيت المال آنجا كه محل جمع و ذخيره قسمت مهمى از درآمد ايران بود و با تحريك و اغواى قبايل و اشراف عرب مقيم آنجا،  نيروى عظيمى گرد آورند و امام على (ع) را از ميان بردارند. پس عايشه را بر هودجى نشانده سوار شترى كردند و با عده‏اى از مدينه راه افتاده به بصره رفتند.

 در بصره عثمان بن حنيف كه نماينده امام على (ع) بود مانع ايشان شد و بعد آشتى گونه‏اى ميان ايشان حاصل گرديد. اما شبى بر سر او ريختند و او را اسير كردند و موى ريشش را كندند و مى‏خواستند او را بكشند،  اما چون برادرش سهل بن حنيف در مدينه بود ترسيدند كه او با يارى ديگر انصار به خونخواهى عثمان بن حنيف برخيزد و خويشان ايشان را در مدينه بكشد. پس او را رها كردند و به سراغ بيت المال رفتند و هفتاد تن از خازنان و موكلان بيت المال را كشتند و اموال آن را تصرف كردند. پس از آن طلحه و زبير بر سر امامت در نماز به نزاع برخاستند و سرانجام قرار بر آن شد كه يك روز پسر زبير و يك روز پسر طلحه امامت كنند.

 امام على (ع) با شنيدن اين اخبار روى به بصره نهاد و چون به شهر رسيد نخست كس فرستاد و ايشان را به صلح دعوت فرمود،  ولى طلحه و زبير نپذيرفتند. پس از آن شخصى را با قرآن بسوى ايشان فرستاد و به راه حق و پيروى از حكم الهى خواند،  ولى اين فرستاده را با تير زدند و كشتند. پس به ياران خود فرمود كه آغاز به جنگ نكنند مگر آنكه آنان ابتدا حمله كنند.

 چون حمله از جانب طلحه و زبير آغاز شد حضرت به ناچار دستور قتال صادر فرمود. در اين جنگ طلحه به تيرى كه از كمين گشاده شده بود كشته شد و زبير از ميدان جنگ بيرون رفت اما به دست شخصى به نام عمرو بن جرموز كشته شد. پس از جنگى كه در گرفت شكست بر سپاه بصره افتاد،  اما عده‏اى دور شتر عايشه را گرفتند و به سختى جنگيدند تا آنكه شتر از پاى درآمد و مدافعان آن پراكنده شدند و حضرت فرمود تا عايشه را با احترام در خانه‏اى جاى دادند و مقدمات سفر او را به مدينه آماده كردند.

 امام على (ع) بازماندگان سپاه بصره را امان داد كه از جمله عبد اللّه بن زبير و مروان بن الحكم و فرزندان عثمان و ديگر بنى اميه بودند و فرمود كه به اموال ايشان دست نزنند و فقط اسلحه‏شان را بگيرند.

جنگ صفين‏

 جنگ جمل در روز پنجشنبه دهم جمادى الاولى سال 36 ه.ق. اتفاق افتاد. پس از جنگ جمل امام على (ع) عبد اللّه بن عباس را بر بصره بگماشت و خود روى به كوفه نهاد و در دوازدهم رجب سال 36 وارد كوفه شد و نامه‏اى به معاويه نوشت و او را به اطاعت خود فراخواند. معاويه كه از سالها پيش طرح حكومت خود را ريخته و موقعيت خود را در شام استوار ساخته بود به بهانه اينكه عثمان مظلوم كشته شده است و او ولى خون عثمان است و مى‏خواهد قاتلان عثمان را كه دور و بر امام على (ع) هستند به قصاص برساند از اطاعت حضرت سر باز زد و بدينگونه امر ميان امام على (ع) و معاويه به جنگ منتهى شد. معاويه براى اينكه از پشت سر خود مطمئن باشد با امپراطور بيزانس آشتى كرد و اين آشتى را با پرداخت مبلغى به او تأمين نمود.

 امام على (ع) در پنجم شوال سال 36 از كوفه خارج شد و روى به شام نهاد. سپاه او را در اين سفر نود هزار تن گفته‏اند. او از كوفه از راه مداين به انبار رفت و از آنجا به رقه در كنار رود فرات رسيد و فرمود تا پلى بر روى رود فرات بستند و از روى آن گذشتند و به بلاد شام رسيدند. معاويه نيز با لشكريان خود كه در حدود هشتاد و پنج هزار تن بودند به حركت درآمد و به صفين واقع در كنار فرات رسيد و محلى را كه براى ورود به آب و برداشتن آب براى چهارپايان بود اشغال كرد و سپاهيان امام على (ع) را از آب باز داشت.

 سپاهيان امام على (ع) به فرموده او لشكريان معاويه را از كنار آب دور كردند اما فرمود تا مانع ايشان از آب نشوند. چون ماه ذى الحجه بود و جنگ در آن ماه و ماه محرم در شرع اسلام ممنوع و حرام است هر دو طرف موافقت كردند كه تا آخر محرم سال 37 جنگ نكنند.

 پس از انقضاى محرم جنگ سختى درگرفت كه روزها طول كشيد و در آن عده‏اى از بزرگان طرفين كشته شدند. مشهورترين شخصى كه از سپاه امام على (ع) به شهادت رسيد عمار ياسر بود كه از بزرگان اصحاب حضرت رسول (ص) نيز بود. قتل او سبب وهنى براى معاويه گرديد،  زيرا مشهور بود كه حضرت رسول (ص) درباره عمار فرموده بود: تقتلك الفئة الباغية (ترا گروهى سركش و ستمكار خواهند كشت) . ولى معاويه با تدبير و زرنگى از نادانى و اطاعت كوركورانه سپاهيان خود استفاده كرد و گفت او را ما نكشتيم بلكه آن كسى كشت كه او را به جنگ ما آورد. و امام على (ع) پاسخ داد: پس حمزه را نيز پيامبر (ص) كشته چون او حمزه را به ميدان نبرد آورده بود.

 پس از چند روز جنگهاى سخت و خونين كه نزديك بود شكست را نصيب سپاه معاويه سازد،  معاويه با ابتكار عمرو بن عاص تدبيرى انديشيد و تفرقه و نفاق در ميان سپاهيان امام على (ع) افكند. او گفت تا قرآنها بر بالاى نيزه كردند و ياران امام على (ع) را به پيروى از قرآن و حَكَم قرار دادن آن خواندند. اين تدبير سخت مؤثر افتاد و عده‏اى از اصحاب حضرت امير (ع) كه در رأس ايشان اشعث بن قيس كندى بود آن حضرت را ناگزير به ترك مخاصمه و آغاز مذاكره ساختند.

 علت اتحاد و يكپارچگى سپاه معاويه و پراكندگى و اختلاف سپاه امام على (ع) را بايد در اين نكته دانست كه سپاهيان معاويه ساليان دراز از مدينه و مراكز سياسى و محل اجتماع اصحاب رسول خدا (ص) دور بودند و براى خود سردار و رهبرى جز معاويه نمى‏شناختند. معاويه با بذل و بخشش و با شكيبايى كه خاص او و خلق ذاتى او بود توانسته بود در ميان سپاهيان خود رهبرى بلامنازع شناخته شود.

 شام يكى از مراكز بزرگ تجمع سپاهيان اسلام بود،  زيرا در برابر دولت بيزانس قرار داشت و خلفا ناگزير بودند كه در شام براى دفاع در برابر آن همواره نيروى مهم و ورزيده داشته باشند. اما شهرهاى كوفه و بصره كه به مركز خلافت اسلامى يعنى مدينه نزديك بودند در زمان عمر و عثمان محل اقامت اصحاب بزرگ حضرت رسول (ص) بودند و اين اصحاب مرجع خاص و عام و مورد احترام بودند. بنابر اين در اين دو شهر اشخاص گوناگون با آرا و عقايد و سليقه‏هاى مختلف وجود داشتند كه هر يك خود را از ديگرى كمتر نمى‏ديد و مدعى بود كه احكام اسلام را بهتر مى‏داند و به اصطلاح خود را مجتهد و صاحب رأى و نظر مى‏شناخت .

 اگر چه شخصيت ممتاز امام على (ع) بالاتر از ايشان بود و اين افراد موقتا تحت راهبرى ايشان درآمده بودند،  اما اين اتحاد و اتفاق ظاهرى،  شكننده بود و با اندك تحريك و دسيسه‏اى مى‏توانست بر هم بخورد.

 معاويه اين را مى‏دانست و عزم ايشان را در همراهى با امام على (ع) با تطميع و وعده‏هاى دنيوى و هداياى مالى سست كرده بود و به همين جهت توانست با طرحى ماهرانه در بحبوحه جنگ نيت خود را عملى سازد. چون قرآنها بر سر نيزه رفت،  عده زيادى حضرت را وادار به ترك مخاصمه كردند و قرار شد كه حضرت على (ع) و معاويه هر كدام يك تن را براى حكميت و حل و فصل نزاع برگزينند.

 آنكه از سوى معاويه انتخاب شد از داهيان روزگار بود. او عمرو بن عاص بن وائل سهمى،  از بزرگان قريش و هوش و درايت و فتنه‏انگيزى او معروف بود و بلند كردن قرآنها نيز به تدبير او انجام شد. اما امام على (ع) را در انتخاب نماينده آزاد نگذاشتند. او مى‏خواست عبد اللّه بن عباس را كه به بصيرت و هوشيارى و دانايى معروف بود نماينده خود و حكم از سوى خود معرفى كند،  ولى اطرافيان خودش مانع شدند. حضرت،  مالك اشتر را كه از ياران وفادار و پايدار خود بود پيشنهاد كرد،  ولى او را نيز نپذيرفتند و گفتند فقط ابو موسى اشعرى مى‏تواند نماينده ما باشد.

 ابو موسى اشعرى بر خلاف عمرو بن عاص،  كه در جانب معاويه و مشاور او بود،  در جنگ بيطرفى گزيده و به جانبى رفته بود. او به هنگام رسيدن حضرت امير (ع) به خلافت والى كوفه بود و مى‏دانست كه حضرت او را در كوفه نخواهد گذاشت و به همين جهت مردم را از رفتن به جانب ايشان منع مى‏كرد. در ايام حكومت او در بصره و كوفه،  رأى و تدبير و كفايتى از او ظاهر نشده بود و مردى سست و ضعيف بود. اما بودن او از اصحاب حضرت رسول (ص) احترامى براى او جلب كرده بود و چون بيشتر سپاهيان حضرت از قبايل يمانى و قحطانى بودند سران سپاه مى‏خواستند او را نماينده خود سازند،  زيرا«اشعر»قبيله ابو موسى نيز از قبايل يمانى و قحطانى بود.

 سرانجام حضرت بر خلاف ميل خود مجبور شد كه او را به نمايندگى خويش در حكميت برگزيند. نامه‏اى درباره حكميت و تعيين حكمين به امضا رسيد و قرار شد كه حكمين در ماه رمضان آن سال در موضعى ميان كوفه و شام ملاقات كنند. داستان حكمين و ملاقات ايشان در دومة الجندل واقع در «اذرح» معروف و در كتب تاريخ مذكور است. در اين حكميت عمرو بن عاص آشكارا نيرنگ ساخت و بدون در نظر گرفتن موافقت نامه حكميت و احكام دين اسلام ابو موسى اشعرى را بفريفت و او را وادار كرد كه ابتدا سخن بگويد و على و معاويه هر دو را از خلافت خلع كند. آنگاه خود آغاز سخن كرد و گفت ديديد كه اين شخص از طرف خود امام على (ع) را از خلافت خلع كرد. من نيز او را خلع مى‏كنم و معاويه را به خلافت برمى‏دارم.

اين رفتار عمرو بن عاص چنانكه گفتيم بر خلاف نص موافقت نامه درباره حكميت بود،  زيرا در آنجا نوشته شده بود كه«ما وجد الحكمان في كتاب اللّه عز و جل عملا به و ما لم يجدا في كتاب اللّه فالسنة العادلة الجامعة غير المفرقة...» (طبرى،  3336/1) .

 اگر موافقت هر دو بر كتاب خدا و سنت عادله شرط شده بود،  آن كدام آيه قرآنى و يا سنت عادله نبوى بود كه حكم به خلافت معاويه و نصب آن از جانب عمرو بن عاص مى‏كرد؟اين عمل عمرو بن عاص نشان داد كه ديگر در ميان مسلمانان،  دوران پيروى از حق و حقيقت سپرى شده است و نيرنگ و خدعه جاى دين و وجدان را گرفته است و سياست معاويه در وصول به قدرت از راه نيرنگ و فريب سياست امام على (ع) را در سپردن راه حق و حقيقت به عقب زده است.

سياست امام على (ع) و سياست معاويه‏

 جاحظ يكى از بزرگان معتزله است و كتابى درباره«عثمانيه»و ترجيح و طرفدارى از ايشان نوشته است كه معروف است. اما او با همه طرفدارى از عثمان مطالبى درباره سياست امام على (ع) و سياست معاويه نوشته است كه ابن ابى الحديد قسمتى از آن را در جلد دهم شرح نهج البلاغه (ص 238 به بعد) آورده است. در اينجا مختصرى از مقايسه‏اى را كه او ميان سياست امام على (ع) و سياست معاويه كرده است نقل مى‏كنيم:

 «بعضى از مدعيان عقل و تمييز مى‏پندارند كه معاويه ژرف‏انديش‏تر و درست فكرتر و باريك‏بين‏تر از امام على (ع) بوده است،  ولى چنين نيست. امام على (ع) در جنگها رفتارى جز عمل به كتاب و سنت نداشت اما معاويه بر خلاف آن رفتار مى‏كرد و هر گونه نيرنگى را از حلال و حرام در جنگ بكار مى‏برد. على(ع) مى‏گفت در پيكار با دشمن شما پيشگام مباشيد تا آنكه او آغاز به جنگ كند. در جنگ به دنبال فراريان مرويد و زخميان را مكشيد و درهاى بسته را مگشاييد. اگر كسى در تدبير به آنچه در كتاب خدا و سنت رسول (ص) آمده است بسنده كند خود را از تدبير زيادى باز داشته است. على به جهت ورع و پرهيزگاريش جز از عمل و قول به چيزى كه رضاى خداوند در آن است ممنوع بود و به آنچه اهل نيرنگ و زرنگى دست مى‏زنند دست نمى‏زد».

 پس سياست معاويه سياستى دنيوى بود كه بر پايه رسيدن به قدرت و ترجيح باطل بر حق و رعايت نكردن كتاب خدا و سنت رسول (ص) در مواردى كه با اراده و خواست او مخالف باشد قرار داشت. اين سياست مخصوص پيشبرد مقاصد و اغراض شخصى است و به توفيق هم مى‏انجامد،  همچنانكه معاويه موفق شد. اما سياست امام على (ع) سياست الهى بود،  بر پايه پيروى از محض حقيقت و كتاب خدا و سنت رسول (ص) و اين در صورتى مى‏توانست موفق باشد كه اطرافيان و بزرگانى كه با او بيعت كرده بودند نيز از اين سياست پيروى كنند و نظر او را بى چون و چرا بپذيرند. اما چنين نشد و هوا و هوس ياران او و ضعف و سستى ايمانشان،  با لجام گسيختگى معاويه در دين و اتفاق و اتحاد اصحاب او توأم گرديد و دست امام على (ع) را در اجراى حق بست.

ظهور خوارج‏

 خوارج كسانى بودند كه بر امام على (ع) به جهت موافقت او با تعيين حكم مخالفت كردند و گفتند خلافت على پس از بيعت مردم با او امرى الهى بود و او حق نداشت در اين كار تن به حكميت بدهد. شعار معروف ايشان«لا حكم إلا لله»بيانگر اين مقصود بود. اين شعار بنا به قول حضرت امير (ع) سخن حقى بود كه از آن امر باطلى را در نظر داشتند. لا حكم إلا لله يعنى وضع احكام شرعى امرى الهى است و هيچ بشرى حق وضع حكم مستقل جداگانه‏اى به عنوان حكم شرعى ندارد. اما حكميت در موارد اختلاف و مخصوصا در جنگ امر ديگرى است.

 حضرت در پاسخ احتجاج خوارج فرمود: ما بر حكمين شرط كرديم كه مطابق قرآن و احكام او رفتار كنند«شرطت عليهم أن يحييا ما أحيا القرآن و يميتا ما أمات القرآن». پس اعتراض خوارج كاملا بى مورد بود و آنان تحت تأثير اين شعار فريبنده قرار گرفتند و چون مردمى جاهل و متعصب بودند كوركورانه آن را مستند خود قرار دادند. تعصب و جهل آنان به مرتبه‏اى بود كه در سرتاسر اعتراضات و مخالفتها و جنگهاى ايشان هيچ استدلال معقول بر نظريه و اقدام خود به جز همين شعار از ايشان ديده و شنيده نشد. آنها در اعتراض خود به امام على (ع) نه به آيه‏اى استدلال كردند و نه به حديثى و نه دليل عقلى آوردند بلكه در برابر هر استدلالى از طرف مقابل در آنجا كه وامى‏ماندند فرياد برمى‏آوردند لا حكم إلا لله و اين جمله ظاهر فريب كه اصل آن از قرآن است (إن الحكم إلا لله) و معنى و مورد آن چيز ديگرى است،  دستاويز اين طايفه گرديد.

 در اينجا بايد به فرقى كه ميان سپاه شام و سپاه كوفه از لحاظ انگيزه‏ها و دواعى روحى و نفسانى وجود داشت اشاره كرد. سپاه شام چنانكه اشاره شد از مراكزى كه در آن اصحاب رسول خدا (ص) و تابعين به بيان احكام الهى اشتغال داشتند بدور بودند. در ميان سپاه شام افراد برجسته‏اى از اصحاب يا تابعين وجود نداشتند و اگر هم چند تن صحابى در ميان ايشان ديده مى‏شد كسانى نبودند كه احساسات دينى عميق داشته باشند. آنان فقط سپاهى بودند و با جيره و مواجب سرشارى كه معاويه به ايشان مى‏داد آماده بودند كه با هر كسى،  و لو على بن ابى طالب (ع) بجنگند. در ايشان درد و تعصب دينى مشهود نبود و اگر تعصب شديدى وجود داشت همان عصبيت طايفه‏اى و قبيله‏اى بود. بر خلاف مردم عراق يا كوفه و بصره كه خود را صاحب بصيرت در دين مى‏دانستند و مى‏پنداشتند كه اقداماتشان اساس و پايه‏اى دينى دارد. اما اين بصيرتِ ادعايى سطحى بود،  زيرا خوارج با شعارى كه از معنى آن خبر نداشتند از عقيده خود برگشتند و عده زيادى از ديگران هم در جريانهاى سياسى بعدى ثابت كردند كه زر و زور را بر دين و حق ترجيح مى‏دهند. رفتار بعدى آنها با امام على (ع) و فرزندانش امام حسن (ع) و امام حسين (ع) شاهد اين مدعا است.

 خلاصه آنكه عده‏اى از كسانى كه تحت تأثير اين شعار بودند دور هم جمع شدند و عبد اللّه بن وهب راسبى را بر خود امير ساختند و قرار بر آن نهادند كه از كوفه بيرون روند و در كنار پل نهروان جمع شوند و به طرفداران خود در بصره بنويسند تا ايشان نيز به آنها در محل مذكور بپيوندند. عده كسانى را كه در نهروان جمع شدند و با حضرت امير (ع) جنگيدند چهار هزار نفر گفته‏اند.

 در اين هنگام امام على (ع) در نخيله لشكر زده بود و عازم جنگ مجدد با معاويه بود كه اخبار موحشى از اعمال فجيع خوارج به ايشان رسيد از جمله اينكه آنها عبد الله بن خباب را كه مردى بى‏آزار بود به جرم طرفدارى از امام على (ع) كشته بودند و به اين اكتفا نكرده زن آبستن او را نيز به قتل رسانده بودند. اطرافيان امام على (ع) از او خواستند كه نخست به دفع ايشان بپردازد.

 حضرت روى به ايشان نهاد و نخست قيس بن سعد بن عباده و ابو ايوب انصارى را براى پند و اندرز به سوى ايشان فرستاد ولى سودى نكرد. پس از رسيدن خوارج حضرت يك بار ديگر خواست ايشان را از راه مذاكره بر سر عقل و هدايت آورد و با عبد اللّه بن الكواء كه يكى از بزرگان ايشان بود محاجه‏اى كرد كه تفصيل آن در كتب تاريخ مذكور است. عبد اللّه بن الكواء در اين محاجه مغلوب شد ولى تسليم حق نگرديد. حضرت ناچار به جنگ با ايشان شدند و در اين جنگ همه ايشان به جز عده معدودى كشته شدند. پس از آن حضرت امير مى‏خواست كه به جنگ معاويه برود ولى ياران او به بهانه خستگى موافقت نكردند و به كوفه بازگشتند. واقعه نهروان در سال سى و هشتم هجرى اتفاق افتاد.

شهادت‏

 امام على (ع) محزون و دلسرد از ياران ناموافق به جمع سپاه مشغول شد،  ولى معاويه،  او و اطرافيان او را آرام نمى‏گذاشت و دسته‏هايى براى غارت و ارعاب مردم عراق به اطراف كوفه مى‏فرستاد. حملات اين دسته‏ها كه در تاريخ بنام«الغارات»معروف شده است چنان مؤثر بود كه روزى امام على (ع) از غايت دلتنگى فرمود: «إن هي إلا الكوفة أقبضها و أبسطها» (ديگر چيزى جز كوفه براى من باقى نمانده است كه آن را مى‏گيرم و رها مى‏كنم،  يا مى‏نوردم و پهن مى‏كنم) . خوارج نيز كه زخم خورده بودند به تبليغات خود بر ضد حضرت در نهان ادامه مى‏دادند و اين تبليغات و كينه‏جويى‏ها سرانجام به توطئه‏اى منتهى شد كه موجب شهادت آن حضرت گرديد.

 بنا بر روايات موجود چند ماه پس از واقعه نهروان سه تن از بزرگان خوارج با هم قرار گذاشتند كه امام على (ع) و معاويه و عبد اللّه بن عاص را يك شب بكشند. آنكه قتل امام على (ع) را به عهده گرفته بود عبد الرحمن بن ملجم مرادى بود. او به كوفه آمد و در آنجا زنى را به نام قطام از قبيله تيم الرباب كه پدر و برادرش در واقعه نهروان كشته شده بودند ملاقات كرد. چون زنى زيبا بود ابن ملجم از او خواستگارى كرد و او مهر خود را يك بنده و يك كنيز و سه هزار درهم و كشتن امام على (ع) تعيين كرد. ابن ملجم كه خود براى اين كار آمده بود پذيرفت و دو تن ديگر به نام وردان و شبيب بن بجره با او همدست شدند و در شب نوزدهم رمضان سال 40 ه.ق هنگام نماز بر آن حضرت حمله كردند و ابن ملجم با شمشير بر فرق ايشان زد. اين شمشير كه آلوده به سم بود كار خود را كرد و آن حضرت پس از دو روز بر اثر زخم آن به شهادت رسيد. شهادت ايشان روز بيست و يكم ماه رمضان بود. آن حضرت وصيت فرموده بود كه قاتل او را بيش از يك ضربت نزنند و او را مثله نكنند و در مدتى كه زنده است از همان غذايى كه خودشان مى‏خورند،  به او بدهند. قبر آن حضرت را در ابتدا از ترس مخالفان مخفى داشتند و جز خواص ايشان از آن محل كسى آگاه نبود و اين قبر همان است كه در نجف در محلى به نام غرى است و اكنون زيارتگاه مسلمانان و مطاف شيعيان جهان است.

شخصيت و صفات‏

 هر كه در تاريخ اسلام مطالعه كند و تاريخ نحله‏ها و فرقه‏هاى مختلف اسلام را از نظر بگذراند و در مباحثات كلامى مسلمانان مخصوصا در مسأله مهم امامت بررسى نمايد و كتب و رسائل متعدد و مشاجرات و مناقشات دينى و مذهبى را بخواند،  بى هيچ تأملى درخواهد يافت كه هيچ شخصيتى در عالم اسلام به اندازه على بن ابى‏طالب (ع) مورد محبت و يا بغض واقع نشده است و هيچكس به اندازه او دشمنان سرسخت و محبان و مخلصان ثابت قدم و فداكار نداشته است. چه جانها كه در راه محبت او نثار شده است و چه جنگها كه ميان مخالفان و موافقان او در گرفته است. ساليان دراز بر بالاى منابر مسلمانان در خطبه‏هاى نماز رسم بوده است كه او را سب و لعن كنند و بر عكس قرنها بر بالاى منابر ذكر فضايل او و خاندانش رفته است و بر دشمنان و مبغضان او لعن و نفرين فرستاده شده است. قومى او را به درجه الوهيت بالا برده‏اند و قوم ديگر از او و پيروان او تبرى جسته‏اند. اين خود مى‏تواند دليل اين مدعا باشد كه او پس از حضرت رسول (ص) بزرگترين و پر اهميت‏ترين شخصيت عالم اسلام است و گر نه اين همه هياهو و غوغا براى چه كسى مى‏توانست باشد؟

 ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب (339/7) مى‏گويد كه احمد بن حنبل،  فقيه و محدث معروف و پيشواى مذهب حنبلى گفته است: «آن اندازه از فضايل كه درباره على (از حضرت رسول ص) روايت شده است درباره هيچيك از اصحاب روايت نشده است.»

 امام على (ع) كسى است كه هرگز بت نپرستيد و نخستين مسلمان و نخستين نمازگزار بود. از سوى پيغمبر (ص) به مقام ولايت و وصايت و خلافت برگزيده شد. پسر خوانده و پرورش يافته و تعليم گرفته پيغمبر (ص) بود. داماد و پدر فرزندان و سپهسالار و علمدار و محرم اسرار و دبير رسائل و مشاور و مأمور ويژه رسول اللّه (ص) بود. صاحب شريعت او را برادر خود و سيد عرب و سيد مسلمين و امير مؤمنين و قاتل ناكثين و مارقين و قاسطين و يعسوب دين و خانه علم و دروازه شهر علم و خزانه علم و صديق و فاروق و عبقرى و ولى اللّه و يد اللّه و حجة اللّه و بهترين انسانها و دادگرترين داوران معرفى نمود. خليل بن احمد فراهيدى در مقايسه امام على (ع) با ساير صحابه گفته است«اسلامش بر همه مقدم و عملش از همه بيشتر و شرفش از همه والاتر و زهدش از همه بالاتر و شوقش به جهاد از همه افزونتر بود... دوستانش از ترس و دشمنانش از بغض و حسد فضايل او را كتمان كردند و با اين همه شرق و غرب عالم پر از فضايل اوست».

در فضيلت على بن ابى طالب (ع) گفته‏اند كه آيات بسيارى در شأن ايشان نازل گرديده است از آن جمله روايتى است مربوط به عبد اللّه بن عباس كه گفته است سيصد آيه از قرآن مجيد در شأن امام على (ع) مى‏باشد.

 علاوه بر اين،  فضايل و مناقب آن حضرت بطور كلى بر دو دسته است: دسته اول احاديث و رواياتى است كه از حضرت رسول (ص) درباره ايشان نقل شده است و در نظر محدثان و اهل سنت فضيلت يك صحابى به همين معنى است كه حديثى از رسول خدا (ص) درباره او نقل شده باشد. درباره فضايل امام على (ع) به اين معنى اهل سنت و حديث كتابهاى بسيارى تأليف كرده‏اند.

 معروفترين حديثى كه در فضيلت آن حضرت نقل شده است حديث بسيار مشهور غدير خم است كه بايد آن را يكى از نصوص بر خلافت و وصايت آن حضرت شمرد. اين حديث شريف از صدر اسلام تا كنون الهام بخش شيعيان و محور افكار و ادبيات و حماسه و شعر و هنر ايشان است.

 حديث مشهور ديگرى نيز هست كه در قصه تبوك به آن اشاره شد و به موجب آن رسول خدا(ص) به امام على(ع) فرمود: «أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي». نيز حديث مشهور مؤاخات و برادرخوانى است كه حضرت رسول (ص) در اوايل ورود به مدينه ميان اصحاب خود از مهاجر و انصار برادرى برقرار كرد و هر يك از ايشان را با يكى ديگر برادر خواند و خود را برادر امام على (ع) قرار داد و اين امر در نظر هر مسلمان بالاترين شرف و فضيلت است. قصه مؤاخات در بيشتر كتب حديث و سيره مذكور است،  از جمله ابن هشام (150/2) و ابن سعد. (3،  ق 14/1)

 از روايات عمده حديثى است كه بخارى در صحيح در باب مناقب على بن ابيطالب آورده است و آن اينكه رسول خدا (ص) به امام على (ع) فرمود: «أنت مني و أنا منك»و نيز حديث اعطاى لوا در روز خيبر كه پيش از اين مذكور شد. در اينجا بايد گفت كه بخارى در صحيح در باب مناقب على بن ابيطالب (ع) اين حديث را نقل كرده است اما مقدمه آن را - كه رسول خدا (ص) ابتدا به ابو بكر و بعد به عمر آن لوا را داد و آن دو كارى از پيش نبردند و بعد آن جمله را بيان فرمود و فرداى آن روز لوا را به امام على (ع) داد - نقل نكرده است. پيداست كه جمله تأكيديه«لأعطين الراية غدا... »بدون مقدمه و ابتدا به ساكن نمى‏تواند باشد و اين مقدمه همان است كه مذكور شد.

 در فضايل صفاتش احاديث فراوان ديگرى از فريقين نقل شده است كه مشهورترين آنها عبارتند از: حديث بدء الدعوة يا حديث دار،  حديث سبق اسلام،  حديث سبق صلاة،  حديث بت شكنى،  حديث طير،  حديث عايشه،  حديث ام سلمه،  حديث دروازه شهر علم و حديث خندق.

 دسته دوم از فضايل و مناقب آن حضرت فضايل نفسانى و معنوى ايشان است كه در سرتاسر زندگانى ايشان معروف و مشهود بود و اين صفات و خصال چنان برجسته و نمايان بود كه كسانى حتى در ايام حيات ايشان از جاده صواب منحرف شده و مقام ايشان را تا درجه خدايى بالا برده‏اند.

 درباره سخاوت و ايثار آن حضرت داستانها گفته‏اند. از صفات بارز ايشان شجاعت است كه در اشاره به غزوات حضرت رسول (ص) مختصرى از آن گفته آمد. اخبار شجاعت فوق بشرى و مهارت سربازى و قدرت فرماندهى و اعجاز ذوالفقار در تحكيم اساس اسلام شهرت جهانى دارد. نظارت سياسى و نظامى و ادارى و اقتصادى و اجتماعى و اهتمامى كه به نشر علم و ادب و آموزش و پرورش جوانان داشت و نيز احاطه وى به همه علوم او را بزرگترين و دانشمندترين و دادگرترين زمامدار تاريخ معرفى نمود.

 امام على (ع) بنيانگذار علم نحو بود و بدين طريق زبان عربى را از سقوط حفظ كرد و آنرا به صورت زبان بين المللى اسلام درآورد. بعلاوه،  كلام او نمونه اعلاى فصاحت و درس بلاغت است. سخن شناسان كلام آن حضرت را فروتر از كلام الهى اما برتر از كلام انسانى تعريف كرده‏اند. در قوت استدلال و آرايش كلام و ترسل و رسايى و ايجاز و جامعيت و پند و موعظه نظير نداشت و در هر باب كه زبان مى‏گشود آنرا به كمال مى‏رسانيد. براى تماشاى اعجاز بيان على بايد به نهج البلاغه رجوع كرد و خطبه‏هاى او را در خلقت عالم و مقام رسول اللّه و عترت او و دفاع از حقوق خود و تشويق به جهاد و نامه‏هاى او را به معاويه و وصفى را كه از طاوس و خفاش و دنيا و خانه شريح قاضى و احوال مؤمنان و منافقان نموده مطالعه نمود. مخصوصا بايد دستور العملهاى امام على (ع) را به مالك اشتر و محمد بن ابى بكر-استانداران مصر-و رهنمودهاى او را براى فرمانداران و عاملان و مأموران خراج و قاضيان و سپاهيان و ساير مأموران دولت كه در نهج البلاغه مندرج است خواند تا تفاوت كلام على با ديگران معلوم شود و بدانند كه چرا رسول اللّه (ص) او را ولى اللّه و امير المؤمنين معرفى كرد.

 امام على (ع) نه تنها قهرمان ميدان جنگ و سياست و روحانيت بود،  بلكه در مقام«انسان كامل»بالاتر از هر افسانه و گمان قرار داشت. او دنيا را با همه عشوه‏ها و ترفندهايش شكست داد و مرگ را تحقير كرد. او اسوه حسنه ايمان و اهرم اعلاى كلمه حق بود. سلسله‏هاى عرفان و اخوت و فتوت اسلامى به او مى‏پيوندند و درويشان و زحمتكشان مسلمان او را سرمشق و تكيه‏گاه خود مى‏شناسند. هر جوان مسلمان كه پاى به ورزشگاه مى‏نهد،  يا هر سرباز جهادگر كه در راه شرف و عقيده جانبازى مى‏كند نام امام على (ع) را بر زبان مى‏آورد.

 ابن ابى الحديد گفته است نسبت علم كلام از راه اشاعره و معتزله به واصل بن عطا مى‏رسد و واصل شاگرد ابو هاشم عبد اللّه بن محمد بن حنفيه بود و ابوهاشم اين علم را از پدرش محمد بن حنفيه و او از پدرش على فرا گرفته است. (مقدمه شرح نهج البلاغه)

 ما اين مطلب را به اين ترتيب درست نمى‏دانيم و اين مقام را براى بحث در اين مطلب مناسب نمى‏يابيم. ولى مدعاى ابن ابى الحديد را از راه ديگرى به اينگونه تصحيح مى‏كنيم كه نخستين كسى كه بر بالاى منبر و در خطبات فصيح و بليغ خود مسائل توحيد بارى و صفات او را پيش كشيد امام على (ع) بود و اين مسائل است كه يكى از اسباب برانگيخته شدن اذهان جستجوگر و پايه‏اى براى ظهور مسائل و مباحث كلامى گرديد.

 ابن ابى الحديد نظير اين معنى را در فقه نيز به حضرت امير (ع) نسبت مى‏دهد و آنچه به قطعيت مى‏توان گفت اين است كه حضرت نخستين كسى است كه راه استدلال در احكام فقهى را به مردم نشان داد. مثلا هنگامى كه عثمان مى‏خواست زنى را كه پس از شش ماه ازدواج بچه‏اى به دنيا آورده بود حد بزند يا رجم كند،  على(ع) مانع شد و به آيه«و حمله و فصاله ثلاثون شهرا»استدلال كرد. وجه استدلال اين است كه خداوند مجموع مدت حمل و مدت شيرخوارگى انسان را سى ماه فرموده است و اين را بايد به حداقل معنى كرد زيرا دوران شيرخوارگى 2 سال يا بيست و چهار ماه است و اين به دليل آيه قرآن است«و الوالدات يرضعن أولادهن حولين كاملين» (بقره،  233) پس مى‏ماند شش ماه كه حداقل حمل است. نظير اين استدلال فقهى تا آنوقت از كسى ديده نشده بود.

 احكامى كه آن حضرت در زمان عمر درباره بعضى از مسائل بيان فرموده است معروف است و به همين جهت است كه عمر گفته بود«لا يفتين أحد فى المجلس و علي حاضر» (كسى در مجلسى كه على حاضر باشد فتوا ندهد) اما اينكه ابن ابى الحديد (18/1) مى‏خواهد فقه اهل سنت را از راه ابو حنيفه به حضرت صادق (ع) و از آن طريق به حضرت على (ع) برساند در كليت و اطلاق آن درست نيست. زيرا اگر چه ابو حنيفه از حضرت صادق (ع) فقه فرا گرفته است اما فقه او و فتواهاى او مورد تأييد آن حضرت نبود و مخصوصا در مسأله قياس و رأى،  فقه شيعه مباينت آشكارى با فقه ابو حنيفه دارد. اما فقه شيعه كه منبع اصلى آن ائمه اطهار (ع) است بى‏شك مأخوذ از حضرت امير (ع) است.

 حضرت على (ع) در دوران خلافت كوتاه خود مظهر كامل عدالت و بى‏طرفى در امر قضا بود. در سيره او آورده‏اند كه اگر چيزى مى‏خواست بخرد نخست از فروشنده مى‏پرسيد كه آيا او را مى‏شناسد يا نه و اگر مى‏ديد كه او را مى‏شناسد از او چيزى نمى‏خريد مبادا جانب او را رعايت كند. او همه عرب و عجم را در صورت مسلمان بودن به يك چشم مى‏نگريست و تعصب قومى و قبيله‏اى نداشت. به همين جهت مردم عادى كوفه يعنى كسانى كه از غير عرب و اهل كار و پيشه و تجارت بودند او را دوست داشتند،  بر خلاف بيشتر اشراف عرب كه به جهت همين امر در باطن چندان از او دلخوش نبودند و يكى از دلايل سستى ايشان در نصرت و حمايت از آن حضرت شايد همين امر بود.

 درباره بيت المال بسيار سختگير بود،  رفتار او با دخترش زينب و برادرش عقيل معروف است. خليفه پيش از او يعنى عثمان روش اشراف منشى داشت و قوم و قبيله خود را در درجه اول از هر حيث بر ديگران ترجيح مى‏داد. همين روش تعصب نژادى بود كه معاويه و خلفاى بنى اميه پس از او بسختى و شدت دنبال كردند و همه اقوام مغلوب غير عرب را«موالى»و بندگان خود خواندند. كسى كه از متن اشرافيت عربى و از برگزيده‏ترين طوايف قريش باشد و در عين حال همه انسانها را از ديدگاه اسلام به يك چشم بنگرد كسى است كه شخصيتى والاتر و برتر از حدود نژادى و جغرافيايى خود دارد و در اين شكى نتواند بود.

 امام على (ع) در دوران شصت و نه ماهه خلافت خود در اجراى دقيق احكام اسلام و حفظ حقوق مسلمانان لحظه‏اى نياسود و در اين راه از بذل جان نيز مضايقه نكرد. در شهر كوفه پيوسته در بين مردم و در دسترس همه بود. دفتر كار و محل ملاقاتها و بطور كلى مركز همه فعاليتهاى سياسى و اجتماعى او مسجد كوفه بود. در بوته عدالت امام على (ع) همه نابرابريهاى طبقاتى و نژادى و رنگ و اقليم ذوب مى‏شد. چون طعم ستم را در مكه و در شعب ابوطالب چشيده بود،  راه نجات امت را در اصلاح دادگسترى و تأسيس محاكم شرع و تدوين قانون و استقلال قضات و تعليم و تربيت ايشان تشخيص داد. براى حسن اداره دادگاهها و اجراى احكام،  ضوابط بى‏سابقه وضع نمود. دستور داد احكام فقهى مدون شود و به صورت قانون درآيد. قضات را مى‏آزمود و براى آموزش آنها سمينار تشكيل مى‏داد و دستور العملهاى روشن به طور انفرادى يا به صورت بخشنامه به ايشان مى‏فرستاد.

 امام على (ع) تا وقتى فاطمه (ع) زنده بود زنى ديگر نگرفت و از او دو فرزند ذكور يعنى امام حسن (ع) و امام حسين (ع) داشت و پسر ديگرى از او به نام محسِّن داشت كه پيش از تولد از دنيا رفت. دو دختر نيز از حضرت فاطمه (ع) داشت كه يكى زينب كبرى و ديگرى ام كلثوم كبرى است.

 پس از حضرت فاطمه (ع) زنى از طايفه بنى كلاب به نام ام البنين گرفت كه از او چند پسر به نامهاى عباس و جعفر و عبد اللّه و عثمان داشت و همه در واقعه كربلا شهيد شدند. از خوله دختر جعفر بن قيس حنفى پسرى داشت به نام محمد بن حنفيه. آن حضرت فرزندان ذكور و اناث ديگرى از زوجات ديگر داشتند كه تفصيل آنها در كتب تاريخ مذكور است.

منابع‏

 صحيح بخارى‏

 صحيح مسلم‏

 خصائص امير المؤمنين،   امام نسائى‏

 تاريخ طبرى‏

 الجامع الكبير،  ترمذى‏

 صحيح،  ابن ماجه (سنن)

 روضات الجنات‏

 السيرة النبوية،  ابن هشام‏

 مسند،  ابو حنيفه‏

 مسند،  ابن حنبل‏

 الرياض النضرة،  محب طبرى،  مصر،  1372ه.ق.

 كنز العمال،  متقى هندى‏

 تاريخ بغداد

 مناقب،  ابن حنبل (نسخه عكس از كتابخانه مجلس)

 المستدرك على الصحيحين،  حاكم نيشابورى‏

 استيعاب‏

 اسدالغابة فى معرفة الصحابة

 حلية الاولياء

 فضائل الخمسة،  فيروز آبادى‏

 الغدير،  علامه امينى‏

 شرح نهج البلاغه،  ابن ابى الحديد

 

+ نوشته شده در  85/07/19ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

شرح مختصر زندگاني استاد شهيد آيت الله مطهري

استاد شهيد آيت الله مطهري در 13 بهمن 1298 هجري شمسي در فريمان  واقع در 75 کيلومتري شهر مقدس مشهد در يک خانواده اصيل روحاني چشم به جهان مي گشايد. پس از طي دوران طفوليت به مکتبخانه رفته و به فراگيري دروس ابتدايي

مي پردازد. در سن دوازده سالگي به حوزه علميه مشهد عزيمت نموده و به تحصيل مقدمات علوم اسلامي اشتغال مي ورزد. در سال 1316 عليرغم مبارزه شديد رضاخان با روحانيت و عليرغم مخالفت دوستان و نزديکان، براي تکميل تحصيلات خود عازم حوزه علميه قم مي شود در حالي که به تازگي موسس گرانقدر آن آيت الله العظمي حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي ديده از جهان فروبسته و رياست حوزه را سه تن از مدرسان بزرگ آن آيات عظام سيد محمد حجت، سيد صدرالدين صدر و سيد محمد تقي خوانساري به عهد گرفته اند.

در دوره اقامت پانزده ساله خود در قم از محضر مرحوم آيت الله العظمي بروجردي (در فقه و اصول) و حضرت امام خميني ( به مدت 12 سال در فلسفه ملاصدرا و عرفان و اخلاق و اصول) و مرحوم علامه سيد محمد حسين طباطبائي (در فلسفه : الهيات شفاي بوعلي و دروس ديگر) بهره مي گيرد. قبل از هجرت آيت الله العظمي بروجردي به قم نيز استاد شهيد گاهي به بروجرد مي رفته و از محضر ايشان استفاده مي کرده است. مولف شهيد مدتي نيز از محضر مرحوم آيت الله حاج ميرزا علي آقا شيرازي در اخلاق و عرفان بهره هاي معنوي فراوان برده است. از اساتيد ديگر استاد مطهري مي توان از مرحوم آيت الله سيد محمد حجت ( در اصول) و مرحوم آيت الله سيد محمد محقق داماد (در فقه) نام برد. وي در مدت اقامت خود در قم علاوه بر تحصيل علم، در امور اجتماعي و سياسي نيز مشارکت داشته و از جمله با فدائيان اسلام در ارتباط بوده است. در سال 1331 در حالي که از مدرسين معروف و از

اميدهاي آينده حوزه به شمار مي رود به تهران مهاجرت مي کند. در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي مي پردازد. در سال 1334 اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط استاد مطهري تشکيل مي گردد. در همان سال تدريس خود در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز مي کند. در سالهاي 1337 و 1338 که انجمن اسلامي پزشکان تشکيل مي شود .استاد مطهري از سخنرانان اصلي اين انجمن است و در طول سالهاي 1340 تا 1350 سخنران منحصر به فرد اين انجمن مي باشد که بحثهاي مهمي از ايشان به يادگار مانده است.

کنار امام بوده است به طوري که مي توان سازماندهي قيام پانزده خرداد در تهران و هماهنگي آن با رهبري امام را مرهون تلاشهاي او و يارانش دانست. در ساعت 1 بعد از نيمه شب روز چهارشنبه پانزده خرداد 1342 به دنبال يک سخنراني مهيج عليه شخص شاه به وسيله پليس دستگير شده و به زندان موقت شهرباني منتقل مي شود و به همراه تعدادي از روحانيون تهران زندانی مي گردد. پس از 43 روز به دنبال مهاجرت علماي شهرستانها به تهران و فشار مردم، به همراه ساير روحانيون از زندان آزاد مي شود.

پس از تشکيل هيئتهاي موتلفه اسلامي، استاد مطهري از سوي امام خميني همراه چند تن ديگر از شخصيتهاي روحاني عهده دار رهبري اين هيئتها مي گردد. پس از ترور حسنعلي منصور نخست وزير وقت توسط شهيد محمد بخارايي کادر رهبري هيئتهاي موتلفه شناسايي و دستگير مي شود ولي از آنجا که قاضي يي که پرونده اين گروه تحت نظر او بود مدتي در قم نزد استاد تحصيل کرده بود به ايشان پيغام مي فرستد که حق استادي را به جا آوردم و بدين ترتيب استاد شهيد از مهلکه جان سالم بدر مي برد. سنگينتر مي شود. در اين زمان وي به تأليف کتاب در موضوعات مورد نياز جامعه و ايراد سخنراني در دانشگاهها، انجمن اسلامي

کردن محتواي نهضت اسلامي پزشکان، مسجد هدايت، مسجد جامع نارمک و غيره ادامه مي دهد. به طور کلي استاد شهيد که به يک نهضت اسلامي معتقد بود نه به هر نهضتي، براي اسلامي کردن محتواي نهضت تلاشهاي ايدئولوژيک بسياري نمود و با اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود و با کجرويها و انحرافات مبارزه سرسختانه کرد. در سال 1346 به کمک چند تن از دوستان اقدام به تأسيس حسينيه ارشاد نمود به طوري که مي توان او را بنيانگذار آن موسسه دانست. ولي پس از مدتي به علت تکروي و کارهاي خودسرانه و بدون مشورت يکي از اعضاي هيئت مديره و ممانعت او از اجراي طرحهاي استاد و از جمله ايجاد يک شوراي روحاني که کارهاي علمي و تبليغي حسينيه زير نظر آن شورا باشد سرانجام در سال 1349 عليرغم زحمات زيادي که براي آن موسسه کشيده بود و عليرغم اميد زيادي که به آينده آن بسته بود در حالي که در آن چند سال خون دل زيادي خورده بود از عضويت هيئت مديره آن موسسه استعفا داد و آن را ترک گفت.

در سال 1348 به خاطر صدور اعلاميه اي با امضاي ايشان و حضرت علامه طباطبايي و آِيت الله حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني مبني بر جمع اعانه براي کمک به آوارگان فلسطيني و اعلام آن طي يک سخنراني در حسينيه ارشاد دستگير شد و مدت کوتاهي در زندان تک سلولي به سربرد. از سال 1349 تا 1351 برنامه هاي تبليغي مسجدالجواد را زير نظر داشت و غالباً خود سخنران اصلي بود تا اينکه آن مسجد و به دنبال آن حسينيه ارشاد تعطيل گرديد و بار ديگر استاد مطهري دستگير و مدتي در بازداشت قرار گرفت. پس از آن استاد شهيد سخنرانيهاي خود را در مسجد جاويد و مسجد ارک و غيره ايراد مي کرد. بعد از مدتي مسجد جاويد نيز تعطيل گرديد. در حدود سال 1353 ممنوع المنبر گرديد و اين ممنوعيت تا پيروزي انقلاب اسلامي ادامه داشت.

اما مهمترين خدمات استاد مطهري در طول حيات پر برکتش ارائه ايدئولوژي اصيل اسلامي از طريق درس و سخنراني و تأليف کتاب است. اين امر خصوصاً در سالهاي 1351 تا 1357 به خاطر افزايش تبليغات گروههاي چپ و پديد آمدن گروههاي مسلمان چپ زده و ظهور پديده التقاط به اوج خود مي رسد. گذشته از حضرت امام، استاد مطهري اولين شخصيتي است که به خطر سران سازمان موسوم به « مجاهدين خلق ايران » پي مي برد و ديگران را از همکاري با اين سازمان باز مي دارد و حتي تغيير ايدئولوژي آنها را پيش بيني مي نمايد. در اين سالها استاد شهيد به توصيه حضرت امام مبني بر تدريس در حوزه علمي قم هفته اي دو روز به قم عزيمت نموده و درسهاي مهمي در آن حوزه القا مي نمايد و همزمان در تهران نيز درسهايي در منزل و غيره تدريس مي کند. در سال 1355 به دنبال يک درگيري با يک استاد کمونيست دانشکده الهيات! زودتر از موعد مقرر بازنشسته مي شود. همچنين در اين سالها استاد شهيد با همکاري تني چند از شخصيتهاي روحاني، «جامعه روحانيت مبارز تهران » را بنيان مي گذارد بدان اميد که روحانيت شهرستانها نيز به تدريج چنين سازماني پيدا کند.

 

 

گرچه ارتباط استاد مطهري با امام خميني پس از تبعيد ايشان از ايران به وسيله نامه و غيره استمرار داشته است ولي در سال 1355 موفق گرديد مسافرتي به نجف اشرف نموده و ضمن ديدار با امام خميني درباره مسائل مهم نهضت و حوزه هاي علميه با ايشان مشورت نمايد. پس از شهادت آيت الله سيد مصطفي خميني و آغاز دوره جديد نهضت اسلامي، استاد مطهري به طور تمام وقت درخدمت نهضت قرار مي گيرد و در تمام مراحل آن نقشي اساسي ايفا مي نمايد. در دوران اقامت حضرت امام در پاريس، سفري به آن ديار نموده و در مورد مسائل مهم انقلاب با ايشان گفتگو مي کند و در همين سفر امام خميني ايشان را مسؤول تشکيل شوراي انقلاب اسلامي مي نمايد. هنگام بازگشت امام خميني به ايران مسؤوليت کميته استقبال از امام را شخصاً به عهده مي گيرد و تا پيروزي انقلاب اسلامي و پس از آن همواره در کنار رهبر عظيم الشأن انقلاب اسلامي و مشاوري دلسوز و مورد اعتماد براي ايشان بود تا اينکه در ساعت بيست و دو و بيست دقيقه سه شنبه يازدهم ارديبهشت ماه سال 1358 در تاريکي شب در حالي که از يکي از جلسات فکري سياسي بيرون آمده بود يا گلوله گروه نادان و جنايتکار فرقان که به مغزش اصابت نمود به شهادت مي رسد و امام و امت اسلام در حالي که اميدها به آن بزرگمرد بسته بودند در ماتمي عظيم فرو مي روند.

عظمت انقلاب اسلامی ایران

در میان این کودتا ها و شبه انقلاب ها ، انقلاب اسلامی ایران یک انقلاب به تمام معنی واقعی است که در واقع اگر قرار باشد نظیری برای آن پیدا کنیم شادی بتوانیم انقلاب صدر اسلام را مثال بزنیم . ماهیت انقلابی این انقلاب ، از بسیاری از انقلاب های اصیل در تاریخ اصیل تر است . در این انقلاب توده مردم یک سرزمین ، اکثریت افراد یک ملت ، از زن و مرد و پیر و جوان با دست خالی اما با روحیه ای انقلابی علیه یک رژیم قدرتمند قیام کردند و به پیروزی رسیدند . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی )

همبستگی دین و سیاست

کار اساسی این است که مردم ایمان پیدا کنند که مبارزه سیاسی یک وظیفه شرعی و مذهبی است . تنها در این صورت است که تا رسیدن به هدف از پای نخواهند نشست . مردم در غفلتند که از نظر اسلام ، سیاست از دین و دین از سیاست جدا نیست . پس همبستگی دین و سیاست را باید به مردم تفهیم کرد . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر )

وابستگی دین و سیاست ؟!

همبستگی دین به سیاست به معنی وابستگی دین به سیاست نیست ، بلکه به معنی وابستگی سیاست به دین است . ( از کتاب نهضت های اسلامی صد سال اخیر )

اتحاد اسلام در مقابل ملیت پرستی

رواج اندیشه قومیت پرستی و به اصطلاح ناسیونالیسم که به صورت های پان عربیسم ، پان ایرانیسم – پان ترکیسم – پان هندوئیسم و غیره در کشورهای اسلامی با وسوسه استعمار تبلیغ شد و همچنین قطعه قطعه کردن سرزمین اسلامی به صورت کشورهای کوچک و قهرا رقیب ، همه برای مبارزه با آن اندیشه ریشه کن کننده استعمار ، یعنی « اتحاد اسلام » بوده و هست . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد سال اخیر )

ضرورت آفت زدایی در نهضت

اگر رهبری یک نهضت به آفت ها توجه نداشته باشد یا در آفت زدایی سهل انگاری نماید قطعا آن نهضت عقیم یا تبدیل به ضد خود خواهد شد و اثر معکوس خواهد بخشید . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر )

ایمان مذهبی

ایمان مذهبی تنها یک سلسله تکالیف برای انسان علیرغم تمایلات طبیعی تعیین نمی کند بلکه جهان را در نظر انسان تغییر می دهد . ( از کتاب انسان و ایمان )

نقش ایمان در بهبود روابط اجتماعی

آن چیز که بیش از هر چیز حق را محترم ، عدالت را مقدس ، دلها را به یکدیگر مهربان و اعتقاد متقابل را میان افراد برقرار می سازد ، تقوا و عفاف را تا عمق وجدان آدمی نفوذ می دهد ، به ارزشهای اخلاقی اعتبار می بخشد و همه افراد را مانند اعضای یک پیکر به هم پیوند می دهد و متحد می کند ، ایمان مذهبی است . ( از کتاب انسان و ایمان )

ضرورت راهنمایی نسل جوان

ریشه بیشتر انحرافات دینی و اخلاقی نسل جوان را در لابلای افکار و عقاید آنان باید جستجو کرد . فکر این نسل از نظر مذهبی آنچنانکه باید راهنمایی نشده است . اگر مشکی در راهنمایی این نسل باشد بیشتر در فهمیدن زبان و منطق او  و  روبرو شدن با او ، با منطق و زبان خودش است و در این وقت است که هر کسی احساس میکند این نسل بر خلاف آنچه ابتدا به نظر می رسد لجوج نیست و آمادگی زیادی برای دریافت حقایق دینی دارد . ( از کتاب مساله حجاب )

برهنگی بعنوان یک بیماری

احساس می شود گذشته از انحرافات عملی فراوانی که در زمینه حجاب بوجود آمده است این مساله و سایر مسائل مربوط به زن وسیله ای شده در دست یک عده افراد نا پاک و مزدور صفت که از این پایگاه علیه دین جار و جنجال تبلیغاتی راه بیاندازند . بدون شک بیماری برهنگی بیماری عصر ماست . دیر یا زود این پدیده به عنوان یک بیماری شناخته خواهد شد . ( از کتاب مساله حجاب )

استقلال فرهنگي

ثبات انقلاب وابسته به استقلال فرهنگی است . ما اگر مکتب مستقل خودمان را ارائه نمی کنیم حتی با اینکه رژیم را ساقط کرده ایم و حتی با این فرض که استقلال سیاسی و استقلال اقتصادی را بدست آورده ایم ، اگر به استقلال فرهنگی دست نیابیم ، شکست خواهیم خورد  و نخواهیم توانست انقلاب را به ثمر برسانیم . ( از کتاب عدل الهی )

عدالت

حقیقت این است که ایمان به خداوند از طرفی زیر بنای اندیشه عدالت و حقوق ذاتی مردم است و تنها با اصل قبول خداوند است که میتوان وجود ذاتی و عدالت واقعی را به عنوان دو حقیقت مستقل از فرضیه ها و قراردادها پذیرفت و از طرف دیگر بهترین ضامن اجرای آنهاست . ( از کتاب سیری در نهج البلاغه )

حفظ دستاوردهای انقلاب

اصلی که در بسیاری موارد صدق می کند این است که نگهداشتن یک موهبت از بدست آوردنش اگر نگوییم مشکل تر مطمئنا آسانتر نیست . قدما می گفتند جهان گیری از جهان داری ساده تر است و ما باید بگوییم انقلاب ایجاد کردن از انقلاب نگهداشتن سهل تر است . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی )

یاد خدا تنها مایه آرامش جان

ایمان هم یکی از حوائج فطری و تکوینی است و بلکه حاجت است و هر وقت به سرچشمه ایمان و معنا رسیدیم و نور خدا را مشاهده کردیم و خدا را در روح و جان خود دیدیم و مشاهده کردیم آن وقت است که معنای ساعدت و لذت و بهجت را درک می کنیم . ( از کتاب حکمت ها و اندرزها )

راه سعادت

منتهای سعدت همین است که آدمی در ناحیه عقل و فکر دارای محکم ترین اطمینان ها و در ناحیه احساسات و قلب دارای پاک ترین نیت ها و در ناحیه عمل نیکوترین عمل ها باشد . زندگی پاک و سعادت بخش همین است . ( از کتاب حکت ها و اندرزها )

عدل یا جود ؟ « العدل افضل ام الجود ؟ »

عدالت قانونی است عام و مدیر و مدبری است کلی و شامل ، که همه اجتماع را در بر میگیرد و بزرگراهی است که همه باید از آن بروند . اما جود و بخشش یک حالت استثنایی و غیر کلی است که نمی شود  رویش حساب کرد . اساسا جود اگر جنبه قانونی و عمومی پیدا کند و کلیت یابد دیگر جود نیست . ( از کتاب سیری در نهج البلاغه )

اسلام دین با گذشت و آسان

یکی از چیزهایی که به موجب آن اسلام همه را جذب می کند ، همین سهولت و سماحت این دین است . پیغمبر فرمود یک نفر مبلغ باید مبلغ سماحت و سهولت این دین باشد ، کاری بکند که مردم به دین تشویق و ترغیب بشوند . ( از کتاب سیری در سیره نبوی )

انسان از نظر قرآن

از نظر قرآن انسان موجودی است که توانایی دارد جهان را مسخر خویش سازد و فرشتگان را به خدمت بگمارد و هم می تواند به اسفل سافلین سقوط کند . این خود انسان است که باید تصمیم بگیرد و سرنوشت نهایی خویش را تعیین نماید . ( از کتاب انسان در قرآن )

حجاب و شرافت زن

شرافت زن اقتضا می کند هنگامی که از خانه بیرون می رود متین و سنگین و باوقار باشد ، در طرز رفتار و لباس پوشیدنش هیچگونه عمدی که باعث تحریک و تهییج شود به کار نبرد ، زباندار لباس نپوشد ، زباندار راه نرود ، زباندار و معنی دار به سخن خود آهنگ ندهد . ( از کتاب مساله حجاب )

حق و باطل در جهان هستی

-         در حکمت الهی اصالت در هستی با حق است ، با خیر است ، با حسن و کمال و زیبایی است ، باطل ها ، شرور ، و نقص ها و زشتی ها در نهایت امر و در تحلیل نهایی به نیستی منتهی می شوند نه به هستی ها .

-         باطل حق را با شمشیر خود حق می زند ، پس باطل نیروی حق ر ابه خدمت گر فته است . این همان نیروی حق است که او از آن استفاده می کند . ( از کتاب حق و باطل )

عقل غربال کننده

یکی از بارزترین صفات عقل برای انسان همین تمیز و جدا کردن است . جدا کردن سخن راست از سخن دروغ ، سخن ضعیف از سخن قوی ريال سخن منطقی از سخن غیر منطقی و خلاصه غربال کردن . عقل آنوقت برای انسان عقل است که به شکل غربال دربیاید ، یعنی هر چه را که وارد می شود سبک سنگین کند ، غربال کند ، آنهایی را که بدرد نمی خورد دور بریزد و به درد خور ها را نگاه دارد. ( از کتاب تعلیم و تربیت در اسلام )

تاثیر ناپذیری از قضاوت دیگران

یکی از مسائلی که مربوط به تربیت عقلانی است این است که قضاوت های مردم درباره انسان نباید برای او ملاک باشد . ( از کتاب تعلیم و تربیت در اسلام )

دین تنها ضامن اجرای اخلاق

تجربه نشان داده است ، آنجا که دین از اخلاق جدا شده ، اخلاق خیلی عقب مانده . هیچیک از مکاتب اخلاقی غیر دینی در کار خود موفقیت نیافته اند . قدر مسلم اینست که دین لا اقل به عنوان یک پشتوانه برای اخلاق بشر ضروری است . ب ههر نسبت که دین و ایمان ضعیف گردیده عملا دیده شده است که اخلاق بشر پائین آمده . اینست که برای ایمان – لااقل به عنوان پشتوانه برای اخلاق اگر نگوئیم تنها ضامن اجرای آن – باید ارزش فوق العاده قایل شویم . ( از کتاب تعلیم و تربیت در اسلام )

اخلاق ، عدالت ، ایمان

اگر ایمان پیدا شود اخلاق و عدالت پا برجا می شود ، اخلاق و عدالت بدون ایمان مذهبی مثل نشر اسکناس بدون پشتوانه است . ( از کتاب گفتارهای معنوی )

نهضت حسینی عامل شخصیت یافتن جامعه اسلامی

اگر شهادت صرفا یک جریان حزن آور می بود ، اگر صرفا این می بود که به ناحق خونی ریخته شده است و به تعبیر دیگر نفله شدن یک شخصیت می بود ولو شخصیت بسیار بزرگی ، هرگز چنین آثاری را به دنبال خود نمی آورد . شهادت حسین بن علی (ع) از ان جهت این آثار را به دنبال خود آورد که به تعبیری که عرض کردیم ، نهضت او یک حماسه بزرگ اسلامی و الهی بود ، این داستات تنها یک مصیبت ، یک خیانت و یک ستمگری از جانب عده ای جنایتکار و ستمگر نبود بلکه یک قهرمانی بسیار بسیار بزرگ از طرف همان کسانی بود که خیانتها را بر او وارد کردند . ( از متاب حماسه حسینی جلد اول )

اسلام

اسلام صراط مستقیم انسانیت است . انسان متمدن به همان اندازه به آن نیازمند است که انسان نیمه وحشی . و به انسان پیشرفته همان اندازه نجات و سعادت می بخشد که به انسان ابتدایی . ( از کتاب نهضت های اسلامی در صد سال اخیر )

آنانی را که علی از خود راند

علی ، دو طبقه را سخت دفع کرد : 1- منافقان زیرک 2- زاهدان احمق .

همین دو درس ، برای مدعیان تشیع او کافی است که چشم باز کنند و فریب منافقان زیرک را نخورند . تیزبین باشند و ظاهر بینی را رها کنند ، چرا که جامعه تشیع در حال حاضر سخت به این دو درد مبتلا است .

مبارزه با احمق

باید توجه داشت که هراندازه احمق زیاد باشد ، بازار نفاق داغ تر است . مبارزه با احمق و حماقت ، مبارزه با نفاق نیز هست ، زیرا احمق ، ابزار دست منافق است . قهرا مبارزه با احمق و حماقت ، خلع سلاح کردن منافق و شمشیر از دست منافق گرفتن است .

 معیار حق و باطل

حق را با میزان قدر و شخصیت افراد نمی شود شناخت . این صحیح نیست که تو اول شخصیت هایی ر امقیاس قرار دهی و بعد حق و باطل را با این مقیاس ها بسنجی . اشخاص نباید مقیاس حق و باطل قرار گیرند . این حق و باطل است که باید معیار اشخاص و شخصیت آنان باشند .( از کتاب حماسه حسینی )

 زن و تاریخ

زن ، آفریننده عشق است و عشق ، آفریننده مرد و مرد ، آفریننده تاریخ . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی )

 چگونه کشورت را بهترین کنی ؟

اگر میخواهی در نزد ملل جهان ارزش پیدا کنی که هم بلوک شرق روی تو حساب کند و هم بلوک غرب ، سرنوشت تو ر ااو در اختیار نگیرد و برای تو تصمیم نگیرد ، امر به معروف و نهی از منکر داشته باش ، همبستگی همدردی داشته باش ، اخوت و برادری اسلامی را زنده کن ، از بی خبری پرهیز کن ، از ضعف پرهیز کن . ( حماسه حسینی )

 شرط موفقیت

صبر و حوصله است که دوست قدیمی ظفر و موفقیت است ، در اثر صبر و حوصله است که نوبت ظفر می رسد . اگر صبر و استقامت و حوصله باشد ، بی استعدادترین افراد هم ولو در یک زمان طولانی به هدف خواهند رسید . ( حکمت ها و اندرزها )

وظیفه مرثیه خوانها

باید کسانی که مرثیه خوانی می کنند ، توجه داشته باشند به فلسفه قیام سید الشهدا و به فلسفه دستوراتی که ائمه اطهار درباره عزاداری داده اند . بی جهت دستوری نداده اند . باید فلسفه قیام سید الشهدا و هم فلسفه عزا داری آن حضرت را به مردم بگویند و مردم را آگاه کنند . ( کتاب ده گفتار )

 اشک ریختن برای امام حسین (ع)

 اگر اشکی که برای امام حسین (ع)  می ریزیم ، در مسیر هماهنگی روح ما باشد ، پرواز کوچکی است که روح ما با روح حسین می کند . اگر ذره ای از همت او ، ذره ای از غیرت او ، ذره ای از تقوای او ، ذره ای از توحید او در ما بتابد و چنین اشکی را چشم ما جاری شود ، آن اشک بی نهایت قیمت دارد .

 هجوم اندیشه های غربی

من به عنوان یک فرد مسئول به مسئولیت الهی ، به رهبران عظیم الشان نهضت السلامی که برای همه شان احترام فراوان قایلم ، هشدار می دهم وبین خود و خدای متعال اتمام حجت میکنم که نفوذ ونشر اندیشه های بیگانه به نام اندیشه اسلامی و با مارک اسلامی اعم از آنکه روی سوء نیت و یا عدم سوء نیت صورت گیرد ، خطری است که کیان اسلام را تهدید می کند . ( نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر )

 برقراری عدالت اجتماعی

 من تاکید می کنم اگر انقلاب ما در مسیر برقراری عدالت اجتماعی پیش نرود ، مطمئنا به نتیجه نخواهد رسید و این خطر هست که انقلاب دیگری با ماهیت دیگری جای آن را بگیرد . ( پیرامون انقلاب اسلامی )

 راه مبارزه با انحرافات نسل جوان

راه مبارزه این خطر تحریم و منع نیست . مگر می شود تشنگانی را که برای جرعه ای آب له له می زنند از نوشیدن آب موجود به عذر اینکه آلوده است منع کرد ؟ این ما ( رهبران دینی ) هستیم که مسئولیم ، ما به قدر کافی در زمینه های مختلف اسلامی به زبان روز عرضه نکرده ایم . اگر ما به قدر کافی آب زلال عرضه کرده بودیم ، به سراغ آبهای آلوده نمی رفتند . راه مبارزه ، عرضه داشتن صحیح این مکتب در همه زمینه ها با زبان روز است . ( نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر )

 روحانیت بای دروشت بینانه گام بردارد

اگر روحانیت ما هرچه زودتر نجنبد و گریبان خود را از چنگال عوام خلاص و قوای خود را جمع و جور نکند و روشن بینانه گام برندارد ، خطر بزرگی از ناحیه اصلاح طلبان بی علاق ه به دیانت متوجهش خواهد شد . امروز این ملت تشنه اصلاحات نابسامانی ها است و فردا تشنه تر خواهد شد .

 چرا فقط فقه و اصول ؟

حوزه های علمیه ما که امروز این چنین شور و هیجان و فعالیت اجتماعی یافته اند ، باید به مسئولیت عظیم علمی و فکری خود آگاه کردند . باید کارهای علمی و فکری خود را ده برابر کنند . باید بدانند که اشتغال منحصر به فقه و اصول رسمی جوابگوی مشکلات نسل معاصر نیست . ( نهضت های اسلامی در صد ساله اخیر )

 تنها نیروی محافظ معتقدات اسلامی

من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار می دهم ، که خیال نکنند را ه حفظ معتقدات اسلامی ، جلوگیری از ابراز عقیده دیگران است . از اسلام فقط با یک نیرو میشود پاسداری کرد و ان علم است و ازادی دادن به افکار مخالف و مواجهه صریح و روشن با آنها . ( پیرامون انقلاب اسلامی )

 علت هدم موفقیت ما

یکی از علل عدم موفقیت ما مردم به اصلاح جامعه خود ، همین است که هر فردی آنگاه که به خودش نگاه میکند و به اعمال خودش نظر می افکند ، عینک خوش بینی به چشم می زند و آنگاه که به دیگران و اعمال دیگران نظر می کند عینک بدبینی و بد گمانی ، و نتیجه این است که هیچ کس خود را تقصیر کار نمی داند و چنین می پندارد که تقصیر به دیگران است . ( ده گفتار )

 آزادی

-         من اعلام میکنم که در رژیم جمهوری اسلامی هیچ محدودیتی برای افکار وجود ندارد و از به اصطلاح کالانیزه کردن اندیشه ها خبری و اثری نخواهد بود ، همه باید آزاد باشند که حاصل اندیشه ها و تفکرات اصلیشان را عرضه کنند البته تذکر میدهم که این امر سوای توطئه و ریا کاری است . توطئه ممنوع است ، اما عرضه اندیشه های اصیل ازاد . ( پیرامون انقلاب اسلامی )

-         هر کس باید فکر و قلم وبیانش آزاد باشد و تنها در چنین صورتی است که انقلاب اسلامی ما ، راه صحیح پیروزی را ادامه خواهد داد. ( پیرامون انقلاب اسلامی )

-         اگر در جامعه ما ، محیط آزاد برخورد آراء و عقاید  به وجود بیاید به طوری که صاحبان افکار مختلف بتوانند حرفهایشان را مطرح کنند و ما هم در مقابل ، آراء و نظریات خودمان را مطرح کنیم ، تنها در چنین زمینه  سالمی  خواهد بود که اسلام هر چه بیشتر رشد می کند . ( پیرامون انقلاب اسلامی )

انسان کامل

 انسان کامل یعنی انسانی که قهرمان همه ارزشهای انسانی است ، در همه میدانهای انسانیت قهرمان است . ( شیخ شهید )

 جهان بینی اسلامی

ما باید نشان دهیم جهان بینی اسلامی نه با جهان بینی غرب منطبق است و نه با جهان بینی شرق و به هیچ کدامشان وابسته نیست . (شیخ شهید )

 وابسته به عقیده

در مکتب پیامبران ، انسان بیش از اینکه وابسته به منافع باشدوابسته به مسلک و ایمان است ، در حقیقت در این مکتب فکر و عقیده زیر بناست . ( شیخ شهید )

 جایگاه مکتب اسلام

یگانه مکتبی که صلاحیت رهبری بشر را دارد اسلام است . وقت آن است که غرب مانند همه زمانهای دیگر با همه تقدمی که در علوم و صنایع دارد ، فلسفه زندگی را از شرق بیاموزد .

 واژگون شدن حقایق دین

دین مقدس اسلام یک دین ناشناخته است  حقایق این دین تدریجا در نظر مردم واژگون شده است و علت اساسی گریز از مردم ، تعلیمات غلطی است که به این نام داده می شود ، این دین مقدس در حال حاضر بیش از هر چیز دیگر از ناحیه برخی از کسانی که مدعی حمایت از آن هستند ، ضربه و صدمه می بیند بدین سبب این بنده وظیفه خود می دانم که در حدود توانایی در این میدان انجام وظیفه کنم . ( کتاب عدل الهی )

 تلازم علم و دین

اگر ما می خواهیم دین صحیح داشته باشیم ، اگر می خواهیم از فقر رهایی یابیم ، اگر میخواهیم از مرض نجات پیدا کنیم ، اگر میخواهیم عدالت در میان ما حکمفرما باشد ، اگر می خواهیم آزادی و دموکراسی داشته باشیم ، اگر می خواهیم جامعه ما بر خلاف حال حاضر به امور اجتماعی علاقه مند باشد ، منحصرا راهش علم است و علم ، آن علمی که عمومیت داشته باشد و از راه دین وبه صورت یک جهاد مقدس در آید . اگر ما این جهاد مقدس را شروع نکنیم ، دنیا خواهد کرد و ثمره اش را هم خود آنها خواهند برد ، یعنی دیگران خواهند آمد و ملت ما را از گرداب جهالت نجات خواهند داد و خدا می داند که آن وقت این کوتاهی ما ، چه لطمه بزرگی به پیکر اسلام وارد خواهد کرد . شکی نیست که علم به تنهایی ضامن سعادت جامعه نیست . جامعه دین و ایمان لازم دارد . همان طوری که ایمان هم اگر مقرون به علم نباشد مفید نیست بلکه وبال است و اسلام نه عالم بی دین می خواهد نه جاهل دین دار . ( کتاب ده گفتار )

 شهید

-         دو شخصیت مصلح و عارف را اگر ترکیب کنند و از آن ها یک انسان بوجود بیاورند ، شهید به وجود می آید . یکی به کر خود ارزش و ابدیت و جاودانگی می بخشد و آن عالم یا فیلسوف است . یکی دیگر به فن و هنر یا صنعت خودش ارزش و ابدیت و جاودانگی می بخشد . اما شهید با خون خود و در حقیقت به تمام وجود هستی خود ارزش ابدیت و جاودانگی می بخشد . در حقیقت ، هر گروه دیگر به قسمتی از مایملک خود جاودانگی می بخشند ، اما شهید به تمام مایملک خود .

-         در اسلام واژه ای است که قداست خاصی دارد . اگر با مفاهیم اسلامی آشنا باشد و در عرف خاص اسلامی این کلمه را تلقی کند احساس میکند که هاله ای از نور این کلمه را فرا گرفته است و آن ، کلمه شهید است . این کلمه در همه عرف ها توأم با قداست و عظمت است .

-         مثل شهید مثل شمع است که خدمتش از نوع سوخته شدن و فانی شدن و پرتو افکندن است تا دیگران در این پرتو که به بهانه نیستی او تمام شده بنشینند و آسایش ببینند و کار خویش را انجام دهند . آری شهدا شمع محفل بشریتند ، سوختند و محفل بشریت را روشن کردند . ( از کتاب قیام و انقلاب مهدی عج )

 حافظ

امروز چرا حافظی به وجود نمی آید ؟ آیا دیگر قریحه ها خشک شده است که حافظی نباشد ؟ خیر ! دلیلی ندارد که قریحه ها خشک شده باشد ، بلکه روح ها در مسیر دیگری است . یعنی روح حافظ دیگر وجود ندارد تا اثری مثل حافظ و حتی مثل جامی به وجود آورد . ( از کتاب تماشاگه راز ، عرفان حافظ )

  تقوا ، محدویدت یا مصونیت  ؟

در نهج البلاغه بر این معنی تاکید شده که تقوا حفاظ و پناهگاه است نه زنجیز و زندان و  محدویت . بسیارند کسانی که میان « مصونیت » و « محدودیت » فرقی نمی نهند و با نام آزادی و رهایی از قید و بند به خرابی حصار تقوا قتوا می دهند .

قدر مشترک پناهگاه و زندان « مانعیت » است اماپناهگاه مانع خطر هاست ف وزندان مانع بهره برداری از موهبتها و استعدادها . ( کتاب سیری در نهج البلاغه )

 منطق اسلام

ولی از نظر اسلام ، رابطه انسان و جهان از نوع رابطه زندانی و چاه و در چاه افتاده نیست ، بلکه از نوع 1- رابطه کشاورز است با مزرعه ، ویا 2- اسب دونده با میدان مسابقه ، و یا 3- سوداگر با بازار تجارت ، و یا 4- عابد با معبد است . دنیا از نظر اسلام محل تربیت انسان و جایگاه تکامل او است .  ( کتاب سیری در نهج البلاغه )

 علم

-         اساسا این تقسیم درستی نیست که ما علوم را بدم رشته تقسیم کنیم : علوم دینی و علوم غیر دینی ، تا این توهم برای بعضی پیش بیاید که علومی که اصطلاحا علوم غیر دینی نامیده می شود از اسلام بیگانه اند . جامعیت و خاتمیت اسلام اقتضا میکند که هر علم مفید و نافعی را که برای جامعه اسلامی لازم و ضروری است علم دینی بخوانیم .

-         هر علمی که بحال اسلام و مسلمین نافع است و برای آنها لازم است آن را باید از علوم دینی شمرد ، و اگر کسی خلوص نیت داشته باشد و برای خدمت به اسلام و مسلمین آن علم را تحصیل میکند مشمول اجر و ثوابهاییکه در تحصیل علم گفته شده هست ، مشمول این حدیث هست که « فرشتگان بزیر پای طالبان علم پر می نهند » اما اگر خلوص نیت در کار نباشد تحصیل هیچ علم ولو یاد گرفتن ایات قرآن باشد اجر و ثوابی ندارد . ( کتاب رهبری نسل جوان ، قسمت فریضه علم)

 

کشورهای عقب مانده اسلامی

شما در دنیا در میان همه کشورهای دینا مگر کشور های خیلی خیلی وحشی ، اگر بروید کشورهای اسلامی عقب مانده ترین و منحط ترین کشورها است ، نه تنها خیال بکنید در صنعت عقب هستند ، در همه چیز ، در علم عقب هستند ، در اخلاق عقب هستند ، در انسانیت و معنویت عقب هستند این باید چجور باشد ، یا باید بگوییم اساسا اسلام یعنی همان حقیقت اسلام در مغز و روح این ملت ها هست ولی خاصیت اسلام این است که ملت ها را عقب می برد ، دشمنان دین هم بزرگترین حربه تبلیغاتی آنها همین انحطاط فعلی مسلمین است ، ویا باید اعتراف کنیم که حقیقت اسلام بصورت اصلی در مغز و روح ما موجود نیست بلکه این فکر اغلب در مغزهای ما بصورت مسخ شده موجود است ، توحید ما توحید مسخ شده است ، نبوت ما نبوت مسخ شده است ، ولایت ما ولایت مسخ شده است اعتقاد به قیامت ما کم و بیش همینطور ، تمام دستورهای اصولی اسلام در فکر ما همه تغییر شکل داده ، در دین صبر هست ، زهد هست ، تقوی هست ، تمام همه اینها بدون استثنا بصورت مسخ شده در ذهن ما موجود است ... ( کتاب رهبری نسل جوان قسمت احیا فکر دینی )


 

علم به ما روشنایی و توانایی می بخشد و ایمان عشق و امید و گرمی ، علم ابزار می سازد و ایمان مقصد . علم سرعت می دهد و ایمان جهت ، علم توانستن است و ایمان خوب خواستن ، علم می نمایاند که چه هست و ایمان الهام می بخشد که چه باید کرد ، علم انقلاب برون است و ایمان انقلاب درون ، علم جهان را جهان آدمی می کند و ایمان روان را روان آدمیت می سازد. هم علم به انسان نیرو می دهد ، هم ایمان ؛ اما علم نیروی منفصل می دهد و ایمان نیروی متصل . علم زیبایی هست و ایمان هم زیبایی ، علم زیبایی عقل است و ایمان زیبایی  روح ، علم زیبایی اندیشه است و ایمان زیبایی احساس ، هم علم به انسان امنیت می بخشد و هم ایمان ؛ علم امنیت برونی میدهد و ایمان امنیت درونی.

نقل از کتاب  انسان و ایمان

بيست نکته درباره مطالعه کتب شهيد مطهري

چگونه كتب استاد را مطالعه كنيم كه تا انتهاي مسير ثابت قدم و استوار بمانيم ؟

آن چه در پي مي‌آيد ، نكاتي چند درباره‌ي مطالعه‌ي آثار شهيد مطهري است . اميد است كه براي خوانندگان گرامي كارگر افتاده و آن‌ها را در پيمودن هر چه صحيح‌تر اين راه ياري كند . البته از خوانندگان عزيز تقاضا دارم ، همه‌ي اين نكات را به دقت خوانده و به كار بندند ، هم چنين از انتخاب روش‌هاي سليقه‌اي هم به شدت پرهيز كنند .

1 . براي پيمودن هر راهي در ابتدا بايد انگيزه‌ي رهرو ، براي پيمودن آن راه به حد بالايي برسد تا اگر موانعي ايجاد شد ، هيچ ترديد و تزلزلي در او پديد نيايد .

بسياري از كساني كه كتب استاد را براي مطالعه انتخاب كرده و خواندن آن‌ها را هم آغاز نموده‌اند ، به دليل نداشتن انگيزه‌ي بالا ، در همان ابتدا به قول خودمان بريده‌اند . دانستن اهميت مطالعه‌ي كتب شهيد مطهري ، بزرگ‌ترين عاملي است كه مي‌تواند ما را با انگيزه‌ي بالايي به طرف اين كتب ارزش‌مند سوق دهد . وظيفه‌ي مقاله‌ي قبلي ، همين ايجاد انگيزه بود .

2 . يكي از عوامل ايست مطالعاتي اين است كه خواننده ، روش‌هاي مطالعه را به صورت مختلط درباره‌ي هر كتابي استفاده مي‌كند . هر كتابي را بايد با روشي متناسب با هدف آن خواند . گاهي هدف حفظ كردن ، گاهي هم فهميدن عميق و دقيق ، در بعضي موارد اطلاع سطحي و در مواردي هم گرفتن ديدگاه ، يا تغيير و تكميل يك ديدگاه قبلي است .

براي فهم بهتر هدف اخير ؛ يعني مطالعه با هدف گرفتن ، تغيير يا تكميل ديدگاه ، به اين مثال توجه نماييد . كسي را تصور كنيد كه نسبت به امام ديدگاهي منفي دارد . او به دليل داشتن چنين ديدگاهي ، نسبت به امام و سخنان ايشان حالت بدي دارد ؛ مثلاً اگر تصوير ايشان را در تلويزيون ببيند ، آن را خاموش مي‌كند و اگر سخنان امام را بشنود ، نه تنها آن را جدي نگرفته ؛ بلكه شايد آن را مسخره هم بكند . اين شخص به راهنمايي يكي از دوستانش كتابي را درباره‌ي امام مطالعه مي‌كند . بعد از خواندن كتاب ، مات و مبهوت مانده و از هر آن چه كه درباره‌ي امام مي‌انديشيده، اظهار پشيماني مي‌كند . اگر بعد از چند ساعت از او بپرسيد از آن چه كه درباره‌ي امام خوانده برايتان بگويد ، او در حالي كه چند صد صفحه كتاب خوانده ، بعد از اندكي سخن گفتن ، ديگر چيزي براي گفتن ندارد ؛ يعني بسياري از مطالب ، در خاطرش باقي نمانده است و اگر چند سال ديگر او را ببينيد و دوباره بخواهيد از آن كتاب ، مطالبي را برايتان بگويد ، شايد هيچ چيزي در ذهنش باقي نمانده باشد ؛ اما شما فكر مي‌كنيد كه چون چيزي از آن كتاب در ذهنش نيست ، مطالعه‌ي كتاب برايش بي‌فايده بوده ؟ مسلم اين چنين نيست . او نسبت به امام ، ديدگاهي منفي داشت كه با خواندن آن كتاب ، نظرش عوض شد ؛ حتي اگر يك كلمه هم در ذهنش باقي نباشد ؛ اما اثر آن باقي است .

ما در مطالعه‌ي كتاب‌هاي استاد مطهري ( حداقل در دور اول ) در پي حفظ تك تك جمله‌ها نيستيم ؛ بلكه در پي‌آن هستيم تا به وسيله‌ي كتاب‌هاي استاد مطهري با چهره‌ي زيباي اسلام آشنا شويم و ديدگاهي نو و مطابق با واقع نسبت به اين دين كامل به دست آوريم . اين آشنايي ، با مطالعه حاصل مي‌شود ؛ حتي اگر جملات و داستان‌هاي كتب در ذهنمان باقي نماند .

با توجه به اين نكته ، به نكات بعدي مي‌پردازيم .

3 . از آن جا كه هدف ما حفظ كردن نيست ؟ پس ، نبايد از فراموشي مطالب هراسي داشته باشيم .

4 . هميشه اين نكته در ذهنمان باشد كه مفيد بودن مطالعه‌ي يك كتاب، فقط در گرو حفظ آن نيست.

5 . حواسمان باشد كه بسياري از مطالب به ضمير ناخودآگاه رفته و در موقعيتي مناسب ؛ مثل بحث يا سؤال يادآوري مي‌شود .

6 . از نوشتن و خلاصه برداري بپرهيزيم . اين كارها سرعت مطالعه را كُند كرده و پس از مدتي انگيزه را كاهش مي‌دهند . اين گونه كارها براي دور دوم مطالعه است كه معمولاً كساني كه موفق به مطالعه‌ي يك دوره از كتب استاد مي‌شوند ، خودشان براي مطالعه‌ي دور دوم احساس نياز مي‌كنند .

7 . تمام تلاشمان اين باشد كه دور اول را به سرعت تمام كنيم .

8 . پيام هر صفحه را بگيريم و بگذريم ؛ پس اگر كلمه يا جمله‌اي برايمان مبهم بود و پيام هم متوقف بر فهم آن نبود ، بدون مكث از آن جمله يا كلمه بگذريم .

 9 . حتماً يك وقت حداقلي براي مطالعه تعيين كنيم و هيچ روزي هم كمتر از آن مطالعه نكنيم ؛ مثلاً هر روز نيم ساعت تا يك ساعت را به مطالعه‌ي آثار شهيد مطهري اختصاص دهيم .

10 . از فرصت‌هاي كم هم براي مطالعه استفاده كنيم . وقت‌هاي مرده را هم جزء اوقات مطالعه قرار دهيم .

11 . يك صفحه مطالعه را هم غنيمت بشماريم كه قطره قطره جمع گردد ، وانگهي دريا شود.

12 . براي اين كه بتوانيم از تمام وقت‌ها براي مطالعه استفاده كنيم ، چه خوب است كه همه جا كتاب استاد را به همراه داشته باشيم . اين كار علاوه بر اين فايده ، در فرهنگ سازي مطالعه‌ي كتب استاد نقش به سزايي دارد .

13 . تشويق يكديگر را فراموش نكنيم .

14 . با يادآوري هدف مطالعه‌ي آثار شهيد مطهري از اين كه ديگران كتاب‌هايي با نام‌هاي قلمبه سلمبه مي‌خوانند ، نگران نباشيم . اين نكته را فراموش نكنيد كه هدف ، به دست آوردن ديدگاهي صحيح نسبت به دين مبين اسلام است كه بدون داشتن چنين ديدگاهي ، خواندن آن كتاب‌ها نه تنها هيچ فايده‌اي ندارد ؛ بلكه مضر هم هست .

15 . اين را هم بدانيم كه فهم كتاب‌هاي بسياري از بزرگان ديگر تا حد زيادي براي غير طلاب آن هم در سطوح بالا ، مشكل و دست نايافتني است . مطالعه‌ي كتاب‌هاي استاد ، ما را براي فهم آن كتب هم آماده مي‌كند .

16 . از مطالعه‌ي كتب متفرقه بپرهيزيم ؛ مگر در موارد اضطراري .

17 . آسان بودن كتاب‌هاي اول ، موجب بي‌اهميتي شما به عمق مطالب نشود . كتاب داستان و راستان كه از ساده‌ترين كتب استاد است ، از عميق‌ترين كتاب‌هاي ايشان نيز هست كه جايزه‌ي بين‌المللي يونسكو را به خود اختصاص داده .

18 . نكته‌ي بسيار مهم و كليدي : اگر كتاب‌هاي استاد مطهري را بدون داشتن يك سير مشخص و فقط با انتخاب سليقه‌اي بخوانيم ، به هدفي كه در پي آن هستيم نخواهيم رسيد . ما براي مطالعه ، سيري را پيش‌نهاد مي‌كنيم كه داراي اين خصوصيات است .

الف ) نويسنده‌ي اين سير يكي از علماست كه به بنده مي‌گفت : من بيست و دو سه دور كتاب‌هاي شهيد مطهري را گرفتم و خواندم و به كتاب‌خانه‌ي مسجد هديه كردم . ايشان با اين اندوخته‌ي عظيم مطالعاتي در كنار حرم امام رضا عليه‌السلام اين سير را تنظيم مي‌كنند .

ب ) در اين سير ، علاوه بر آن كه در تنظيم موضوعي كتب دقت شده ، هم چنين، چينش كتاب‌ها از آسان به سخت است كه ذهن خواننده را رشد داده ، به گونه‌اي كه وقتي به كتاب‌هاي تقريباً مشكلي هم‌چون توحيد يا عدل الهي و ... مي‌رسد ، براي دريافت مطالب آن كتاب‌ها آماده مي‌شود . در حالي كه اگر خواننده از همان ابتدا به سراغ اين كتاب‌ها برود ، يا از درك مفاهيم آن عاجز بوده و يا اين كه دريافت ناقصي خواهد داشت .

ج ) گاهي در مطالعه‌ي يك كتاب سؤالاتي پيش مي‌آيد كه پاسخ بسياري از آن‌ها در اين سير ، در كتاب‌هاي بعدي يافت مي‌شود .

د ) اين سير در چهار مرحله‌ي آشنايي با استاد ،‌كتب داستاني ، كتب سخنراني و كتب دست نويس تنظيم شده است .

سير پيش نهادي ، در پايان همين گفتار خواهد آمد .

19 . اگر چند نفر با هم تصميم گرفته‌ايد كتاب‌هاي شهيد را مطالعه كنيد ، مي‌توانيد با همكاري ، يكديگر را در پيش‌برد مطالعه ياري كنيد . مواظب باشيد كار جمعي ، سرعت مطالعه‌ي شما را كند نكند . نحوه‌ي كار جمعي مي‌تواند به اين شكل باشد كه افراد گروه ضمن اين كه با سرعت هر چه تمام‌تر به مطالعه‌ي كتب مي‌پردازند، هر هفته يا دو هفته يك بار گرد هم جمع شده و از كتاب اول استاد (داستان راستان ) بيست الي سي صفحه را مشخص كرده و همه موظف ‌‌شوند قبل از آمدن به جلسه يك بار ديگر صفحات مشخص شده را دوباره مطالعه كرده و وقتي در جلسه حاضر مي‌شوند ، هر كس چند صفحه را توضيح دهد . در ضمن افراد گروه ، نكات زيبايي را كه به نظرشان مي‌رسد ، براي ديگران بيان مي‌كنند .

فايده‌ي اين جلسه آن است كه اول آن كه در يك كار جمعي ، افراد با ديدن دوستان خود كه به همين كار مشغولند ، انگيزه‌ي بيشتري براي مطالعه پيدا مي‌كنند . دوم آن كه  با اطلاع از ميزان مطالعه‌ي افراد گروه ، حس رقابت ايجاد شده و همين امر در سرعت بخشيدن به كار ، كمك شاياني مي‌كند . سوم آن كه مطالبي كه يك بار مطالعه شده ، بي آن‌كه به سرعت مطالعه ضربه‌اي وارد شود ، يك بار ديگر مرور مي‌شود .

20 . در تمام مراحل مطالعه از هنگامي كه تصميم به مطالعه مي‌گيريد تا زماني كه مطالعه را آغاز مي‌كنيد ، از توكل بر خدا و توسل به اهل بيت عليهم السلام غافل نشويد . در جلساتي كه به نام آل الله عليهم السلام برگزار مي‌شود ، از امام زمان روحي فداه و اجداد طاهرينش بخواهيد كه شما را در اين راه كمك كرده و ذهنتان را براي درك معارف ناب دين ، آماده و لايق بگردانند . اعتقاد بنده اين است كه يكي از علل مهم شكست در مسير مطالعه‌ي كتب استاد مطهري و در هر راه معنوي ديگر ، اتكا به خويشتن و غفلت از خداوند است . همه بايد بدانيم كه بي توفيق و ياري خداوند و ائمه‌ي معصومين عليهم السلام هر كاري براي رسيدن به معارف قرآن و اهل بيت عليهم السلام ناقص و ابتر خواهد ماند. عظمت امام خمینی ( ره )

این مرد [ امام خمینی ] درست نمونه علی (ع) است . درباره علی (ع) گفته اند که در میدان جنگ به روی دشمن لبخند می زند و درمحراب عبادت از شدت زاری بیهوش می شود و ما نمونه او را در این مرد می بینیم . ( از کتاب پیرامون انقلاب اسلامی )

آثار


 

 الف ) سرگذشت هاي ويژه از زندگي استاد مطهري
ب) سيماي استاد از نگاه بزرگان
1- داستان و راستان
2- حکمت ها و اندرزها
3- حماسه حسيني
4- ازادي معنوي
5- ده گفتار
6- پانزده گفتار
7- بيست گفتار
8- سيري درسيره نبودي
9- سيري در سيره ائمه اطهار ( عليهم السلام )
10 – جاذبه و دافعه علي عليه اسلام
11- ولائها و ولايتها
12- خاتميت
13- ختم نبوت
14- پيامبر امي
15- اسلام و مقتضيات زمان (2جلد )
16 – امدادهاي غيبي در زندگي بشر
17- توکل و رضا
18- گريز از ايما و گريز از عمل
19- تکامل اجتماعي انسان
20- انسان کامل
21- انسان شناسي
22- تعليم و تربيت در اسلام
23- عرفان حافظ
24- حق و باطل
25- مساله حجاب
26- پاسخ هاي استاد
27- نظام حقوق زن در اسلام
28- اخلاق جنسي در ايران و غرب
29- نهضت هاي اسلامي در صد ساله اخير
30- پيرامون جمهوري اسلامي
31- پيرامون انقلاب اسلامي
32- خدمات متقابل اسلام و ايران
33- سيري در نهج البلاغه
34- جهاد
35- آشنايي با قرآن ( 15 جلد )
36- مساله شناخت
37- شناخت در قرآن
38- فطرت
39- فلسفه اخلاق
40- انسان و سرنوشت
41- عدل الهي
42- علل گرايش به ماديگري
43- علوم اسلامي ( 3 جلد )
44- توحيد
45- نبوت
46- معاد
47- آشنايي با جهان بيني اسلامي ( 6 جلد )
48- امامت و رهبري
49- قيام و انقلاب مهدي (عج)
50- تاريخ عقايد اقتصادي
51- نظام اقتصادي اسلام
52- مساله ربا
53- نقدي بر مارکسيسم
54- فلسفه تاريخ ( 4 جلد )
55- مقالات فلسفي
56- تعارضات منطقي
57- اصول فلسفه و روش رئاليسم ( 5 جلد )
58- شرح منظومه 
59- شرح مبسوط منظومه ( 4 جلد )
60- حرکت و زمان ( 4 جلد )
61- اليات شفا ( 2جلد )


 

 

 

+ نوشته شده در  85/06/16ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

مرگ از نظراسلام
كسانى كه به معارف اسلامى تا اندازه‏اى آشنايى دارند مى‏دانند كه در خلال بيانات كتاب و سنت، سخن روح و جسم يا نفس و بدن بسيار به ميان مى‏آيد و يا اينكه تصور جسم و بدن كه به كمك حس درك مى‏شود تا اندازه‏اى آسان است و تصور روح و نفس،خالى از ابهام و پيچيدگى نيست.

اهل بحث از متكلمين و فلاسفه شيعه و سنى در حقيقت‏«روح‏»،نظريات مختلفى دارند ولى تا اندازه‏اى مسلم است كه روح و بدن در نظر اسلام دو واقعيت مخالف همديگر مى‏باشند.بدن به واسطه مرگ،خواص حيات را از دست مى‏دهد و تدريجا متلاشى مى‏شود ولى روح نه اينگونه است‏بلكه حيات بالاصاله از آن روح است و تا روح به بدن متعلق است،بدن نيز از وى كسب حيات مى‏كند و هنگامى كه روح از بدن مفارقت نمود و علقه خود را بريد (مرگ) بدن از كار مى‏افتد و«روح‏»همچنان به حيات خود ادامه مى‏دهد.آنچه با تدبر در آيات قرآن كريم و بيانات ائمه اهل بيت عليهم السلام به دست مى‏آيد اين است كه روح انسانى پديده‏اى است غير عادى كه با پديده بدن،يك نوع همبستگى و يگانگى دارد.خداى متعال در كتاب خود مى‏فرمايد: لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ثم جعلناه نطفة فى قرار مكين ثم خلقنا النطفة علقة و خلقنا العلقه مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا آخر(1)

يعنى:«تحقيقا ما انسان را از خلاصه‏اى كه از گل گرفته شده بود آفريديم،سپس او را نطفه‏اى قرار داديم در جايگاه آرامى،سپس نطفه را خونى بسته كرديم پس خون بسته را گوشتى جويده شده كرديم،سپس گوشت جويده شده را استخوانهايى كرديم،پس استخوانها را گوشت پوشانيديم پس از آن او را آفريده ديگرى بى سابقه قرار داديم‏».

از سياق آيات روشن است كه صدر آيات،آفرينش تدريجى مادى را وصف مى‏كند و در ذيل كه به پيدايش روح يا شعور و اراده اشاره مى‏كند آفرينش ديگرى را بيان مى‏كند كه با نوع آفرينش قبلى مغاير است.

و در جاى ديگر در پاسخ استبعاد منكرين معاد به اين مضمون كه انسان پس از مرگ و متلاشى شدن بدن و گم شدن او در ميان اجزاى زمين چگونه آفرينش تازه‏اى پيدا كرده انسان نخستين مى‏شود،مى‏فرمايد:«بگو فرشته مرگ،شما را از ابدانتان مى‏گيرد پس از آن به سوى خداى خودتان بر مى‏گرديد،يعنى آنچه پس از مرگ‏متلاشى گشته و در ميان اجزاى زمين گم مى‏شود، بدنهاى شماست ولى خودتان (ارواح) به دست فرشته مرگ از بدنهايتان گرفته شده‏ايد و پيش ما محفوظيد» (2) .

گذشته از اينگونه آيات،قرآن كريم با بيانى جامع،مطلق روح را غير مادى معرفى مى‏كند،چنانكه مى‏فرمايد:«از تو حقيقت روح را مى‏پرسند بگو روح از سنخ امر خداى من است‏» (3) .

و در جاى ديگر در معرفى امر خود مى‏گويد:«امر خدا وقتى كه چيزى را خواست اين است و بس كه بفرمايد بشو،آن چيز بى توقف مى‏شود و ملكوت هر شى‏ء همين است‏» (4) .

و مقتضاى اين آيات آن است كه فرمان خدا در آفرينش اشياء،تدريجى نيست و در تحت تسخير زمان و مكان نمى‏باشد،پس روح كه حقيقتى جز فرمان خداوند ندارد مادى نيست.و در وجود خود خاصيت ماديت را كه تدريج و زمان و مكان است ندارد.

بحث در حقيقت‏«روح‏»از نظر ديگران

كنجكاوى عقلى نيز نظريه قرآن كريم را درباره روح،تاييد مى‏كند.هر يك از ما افراد انسان از خود حقيقتى را درك مى‏نمايد كه از آن به‏«من‏»تعبير مى‏كند و اين درك،پيوسته در انسان موجود است،حتى گاهى سر و دست و پا و ساير اعضا حتى همه بدن خود را فراموش مى‏كند ولى تا خود هست،خود«من‏»از درك او بيرون نمى‏رود اين (مشهود) چنانكه مشهود است قابل انقسام و تجزى‏نيست و با اينكه بدن انسان پيوسته در تغيير و تبديل است و امكنه مختلف براى خود اتخاذ مى‏كند و زمانهاى گوناگون بر وى مى‏گذرد،حقيقت نامبرده‏«من‏»ثابت است و در واقعيت‏خود تغيير و تبديل نمى‏پذيرد و روشن است كه اگر مادى بود خواص ماديت را كه انقسام و تغيير زمان و مكان مى‏باشد مى‏پذيرفت.

آرى بدن همه اين خواص را مى‏پذيرد و بواسطه ارتباط و تعلق روحى اين خواص به روح نيز نسبت داده مى‏شود ولى با كمترين توجهى براى انسان آفتابى مى‏شود كه اين دم و آن دم و از اينجا و آنجا و اين شكل و آن شكل و اين سوى و آن سوى،همه از خواص بدن مى‏باشد و روح از اين خواص منزه است و هر يك از اين پيرايه‏ها از راه بدن به وى مى‏رسد.

نظير اين بيان در خاصه درك و شعور«علم‏»كه از خواص‏«روح‏»است جارى مى‏باشد و بديهى است كه اگر علم خاصه مادى بود به تبع ماده انقسام و تجزى و زمان و مكان را مى‏پذيرفت.

البته اين بحث عقلى دامنه دراز و پرسشها و پاسخهاى بسيارى به دنبال خود دارد كه از گنجايش اين كتاب بيرون است و اين مقدار از آن بحث در اينجا به عنوان اشاره گذاشته شد و براى استقصاى بحث‏بايد به كتب فلسفى اسلامى مراجعه نمود.

مرگ از نظر اسلام

در عين اينكه نظر سطحى،مرگ انسان را نابودى وى فرض مى‏كند و زندگى انسان را تنها همين زندگى چند روزه كه در ميان زايش‏و در گذشت،محدود مى‏باشد،مى‏پندارد،اسلام مرگ را انتقال انسان از يك مرحله زندگى به مرحله ديگرى تفسير مى‏نمايد.به نظر اسلام،انسان زندگانى جاويدانى دارد كه پايانى براى آن نيست و مرگ كه جدايى روح از بدن مى‏باشد،وى را وارد مرحله ديگرى از حيات مى‏كند كه كامروايى و ناكامى در آن بر پايه نيكوكارى و بد كارى در مرحله زندگى پيش از مرگ استوار مى‏باشد.

پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمايد:«گمان مبريد كه با مردن نابود مى‏شويد بلكه از خانه‏اى به خانه ديگرى منتقل مى‏شويد» (5) .

پى‏نوشتها:

1-سوره مؤمنون،آيه 12-14.

2-سوره سجده،آيه 11.

3-سوره اسرى،آيه 85.

4-سوره يس،آيه 83.

5-بحار،ج 3،ص 161 از اعتقادات صدوق.

شيعه در اسلام صفحه 158

تاليف: علامه سيد محمد حسين طباطبايى

+ نوشته شده در  85/06/15ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

مقدمه

ما از چه راه و بچه دليل بايد وجود خدا را قبول كنيم بشرچه راهى بسوى خدا دارد اساسا بشر بهر عنوان و لباسى چه تحت عنوان‏وحى و نبوت و چه تحت عنوان عرفان و سلوك و چه تحت عنوان فلسفه وكلام از چه راههائى بسوى خدا و معرفت‏خدا پيش رفته است .

در اين مقاله كه يك مقاله فشرده فلسفى است تنها به طريق فلسفى اكتفاشده است و در ميان براهين فلسفى تنها به برهان معروف به برهان صديقين‏كه از مواريث فلسفه صدرائى است و عاليترين و شريفترين برهان فلسفى است‏و يك برهان ديگر كه بعدا توضيح داده خواهد شد قناعت‏شده است .

ولى ما لازم ميدانيم در اينجا سخن را اشباع كنيم و از جميع طرق وراههائى كه بشر براى وصول باين مقصود انتخاب كرده است‏ياد كنيم لهذاقبل از آنكه به توضيح بيانات متن بپردازيم اشاره‏اى اجمالى به آن راههامى‏نمائيم .

بطور كلى راههاى بشر به خدا شناسى سه نوع است: الف- راه دل يا راه فطرت ب- راه حس و علم يا راه طبيعت ج- راه عقل يا راه استدلال و فلسفه البته دو راه اخير هر كدام به راههاى زيادى منشعب مى‏گردد و بعداتوضيح خواهيم داد

راه دل يا راه فطرت

مى‏گويند خدا شناسى فطرى هر آدمى است‏يعنى هر آدمى بمقتضاى‏خلقت و ساختمان اصلى روحى خود خدا را مى‏شناسد بدون اينكه نيازى به‏اكتساب و تحصيل علوم مقدماتى داشته باشد .

لازم است در اينجا توضيحى داده شود: برخى از مدعيان فطرى بودن خدا شناسى مقصودشان از اين مطلب فطرت‏عقل است مى‏گويند انسان بحكم عقل فطرى بدون اينكه نيازى به تحصيل‏مقدمات استدلالى داشته باشد به وجود خداوند پى مى‏برد توجه به نظام هستى‏و مقهوريت و مربوبيت موجودات خود بخود و بدون اينكه انسان بخواهداستدلال كند اعتقاد بوجود مدبر و قاهر را در انسان به وجود مى‏آوردهمچنانكه در همه فطرياتى كه در اصطلاح منطق فطريات ناميده مى‏شوند مطلب‏از اين قرار است .

ولى مقصود ما از عنوان بالا فطرت عقل نيست مقصود ما فطرت دل‏است فطرت دل يعنى انسان بحسب ساختمان خاص روحى خود متمايل و خواهان‏خدا آفريده شده است در انسان خداجوئى و خداخواهى و خداپرستى بصورت‏يك غريزه نهاده شده است همچنانكه غريزه جستجوى مادر در طبيعت كودك‏نهاده شده است .

اين غريزه به صورت غير مستشعر در كودك وجود دارد او مادر رامى‏خواهد و جستجو مى‏كند بدون آنكه خود بداند و بفهمد كه چنين خواهش‏و ميلى در او وجود دارد و بدون آنكه در سطح شعور ظاهرش انعكاسى از اين‏ميل و خواهش وجود داشته باشد مولوى عينا همين تشبيه را آورده است آنجاكه مى‏گويد: همچو ميل كودكان با مادران سر ميل خود نداند در لبان

همچو ميل مفرط هر نو مريد سوى آن پير جوان بخت مجيد

جزء عقل اين از آن عقل كل است جنبش اين سايه زان شاخ گل است

سايه‏اش فانى شود آخر در او پس بداند سر ميل و جستجو

ديگرى مى‏گويد: چندين هزار ذره سراسيمه مى‏دوند در آفتاب و غافل از آن كافتاب چيست

غريزه خداخواهى و خداجوئى نوعى جاذبه معنوى است ميان كانون‏دل و احساسات انسان از يك طرف و كانون هستى يعنى مبدا اعلى و كمال‏مطلق از طرف ديگر نظير جذب و انجذابى كه ميان اجرام و اجسام موجوداست انسان بدون آنكه خود بداند تحت تاثير اين نيروى مرموز هست .

گوئى غير اين من يك من ديگر نيز در وجود او مست‏تر است و او از خودنوايى و آوازى دارد به قول نظيرى نيشابورى: غير من در پس اين پرده سخن سازى هست راز در دل نتوان داشت كه غمازى هست

بلبلان گل ز گلستان به شبستان آريد كه در اين كنج قفس زمزمه‏پردازى هست

تو مپندار كه اين قصه بخود مى‏گويم گوش نزديك لبم آر كه آوازى هست

حافظ مى‏گويد: در اندرون من خسته دل ندانم كيست كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است

دانشمندان روانشناس و روانكاو در قرن اخير به اين حقيقت پى برده‏اندكه انسان در ماوراء شعور ظاهر خويش شعورى مخفى دارد گوئى در پس اين‏من ظاهر من پشت پرده‏اى وجود دارد چيزى كه هست برخى ازاين دانشمندان چنين فرض كرده‏اند كه عناصر من پنهان همه از شعورظاهر به باطن گريخته و تغيير شكل داده‏اند ولى برخى ديگر به اصالت‏شعورباطن ايمان و اعتراف دارند شعور اخلاقى شعور هنرى شعور علمى‏همچنين شعور مذهبى روان انسان را اصيل و ناشى از سرشت او مى‏دانند .

آن نقطه اصلى كه راه اهل عرفان را از راه فلاسفه جدا مى‏كند همين جااست عرفا از آنجا كه به نيروى عشق فطرى ايمان و اعتقاد دارند در تقويت‏اين نيرو مى‏كوشند معتقدند كه كانون احساسات عالى الهى قلبى را بايدتقويت كرد و موانع رشد و توسعه آنرا بايد از ميان برد و به اصطلاح بايد قلب‏را تصفيه كرد و آنگاه با مركب نيرومند و راهوار و سبك بال عشق بسوى خداپرواز نمود اما فلاسفه و متكلمين از راه عقل و فكر و استدلال مى‏خواهند شاهد مقصود و گمشده و مطلوب خود را كشف كنند عارف مى‏خواهد پرواز كند وبرسد فيلسوف مى‏خواهد سر به جيب تفكر فرو برد و حضور او را درانديشه خود احساس مى‏كند عارف مى‏خواهد ببيند و فيلسوف مى‏خواهدبداند عبادات در شرع مقدس براى پرورش اين حس است و لا اقل يكى ازفلسفه‏هاى عبادات اين است .

امروز دانشمندان زيادى هستند كه به وجود چنين احساس و شور و عشق‏و جنبشى در عمق روح آدمى كه او را به خداى لا يزال پيوند مى‏دهد ايمان دارند .

ما اگر بخواهيم بدانيم آيا چنين احساسى در آدمى هست دو راه در پيش‏داريم يكى آنكه خودمان شخصا و عملا دست به آزمايش در وجود خودمان وديگران بزنيم ديگر اينكه ببينيم دانشمندانى كه سالهاى دراز در زمينه‏روان آدميان از جنبه مسائل معنوى مطالعاتى داشته‏اند چه نظر داده‏اندقدماى ما از طرق استدلالى و اشراقى وجود چنين عشقى را در سراسر موجودات‏و از آن جمله انسان اثبات مى‏كردند و علماى امروز تجربيات روانى رادليل بر اين مطلب مى‏گيرند .

از جمله اين دانشمندان دانشمند معروف الكسيس كارل صاحب كتاب‏انسان موجود ناشناخته است وى در باره دعا مى‏گويد: دعا پرواز روح است بسوى خدا

و هم او مى‏گويد: گفته‏اند كه در عمق وجدان شعله‏اى فروزان است انسان خود راآنچنانكه هست مى‏بيند از خودخواهى‏اش حرصش گمراهى‏اش ازغرور و نخوتش پرده بر مى‏دارد براى انجام تكاليف اخلاقى رام‏مى‏شود براى كسب خضوع فكرى اقدام مى‏كند در همين هنگام سلطنت‏پر جلال آمرزش در برابر او پديدار مى‏گردد .

از جمله اين دانشمندان ويليام جمز است وى مى‏گويد: هر قدر انگيزه و محرك ميلهاى ما از عالم طبيعت‏سرچشمه گرفته‏باشد غالب ميلهاى ما و آرزوهاى ما از عالم ماوراء طبيعت‏سرچشمه‏گرفته چرا كه غالب آنها با حسابهاى مادى و عقلانى جوردرنمى‏آيد

هم او مى‏گويد: من بخوبى مى‏پذيرم كه سرچشمه زندگى مذهبى دل است و قبول‏هم دارم كه فرمولها و دستور العمل‏هاى فلسفى مانند مطلب ترجمه‏شده‏اى است كه اصل آن بزبان ديگرى باشد .

هم او مى‏گويد: عموما معتقدند كه ايمان خود را بر پايه‏هاى فلسفى محكم ساخته‏اندو حال آنكه مبناى فلسفى بر روى ايمان قرار دارد .

پاسكال كه بقول مرحوم فروغى محبت را برتر از عقل مى‏داند وبنياد علم و اعتقاد را بر اشراق قلبى قرار مى‏دهد مى‏گويدبه وجود خدا دل گواهى مى‏دهد نه عقل و ايمان از اين راه‏به دست مى‏آيد

و هم او مى‏گويد: دل دلائلى دارد كه عقل را به آن دسترس نيست .

برگسون نيز به نقل مرحوم فروغى معتقد است به دو نوع ديانت و دونوع اخلاق و براى هر يك از دو نوع مبدا و سرچشمه خاص قائل است‏سافل‏و عالى مبدا سافل صلاح هيئت اجتماعيه است و مبدا عالى فيضى است كه ازعالم بالا مى‏رسد در باره آن نوع ديانت كه از مبدا عالى سرچشمه مى‏گيردمى‏گويد: آن همان مايه دانشى است كه در جانوران غريزه و در انسان عقل‏را به وجود مى‏آورد از آن مايه دانش در انسان قوه اشراقى به‏وديعه گذاشته شده كه در عموم به حال ضعف و ابهام و محو است ولى‏ممكن است كه قوت و كمال يابد تا آنجا كه شخص متوجه شده‏كه آن اصل اصيل در او نفوذ دارد مانند آتشى كه در آهن نفوذ و آنراسرخ مى‏كند به عبارت ديگر اتصال خود را به مبدا در مى‏يابد وآتش عشق در او افروخته مى‏شود هم تزلزل خاطرى كه از عقل‏در انسان رخ كرده مبدل به اطمينان مى‏گردد هم علاقه‏اش ازجزئيات سلب شده به طور كلى به حيات تعلق مى‏گيرد عاشقم‏بر همه عالم كه همه عالم از او است .

يكى از دانشمندان روانشناس معاصر كه به اصالت‏حس دينى در عمق وجدان بشر معتقد است‏يونگ شاگرد معروف و مبرز فرويد است وى نظريه‏استاد خويش را مبنى بر اينكه احساس مذهبى يك احساس مادى عقب رانده‏شده تغيير شكل داده‏اى است رد كرد و معتقد باصالت اين حس گرديده‏ميان او و استاد در اين زمينه نامه‏ها مبادله شده است كه در برخى كتب‏مسطور است .

اينشتاين دانشمند معروف عصر ما بيان جالبى در اين زمينه داردوى در مقاله‏اى كه از او تحت عنوان مذهب و علوم نقل شده بحثى در اين زمينه‏مى‏كند و پس از اينكه مدعى مى‏شود محرك مذهبى در همه مردم يكسان نيست‏و از بعضى كتب مذهبى مانند توراه و انجيل از لحاظ طرز معرفى خدا انتقادمى‏كند مى‏گويد: يك عقيده و مذهب ثالث بدون استثناء در بين همه وجود دارد گر چه‏با شكل خالص يكدست در هيچكدام يافت نمى‏شود من آن را احساس‏مذهبى آفرينش يا وجود مى‏دانم بسيار مشكل است اين احساس‏را براى كسى كه كاملا فاقد آن است توضيح دهم به خصوص كه دراينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلف تظاهر مى‏كند نيست‏در اين مذهب فرد كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه‏در ماوراى امور و پديده‏ها در طبيعت و افكار تظاهر مى‏نمايد حس‏مى‏كند او وجود خود را يك نوع زندان مى‏پندارد چنانكه مى‏خواهداز قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يك باره بعنوان حقيقت واحددريابد .

در قرآن مجيد و آثار قطعى پيشوايان بزرگ اسلام دلايل زيادى هست‏بر اينكه مسئله فطرى بودن دين و توجه به خدا سخت مورد توجه بوده است‏ظاهرا قرآن كريم اولين كتابى است كه اين مسئله را طرح كرده است و اكنون‏پس از چهارده قرن مى‏بينيم دانش بشرى آنرا تاييد مى‏كند .

نظر به اينكه توضيح و تفسير اين آيات خصوصا با توجه به كلماتى كه‏از رسول اكرم و خاندان پاكش در توضيح و شرح آن آيات رسيده دامنه سخن‏را زياد بسط مى‏دهد و از حوصله اين كتاب خارج است ما در اينجا تنها به‏نقل برخى آيات و دو سه جمله از پيشوايان دين اكتفا مى‏كنيم و مى‏گذريم: 1- (فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها) 2- (ا فغير دين الله يبغون و له اسلم من فى السموات و الارض) 3- (الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله الا بذكر الله تطمئن القلوب)رعد آيه 28. 4- (و من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا) طه آيه 124 5- (فذكر انما انت مذكر) غاشيه آيه 21 6- (سبح لله ما فى السموات و الارض) حديد حشر صف آيه اول . 7- (و اذ اخذ ربك من بنى آدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم على انفسهم‏ا لست بربكم قالوا بلى) اعراف 172. 8- (و الذين آمنوا اشد حبا لله) . 9- (فبعث فيهم رسله و واتر اليهم انبيائه ليستادوهم ميثاق فطرته ويذكروهم منسى نعمته و يحتجوا عليهم بالتبليغ و يثيروا لهم دفائن العقول. نهج البلاغه خطبه اول . 10- (ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا و اخترعهم على مشيته اختراعا ثم‏سلك بهم فى طريق ارادته و بعثهم فى سبيل محبته صحيفه سجاديه دعاوى اول.

بحث در دلالت هر يك از اين آيات و كلمات بر مدعاى ما طولانى است‏از مطالعه تفاسير اين آيات و شروح اين كلمات مطلب روشن مى‏شود

راه حس و علم يا راه طبيعت

به عبارت ديگر راه مطالعه در خلقت اين راه نيز به نوبه خود به سه راه منشعب مى‏شود: 1- از راه تشكيلات و نظاماتى كه در ساختمان جهان به كار رفته است . 2- از راه هدايت و راهنمائى مرموزى كه موجودات در مسير خويش‏مى‏شوند . 3- از راه حدوث و پيدايش عالم .

1-       تشكيلات و نظامات

مطالعه احوال موجودات نشان مى‏دهد كه‏ساختمان جهان و ساختمان واحدهائى كه اجزاء جهان را تشكيل ميدهندحساب شده است هر چيزى جائى دارد و براى آن جا قرار داده‏شده است و منظورى از اين قرار دادنها در كار بوده است .

جهان درست مانند كتابى است كه از طرف مؤلف آگاهى تاليف شده‏است هر جمله و سطر و فصلى محتوى يك سلسله معانى و مطالب و منظورهائى‏است نظمى كه در كلمات و جمله‏ها و سطرها به كار برده شده است از روى‏دقت‏خاصى است و هدف را نشان مى‏دهد .

هر كس تا حدودى مى‏تواند خطوط و سطور كتاب خلقت را بخواند ويك سلسله معانى از آنها درك كند و قصد و فكر مؤلف آن را دريابد هر كسى‏مى‏تواند نظامات حكيمانه و آثار و علائم بكار رفتن تدبير و اراده را در كار خلقت‏روشن استنباط كند هر چند درس ناخوانده و بيابانى باشد ولى البته اگركسى با علوم طبيعى آشنائى داشته باشد به تناسب معرفتش به اين امورنظامات و آثار و علائم وجود و حكمت و تدبير را در كار خلقت بيشتر ادراك‏مى‏كند .

قرآن كريم با اصرار و ابرام بى نظيرى افراد بشر را به مطالعه در خلقت‏و ساختمان موجودات به منظور شناختن خداوند سوق مى‏دهد و همچنين دركلمات پيشوايان دين كه نمونه‏اش خطبه‏هاى نهج البلاغه و توحيد مفضل وبرخى دعاها و برخى احتجاجات ائمه اطهار است عنايت فوق العاده‏اى به اين مطلب‏شده است نظر به اينكه ذكر اجمالى چندان مفيد نيست و تفصيل و تشريح ازحدود اين كتاب خارج است ما از ذكر آيات و خطب و احاديث و دعوات واحتجاجات مربوطه صرف نظر مى‏كنيم و به وقت ديگر موكول مى‏نمائيم .

مسلما براى عامه مردم بهترين راه شناساندن خداوند همين راه است‏اكنون مى‏خواهيم ببينيم كه چگونه است كه تشكيلات و نظامات ساختمان‏موجودات بر وجود خداوند عليم و حكيم دلالت مى‏كند .

جواب اين پرسش روشن است همان طورى كه اصل پيدايش يك اثربر وجود نيروى مؤثر دلالت مى‏كند صفات و خصوصيات آن اثر نيز مى‏تواندتا حدود زيادى آئينه و نشان دهنده صفات مؤثر بوده باشد مثالى ذكر كنيم: ما افراد انسان مستقيما از محتويات ضمير و افكار و انديشه‏ها و ملكات‏اخلاقى و روحى يكديگر آگاه نيستيم و نمى‏توانيم آگاه باشيم بديهى است‏كه نه من مى‏توانم مستقيما ضمير شما را بخوانم و بلا واسطه از نيت وصفات اخلاقى شما آگاه گردم و نه شما مى‏توانيد مستقيما از ضمير من آگاه‏شويد ولى در عين حال تا حد زيادى به محتويات ضمير يكديگر پى مى‏بريم‏بدون آنكه كوچكترين ترديدى به خود راه دهيم .

ما در باره شخص معينى اعتقاد علمى پيدا مى‏كنيم و او را به عنوان عالم‏مى‏شناسيم به چه دليل به دليل آثار قولى و كتبى كه از او ديده‏ايم ما يكى رافقيه ديگرى را حكيم سومى را رياضى‏دان چهارمى را اديب ميدانيم‏چرا براى اينكه از اولى سخنان و نوشته‏هاى فقهى و از دومى سخنان ونوشته‏هاى حكمى و از سومى رياضى و از چهارمى ادبى شنيده و ديده‏ايم‏بحكم سنخيتى كه لازم است ميان اثر و مؤثر بوده باشد امكان ندارد كه از فاقد علم سخنان علمى و يا از كسى كه فقط فقيه است‏سخنان منظم فلسفى و رياضى‏و ادبى و يا از كسى كه فقط حكيم است آثار فقهى يا رياضى صادر شود مثلاهيچيك از ما كه صاحب جواهر را مى‏شناسيم شك نداريم كه او فقيه بزرگى بوده‏است و حال آنكه او را نديده‏ايم و اگر هم مى‏ديديم نمى‏توانستيم مستقيما ازضمير او آگاه شويم اما كتاب جواهر او دليل قاطعى است بر اينكه مؤلف آن‏فقيه بزرگى بوده است .

ممكن است كسى بگويد قطع و علمى كه ما در اينگونه مسائل داريم باين‏معنى نيست كه هيچگونه احتمال خلافى در كار نيست بلكه باين معنى است كه‏احتمال خلاف در حساب احتمالات آنقدر ضعيف است كه هيچ عقل سليمى آنرابحساب نمى‏آورد احتمال خلافى كه در كار است احتمال تصادف و اتفاق است‏مثلا در مورد كتاب جواهر ما قاطع هستيم كه مؤلف آن فقيه بزرگى بوده امانه به اين معنى كه هيچگونه احتمال اينكه او فقيه نبوده و اين نوشته‏ها از روى‏تصادف و اتفاق تنظيم شده باشد ندهيم خير احتمال اينكه مؤلف جواهر فقيه‏نبوده و نوشته‏ها تصادفا تنظيم شده است وجود دارد ولى بقدرى آن احتمال‏ضعيف است كه قابل به حساب آمدن نيست و لهذا مى‏گوييم قطع و علم داريم كه‏صاحب جواهر فقيه بزرگى بوده نه ظن و گمان احتمال تصادف در اينگونه‏موارد به شكل يك كسر از عددهائى كه ما مى‏شناسيم از قبيل يك صدم يك هزارم يك‏ميليونيم يك مليارديم و غيره نيست بلكه بصورت كسر از يك عددى است كه‏در وهم ما نمى‏گنجد مثل اينكه فرض كنيم عدد يك را رسم كنيم و در طرف راست‏آن آنقدر صفر بگذاريم كه بكره ماه برسد احتمال تصادف در اينگونه موارداز قبيل يك احتمال در مقابل اين عدد غير قابل تصور از احتمالات است ولى‏بهر حال همين اندازه احتمال هست .

ما بعدا در باره اين مطلب بحث‏خواهيم كرد در اينجا همين قدر مى‏گوييم‏اين اندازه احتمال كه قابل به حساب آمدن نيست مانعى ندارد ما با اينكه‏اينگونه احتمالات را كه فقط با يك نيروى عظيم رياضى مى‏توانيم وجود آنهارا كشف كنيم نه اينكه در وجدان خود چنين احتمالاتى را احساس نمائيم‏در باره هر مؤلف و نويسنده‏اى مى‏توانيم بدهيم مثلا مى‏توانيم احتمال بدهيم‏همين نوع احتمال كه سعدى با همه اين آثار ذوقى و ادبى يك ذره ذوق‏ادبى نداشته و تصادفا اين نثر و نظم‏ها بر زبانش جارى شده است‏يا بو على‏بوئى از فلسفه و طب نبرده است و تصادفا و بدون توجه كه قلم را روى كاغذمى‏كشيده يك سلسله مسائل منظم و نقل اقوالهاى صحيح و تحقيقات قابل استفاده‏از آب در آمده است و همچنين صاحب جواهر كه جواهر را مى‏نوشته است با اينكه جلو چنين احتمالى را منطقا نمى‏توانيم سد كنيم شك نداريم كه سعدى‏داراى ذوق شعرى و ادبى و بو على سينا داراى افكار فلسفى و طبى و صاحب جواهرداراى ملكات فقهى بوده است كسانى كه بشر را به خدا شناسى از راه مطالعه كتاب‏خلقت‏سوق داده‏اند خواسته‏اند بشر همان اندازه به علم و حكمت صانع متعال‏مطمئن شود كه از روى آثار سعدى و بو على و صاحب جواهر بمقامات ادبى وفلسفى و فقهى آنها مطمئن مى‏شود .

كرسى موريسون در كتاب راز آفرينش انسان ترجمه محمد سعيدى‏صفحه 9 مى‏گويد ده عدد سكه يك شاهى را از شماره يك تا ده علامت‏بگذاريد و آنها را در جيب خود بريزيد و بهم بزنيد پس از آن سعى‏كنيد آنها را به ترتيب شمارش از يك تا ده در آوريد و هر كدام رادر آورديد پيش از اينكه سكه دومى را بيرون بياوريد دوباره بجيب‏خود بيندازيد با اين ترتيب احتمال آنكه شماره يك بيرون بيايدمعادل يك بر ده است احتمال اينكه شماره يك و دو به ترتيب‏بيرون بيايد يك بر صد است احتمال آنكه شماره يك دو و سه‏مرتبا بيرون بيايد يك در هزار است احتمال آنكه شماره‏هاى‏يك و دو و سه و چهار متواليا كشيده شود يك در ده هزار است .

و بهمين منوال احتمال در آمدن شماره‏ها به ترتيب كمتر مى‏شودتا آنكه احتمال بيرون آمدن شماره‏هاى از يك تا ده به رقم يك‏بر ده مليارد مى‏رسد منظور از ذكر مثلى بدين سادگى آنست كه‏نشان داده شود ارقام در مقابل احتمالات چگونه قوس صعودى مى‏پيمايندبراى بوجود آمدن حيات در روى كره ارض آن قدر اوضاع و احوال‏مساعد لازم است كه از حيث امكانات رياضى محال است تصور نموداين اوضاع و احوال بر سبيل تصادف و اتفاق با يكديگر جور آمده‏باشند و بهمين جهت بايد ناگزير معتقد بود كه در طبيعت قوه مدركه‏خاصى وجود دارد و در جريان اين امور نظارت مى‏كند وقتى باين‏نكته اذعان آورديم بايد ناچار معتقد شويم كه مقصد و منظور خاصى‏نيز از اين جمع و تفريق‏ها و از پيدايش حيات در بين بوده است .

امروز فرضيه‏ها و نظريه‏هاى خاصى در باره آفرينش جهان زمين حيات‏انسان وجود دارد بعضى گمان مى‏كنند با قبول آن فرضيه‏ها و نظريه‏ها ديگرلزومى ندارد كه فرض كنيم جهان و حيات و انسان با اراده‏اى حكيمانه‏بوجود آمده است مثلا در باره كرات منظومه شمسى طبق فرضيه معروف لاپلاس‏گفته مى‏شود كه قطعاتى است كه در اثر نزديكى و برخورد خورشيد با يك ستاره ديگر از خورشيد جدا شده‏اند در باره حيات گفته مى‏شود كه در اثر جمع شدن يك سلسله‏شرايط شيميائى پديد آمده است و سپس طبق ناموس تكامل رشد و تكثير يافته‏تا به امروز رسيده است در باره اندامهاى گياهها و حيوانات و انسان گفته مى‏شودطبق اصول نشوء و ارتقاء خود بخود بحكم طبيعت پديد آمده‏اند و در باره عقل‏و هوش و روح انسانى گفته مى‏شود كه جز خاصيت مادى تركيبات شيميائى‏چيزى نيست .

ما فرضيه لاپلاس را در باره اينكه زمين قطعه‏اى است كه از خورشيد جداشده است و فرضيه كسانى كه مى‏گويند آغاز حيات بصورت پيدايش يك موجودتك سلولى بوده است و فرضيه كسانى كه انسان و حيوان و گياه را از يك ريشه‏مى‏دانند كه تدريجا تطور يافته است عجالتا مى‏پذيريم اما مى‏خواهيم ببينيم‏آيا با تصادف و اتفاق يعنى عدم دخالت‏شعور و اراده ممكن است همين فرضيه‏ها راتوجيه كرد يا نه بهتر است از زبان خود دانشمندان جديد بشنويم:

كرسى موريسون در صفحه 10 كتاب راز آفرينش انسان مى‏گويد: برخى ستاره شناسان معتقدند كه احتمال نزديكى دو ستاره بهم تاحدودى كه قوه جاذبه آنها در هم فعل و انفعال كند و آنها را بسوى‏يكديگر بكشاند به نسبت‏يك به چند ميليون مى‏باشد احتمال آنكه‏دو ستاره به همديگر تصادم نمايند و باعث تجزيه و تلاشى يكديگر شوندبقدرى نادر است كه از حوصله قدرت محاسبه خارج مى‏باشد .

پس معلوم مى‏شود فرضا اين فرضيه را بپذيريم كه زمين قطعه‏اى است كه‏در اثر يك تصادم و برخورد از خورشيد جدا شده است بايد فرض كنيم كه عمد وقصدى در كار بوده است كه آن برخورد و تصادم بوجود آيد و هدف خاصى از اين‏كار منظور بوده است كه همان پيدايش حيات و سپس حيوان و بعد انسان بعنوان‏هدف اصلى مخلوقات زمين است .

و اما پيدايش حيات فرض مى‏كنيم كه جمع شدن يك سلسله شرائطمادى و شيميائى براى پيدايش حيات كافى باشد يعنى فرض مى‏كنيم كه حيات‏خاصيت‏خود ماده است نه فعليتى جوهرى و اضافى بر فعليت ماده خود اين‏جمع شدن شرايط با تصادف و اتفاق قابل توجيه نيست كرسى موريسون درصفحه 154 كتاب خويش مى‏گويد: ممكن نيست تمام شرائط و لوازمى كه براى ظهور و ادامه حيات‏ضرورى است صرفا بر حسب تصادف و اتفاق در آن واحد بر روى‏سياره‏اى فراهم شود.

ايضا در همين كتاب پس از آنكه در فصل سوم تحت عنوان گازهائى كه ما استنشاق مى‏كنيم فصل مشبعى در باره شرائط امكان پيدايش حيات بحث مى‏كنددر خاتمه فصل چنين مى‏گويد: اكسيژن و ئيدروژن و اسيد كربونيك چه به تنهائى و چه در حال تركيب‏و اختلاط با همديگر از اركان اوليه حيات جانداران بشمار مى‏روندو اساسا مبناى زندگانى در زمين بر آنها استوار است از ميان‏ميليونها احتمال حتى يك احتمال هم نمى‏رود كه همه اين گازها درآن واحد در سياره‏اى جمع شوند و مقدار و كيفيت آنها هم به طورى‏متعادل باشد كه براى حياه كافى باشد از طريق علمى كه توضيحى‏در باره راز طبيعت نمى‏توان داد اگر هم بخواهيم بگوئيم همه آن‏نظم و ترتيبات تصادفى بوده آن وقت بر خلاف منطق رياضى استدلال‏كرده‏ايم .

پس معلوم مى‏شود پيدايش حيات را در روى كره زمين حمل بر تصادف‏كردن خلاف عقل سليم است

بر حسب نظريات علمى امروز ريشه نسلى حيوانها و گياهها يك چيزاست‏يك سلول بوده است كه بدو شعبه مختلف نباتى و حيوانى منشعب شده است‏اكنون ببينيم آيا بنا بر همين نظريات ممكن است اين انشعاب را با تصادف واتفاق توجيه كنيم خصوصا با توجه به نيازى كه اين دو شعبه بيكديگر دارند يامجبوريم بپذيريم آن انشعاب نيز از روى عمد و قصد بوده است .

كرسى موريسون در صفحه 58 كتاب خويش مى‏گويد: در آغاز ظهور حيات در كره ارض اتفاق عجيبى رخ داده است كه‏در زندگى موجودات زمين اثرات فوق العاده داشته است‏يكى ازسلولها داراى اين خاصيت عجيب شد كه بوسيله نور خورشيد پاره‏اى‏تركيبات شيميائى را تجزيه كند و از نتيجه اين عمل مواد غذائى براى‏خود و ساير سلولهاى مشابه تدارك نمايد اخلاف و نوادگان يكى‏از اين سلولهاى اوليه از غذائى كه توسط مادرشان تهيه شده بود تغذيه‏كردند و نسل حيوانات را بوجود آوردند در حالى كه اخلاف سلولى‏ديگر كه بصورت نبات در آمده بود رستنى‏هاى عالم را تشكيل داده‏و امروز كليه مخلوقات زمينى را تغذيه مى‏نمايند آيا مى‏توان باوركرد كه فقط بر حسب اتفاق يك سلول منشا حيات حيوانات و سلول‏ديگر ريشه و اصل نباتات گرديده است .

نكته جالب در اينجا اينست كه نباتات و حيوانات كه بعدها از اين دوسلول انشعابى اوليه پديده آمده‏اند مكمل و نيازمند به يكديگرند بدون هر يك از اينها ديگرى نمى‏تواند بحيات خود ادامه دهد راز آفرينش انسان صفحه توضيح مى‏دهد كه حيوانات در زندگى خود نيازمند به اكسيژن مى‏باشد و نباتات‏نيازمند به كربن حيوانات اكسيژن استنشاق مى‏كنند و اسيد كربونيك بيرون‏مى‏دهند و نباتات بر عكس با اسيد كربونيك تنفس مى‏كنند برگ نباتات درحكم ريه انسانى است كه در زير حرارت آفتاب اسيد كربونيك را به عنصر كربن‏و اكسيژن تجزيه مى‏كنند و اكسيژن را دفع و كربن در تنه آنها باقى مى‏ماندآنگاه در صفحه 32 مى‏گويد: همه نباتات و جنگلها و بوته‏ها و خزه‏ها و بطور كلى رستنيها ساختمان‏اصلى وجودشان تركيبى از آب و كربن است‏حيوانات كربن دفع‏مى‏كنند و نباتات اكسيژن و از اين رو هر گاه اين دو عمل موجودات‏متوقف مى‏ماند آن وقت‏يا حيوانات همه اكسيژنها را مصرف مى‏كردندو يا نباتات كليه كربنها را و چون موازنه بهم مى‏خورد نسل هر دوطايفه بسرعت رو به انقراض و زوال مى‏رفت .

يكى ديگر از عجائب عالم جانداران كه به هيچ وجه با تصادف قابل توجيه‏نيست اينست كه تقريبا از اوايل پيدايش حيات جنس نر و ماده كه براى ادامه‏نسل ضرورت دارد بوجود آمده است دستگاههاى مربوط به تناسل چه در عالم‏حيوانى و چه در عالم نباتى چه در جنس نر و چه در جنس ماده آنقدر حيرت انگيزاست كه به هيچ وجه نمى‏توان گفت هدفى در ايجاد اينها در كار نبوده است و دستگاه‏خلقت اينها را براى ادامه نسل به وجود نياورده است .

از اينها مى‏گذريم و مى‏آئيم اندامهاى نباتات و حيوانات را در قسمتهاى‏مختلف مطالعه مى‏كنيم آن چنان غرق حيرت و بهت مى‏شويم كه مطالعه يك كتاب‏چندين هزار صفحه‏اى مملو از نكات دقيق و ظريف هرگز نمى‏تواند ما را اين‏اندازه دچار بهت و حيرت و اعتراف بقدرت كامله و حكمت بالغه بوجود آورنده‏آن بكند و به قول سعدى: آفرينش همه تنبيه خداوند دل است دل ندارند كه ندارد به خداوند اقرار

اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود هر كه فكرت نكند نقش بود بر ديوار

مدت كوتاهى در اروپا اين فكر پديد آمد كه نظامات خلقت نباتات وحيوانات آنگاه دلالت مى‏كند بر حكمت بالغه صانع عالم كه خلقت اشياء دفعتاو آنا صورت گرفته باشد اما اگر تدريجا صورت گرفته باشد مانعى ندارد كه يك‏سلسله تصادفات تدريجا متراكم و منجر به آنچه هست‏شده باشد بعد از پيدايش داروينيسم و ارائه اصول طبيعى تطور اين عقيده براى بعضى پيدا شد كه اصول‏داروينيسم براى توجيه خلقت تصادفى جانداران كافى است .

آنچه مسلم است اينست كه اصولى كه علماى زيست‏شناسى براى تكامل‏ذكر كرده‏اند به تنهائى به هيچ وجه براى توجيه خلقت كافى نيست محال است‏كه با عدم دخالت دادن قصد و هدفدارى در طبيعت بتوان خلقت را توجيه كرد .

تكيه‏گاه داروينيسم انتخاب طبيعى و بقاى اصلح است اين خودحقيقتى است كه در نبرد حيات يكنوع غربال طبيعى صورت مى‏گيرد وآن جاندار كه بنوعى با شرائط حيات منطبقتر است قابليت بيشترى براى‏بقاء دارد .

ولى سخن در اينست كه آيا آن چيزهائى كه براى حيات موجود زنده مفيدو لازم است ممكن است ابتدائا بصورت تصادف بوجود آمده باشد تا بعد در غربال‏طبيعت باقى بماند يا نه مطالعه در احوال موجودات نشان مى‏دهد يك نيروى‏مرموز و شاعر و هدفدار وضعى در اندام جانداران بوجود مى‏آورد كه آنها رامتناسب با شرائط محيط نمايد .

اگر همه تغييراتى كه در بدن موجودات زنده پيدا مى‏شود از نوع پرده‏لاى انگشتان بعضى مرغها بود ممكن بود بگوئيم تصادفا در لاى انگشت‏يك‏مرغ پرده پيدا شده و اين پرده براى شناورى او در آب مفيد واقع شد و مورداستفاده حيوان قرار گرفت و بعد بوراثت به اعقاب او منتقل شد قطع نظراز اينكه علم وراثت آن را قبول ندارد ولى بعضى اندامهاى مفيد و لازم جانداران‏بصورت يكدستگاه بسيار عظيم تو در تو و پيچ در پيچ است تنها هنگامى قابل‏استفاده و بهره‏بردارى است كه تمام دستگاه به وجود آمده باشد نظير دستگاه‏عظيم باصره در اينگونه موارد چگونه مى‏توانيم بگوئيم كه تصادفا تغييرى دربدن موجود زنده پديد آمد و او را اصلح براى بقاء ساخت و طبيعت او را درغربال خويش نگهدارى كرد .

راز آفرينش انسان صفحه پس از اينكه توضيحى در باره ساختمان‏عجيب چشم مى‏دهد مى‏گويد: همه اين تشكيلات عجيب از مردمك ديده گرفته تا شمش‏ها ومخروطها و اعصاب بايد با يكديگر و در آن واحد بوجود آمده‏باشد زيرا اگر يكى از اين نظامات پيچيده ناقص باشد بينائى چشم‏غير مقدور خواهد بود با اين وصف آيا مى‏شود تصور كرد همه اين‏عوامل خود بخود جمع آمده و هر يك از آنها وضع نور را طورى‏تنظيم كرده است كه بكار ديگرى بخورد و حوائج او را رفع كند .

باز چيز ديگرى كه توليد شگفتى و حيرت مى‏كند اينست كه سلولهاى بدن‏كه عددشان در بدن يك فرد به ميلياردها مى‏رسد و از عدد مجموع افراد بشردر عصر حاضر بيشتر است با اينكه همه از يك اصل و ريشه زاده‏اند هر دسته‏اى كارى‏مخصوص بخود انجام ميدهند و غذاى مخصوص بخود را جذب مى‏كنند هر سلول‏از اعضاء مختلف بدن مثل استخوان گوشت ناخن مو چشم دندان و امثال‏آن همان غذائى را جذب مى‏كند كه بكار پرورش و زندگانى او مى‏خورد سلولهانيروى انطباق عجيبى دارند خود را با شرايط و احتياجات هماهنگ مى‏سازند.

راز آفرينش انسان صفحه 61 مى‏نويسد: سلولها ناگزيرند شكل و هيئت و حتى طبيعت اصلى خويش رابنا به مقتضيات محيط و احتياجاتى كه با آن زيست مى‏كنند و خودجزئى از آن هستند تغيير بدهند و خود را با آن هماهنگ سازندهر سلولى كه در بدن موجودات جاندار بوجود مى‏آيد بايد خود راآماده سازد كه گاهى بصورت گوشت در آيد گاهى بصورت پوست‏گاهى ميناى دندان را تشكيل دهد و گاهى اشك چشم را و گاهى‏بصورت بينى در آيد و گاهى بقالب گوش در اين حال هر سلولى‏موظف است‏خود را به همان شكل و كيفيتى در آورد كه براى انجام آن‏مساعد است .

عجائب نظم و همبستگى در آفرينش قابل احصاء و احاطه نيست هر گوشه‏اى‏را بنگريم جز انتظام و انطباق و هماهنگى و جز آثار دخالت قصد و عمد و اراده‏در مخلوقات نمى‏بينيم.

راز آفرينش صفحه مى‏نويسد: دلايل بارزى كه نشان مى‏داد انسان در طول زمان با طبيعت انطباق‏يافته است امروزه با اين نظريه تكميل مى‏شود كه طبيعت هم بنوبه‏خود را با انسان انطباق داده است.

در صفحه 148 مى‏نويسد: وقتى حجم زمين و وضع آن را در فضا در نظر بگيريم و انطباقات‏حيرت‏انگيزى را كه براى پيدايش آن بكار رفته از نظر بگذرانيم‏خواهيم ديد كه اگر قرار بود اين انطباقات بر حسب تصادف و اتفاق‏پيش بيايد برخى از آنها در يك مليون احتمال به يك احتمال صورت‏مى‏گرفت و مجموع آنها ميلياردها احتمال هم بيشتر لازم داشت‏بهمين جهت پيدايش زمين و نشاه حيات را در روى آن هرگز نمى‏توان‏با قوانين مربوط به اتفاق و تصادف تطبيق نمود عجيبتر از انطباق انسان به عوامل طبيعت انطباق طبيعت به انسان است

2- هدايت و راه‏يابى

از جمله آثار و علائمى كه در خلقت موجودات مشاهده مى‏شود و دليل‏بر دخالت نوعى قصد و عمد و تدبير است راه‏يابى اشياء است هر موجودى‏علاوه بر ارگانيزم و سازمان منظم داخلى از يك نيروى مرموز برخودار است‏كه بموجب آن نيرو راه خود را بسوى آينده مى‏شناسد به عبارت ديگر اشياءو موجودات در عين اينكه به حسب ساختمان مادى و جسمانى كور و نابينامى‏باشند يك نوع بينش مرموزى آنها را رهبرى مى‏كند اين بينش مرموز رادر ماوراء ساختمان جسمانى اشياء بايد جستجو كرد اما اينكه ماهيت اين‏بينش مرموز چيست و چگونه مى‏تواند باشد آيا در درون اشياء نهفته است و ياصد در صد بيرونى است و يا از قبيل كشش يك نيروى قويتر است موجودات رابسوى كمال به اصطلاح فلاسفه از قبيل تحريك و تاثير معشوق است در عاشق‏بحث دامنه‏دارى است و به هر حال دليل و مؤيد وجود قدرت مدبرى است كه‏بر موجودات سيطره دارد و آنها را تدبير مى‏نمايد .

اين دليل غير از دليل نظم است دليل نظم مربوط است به تشكيلات وسازمان مادى و جسمانى و به عبارت ديگر ارگانيزم اشياء يك دستگاه صنعتى‏از قبيل اتومبيل يا ساعت‏يا كارخانه پارچه‏بافى داراى سازمان است داراى‏اجزاء و اعضاء و تشكل است هر جزء از اجزاء آن شهادت مى‏دهد كه براى‏كارى ساخته شده و قصد و عمدى در ساختمان آن بكار رفته است اما اتومبيل‏يا ساعت‏يا كارخانه پارچه‏بافى و هر واحد صنعتى ديگر از نيروى خاص‏راه‏يابى بهره‏مند نيست‏يك رابطه مرموز ميان او و هدف دستگاه وجود نداردكه بطور خودكار او را در جهت هدف خود هدايت كند بر خلاف واحدهاى‏طبيعى كه چنين است اينجا مطلب نيازمند به توضيحى است.

راه‏يابى اشياء بر دو نوع است‏يكنوع آن لازمه جبرى سازمان داخلى‏است‏يعنى ممكن ست‏سازمان و تشكيلات داخلى يكدستگاه آن چنان منظم‏باشد كه بطور خودكار راهى را كه بايد برود و كارى كه بايد بكند انجام دهديكدستگاه ساعت آن چنان دقيق ساخته مى‏شود كه كار خود را بدون يك ذره تخلف‏انجام مى‏دهد يك سفينه فضائى آن چنان دقيق و منظم ساخته مى‏شود كه مسيرخود را بدون انحراف طى مى‏كند و كارهائى كه بايد انجام دهد از قبيل عكس‏بردارى و مخابره دقيقا انجام مى‏دهد .

صنعت امروز بدين سو پيش ميرود كه ماشين جاى هوش انسان را مى‏گيرد ماشين حساب دقيقا جمع و تفريق و ضرب و تقسيم مى‏كند يك اتومبيل مجهزاست به دستگاهى كه مجموع مسافتى را كه تا كنون طى كرده و دستگاهى كه‏سرعت‏حركت اتومبيل را نشان مى‏دهد و دستگاههائى كه تمام شدن روغن‏يا بنزين را اعلام مى‏كند دستگاه رادار از پيش وقوع خطر را اطلاع مى‏دهديكدستگاه ساده قطب‏نما جهت را بطرز صحيح نشان مى‏دهد اين مقدار ازراه‏يابى و كار منظم از مجموع خواص فيزيكى و شيميائى اشياء استفاده و استنتاج‏مى‏شود و لازمه سازمان يافتن مواد و اشياء و حركات و آثار آنها است .

بدون شك نتيجه سازمان منظم و تشكيلات مرتب و حساب شده كار منظم‏و مرتب و حساب شده است اين نوع از راه‏يابى از گذشته و عليت فاعلى سرچشمه‏مى‏گيرد يعنى از مجموع امورى كه داراى يك سلسله خواص فيزيكى و شيميائى‏مى‏باشند سازمانى بوجود آمده و اجزاء مجموعه بيكديگر مربوط شده‏اند و لازمه‏قهرى و نتيجه جبرى مواد جمع شده به علاوه خاصيتهائى كه هر كدام دارند وبه علاوه نظم و ارتباطى كه ميان آنها برقرار شده و آنها را بصورت يكدستگاه‏در آورده كار معين و راه پيمائى منظم است .

نوع ديگر از راه‏يابى كه در اشياء مشاهده مى‏شود آن چيزى است كه‏گذشته و عليت فاعلى يعنى نظم مادى براى چنين راه‏يابى كافى نيست آن نوع‏از راه‏يابى حكايت مى‏كند از رابطه مرموزى ميان شى‏ء و آينده‏اش و از عليت‏غائيه يعنى از يكنوع علاقه و توجه به غايت و هدف .

حركات و اعمال يكدستگاه تا آنجا كه مربوط به سازمان مادى شى‏ءاست قابل پيش بينى ست‏يعنى نفس سازمان مادى و تشكيلات داخلى شى‏ء كافى‏است كه با احاطه به آنها بتوان كارهاى آن را پيش بينى كرد زيرا مى‏توان‏رابطه تاليفى و تركيبى مجموعه موادى كه در يكدستگاه كار گذاشته شده است‏و عملها و عكس العملهاى قهرى را بدست آورد و تا وقتى كه حركات و اعمال‏يك شى‏ء در حدود عملها و عكس العملهاى طبيعى اجزاء شى‏ء است و قابل پيش بينى‏است راه‏يابى شى‏ء نتيجه قطعى نظم سازمان او است و دليل جداگانه‏اى به‏شمار نمى‏رود

اما اگر رسيد به مرحله‏اى كه آن شى‏ء كار خاصى نبايد انجام دهدبر سر دو راهى است در عين حال آن شى‏ء يكى از آن راهها كه او را بهدف‏مى‏رساند انتخاب مى‏كند اينجا است كه پاى هدايت نوع دوم به ميان مى‏آيدپس موجبات و مرجحات راه‏يابى نوع اول در گذشته و عليت فاعلى شى‏ء نهاده‏شده است و موجبات و مرجحات راه‏يابى نوع دوم در عليت غائى و آينده آن‏شى‏ء نهاده شده است در نوع اول شى‏ء وجوب و ضرورت خود را از فاعل كسب مى‏كند و در نوع دوم از غايت هر چند باعتبارى از نظر دقيق فلسفى ميان‏فاعل و غايت انفكاكى نيست .

اكنون ببينيم از چه راه و بچه دليلى مى‏توانيم ثابت كنيم كه چنين نوع‏هدايتى در همه موجودات و يا برخى از آنها در كار است .

مقدمه مطلبى را بايد از قرآن كريم استفاده كنيم .

قرآن كريم ظاهرا اول كتابى است كه ميان نظم داخلى اشياء و هدايت‏و راه‏يابى آنها تفكيك كرده و آنها را بصورت دو دليل ذكر كرده است‏يعنى‏تلويحا ثابت كرده است كه راه‏يابى موجودات تنها معلول نظم و ساختمان‏مادى و داخلى آنها نيست .

در سوره طه آيه 50 از زبان موسى نقل مى‏كند(قال ربنا الذى اعطى كل شى‏ء خلقه ثم هدى) يعنى پروردگار ما آنست كه در پيكر هر موجودى آنچه را كه‏شايسته است نهاده و سپس او را در راهى كه بايد برود هدايت كرده‏است .

در سوره اعلى آيه 3و4 مى‏فرمايد: (الذى خلق فسوى و الذى قدر فهدى) آنكه آفريد و سامان داد و آنكه اندازه‏گيرى نمود و سپس هدايت‏و راهنمائى كرد .

راجع به هدايت جمادات مى‏فرمايد: (و اوحى فى كل سماء امرها)حم سجده 12

و در باره نباتات مى‏فرمايد: (و النجم و الشجر يسجدان) الرحمن 6

و در باره حيوانات مى‏فرمايد: (و اوحى ربك الى النحل) نحل 68

در باره انسان مى‏فرمايد: (فالهمها فجورها و تقويها) شمس 8

و هم مى‏فرمايد: (و اوحينا اليهم فعل الخيرات) انبياء 73

و در باره خصوص پيامبران مى‏فرمايد: (و ما كان لرسول ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب) شورى 15

بالاخص در باره خاتم پيامبران مى‏فرمايد: (فاوحى الى عبده ما اوحى)نجم 4.

اكنون ببينيم بچه دليل و از چه راهى مى‏توانيم چنين هدايتى را درموجودات اثبات كنيم؟ راه اثبات آن ابداع و ابتكار است هر جا كه نوعى ابتكار ديده‏مى‏شود دليل بر وجود هدايت نوع دوم است لازمه جبرى ساختمان منظم مادى‏اشياء كار منظم پيش بينى شده است ولى ابداع و ابتكار نمى‏تواند محصول‏سازمان مادى و حركات پيش بينى شده باشد ابداع و ابتكار نشانه وابستگى‏به آينده و عدم وابستگى كامل به گذشته است .

يك ماشين حساب ممكن است آن چنان منظم ساخته شود كه عمليات‏جمع و تفريق و ضرب و تقسيم را دقيقا انجام دهد يعنى نظم ساختمانى ماشين‏مى‏تواند چنين خاصيتى را به وجود آورد اما هرگز يك ماشين حساب‏قادر به ابداع و ابتكار يك قاعده رياضى نيست همچنين يك ماشين ترجمه‏مى‏تواند دقيقا سخنان يا نوشته يك نفر را ترجمه كند ولى هرگز نظم دقيق‏آن ماشين قادر به تصحيح اشتباه گوينده نخواهد بود .

اثبات و نفى چنين هدايتى در جمادات اندكى دشوار است اما در نباتات‏و حيوانات و انسان يعنى آنجا كه پاى حيات بمعنى مصطلح در ميان است‏دشوار نيست وارد بحث جمادات نمى‏شويم همين قدر مى‏گوئيم كه عمومى‏ترين‏نيروى حاكم بر اجسام و اجرام جهان نيروى جاذبه است ولى نيروى جاذبه‏چيست آيا نيروى جاذبه خاصيت ذاتى جرم است نظير بعد داشتن و سايرخواص ضرورى هندسى كه غير قابل انفكاك از اجرام و اجساد است‏يا اينكه‏نيروئى است كه به موجودات داده شده و احيانا ممكن است اجرام از اين نظربميرند يعنى در حالتى فرو روند كه اين خاصيت تنظيم كننده حركات آنها از ميان‏برود اين مطلبى است كه نفيا و اثباتا نمى‏توان بان پاسخ داد ولى خود نيوتن كه مكتشف اين قانون است مى‏گويد من همين قدر مى‏دانم كه رابطه‏اى‏ميان اجرام هست كه همديگر را به نسبت‏خاص حجم و فاصله بسوى يكديگرمى‏كشند عجالتا نام آنرا نيروى جاذبه مى‏گذارم اما حقيقتش چيست‏نمى‏دانم .

اما در مورد جانداران در كار سلولهاى حياتى چند نوع كار ابتكارى‏ديده مى‏شود كه ساختمان ماشينى آنها براى توجيه آن نوع كارها كافى نيست‏يا بايد معتقد شويم سلولها داراى آن قدر عقل و علم و شعور و ادراكند كه‏خود انسان به هيچ وجه به پايه آنها نرسيده و نخواهد رسيد يعنى بايد معتقد شويم آنها فكر مى‏كنند و مى‏فهمند و متاثر مى‏شوند فقط جثه‏شان كوچك است‏و يا بايد معتقد شويم كه يك نيروى مرموز مستقيما آنها را در كارشان به شكل‏ديگرى غير از طريق عقل و ادراك رهبرى كرده است در اينكه يك سلول‏نباتى يا حيوانى مانند انسان دستگاه عقل و انديشه و تعليم و تعلم ندارد و ازنظامى نظير نظام انسانى پيروى نمى‏كند ترديدى نيست پس باقى مى‏ماند دوراه يكى اينكه ساختمان ماشينى اشياء براى هدايت آنها كافى باشد ديگراينكه نيروى مرموز هدايت آنها را رهبرى كند .

كارهاى خارق العاده‏اى كه ابداع و ابتكار شمرده مى‏شود و ساختمان‏ماشينى سلولها كافى براى توجيه آنها نيست چند نوع است: 1- قدرت انطباق با محيط و تغيير دادن طبيعت‏خود 2- تقسيم كار و انتخاب وظيفه 3- ابتكار تجديد ساختمان عضو از ميان رفته و يا ايجاد عضو جديدمورد نياز 4- اكتشاف نيازمندى‏هاى خود بدون وساطت تعليم و تعلم .

راجع بقدرت عظيم انطباق سلولها با محيط كه حتى قادر به عوض كردن‏طبيعت‏خود مى‏باشند و همچنين تقسيم كار و انتخاب وظيفه ميان سلولها بااينكه همه از يك اصل ريشه سرچشمه مى‏گيرند قبلا بطور مختصر بحث‏شداكنون در قسم سوم و چهارم بحث مى‏كنيم .

نيروى حيات هزاران نقش زيبا و بديع بر صفحه روزگار بصورت گلهاو درختها و پرندگان و چهار پايان و غيره بوجود آورده است‏ساختمان‏سلول اولى و عوامل خارجى محيط كافى نيست كه اين همه نقش و نگار و زيبائى‏در جهان خلق و ابداع نمايد در كتاب راز آفرينش انسان صفحه مى‏نويسدماده جز بر طبق قوانين و نظامات خود عملى انجام نمى‏دهدذرات آتمها تابع قوانين مربوط به قوه جاذبه زمين فعل و انفعالات‏شيميائى و تاثير الكتريسته هستند ماده از خود قوه ابتكار نداردو فقط حيات است كه هر لحظه نقشهاى تازه و موجودات بديع به عرصه‏ظهور مى‏آورد بدون حيات عرصه پهناور زمين عبارت از بيابانى‏قفر و لم يزرع و دريائى مرده و بى فائده مى‏شد .

بعلاوه در هر جاندارى قدرت تجديد ساختمان پيكر در حدودى وجوددارد اين قدرت در جانداران متفاوت است در كتاب راز آفرينش انسان‏صفحه مى‏نويسد بسيارى از حيوانات مثل خرچنگند كه هر وقت پنجه يا عضوى از آنهابريده شود سلولهاى مربوطه فورا فقدان آن عضو را خبر مى‏دهند ودر صدد جبران آن بر مى‏آيند ضمنا به مجرد اينكه عمل تجديد عضومفقود خاتمه يافت‏سلولهاى مولد از كار مى‏افتند و مثل آن است كه‏خود بخود مى‏فهمند كه چه وقت موقع خاتمه كار آنها رسيده است اگريكى از حيوانات اسفنجى را كه در آب شيرين زيست مى‏كند از ميان‏دو نيم كنيد هر نيمه آن به تنهائى خود را تكميل مى‏كند و بصورت فردكامل در مى‏آيد سر يك كرم قرمز خاكى را ببريد سر ديگرى را براى‏خود درست مى‏كند ما وسائلى در دست داريم كه سلولها را براى‏معالجه بدن بكار بيندازيم اما آيا هرگز اين آرزو تحقق خواهديافت كه جراحان سلولها را وادارند دستى تازه يا گوشت و استخوان‏و ناخن و سلسله اعصابى در بدن بوجود آورند .

اما قسمت چهارم: در اينجا لازم است باصطلاح الهامات فطرى حيوانات را مطرح كنيم‏جانوران معمولا يك سلسله كارها را انجام مى‏دهند كه به هيچ وجه با آنها سابقه‏نداشته و آنها را نياموخته بودند با توجه به اينكه امور آموزشى چه در انسان‏و چه در حيوان بوراثت منتقل نمى‏شود اهميت مطلب بيشتر روشن مى‏شوديكى از آنها غريزه لانه و آشيانه است راز آفرينش انسان صفحه مى‏نويسداگر جوجه زنده‏اى را از آشيانه خارج كنيد و در محيطى ديگر آنرابه پرورانيد همينكه به مرحله رشد و تكامل رسيد خود شروع به ساختن‏لانه بسبك و طريقه پدرانش خواهد كرد .

در باره حشره‏اى بنام آموفيل مى‏نويسد كه آن حيوان كرمى را شكارمى‏كند و بنقطه‏اى از پشت او نيش مى‏زند نه آن اندازه كه كرم بميرد و گوشتش‏فاسد گردد بلكه آن اندازه كه بى حس شود و تكان نخورد سپس در نقطه مناسبى‏از بدن اين كرم تخم گذارى مى‏كند خودش قبل از اينكه بچه‏ها بدنيا بيايندمى‏ميرد بچه‏ها از گوشت تر و تازه كرم تغذيه مى‏كنند تا بزرگ مى‏شوندعجب اينست كه فرزندان با آنكه مادر را هرگز نديده و عمل خارق العاده او رامشاهده نكرده‏اند پس از آنكه به حد رشد رسيدند در موقع تخم گذارى عمل‏مادر را با كمال دقت و بدون اشتباه تكرار مى‏كنند و چون هرگز نسل پيشين‏و نسل بعدى اين حشره يكديگر را درك نمى‏كنند احتمال ياد دادن به هيچ‏وجه نمى‏رود .

راز آفرينش انسان صفحه 81 در باره مارماهى مى‏نويسد: اين حيوانات همينكه به مرحله رشد رسيدند در هر رودخانه و بركه‏در هر گوشه عالم باشند به طرف نقطه‏اى در جنوب جزاير برموداحركت مى‏كنند و در آنجا در اعماق ژرف اقيانوس تخم مى‏گذارندو در همان جا مى‏ميرند آن عده از مارماهيها كه از اروپا مى‏آيند هزاران‏ميل مسافت را در دريا مى‏پيمايند تا به اين نقطه مى‏رسند بچه‏هاى‏مارماهى كه هنگام تولد از هيچ كجاى عالم خبرى ندارند و فقطخود را در صحرائى بى پايان از آب ديده‏اند شروع مى‏كنند بمراجعت‏به موطن اصلى خويش و پس از عبور از درياهاى بى پايان و غلبه‏بر طوفانها و امواج و جزر و مدها دوباره به همان رودخانه يا بركه‏اى‏كه والدين آنها از آنجا آمده‏اند بر مى‏گردند به طورى كه همه انهارو درياچه‏هاى جهان هميشه پر از مارماهى است اين مارماهيهاى جوان‏پس از آنكه با زحمات و مشقات فراوان خود را به موطن اصلى رساندنددر آنجا نشو و نما مى‏كنند و چون به سن رشد رسيدند بر طبق همان‏قوانين مرموز و لا ينحل به نزديكى جزاير برمودا بر مى‏گردند واين دور و تسلسل را از سر مى‏گيرند اين حس جهت‏يابى و بازگشت‏به موطن اصلى از كجا سرچشمه گرفته است هرگز تا كنون هيچ‏مارماهى از سواحل امريكا در آبهاى اروپا ديده نشده و هيچ مارماهى‏اروپائى هم در سواحل امريكا شكار نشده است براى اينكه مارماهى‏اروپائى وقت كافى براى رسيدن به جزاير برمودا و پيمودن عرصه‏درياها را داشته باشد دوره رشد آنرا بيك سال و گاهى هم بيشتر بالابرده است .

در باره زنبور عسل مورچه موريانه كتابها نوشته شده و بايد مطالعه‏شود تا عجايب و شگفتيها در مورد هدايت و راه‏يابى عجيب اين حشرات روشن‏شود ما براى پرهيز از اطاله بيشتر از ذكر نمونه‏هائى از زندگى اين جانداران‏خوددارى مى‏كنيم

+ نوشته شده در  84/07/09ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

به نام خداوند که انسان را از خون بسته آفرید ودر آن روح خودش را دمید و چهل شبانه روز آن را بارور ساخت.
از آغاز خلقت تا زمان حال همواره در جوامع مختلف و در زمان های گوناگون ظلم وستم و بی عدالتی به وفور دیده می شود  و آغاز این بی عدالتی را باید از قابیل دانست که تا کنون ادامه یافته ونمود رفتاری آن را در این قرن به شکل استعمار جدید می بینیم و این ظلم و ستم ،یگانه منجی بشریت را می طلبد. پس وظیفه ما در این میان چیست؟
در این زمان یکی از وظایف ابتدایی ما که بسیار مهم است همان بررسی راه های جلوگیری از ظلم و ستم به مفهوم عدالت ومسایل حقوقی آن و عوامل انحراف از عدالت توجه می دهیم.
"مفهوم عدالت"
در دیدگاه انسانی حقیقتی عدالت به نام قانون نمودار شده است. مفهوم عدالت نیز برای او مطرح شده است زیرا عدالت عبارت است از رفتار مطابق قانون". این تعریف که به نظر ما جامع ترین تعریف عدالت است؛ می تواند شامل همۀ پدیده ها و رفتارهای عادلانه باشد برای توضیح این تعریف بایستی جلوه های عدالت را در قلمروهای گوناگون جهان هستی وانسان در نظر بیاوریم.
(عدالت انواع گوناگون دارد؛ که یکی از آنها عدالت در شئون انسانی است. که با اراده به وجود می آید.) که دربارۀ آن می پردازیم.
1. رفتار مطابق قوانین طبیعی حیات. از آن جهت که زندگی انسان محتاج مهیا نمودن ، عدالت است. زیرا اعمال مطابق قانون است و مسامحه و بی تفاوتی دربارۀ آن عوامل ستم و ظلم است. زیرا خلاف قانون طبیعی حیات می باشد.
2. مهمترین خاصیت زندگی و سازنده ترین نیروهای آن عبارت است از "آگاهی به زندگی" فرد یا جامعه ای که افراد آن نسبت به زندگی خویش آگاهی دارند و قانون را به نفع آن جامعه می پندارند و جامعه در برابر آن قانون عادل و دانا است و بالعکس. کسی که در بی خبری از قانون به سر می برد از زندگی ، بی خبر است و یا در برابر آن بی تفاوت است.
3. طبیعت آدمی دارای احساسات وعواطف متنوعی است این پدیده ها با توجه به انگیزه ها و نتایج و ماهیتی که دارند مشمول قوانین معینی هستند. تخلف از آن قوانین ستم و رفتار مطابق آن عدالت است.
4- وجدان و جاذبه های اخلاقی به ابعاد مختلفی داردکه پیرو قوانین مشخص وثابتی هستند رفتار مطابق آن قوانین را عدالت و انحراف از قوانین را ستم و ستمکاری گویند.
5- زندگی اجتماعی انسان دارای قوانین ومقرراتی است که برای زندگی کردن ، وضع شده اند و تخلف از آن یا بی تفاوتی نسبت به آن ظلم می باشد.
6- عوامل تکامل و ترقی که در درون آدمیان مانند هسته هایی کاشته شده اند ؛ توجه به آنها و کوشش برای بالفعل کردن و بارور ساختن آنها عدالت و رفتار معکوس یا نادیده گرفتن آنها ظلم ومایۀ نابودی است.)
" عدالت در جهان هستی و یا عدل الهی"
نمونۀ دیگر عدالت ، عدالت در جهان هستی است که در این قسمت به بررسی آن می پردازیم. یکی از اصول معرفتی و اساسی – که هیچ متفکر جهان دیدۀ و هیچ مکتب فلسفی که متکی به علم باشد در آن تردید ندارد- حکومت قانون بر جهان هستی است. کسی که در این اصل با دیدۀ نفی و انکار می نگرد یا در آن تردید می کند؛ خالی از حالات زیر نیست:
یا واقعاً ارتباطی با جهان ندارد که غیر ممکن است؛ یا معنای قانون را درک نمی کند، یا عینک پیش ساخته ای از خرافات به چشمش زده؛ یا غرض ورزی می کند به هر حال چنین شخصی که هنوز نتوانسته وجود خود را که به قانون نیازمند است اعتراف کند؛ شایسته دخالت در علم و معرفت نیست و توان درک این مطالب را ندارد.
ما با چنین افرادی گفتگو نداریم. زیرا آنها حتی وجود خودشان را منکر هستند و یا در آن تردید دارند. مهمترین تردید در حکومت قانون بر جهان هستی یا انکار آن مساوی است با تردید در همۀ علوم یا انکار و نفی آنها.
نتیجه ای که از این اصل می گیریم این است که جهان هستی از کوچکترین جزء آن گرفته تا بزرگترین جزء آن مشمول قانون هستند و حتی تخلف اندکی در حرکات وارتباطات جزئی با سایر اجزاء ندارد و این جهان جلوه گاه عدالت بزرگ است واین است معنای و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا. " و مسیت پروردگار تو با صدق و عدالت به جریان افتاده است" این عدالت را می توان " عدالت وجودی" یا " عدالت فلسفی" نامید. مطلب دیگر که پایان این بحث باید متذکر شویم این است که چون در تعریف عدالت ، رفتار مطابق قانون را نتخاب کردیم لازم است بدانیم ک مشیت و فعل خداوندی فوق و بالاتر از قوانینی است که ما در این جهان درک می کنیم یا از معلومات و خواسته های خود استخراج می کنیم. به عبارت دقیق ترز عدالت الهی رفتار مطابق قوانینی نیست که ما از پدیده ها و روابط جهان هستی با معلومات و خواسته های محدود خود درک می کنیم.)
عدالت خداوندی عبارت است از رفتار مطابق حکمت متعالی ربوبی خود. با توجه به این نکتۀ مهم همۀ اشکالات و ابهام هایی – که گروه زیادی از مردم را دربارۀ عدالت خداوندی در خود غوطه ور ساخته است – به کلی مرتفع می کند)
عدالت از دیدگاه قرآن
هیچ متفکر و مکتبی نمی تواند ضرورت و امتیاز عدالت را با آن بزرگی که در قرآن مطرح کرده است معرفی و توصیه کند مثلاً به یکی از این موارد اشاره می کنیم که در مکتبهای دیگر نمی توان حتی جمله ای پیدا کرد که بتواند به این سادگی ضرورت و امتیازات عدالت را در جهان هستی توصیه کند و تمت کلمه ربک صدقا و عدلا لامبدل لکلماته" 1- " و مشیت پروردگار تو با صدق و عدل به جریان افتاده است، هیچ عامل تبدیل کننده ای برای مشیت های او وجود ندارد."
اگر در زمین فرو روید و سپس از آن بالا روید و تمام کهکشانها را زیر پا بگذارید و حتی روزی دانۀ کوچکترین جزء اتم را بشکافید و آن را در حال ارتباط با مجموع ککشانها بررسی کنید؛ آنگاه اعماق روان آدمی را باز کنید و همۀ سطوح آن را درک نمایید؛ بازهم قانون را در همۀ نقاط هستی حکمفرما خواهید دید. قانونی که وظیفه اجرای یک نظم عالی را بر عهده گرفته است. وضع و اجرای آن قانون با مشیت الهی بوده نه از روی احتیاج ونه از روی جبر و ترس.
بنابراین انسانی که در قلمرو جهان هستی-که تجسم یافته ای از عدالت الهی است. در برابر مفهوم عدالت؛ چهرۀ تضاد به خود می گیرد؛ در حقیقت آن چهره را برای اثبات وجود داشتن خود گرفته است.
فرد یا جامعه ای که دربارۀ عدالت از خود بی تفاوتی نشان می دهد، این بی تفاوتی مربوط به واقعیت خود اوست. شوخی با عدالت به عبارت دیگر مسخره کردن وجود خویش است.
آیات مقصود از قرآن مجید با صراحت کامل نابودی اجتماعات گذشته را معلول ظلم وستم معرفی می کند که عبارت است از کارکرد بر ضد عدالت یا بی تفاوت نسبت به آن و بالعکس هیچ اعتلا و تمدن اصیل را در تاریخ بشری بدون در نظر گرفتن عامل عدالت نمی توان تحلیل وتفسیر نمود زیرا آب سازندۀ شئون زندگی بشر است و در تمام موارد زندگی ، عدالت یک امر بسیار ضروری است که عمل نکردن به آن موجب سرنگونی و هلاکت آدمی می شود.)
"عدالت آن معشوق مطلق است که انسانها از آن فرار می کنند!"
کلمه عدالت مانند سایر اعضای دودمانش از جمله آزادی و حق و تکامل که می بایست در تاریخ جهان و آفزایش انسان از رسمی ترین اصول و غیر قابل اغماض انسانها بهره مند باشد مانند گل های معطر و زیبایی است که بر روی سنگ قبرها وگورهای تیره وتار می گذارند ، تنها برای آرایش فلسفه و جهان بینی ها و سخنرانی های ما به کار می رود. آری وقتی ما کیا ولی های برده گیر روی حلقه های زنجیری – که به دست و پای انسانها می پیچند و کلمه آزادی را با خط درشت برروی آن می نویسند- و یا پوچ گرایان مسخره کنندۀ حق وحقیقت دربارۀ حق ، قصید و حماسه به راه می اندازند و یا چنگیز و چنگیزیان در میدان تنازع برای بقا از عدالت دم می زنند. در حال حاضر نیز از این فجایع ، که در حق عدالت و آزادی روا شده ، و می شود. یکی از دشمنان اسلام و عدالت در تمام جهان است و ما مردم جهان باید در تلاش برای از بین بردن این دشمن بزرگ اسلام و عدالت باشیم و برای این منظور ما خود باید به عدل وعدالت احترام بگذاریم زیرا آن فرد و جامعه ایکه از عدالت بر خویشتن که عبارت است از تلاش در راه نجات دادن زندگی معقول خود از دست عوامل مزاحم طبیعت و درندگان انسان نما- امتناع ورزد؛ چگونه می توان توقع داشت که عدالت و انصاف دیگران شامل حال او گردد) همواره حق وعدالت در جوامع بشری به سراغ کسی می رود که در مجرای بایستگی ها قرار بگیرد و به عنوان یک انسان زنده در صحنۀ اجتماع نقش خود را بازی کند. وقتی که فرد یا جامعه ای خود را از مجرای مزبور بیرون کشیده و همۀ شئون حیاتی وی دستخوش وابستگی های گوناگون قرار گیرد ؛ چنین فردی با از دست دادن حق حیات ، همواره رخویش ستم کرده است.) توقع نداشته باشد ، که عدالت و انصاف دیگران شامل حال او شود و با پای خود به سوی او آید و بگوید: "بلند شو تا حق تو را از دیگران بگیرم"
بدین سان با هر انحرافی که از قانون می کنیم یعنی با هر رفتار ضد عدل بعدی از حیاتمانی را به نابودی می سپاریم و مادامی که عمر ما در مبارزه با عدالت می گذرد. از درک واقعی حیات محروم خواهیم بود. اگر درست فکر کنیم ؛ می بینیم عدالت ، واقعیت را از ضد واقعیت تفکیک می کند. عدالت است که طعم حیاتی قانون را به ما می چشاند و به طور کلی عدالت یعنی حیات و ظلم یعنی مرگ و نابودی و نیستی.
در صورتی که گفته می شود عدالت ، حقیقتی است فوق ضرورت جبری ، بلکه دارای ارزش وعظمت مطلق است که شایستۀ معشوق قرار گرفتن می باشد و در عین حال همۀ مردم از این معشوق فرار می کنند!
قرآن در موارد مختلف انسانها را به اجرای عدالت و قیام برای عدالت می خواند مثلاً در سورۀ النحل آیه 90 می فرماید." ان الله یامر بالعدل والاحسان" "خداوند دستور به عدل و احسان می دهد." و یا در جای دیگر می فرماید:
یا ایها الذین امنوکونوا قوامین بالقسط شهداء الله ولوعلی انفسکم او الوالدین الاقریبن ان یکن عینا او فقیرا فالله اولی بهما علا تتبعو الهوی ان تعدلو...
(ای کسانی که ایمان آورده اید ؛ قیام کنندگان دایمی به عدالت باشید و شهادتهای شما برای خدا ادا شود ، اگر چه به ضرر خویشتن یا پدر و مادر و خویشاوندان تمام شود؛ بدون تفاوت میان نیازمند و بی نیاز ، خداوند بی نیازی و نیازمندی آن دو داناتر و شایسته تر است. از هوی و هوس پیروی نکنید تا بتوانید عدالت بورزید.)
کاملاً روشن است که منظور از قیام دایمی و همه جانبه برای عدالت ، بلند شدن ونشستن و حرکات جسمانی نیست. همچنین منظور خداوند از قیام ، فریاد و داد و بی داد نیست. هر فرد و جامعه ای که عدالت می ورزد در حال قیام است وهر قیام حقیقی که ، با هدف گیری منطقی برای گسترش عدالت باشد. در واقع همان عدالت به معنی واقعی است:
تشکر دربارۀ عدالت، نوعی از قیام برای عدالت است. چنانکه اندیشه دربارۀ حیات جلوه ای عالی از زندگی است.
آن فرد وجامعه ای که نیروهای مفید خود را در راه شناخت عدالت و چگونگی اجرای آن به کار می اندازد قیام به عدالت کرده است.
باید توجه داشت که فقط قیام برای عدالت کافی نیست و باید سعی شود. که عدالت را پایدار نگه داریم و پایداری عدالت نیز محتاج اجرای دایمی عدالت در تمام شئون زندگانی بشری است که این پدیده بدون کمک همه جانبۀ جوامع برای شناساندن عدالت و لزوم اجرای آن به مردم آن جامعه- امکان پذیر نیست.
نتیجه:
در آخر می فهمیم که عدالت حق است و نمی توان و نباید بر ضد آن عمل کنیم چون واقعاً ، عدالت به نفع تمامی مردم جهان است.
به طور کلی مفهوم ضد عدالت ، ظلم است و معنای عدالت ، رفتار مطابق قانون است و چون قانون به معنای عمومی- مشمول همۀ شئون فردی و اجتماعی است. انحراف از قانون به هر شکلی که باشد ظلم وتعدی و تجاز است ، واین ظلم ها – که انوع گوناگون دارد- می تواند موجبات سقوط یک ملت یا یک تمدن را فراهم سازد اینجاست که معنی این روایت- که از پیشوایان نقل شده است- را می فهمیم.
الملک یدوم مع الکفر و لایدوم مع الظلم
(ادارۀ جامعه با کفر می تواند ادامه داشته باشد ولی با ظلم امکان پذیر نیست. ظلم را ما اعمال بر ضد عدالت ، معنا کردیم پس با توجه به این روایت ادارۀ جامعه با بی عدالتی هرگز امکان پذیر نیست
عدالت; شرط ضرورى حاكم اسلامى
در عصر غيبت، كه دسترسى به امام معصوم وجود ندارد، به استناد آيات و روايات متعدد، حق اعمال قدرت از آن "فقيه جامع‏الشرايط" است. حضرت امام پيش از آنكه در ضمن مباحث‏خارج فقه خويش در نجف اشرف "ولايت فقيه" را در حكومت‏بر جامعه اسلامى، اثبات كند، در برخى آثار ديگر، نيز به ضرورت حكومت "فقيه جامع الشرايط" اشاره كرده بود. تنها جايى كه گمان مى‏رود حضرت امام موضعى غير از اين داشته، كتاب كشف اسرار است كه در سال 1323 ه . ش به نگارش درآمده است. حضرت امام در اين كتاب، ضمن اثبات ضرورت عقلى و شرعى وجود حكومت، تصريح مى‏كند كه ما "نمى‏گوييم حكومت‏بايد با فقيه باشد بلكه مى‏گوييم حكومت‏بايد با قانون خدايى كه صلاح كشور و مردم است اداره شود و اين بى‏نظارت روحانى صورت نمى‏گيرد. "
بدين منظور، بايد "مجلس از مجتهدين دين دار كه هم احكام خدا را بدانند و هم عادل باشند و از هواهاى نفسانيه عارى باشند و آلوده به دنيا و رياست آن نباشند و جز نفع مردم و اجراء حكم خدا غرضى نداشته باشند تشكيل شود و انتخاب يك نفر سلطان عادل كنند كه از قانونهاى خدائى تخلف نكند واز ظلم و جور احتراز داشته باشند و بمال و جان و ناموس آنها تجاوز نكند". اگر هم تشكيل چنين مجلسى امكان‏پذير نباشد، حداقل آن است كه به قانون اساسى مشروطه عمل شود و "مجلس شورا" با نظارت مجتهدين تشكيل شود.
خواه، همچنانكه در ظاهر مى‏نمايد، نظريه حضرت امام را در كشف اسرار، "نظارت فقيه" به جاى "ولايت فقيه" بناميم  و خواه آن را صورتى ديگر از "ولايت فقيه" بدانيم، آنچه كه اهميت دارد اين است كه حضرت امام حتى در هنگامى كه قدرت را به "سلطان" مى‏سپارد و مجتهدان را در مقام انتخاب كنندگان "سلطان" و ناظران بر كار او مى‏نشاند، "عدالت" را شرط لازم در فرمانروا مى‏داند. "سلطان عادل "منتخب مجتهدان، اگر چه از قانون اسلام آگاه نيست و در اين مورد بايد به مجتهدان رجوع كند، اما در هر حال "عادل" است.
حضرت امام، عدالت را در ولى فقيه نيز شرطى ضرورى مى‏داند; زيرا كسى كه مى‏خواهد " حدود" جارى كند، يعنى قانون جزاى اسلام را به مورد اجرا گذارد، متصدى بيت المال و خرج و دخل مملكت‏شود، و خداوند اختيار اداره بندگانش را به او بدهد، بايد معصيتكار نباشد: "ولاينال عهدى الظالمين" تنها در اين صورت است كه "عدالت واقعى" از مجراى عمل به قوانين اسلام د رجامعه تحقق مى‏يابد.
اما اگر حاكم اسلامى، فقيه باشد، اما عادل نباشد، "در دادن حقوق مسلمين، اخذ مالياتها و صرف صحيح آن و اجراى قانون جزا، عادلانه رفتار نخواهد كرد; و ممكن است اعوان و انصار و نزديكان خود را بر جامعه تحميل نمايد، و بيت المال مسلمين را صرف اغراض شخصى وهوسرانى خويش كند. " فقيهى كه "به منجلاب دنيا طلبى" درآمده باشد "نمى‏تواند امين رسول‏اكرم‏ء و مجرى احكام باشد" و چه بسا براى رسيدن به اميال دنيوى خويش دست‏خيانت در دين بگشايد و همانند راويانى گردد كه "روايت‏بر ضد اسلام جعل كردند. "
نتيجه آنكه، "عدالت" در عصر غيبت كه امكان دسترسى به امام معصوم وجود ندارد، شرط ضرورى حاكم اسلامى است تا از قدرت سؤ استفاده نكند; خواه اين حاكم، "سلطان" عادل باشد يا "فقيه" عادل
تعريف عدالت
عدالت را با سه رويكرد متفاوت مى‏توان مورد بررسى قرارداد: اخلاقى، عرفانى و فقهى. در آثار حضرت امام خمینی مى‏توان درباره اين هر سه رويكرد اشارتى مجمل يا توضيحاتى مفصل يافت.
1. تعريف اخلاقى
در كتاب شرح چهل حديث‏به نظريه علماى اخلاق درباره عدالت اشاره شده است. بر طبق اين نظريه، قواى نفس انسان عبارت است از: قوه نفس ناطقه، قوه غضبيه و قوه شهويه. مجموعه فضايل نيز در چهار فضيلت‏خلاصه مى‏شود: "حكمت، و عفت، و شجاعت، و عدالت. و " حكمت" را فضيلت نفس ناطقه مميزه دانسته‏اند; و "شجاعت" را از فضايل نفس غضبيه و " عفت" را از فضايل نفس شهويه; و "عدالت" را تعديل فضايل ثلاث شمرده‏اند. " البته در جايى ديگر عدالت همان "حد وسط" دانسته شده كه به معناى "خروج از حد افراط و تفريط" و ملاك فضيلت‏يا "خلق حسن" است. مثلا شجاعت كه حد وسط بين افراط تهور و تفريط جبن در قوه غضبيه است; بنابراين با وجود "شجاعت" مى‏توان گفت كه قوه غضبيه داراى "عدالت" است. براى بيان چنين مقصودى از "عدالت"، علماى اخلاق غالبا كلمه "اعتدال" را به كار مى‏برند و از عدالت همان معناى نخست را اراده مى‏كنند; حضرت امام نيز "عدالت" را غالبا در همان معناى نخست‏به كار مى‏برد.
انسان در صورتى كه از نعمت دو مربى عقل و شرع بهره‏مند نگردد، زمام اختيارش به دست قواى سركش غضب و شهوت مى‏افتد و رو به حيوانيت مى‏گذارد. اما "اگر به واسطه تعليم انبياء و تربيت علما و مربيان، مملكت انسانيت اين انسان كذايى، [. . . ] در تحت تاثير تربيت واقع شد، و كم كم تسليم قوه مربيه انبيا و اوليا عليهم السلام، گرديد، ممكن است چيزى بر او نگذرد جز آنكه قوه كامله انسانيه، كه در او به طريق استعداد و قابليت‏به وديعه گذاشته شده بود، فعليت پيدا كند و ظهور نمايد و تمام شئون و قواى مملكت‏برگردد به شان انسانيت‏شيطان ايمان آورده به دستش; چنانچه در دست رسول اكرم، ء ايمان آورد، فرمود: ان شيطانى آمن بيدى. "شيطان من به دست من ايمان آورد. "و مقام حيوانيت او تسليم مقام انسانيتش شود، به طورى كه مركب مرتاض راهوار عالم كمال و ترقى و براق آسمان پيماى راه آخرت شود و ابدا سرخودى نكند و چموشى ننمايد. و بعد از تسليم شدن شهوت و غضب به مقام عدل و شرع، عدالت در مملكت‏بروز كند و حكومت عادله حقه تشكيل شود كه كار كن در آن و حكمفرماى در آن حق و قوانين حقه باشد و قدمى برخلاف حق در آن برگذاشته نشود و بكلى از باطل و جور عارى و برى گردد. " (تاكيد از نگارنده است. )
سيرى كه انسان با گذراندن آن در سايه تبعيت از عقل و شرع، به تحصيل ملكه عدالت توفيق مى‏يابد "تهذيب نفس" نام دارد و غايت نهايى علم اخلاق است. حضرت امام، در تعريف تهذيب نفس مى‏فرمايد:
"غلبه كردن انسان بر قواى ظاهره خود، و آنها را در تحت فرمان خالق قرار دادن، و مملكت را از لوث وجود قواى شيطان و جنود آن خالى نمودن"
2. تعريف عرفانى
براى دريافت درك عرفانى حضرت امام از مفهوم عدالت، على رغم آنكه به عبارات صريحى در اين باره دسترسى حاصل نشد، مى‏توان به نامه عرفانى ايشان به فرزندشان اشاره كرد كه در آن آيه هجدهم از سوره حشر تفسير شده است:
يا ايها الذين امنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغد واتقوا اللهان اللهخبير بما تعملون (اى مومنان از خداوند پروا كنيد و هر كس بنگرد كه براى فردا چه پيش انديشى كرده است; و از خداوند پروا كنيد، چرا كه خداوند به آنچه مى‏كنيد آگاه است. )
ايمان داراى مراتب متعددى است كه در آخرين مرتبه آن مقام "عصمت" براى " انسان كامل" تحقق مى‏يابد. اما تا پيش از اين مرتبه، مراتب ديگرى وجود دارد كه در هر يك از آنها "تقوى" معناى متفاوتى مى‏يابد و در نتيجه، مفهوم "عدالت" نيز از مرتبه‏اى به مرتبه‏اى ديگر و از مرحله‏اى به مرحله‏اى بالاتر متحول مى‏گردد. نخستين مرتبه ايمان "ايمان عامه" است و آن پرهيز از مخالفت احكام الهى است و مربوط به اعمال قالبى است.  مرتبه دوم ايمان، ايمانى است كه به قلب رسيده باشد و همين مرتبت است كه انسان را از معاصى بركنار مى‏دارد. دراين صورت، تقواى اينان، تقواى از اعمال ناشايسته نيست تقواى از توجه به غير است، تقواى از استمداد و عبوديت غير حق است، تقواى از راه دادن غير او جل و علا به قلب است، تقواى از اتكال و اعتماد به غير خداست.  سومين مرتبه ايمان، ايمان كسى است كه در شمار "خواص اهل معرفت" قرار دارند و "با چشم قلب و معرفت‏باطن همه موجودات را جلوه حق مى‏بيند و نور الله را در همه مرائى مشاهده مى‏كنند. " در اين صورت، تقواى اينان "تقواى از رويت كثرت" است. هر چند به صورت "توجه به حق از خلق" باشد. ديگر مرتبه ايمان، ايمان "خلص اولياء" است. "كه از مرحله رويت‏حق در خلق و جمال حضرت در وحدت فعلى گذاشته‏اند[. . . ] در اين احتمال امر به تقوى، اتقاء از رويت كثرات اسمائى و جلوات رحمانى و رحيمى و ديگر اسماء الله است". جامع‏ترين احتمالات آن است كه ايمان و تقوى در آيه "به معنى مطلقشان حمل شود و همه، مراتب آن حقايقى هستند كه الفاظ، عناوين موضوعند براى معناى بى‏قيد و مطلق از حد و حدود. "
در هر يك از مراتب ايمان، "معصيت" مفهوم تازه‏اى مى‏يابد; اين است كه گفته شده " حسنات الابرار سيئات المقربين". به اين ترتيب مفهوم عدالت نيز داراى مراتبى، منطبق با هر يك از مراتب ايمان مى‏گردد. البته حضرت امام در اين نامه، به مفهوم "عدالت" اشاره‏اى ندارد; اما تصريح مى‏كند كه هيچ گناهى را نبايد كوچك شمرد "انظرالى من عصيت" و با اين نظر، همه گناهان، بزرگ و كبيره است" و هر يك از آنها منافى عدالت در مفهوم عرفانى آن است.
3. تعريف فقهى
حضرت امام در كتاب تحريرالوسيله، عدالت را چنين تعريف كرده است:
"عدالت عبارت از ملكه راسخه‏اى است كه باعث ملازمت تقوى در ترك محرمات و انجام واجبات مى‏گردد. "
در مبحث‏شرايط امام جماعت، حضرت امام تعريف ديگرى از عدالت ارائه مى‏كند كه از تعريف ياد شده روشن‏تر و گوياتر است:
عدالت "حالتى نفسانى است كه باعث ملازمت تقوى مى‏گردد و از ارتكاب كبائر باز مى‏دارد و اقوى آن است كه از ارتكاب صغاير نيز باز مى‏دارد تا چه رسد به اصرار بر آنها كه خود از كبائر به شمار مى‏آيد و نيز ارتكاب اعمالى كه عرفا بر بى‏مبالاتى فاعل آنها نسبت‏به دين دلالت دارد; و احوط آن است كه اجتناب از آنچه كه منافى مروت است نيز در عدلت معتبر است، اگر چه اقوى عدم اعتبار آن است.
عدالت از نظرقران
بنابر آیات و روایات فراوان، خداوند کمترین ظلمی به بندگان روا نمی‌دارد؛ همان طور که در آیه 40 سوره نساء می‌فرماید"« ان الله لایظلم مثقال ذره. . .« خداوند ذره‌ای ظلم روا نمی‌دارد.
عقل آدمی نیز همین گونه حکم می‌کند؛ زیرا خداوند هیچ گونه احتیاجی به ظلم ندارد و ساحت مقدّسش از همه عیوب و نقص‌ها مبراست. خداوند نه بخل دارد، نه فقر، نه جهل. بنابر این اگر در جایی از عالم، نقص و عیبی به نظر می رسد، حتماً باید آن را متوجّه کسی غیر خداوند دانست. همان گونه که در آیه 44 سوره یونس می‌فرماید:«ان الله لا یظلم الناس شیئاً ولکن الناس انفسهم یظلمون« )خداوند هیچگونه ستمی بر مردم روا نمی دارد. بلکه خود مردم‌اند که به خودشان ستم می‌کنند.(
مواردی نیز هست که ما از واقعیت مطالب ناآگاهیم و تصوّر می‌کنیم که ظلمی در کار است، ولی در واقع، ناشی از جهل ما به عواقب آدمیان است.
مثلا اگر کودکی را ببینیم که کور به دنیا آمده، ممکن است بگوییم خداوند به او ظلم کرده، در حالی که این نسبت کاملاً نارواست.
زیرا اوّلا ما از خداوند طلبی نداریم تا چنین بگوییم، ثانیاً عاقبت این کودک را چه کسی می‌داند؟ اگر این کودک چشم داشت چه می‌شد؟ ما نمی‌دانیم. اگر خداوند با علم بی‌پایان خود بداند که این کودک با داشتن چشم، جهنمی، ولی بدون چشم، بهشتی می‌شود، آیا نابینابودنش ظلم است؟! هر عاقلی می‌گوید:«خداوندا! اگر چشم و گوش و دست و پای من مرا به جهنم می‌کشانند، آنها را از من بگیر و مرا بهشتی کن!«
آیا اگر خداوند کسی را فقیر نگاه داشت و به این وسیله او را آزمایش کرد و آن‌گاه به بالاترین درجات بهشتی رسانید، به او ظلم کرده؟! هرگز!
بیشتر انبیا و اوصیا و اولیای خداوند در دنیا به فقر و تنگدستی دچار بوده‌اند و حال آنکه می‌دانیم آنها گل سر سبد عالم‌اند. بنابراین نباید ساده اندیشی کرد و هر کمی و کاستی را به پای ظلم گذاشت. عدالت خداوند زمین و آسمان را پر کرده و سراسر عالم روی حساب و نظم و عدل و منطق است.
عدالت از نگاه نهج البلاغه
عدالت یعنی رعایت کردن حقوق دیگران و تجاوز نکردن به حدود و حقوق آنها.
علیعلیه‌السلام می فرماید: العدل یضع الامور فی مواضعها یعنی عدل جریانها را در مجرای طبیعی خود قرار می دهد. عدالت این است که استحقاقهای طبیعی و واقعی را در نظر گرفته و به هرکس مطابق به کار و استعدادهایش و لیاقتش کاری داده می شوداز نظر علی علیه‌السلام آن اصلی که می تواند تعادل جامعه را حفظ کند و همه را راضی نگه دارد و به پیکر اجتماع سلامت به روح اجتماع آرامش بدهد عدالت است، عدالت بزرگراهی است عمومی که همه را می تواند در خود بگنجاند و بدون مشکلی عبور دهد، اما ظلم و جور کوره راهی است که حتی فرد ستمگر را به مقصد نمی رساند.عدالت چیزی است که می توان به آن به عنوان یک رمز، ایمان داشت و به حدود آن راضی و قانع بود. او عدالت را یک تکلیف و وظیفه الهی بلکه یک ناموس الهی می داند. هرگز راضی نیست که یک مسلمان آگاه به تعلیمات اسلامی تماشاچی صحنه های تبعیض و بی عدالتی باشد    .نمونه:
برخی از کارگزاران حضرت امیرالمؤمنین علی علیه السلام، عنبری (ماده خوشبویی) را به او هدیه کرده بودند امام آنرا در بیت المال قرار داده بود. ام کلثوم، دختر امام با هماهنگی مسئول بیت المال قصد استفاده از آنرا داشت. امام متوجه این ماجرا شد بر فراز منبر فرمود: ای مردم، همانا ام کلثوم، دختر علی به شما درباره عنبری خیانت کرده است و بخدا سوگند که اگر کار او سرقت محسوب می شد همانگونه که دست یک زن دزد را می بریدم، دست او را نیز می بریدم.
عدالت در اندیشه اسلامی
شریعت اسلامی دربحث عدالت اجتماعی و عدالت عام به انسانیت، بشریت،مهم ترین جستارها را گشوده و مهم ترین آموزه ها و تعالیم را بازگفته است.عدالت در اندیشه اسلامی ، اشرف فضیلت ها و بالاترین صفات است و علت پیدایش همه رذایل اخلاقی به نوعی بازگشت به فقدان عدالت در شخص دارد.
علمای اخلاق گفته اند که عادل پیشه گان سه طایفه اند:
• اول ، عادل اکبر است ، او شریعت الهی است که از جانب خدا صادر شده و غرضش حفظ مساوات در جامعه انسانی است.
• دوم ، عادل اوسط است ، او عبارت است از حاکم دادگری که از نوامیس الهیه پیروی می کند و از شریعت نبوی طرفداری می نماید و هم از خلیفه و جانشین شریعت در حفظ مساوات است .
• سوم ، عادل صامت است ، که عبارت است از درهم و دینار که او نقش خاصی در حفظ انسان و معالجه امراض و معاملات انسانی دارد، و باید در اختیار همگان باشد.
• در دین مقدس اسلام، یک فلسفه از فلسفه های کلی رسالت تاریخی پیامبران ، اقامه قسط و عدل و داد است: « لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط،حدید،25«
پیامبران را با دلایل روشن فرستادیم و با آنها کتاب و میزان فرستادیم تا مردم به قسط و برابری قیام نمایند.
• بنابراین در شریعت اسلامی، عدالت ، باعث ادای حقوق و انصاف اجتماعی خواهد بود و زمینه ساز تکامل مجموعه آحاد بشری می باشد که باید در بسیط خاک و در میان همه بشریت پیاده شود و اجرا گردد و به گونه ای در روایات دینی آمده که: حاکم ستمگر ، برای جامعه ، از مار گزنده خطر سازتر است.


عدل در آئین یهود
اتکا بر مقوله عدل ، در آئین اصلی یهود، مهم و قابل توجه است. واژه تسدکه ، به معنای عدل است که در تورات و تلمود به آن اشاره شده و شدیدا به آن توصیه گردیده است. یهودیان وجود اختلافات را پذیرفته اند، ولی به یکدیگر سفارش می کنند که در کاهش اختلافات ، تعاضد و تعاون داشته باشند.
عدل در آئین مسیحیت
مسیحیان اعتقاد دارند که محبت خدا به مردم در زندگی مسیح تجلی یافته است.
از نظر مسیحیان در میان انسانها اختلافاتی وجود دارد، اما آنچه که می تواند این اختلافات را منشأ رحمت و جود خداوندی قرار دهد، صفت عدل است.
مسیحیان اصیل ، اختلافات بشری را که منجر به برتری یک نژادسفید باشد، مردود شمرده و عدالت را لازمه بقای جامعه می دانند.
در تعالیم حضرت مسیحعلیه‌السلام چنان آمده است که انسان ظالم به بهشت وارد نمی شود و ورود انسان ظالم و غیر دادگر به بهشت، به سختی رد شدن شتری از روزنه سوزن است.
• صفات اخلاقی و فاضله دیگری وجود دارد ، نظیر صداقت و راستگویی، امانت داری ، ترحم بر مستمندان ، تواضع و فروتنی و سایر خصلت های الهی که در ادیان مختلف ، عقیده و هدف و گرایش واحدی نسبت به آنها وجود دارد. در این راستا، آئین هایی نظیر آئین بودا ، کنفوسیوس ، و هندوئیسم و...نیز به نوعی بر این آرمان های اخلاقی وحدت نظر ضمنی دارند.
عدالت فاطمه علیهاسلام در تقسیم کارهای خانه
سلمان فارسی می گوید:روزی فاطمه علیهاسلام نشسته بود و جو آسیاب می‌کرد. ناگهان چشمم به دسته آسیاب افتاد و دیدم از دسته‌اش خون جاری است. عرض کردم:« ای دختر رسول خدا، دست های مبارک شما برای آرد کردن جو زخم شده، در حالی که کنیز شما، فضه، در خانه است.«
فاطمه علیهاسلام فرمود:« پدرم رسول خدا به من سفارش فرموده است که کارهای خانه بین من و فضه تقسیم شود. دیروز نوبت او بود و امروز نوبت من است.«
برپایی عدالت توسط امام مهدی علیه السلام
از امام رضا علیه السلام سوال شد:« ای فرزند رسول خدا، از شما اهل بیت چه کسی قیام می‌کند؟«
امام فرمود:« چهارمین فرزند من، فرزند بهترین کنیزان. خداوند به وسیله او زمین را از هر گونه ظلم و ستم پاک می‌‌کند. او پس از ظهورش، ترازوی عدل را برقرار می‌سازد و دیگر احدی به احدی ظلم نمی‌کند.«
رضایت مردم به اجرای عدالت
ابو سعید خدری از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم روایت می‌کند که فرمود:زمان حکومت مهدی علیه السلام، خداوند دل‌های امتم را سرشار از قناعت می‌کند و آنان را از اجرای عدالت راضی و خشنود می‌نماید؛ به طوری که مهدی به کسی دستور می‌دهد در میان مردم اعلان کند:« چه کسی نیاز به پول دارد؟« ولی تنها یک نفر بر می‌خیزد و نیاز خود را اعلام می‌کند.«
امام علیه السلام به او می‌فرماید:« نزد خزانه دار برو و بگو مهدی دستور داده که به من پول بدهی. «
مرد نزد خزانه‌دار می‌رود و پیام امام را به او می‌دهد. خزانه‌دار به او می‌گوید:« هرچه می‌خواهی بردار. «
مرد دامن خود را پر از پول می‌کند، ولی در این هنگام پشیمان می‌شود و با خود می‌گوید:« من شجاع‌ترین فرد امت محمد صلی الله علیه و آله و سلم بودم. اکنون ناتوان‌ترین‌شان هستم چرا که در تحمل آنچه آنها به راحتی تحمل می‌کنند، عاجز شده‌ام. « پس پول‌هایی را که برداشته بر می‌گرداند، ولی خزانه‌دار از او نمی‌پذیرد و به او می‌گوید:« ما چیزی را که بخشیدیم پس نمی‌گیریم«.
نتیجه گیری
مسأله عدل و عدالت ورزی ، صفتی اخلاقی و ریشه همه اخلاقیات است. از رهگذر این صفت بزرگ است که انسانها می توانند به سوی کمال رهسپارندو زمینه رشد اندیشه ها ، کمالات روحی آماده گردد. عدالت و برابری ، قائمه اجتماع است و اجتماع انسانی در پرتو عدل ، استوار می گردد.
عدالت، ناموس اصلي جهان است. در همه نظام هستي، اصل عدالت و انتظام و تناسب بكار رفته است. لهذا اگر كسي از عدالت تخطّي كند كه اگر فردي از حدّ استعداد و قابليّت طبيعي خود پا فراتر گذاشت، مي‌‌تواند براي مدت معيني امتيازات و منافعي تحصيل كند،‌ ولي خداوند عدالت و انتقام، او را تعقيب خواهد كرد. از اين رو، حقيقت عبارت است از درك عدالت جهاني و درك عدالت اخلاقي،
استقرار عدالت اجتماعي وابسته به نظارت عمومي است.
هر چه سعي و تلاش كنيم بي‌شك، كلمه‌اي را جامعتر از «عدالت» و «حق» نخواهيم يافت.

+ نوشته شده در  84/07/09ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

 •به‌جاي مقدمه:

علم شيمي، ادبيات، رياضي، نجوم و...شنيده بوديد، اماّ مطمئنّم علمي به نام «كلام» را يا اصلاَ نشنيده‌ايد يا فقط اسمش به گوشتان خورده ونمي دانيد در چه موضوعي‌است. خاطرتان جمع كه از فهميدنش لذت مي‌بريد.

 

•چيستي علم‌كلام

هيچ اعتقادي را نمي‌‌توان سراغ داد كه از توجيه عقلاني و استدلالي ديدگاهش خود را بي‌نياز بداند و در صدد توجيه عقلاني تفكراتش برنيايد. بشر از پذيرش احكام عقلي ناگزير است و نمي‌تواند خود را از سيطره احكام عقلي خلاص كند. اگر كسي لحظه‌اي در انديشه خود به اين نتيجه برسد كه آنچه تاكنون مي‌انديشيده باطل و خلاف عقل بوده، ديگر هرگز نخواهد توانست به عقايد پيشينش پايبند باشد و لااقل اگر به آنها التزام هم داشته باشد از روي عادت و احترام به سنن پيشينايش است و هرگز اعتقاد و ايمان باطني به آنها نمي‌تواند داشته باشد.

به همين دليل است كه شايد هيچ دين ماندگاري را نتوان سراغ داد كه به گونه‌اي به توجيه عقلاني انديشه‌هايش برنيامده باشد و يا در مقام پاسخگويي به اعتراضات و انتقادات مخالفانش نباشد. همه اديان و مذاهب عالم به اهميت اين موضوع واقف بوده و مي‌دانسته‌اند كه غفلت از آن مي‌تواند منجر به نابودي مذهب شود. از اين رو متفكران و انديشمندان مذاهب, همواره سعي كرده‌اند مباني عقيدتي خود را توجيه عقلاني نمايند.

 نخستين تبيين كنندگان و پاسخگويان، بنيان‌گذاران آن دين بوده‌اند كه در مورد اديان الهي انبيا عهده‌دار اين مهم مي‌شدند. اما به دليل آن كه معمولا در روزهاي آغازين هر ديني فرصتها براي تأسيس آن دين و مقابله با دشمنان فيزيكي صرف مي‌شد، كمتر به بحثهاي اين چنيني پرداخته مي‌شد و اين مهم به دوش معتقدان و پيروان بعدي آن دين مي‌افتاد تا اصول و مباني اعتقاد خود را تبيين كنند. اين نكته را در تمامي اديان بزرگ جهان همچون يهوديت و مسيحيت و اسلام به وضوح مي‌توان ديد.

مباحث اعتقادي فراواني را در كتابهاي مقدس يهود همچون تلمود و قبالا مي‌توان مشاهده كرد. گستردگي و تنوع مطالب مطرح شده در اين كتابها به هيچ وجه با بحثهاي ساده و ابتدايي تورات قابل مقايسه نيست.

در مسيحيت آباء اوليه كليسا و شخصيت‌هاي برجسته‌اي همچون پولوس,كلمنت, ترتولين, آگوستين و... هستند كه هر يك با ديدگاههاي خاص خودشان به دفاع از مباني مذهب مسيحيت برخاسته و الهيات (ثئولوژي) مسيحيت را شكل دادند. اعتقادنامه نيقيه را از نخستين طرحهاي كلامي در مسيحيت مي‌توان شمرد.

در اسلام نيز به فاصله‌اي نه چندان زياد از رحلت پيامبر اكرم (ص) كوشش‌هايي در جهات فوق صورت گرفت. مجموعه اين تلاشها علمي به نام علم‌كلام را به وجود آورد.

علم كلام در اسلام از ويژگي‌هاي منحصر به فردي برخوردار است كه از لحاظ گستردگي عنوانين و تنوع آنها و استفاده فراوان از برهانهاي عقلي از بحثهاي مشابه آن در ساير اديان كاملا متمايز است.

•چرا نام «كلام»

اما وجه تسميه اين علم به نام كلام و تعريف آن چيست؟

معناي لغوي كلام همان معناي سخن گفتن است. بعضي از انديشمندان علت اين نامگذاري را آن دانسته‌اند كه مدعي اين علم با سخن, كلام و استدلال به مبارزه و مواجهه رقيب مي‌پردازد.گروهي ديگر معتقدند كه علت نامگذاري آن بوده است كه علماي اين علم عادت داشتند در كتابهاي خويش سخن خود را با تعبير «الكلام في...» آغاز كنند. اين روش در برخي از كتابهاي كلامي مثل «الملل و النحل‏» ابن حزم به كار رفته است

 بالاخره بعضي ديگر معتقدند كه چون يكي از بحثهاي اوليه در اين علم بر سر كلام الهي بوده است كه آيا كلام خدا قديم است يا حادث، از اين‌رو اين علم به نام كلام نامگذاري شده است.اما دليل  اين نامگذاري هرچه باشد، علم كلام را مي‌توان اين‌گونه معنا كرد كه «كلام، علمي است كه تلاش مي‌كند تا  عقايد اسلامي را با استفاده از استدلالات عقلي به اثبات ‌رساند».

كلام را به شكلهاي ديگري نيز تعريف كرده‌اند. مثلاً معتزله موضوع علم كلام و مسائل اصلي طرح شده در آن را  پنج اصل مي‌دانند: توحيد و صفات خدا, عدل, وعده و وعيد, منزلت بين المنزلتين و امر به معروف و نهى از منكر. مرحوم شيخ طوسي عالم بزرگ شيعي موضوع علم كلام را تكليف قرار داده است و مسائل مهم اين علم را: توحيد و اثبات صفات, ماهيت كلام خداوند, تشريع كه راهنماي تكليف است، وعده و وعيد كه نتيجه برانگيختن انبياء است و به پا داشتن حكومت مذهبي و عدل اسلامي براي اجراي شرع و نتايج حاصل از آن (يعني بحث امامت) مي‌‌داند. معلم ثاني فارابي كلام را اين گونه تعريف مي‌كند «صناعت كلام ملكه‌اي است كه انسان به كمك آن مي‌تواند از راه گفتار, به ياري آراء و افعال محدود و معيني كه واضع شريعت آنها را صريحاً بيان كرده است بپردازد, و هر چه را مخالف آن است باطل نمايد». ميرسيد شريف جرجاني در كتاب تعريفات, كلام را علمي مي‌داند كه در آن از ذات و صفات خداي متعالي و احوال ممكنات از مبداء و معاد مطابق اصول اسلامي بحث مي‌كند. همچنين از نظر او علم كلام علمي است كه از معاد و متعلقات آن همچون بهشت, دوزخ, صراط و ميزان, ثواب و عقاب بحث مي‌كند.

 

•پيدايش كلام

معمولا محققان پيدايش علمي به نام كلام را نتيجه تحولات فكري و فرهنگي نيمه دوم قرن اول هجري و اوايل قرن دوم هجري مي‌دانند. حتي برخي معتقدند كه نقطه شروع اين علم را بايد در قرن سوم و چهارم هجري جستجو كرد. البته بايد گفت كه سابقه طرح انديشه‌هاي كلامي در اسلام به زمان رسول الله (ص) برمي‌گردد. در زمان پيامبر اكرم (ص) مسلمانان با طرح سؤالاتي كه بعضي از آنها جنبه كلامي دارند، سبب شده اند احاديثي با مضمون كلامي از رسول گرامي اسلام (ص) به نسلهاي بعدي انتقال يابد.

پس از تشكيل حكومت اسلامي در مدينه, در طي ده سال حضور پيامبر در ميان مردم, مسلمانان اغلب درگير جنگهاي متعدد بودند. به طوري كه مورخان تا حدود صد غزوه و سريه را ثبت و ضبط كرده اند يعني به طور متوسط در هر سال ده درگيري نظامي. روشن است كه در شرايطي اين چنيني حتي اگر از سطح پائين سواد و آگاهي مردم صرف نظر كنيم فرصت كافي براي پرداختن به مباحث استدلالي وجود نداشته است.

دوره خلافت خلفاي سه گانه نيز به همين ترتيب سپري شد و مسلمانان درگير جنگهاي برون مرزي شده و از پرداختن به مباحث فكري و كلامي غافل بودند. تنها موضوعي كه در اين مقطع مطرح بود, مسئله امامت و رهبري جامعه بود, كه پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) بحث‌هايي را به وجود آورد كه در اين مقطع بيشتر جنبه سياسي داشت. در عين حال درگيري مسلمانان در جبهه‌هاي شرق و شمال اين بحث را نيز تحت الشعاع خود قرار داده بود. در دوره خلافت علي (ع), مسلمانان گرفتار جنگهاي داخلي بودند و توجهات به مشكلات و مسايل داخلي معطوف بود. آنچه از اين دوره به دست ما رسيده, به غير از قرآن مجيد, كلمات و خطبه‌هاي رسول‌اكرم(ص) و علي ابن ابي طالب (ع) (مخصوصاً در دوره كوتاه خلافت رسمي) و سخنان برخي ديگر از بزرگان اصحاب و تابعين است. احاديث, خطبه‌ها و سخنان پيامبر اكرم (ص) و علي (ع) بهترين گواه اين مدعاست. اين هر دو مأخذ بعدها بسيار مورد استفاده متكلمان قرار گرفت.

اكنون سخن در آن است كه علم كلام در  اثر كدام عوامل در اسلام پديد آمد؟ گروهي از محققان برآنند كه علت اصلي پيدايش علم كلام، آشنايي مسلمانان با فرهنگ و تمدن كشورهايي چون ايران، يونان و مصر بوده است. آنان مي‌گويند كه با گسترش قلمرو اسلام، مسلمانان با پيروان ساير مذاهب برخورد كردند. مذاهبي چون يهوديت و مسيحيت كه از نظر كلامي رشد كرده بودند و به مباني عقلي مسلح شده بودند در برخورد با مسلمانان آنان را به چالش مي‌انداختند و به فكر وادار مي‌نمودند و همين امر به علاوه ترجمه آثار فلاسفه يونان و ايران، زمينه پيدايش علم كلام را در اسلام فراهم آورد. بنابراين در نظر اين گروه از محققان عامل اصلي پديد آمدن علم كلام عاملي خارجي است و نه داخلي.

اما به نظر مي‌آيد كه چنين قضاوتي عجولانه باشد. زيرا هرچند نمي‌توان منكر تأثير عوامل خارجي در پيدايش علم كلام شد اما اين نكته را نيز نمي‌توان ناديده گرفت كه اختلافات داخلي مسلمانان پيش از آشنايي آنان با فرهنگهاي بيگانه مباحث متعددي در كلام را به وجود آورد كه هيچ سابقه‌اي از آنها را نمي‌توان در فرهنگهاي ديگر يافت. مباحثي مانند امامت (كه بلافاصله پس از رحلت پيامبر اكرم (ص) در جامعه اسلامي به يكي از بحثهاي اصلي در ميان مسلمانان تبديل گرديد)،  جبر و اختيار، مهدويت، اسباب ارتداد و ... مباحثي هستند كه پيش از آشنايي مسلمانان با بيگانگان در ميان آنان مطرح شده بود.بدون ترديد اولين بحث كلامي ميان مسلمانان موضوع امامت است كه هم ريشه در مباحث سياسي داشته و هم در بسياري ابعاد، جنبه كلامي دارد. اين موضوع بلافاصله پس از رحلت رسول‌خدا(ص) مطرح شد.با خلافت ابوبكر, دوره خلافت خلفاي راشدين شروع شد. در اين دوره از تاريخ اسلام مسلمانان درگير مشكلات داخلي و خارجي زيادي بودند. جنگ با اهل رده و اشخاصي كه به دروغ ادعاي پيامبري مي‌كردند, از مشكلات عمده دوره خلافت ابوبكر بود. در اواخر خلافت او جنگهاي خارجي مسلمانان شروع شد و با شدت هر چه تمامتر در دوره خلافت دو خليفه بعدي ادامه يافت. تا زماني كه مسلمانان درگير جنگهاي داخلي و خارجي بودند, به مباحث عقلي و كلامي كمتر پرداخته و حتي از نظر سياسي هم گرفتار اختلاف عمده‌اي نشدند. پس از آن كه حوزه جنگها به مناطقي بسيار دور نسبت به مركز حكومت اسلامي منتقل شد و مسلمانان از اقوام تحت سلطه, جهت تدوام اين جنگها استفاده نمودند و در مركز حكومت اسلامي نوعي ثبات سياسي و نظامي ايجاد گرديد, يك بار ديگر اختلاف دامنگيرشان شد.

در دوره خلافت شيخين اين اختلافات چندان محسوس نبود. تنها گاهي مورخان به احتجاجاتي ميان مسلمانان اشاره مي‌كنند و يا سئوال كننده‌اي سخن مي‌گويند كه مسايلي از خليفه و يا از يكي از اصحاب رسول الله (ص) مي‌پرسد و او پاسخ مي‌دهد. برخي از اين سئوالات جنبه كلامي دارند. مثلاً از اثبات صانع يا وجدانيت او مي‌پرسند.

موضوع امامت با وجود تسلط حاكميت بر قدرت، هر روز ابعاد وسيع‌‌تري مي‌يافت. نبود پيامبر اكرم (ص) به وضوح احساس مي‌شد. بعضي‌ها تأسف مي‌خوردند كه چرا در حيات پيامبر (ص) سئوالات خود را از وي نپرسيده‌اند. وقتي كه نوبت خلافت به خليفه سوم (عثمان بن عفان) رسيد, هم اختلافات سياسي ابعاد وسيع‌تري يافت و هم مباحث جديدي مطرح شد.

دوره كوتاه پنج ساله خلافت علي (ع) در تاريخ اسلام نقش مهمي دارد. در اين دوره علي(ع) به غير از جنگهاي كوچك و موضعي در سه جنگ داخلي بزرگ درگير شد كه هر يك از اين جنگها در تعيين مسير و خط آينده اسلام مؤثر بود. جنگ جمل, جنگ صفين و جنگ نهروان. در اين ميان نبرد صفين از اهميت خاصي برخوردار است. مهمترين نتيجه جنگ جمل ايجاد جوّ ترديد در جامعه بود به گونه‌اي كه گروهي از ياران علي (ع) از او دوري گزيده از پذيرش فرمان او سرباز زدند. اما جنگ صفين در اين ميان نقطه عطفي در تاريخ اسلام محسوب مي‌شود. زيرا ماجراي حكميت و پيدايش گروه خوارج در نتيجه اين جنگ بود. از اين پس شيعه به عنوان يك گروه متمايز در برابر اكثريت اهل سنت مطرح شد و خوارج نيز عقايد و تفكرات خود را مطرح كردند.

در آن روزگار، دسته‏هاي سياسي و مذهبي براي تثبيت مدعاي خود و مغلوب ساختن خصم از ظاهر آيات قرآن سود مي‌‏جستند: هنگامي كه علي عليه السلام عبدالله، پسر عباس ، را براي گفتگو نزد خوارج فرستاد، بدو فرمود: براي آنان از قرآن حجت مياور، چه ظاهر قرآن تاب تحمل معني‏هاي گوناگون دارد، از حديث پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم استفاده كن!

خوارج از جمله گروه‏هاي سياسي عقيدتي هستند كه در تاريخ اسلام اهميت فراوان يافتند و نيز فصلي مفصل از تاريخ، كلام و بخشي از فقه اسلامي را به خود اختصاص داده‏اند.از جمله مباحث كلامي كه در زمان امام علي عليه السلام آغاز گرديد و تقريبا بيشتر اذهان اهل فكر اواخر نيمه اول قرن اول هجري و سپس تمام نيمه دوم اين قرن را به خود مشغول داشت، بحث ايمان يا كفر مرتكب كبيره بود.طرح اين بحث از نتايج مستقيم ماجراي حكميت در جنگ صفين بود. خوارج  معتقد بودند: مرتكب كبيره، كافر، مرتد و خارج از دين است و بايد كشته شود. بر همين اساس بود كه اين گروه در جامعه اسلامي، تحت رهبري امام علي عليه السلام به ايجاد بلوا و آشوب پرداخته، دست‏به جنايات متعددي زدند. تاريخ مواردي از آنها را ضبط كرده كه نمونه‏هايي از آن عبارت است از: كشتن عبدالله بن خباب (در سال 38هجري) حاكم علي عليه السلام در مداين و دريدن شكم زنش كه آبستن بود و نيز كشتن فرستاده علي عليه‌السلام به سوي آنان  و كشتن زنان ديگر1.

طرح چنين بحث اعتقادي به انگيزه مخالفت ‏با امام علي عليه السلام بود. اتهام كفر به آن حضرت به خاطر پذيرش حكميت و سپس حكم به قتل وي، نتايج چنان اعتقادي بوده است.

نظريه خوارج در باب مرتكب كبيره، صرف‌نظر از ابعاد سياسي موضوع، باعث تحولات عمده‏اي در زمينه مباحث كلامي شد. چرا كه اولا باعث‏ شد عكس العمل‏ها و واكنش‏هايي نسبت‏ به اين موضوع از جانب ساير مسلمانان نشان داده شود كه طبعا تحرك فكري را به دنبال داشت، ثانيا به وجود آمدن فرقه بزرگ كلامي معتزله، محصول و معلول همين بحث و ناشي از همين اختلاف است. سپس هر يك از فرق كلامي در اطراف آن به بحث پرداخته، و نظرات مختلفي را عرضه نمودند:

جمعي چون مرجئه بر آن شدند كه ارتكاب كبيره، لطمه‏اي به ايمان شخص نمي‌زند و ايمان (و اقرار قلبي) مقدم بر عمل است و بايد حكم درباره كسي كه كبيره‏اي را مرتكب مي‌شود به تاخير انداخت تا خداوند درباره او حكم فرمايد [6]. معتزله و پيشواي ايشان (واصل بن عطا) معتقد بودند كه مرتكب كبيره فاسق است‏يعني نه كافر است نه مؤمن، مرتبتي ميان اين دو رتبه و منزلتي ميان اين دو منزلت را داراست.

شيعه و برخي مذاهب اهل سنت ‏برآن رفته‏اند كه اگر مسلماني مرتكب گناه (اعم از صغيره و كبيره) شد، امكان توبه وجود دارد و با توبه، مغفرت و رحمت الهي شامل وي خواهد شد.

ريشه‌هاي آغازين بحث معروف جبر و تفويض را مي‌توان در همان دورانها جستجو كرد. عموماً مورخان به هنگام بحث پيرامون جبر و تفويض, موضوع را به اوائل نيمه دوم قرن اول هجري (اواخر دوره صحابه) بر مي‌گردانند. اين قضاوت صحيح است و دلايل فراواني در اثبات آن مي‌توان ارايه داد. اين دوره مصادف است با به قدرت رسيدن خاندان بني‌اميه. اوضاع و احوال سياسي و شرايط اجتماعي آن روزگار, طرح چنين بحثي را اقتضاء مي‌كرد. ظاهراً اولين دامن زنندگان به انديشه «جبر» نظريه‌پردازان و توجيه‌گران دربار اموي بوده‌اند. ولي همان طور كه گفته شد، نقطه شروع اين بحث را هم بايد ماجراي حكميت بدانيم. در جريان مباحثات بين عمرو عاص و ابوموسي, عمر و عاص از وي مي‌پرسد, چرا خدا پيمودن راهي را براي من مهيا مي‌كند و قدرت را از من سلب مي‌نمايد, سپس مرا شكنجه مي‌دهد؟

به هرحال انديشه افراطي جبر، انديشه تفريطي تفويض را بدنبال آورد. كساني همچون معبد جهني كه نخستين كسي است كه درباره قَدَر سخن گفت و عبدالملك مروان او را بردار كرد، غيلان دمشقي، يعني غيلان بن مسلم قبطي معروف به غيلان‌بن‌ابي‌غيلان كه كيش قدري را از معبد فراگرفت, عمر بن عبدالعزيز او را توبه داد و هشام بن عبدالملك وي را كشت و جعدبن‌درهم؛ كه قدري مسلك بود و گويند كه مسئله خلق قرآن را اول بار او بيان كرد. هشام بن عبدالملك او را به زندان انداخت و خالدبن عبدالله قسري او را كشت؛ همگي از پيشوايان اين انديشه‌اند.

پس از اين گروه پيشرو كساني چون واصل‌بن عطا و عمرو بن عبيد (شاگرد واصل بن عطا از دوستان منصور خليفه عباسي كه او را امام مي‌دانست) اين انديشه را دنبال كردند و اينان در واقع بنيانگذاران فرقه كلامي معتزله اند.در ميان فرق كلامي اسلام اكثر معتزليان, قدري مسلك و بيشتر اشاعره, معتقد به جبراند. شيعه اماميه براساس تعاليم ائمه, نه جبر را به صورت مطلق مي‌پذيرند و نه تفويض را. شيخ صدوق در اين مورد مي‌گويد, «اعتقاد ما در اين باب قول جناب صادق (ع) است كه, نه جبري است و نه تفويضي بلكه امري است ميان اين دو امر 2».به غير از مباحث «مرتكب كبيره» و «جبر و تفويض» بحثهاي ديگري چون بحث توحيد و بيان صفات خداوند و حجيت عقل و نقل و... نيز مطرح بوده است.

همه اين مباحث اعم از موضوعات مربوط به امامت يا جبر و اختيار بحث مرتكب كبيره, توحيد و صفات و... قبل از آشنايي مستقيم مسلمانان با فرهنگ و معارف غير اسلامي بوده و خود بيانگر اين واقعيت است كه شروع بحثهاي كلامي معلول اختلافات داخلي خودشان بوده است. اما همان طور كه گفته شد نمي‌توان انكار كرد كه آشنايي مسلمانان با معارف غير اسلامي و طرح شبهاتي از جانب مخالفان و معاندان در رشد بحثهاي كلامي موثر بوده است.

 

• دسته‌بندي فرق كلامي

فرقه‌هاي كلامي اسلامي را به يك اعتبار مي‌توان به دو گروه عمده تقسيم كرد:

اول فرقه‌هايي كه صرفاً كلامي نبوده شكل‌گيري و رشد آنان معلول حوادث ديگري مثلاً حوادث سياسي بوده است. مانند:كيسانيه, زيديه, خوارج و... اما به بحث پيرامون مباحث كلامي نيز پرداخته‌اند و از آن بحثها غافل نبوده‌اند.

دوم فرقه‌هايي كه شكل‌گيري آنها عمدتاً ريشه در مباحث كلامي دارد. همچون معتزله و اشاعره.شايد بتوان اوج مباحث كلامي را در زمان خلفاي عباسي و به ويژه در دوران امامت امام رضا(ع) و خلافت مأمون خليفه عباسي دانست. در اين دوران به بحثهاي كلامي فراواني در زمينه‌هاي گوناگون اعتقادي و مخصوصاً امامت بر مي‌خوريم. فرقه‌هاي متنوع كلامي نيز در اين دوران پديد آمدند.

 

+ نوشته شده در  84/07/09ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

هر مکتب فلسفی، یا مشرب فکری به طور کلی در تمدنی که آن فلسفه و مشرب را به وجود آورده است ریشه های عمیق تاریخی دارد. برای درک علل واقعی پیدایش مکتب اگزیستانسیالیسم، یعنی این که بدانیم چه عواملی باعث شد که مکتب اگزیستانسیالیسم، به نحو خاصی که می بینیم، به وجود آید، باید برگردیم به تاریخ فلسفه و دین در اروپا.

تفوق اراده بر عقل در مسیحیت

مسیحیت که در واقع سازنده ی تمدن غربی از قرن سوم و چهارم میلادی به بعد بوده است، انسان را به صورت یک اراده تصور کرده، یعنی انسان در مسیحیت اراده ای است که عقل بر او افزوده شده است و این اراده با گرایش به حضرت مسیح، یک نوع شکاف و زخمی را که طبق نظر مسیحیان در روح انسان وجود دارد و اثر گناه اولیه است، التیام می بخشد و فقط پس از گرایش اراده ی انسان به حضرت مسیح و تمتع از فیض و برکت او، عقل انسان می تواند شرووع به فعالیت صحیح کند. به همین جهت تمام فلاسفه ی بزرگ مسیحی از آغاز تاریخ مسیحیت همواره گفته اند، اول انسان باید ایمان آورد و بعد تعقل کند. به قول قدیس آنسلم فیلسوف معروف قرن یازدهم: « اول ایمان بیاورید و بعد تعقل کنید. » این تصور از انسان، یعنی این مردم شناسی در مسیحیت، عمیق تر از آن بود که با انقلاب رنسانس و نهضت های ضد دینی فلسفی در اروپا به کلی از بین برود، و در واقع هنوز هم تصور بشر اروپایی از بشر و انسان بیشتر همین تصور مسیحی است از انسان، اما بدون تعالیم مسیحیت و بعد متعالی ای که در آن وجود دارد. بنا بر این نظر، انسان در بدو امر موجودی است صاحب اراده و در مرحله ی ثانی، دارای عقل و نیروی استدلال. پس راه نجات برای انسان طبق نظر مسیحیت از طریق اراده ی اوست. به همین جهت هم، غربی ها همیشه مکتب های حکمت و عرفان را که می خواهند از راه عقل به وصال حقیقت برسند ، نوعی عرفان، یا تصوف طبیعی نامیده اند، در مقابل آنچه که خود نوعی عرفان ماوراء الطبیعه یا دینی می دانند.

رابطه ضعف فلسفه و عرفان مسیحی و ظهور رنسانس

با چنین زمینه ای بود که انقلاب رنسانس پیش آمد. این انقلاب لحظه ای رخ داد که در درون خود حکمت و عرفان مسیحی قرون وسطی نوعی ضعف دیده می شد. در قرن چهاردهم، وقتی که هنوز در بحبوحه ی تمدن مسیحی مغرب زمین هستیم، کلام مسیحی شروع به انکار قدرت عقل در درک کلیات کرد. بحث های معروف «آکم» و «نیکلادترکور» و «ارهم» و سایر متکلمین و الهیون مسیحی در قرن چهاردهم، حاکی از نوعی شکاف در داخل سازمان فلسفی و فکری مسیحیت است که به تدریج دست عقل را به کلی از علم الهی کوتاه می کند و در آن امتزاجی که قدیس اوگوستین و بعد از اوتوماس آکویناس جهت تلفیق و هماهنگی بین ایمان و عقل به وجود آورده بودند، خللی ایجاد می کند. دوره ی رنسانس مبتنی بر یک دوره ی شک فلسفی بود. در پایان قرن چهاردهم شک دینی وجود نداشت، ولی فلسفه دچار شک شده است. دوره ای بود که دانشمند معروف فرانسوی ژیلسن، به اسم دوره ی تئولوژیسم از آن یاد می کند، یعنی دوره ای که تئولوژی، یا الهیات مسیحی، اصالت فلسفه را از بین برده بود. این است که وقتی رنسانس انقلاب خود را علیه تمدن یکپارچه و متحدالشکل مسیحیت قرن چهادهم آغاز کرد با نوعی خلا و شک فلسفی همراه بود.

هبوط انسان به دنیا در دوره رنسانس

رنسانس سعی کرد بشر مسیحی را که نیم ملائکه و نیم حیوان بود، و پایی در آسمان و پایی در زمین داشت کاملا زمینی کند، یعنی تاکنون انسان، زمین را سرزمین اصلی خود نمی دانست و همیشه حالت غربت نسبت به این عالم داشت و وطن انسان همیشه جایی غیر از این زمین بود. بشر سعی کرد وطن انسان را همین عالم خاکی کند، یعنی احساس راحتی در ذهن انسان - به عنوان یک بشر صرفا طبیعی و نه بشری که سایه ی خداوند بود  - به وجود آورد. این امر البته بسیار موثر بود در این که بشر آن روزی اروپایی را مجهز سازد تا بتواند کره ی زمین را فتح کند و به خود این حق را بدهد که حاکم بر تمام قاره ها و حتی بر تمدن های دیگر شود. خود این فتوحات نیز این دید را در اروپا تقویت کرد. بین 1450 و 1600 که دوره ی رنسانس است، آشنایی با قاره ها و گیاه ها و حیوانات و مردم دیگر، وحدت عالم طبیعی مسیحی را شکست و این امر کمک کرد که بشر اروپایی به تدریج طبیعی حس کند. این احساس طبیعی بودن، خود نوعی مکتب اصالت استدلال یا راسیونالیسم به وجود آورد. این نکته خیلی قابل توجه است که در دوره ی رنسانس علوم طبیعی، ریاضی و فیزیک هنوز در قالب قرون وسطی بود و اتفاقا اشخاصی که دنبال این علوم می رفتند راسیونالیست نبودند. برعکس آنچه مردم فکر می کنند، بیشتر دانشمندان دوره ی رنسانس جنبه ی عرفانی داشتند، یا کیمیاگر بودند، یا علاقه مند به علوم غریبه.

سیطره جنبه بشری عقل (Ratio) بر جنبه های الهی آن در انسان

ولی نتیجه ی امر به تدریج تصور یک نوع نیروی استدلالی را در انسان (Raison) به وجود آورد که گاهی در فارسی به معنای عقل ترجمه می شود، چون معنای عقل در فارسی، هم معادل «رزون» است و هم معادل «انتلکت»، هم نیروی استدلال بشری است و هم نیروی عقل الهی. این تصور به وجود آمد که بشر یک نیروی صرفا مستقل استدلالی در خود دارد و با این نیرو می تواند به همه چیز علم پیدا کند. لکن چون مردم شناسی مسیحی، از آغاز راه وصول به حقیقت را در اراده و ایمان می دانست نه عقل، ضعیف شدن ایمان و محدود شدن عقل به استدلال، طریق وصول به حقیقت محض را از بین برد، یا دست کم محدود کرد. در قرن هفدهم یک نوع یقین نسبی جدید فلسفی به دنبال دو قرن شک فلسفی به دست دکارت به وجود آمد، ولی این یقین جدید فلسفی، دیگر مبتنی بر یک دید کلی از انسان نبود، بلکه انسان را محدود کرده بود به استدلال یا رزون همان طور که دکارت گفت حقیقت مبتنی بر تعقل شخص از نفس خود است، یعنی او «می اندیشم» را پایه ی «هستم» بعدی قرار داد. پس در واقع «وجود» به معنی یک واقعیت کلی را که ما هم لمعه ای و مرتبه ای از آن هستیم از بین برد و وجود فردی و بشری را از برای شناخت عالم عینی و واقعی خارجی معیار قرار داد. البته اگر چه او نتوانست به کلی تحولی در تمام شوون فلسفه به وجود آورد، راهی را شروع کرد که به نر بنده خیلی تاسف آور بود و منجر به نوعی بن بست شد که تفکر امروز اروپایی با آن مواجه است. دکارت استدلال را معیار دانستن قرار داد و این امر راسیونالیسم اروپایی را به معنای واقعی به وجود آورد. راهی را شروع کرد که به نظر بنده خیلی تاسف آور بود و منجر به نوعی بن بست شد که تفکر امروز اروپایی با آن مواجه است. دکارت استدلال

را معیار دانستن قرار داد و این امر راسیونالیسم اروپایی را به معنای واقعیت وسیع، ماورای فرد و افکار فرد، و به خودی خود دیده می شود، در حالیکه این دکارت است که می آید و راسیونالیسم واقعی را پایه گذاری می کند، یعنی رزون یا استدلال را پایه ی حقیقت و حتی درک واقعیت قرار می دهد. بعد از دکارت سیر فلسفه ی اروپایی تا قرن هجدهم بسط آگاهی این استدلال از خود و از حدود خود است. در واقع اگر چه لایب نیتز سعی کرد این مسیر را تا حدی تغییر دهد، فلسفه اروپایی مسیر خود را ادامه داد و بعد از اسپینوزا و ولف، که به فلاسفه ی تجربی قرن هجدهم انگلیس مانند لاک و هیوم می رسیم می بینیم که فلسفه ی اروپایی، حدودی را که دکارت برای انسان گذارده بود تفحص و تجسس کرد و مرزهای آن را پیدا کرد.

محدود شدن عقل بشری در دوران جدید و طغیان بعد الهی او

دلیل این که گفته می شود کانت فیلسوف بزرگی است، این است که هم او بود که این حدود را مشخص کرد و گفت: «نیروی استدلال از این برتر نمی رود». وقتیکه راسیونالیسم و نیروی استدلال، حدود خود را به دست آورد در این شکی نبود که می بایستی به هر طریقی که ممکن بود مفری پیدا کند، زیرا تفکر انسانی هرگز نمی تواند در محدویتی محبوس شود. انسان موجودی است که همیشه به دنبال بی نهایت می گردد، چون یک جرقه ی الهی در او هست و چون خداوند بی نهایت است، انسان همیشه در جست و جوی بی نهایت است. این است که به هیچ چیز محدود راضی نیست، از غذا گرفته تا مقام ... انسان همواره در جست و جوی چیزی هست، ولی اگر آن چیز محدود باشد، از آن می گذرد. فلسفه نیز وقتی به جایی رسید که در واقع برای استدلال انسان حدودی قائل شد - و فلسفه ی کانت و از طرف دیگر هیوم و فلاسفه ی انگلیس، محدویت های استدلال را نشان داد - بدیهی بود که یک نوع عکس العمل ضد استدلال در فلسفه ی اروپایی به وجود آورد. علاوه بر این، فلسفه یک جنبه ی خشک پیدا کرده بود، خشک نه به معنی ادبی و فلسفی، بلکه یک نوع دوری از واقعیت زندگی و صیرورت و احتیاجات جنبه ی غیر فکری و استدلالی انسان و از مسائلی که انسان نه به عنوان مفاهیم بلکه به عنوان احساس و یا تجربه مستقمی با آن سر و کار دارد. فلسفه ی قرن هجدهم با مفاهیم ذهنی سر و کار داشت و زیاده از حد انتزاعی شده بود و دیگر با عواطف، احساسات، تجربیات، ترس، واهمه، عشق که این ها فقط احساسات نیست بلکه مراتب بالای فلسفی نیز دارد، سر و کار نداشت. به نظر من این دو عامل با هم توام شد: یکی محدویتی که در درون خود فلسفه اروپایی در اثر محدود کردن عقل به معنای انتکت به دست دکارت به وجود آمد و دیگر دوری تدریجی فلسفه ی اروپایی از حیات، از احساس، از زندگی، از ترس، از واهمه و از آن تلافی با واقعیات حیات که همه ی این چیزها را به وجود می آورد.

عکس العمل های مختلف در برابر راسیونالیسم

این دو عامل باعث شد که در قرن نوزدهم یک علکس العمل شدید نسبت به فلسفه ی راسیونالیسم به وجود آید. این عکس العمل چندین شق داشت: مثلا یکی شق هگل بود که گرچه خودش را راسیونالیست مطلق می دانست، استدلال را از مرحله ی ثبات و تغییر ناپذیری بر روی صیرورت و تاریخ و زمان منتقل کرد، یعنی حتی مطلق را نتیجه ی تاریخ کرد و به همین جهت اصلا امکان رسیدن به حقیقت را از راه یک منطق ثابت و تغییر ناپذیر از بین برد. نوع دیگر فلسفه ی مارکس است که اصولا نوعی مسیحیت معکوس و بدون خداست، یعنی فلسفه ای است که مبتنی بر عقل محض نیست بلکه مبتنی بر اصالت واقعه های تاریخی است و حلول حقیقت در زمان و تاریخ و نوعی احساس بشر دوستی که همان کرامت یا «شاریته» مسیحیت است، منتهی بدون ارزش های دینی. و دارای یک نوع معادشناسی است یعنی اعتقاد به یک آینده ی طلایی، لکن بدون بعد متعالی و ملکوتی و آسمانی آن، که مسیحیت تعلیم داده است. در واقع مارکسیسم یک نوع کاریکاتور مسیحیت است.

فقط در تمدنی امکان داشت چنین فلسفه ای به وجود آید که برای تاریخ ارزش مطلق قائل باشد. مثلا در تمدن اسلامی یا هندو یا بودایی قابل تصور نبود که بر اثر تحول در درون این تمدن ها فلسفه ای به وجود آید که تاریخ یا دیالکتیک تاریخی را اصل واقعیت و حقیقت قرار دهد. به هر حال این فلسفه نوع دیگری از عکس العمل ضد راسیونالیسم شدید قرن هجدهم بود.

اما نوع سومی که در واقع مورد بحث ماست، اگزیستانسیالیسم است. این مکتب در بدو امر توسط شخصی به وجود آمد که از لحاظ فلسفی آنچنان اهمیت ندارد، بلکه اهمیتش به عنوان یک مبلغ مذهبی است و او کیرکگارد است.

عکس العمل کیرکگارد، نیچه و داستایفسکی در برابر راسیونالیسم

عکس العملی که کیرکگارد فیلسوف، یا مبلغ مسیحی دانمارکی نشان داد در مقابل جنبه ی انتزاعی راسیونالیسم بود. در مقابل یک عمل شدید همیشه یک عکس العمل شدید نشان داده می شود و پاسخ افراط تفریط است. همان طور که در قرن هیجدهم راسیونالیسم، آن قدر مسائل را انتزاعی کرده بود که از حیات انسان و احتیاجات واقعی وجود انسانی به دور بود، همین طور کیرکگارد آمد و جنبه ی دیگر موضوع راتایید کرد و گفت ما اصلا به آنچه انتزاعی و ذهنی صرف است علاقه نداریم، بلکه سر و کار ما با مطالبی است که در همین لحظه با آن مواجه هستیم و جزئی از زندگی فعلی ماست. در واقع یکی از شاهراه های اگزیستانسیالیسم در نوشته های کیرکگارد شروع میشود و به همین جهت او را در فلسفه، مانند داستایفسکی در ادبیات، از خدایان قرن بیستم میدانند و می گویند این دو تن پیشگویان نهضتی هستند که در قرن بیستم به وجود آمد، همچنین فیلسوف آلمانی نیچه که او هم بیشتر یک شاعر بود تا فیلسوف ولی در واقع نوعی شهود و ادراک از آینده ی فلسفه در مغرب زمین داشت. هنگامی که نیچه گفت: « خداوند مرده است »- که در واقع یک گفتار شاعرانه است و گفتار فلسفی نیست - اشاره ای بود به تهی بودن حیات فکری بشر اروپایی از معنی، معنی به منزله ی معنی مطلق، به معنی بعد متعالی. این ها همگی، چه داستایفسکی در ادبیات، چه نیچه در فلسفه ی آلمان و چه کیرکگارد به عنوان یک مبلغ مسیحی، تمام در مقابل فلسفه ی راسیونالیستی که در واقع با دکارت شروع شد و با هیوم و کانت به بن بست خود رسید، عکس العمل نشان می دادند. وقتی ما به قرن بیستم می رسیم می بینیم که دوره ای است که اولا در اثر دو جنگ خیلی بزرگ و ثانیا در اثر از بین رفتن بسیاری از آرمان ها و آرزوها و حتی بت های قرن نوزدهم، نوعی کشمکش و هرج و مرج بسیار عمیق در حیات معنوی و همچنین فکری مردم اروپا به وجود آمده است.

بن بست نظریه "ترقی" و پیشرفت در تمدن اروپایی

تا قبل از جنگ بین المللی اول اروپایی به تمدن خود اطمینان زیاد داشت و ارزش های اروپای قرن نوزدهم مخصوصا کلمه ی "ترقی" برای اروپایی در واقع، عنوان یک بت و یک مذهب داشت. اروپایی به نام ترقی حاضر بود صدها هزار هندی یا چینی را بکشد، یا غارت کند، یا تمام موسسات و افکار تاریخی و فلسفی و مذهبی خود را تغییر دهد، چون اعتقاد خیلی عمیقی داشت که ترقی، هر چند مفهوم آن نامشخص باشد، و جود دارد ولی ترقی به سوی کجا؟ جواب این سوال معلوم نبود، لکن اعتقاد راسخ باقی بود که ترقی هست.... این ها در قرن بیستم از بین رفت. وقتی دیدند جنگی شد که در کشورهایی که به نظر خودشان متمدن ترین ممالک دنیا بود چند میلیون تن از بین رفتند و برادرکشی دامنه یافت و تمام آنچه که بدیهی ترین ارزش های اخلاقی است پایمال شد، عده ی زیادی درباره ی تاریخ تمدن اروپایی و هدف آن شک اساسی کردند. آن ها که مارکسیست بودند برای اثبات وجود ترقی و هدفی مشخص برای آن، دلایل دیالکتیکی خود را ارائه می دادند، ولی عده ی زیادی می دیدند که مساله فقط اقتصادی نیست، بلکه نوعی دگرگونی در ارزش های فلسفی و مذهبی در اروپا پیدا شده است. این امر البته بین دو جنگ تقویت شد، در اروپای بین دو جنگ، بسیاری از متفکران از قبیل نویسندگان و ادبا بودند که به این جریان توجه داشتند.

ظهور جنبه های عامیانه اگزیستانسیالیسم بعد از جنگ دوم جهانی

پس از جنگ بین المللی دوم این امر بسیار تقویت شد. جنبه ی عامیانه و در واقع اجتماعی اگزیستانسیالیسم که بعد از جنگ پیدا شد، یعنی پیدایش اشخاصی که به معیارهای اجتماع و حتی نظم و نظافت و آنچه که شاخص ترین جوانب جامعه ی اروپایی بود بی توجه بودند، بیشتر مبتنی بر عکس العمل غیر فلسفی و بلکه اخلاقی و اجتماعی بود. نسل جوان وقتی دید در مورد بسیاری از ارزش هایی که پدران و مادران تعلیم داده اند، خود درست به عکس آن عمل می کند، نوعی احساس ریا و دورویی در جامعه مشاهده کرد که ما امروز نیز آن را در نهضت های هیپی ها و غیره در آمریکا و انگستان خیلی خوب می بینیم، و این در اثر نوعی بی اعتمادی نسل جوان به ارزش های پدران و مادران و جامعه ی آن ها شروع شد و به زیر پا گذاشتن همه ی این ارزش ها منجر گردید. به همین جهت اگر چه به زودی فقر جنگ بین الملل دوم جبران شد، این نوع نهضت ها باقی ماند، یعنی افرادی وجود داشتند و دارند که دیگر نمی توانند ارزش های اخلاقی مسیحیت و یا جامعه ی خودشان را از لحاظ عرفی قبول کنند.

اگزیستانسیالیسم فلسفی و انواع آن

اما از لحاظ فلسفی این جریان از این پیچیده تر است. آنچه که ما اگزیستانسیالیسم فلسفی می نامیم. در آلمان و در فرانسه دو رنگ مختلف به خود گرفت. در آلمان، در واقع اول هوسرل که موسس مذهب فنومنولوژی است و خیلی بیشتر از او شاگردانش هایدگر و یاسپرز سعی کردند جنبه ی فلسفی اگزیستانسیالیسم را به ثمر برسانند و در واقع حرف معروف هایدگر که می گوید: «فلسفه از افلاطون شروع شده و به من خاتمه می یابد» از لحاظی دور از حقیقت نیست. به این معنی که اگر مفهوم وجود را، چنان که از دوران قرون وسطی به بعد محدویت پیدا کرد و به تدریج محدود شد تا صرفا به صورت یک مفهوم ذهنی در آمد تصور کنیم، می بینیم که به جایی بیش از هایدگر نمی شود رفت و فلسفه به هایدگر ختم می شود. ولی روی هم رفته فلاسفه ی اگزیستانسیالیست آلمان گر چه متوجه معنای وجود چنان که در حکمت و عرفان شرقی هست نشده اند، سعی کرده اند در دامن محدویت هایی که تاریخ فلسفه ی اروپا در پیش پایشان گذاشته است، یک نوع بعد متعالی حفظ کنند و متعاقب این بعد، ارزش هایی برای انسان و برای جامعه ی انسانی قائل شوند. در فرانسه ما دو نوع اگزیستانسیالیسم داریم: اگزیستانسیالیسم دینی و اگزیستانسیالیسم ضد دینی، که نماینده ی اگزیستانسیالیسم دینی بیش از هر کس شاید گابریل مارسل نویسنده ی معروف فرانسوی باشد و نماینده ی اگزیستانسیالیسم ضد دینی سارتر و پیروان او هستند، ولی یکی از خصایص این ها این است که نویسندگان اگزیستانسیالیسم بیشتر ادیب هستند و نقاد اجتماع. نوشته های ادبی آن ها دارای ارزش هنری و ادبی است، چه تئاترهایی که نوشته اند چه اشعاری که سروده اند و چه قصه ها و مقالات انتقادی و رمان هایی که نگاشته  اند. این ها سعی کرده اند که به فلسفه جنبه ای ادبی و هنری بخشند یعنی جنبه ای که با حیات هر روزه و با زیبایی و احساسات و عواطف انسان سر و کار دارد. منتهی فرق اساسی بین آن ها این است که مارسل و اشخاصی مانند او می گویند که انسان تنهاست و روابط او با جهان و دیگران و خداوند قطع شده و «وجود » ی که ما می گوییم «وجود» انسان فردی است، ولی می افزایند که بین این انسان و آن وجود متعالی که خداوند باشد، خندق و شکافی هست که انسان باید از آن بجهد و قهرمانی انسان، یا آنچه به انسان به عنوان یک موجود قهرمان و زنده ارزش می دهد، همین پرش از یک سو به سوی دیگر است، در حالیکه سارتر و پیروانش معتقدند که ارزش انسان در تحمل این « نیستی» است. انسان باید این موضوع را تحمل کند که موجودی تنهاست و هیچ گاه با دیگری تماسی حاصل نخواهد کرد. پس تنها چیزی که ارزش دارد حفظ ارزش های بشری است از لحاظ از بین بردن بی عدالتی و جز آن. به همین جهت بسیاری از اگزیستانسیالیست های پیرو  سارتر جنبه ی چپی و مارکسیستی دارند، و خیلی هم هستند که هم مارکسیست هستند - از لحاظ سیاسی، و هم اگزیستانسیالیست - از لحاظ فلسفی.

 

+ نوشته شده در  84/07/07ساعت   توسط JHN | موضوع: انقلاب و دفاع مقدس

----- طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
----- جملاتی حکیمانه از استاد حسین الهی قمشه ای
----- مناجات ربنا و قرائت قران از استاد شجریان
----- شراب تلخ می​خواهم که مردافکن بود زورش
----- کلیپ های زیبایی از حجت السلام پناهیان
----- مطالب جالب
----- سکوت
----- حکایت (خاموشی)
----- حکایت (غرور)
----- سفارش ارسال مجموعه سخنرانی
----- ناگفته های محسنی اژه ای از فتنه سال گذشته
----- عکسهای جالب از استتار حیوانات
----- عکسهایی که فقط یک نفر در دنیا می تواند بگیرد
----- عکس های دختر کوچولوی علی دایی (دنیز دایی)
----- از تولد تا مرگ یک دختر
----- زنان و دختران ایران در ۱۲۰ سال قبل
----- سیدحسن نصرالله در خانه احمدي نژاد
----- خلیج همیشه فارس
----- نظر معلم شهيد علي شريعتي در خصوص ولايت فقيه
----- کم خونی ناشی از کمبود مواد مغذی
----- آلت موسیقی - در باب نشان ندادن ساز در تلویزیون - به همراه فایل صوتی
----- یکی از شعرهای جالب خلیل جوادی
----- حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
----- زندگی نامه آیت الله سید علی قاضی
----- پیامک های زیبا
----- استاد علا‌مه محمدتقی جعفری (ره)در آیینه آثار
----- مراحل جوانمرد شدن
----- لیستی از خرید های مفید از اینترنت
----- نظام روي عرشه جماران اقتدار خود را اعلام كرد
----- پشت پرده ی اصلاحات

درباره وبلاگ

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم

دوستان

وبلاگ اسماعیل شفائی
وبلاگ مـــعـمار
وبلاگ انجمن آرمان نو
وبلاگ محسن خوش سیرت


تبلیغات

پکیج تکنیک های تست زنی
مجموعه سخنرانيهاي دكتر الهي قمشه اي
سخنرانی های رحیم پور ازغدی
سخنرانی های شهید مرتضی مطهری
سخنرانی آیت ا... بهجت
یک مجموعه بی نظیر از آنتونی رابینز
مجموعه کامل سخنرانی حجت الاسلام نقویان
مجموعه آثار دکتر شریعتی
سحنرانی های علامه جعفری
مجموعه سخنرانی استاد قرائتی
سخنرانی های شیخ احمد کافی
*...|| مرجع کامل تقویت حافظه ||...*
*...|| اعتماد به نفس فوق العاده در 100 دقیقه||...*
*...|| روشهای صحيح مطالعه و یادگیری ||...*
*...|| اصول سخنراني و فن بيان ||...*
شبیه ساز کنکور رشته علوم تجربی
161 تلاوت از استاد عبدالباسط
آموزش تقویت حافظه و تند خوانی
نرم افزار حسابداری بازاریان
آفیس Microsoft Office Professional Plus 2010
ماساژور دلفینی
موکن گوش و بینی
بلوز طرفداران تیم پرسپولیس
بلوز طرفداران تیم استقلال
كيف ضد اشعه آيلين مدل كتابي برای موبایل
شارز گوشی با 1 باطری قلمی
عطر یوسف
75 نقشه ايران و جهان برای موبایلها
سلسله مباحث نظری حسن رحیم پور ازغدی
افزایش صدای سونی اریکسون
قويترين و محبوبترين مترجم
نرم افزار طراحي چهره اداره پليس !!!


ارتباط
ايميل به مدير وبلاگ...؛
گفتگو با مدير وبلاگ


درباره سرّعشق

سرّعشق (یک تارنمای شخصی)

استفاده از منابع وبلاگ تنها با ذكرنام منبع بلامانع است
All CopyRight Reserved by
SerreEshgh
ir.wisdom@gmail.com
©2005-2009
 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM
طراح: JHN
JHN

Check PageRank

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
All CopyRight Reserved by serreeshgh.blogfa.com ©2005-2009 استفاده از منابع وب سایت تنها با ذكرنام منبع مجاز است